با تکیه به منابع اهل سنت
احتمال چهارماین احتمال، با توجه به این نکته وارد است که ابن ابی قُحافه از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خواست که کنیه اش را از « ابو فَصیل » به « ابوبکر » تبدیل کند و تقاضا نکرد که او را « ابو عبدالرحمان » یا « ابو محمد » کنیت دهد. همه ی اینها بر اساس کنیه ی نخست او در جاهلیت صورت گرفت؛ چنان که می بینیم آن حضرت، کلمه ی « حَزن » ( صخره و سنگلاخ ) را به « سَهل » ( زمین نرم و هموار ) و « عاصیه » ( سرکش ) را به « جمیله » ( زیبا ) تغییر داد.زیرا چنین معروف است که ابو قُحافه ( و نیز پسرش ابوبکر ) از منادیان سفره ی ابن جدعان بودند. گویا بدان جهت « ابو فَصیل » کنیت یافت که شتران ابن جُدعان ( یا شخص دیگری را ) می چراند.اکنون به تفَصیل این دیدگاه می پردازیم تا خواننده ی گرامی دریابد که کنیت ابن ابو قُحافه، در جاهلیت و صدر اسلام « ابوبکر » نبود و از لابلای بحث انگیزه های تبدیل آن به ابوبکر، به دست خواهد آمد.
کنیه ی ابوبکر در جاهلیت و صدر اسلامگزارش های تاریخی حاکی از آن است که دشمنان ابن ابی قُحافه، در جاهلیت و در صدر اسلام، او را به « ابو فَصیل » و « ذو الخِلال » می نامیدند و به این کنیه، به وی گوشه می زدند.« فَصیل » بچه شتری است که از شیر گرفته شود و از مادرش جدا گردد (۱)، اصل « فصل » به معنای « قطع » ( فاصله و جدایی ) است (۲)، برخلاف « بَکر » که به معنای شتر جوان می باشد (۳).و گفته اند: « بَکر » ناقه ای است که یک شکم زاییده، جمع آن « ابکار » می باشد (۴).[ پیداست که ] « بکر » ( ناقه جوان و آماده ی بارداری ) از « فَصیل » ( کره شتری که شیردهی به او قطع شود و از مادر جدا گردد ) بزرگ تر [ و تنومندتر ] است (۵).دشمنان ابوبکر می خواستند به او بگویند: تو را چه به اینکه « ابوبکر » کنیت یابی؟! همه مان می شناسیم که تو و پدرت جیره خوار عبدالله بن جدعان بودید! (۶) تو ابو فَصیلی نه ابوبکر!آنان وی را « ذو خِلال » نیز صدا می زدند، از باب تشبیه به بچه شتری که می خواهند او را از شیر بگیرند و برای این کار، پوزبندِ میخ داری بر بینی اش می بندند تا هرگاه خواست شیر بیاشامد، میخ به پستان ناقه سیخ زند و [ در پی آن ناقه ی بجهد و ] کره را از مکیدن شیر باز دارد (۷).اکنون بعضی از متونی را می آوریم که دلالت دارند بر اینکه پیش از اطلاق کنیه ی « ابوبکر » بر ابن قُحافه، کنیت او « ابو فَصیل » بود.در منابع تفسیری و تاریخی آمده است که:مشرکان مکه از پیروزی پارسیان بر رومی ها شادمان شدند و مسلمانان را شماتت می کردند؛ چرا که رومی ها، مسیحی و اهل کتاب بودند و اهل فارس، آیین زرتشت را می پیرویدند و کتابی [ آسمانی ] نداشتند.[ در پی این ماجرا ] برای آرامش دل های اهل ایمان، آیات زیر نازل شد که:( الم* غُلِبَتِ الرُّومُ* فِی أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیغْلِبُونَ* فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلَّهِ الْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَیوْمَئِذٍ یفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ* بِنَصْرِ اللَّهِ ینْصُرُ مَنْ یشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّحِیمُ )؛ (۸)( الف، لام، میم ) روم در نزدیک ترین زمین [ دیار خود ] شکست خورد و آنان در چند سال آینده- پس از این شکست- پیروز می شوند ( و قبل و بعد [ گذشته و آینده ] به دست خداست ) و در آن روز مؤمنان، به نصرت الهی شادمان می شوند، خدا هر که را خواهد یاری رساند و او عزیز و مهربان است.از ابوبکر نقل شده که به مشرکان گفت: چشمتان روشن مباد! به خدا سوگند، بعد از چند سال دیگر، روم بر فارس چیره می شود!