تاریخ شهادتامام حسین علیهالسلام در روز جمعه دهم محرم سال ۶۱ هجرى بعد از نماز ظهر به شهادت رسید و در آن هنگام از سن مبارکش ۵۶ سال و چند ماه گذشته بود(۱).بلاذرى نقل کرده است که: شهادت آن حضرت روز شنبه بوده است مصادف با عاشورأ، و گفته شده که روز جمعه بوده است(۲).و ابن شهر آشوب نیز روز شنبه دهم محرم را روز شهادت آن بزرگوار نقل نموده، سپس مىگوید: گفته شده است که روز جمعه بعد از نماز ظهر بوده، و گفته شده که روز دوشنبه بوده است(۳).
تعداد زخمهاى امام علیهالسلامروایت شده است که در پیراهن آن بزرگوار یکصد و چند نشانه از تیر و نیزه و شمشیر مشاهده شد، و از امام صادق علیهالسلام نقل شده که: بر بدن امام حسین علیهالسلام جاى سى و سه زخم نیزه و سى و چهار زخم شمشیر پیدا کردند(۴).
پس از شهادتگفتهاند: پس از شهادت امام علیهالسلام، سپاه دشمن براى به یغما بردن لباسهاى امام از یکدیگر سبقت گرفتند.طبرى از ابو مخنف نقل کرده است که: لباسهاى امام را از بدن مبارکش بیرون آوردند! سراویل آن حضرت را بحر بن کعب تمیمى گرفت! (در الملهوف روایت نموده که او زمین گیر و پاهاى او خشک شد و از حرکت ماند)، و پیراهن او را اسحاق بن حیاْ حضرمى برداشت و پوشید (پس موى او ریخت و پیسى گرفت)، و عمامه آن بزرگوار را احبش بن مرثد و یا جابر بن یزید بر سر بست (و دیوانه شد)، و برنس آن حضرت را که از خز بود مالک بن بشیر کندى به یغما برد و چون همسرش از این جریان آگاه یافت بین ایشان نزاع در گرفت (او نیز فقیر و مستمند باقیمانده عمرش ار زندگى کرد)، وزره «بترأ» آن بزرگوار را عمر بن سعد برداشت! و چون مختار او را کشت آن زره را به قاتل او ابى عمره واگذار نمود. و زره دیگر آن حضرت را مالک بن نمیر گرفت و پوشید (و مجنون گردید)، قطیفه آن بزگوار را قیس بن اشعث برداشت که از جنس خز بود و پس از آن او را قیس قطیفه نامیدند (و خوارزمى نقل کرده است او به مرض جذام گرفتار شد و افراد خانوادهاش از او کناره مىگرفتند و او را در مزبله انداختند تا اینکه مرد و سگها گوشت بدن او را قبل از مرگ خوردند). و کفش آن حضرت را مردى از قبیله بنى اود برداشت که او را اسود مىگفتند، و شمشیر او را مردى از قبیله بنى نهشل گرفت و پس از آن به دست حبیب بن بدیل افتاد، و در الملهوف آمده که این شمشیر به غارت رفته غیر از ذوالفقار است که آن از ذخائر نبوت و امامت است.ابن شهر آشوب مىگوید: کمان آن حضرت و متعلقاتش را دحیل بن خثیمه جعفى بن شبیب حضرمى و جریر بن مسعود و ثعلبْ بن اسود اوسى برداشتند، و انگشتر آن حضرت را – آنگونه که در اکثر مقاتل آمده است – بجدل بن سلیم کلبى برداشت و انگشت آن حضرت را با انگشتر قطع نمود! و این انگشتر غیر از آن انگشترى است که از ذخائر نبوت است زیرا آن را امام حسین علیهالسلام آنطورى که شیخ صدوق از محمد بن مسلم نقل کرده است در دست حضرت على بن الحسین علیهالسلام نمود.محمد بن مسلم مىگوید: از امام صادق علیهالسلام درباره خاتم امام حسین علیهالسلام سؤال نمودم که بعد از ایشان بدست چه کسى رسید ؟ و به امام عرض کردم که گویا انگشتر آن بزرگوار را دشمن برده است.فرمود: چنین نیست که مىگویند، بدرستى که حسین علیهالسلام به فرزندش على بن الحسین وصیت نمود و خاتم خود را در انگشت او نمود و امر را به او واگذار کرد(۵).ابن زائده مىگوید: دیگر شهدا و اصحاب و اهل بیت آن بزرگوار را نیز سپاه کوفه عریان نموده و لباسشان را به یغما بردند!(۶)
غارت خیامدشمن در غارت خیمههاى حسینى بر یکدیگر سبقت مىگرفتند بگونهاى که چادر از سر زنان مىکشیدند، دختران آل رسول از سراپرده خود بیرون آمده و همه مىگریستند و از فراق عزیزان و بزرگان خویش شیون مىکردند.حمید بن مسلم روایت کرده است که: زنى را دیدم از قبیله بنى بکر بن وائل با شوهرش در سپاه عمر بن سعد بود و هنگامى که دید آن گروه بر زنان حسین و خیام آنها یورش برده و غارت مىکنند، شمشیرى بدست گرفت و بسوى خیام آمده قبیله خود را صدا زد و گفت: اى آل بکر بن وائل! آیا دختران رسول خدا را تاراج مىکنند ؟ «لا حکم الا لله، یا لثارات رسول الله» «هیچ فرمانى جز فرمان خداوند نیست، به خونخواهى رسول خدا برخیزید»، شوهرش او را گرفت و به جاى خود بازگرداند.رواى گفت: سپاهیان عمر بن سعد زنان را از خیمهها بیرون نموده و آتش در آن افکندند، که زنان به بیرون دویدند در حالى که جامهها یشان ربوده سر و پاى آنها برهنه بود!(۷) آنگاه یک مرد پستى از سپاه دشمن به اماکلثوم یورش برد و گوشواره او را بدر آورد! و آن خبیث در حالى که مىگریست متوجه فاطمه بنت الحسین گردید و خلخال از پایش کشید!