آغاز دعوت وهابیان در دیار نجد، به سال ۱۱۵۷ ق برمى گردد; زمانى که محمد بن عبدالوهاب (۱۱۱۵ ـ ۱۲۰۶ ق) حرکت تبلیغى خویش را در مبارزه با آنچه آن را شرک مى نامید، آغاز کرد. وى براى توسعه دعوت خود به دِرْعیه رفت و با دادن دستِ اتحاد با محمد بن سعود (م ۱۱۷۹ ق)، حاکم این شهر، راه را براى پیروزیهاى بعدى دعوت وهابى هموار کرد. حرکت مزبور ابتدا منطقه نجد را تحت پوشش قرار داد. سپس در پى نبردها و خونریزیهاى فراوان، بر سواحل خلیج فارس و تمامى منطقه حجاز (مکه و مدینه) سلطه پیدا کرد.دعوت وهابى دو مرحله دارد: نخست یک دوره ۷۵ ساله، تا سال ۱۲۳۵ ق که خاندان سعود (محمد بن سعود، عبدالعزیز بن محمد بن سعود، سعود بن محمد و عبدالله بن سعود) حکومت کردند; و با قلع و قمع دولت نجد به دست ابراهیم پاشاى عثمانى، و قتل عبدالله بن سعود در اسلامبول، خاندان یاد شده از قدرت ساقط شدند. پس از آن، براى مدتى قریب هشتاد سال، در عزلت روزگار را گذراندند.مرحله دوم دعوت وهابیان با فعالیت عبدالعزیز بن عبدالرحمان در سال ۱۳۱۹ ق آغاز شد; زمانى که وى از کویت به نجد آمد و پس از تسلط بر نجد و توسعه قدرت خود، کشور عربستان سعودى را ایجاد کرد و تاکنون فرزندان وى بر این کشور حکومت مى کنند.حرکت عبدالعزیز در تسلط بر حجاز، بیش از بیست سال به درازا کشید; تا آن که لشکریان وى به سال ۱۳۴۴ ق بر مدینه مسلط شدند و به تخریب اماکن مقدس این شهر پرداختند. زمانى که خبر ویرانى بقیع و مشهد حمزه به مسلمانان رسید، همه نگران شدند و دست به دامان دولتها شدند تا در برابر سعودیها جبهه گیرى کنند. با توجه به انحلال دولت عثمانى و تفرقه اى که در جهان عرب بود و نیز تلاش انگلیسیها و فرانسویها در تقسیم کشورهاى عربى، وهابیان توانستند سلطه خویش را بر عربستان حفظ کرده و مانع از بازگشت قدرت شرفاء شوند.در اوایل شهریور ۱۳۰۴ که خبر واقعه هولناک تسلط وهابیان بر مدینه، به ایران رسید، علما دست به تشکیل مجالس مشورتى زدند و دولت نیز شانزدهم صفر را تعطیل کرد و در مجلس نیز مذاکراتى در این باره صورت گرفت. رضاخان، که آن زمان سردار سپه نامیده مى شد، اطلاعیه زیر را صادر کرد:متحد المآل، تلگرافى و فورى است.عموم حکام ایلات و ولایات و مأمورین دولتىبه موجب اخبار تلگرافى از طرف طایفه وهابیها، اسائه ادب به مدینه منوره شده ومسجد اعظم اسلامى را هدف تیر توپ قرار داده اند. دولت از استماع این فاجعه عظیمه، بى نهایت مشوّش و مشغول تحقیق و تهیه اقدامات مؤثر مى باشد. عجالتاً با توافق نظر آقایان حجج اسلام مرکز، تصمیم گرفته شده است که براى ابراز احساسات و عمل به سوگوارى و تعزیه دارى، یک روز تمام، تمام مملکت تعطیل عمومى شود. لهذا مقرر مى دارم عموم حکام و مأمورین دولتى در قلمرو مأموریت خود به اطلاع آقایان علماى اعلام هر نقطه، به تمام ادارات دولتى و عموم مردم این تصمیم را ابلاغ، و روز شنبه شانزدهم صفر را روز تعطیل و عزادارى اعلام نمایند.ریاست عالیه قوا و رئیس الوزرا ـ رضاروز یاد شده تعطیل شد، و از نواحى مختلف تهران، دسته هاى سینه زنى و سوگوارى به راه افتادند و در مسجد سلطانى اجتماع کردند. عصر همان روز نیز یک اجتماع چند ده هزار نفرى در خارج از دروازه دولت تشکیل شد و سخنرانانْ مطالبى تند علیه اقدام وهابیها ایراد کردند.[۱]گویا براى مدتى اوضاع آرام بود; تا آن که خبر انهدام بقاع شریفه در بقیع انتشار یافت و بار دیگر در خرداد ۱۳۰۵ جریان مزبور خبرساز شد. از نجف، دو تن از مراجع تقلید، سید ابوالحسن اصفهانى و محمد حسین نائینى، تلگرافى به تهران مى زنند که متن آن چنین است:قاضى وهابى به هدم قبه و ضرایح مقدسه ائمه بقیع حکم داده; ۸ شوال مشغول تخریب. معلوم نیست چه شده با حکومت مطلقه چنین زنادقه وحشى به حرمین. اگر از دولت علیّه و حکومت اسلامیه علاج عاجل نشود، على الاسلام السلام.به دنبال آن، مدرّس در مجلس نطقى کرد و از شاه خواست تا عده اى از نمایندگان مجلس را معین کند تا کمیسیونى ترتیب داده و در این باره مشورت کنند. نتیجه کمیسیون آن شد که در این باره تحقیق بیشترى صورت گیرد و پرونده هاى موجود درباره ماجراى وهابیان مطالعه شود و ضمن تلگرافى خبر این واقعه به همه ولایات اعلام گردد. در همین جلسه بود که مستوفى الممالک به پیشنهاد مدرّس، پست نخست وزیرى را پذیرفت.پس از آن نیز مستوفى الممالک در مقام ریاست وزرایى ایران، اعلامیه مشروحى درباره این واقعه صادر کرد، و ضمن اعلام انزجار از این حرکت وحشیانه، از قاطبه مسلمانان خواست تا: به حکم وحدت عقیده اسلامى، متفقاً به وسایل ممکنه از این عملیات تجاوزکارانه جلوگیرى به عمل آورند; و از آن جا که حرمین شریفین حقیقتاً به تمام عالم اسلام تعلق دارد، و هیچ ملت مسلمان، دون ملت دیگر، حق ندارد این نقاط مقدسه را ـ که قبله جامعه مسلمانان و مرکز روحانیت اسلام است ـ به خود اختصاص داده، تصرفات کیف مایشاء نماید و اصول تعالیم خود را بر عقاید دیگران تحمیل کند، بنابراین، از تمام ملل اسلامیه تقاضا مى شود که در یک مجمع عمومى ملل اسلامى مقدرات حرمین شریفین را حل و تسویه نمایند و قوانین و نظاماتى وضع گردد که تمام مسلمانان بر طبق عقاید مختصه خود بتوانند آزادانه از برکات روحانى و فیوض آسمانى اماکن مقدسه مکه معظمه و مدینه طیبه برخوردار و متمتع شوند.