اُبی بن خَلَف ( که از مشرکان بود ) به ابوبکر گفت: دروغ گفتی ای ابو فَصیل، میانمان مدتی قرار ده تا بر آن با تو شرط بندم (۹).این متن، گویاست به اینکه « ابن ابی قُحافه » در جاهلیت به « ابو فَصیل » کنیت داشت و گاه این کنیه، برای ناچیزانگاری و تحقیر او، بر زبان می آمد.نزدیک به این خبر، در المحرر الوجیز آمده است. در این کتاب می خوانیم:ابوبکر سوی مسجد بیرون آمد، به مشرکان گفت: آیا پیروزی رومیان خوش حالتان نمی سازد؟! پیامبرمان از جانب خدای متعال به ما خبر داد که آنان در بعضی از سالیان پیش روی [ بر پارسیان ] غلبه می یابند!اُبی بن خَلَف و برادرش « اُمیه » ( و گفته اند: ابوسفیان حرب ) گفت: ای ابو فَصیل، بیا با هم شرط بندی کنیم- آنان با این کنیه، به کنیتِ « بکر » گوشه می زدند- ابوبکر با آنها شرط بندی کرد… (۱۰).پیداست که « کنیه » ناگهانی و یک روزه، برای اشخاص پدید نمی آید، بلکه از زمان رشد و بلوغِ شخص، همراه اوست. مشرکان، ابوبکر را با کنیت « ابو فَصیل » می شناختند و به همین جهت، او را « ابو فَصیل » خطاب می کردند.این متن، تاریخ اطلاقِ کنیه ی « ابو فَصیل » را بر ابن ابی قُحافه- در جزیره العرب- برای ما مشخص می سازد و اینکه آنان، بر نمی تافتند که کنیت « ابوبکر » بر وی اطلاق شود؛ چرا که وی کوچک تر از آن بود که این کنیت را بر دوش کشد.صدور این متن، در آغاز دعوت به اسلام است، آن گاه که آیات آغازین سوره ی روم نازل شد.بعید به نظر نمی رسد که مشرکان، برای ناچیز انگاری « ابن ابی قُحافه » او را « ابو فَصیل » صدا می زدند و همین، بیانگر آن است که این کنیت برای تحقیر به کار برده می شد، نه مدح و ستایش.در هر حال، کنیت « ابو فَصیل » از کنیه های ابوبکر می باشد؛ خواه پیش از اسلام، از سوی دوستانش وضع شده باشد یا از ناحیه ی دشمنانش.
کنیت ابوبکر در جاهلیتتبریزی در اللمعه البیضاء می گوید:چنان که در قاموس هست « ابو قُحافه » کنیت عثمان بن عامر (پدر « ابوبکر » ) است. نام ابوبکر، عبدالله می باشد. از این رو، ابوبکر، عبدالله بن عثمان بن عامر است.کنیت ابوبکر- در جاهلی- « ابو فَصیل » بود، چون اسلام آورد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به « ابوبکر » کنیت نهاد.دلیل کنیتِ پدرش به « ابو قُحافه » این است که « قِحف » پیاله ی چوبی، شبیه کاسه ی سر ( استخوان جمجمه ) است. هنگامی که شخص آنچه را در ظرف هست بیاشامد، گویندک « اقتحف الرجل ».« قُحافه » محتوای ظرف است. عثمان بن عامر، بدان جهت که مردم را پذیرایی می کرد یا آنان را به مهمانی فرا می خواند یا کله پز بود ( و مانند آن ) « ابو قُحافه » نامیده شد.مشهور و مأثور این است که وی- در جاهلی- [ نوکر عبدالله بن جُدعان بود و اشخاص مد نظر را ] برای ضیافتِ عبدالله بن جدعان، دعوت می کرد (۱۱).در مرآه العقول آمده است:و گفته اند: « ابو فَصیل » کنیتِ ابوبکر، پیش از اظهار اسلام بود و پس از اسلام، پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را به « ابوبکر » کنیت داد.روایت شده که ابوسفیان، روزی که خلافت غسصب شد، گفت: سواره و پیاده را بر [ ضد ] ابو فَصیل، بسیج می کنم.سید رضی در بعضی از حاشیه هایش آورده است که: گاه در کنیه ها معانی اصلی لحاظ می شوند؛ چنان که در بعضی از مفردات [ نوشته ها ] روایت شده که برخی از مشرکان، ابوبکر را « ابو فَصیل » صدا می زدند (۱۲).شیخ محمد عربی تَبَّانی جزائری می گوید:مردم برای تحقیر ابوبکر، او را به « ابو فَصیل » کنیت دادند.قبیله ی « اسد » و « فزاره » گفتند: به خدا سوگند، ما هرگز با « ابو فَصیل » بیعت نمی کنیم!طایفه ی « طیّ » به آنان گفتند: چنان [ خالد ] با شما بجنگد تا او را « اَبو فحل اکبر » ( اَبر مرد تاریخ ) کنیت دهید (۱۳).