دختر امام حسین علیهالسلام با تعجب به او گفت: چرا گریه مىکنى ؟!!او در پاسخ گفت: چگونه نگریم در حالى که اموال دختر رسول خدا را غارت مىکنم!فاطمه بنت الحسین چون این عطوفت را دید به او گفت: پس چنین مکن!آن مرد گفت: هراس دارم دیگرى آن را بردارد!(۸)پس آنچه در خیام از اموال و امتعه بود به یغما بردند. شمر قطعه طلائى را در خیام یافت و آن را به دخترش داد تا براى خود زیورى بسازد! آن طلا را نزد طلا ساز برد و چون آن طلا را در آتش گذاشت از بین رفت!(۹)حمید بن مسلم مىگوید: بخدا سوگند من دیدم که سپاهیان ابن سعد که به خیمهها یورش برده بودند بر سر تصاحب جامههاى زنان با آنها نزاع مىکردند تا اینکه مغلوب شده و جامه آنها را مىبردند.شمر با گروهى از پیاده نظام به خیمه على بن الحسین علیهالسلام آمدند و او بر فراش خود خوابیده و بشدت بیمار بود، همراهان شمر به او گفتند که: این بیمار را به قتل نمى رسانى ؟حمید بن مسلم مىگوید: من گفتم: سبحان الله! آیا نوجوانان(۱۰) هم کشته مىشوند ؟ این کودک است و بیمارى او را بس است ؛ پس من اصرار نمودم تا اینکه آنها را از کشتن او باز داشتم(۱۱).شمر گفت: ابن زیاد مرا امر کرده است که فرزندان حسین را بقتل برسانم ولى عمر بن سعد در جلوگیرى از کشتن او مبالغه کرد ؛ خصوصا چون زینب دختر امیر المؤمنین از قصد شمر مطلع شد آمد و گفت: او هرگز کشته نشود تا من کشته نشوم، آنگاه دست از او کشیدند(۱۲).فاطمه بنت الحسین علیهالسلام مىگوید: مردى را دیدم که زنان را با سر نیزه خود تعقیب مىکرد، بعضى از آنان به بعضى پناه مىبردند! و جامهها و زیور آنان را ربوده بودند! او آن مرد چون مرا دید آهنگ من نمود، گریختم! او مرا دنبال نمود و با نیزه بر من حمله کرد که من بر صورت خود افتاده و بیهوش شدم! و چون به هوش آمدم عمهام ام کلثوم را دیدم که بر بالین من نشسته و گریه مىکند(۱۳).
حمیده دختر مسلمحضرت مسلم بن عقیل را دخترى بود که یازده سال داشت و نام او حمیده و مادرش امکلثوم دختر على بن ابى طالب علیهالسلام است، و بعضى نام او را عاتکه و مادر او را رقیه دختر على بن ابى طالب علیهالسلام گفتهاند، و عمرش هفت سال بود، و در روز عاشورا چون لشکر به خیمهها هجوم بردند به شهادت رسید!(۱۴)
آتش زدن خیمههادر این هنگام دشمن براى سوزاندن خمیههاى اهل بیت علیهالسلام اقدام نمود در حالى که زنان و فرزندان در خیام بودند، پس شعله هایى از آتش آوردند در حالى که یکى از آنها فریاد مىزد: «احرقوا بیوت الظالمین!!» «سراپرده ظالمین را بسوزانید!!» و ایشان آتش در خیمهها افکندند! دختران رسول خدا از خیمهها خارج شده و مىگریختند در حالى که آتش آنها را از پشت سر تعقیب مىکرد! بعضى از کودکان یتیم دامن عمه را گرفته تا از آتش محفوظ بمانند و از ظلم دشمنان در امان باشند،و بعضى در بیابان متوارى و برخى به آن ستمگرانى که دلهایشان خالى از مهربانى و عطوفت بود استغاثه مىکردند.امام سجاد علیهالسلام در طول حیاتش بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام هرگاه خاطرههاى تلخ روز عاشورا را به یاد مىآورد با اشک و اندوه فراوان مىفرمود: بخدا سوگند هیچ گاه به عمهها و خواهرانم نظر نمى کنم جز اینکه گریه گلویم را مىگیرد و یاد مىکنم آن لحظات را که آنها از خیمهاى به خیمه دیگر مىگریختند و منادى سپاه کوفه فریاد مىزد که: خیمههاى این ستمگران را بسوزانید!(۱۵)حمید بن مسلم مىگوید: عمر بن سعد نزدیک خیمههاى امام آمد، زنان برخاسته و رو در روى او فریاد بر آوردند و گریستند، پس او به اصحابش گفت: کسى حق ندراد که در خیمههاى این زنان در آید و متعرض این جوان مریض (امام سجاد) شود. زنان از او خواستند تا لباسهاى غارت شده آنان را به ایشان باز گرداند تا خود را بپوشانند، عمر بن سعد گفت: کسى که از متاع این زنان چیزى برداشته بازگرداند ؛ بخدا سوگند احدى از آن گروه چیزى را باز پس نداد، پس عمر بن سعد گروهى را به خیمه و سراپرده زنان گماشت و دستور داد آنها را نگهدارى کنند تا کسى از خیمهها خارج نگردد و آنان را آزار ندهند، آنگاه عمر بن سعد به چادر خود باز گشت(۱۶).مؤلف کتاب «معالى السبطین» نقل کرده است که: شامگاه روز عاشورا دو طفل در اثر دهشت و تشنگى جان سپردند، و چون زینب کبرى براى جمع عیال و اطفال جستجو مىکرد آن دو طفل را نیافت تا اینکه آنها را در حالى که دست درگردن یکدیگر داشتند پیدا کرد که آنها از دنیا رفته بودند(۱۷).