[۲]البته وهابیان نیز بیکار ننشستند، و همان سال، کنفرانسى با شرکت افرادى از تمام ملل اسلامى در مکه تشکیل دادند تا بتوانند فضاى تبلیغى مورد نظر خود را فراهم آورند. به دنبال انحلال خلافت عثمانى، احساس نیاز به یک خلیفه مسلمان در سراسر جهان سنى وجود داشت، و وهابیان، بر آن بودند تا با استفاده از این نیاز، زمینه توسعه دعوت خویش را فراهم آورند. موانع عمده اى بر سر راه آنان بود: تعصب شدید مذهبى، برخوردهاى وحشیانه، قلع و قمع مخالفان مذهبى، تکفیر سایر مسلمانان. البته آنها به مرور مى کوشیدند تا رفتار آرامترى داشته باشند. پس از انحلال دولت عثمانى و استقلال کشورهاى عربى، از دولت ایران کارى ساخته نبود، و کمیسیون مزبور تنها کوشید تا دولت را به تماس با نمایندگان سایر ملل ترغیب کند. طبعاً بسیارى از مسلمانان دیگر نیز با عقاید وهابیان سرسازگارى نداشتند، اما در پى تسلط آنها بر حرمین شریفین و عدم وجود یک نیروى نظامى مستقل، مانند دولت عثمانى، هیچ قدرتى در آن شرایط براى چاره سازى این ماجرا وجود نداشت. کم کم حادثه به فراموشى سپرده شد و تنها خاطره آن حادثه هولناک در کتابهاى تاریخ و تقویمها باقى ماند.این رخدادها سبب شد که برخى نویسندگان ایرانى، مقالات و رسالاتى درباره حرکت وهابیها بنویسند.[۳] یکى از آنها، رساله حاضر با عنوان تاریخ وهابیه است، که نویسنده آن حاج میرزا حسین بن على رضا ربانى گَرَکانى قریب، معروف به «شمس العلماء» و «جناب» است. مُشار در فهرست کتابهاى چاپى فارسى(ص۱۱۵۵) این کتاب رامعرفى کرده است.روى نسخه چاپى تاریخ آبان ۱۳۰۴ (کتابخانه معرفت تهران) دیده مى شود و چنین نوشته شده است:کتاب تاریخ مختصرى از عقاید و اعمال طایفه وهابیه است که جناب مستطاب آقاى شمس العلماء نگاشته اند; و چون از جراید اروپا معلوم مى شود که جمعى از مسلمین هند تصور کرده اند که رئیس حالیه وهابى را به خلافت اختیار کنند، طبع این رساله لازم شد; تا بدانند صاحب این عقاید لایق این مقام نیست.در صفحه نخست کتاب نیز آمده است: «مجملى از عقاید طایفه وهابى و اقدامات عجیبه آنان از سنه ۱۲۱۶ تا چند سال بعد و اضمحلال ایشان. تألیف فقیر فانى محمد حسین گرکانى قریب.» تاریخ تحریر و طبع این مجموعه «طغیان اعراب» است.[۴] هدف وى از تألیف این اثر، آن گونه که در پایان رساله آورده، هشدار به دولتهاى اسلامى بوده است; تا قضیه را جدى بگیرند، و قبل از وقوع، واقعه را علاج نمایند.درباره مؤلف، آگاهیهایى در منابع مختلف آمده است.[۶]نشر این اثر، به معناى تأیید نکات تاریخى آن نیست، بلکه مقصودْ شناساندن یک سند از کوشش شیعیان براى روشن کردن یک فاجعه تاریخى در جهان اسلام است.
تاریخچه فرقه وهابیه و عقاید ایشانهر چند این ایام شهرت یافته که رئیس این طایفه اصفهانى بوده، لکن عرب بودن او محقق است. فقط مى گوییم ]محمد بن [عبدالوهاب ]۱۱۱۵ ـ ۱۲۰۶[، رئیس ایشان، که در شهر درعیه[۱۰] پرداخت، و ضمناً معتقدات خود را به تدریج در اذهان و قلوب مریدان جاى مى داد; تا مذهبى مستقل، خارج از مذاهب اربعه اهل سنت و مذهب جعفرى، اختراع نموده و شاگردان او زیاد و تبعه او بسیار شدند.در این وقت از ریاست روحانى کارش بالا گرفته، هوس ریاست و ملکدارى و جهانگیرى نموده، اهل نجد عموماً و احساء و قطیف و حضرموت و عمان و دیار بنى عتبه در بلاد یمن، تابع امر و نهى او شدند و دعوتنامه هایى به ممالک اطراف فرستاده، ادیان و مذاهب را بدعت شمرد و از همه مال و رجال براى نشر مذهب خویش تقاضا نمود.[۱۱]
عقاید وهابیانیک اصل عمده از مذهب وى، الحاق شرک خفى است به شرک جلى. پس درخواست چیزى از غیر خدا که قدرت به انجاح آن مخصوص خدا باشد، شرک است و با عبادت جمع نشود، که «ما کانَ لِلْمُشْرِکینَ اَنْ یَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّه شاهِدینَ عَلى اَنْفُسِهِم بِالْکُفْر»[14]واگر عذر آوردند که آنها معبود نیستند، بلکه باب حاجت و شفیع و وسیله اى به جناب الهى هستند، همین سخنان را مشرکان نیز گفتند که «مانَعْبُدُهم اِلاّ لِیُقَرِّبُونا اِلَى اللّهِ زُلْفى.»[15] و بنا بر همین اساس، مسلمانان را مشرک و خون و مالشان را هدر مى دانست.ولى در باب توبه، گاهى رأى قبول مى داد و گاهى قابل قبول نمى دانست. به دلیل «اِنَّ اللّهَ لایَغْفِرُ اَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاء.»[18]بارى این عقاید فاسده عبدالوهاب در قلوب مریدان راسخ شد و به موجب «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکین»[19] در کشتن مسلمانان با وى همراه و از روى دیانت قتّال و خونریز شدند.
حمله وهابیان به کربلا در سال ۱۲۱۶تا این جا اصول و عقاید وهابیه بوده که تحریر یافت. اما شدت فتنه این قوم از سنه ۱۲۱۶ است که عبدالعزیز، رئیس آنها، پسر خود سعود ]امارت: ۱۲۱۸ ـ ۱۲۲۹[ را به عراق عرب فرستاد، و آن لشکر، کربلا را محاصره و تصرف نموده، هفت ساعت حکم قتل عام جارى و چندین هزار مسلمان کشته شد. بیش از صد تن علما و سادات و اهل فضل و صلاح به قتل رسیدند. از جمله حاجى ملا عبدالصمد همدانى صاحب کتاب بحرالمعارف است، که استاد و شیخ طریق حاجى میرزا آقاسى بود.[۲۰]پس از این عمل شنیع و قتل ذریع، به حرم حسینى رفته، از چوب ضریح مقدس قهوه پختند. و شنیده شد که در یکى از موزه هاى اروپا لوحى از مرمر، که سنگ مزار حضرت سیدالشهدا(علیه السلام)بوده، موجود است. شاید در همین موقع از روى قبر مطهّر کنده اند یا سابقاً در تعمیرات تبدیل به احسن شده واین سنگ در خزانه بوده و به غارت رفته. و شبهه نیست که از این جسارت و غارت، عمده مقصود وهابى آن بوده که لشکر او بر جرئت بیفزایند و گروهى عوام نیز اغوا شوند که از روحانیت این مشاهد، اثرى مترتب نیست و توسل به صاحبان آن لغو است; چنان که قرامطه در خرابى مسجدالحرام و قتل حاجیان و بردن حجرالاسود همین منظور داشتند.در تاریخ عثمانى آورده که سلطان محمودخان دید که این طایفه، بیم آن است که باعث تفریق کلمه اسلام شوند و اروپاییان منتظر استفاده از قطع پیوند اتحاد اسلامى هستند و به واسطه این پیشامد مى خواهند بلاد مسلمین را مالک شوند.