کنیتِ ابوبکر پس از درگذشت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)مدائنی از مسلمه روایت می کند که گفت:زمانی که رسول خدا درگذشت، ابوسفیان مأمور جمع آوری زکات « نجران » بود [ از رحلت پیامبر باخبر شد ] پرسید: چه کسی امر [ حکومت ] را به دست گرفت؟ گفتند: ابوبکر. گفت: ابو فَصیل؟! من امری را می بینم که جز خون، آن را آرام نمی سازد (۱۴).در منابع تاریخی، از جمله در الکامل آمده است:چون مردم برای بیعت با « ابوبکر » گرد آمدند، ابوسفیان پیش آمد در حالی که می گفت: گرد و خاکی را می بینم که جز خون آن را فرو نمی نشاند!ای خاندان عبد مناف، ابوبکر را چه به فرمانی روایی شما؟! علی و عباس کجایند ( آن دو، که توانشان را گرفته اند و زمین گیرشان ساخته اند ) ؟! چرا حاکمیت در اختیار پست ترین قبیله ی قریش قرار گیرد؟!سپس ابوسفیان به علی گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم! به خدا سوگند، اگر بخواهی، سواره و پیاده ی بسیاری را علیه او بشورانم.علی، از این کار خودداری کرد. ابوسفیان به شعر « مُتَلَمِّس » مثال زد که گوید:ولن یقیمَ علی خَسف یُرادُ به *** إلا الأذلان عَیرُ الحَیِّ والوَتِدُهذا علی الخسف مربوط بُرمَّتِهِ *** وذا یُشَجُ فلا یبکی له أحدٌ- هیچ چیز به فرو رفتن تن نمی دهد مگر دو ذلیل و درمانده: دلو آب قبیله و میخ.- دلو، با ریسمانی که به دسته اش بسته است فرو می رود و میخ، سرش کوفته می شود و کسی بر او نمی گرید.علی، ابوسفیان را از خود راند و گفت: والله، تو به دنبال فتنه ای، از دیر باز در پی آنی که در اسلام شر برانگیزی، ما نیازی به نصیحت تو نداریم (۱۵).از ابو حازم، از ابو هُرَیره نقل شده که گفت:هنگامی که پیامبر قبض روح شد، ابوسفیان [ در مدینه ] نبود، پیامبر او را برای جمع آوری صدقات فرستاده بود. چون وی خبر وفات پیامبر را دریافت، پرسید: چه کسی بعد از او امر [ حکومت ] را به دست گرفت؟ گفتند: ابوبکر. گفت: ابو فَصیل؟! من شکافی را می بینم که جز خون آن را به هم نیاورد (۱۶).احمد بن عمر بن عبدالعزیز روایت کرده است از عمر بن شَبَّه، از محمد بن منصور، از جعفر بن سلیمان، از مالک بن دینار، که گفت:پیامبر ابوسفیان را بار یجمع آوری صدقات فرستاد، چون بازآمد، آن حضرت درگذشته بود، گروهی را دید و از آنها حال پیامبر را پرسید، گفتند: رسول خدا رحلت کرد. پرسید: چه کسی بعد او ولایت یافت؟ پاسخ دادند: ابوبکر. گفت: ابو فَصیل؟! گفتند: آری.ابوسفیان گفت: پس آن دو مستضعف- علی و عباس- چه کردند؟! آگاه باشید، سوگند به کسی که جانم در دست اوست، زیر بازوشان را می گیرم و بالا می برم (۱۷).