درخواست جایزهپس سنان بن انس بر در خیمه عمر بن سعد آمد و با صداى بلند فریاد زد:اوقر رکابى فضًْ و ذهباانا قتلت الملک المحجباقتلت خیر الناس امّاً و اباو خیرهم اذ ینسبون نسباو خیرهم فى قومهم مرکبا(۱۸)عمر بن سعد گفت: گواهى مىدهم که تو دیونهاى! و هرگز عاقل نبودهاى! بعد دستور داد او را به درون خیمه آورند، و چون سنان بن انس وارد خیمه شد با چوبدستى خود بر او چند ضربه نواخت و گفت: اى احمق! اینچنین سخن مىگویى ؟! بخدا سوگند اگر ابن زیاد از تو بشنود گردن تو را خواهد زد!!(۱۹)
اوج بیدادگرىآنگاه عمر بن سعد بجهت امتثال فرمان ابن زیاد، در میان اصحابش فریاد برداشت: «من ینتدب للحسین ؟!» «کیست که دواطلب باشد و بر پیکر حسین اسب بتازد تا سینه و پشت او را زیر سم اسبها لگدمال نماید ؟!».شمر مبادرت نمود! و اسب بر بدن مطهر امام تاخت!(۲۰) و ده نفر دیگر از سپاه کوفه اجابت کردند که نامهاى آنها عبارت است از:۱ – اسحاق بن حویه۲ – اخنس بن مرثد۳ – حکیم بن طفیل۴ – عمرو بن صبیح۵ – رجأ بن منقذ۶ – سالم بن خثیمه جعفى۷ – واحد بن ناعم۸ – صالح بن وهب۹ – هانى بن ثبیت۱۰ – اسید بن مالکآنان با اسب بر بدن امام تاختند بگونهاى که سینه مبارک آن بزرگوار را در هم کوبیدند.پس این ده نفر آمدند و در برابر ابن زیاد ایستاده و جایزه طلب کردند، ابن زیاد گفت: شما کیستید ؟ اسید بن مالک – یکى از اینان لعنهم الله – گفت:نحن رضضنا الصدر بعد الظهربکل یعبوبٍ شدید الاسر(۲۱)عبیدالله فرمان داد تا جایزه ناچیزى به آنها دادند!!(۲۲)همچنین نقل شده است که آنها سینه و کمر امام حسین علیهالسلام را زیر لگد اسبها کوبیدند(۲۳).
حدیث جمالچون امام علیهالسلام به شهادت رسید ساربان آمد و بدن آن بزرگوار را بدون سر یافت، دست برد تا کمربند حضرت را بردارد، آن بزرگوار دست خود را آورد و کمربند را گرفت، پس جمّال دست آن حضرت را قطع کرد، و سپس مجدداً خواست که کمربند را باز کند، امام علیهالسلام با دست چپ کمربند را گرفت، جمّال دست چپ آن حضرت را نیز قطع کرد(۲۴).
اصحاب مجروح امام علیهالسلامبعضى از یاران امام علیهالسلام به سبب جراحات در میدان افتاده و سپاه عمر بن سعد آنها را بقتل نرساندند واین افراد عبارت بودند از:۱ – سوار بن حمیر جابرى، او را در حالى که مجروح شده بود از معرکه قتال بیرون بردند، و بعد از گذشت شش ماه در اثر آن جراحات در گذشت.۲ – عمرو بن عبدالله، او نیز در میدان جنگ در اثر جراحات افتاده بود که او را انتقال دادند و بعد از یک سال از دنیا رفت.۳ – حسن بن الحسن، او فرزند امام حسن مجتبى علیهالسلام و در کنار عموى گرامیش امام حسین علیهالسلام با سپاه کوفه مبارزه نمود تا در اثر جراحات به زمین افتاد، و چون اصحاب عمربن سعد براى جدا نمودن سرها آمدند او را دیدند که رمقى در بدن دارد، مردى به نام اسمأ بن خارجه که از اقوام مادرى او بود از کشتن او مانع شد او را با خود به کوفه برد و جراحات او را معالجه کرد تا اینکه التیام یافت، آنگاه از کوفه به مدینه منتقل گردید(۲۵).
مادران شهدا که در کربلا بودندسماوى نقل کرده است که در کربلا ۹ نفر شهید شدند که مادران آنان نیز در کربلا حضور داشتند:۱ – عبدالله بن الحسین علیهالسلام، مادرش رباب است.۲ – عون بن عبدالله بن جعفر، مادرش زینب کبرى است.۳ – قاسم بن الحسن علیهالسلام، مادرش رمله است.۴ – عبدالله بن الحسن علیهالسلام، مادرش دختر شلیل بجلى است.۵ – عبدالله بن مسلم، مادرش رقیه دختر على علیهالسلام است.۷ – عمرو بن جناده که مادرش او را امر به جنگ با دشمنان مىکرد.۸ – عبدالله کلبى که او نیز بر اساس آنچه طاووسى ذکر کرده است مادرش او را ترغیب به جهاد مىکرد.۹ – على بن الحسین علیهالسلام، مادرش لیلى است که در خیمه ایستاده بود و دعا مىکرد، بر اساس آنچه در بعضى از اخبار آمده است، و هنگامى که آن بزرگوار را شهید کردند او شاهد شهادت فرزندش بود(۲۶).و در تنقیح المقال آمده است که منجح بهمراه مادرش حسنیه نیز در کربلا حضور داشته است(۲۷).
شهداى از صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلماز صحابه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم که در واقعه کربلا به شهادت رسیدند پنج نفر بودند:۱- انس بن الحرث کاهلى که همه مورخین شهادت او را در کربلا ذکر کردهاند.۲ – حبیب بن مظاهر اسدى، ابن حجر ذکر کرده است.۳ – مسلم بن عوسجه اسدى، محمد بن سعد در «طبقات» ذکر کرده است.۴ – هانى بن عروه مرداى که در کوفه با مسلم بن عقیل شهید شد و بیش از هشتاد سال داشت.۵ – عبدالله بن یقطر حمیرى که سن او با سن امام حسین علیهالسلام برابر بود، او نیز قبل از امام علیهالسلام در کوفه شهید شد(۲۸).