نامه فتحعلى شاه به سلیمان پاشابه هر حال، این خطر براى عالم اسلام متصور بود، و از طرف پادشاه ایران، فتحعلى شاه مغفور براى مرحوم سلیمان پاشا، وزیر بغداد، که على پاشا پدرش نیز به قتل رسیده بود و هنوز از اسلامبول به جهت او توقیع ایالت بغداد و بصره نرسیده بود، خلاع فاخره فرستاده شد و ضمناً به پاشاى مشارالیه در باب قطع ماده فساد وهابى امر و اشارتى صادر گشت.[۲۱]
نامه فتحعلى شاه به آقاسیدعلى مجتهدو به مرحوم آقا سید على مجتهد هم نامه عربى به انشاى میرزا عبدالوهاب معتمد الدوله ]نشاط [نوشت که چون بغداد به تهران نزدیکتر از قسطنطنیه است و نباید امور آن جا مختل بماند، تصمیم کردیم که نظم آن جا و احترام پاشا را عهده دار شویم و در تیسیر مرام و تدمیر مخالفین اسلام فروگذار نکنیم و تا رسیدن توقیع رفیع سلطانى، دارالسلام بغداد را ثُلْمه راه نیابد و بر عهده آن جناب است که در ترغیب موافقین پاشا و ترغیب مخالفین وى نهایت کوشش مرعى دارد و عموم اهالى آن دیار بدانند که ما به حسینعلى میرزا فرمانفرماى فارس و سواحل عمان، و به محمد على میرزا ناظم امور خوزستان و لرستان و کرمانشاهان امر کرده ایم که در حین لزوم از دفع دشمنان پاشا که اعداى دین اسلام اند، مسامحه نکرده، عِدّه و عُده بفرستد; و برخى از عبارات نامه این است:فلایشتتوا بالهم ان بدا لهم من جانب اتباع الوهابیه نهضه و رکوض، و لایبدو فیهم وحشه و تعرض، فان المسلمین اصبحوا بعضهم اولیاء بعض و لو یرضوا فى سنه الاجماع برفض فرض و السلام.[۲۲]
نامه فتحعلى شاه در پاسخ نامه پادشاه یمن۲۳و همچنین در جواب پادشاه یمن، که شرحى از تطاول سعود وهابى نوشته بود و از مسلمانان براى دفع ایشان مدد خواسته، نامه خاقان ایران به خط و انشاى معتمدالدوله[۲۴] صادر شد، که بعضى از عباراتش این است:…. و اما ما ثبت فى طى الذریعه من استیلاء الوهابیه و افعالهم الشنیعه، نعم قد استولوا[۲۷] الى آخر الکتاب.
دعوت وهابیان از دولت ایران براى ترویج توحیدو عجب این است که رئیس وهابیه، قبل از ارتکاب این شنایع، ملت و دولت ایران را به توحید دعوت کرده و از شرکْ نهى و زجر نمود، و هم از این دولت، براى نشر طریقه خود، که ترویج توحید و رفع شرک و بدعت است، مدد خواسته، و جواب شنیده که اهل این دیار همه موحد و دشمن شرک و بدعت اند، و آنچه از اخبار آن طرف مى رسد، مناقضت شماست با اسلام و اسلامیان; و اگر ترویج شما از اسلام مکشوف و مشهود امناى این دولت شود، البته از طرف حکام آن حدود، یعنى حکومت خوزستانو لرستانو ایالت فارس و بنادر، امداد به شما مى رسد.[۲۸]
حمله وهابیان به نجفبالجمله سلیمان پاشا والى بغداد و بصره ـ که به اصطلاح آن زمان وزیر بغداد مى گفتند و تعیین آن معمولا به امضا و رضاى دولت ایران بایستى باشد ـ در صدد اطفاى نایره طغیان سعود نامسعود بوده، ولى اجل مختوم مجال نداد. حکمران دارالسلام به موجب «لهم دارالسلام عند ربهم»،[۲۹] به عالم باقى رحلت کرد و آتش فتنه سعود در عراق بالا گرفته و عبدالعزیز پدرش، که عنان فرمانروایى نجد و حجاز داشت، در آن سال و چند سال بعد، حرمین شریفین را چندین کَرَت غارت نموده و دسته اى از اتباع خویش را به نهب و غارت نجف فرستاد; مال رعیت و خزانه حضرت ولایت به یغما رفت. و چون به کتب شریعت عداوت مخصوص داشت، هرچه به دست لشکریان آمد، به حرق و غرق دچار شد، ولى در این وقایع، همان اتلاف نفایس بوده و مانند قضیه کربلا اهلاک نفوس نشد، مگر قدر قلیلى که به عُشْر عدّه شهداى کربلا نمى رسد. و به هر حال، از تمامى ارتکابات و فظایع اعمال این قوم، روح اسلام و مسلمین در ممالک روى زمین آزرده و تمام ملل اسلامى کوفته خاطر شدند.و بالاخره، بنابر آنچه در تاریخ منتظم ناصرى آمده، شخصى از عجم، عبدالعزیز را به دیار عدم فرستاده، اسم و رسم و شهر و شهرت این فاتک دلیر ایرانى هنوز معلوم نگارنده نشده است.[۳۰]از آثار عبدالعزیز، قلعه اى محکم در نزدیکىِ درعیهِ به جا مانده، که اسلحه و ذخایر وهابیه در آن جا بود و تمام نجد و حجاز و بعضى از یمن و سواحل عمان و حضرموت، چنان که گفتیم، در تحت تصرف وى بود; و ممالک اطراف، براى نبودن استعداد و وسایل و یا براى دورى از مرکز بغى و طغیان آن جماعت، فروماندند. از پاشایان بغداد و بصره نیز کارى صورت نگرفت.
وهابیان در لارستان و بحریندر سنه ۱۲۲۳ به واسطه اختلافى که بین خوانین لارستان شد، یکى از رؤساى آن جا متوسل به طایفه اى وهابى شد که در حدود بحرین مرکزیت داشتند. به این دستاویز، دسته اى از اعراب به لارستان آمده، قلعه بستک و جهانگیریه را تصرف نمودند.[۳۱] حسینعلى میرزاى فرمانفرما، محمد صادق خان، پسر رضا قلى خان قاجار را با دسته اى از قشون بر سر آنها رانده، دو قلعه لارستان را تصفیه کرده و در حدود قطیف و بحرین نیز جمعى از آنها را به دارالبوار فرستادند.در سنه ۱۲۲۴ قوّت امر طایفه وهابى به جایى رسید که شام را مسخّر و شهر دمشق را متصرف شد.[۳۳] بعضى گویند در آن زمان سید ثوینى پدر سعید در مسقط بود و مسقط و زنگبار هر دو در تصرف او بود.
نامه عباس میرزا به خدیو مصر و اقدامات اودر این مدت طولانى، حاج بیت الله الحرام، هرچه داشتند پیش وهابى بر طبق اخلاص مى گذاشتند. مع هذا، گاهى به معرض قتل و نهب در مى آمدند تا نامه اى از مرحوم عباس میرزاى نائب السلطنه به مرحوم خدیو نامدار محمد على پاشا رسید و تقاضاى تأدیب وهابیان شده بود.[۳۴] فرستادگان نایب السلطنه، که حامل نامه و هدایا بودند، در مراجعت به ایران هم تحف و هدایاى خدیو و نامه وى را همراه داشتند، ولى گرفتار طایفه اى از اعراب شده، آنچه داشتند از کف داده، «رضیتُ من الغنیمه بالایاب» گفتند. چند نفر هم از سختى سفر، که رئیس هیئت مبعوثان نیز از آن جمله بود، به سفر آخرت رفتند.مجدداً نایب السلطنه عباس میرزا، به توسط حیدر على خان، برادر زاده حاجى محمدابراهیم خان شیرازى اعتمادالدوله صدر اعظم وزیر مرحوم آقا محمدخان قاجار، که عازم حج بیت الله بود، نامه اى به خدیو نامدار مصر نوشت و این رسالت و مراسله در وقتى بود که محمدعلى پاشا مؤسس خانواده خدیوى را سلطان محمودخان به قلع ماده وهابیان مکلف نموده و پاشا نیز حرمینو قدرى از نجد را مصفّى کرده بود، و حاجیان که از طریق مصر مى رفتند، در پناه ضمانت او و با دسته اى از قشون مصرى مى رفتند. جمله اى از مندرجات نامه عباس میرزا این است:حتى نشر الاعلام و نصر الاسلام و سلِّ سیف الشهامه فاصفى ارض تهامه و رفِّع عماد المجد و قَمِّع طغاه نجد و آمن مسالک الحجاج و ضامن سلامه الحاج.و میرزا ابوالقاسم قائم مقام نیز نامه و هدیه به حضور خدیو فرستاد و آنچه منوى خاطر نایب السلطنه بود، علاوه بر مطویات نامه، بر عهده عرض شفاى حاجى حیدر على خان گذاشت.