سخن ابوسفیان، به پیشینه ی فکری اش درباره ی « ابن ابی قُحافه » اشاره دارد و اینکه وی در جاهلیت، به « ابو فَصیل » معروف بود ( نه ابوبکر ) یعنی ابوسفیان می خواست بگوید: مقصودتان از ابوبکر، ابو فَصیل است؟! ما در جاهلیت، او را جز به « ابو فَصیل » نمی شناختیم.گفتار ابوسفیان، ممکن است خبر دادن از کنیه ای باشد که وی در جاهلیت، ابوبکر را به آن می شناخت، و ممکن است گوشه و کنایه به او باشد. در هر حال از اطلاق واژه ی « ابو فَصیل » به وی می فهمیم که این کنیت، نزد بیشتر قریش معروف بود و این کنیه را بنی هاشم و اصحاب رده ( که دشمنان ابوبکر به شمار می آمدند ) وضع نکرده اند و چنین ادعایی درست نمی باشد.نیز از ابوسفیان وارد شده که خطاب به مردم صدا می زد:ای بنی هاشم، از فرزندان عبد مناف، آیا راضی شدید که « ابو فَصیل » بر شما ولایت یابد… (۱۸).در تاریخ طبری- به سندش از حَماد بن سلمه بن ثابت- آمده است که گفت:چون ابوبکر خلیفه شد، ابوسفیان گفت: ما را چه به ابو فَصیل…. (۱۹)امامان اهل بیت (علیهم السّلام) نیز این کنیت را ذکر کرده اند.در بصائر الدرجات به اسناد از امام باقر (علیه السّلام) آمده است که فرمود:چون پیامبر روانه ی غار شد و « ابو فَصیل » با او همراه گشت، آن حضرت فرمود: هم اکنون جعفر و یارانش را می نگرم که کشتی شان در دریا شناور است!… (۲۰).در روضه ی کافی از امام صادق (علیه السّلام) درباره ی این آیه ی سؤال شد:( وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِیبًا )؛ (۲۱)هرگاه ضرری به انسان برسد، با انابه، خدا را فرا می خواند.امام (علیه السّلام) فرمود: این آیه، درباره ی « ابو فَصیل » نازل شد (۲۲).در تفسیر عیاشی آمده است که از امام صادق (علیه السّلام) درباره ی دشمنان خدا سؤال شد، آن حضرت فرمود: « آنان، بت های چهارگانه اند » پرسیدند: کیان اند؟ امام (علیه السّلام) پاسخ داد:ابو الفَصیل و رُمَع و نَعثَل و مُعاویه و مَن دانَ بدینهم؛ فَمن عادی هؤلاء فقد عادَی أَعداءَ الله؛ (۲۳)« ابو فَصیل » و [ معکوس ] « رُمَع » و « نَعثَل » و « مُعاویه » و هر که به دین آنان باشد؛ پس هر که با اینان دشمنی ورزد، با دشمنان خدا ستیزیده است.همه ی این متون، اشاره دارندا به اینکه کنیتِ اصلی « ابن ابی قُحافه » نزد دشمنانش و اهل بیت (علیهم السّلام) « ابو فَصیل » بود. درستی این ادعا آن گاه ثابت می شود که می بینیم دیگران کنیت سابق را نمی آورند با اینکه تأکید دارند بر اینکه رسول خدا نام او را از « عبد الکعبه » یا « عتیق » به « عبدالله » تغییر داد. اگر کنیت وی، جز این کنیه ای است که ما گفتیم: پس چیست؟!