تعداد شهداى کربلا۱ – «هفتاد و دو نفر» این تعداد را بلاذرى نقل کرده است و مىگوید: تمام کسانى که به حسین علیهالسلام کشته شدهاند از اصحاب و یاران او هفتاد و دو مرد بوده است(۲۹). و شیخ مفید رحمه الله همین تعداد را ذکر کرده است و مىگوید: امام حسین علیهالسلام با اصحابش صبح روز عاشورا آماده قتال شدند و با امام حسین علیه السلام سى و دو نفر سواره و چهل نفر پیاده بودند(۳۰). و همین عدد را ابن اثیر در تاریخش آورده است(۳۱). و باز همین تعداد را محمد بن جریر طبرى شیعى در «دلائل الامه» نقل کرده است(۳۲)، و همین قول مشهور است.۲ – «هشتاد و هفت نفر» این تعداد را مسعودى نقل کرده و مىگوید: جمیع کسانى که با حسین علیهالسلام در روز عاشورا در کربلا کشته شدهاند هشتاد و هفت نفر بودهاند(۳۳).۳ – «شصت و یک نفر» بعضى روایت کردهاند که در آن روز تعدا شهیدان شصت و یک نفر بوده است(۳۴)، ولى ممکن است این تعداد اصحاب و یاران امام غیر از شهداى از اهل بیت و بنى هاشم بودهاند که با شهداى بنى هاشم مجموعا همان قول بعدى خواهد بود.۴ – «هفتاد و هشت نفر» این تعداد را سید ابن طاووس نقل کرده است و مىگوید: روایت شده است که اصحاب حسین علیهالسلام هفتاد و هشت نفر بودهاند(۳۵)، و با امام علیهالسلام هفتاد و نه نفر مىشوند و با آن تعدادى که از «اثبات الوصیه» نقل شده و شهداى بنى هاشم تطبیق مىکند.۵ – «هشتاد و دو نفر» این تعداد را مرحوم مجلسى از محمد بن ابى طالب نقل کرده است(۳۶).۶ – «یکصد و چهل و پنج نفر» از امام باقر علیهالسلام نقل کردهاند که شهداى کربلا چهل و پنج سواره و یکصد نفر پیاده بودهاند(۳۷)
یارانى که به شهادت نرسیدندچندتن از یاران امام علیهالسلام بودند که از دست ستمگران مجرمى که تشنه ریختن خونهاى اهل بیت معصومین بودند نجات یافتند که آنان عبارت بودند از:۱ – امام زین العابدین علیهالسلام، آن بزرگوار در کربلا مریض بود، شمر خواست آن حضرت را بقتل برساند، زینب علیهاالسلام آمد و از کشتن او ممانعت کرد(۳۸).۲ – امام محمد بن على الباقر علیهالسلام، آن بزرگوار در واقعه کربلا کودکى بود که دو سال و چند ماه از عمر شریفش بیشتر نگذشته بود(۳۹).۳ – حسن بن الحسن، شرح حال او را قبلا ذکر کردیم که مجروح شد و او را به کوفه بردند و معالجه نمودند تا بهبودى یافت(۴۰).۴ – عمر بن الحسن.۵ – زید بن الحسن.چون اسیران را منتقل کردند این سه نفر از اولاد امام حسن علیهالسلام از جمله اسرأ بودند(۴۱).۶ – قاسم بن عبدالله، او یکى دیگر از فرزندان عبدالله بن جعفر طیار است.۷ – محمد بن عقیل(۴۲).۸ – عقبْ بن سمعان، او غلام حضرت رباب است(۴۳)، سپاهیان دشمن او را گرفته و نزد عمر بن سعد آوردند، عمر بن سعد او را گفت: تو کیستى ؟ عقبه بن سمعان گفت: من مملوک و غلامم. او را آزاد نمودند(۴۴).۹ – موقع بن ثمامه اسدى، او نیز با امام حسین علیهالسلام بود و آنچه تیر داشت بسوى دشمن افکند و با آنان مقاتله کرد، پس گروهى از قبیلهاش آمده و او را امان دادند و نزد آنان رفت، چون عبیدالله از این واقعه آگاه شد او را به «زاره» تبعید نمود(۴۵).۱۰ – مسلم بن رباح، او با امام حسین علیهالسلام بود و آن حضرت را خدمت مىکرد و چون امام علیهالسلام کشته شد او رهائى پیدا کرده و نجات یافت، و او همان کسى است که بعضى از وقایع کربلا را روایت مىکند(۴۶).۱۱ – ضحاک بن عبدالله، در گذشته بیان کردیم که یکى دیگر از کسانى که در کربلا کشته نشد ضحاک بن عبدالله مىباشد که مشروحاً جریان امر را ذکر کردیم.
کسانى که بعد از امام علیهالسلام شهید شدند۱ – سوید بن ابى مطاع که بیهوش شده بود، چون به هوش آمد و خبر شهادت امام علیهالسلام و فریاد کودکان آن حضرت را شنید، مقاتله کرد تا شهید شد.۲ و ۳ – سعد بن الحرث و برادر او ابو الحتوف که در سپاه دشمن بودند، چون امام علیهالسلام شهید شد و فریاد اطفال آن حضرت را شنیدند تائب شدند و روى به سپاه کوفه کردند و شمشیر زدند تا به شهادت رسیدند.۴ – محمد بن ابى سعید بن عقیل که چون امام حسین علیهالسلام بر روى زمین افتاد و فریاد عیال و کودکان بلند شد او هراسان به درب خیمه آمد، او را لقیط یا هانى به شهادت رساند(۴۷).