جنگ شش ساله خدیو مصر با وهابیانو اجمالى از جنگ شش ساله خدیو مرحوم با وهابى مخذول، این است که چون در سنه ۱۲۲۲ فرمان سلطان محمود خان، پادشاه ممالک عثمانى و غیرت اسلامیت، مُهیّج خدیو به رفع غائله هائله وهابیان شد و فرستادن لشکر کافى از راههاى خشکى متعسّر، بلکه متعذّر بود، زیرا که طایفه وهابى با کثرت عُدَّت خویش قطع اتصالات راهها کرده بودند; ناچار از جمیع اطراف قطر مصرى، چوبهاى کشتى سازى به بولاق حمل نموده، و از آن جا به سوئیس ]سوئز [مى فرستادند و سفاین ساخته مى شد، و چون فرستادن قسمت عمده قشون به برّ نجد و حجاز منافى مصلحت داخله مصر بود، زیرا که قصه استبداد ممالیک در قطر مصرى استعداد جنگى این مملکت را تهدید مى کرد، خدیو معظم در سنه ۱۲۲۶ محفلى ساخته، اعیان مصر و رؤساى ممالیک را دعوت نموده که رسماً سردارى قشون مأمور بلاد عرب را به فرزند خود توسن پاشا بدهد و شمشیر مرحمتى سلطان را به وى اعطا نماید.در جمعه پنجم صفر، که رؤساى ممالیک با موکب خویش وارد قلعه و در کریاس داخل شدند، درهاى طرفین کریاس بسته شد و از بالاى بام و دیوار هدف گلوله شدند و تمام رؤسا به قتل رسیدند و منازل ایشان به امر پاشا غارت شد; و آنان که از فرمان حضور تخلف کرده بودند، دستگیر و مجازات شدند; و مأمورین پاشا نیز در سایر بلاد مصریه هر یک از امراى ممالیک را سراغ نمود اعدام کرده، سرهاى پرفتنه آنان را نزد خدیو فرستاد و شرّ آن جماعت، که مانع انتظام مصر و آسایش اهالى بود، به این اقدام پاشا منقطع شد.پس از تأمین داخله، توسن پاشا را روانه بلاد عرب فرموده، در این وقت وهابیه، مدینه منوره را با سوراخ کردن باروى آن و قهر و غلبه و کشتن مستحفظین تصرف کرده بودند.توسن پاشا حرم نبوى را از لوث وجود آن طایفه تطهیر نمود. جواهر و نفایسى که از روضه منوره برده بودند، به استرداد عمده اى از آنها موفق شد. پس از آن قسمت بزرگى از این قوم را در طائف محصور و مقهور نمود.در شعبان سنه ۱۲۲۸ خود محمد على پاشا به مکه معظمه مشرّف و شریف غالب را مغلوب و به مصر روانه ساخت و شریف یحیى را به جاى وى منصوب داشت و مواقع عمده وهابیان به تصرف قشون مصرى در آمد، و هم بر این نسق، قواى وهابیه در انحطاط بود تا در ربیع الاخر سنه ۱۲۲۹ که سعود رئیس ایشان وداع زندگانى نمود. ]از این پس فرزند عبدالله بن سعود قدرت را در نجد به دست گرفت.[در ذى حجه آن سال، که تمام ملل اسلامى عالم انتظار امنیت را مى کشیدند، «هر که جایى داشت از جا کنده شد / طالب آن دولت فرخنده شد»، با جمعیت فوق العاده صاحبان و قشون فاتح مصرى تدارکى براى اعاشه چندین هزار نفوس دیده شده بود که ارزاق از هر جهت فراوان بود و محمدعلى پاشا و همراهانش فریضه حج به جاى آوردند و به مصر معاودت نموده، در رجب سنه ۱۲۳۰ وارد قاهره شدند.توسن پاشا، که قبل از بازگشتن خدیو معظمْ روانه شهر درعیه، شهر عمده و پایتخت وهابیه، شده بود، آن جا را محاصره و شهر و قلعه رس]را[، که در حدود درعیه و با نهایت استحکام ساخته بودند، تصرف نمود. عبدالله بن سعود، که جانشین پدر و رئیس آن قوم بود، عریضه فورى نزد توسن پاشا فرستاد و مستدعى ترک قتال شد و تعهد کرد که بعدها در قبال امر خلافت، خاضع و طائع باشد. توسن پاشا قبول این مسئول را موکول به اجازت پدر خویش نموده، بیست روزه قرار مهادنت داد. در این وقت، مطلع شد که خدیو معظم مراجعت به مصر فرموده. بنابر این، خود به امر صلح قیام نموده و از شروط مصالحه آن بود که شهر درعیه را عبدالله، پسر سعود، به تصرف پاشا بدهد و اسلحه متحصنین را با نفایس شریفه، که از روضه مقدسه نبویه بربوده بودند، رد نماید; و از جمله آن جواهر کریمه، قطعه الماس موسوم به «کوکب درى» بود; به وزن یکصد و چهل و سه قیراط.چون این شروط صلح را به پدر نوشت، محمدعلى پاشا قانع نشده، در جواب توسن پاشا نوشت که پسر سعود را باید به مسافرت آستانه (یعنى استانبول) مکلّف سازى، و اگر قبول ننماید، جنودى نامحدود روانه سازیم که اثرى از وى به جاى نمانَد. این جواب با خبر تمرّد و طغیان قشون مصرى و غارت شهر قاهره توأماً به توسن پاشا رسید تا بدانَد: هر کجا داننده اى است که به هر گردنده گرداننده اى است. توسن پاشا با حداثت سن زیرک و به امور سیاسى بصیرت داشت; و لله در القائل: «محتسب فتنه در این شهر ز من مى داند / لیک من این همه از چشم شما مى بینم.» ناچار ریاست اردو را به یکى از امراى مصر تفویض نموده، خود بر جناح استمال روانه مصر شده، در ذى قعده سنه ۱۲۳۰ وارد قاهره گردید، و در ظرف یک سال، به اعاده امنیت و تهیه عساکر جدیدى براى بلاد عرب موفق شدند و در این کرت، ابراهیم پاشا، پسر بزرگ حضرت خدیوى، به ریاست قشون مأمور به ولایات عرب تعیین شد و در شوال سنه ۱۲۳۱ از بولاق عبور نموده، در ذى قعده آن سال به ینبوع رسید و عازم زیارت مدینه منوره شده، و از ینبوع تا مدینه، و از آن طرف تا جده، مراکزى براى دستجات قشون معین نمود; تا قاطعان طریق، راههاى رسیدن مدد را قطع نکنند. پس از آن، به برّ نجد تاخته، شهر رس را، که باز به دست وهابى افتاده بود، استرداد کرد و چند شهر دیگر را، که عنزه مهمترین آنها بود، به تصرف آمده تا در جمادى الاولى سنه ۱۲۳۳ در مقابل شهر درعیه، کرسى بلاد وهابیه، که عبدالله پسر سعود و لشکریانش در آن جا بودند، فرود آمد.
تصرف درعیه و کشته شدن عبدالله بن سعودوسعت این شهر به حدى بود که به محاصره آن، امکان نداشت که تسلیم شوند. لهذا قریه اى چند که داراى حصار محکم بودند، در بند محاصره افتاده، مرتباً تسلیم شدند و کار محاصره شهر به این ترتیب و تدبیر آسان گردید. مع هذا، محاصره چند ماه به طول انجامید. عاقبت رئیس وهابیه دید که قراى اطراف شهر درعیه در تصرف مصریان است و در شهر از تنگى ارزاق احتمال انقلاب مى رود، لهذا به تسلیم راضى شد و در هفتم ذى قعده همان سال از ابراهیم پاشا، استدعاى متارکه جنگ نمود; تا در فصول مصالحه تبادل آرا شود.عبدالله، پسر سعود، پس از متارکه جنگ به اردوى ابراهیم پاشا آمده، به لطف و احترام پذیرفته شد، و پس از مذاکراتى، جماعت وهابى تسلیم، و شهر درعیه را به تصرف دادند; به شرط این که مصریان، متعرض اهالى آن نشوند.[۳۵] و عبدالله به عنوان رغبت زیارت سلطان به اسلامبول رحلت نمود و کوکب درى و باقى جواهر عتیقه و اعلاق نفیسه را، که طایفه وهابى در سنه ۱۲۲۰ از مدینه برده اند، مسترد دارند.عبدالله از طریق مصر عازم آستانه (استانبول) شد. در هفدهم محرم سنه ۱۲۳۴ وارد قاهره شد و با خدیو معظم در قصر شبرا ملاقات کرد، و در نوزدهم محرم، روانه آستانه گردید، و به محض وصول به اسلامبول، مقتول شد،[۳۶] و در تمام بلاد حجاز و نجد امنیت برقرار و آنچه از یمن و شامات در تصرف وهابیه بود، به صاحبان اصلى واگذار شد و ابراهیم پاشا به طرف مصر مراجعت نموده، در بیست و یکم صفر سنه ۱۲۳۵ وارد قاهره شد و در کمال ابهّت و جلال، داخل شهر گردید. سرود نظامیان و آواز عساکر مصرى به این نغمه بلند بود: «نحن السیوف الباتره / نحن الاسود الکاسره / من ارض مصر قاهره / هَیا بنا هیا بنا / السیر قد اکرمنا.» ابراهیم پاشا از باب النصر وارد قلعه ]شد[ و شهر را هفت روز آذین بستند و جشن بزرگى گرفتند.