لقب ذو خِلالکتاب های سیره و تاریخ لقب « ذو الخِلال » را برای ابوبکر، آورده اند.در موضح أوهام الجمع و التفریق از رافع بن عمرو ( مردی از قبیله ی « طی » ) نقل شده است که:رسول خدا عمرو بن عاص را بر لشکری در « ذات السَّلاسل » روانه کرد و در این سپاه، ابوبکر و عمر و بزرگان اصحابش را [ به همراه او ] فرستاد. آنان رهسپار شدند تا اینکه به « جبل طی » رسیدند.عمرو بن عاص گفت: راهنمایی بیابید که راه را به ما بنمایاند و ما را از این بیابان عبور دهد. گفتند: جز رافع بن عمرو، کسی را سراغ نداریم، او در جاهلیت مردی رَبیل بود. پرسیدیم: رَبیل چیست؟ گفت: دزدی که- به تنهایی- بر قافله بتازد و غارتشان کند.می گوید: با آنان به راه افتادم تا اینکه از مکانی که محل حاجتشان بود برگشتند. نزد ابوبکر آمدم، گفتم: ای « ذو خِلال » در میان اصحابت تو را [ بزرگ یافتم و ] نشان کردم! پرسید: چرا؟ گفتم: برای اینکه مرا بیاگاهانی. گفت: سعیم را می کنم. گفتم: می خواهم کار اندکی را برایم بگویی که هرگاه آن را انجام دهم، با شما باشم و از شما گردم.گفت: پنج انگشتت را می توانی [ از دست یازی به ناراستی ] نگه داری؟ گفتم: آری.گفت: پس شهادتین را بر زبان آور و بگو: شهادت می دهم که خدایی جز « الله » نیست و محمد، رسول خداست (۲۴).بعضی این لقب را مدح ابوبکر می پندارند و برخی آن را نکوهشی برایش به شمار می آورند و هر کدام از دو طرف، نصوصی را در این زمینه بیان می کنند. از آنجا که در این امر اختلاف است، بجاست این متون را بیاوریم تا دریابیم آیا « ذو خِلال » برای گرامی داشت ابوبکر است یا سرزنش او می باشد؟قبیله ی « هَوازِن » با این لقب به وی کنایه می زدند و آن را ننگی برای ابن ابو قُحافه ( که به « ابوبکر » شهرت یافت ) می شمردند، لیکن کسانی آن را نشانه ی زهد و پارسایی ابوبکر قلمداد می کنند؛ چرا که وی همه ی اموالش را پیش از فتح مکه و بعد آن، انفاق کرد.در قاموس ( و نیز در تاج العروس ) آمده است:« ذو خِلال » [ لقب ] ابوبکر صدیق است؛ زیرا وی همه ی مالش را در راه خدا داد و عبایش را با خِلالی دوخت (۲۵).بغوی، در این راستا روایت می کند که جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نازل شد و گفت:چه شده است؟ بر دوش ابوبکر گلیمی می بینم که آن را با خِلالی بر سینه اش بسته است!پیامبر فرمود: پیش از فتح مکه، مالش را بر من انفاق کرد.جبرئیل گفت: خدای متعال می گوید: به او سلام برسان و بگو: آیا در این حال فقر و نداری ات از من راضی هستی یا خشمگینی؟!پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: ای ابوبکر، خدای بزرگ بر تو سلام می رساند و می گوید: آیا تو در این حال فقرت، خشنودی یا خشمگین؟ابوبکرگفت: آیا من بر پروردگارم خشم گیرم؟! من از پروردگارم راضی ام، من از پروردگارم خرسندم.از این رو، صحابه او را بر خود پیش انداختند و به مقدم بودن و سبقت او، اقرار کردند (۲۶).در الوشاح ( اثر ابن دُرَید ) آمده است:ابوبکر، به « ذو خِلال » لقب یافت؛ به جهت ردایی که آن را با خِلال بر سینه اش می بست (۲۷).در المصنف، از رافع بن ابی رافع نقل شده است که گفت:ابوبکر را دیدم که عبایی فدکی داشت، هنگامی که سوار می شد دو طرفِ آن عبا را با خِلال به هم می بست و هنگامی که فرود می آمدیم، خود را با آن می پوشاندیم و آن همان عبایی است که « هوازِن » بر وی کنایه می زدند (۲۸).همه ی این گزارش ها تأکیدی است بر اینکه لقب « ذو خِلال » ستایش ابوبکر است نه سرزنش او! اگر چنین است، چگونه هوازن جرأت کردند به این عبا بر وی گوشه زنند؟ چه عیب و نقصی در این عبا بود که دست مایه کنایه ی هوازن شد؟!آیا نه چنین است که کنایه و گوشه- نزد عرب- اظهار عیب شخص است یا تعبیری در آن نهفته است که سرزنش او را در بر دارد؟عیب نهفته در این لقب چیست؟ هر آنچه را که آوردیم، مدح و ستایش ابن ابی قُحافه بود، نه ذم و نکوهش او! آیا گروه حاکم این لقب را از ذم به مدح تحریف کردند یا به راستی این لقب برای مدح است؟پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به فقر افتخار می کرد و آیاتی نازل شد که فقرا و مستضعفان را می ستاید و بیان می دارد که بیشتر پیروان انبیا مستضعفان بودند. قرآن از زبان کافران حکایت می کند که آنان مؤمنان را انسان هایی پست ( و از طبقات فرودست جامعه ) می شمردند: ( وَاتَّبَعَکَ الْأَرْذَلُونَ )؛ (۲۹) دون مایگان تو را می پیروند.همچنین کنیت « ابو تراب » مدح و ستایش امام علی (علیه السّلام) بود، که آنها آن را دست مایه ای برای مذمت آن حضرت قرار دادند؛ چنان که « زمزم » و « طیبه » ( مدینه طیبه ) از نام های نیک و ممدوح به شمار می آمد، لیکن آنان واژه ی « ام جِعلان » ( محل سوسک های سیاه ) و « خبیثه » ( شهر پلید ) را جایگزین آن دو ساختند.اکنون می پرسیم: آیا هوازن، پیش از اسلام ظاهری ابوبکر، این کنایه را به او می زدند یا بعد از آن؟با درنگی در متون می توان دریافت که این کنایه بعد از اسلام به او زده شد؛ زیرا گفتند:أَ ذا الخِلالُ نُبایع بعدَ رسول الله؟ (۳۰)آیا پس از پیامبر، با « ذو خِلال » بیعت کنیم؟!مقصود هوازن و سبب این کنایه آنها را نمی توان فهمید مگر پس از شناخت معنای « خِلال » در لغت عربی و چگونگی ربط آن با درگیری های اهل رده؛ و اینکه آیا این لقب، به گونه ای با این سخن ابوبکر ارتباط دارد که به مخالفانش گفت: « اگر [ در پرداخت اموالِ صدقه ] شتر نشان شده ای را از او باز دارند، رهایشان نمی کند »؟!
معنای خِلالدر لسان العرب آمده است:« خِلال » چوب نازکی است که با آن خِلال می کنند و نیز سیخ [ سوزن مانندی ] که جامه را به وسیله ی آن می دوزند… و پروازها ( تکه چوب های کوچکی که ) شکاف های سقف خانه را با آنها می پوشانند.خِلال، چوبی است که در زبانِ کره شتر می گذارند تا نتواند شیر بخورد و قادر به مکیدن پستان ناقه نباشد.امرؤ القیس می سراید:فَکَرَّ إلیه بِمبراتِه *** کما خَلَّ ظَهَرَ اللسانِ المُجِر- همان گونه که انسان زبان فَصیل ( کره ی شتر از شیر گرفته شده ) را جِر می دهد، گاو با شاخش بر سگ حمله آورد ( و شکم او را شکافت ).و گفته اند: « خَلَهُ » یعنی زبان کره را شکافت، سپس چوب [ خِلال ] را در آن نهاد. « فَصیل مخلول » گویند، آن گاه که خِلال را بر بینی اش فرو برند تا از مادرش شیر نخورد؛ چرا که هرگاه خِلال، پستان مادرش را به درد آورد، کره را پس می زند (۳۱).در المفردات می خوانیم:« خِلال » چیزی است که به وسیله ی آن دندان ها و جز آن را خِلال کنند؛ گفته می شود: « دندانش را خِلال کرد » و « جامه اش را با خِلال دوخت » و « به زبان فصیح ( کره از شیر گرفته شده ) خِلال زد تا او را از شیر خوردن باز دارد » (32).از اَصمعی نقل شده که گفت:هرگاه بخواهند کره شتر را از « شیر » بگیرند، او را خِلال می زنند؛ در بینی اش از داخل، خِلالی را وارد می کنند که سرش تیز و انتهایش خمیده است (۳۳).در خزانه الأدب آمده است:کره شتر [ در سن علف خوار شدن ] هرگاه وابسته و شیفته ی شیر خوردن باشد [ و پیوسته به پستان ناقه مک زند ] در بینی اش خِلال تیزی را قرار می دهند، با این کار، هنگامی که بخواهد از مادرش شیر بخورد این خِلال، به پستان او سیخ می زند و در نتیجه، مادر او را از شیر آشامیدن باز می دارد (۳۴).