طفلان مسلم بن عقیلچون حسین بن على علیهالسلام شهید گردید، دو پسر کوچک از لشکرگاهى اسیر شدند(۴۸) و آنها را نزد عبیدالله آوردند، او زندانبان را احضار کرد و به او گفت: این دو کودک را به زندان ببر و خوراک خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها سختگیرى کن.این دو کودک در زندان روزها روزه مىگرفتند و شب دو قرص نان جو و یک کوزه آب براى آنها مىآوردند. یک سال بدین منوال گذشت، یکى از آنها به دیگرى مىگفت: اى برادر! مدتى است ما در زندانیم و عمر ما تباه و تن ما رنجور شده است، امشب که زندانبان آمد ما خود را به او معرفى مىکنیم شاید دلش به حال ما بسوزد و ما را آزاد کند.شب هنگام که زندانبان پیر نان و آب آورد، برادر کوچکتر به او گفت: اى شیخ! آیا محمد صلى الله علیه و آله و سلم را مىشناسى ؟جواب داد: چگونه نشناسم ؟! او پیامبر من است.گفت: جعفر بن ابى طالب را مىشناسى ؟در جواب گفت: چگونه جعفر را نشناسم ؟! او پسر عمو و برادر پیامبر من است.گفت: ما از خاندان پیامبر تو محمد صلى الله علیه و آله و سلم و فرزندان مسلم بن عقیل بن ابى طالب هستیم که یک سال است در دست تو اسیریم و در زندان به ما سخت مىگیرى.زندانبان پیر بشدت ناراحت شد و براى جبران بى مهریهاى خود، بر پاى آن دو بوسه مىزد و مىگفت: جانم به قربان شمااى عترت پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و سلم، این در زندان به روى شما باز است هر کجا که مىخواهید بروید. و دو قرص نان جو و یک کوزه آب در اختیار آنها قرار داد و بعد راه فرار را به آنها نشان داد و گفت: شبها راه رفته و روزها پنهان شوید تا خدا اسباب نجات شما را فراهم سازد.آن دو کودک(۴۹) از زندان بیرون آمده و به در خانه پیرزنى رسیدند، پس به او گفتند: ما دو کودک غریب و نا آشنائیم، امشب ما را میهمان کن و چون صبح شود خواهیم رفت.پیرزن گفت:عزیزانم! شما کیانید که از هر گلى خوشبوترید ؟گفتند: ما از خاندان پیغمبریم که از زندان عبیدالله بن زیاد گریختهایم.پیرزن گفت: عزیزانم! من داماد بدکارى دارم که در واقعه کربلا به طرفدارى از این زیاد حضور داشته و مىترسم شما راببیند و پس از شناختن به قتل برساند.گفتند: ما همین امشب را نزد تو خواهیم بود و صبح به راه خود ادامه مىدهیم.پیر زن براى آنها شام آورد و آن دو پس از خوردن شام، خوابیدند، برادر کوچک به برادر بزرگتر گفت: بیا امشب پیش هم بخوابیم، مىترسم مرگ، ما را از هم جدا کند!پاسى از شب گذشته بود که داماد آن پیر زن در خانه را به صدا درآورد، پیرزن پرسید: کیستى ؟گفت: داماد تو.گفت: چرا اینقدر دیر آمدى ؟گفت: واى بر تو، پیش از آنکه از خستگى از پاى در افتم در را باز کن.پرسید: مگر چه اتفاق افتاده ؟!گفت: دو کودک از زندان عبیدالله گریختهاند و امیر فرمان داده است به هر کس که سر یکى از آنها را بیاورد هزار درهم جایزه بدهند، و براى دو سر، دو هزار درهم خواهد داد. و من خیلى تلاش کردم تا آنها را پیدا کنم ولى متأسفانه نتوانستم!پیر زن گفت: از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بترس که در روز قیامت دشمن تو باشد.گفت چه مىگویى ؟ باید دنیا را بدست آورد!گفت: دنیاى بى آخرت به چه دردى مىخورد ؟گفت: تو از آنها طرفدارى مىکنى مثل اینکه از آنها اطلاع دارى، باید تو را نزد امیر ببرم.گفت: امیر از من پیر زن که در گوشه بیابان زندگى مىکنم چه مىخواهد ؟!گفت: در را باز کن تا امشب را استراحت کرده و صبح به جستجوى آنها برخیزم.پیرزن در را به روى او باز کرد و او وارد خانه شد و پس از خوردن شام به استراحت پرداخت. نیمه شب بود که صداى آن دو کودک به گوشش خورد، از جا جست و در تاریکى شب به جستجوى آنها پرداخت و چون به نزدیکى آنها رسید، پرسیدند: کیستى ؟ گفت: من صاحب خانهام شما کیانید ؟ برادر کوچکتر که زودتر بیدار شده بود، برادر بزرگتر را بیدار کرد و به او گفت: از آنچه مىترسیدیم به سراغمان آمد، سپس به او گفتند: اگر با تو به راستى سخن گوییم، در امان تو خواهیم بود ؟گفت: آرى.گفتند: امانى که خدا و رسولش محترم مىدارند ؟گفت: آرى.گفتند: بر امان خود خدا و رسول را گواه مىگیرى ؟گفت: آرى.گفتند: ما از عترت پیامبر تو هستیم که از زندان عبیدالله گریختهایم.او که از فرط خوشحالى سر از پاى نمى شناخت گفت: از مرگ گریخته و به مرگ گرفتار شدید! سپاس خداى را که شما را به دست من اسیر کرد. سپس آن دو کودک یتیم را محکم بست تا فرار نکنند.در سپیده دم، غلام سیاهى را که «فلیح» نام داشت، صدا کرد و گفت: این دو کودک را گردن بزن و سر آنها را برایم بیاور تا نزد ابن زیاد برده و دو هزار دینار درهم جایزه بگیرم!غلام، شمشیر برداشت و آنها را جلو انداخت تا در کنار فرات ایشان را به شهادت برساند، و چون از خانه دور شدند یکى از آنها گفت: اى غلام سیاه! تو به بلال مؤذن پیغمبر شباهت دارى.گفت: به من دستور داده شده تا گردن شما را بزنم، شما مگر کیستید ؟!گفتند: ما از خاندان پیامبریم و از ترس جان از زندان ابن زیاد گریخته و این پیرزن ما را میهمان کرد و اینک دامادش مىخواهد ما را بکشد.