حرکت جدید وهابیان و تلگراف استمداد از دولتهاى مسلماندیگر، طایفه وهابى را مجالى براى اعاده قوا و رجوع به حال قدیم و عروج به اوج ترقى نبود; تا در این چند سال که دول عالم مشغول جنگ عمومى یا محافظت اوضاع خویش بودند، طایفه وهابى با فراغ خاطر و بدون مزاحمْ تهیه عِدّه و عُده تواقعى و تجاوزى نموده، احساء و قطیف را مجدداً متصرف شد و قطعه عمده اى از نجد وحجاز را مسخر ساخت. مکه مکرمه ]را[، که هیچ مزاحمتى از اعراب یا شرفاء در مقابل نداشت، مورد حمله و تهدید نمود. متحد آلمانى به قنسولهاى تمام دول که در جده بودند، نوشت که مارا با تبعه دول کارى نیست، فقط باید در خانه هاى خود نشسته، اسلحه با خویشتن نداشته باشند. پس به هر شکل بود مکه را متصرف شد و به مدینه هجوم آمده، رابطه اخبار ما از مدینه تلگراف دیگران است، بى سیم یا با سیم است.گاهى خبر بمباردمان مدینه و مسجد آن جا را مى دهند; گاهى خرابى مسجد حمزه را نشر مى نمایند; گاهى حمله به مدینه را تکذیب مى کنند. ما همین قدر به دولتهاى اسلامى متوسل، و ملوک اطراف و مشایخ اعراب را یاد آور مى شویم که علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد. و این طایفه را که از روى دیانت و عقاید باطله خود جان و مال ما و خزاین حرمین شریفین و سایر مشاهد مکه مکرمه را هدر مى دانند، باید به دقت مراقب باشند که هر وقت آثار تدارکات قلعه سازى و خریدن توپ و اسلحه از آنان مشاهده کنند، یکدیگر را اطلاع دهند و با توافق و معاضدت و اتحاد در صدد جلوگیرى برآیند، و الا پس از وقوع شنایع بر اظهار تنفر و ناله و افغان چه اثرى مرتب خواهد شد. البته خاطر هر مسلمانى از این سوانح مکدّر است، لکن اظهار احساسات عملى بر همه واجب و به قاعده «الاقرب فالا قرب» هر دولتى که نزدیکتر است و طریق حمله و دفاع بر او مسدود نیست، باید دواى وظایف اسلامى و تکلیف غیرتمندى خویش را اهم مقاصد دینى و دنیوى بشناسد.و السلام على من اتبع الهدى و خلف الهوىامید که نگارنده این اوراق را در تحریر مطالب مذکوره، که با نیت خالص از شوائب است، ثوابى باشد.الفقیر الى ربه المجیب فى شهر صفر الخیر ۱۳۴۴محمد حسین قریب[۳۷]خاتمه
فصل در اوضاع اخیره وهابیانطایفه وهابیه پس از خذلان و مغلوبیت سابقه، در خیال تجدید شورش و طغیان بودند. ولى چون این عزیمت را بروز و ظهورى نبود، کسى هم تعرّض به آنان نمى کرد، لهذا از روى فراغت، الریاض، که در برّ عربْ نقطه اى به آن خوش آب و علف سراغ نمى دهند، مطمح نظر ایشان شده، به آبادى آن و بنیان شهر، قلعه و مستحکمات پرداختند و شهرى شامل همه لوازم معیشت و داراى بیش از پنجاه هزار سکنه را مرکز خود قرار دادند.بعد از آن که شریف حسین بن على اسماً سلطان حجاز شد، وهابى که مدتها حجاز را در تصرف داشت و فعلا هم نفوذ و استعدادى حاصل نموده، قریب دو میلیون جمعیت دارد و تمام مردان براى قتل و غارت حاضر بودند و آن را جهاد مى خوانند، به بهانه رفع ظلم سلطان حجاز که حجاج هر دیار از او شکایت داشتند، به آن حدود حرکت کرد.شریف حسین هرچه از حاجیان به انواع حیل اخذ مى کرد، قشون خود را قسمتى که موجب رضا باشد نمى داد، لهذا لشکر ناراضى از روى جدّیت برابر گلوله دشمن نمى رود، اما وهابى از روى عقیده جنگ مى کند و رئیس خود را رئیس روحانى و جسمانى مى داند و بهشت را ـ چه قاتل و غالب باشد، چه مقتول و مغلوب ـ حق خویش مى پندارد. این بود که سلطان حجاز مجبور به فرار شد و طایفه وهابى پس از تصرف مکه و تصفیه تمام قلعه و قریه و منزلهاى بین الحرمین، به محاصره مدینه پرداختند. آنچه آبادى در خارج مدینه بود، چون استحکامى نداشت، بدون مزاحم به حیطه تصرف ایشان آمد.تلگراف بى سیم برلن و لندن خبر محاصره مدینه را دادند. به ضمیمه این که مسجد مدینه یا مشهد حمزه، که در دامنه کوه احد است، هدف گلوله توپ شده است. پس از چند روزى، این خبر تکذیب شد، زیرا که صورت سؤال و جوابى اشاعه دادند که خدیو مصر بر این شنایع وهابیه اعتراض نموده و در جواب آن اظهار شده که ما با اهالى، غرض و زحمتى نداریم; طرف ما حسین بن على است; علاوه بر آن که خود را ذمّه دار احترام مساجد و مشاهد مقدسه مى دانیم.عجبا! حسین در جزیره قبرس است، و وهابى در مدینه، به بهانه جنگ با وى، قتل و غارت مى کند و جمعیت هم روز به روز در تزاید، زیرا که اسم غارت مهیّج است و باعث رواج دین متبدعین; تا آن که اخیراً تلگرافى از اهل مدینه خطاب به اعلى حضرت شاه ایران و علماى اعلام رسید که ما محصور و طرف حمله و بمباردمان هستیم و آب و نان بر ما بسته شده و شنایعى که در کربلا و مشهد مولانا ابى عبدالله(علیه السلام)از این قوم سر زده، اینک در مدینه مکرمه اقدام کرده اند و در اسلامیت از شما استرحام مى کنیم.در تمام ایران، در اثر همان خبر اول، قبل از اشاعه تکذیب، ولوله و اضطراب شد. بازارها را بستند و در جوامع و مجامع اظهار تنفر از این حرکات نمودند. البته در سایر ممالک دور و نزدیک هم اظهار حیات و حسّیات شده است و چنان مى نماید که دُوَل معظمه اروپا، خاصّه آنها که در مستعمرات و متصرفات خود رعیت مسلمان دارند، براى تألیف قلوب مسلمین، عموماً، و براى ترضیه خاطر رعایاى خودشان، خصوصاً، در این باب چاره جویى مى نمایند; و دولت انگلستان، که رعیت مسلمان بیش از همه دارد، بیش از دیگران اقدام خواهد کرد. اکنون هم در صدد اصلاح بین رئیس وهابیه و شریف حسین هستند که حدودى براى هر یک معین شده، فتنه بنشیند و نزاع از میان برخیزد.
تنبیهنام فرمانفرماى نجد و حجاز، که از وهابیه قریب یکصد سال قبل آن جا را به تصرف داشت، در بعضى کتب مسعود نوشته است، و صحیح سعود است; و همچنین عبدالله پسرش در یکى از تواریخ عبدالدین نوشته شده، و این سهو از کاتب است.[۳۸] اما پسر مرحوم محمد على پاشا، که رئیس قشون مصر بود و قبل از ابراهیم پاشا به جنگ وهابى رفت، معلوم نشد توسن پاشا یا طوسن پاشا بوده، و در بعضى کتب طوسون پاشا رسم نموده.
تذییل سال شمار جنگ مصریان با وهابیاندر ذکر بلاد و حصونى که با قدم عساکر مصر مسخّر شد، به ترتیب سال و ماه:o فتح مکه معظمه و طائف و جده به دست طوسن پاشا. سنه ۱۸۱۳ مسیحى.۱۲۲۸ ق.o فتح قنفذه به دست پاشاى مذکور. سنه ۱۸۱۴ (۱۲۲۹)، ولى طولى نکشید که مجدداً به تصرف وهابى آمد.o مصالحه طوسون با وهابى به شرط تخلیه تمام حجاز از قشون وهابى و تخلیه قصیم از مصریان و اعتراف وهابى به سلطنت سلطان محمود خان. سنه ۱۸۱۵(۱۲۳۰).o امضا نکردن محمد على پاشا مصالحه را مگر به تخلیه احساء و مسافرت عبدالله بن سعود به اسلامبول. سنه ۱۸۱۵ (]۱۲۳).o رفتن ابراهیم پاشا به جنگ وهابیان. سنه ۱۸۱۶ (۱۲۳۱) و رسیدن هدایا و نامه ابن سعود در قصیم و قبول نشدن هدایا و موکول شدن جواب عریضه به وصول درعیه مرکز وهابى.o رفتن پاشا از ینبع و مدینه مشرفه به حج و مراجعت به اردوى خود و رفتن از حناکیه به سرکوب اعراب و آوردن هشتصد شتر و چهار هزار گوسفند و تسلیم شدن قبایل عرب. سنه ۱۸۱۷(۱۲۳۲).o شیوع تب و کلرا در لشکر مصر از شدت گرماى روز و سرماى شب و مدد خواستن از پدر پس از تلفات بسیار. سنه ۱۸۱۷ (۱۲۳۲).o توجه پاشا به تسخیر شهر رس و مانع شدن باران شدید و مراجعت نمودن با غنایم بسیار و پس از چند ماه جنگ نمودن که هشتصد نفر از وهابى مقتول و دو هزار شتر با مواشى بسیار از آنان گرفته شد. سنه ۱۸۱۸ ]۱۲۳۳[.o حرکت پاشا از ماویه با چهار هزار پیاده و هزار و دویست سواره، سواى خدم و حشم و اردو و بازار به جانب ] رس [و محاصره و بمباردمان در مدت شش روز و سه حمله سخت و تلف شدن سه هزار و هشتصد تن از مصریان و یکصد و شصت نفر وهابى و ظهور ضعف در قشون مصرى و قرار ترک محاصره. سنه ۱۸۱۸ ]۱۲۳۳[.o محاصره خبره و تصرف و اقامت یازده روز که در این ایام آنچه براى جیره و علیق لازم بود، قیمت آن به اعراب داده مى شد، و به این واسطه جلب قلوب اعراب شد، و پس از آن، قلعه عنیزه را شش روز محاصره و گلوله باران نمود، و در این گیر و دار، انبار باروت آتش گرفت و اهالى تسلیم و خلع سلاح شدند. و پس از آن که وهابیان خارج شدند، قلعه را محکم نموده به انتظار وصول لشکر و ملزومات جنگ بود. سنه ۱۸۱۸ ]۱۲۳۳[.o تسلیم شدن بلاد قصیم و محاصره سه روزه قلعه بریدعه و تصرف آن و اقامت دو ماهه در آن جا و رسیدن ذخایر جنگى و هشتصد تن قشون مصرى. سنه ۱۸۱۹ ]۱۲۳۴[.o تسلیم شدن قلعه مذنب و محاصره شقرا در یازده روز و گرفتن اسلحه محصورین و مرخص کردن آنها و بشارت این فتح را به مصر فرستادن با مقدارى از گوش وهابیان. سنه ۱۸۱۹ ]۱۲۳۴[.o عزیمت شهر درعیه و ضبط قلعه خرمه، دوازده فرسخى درعیه، پس از جنگ سخت و قتل عام و غارت، که جز زنان بر احدى ابقا نشد. سنه ۱۸۱۹ ]۱۲۳۴[.o رفتن پاشا به جانب شهر درعیه و تصادف با لشکر بزرگ وهابى در قرین و جنگ دو شبانه روز و فتح توپخانه مصریان و امیر حارث، که سرکرده وهابى بود، در این جنگ شجاعتى عجیب نموده که تمام صفوف لشکر مصر را شکافته، خود ]را[ به پاشا رسانید. یکى از سواران چرکس به زخم نیزه او را به خاک و خون در کشید و به هلاکت او وهابیان شکسته و منهدم شدند و در شهر درعیه تحصن اختیار کردند. مدت بیست روز محاصره بود و توپخانه در خاتمه کار، قلعه هاى اطراف و بروج شهر را منهدم نموده، عبدالله بن سعود و خواص او و بزرگان شهر گرفتار شدند و قبل از گرفتارى، امان خواسته بود که به مصر رفته، از آن جا به حضور سلطان مشرّف شود. پاشا نیز پس از تسخیر شهر اهالى را از قتل و غارت امان داد; فقط اسلحه را گرفت و رؤساى وهابیه را، که پانصد تن بودند، در مسجد درعیه براى مناظره با مشایخ اهل سنت حاضر نمودند و چهار روز از این کار گذشت و آن جماعت از عقیده خود برنگشتند تا به مجازات رسیدند و پاشا دسته اى از لشکر آن جا گذارده، به طرف خرمه مراجعت کردند. چند نفر از غلامان او سوء قصدى کرده بودند. یک نفر رئیس آنان تیرى به سمت پاشا انداخت و آسیبى نرسید. مرتکب و همراهانش به جزاى عمل رسیدند. سنه ۱۸۱۹ ]۱۲۳۴[.o پس از فتح درعیه، چون تدارک ارزاق در آن جا ممکن نبود، پاشا به بادیه عرب توجه کرد. در نزدیکى کوه شمر، جنگى هولناک با قبیله عنزه نموده، ایشان را متفرق ساخت. پس از آن شروع به اصلاح امور و تأمین طُرُق تجارت نموده، قلعه هایى براى مستحفظان امنیت بنا کرد و چاهها براى زراعت احداث فرمود. شهر درعیه را از پاى ویران ساخت. ابن سعود و جمعى از رؤساى آن بلاد را به مصر فرستاد، و چنان که گفتیم، ابن سعود را از مصر به آستانه فرستادند و در آن جا به امر سلطان مقتول شد. در سنه ۱۸۱۹(۱۲۳۴) و ابراهیم پاشا پس از این اقدامات بزرگ و نظم بلاد و امن عباد به مصر مراجعت نمود.تم الکتاب.