آن غلام سیاه دست و پاى آنها را بوسید و گفت: جانم به قربان شما اى عترت پیامبر ؛ سپس شمشیر را به دور انداخت و خود را به فرات افکند و گریخت، و در پاسخ اعتراض صاحب خود گفت: من به فرمان توام تا تحت فرمان خدا باشى، و چون نافرمانى خدا کنى من از تو اطاعت نمى کنم.داماد پیرزن بعد از این جریان پسرش را خواست و گفت: من اسباب آسایش تو را از حلال و حرام فراهم مىکنم و دنیاى تو را آباد خواهم کرد، فوراً این دو کودک را گردن بزن و سرهاى آنها را بیاور تا نزد عبیدالله بن زیاد برده جایزه بگیرم. فرزندش شمشیر بر گرفت و کودکان را جلو انداخت و به طرف فرات روانه گشت، یکى از آنها گفت: اى جوان! من از عذاب دوزخ براى تو بیمناکم.گفت: شما کیستید ؟گفتند: ما از عترت پیامبر محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم هستیم، پدرت مىخواهد ما را بکشد.آن پسر هم پس از آگاهى، آنان را بوسید و همانند غلام سیاه شمشیرش را به دور انداخت و خود را به فرات افکند، پدرش فریاد زد: تو هم نافرمانى کردى ؟ گفت: فرمان خدا بر فرمان تو مقدم است.آن مرد گفت: جز خودم کسى آنها را نکشد ؛ شمشیر بر گرفت و آن دو کودک را به کنار فرات برده تیغ بر کشید و چون چشم کودکان به شمشیر برهنه او افتاد گریسته و گفتند: اى مرد! ما را در بازار بفروش و مخواه که روز قیامت پیامبر خدا دشمن تو باشد.گفت: سر شما را براى ابن زیاد مىبرم و جایزه مىگیرم.گفتند: خویشى ما با رسول خدا را نادیده مىگیرى ؟گفت: شما با رسول خدا پیوندى ندارید!گفتند: اى مرد! ما را نزد عبیدالله ببر تا خودش درباره ما حکم کند.گفت: من باید با ریختن خون شما خود را به او نزدیک کنم.گفتند: اى مرد! به کودکى ما رحم کن!گفت: خدا در دلم رحمى نیافریده است.گفتند: پس بگذار ما چند رکعت نماز بخوانیم.گفت: به حال شما سودى ندارد، بخوانید.آنها چهار رکعت نماز خوانده و چشم به آسمان گشودند و فریاد بر آورند که:یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین میان ما و او به حق حکم کن(۵۰).سپس آن مرد برخاست و اول گردن برادر بزرگتر را زد و سرش را در پارچهاى گذارد ؛ پس برادر کوچک، خود را در خون برادر بزرگتر غلطاند و گفت: مىخواهم رسول خدا را ملاقات کنم در حالى که آغشته به خون برادرم باشم. آن مرد گفت: عیب ندارد، تو را هم به او مىرسانم! او را هم کشت و سرش را در همان پارچه گذاشت و بدن هر دو را به آب فرات انداخت و سر آن دو را نزد ابن زیاد برد.ابن زیاد بر تخت نشسته و عصاى خیزرانى به دست داشت، سرها را جلوى ابن زیاد گذاشت، ابن زیاد همین که چشمش به آنها افتاد، سه بار برخاست و نشست و گفت: واى بر تو! کجا آنها را پیدا کردى ؟!گفت: پیرزنى از خویشان من آنها را میهمان کرده بود.گفت: از میهمان بدینگونه پذیرایى کردى ؟سپس از او پرسید: به هنگام کشته شدن با تو چه گفتند ؟ و آن مرد تمامى جریان را براى ابن زیاد بازگو کرد.ابن زیاد پرسید: چرا آنها را زنده نیاوردى تا به تو چهار هزار درهم جایزه دهم ؟گفت: دلم راه نداد جز آنکه با خون آنها خود را به تو نزدیک کنم.ابن زیاد گفت: آخرین حرف آنان چه بود ؟گفت: دستها را به طرف آسمان برداشتند و گفتند: یا حى یا حکیم یا احکم الحاکمین! میان ما و این مرد به حق حکم کن.ابن زیاد گفت: خدا در میان تو و آن دو کودک به حق حکم کرد. پس رو به حاضران در مجلس کرده گفت: کیست که کار این نابکار را بسازد ؟مردى شامى از جاى برخاست و گفت: من!(۵۱)عبیدالله گفت: او را به همان جایى که این دو کودک را کشته ببر و گردن بزن، ولى خون او را مگذار که با خون آنها در هم آمیزد، و سر او را نزد من بیاور.آن مرد شامى فرمان برد و طبق دستور ابن زیاد آن مرد را در کنار فرات به سزاى عمل ننگینش رسانید و سرش را براى ابن زیاد برد.نوشتهاند که: سر او را بر نیزه کرده و در کوچهها مىگرداندند و کودکان با پرتاب سنگ و تیر آن را نشانه مىرفتند و مىگفتند: این است کشنده عترت رسول خدا(۵۲).
تلفات دشمنحجم خسارات و تلفات دشمن بغایت سنگین و زیاد بود. یاران امام علیهالسلام با وجود کمى تعدادشان دشمن را تارومار کرده و ضربات مهلکى بر آنها وارد آورده بودند بگونهاى که بعضى از مورخین گفتهاند: خانهاى در کوفه نبود مگر آنکه از آن صداى نوحه و گریه بلند بود. در بعضى از مقاتل تعداد کشتگان لشکر عمر بن سعد را هشت هزار و هشتاد نفر ذکر نمودهاند(۵۳).البته با توجه به شجاعت فوق العاده امام علیهالسلام و برادران و فرزندان و دیگر عزیزان او، و نیز ایثار و فداکارى اصحاب آن حضرت، این تعداد مبالغهآمیز بنظر نمى رسد، بعنوان نمونه تنها امام علیهالسلام یکهزار و نهصد و پنجاه تن را به قتل رسانیده است(۵۴) ؛ همچنین حضرت عباس بن على علیهالسلام وقتى یک تنه حمله نمود به شریعه که از آن چهار هزار نفر محافظت مىنمودند همه از هم گسیختند و تعداد زیادى از آنان به خاک مذلت غلطیدند(۵۵) که تعدا مقتولین را قبل از ورود به شریعه بر حسب آنچه روایت شده است هشتاد نفر ذکر کردهاند(۵۶) ؛ و لشکر دشمن در برابرحضرت على اکبر علیهالسلام ناتوان و حیران مانده بود و با آنکه تشنه کام بود صد و بیست نفر را بقتل رساند(۵۷)، که بعضى این تعداد را دویست نفر ذکر کردهاند(۵۸). و همینطور دیگر عزیزان از اهل بیت و اصحاب شجاع و فداکار امام علیهالسلام.