پی نوشت :
[۱]. حسین مکى، تاریخ بیست ساله ایران، ۳/۳۹۵ـ۳۹۶.[۲]. همان، ۴/۸۶ ـ ۸۷ ، ۹۲ ـ ۹۳.[۳]. یکى تاریخ وهابیه از ضیاءالدین درى (بى تا) و دیگرى تاریخ و عقائد وهابیان از استاد على اصغر فقیهى، تهران، ۱۳۲۳ ش.[۴]. یعنى سال ۱۳۴۴ ق. درست یک سال پیش از درگذشت مؤلف.[۵]. فرهنگ سخنوران، ذیلِ ربانى گرکانى.[۶]. مجله یادگار، سال پنجم، شماره سوم، ص ۵۶ ـ ۵۷.[۷]. شهر محمد بن عبدالوهاب عینیه است، که وى از آن جا به درعیه نزد محمد بن سعود (م ۱۱۷۹) رفت.[۸]. بدون تردید محمد بن عبدالوهاب بر مذهب حنبلى بوده است.[۹]. خبر آمدن وى به اصفهان در بسیارى از مآخذ ایرانى و همچنین کتاب لمع الشهاب، که کهنترین تک نگارى درباره شرح حال اوست، آمده است; از جمله: ناسخ التواریخ ، ۱ / ۶۸; منتخب التواریخ، ص ۵۶۲; روضه الصفاى ناصرى، ۹ / ۳۸۰; مآثر سلطانیه، ص ۸۲; تحفه العالم، ذیل التحفه، چاپ بمبئى، ص ۸ ـ ۱۰. استاد مدرسى طباطبائى پس از ارجاع به این منابع و اشاره به مقاله صادق نشأت به عربى در همین موضوع (مجله العرفان، سال ۵۷، ش۳، ص ۲۸۷ ـ ۲۹۰) مى نویسد: گویا موضوع سفر شیخ به ایران قابل تردید نیست. بنگرید: روابط ایران با حکومت مستقل نجد، ص ۸۰ (مجله بررسیهاى تاریخى، سال ۱۱، ش ۴). گفتنى است که این مسئله هنوز نیاز به تحقیق دارد و جاى تردید در آن باقى است. بر اساس آنچه در لمع الشهاب آمده، وى در اصفهان شرح تجرید قوشجى، شرح مواقف میرسید شریف جرجانى و حکمه العین کاتبى را خوانده است.[۱۰]. حنبلى صحیح است.[۱۱]. ر.ک: مجله دانشکده الهیات و معارف اسلامى مشهد، ش ۱۱، مقاله على اکبر شهابى، ص ۱۶۱ ـ ۱۷۰.[۱۲]. توبه: ۱۷.[۱۳]. احقاف: ۵ ـ ۶.[۱۴]. فاطر: ۱۳ ـ ۱۴.[۱۵]. زمر: ۳.[۱۶]. نساء: ۴۸، ۱۱۶.[۱۷]. سفرنامه ابن بطوطه، ۱/۹۵، ترجمه محمدعلى موحد. در باره این که ابن بطوطه توانسته باشد منبر ابن تیمیه را درک کند، تردید وجود دارد، زیرا آخرین بارى که ابن تیمیه زندانى شد (۷ شعبان ۷۲۶) و در همان زندان به سال ۷۲۸ درگذشت، یک ماه پیش از رسیدن ابن بطوطه به دمشق بوده است. اما به هر روى، ابن بطوطه (۱ / ۹۵) تصریح دارد که «در این اثنا من در دمشق بودم. یک روز جمعه که او در منبر مسجد جامع مشغول وعظ بود، آن جا رفتم. از جمله سخنانى که مى گفت این بود که: خداوند همچنان که من از پله این منبر فرود مى آیم، به آسمان دنیا فرود مى آید. این بگفت و پله اى از منبر پایین آمد.»[18]. گذشت که تولد وى به سال ۶۶۱ و مرگ او در سال ۷۲۸ بوده است.[۱۹]. توبه: ۵.[۲۰]. اعتماد السلطنه در ذیل حوادث سال ۱۲۱۷ ـ که صحیح آن همان سال ۱۲۱۶ و روز غدیر سال مزبور است ـ مى نویسد: هم در این سال، عبدالعزیز نامى از مشایخ نجد، که پیرو طریقه وهابى بود و داعى این طایفه مى بود، در درعیه قلعه اى محکم بساخت و چند بار به حرمین شریفین ـ زادهما الله شرفا و تعظیما ـ و به نجف اشرف آمده، به غارت پرداخت. و از آن جا که پسرش نیز در عید غدیر در آخر سال گذشته به کربلاى معلّا تاخته و چندین هزار از نفوس زکیه و جمعى کثیر از علما و سادات و فضلا و عرفا و محققین را در ظرف هفت ساعت شربت شهادت چشانیده، که از آن جمله عارف کامل و عالم فاضل ملاعبدالصمد همدانى صاحب بحرالمعارف بود که چهل و چهار سال در آن ارض خلد نشان مجاور و به ریاضت اشتغال داشت. خلاصه بعد از سفک دماء، آن قوم شقاوت انتماء به اوطان خود بازگشتند و این خبر مسموع ملازمان حضرت خاقان کشورستادن گردیده اسماعیل بیگ بیات را نزد سلیمان پاشا، والى بغداد، فرستادند و امر فرمودند که به طرد این جماعت پردازد. سلیمان پاشا قبول کرده، ولى چندى نگذشت که درگذشت و این امر بر عهده تأخیر ماند، ولى شخصى از عجم، عبدالعزیز را به راه عدم روانه نمود. تاریخ منتظم ناصرى، ج ۳، ص ۱۴۶۵ ـ ۱۴۶۶. به نوشته استاد مدرسى، کاملترین اطلاعات در باره حملات وهابیها به کربلا در کتاب الدر المکنون فى مآثر الماضیه من القرون، اثر یاسین بن خیرالله خطیب عمرى، که دو نسخه خطى آن در موزه بریتانیا (ش ۳۱۲ و ۳۱۳) موجود است، آمده است. به نوشته استاد مدرسى، نجدیان در این حمله ـ در سال ۱۲۱۶ ـ روضه مقدس حسینى را ویران ساختند و همه نفایس درون حرم و خزانه را به غارت بردند و زایران حائر شریف و اهالى کربلا را قتل عام نمودند. شمار کشتگان این واقعه پنج هزار تن بوده است. بنگرید: روابط ایران با حکومت مستقل نجد، ص ۱۰۵.[۲۱]. اشاره خواهد شد که پس از چندى سلیمان پاشا درگذشت و مسئله حمله به حکومت نجد متوقف شد. به گزارش سپهر، در سال ۱۲۱۷ منشورى از دربار ایران به عبدالعزیز بن سعود فرستاده شد و استرداد اموال غارت شده از روضه مقدس حسینى(علیه السلام) و مردم کربلا و زایران و اداى دیه کشتگان درخواست گردید. در آن منشور تهدید شده بود که چنانچه حکومت نجد اموال را باز نگرداند و دیه کشتگان را نپردازد، سپاه ایران خاک درعیه را بر باد خواهد داد. ناسخ التواریخ، ۱ / ۱۲۰ (چاپ اسلامیه); روابط ایران با…، ص ۱۰۹.[۲۲]. گنجینه نشاط، نسخه ۱۳۲۰ مرعشى، برگ ۸۷.[۲۳]. این نامه مربوط به رخدادهاى سال ۱۲۲۸ ق است که پس از جنگ سپاه ایران با نجدیان در سال ۱۲۲۶ و آمدن نماینده وهابیان به دربار ایران، اندکى روابط بهتر شده بود. در این سال، امام یمن، از حملات وهابیان به نواحى یمن، به دولت ایران شکایت کرده و درخواست کمک کرده بود. بنگرید: ناسخ التواریخ، ۱ / ۱۵۱ ـ ۱۵۲ (چاپ امیرکبیر).[۲۴]. میرزاعبدالوهاب منشى الممالک، معروف به نشاط، که از وى گنجینه نشاط برجاى مانده است; از جمله، همین نامه به امام یمن به انشاى وى نوشته شده; و در آن جا درج شده است. متن نامه را استاد مدرسى در روابط ایران با…، ص ۱۲۰ آورده است.[۲۵]. در گنجینه نشاط: بلى قد استووا اولا.[۲۶]. در گنجینه: فانحدروا یمینا و شمالا.