سن امام علیهالسلام هنگام شهادتدرباره سن آن بزرگوار گفته شده است که در روز شهادت پنجاه و هشت سال داشت که هفت سال در کنار جدش رسول خدا و سى سال با پدرش امیر المؤمنین و ده سال نیز با برادرش امام حسن علیهالسلام و مدت امامت و خلافت حضرت بعد از برادرش یازده سال بوده است(۵۹).
سر مقدس امام علیهالسلامعمر بن سعد، سر مقدس امام علیهالسلام را در همان روز (روز عاشورا) بوسیله خولى بن یزید اصبحى و حمیدبن مسلم ازدى نزد عبیدالله بن زیاد فرستاد(۶۰) پس خولى بن یزید با آن سر مقدس به کوفه آمد و به جانب قصر عبیدالله رفت، چون درب قصر را بسته یافت بسوى خانه خود آمد و آن سر مقدس را زیر طشتى قرار داد!هشام مىگوید: پدرم براى من از نوار، دختر مالک (همسر خولى) نقل کرد که گفت: شب هنگام دیدم خولى چیزى را به خانه آورد زیر طشت پنهان مىکند، از او سؤال کردم این چیست ؟گفت: چیزى براى تو آوردم که همیشه بى نیاز باشى! اینک سر حسین در سراى توست.نوار گفت: به او گفتم: واى بر تو! مردم زر و سیم به خانه مىآورند و تو سر پسر دختر پیامبر ؟! بخدا سوگند هرگز با تو در یک خانه زندگى نمى کنم، و از بستر برخاستم و به صحن خانه رفتم، بخدا سوگند که نورى را دیدم همانند ستون از آسمان تا آن طشت پیوسته بود و مرغان سفیدى را نیز دیدم که بر گرد آن طشت تا بامداد مىچرخیدند، و چون صبح شد خولى آن سر را نزد عبیدالله بن زیاد برد(۶۱).به خولى گفت آن زن پارساکرا باز از پا در آوردهاى ؟!که در این دل شب چو غارتگرانبرایم زر و زیور آوردهاىبه همرایت امشب چه بوى خوشى ستمگر بار مشکتر آوردهاى ؟!چنان کوفتى در، که پنداشتمز میدان جنگى، سر آوردهاى ؟!چو دانست آورده سر، گفت: آه!که مهمان بى پیکر آوردهاىچو بشناخت سر را، بگفت: اى عجب!سرى با شکوه و فر آوردهاىبمیرم، در این نیمه شب از کجاسر سبط پیغمبر آوردهاى ؟!چه حقى شده در میان پایمانکه تو رفتهاى داور آوردهاى ؟!گل آتش ست این، که از کوه طورتو با خاک و خاکستر آوردهاى(نگارنده)! با گفتن این رثاخروش از ملایک بر آوردهاى(۶۲)
تقسیم سرهاى مقدسعمر بن سعد فرمان داد که سرهاى دیگر یاران و اصحاب امام را از بدنها جدا ساخته! و خاک و خون از آنها شسته و این هفتاد و دو سر را با شمر بن ذى الجوشن و قیس بن اشعث و عمرو بن حجاج به کوفه فرستاد(۶۳).و روایت شده است که قبائل آن سرهاى مقدس را بین خود تقسیم کردند:۱ – قبیله کنده که رئیس آنها قیس بن اشعث بود، سیزده سر!۲ – قبیله هوازن به فرماندهى شمر بن ذى الجوشن، دوازده سر!۳ – قبیله تمیم، هفده سر!۴ – قبیله بنى اسد، شانزده سر!۵ – قبیله مذحج، هفت سر!۶ – باقیمانده از مردم، سیزده سر!(۶۴)
پی نوشت:
-۱ مقاتل الطالبیین ۷۸٫-۲ انساب الاشراف ۳/۱۸۷٫-۳ مناقب ابن شهر آشوب ۴/۷۷٫-۴ الملهوف ۵۴ ؛ انساب الاشراف ۳/۲۰۳٫-۵ الامام الحسین و اصحابه ۳۶۱٫-۶ بحار الانوار ۴۵/۱۷۹٫-۷ الملهوف ۵۵٫-۸ امالى شیخ صدوق، مجلس ۳۱، حدیث ۲٫-۹ حیاْ الامام حسین ۳/۳۰۱٫-۱۰ گرچه امام سجاد علیهالسلام در آن هنگام ۲۳ ساله بود ولى این تعبیر حمید بن مسلم براى جلوگیرى از قتل امام بوده است، چه آنکه از مقررات جنگهاى صدر اسلام این بود که کودکان را نمى کشتند.-۱۱ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۱۲٫-۱۲ مقتل الحسین مقرم ۳۰۱٫-۱۳ مقتل الحسین مقرم ۳۰۰٫-۱۴ معالى السبطن ۱/۲۶۶٫-۱۵ حیاْ الامام الحسین ۳/۲۹۸٫-۱۶ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۱۳٫-۱۷ وسیلْ الدارین ۲۹۷٫-۱۸ «شترم را از سیم و زر سنگین بار کن! که من پادشاه با فرو شکوهى راکشتم ؛ بهترین مردم را از نظر پدر و مادر کشتم! و بهترین آنها از نظر نژاد و نسب ؛ و والاترین آنها در میان قبیله خود!».-19 انساب الاشراف ۳/۲۰۵٫-۲۰ حیاْ الامام الحسین ۳/۳۰۳٫-۲۱ «ما سینه حسین را در هم کوبیدیم بعد از آنکه پشت او را لگدمال کردیم، با اسبان قوى هیکل و تیز تاز».