[۲۷]. ادامه نامه در گنجینه نشاط چنین است: «کأنهم رأوا حومه الاسلام بلا حام و راع، فسرحوا فیها بلا رهب و لاارتیاع، و ترکوا حماه تلک الثغور کأنهم سقوا کأس الحتوف و کم بلغوا بحیلتهم ما لیس یبلغ بالسیوف، و للزمان صروف نهضه و وقوف ثبت و محو تکدر و صفو; کم صلحت الامور بعد فسادها و انسدت الثغور بعد نفادها و انطفت الفتن بعد ما صلت و غیضت الدواهى بعد ما جرت. و لطال ما کانت الدعائم انثلمت و المناظم انخرمت و الامور مارت و الفتن ثارت و الرسوم تغیّرت و السنن اضطربت، فصرف الله ذلک عن اولیائه و نصرهم على اعدائه. ان ذلک على الله یسیر و الى الله المصیر. کم من حق مال فاد الیه و کم من باطل ضال فاز الیه و لیعلموا آنائه. و السلام.» بنگرید: روابط ایران با… ، ص ۱۲۰.[۲۸]. طبق اظهار استاد مدرسى، متن نامه سعود بن عبدالعزیز به فتحعلى شاه، در دست نیست، اما پاسخ فتحعلى شاه که بخشى از آن در متن بالا نیز آمده، در گنجینه نشاط موجود است: «تبارک الذى بیده الملک و هو على کل شىء قدیر. و بعد: فقد اتانا منک کتاب مصدق لسانا عربیا تضوح منه عرف المعارف منتشرا و مطویا. و العجب کل العجب انک دعوتنا الى التوحید و نفى التشریک عن الله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما و ان هذا صراطى مستقیما. نعم وجدوا اولیاءنا کتابک دلیلا على انک قد اخذت فى هذا الطریق سبیلا اذا لاتخذوک خلیلا و لاتجد لسنتنا تحویلا، و المؤمنون بعضهم اولیاء بعض، و عز من قال: و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض. و قد ذکرتم انکم ترسلون عالما منکم الینا لنطلع علیکم و تطلعوا على ما لدینا، لیکون لکم مالنا و علیکم ما علینا، فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض على حضرتنا من مذهبکم غیر ما تکتبون و الناس من عندهم یقولون و یسمعون و ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون. ثم استعجلوا حتى ینکشف من امرکم الحجاب و یرفع الارتیاب. و ان کان الامر کذا فهذا اتفاق المسلمین و کان حقا علینا نصر المؤمنین، نمدکم بأموال و بنین، و موقعین على شبل هزبر الخلافه و من له على سواحل العمان قدره و شرافه، حسین على میرزا ان یعاملکم بالموده سرا و جهرا و یمدکم بما تستمدونه برا و بحرا. فان الله سخّر لنا الامصار و دبر لنا البحار. و هو الذى یسیرکم فى البر و البحر انه على ما یشاء قدیر. و نحمدالله على ما هدانا و نسلم على النبى البشیر النذیر.» بنگرید: روابط ایران با… ، ص ۱۱۳ ـ ۱۱۴.[۲۹]. انعام: ۱۲۷.[۳۰]. صبرى پاشا مى نویسد: شخصى مورد اعتماد، که از درعیه آمد، به سلیمان پاشا گفت: یکى از اعراب بادیه نشین همراه برادرش از مکه معظمه مراجعت مى کرد که در اثناى راه، گروهى از اشقیاى درعیه، از دست پرورده هاى سعود بن عبدالعزیز، به او حمله کردند و برادرش را از پاى درآوردند و همه اموالش را به غارت بردند. فرد اعرابى از مشاهده این جنایت به شدت خشمگین شد و به قصد کشتن سر دسته آنان، یعنى سعود بن عبدالعزیز، رهسپار درعیه گردید. ولیکن به سعود دست نیافت و پدرش عبدالعزیز، را از دم شمشیر گذرانید و انتقام برادرش را گرفت. تاریخ وهابیان، ص ۳۹. در برخى از منابع از شیعه بودن یا کُرد بودن قاتل عبدالعزیز یاد شده است. بنگرید: روابط ایران با… ، ص ۹۵.[۳۱]. در روضه الصفاى ناصرى (۹ / ۴۶۶) در ذیل حوادث سال ۱۲۲۴ آمده است: اعراب بستک و جهانگیریه از بلاد لارستان فارس به اعراب وهابى، که در نجد ساکن بودند، پناه برده و متوسل شدند، و اعراب نجد به پشتیبانى آنان برخاستند. حسینعلى میرزا، فرمانفرماى فارس، صادق خان ولد رضا قلى خان قاجار دولو را به دفع اعراب فرستاد. در برخوردى که در حوالى قطیف و بحرین میان صادق خان و اعراب نجد روى داد، سپاه ایران پیروز شد. نیز بنگرید: ناسخ التواریخ، ۱ / ۱۱۴; روابط ایران با… ، ص ۱۰۲.[۳۲]. گویا هیچ زمانى شام و دمشق به دست وهابیها تصرف نشده است.[۳۳]. در روضه الصفاى ناصرى، ذیل حوادث سال ۱۲۲۶ آمده است: آغاز این سال، صادق خان از جانب نواب حسینعلى میرزا، فرمانفرماى فارس، به منازعه طایفه وهابیه مأمور شد… لهذا صادق خان سردار، به مسقط رفته، از آن جا با جمعیت اعراب بر نجد تاخته، به حوالى درعیه دارالملک مشایخ وهابیه رفته، از جانب سعود، محمد بن سیف و سیف بن مالک، که دو سردار دلیر بودند، به مقابله صادق خان آمدند. رزمى گران رفت و از خون اعراب، بر نجد ساخت بدخشان شد و سرداران مجروح و زخمدار گردیدند و سردار قاجار نصرت یافت… و غالب اماکن و مساکن آنان سوخته و افروخته گردید و سردار قاجار به مسقط آمده، از آن جا با تحف و هدایاى امام مسقط سعید سلطان به شیراز بازگشت. روضه الصفا، ۹ / ۴۷۱. مانند همین مطالب را سپهر در ناسخ التواریخ (ص ۲۰۶ از چاپ اسلامیه، و ص ۱۲۱ از چاپ امیرکبیر) آورده است.[۳۴]. اعتماد السلطنه مى نویسد: هم در این سال (۱۲۳۶) به جهت تخطى ایلات و بدسلوکى گماشتگان دولت عثمانى با حجاج ایرانى کدورتى فیما بین دولتین ایران و عثمانى درگرفت; و چون طایفه وهابى ساکن نجد نیز بدرفتارى با حاج مى کردند، حاجى حیدرعلى خان، برادرزاده حاجى ابراهیم خان شیرازى، بر حسب امر اعلى با محمدعلى پاشا، والى مصر، ملاقات کرده، از سوء سلوک طایفه وهابى در نجد شرحى اظهار داشت. محمد على پاشا فرزند خود ابراهیم پاشا را به نجد فرستاد. شهر درعیه را خراب کرد و عبدالدین (نام درست سعود) را گرفته، روانه اسلامبول نمود، و سعود (در اصل عبدالدین مسعود) مقتول شد. تاریخ منتظم ناصرى، ۳ / ۱۵۴۶.[۳۵]. به گزارش منابع، شهر درعیه، پس از تصرف آن به دست مصریان، با خاک یکسان شد.[۳۶]. با کشته شدن عبدالله بن سعود، حکومت ۷۵ ساله درعیه بر بخش مهم جزیره العرب پایان یافت. تاریخ اعدام وى در استانبول، دوم جمادى الاول ۱۳۲۴ بوده است. شرح فتوحات محمدعلى پاشا و فرزندانش توسن پاشا و ابراهیم پاشا را ایوب صبرى پاشا در کتاب تاریخ وهابیان (ترجمه على اکبر مهدى پور، تهران، مشعر، ۱۳۷۷) به تفصیل آورده است.[۳۷]. این نام مؤلف کتاب است که اثر خود را در سال ۱۳۴۴ تمام کرده است. پیداست که پس از تألیف اصل رساله، خاتمه اى هم بر آن افزوده است.[۳۸]. در تاریخ منتظم ناصرى، ۳ / ۱۵۴۳، از ابن سعود، با نام عبدالدین یاد شده است.

















هیچ نظری وجود ندارد