-22 الملهوف ۵۶٫-۲۳ الامام الحسین و اصحابه ۳۶۷٫-۲۴ اثبات الهداْ ۲/۵۸۸٫-۲۵ حیاْ الامام الحسین ۳/۳۱۲٫-۲۶ ابصار العین ۱۳۰٫ ولى برخى از محققان بر این عقیدهاند که مادر حضرت على اکبر در کربلا حضور نداشته است.-۲۷ تنقیح المقال ۳/۲۴۷٫-۲۸ ابصار العین ۱۲۸٫-۲۹ انساب الاشراف ۳/۲۰۵٫-۳۰ ارشاد شیخ مفید ۲/۹۵٫-۳۱ کامل ابن اثیر ۴/۱۰٫-۳۲ دلائل الامامْ ۷۱٫-۳۳ مروج الذهب ۳/۶۱ ؛ البد و التاریخ ۶/۱۱٫-۳۴ اثبات الوصیْ ۱۲۶٫-۳۵ الملهوف ۶۰٫-۳۶ بحار الانوار ۴۵/۴٫-۳۷ نفس المهموم ۲۳۶٫ و کتاب «شفأ الصدور» اقوال دیگرى را راجع به عدد شهدا ذکر کرده است که طالبین مىتوانند به این کتاب رجوع کنند (شفأ الصدور ۱/۲۴۱).-۳۸ المنتظم ابن جوزى ۵/۳۴۱٫-۳۹ مقتل الحسین مقرم ۳۰۵٫ ولى بنا بر قول اصح ولادت حضرت باقر علیهالسلام در سال ۵۷ و عمر شریفش در واقعه کربلا نزدیک به چهار سال بوده است.-۴۰ ارشاد شیخ مفید ۲/۲۵٫-۴۱ مقاتل الطالبیین ۱۱۹٫-۴۲ حیاْ الامام الحسین ۳/۳۱۴٫-۴۳ رباب دختر امر القیس کلبى، مادر حضرت سکینه دختر امام حسین علیهالسلام است.-۴۴ انساب الاشراف ۳/۲۰۵٫-۴۵ کامل ابن اثیر ۴/۸۰٫-۴۶ حیاْ الامام الحسین ۳/۳۱۳٫-۴۷ ابصار العین ۱۲۹٫-۴۸ همانطور که از این نقل ظاهر است این کودک بهمراه امام حسین علیهالسلام بودهاند، ولى قزوینى از روضْ الشهدأ نقل نموده که این دو کودک همراه پدرشان مسلم بن عقیل به کوفه آمدند و عبیدالله بن زیاد آنها را اسیر و زندانى نمود. (ریاض الاحزان ۵).-۴۹ نام آن دو کودک محمد و ابراهیم بود که محمد از ابراهیم بزرگتر بوده است. (ریاض الاحزان ۶).-۵۰ از متنخب نقل شده است که: آن مرد چون خواست کودکان را بقتل برساند همسر او پیش آمد و گفت: از این دو کودک یتیم درگذر و از خدا طلب کن آنچه را از عبیدالله آرزو دارى، خداوند در عوض آن جایزه که عبیدالله به تو دهد چندین برابر روزى تو گرداند، ولى مؤثر نیفتاد. (ریاض الاحزان ۶).-۵۱ در منتخب نام این مرد را «نادر» و بعضى نام او را «مقاتل» و از دوستان اهل بیت ذکر کردهاند. (ریاض الاحزان ۸).-۵۲ امالى شیخ صدوق، مجلس ۱۹، حدیث ۲٫-۵۳ حیاْ الامام الحسین ۳/۳۱۵٫-۵۴ مناقب ابن شهر آشوب ۴/۱۱۰٫-۵۵ مقتل الحسین مقرم ۲۶۸٫-۵۶ بحار الانوار ۴۵/۴۱٫-۵۷ نفس المهموم ۳۰۹٫-۵۸ مقتل الحسین مقرم ۲۵۹٫-۵۹ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۳۳ ؛ انساب الاشراف ۳/۲۱۹٫ و اقوال دیگرى در سن مبارک آن حضرت وجود دارد که به برخى از آنها اشاره مىکنیم:مسعودى مىگوید: حسین مقتول شد در حالى که از عمرش پنجاه و پنج سال گذشته بود (مروج الذهب ۳/۶۲).طبرى شیعى مىگوید: امام حسین علیهالسلام در هنگام شهادت، پنجاه و هفت سال از عمر شریفش گذشته بود(دلائل الامامْ ۷۰).ابن جوزى مىگوید: امام حسین صلوات الله علیه روز عاشورا که مصادف با جمعه بود، در محرم سال شصت و یک هجرت شهید شد در حالى که از عمرش پنجاه و شش سال و پنج ماه گذشته بود (صفْ الصفوْ ۱/۳۸۷).و ابو الفرج اصفهانى نیز سن مبارک آن حضرت را پنجاه و شش ساله و چند ماه ذکر کرده است که قبلا در قسمت «تاریخ شهادت» به آن اشاره کردیم. (مقاتل الطالبیین ۷۸).-۶۰ الملهوف ۶۰٫-۶۱ تاریخ طبرى ۵/۴۴۵٫بعضى نوشتهاند: حامل سر امام به نزد عبیدالله بن زیاد مردى بنام بشر بن مالک بود و چون آن سر مقدس را نزد عبیدالله نهاد و گفت:املأ رکابى فضْ و ذهبافقد قتلت الملک المحجبا«مرکبم را از سیم و زر سنگین بار کن، که من پادشاه با فرو شکوهى را کشتم».ابن زیاد از کلام او در غضب شد و گفت: اگر مىدانستى که او چنین است، پس چرا او را کشتى ؟! بخدا سوگند چیزى به تو ندهم و تو را به او ملحق کنم. پس گردن او را بزد. (کشف الغمه ۲/۲۳۲).-۶۲ شعر از آقاى عبدالعلى نگارنده است.-۶۳ ارشاد شیخ مفید ۲/۱۱۳٫-۶۴ الملهوف ۶۰٫
منبع: قصّه کربلا-بضمیمه قصّه انتقام ،پایگاه بلاغ

















هیچ نظری وجود ندارد