با توجه به همه ی این سخنان، اکنون می توانیم ارتباط دو مقوله ی « ابو الفَصیل » و « ذو خِلال » را از سوی دشمنان ابوبکر ( در ضمن رویدادهای پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ) به سخن وی که گفت: « اگر شتر نشان شده ای را از من باز دارند، با آنها برای آن می جنگم » (35) دریابیم و بیان داریم که [ آیا ] در اینجا « فَصیل » و « خِلال » و « عِقال » به هم مرتبط اند و ابن ابی قُحافه، علاقه ی روانی شبهه انگیزی با « ناقه » داشت یا اینکه این امر، به اهتمامِ وی به امورِ صدقات اشاره دارد؟ و اگر چنین باشد، چرا به غلات چهارگانه ( گندم، جو، خرما، کشمش ) و نقدین ( طلا و نقره ) یا گاو و گوسفند اشاره نمی کند؟!آیا این سخن رساتر نبود که: اگر یک حبه گندم یا یک دانه خرما را از من باز دارید، علیه شما جهاد می کنم؟ و این جمله، مطلوب را بهتر نمی رساند؟ و اهتمام و حرص او را بر جمع آوری اموال زکات، بیشتر نمی نمایاند؟کدام سخن، حرص خلیفه را بر حقوق مسلمانان گویاست؛ این سخن ابوبکر یا آنچه را امام علی (علیه السّلام) درباره ی غذای در دستمال پیچیده شده ی اشعث بن قیس بر زبان آورد و ضمن ردش آن را به خمیر ور آمده با آب دهان مار، تشبیه کرد و فرمود:و شگفت تر از آن اینکه شب هنگام کسی ما را دیدار کرد و ظرفی سر پوشیده آورد؛ درونش حلوایی سرشته با روغن و قند آغشته، چنانش ناخوش داشتم که گویی آب دهان مار بدان آمیخته یا زهر مار بر آن ریخته.گفتم: صله است یا زکات، یا برای رضای خداست که گرفتن صدقه بر ما نارواست؟گفت: نه این است و نه آن است، بلکه ارمغان است.گفتم: مادر بر تو بگرید! آمده ای مرا از راه دین خدا بگردانی یا خرد آشفته ای یا دیو گرفته، یا به بیهوده سخن می رانی؟به خدا اگر هفت اقلیم را با آنچه زیر آسمان هاست به من دهند، تا خدا را نافرمانی نمایم و پوست جوی را از مورچه ای به ناروا بربایم چنین نخواهم کرد و دنیای شما نزد من خوارتر است از برگی در دهان ملخ که آن را می خاید و طعمه ی خود می نماید (۳۶).باری، قبایل عرب- هَوازن، قریش و…- با تعبیرهایی مانند « ابو فَصیل » و « ذو خِلال » به ابن ابی قُحافه، گوشه می زدند. تأکید آنان بر این دو کلمه، معانی فراوانی را در بر دارد که بر صاحبان بصیرت و علم، پوشیده نیست.و نیز این امر، اثبات می کند که کنیتِ ابن ابی قُحافه- در جاهلیت- « ابوبکر » نبود. وی « عتیق » یا « عبد الکعبه » نامیده می شد و آن گونه که کتاب های تاریخ آورده اند، نسب و حسب پستی داشت؛ چونان پدرش مردی فقیر و نیازمند بود و به پست ترین کارها تن می داد و از آنجا که نزد ابن جدعان ( یا جز او ) خدمت می کرد و شتر می چراند و به زاد و ولد شتران و پرورش آنها اشتغال داشت، به « ابو فَصیل » کنیت یافت و « ذو خِلال » لقب گرفت و در جاهلیت- تنها- به همین دو اسم، شناخته می شد.به نظر می رسد که ابوبکر، از کنیت « ابو فَصیل » و لقب « ذو خِلال » به شدت، نفرت داشت؛ زیرا از نعمت مالکیت بر شترانی که آنها را می چراند، محروم بود.کالعِیشِ فی البَیداء یَقتُلها الظَمَأ *** و الماهُ فوقَ ظهورِها محمولُ- مانند شتر بُوری در صحرا، که از تشنگی می میرد، در حالی که مشک های آب را بر پشت می کشد.آن گاه که ابوبکر، زمام امور را به دست گرفت، خواست آنچه را که بدان معروف بود، محو سازد. از این رو، خودش و یاران و دوستدارنش، ادعاهایی را مطرح ساختند:• ادعا شد که نام ابوبکر- در جاهلیت- « عبدالله » بود، در حالی که [ این ادعا صحت نداشت ] و او « عبد الکعبه » نامیده می شد.• ادعا کردند که ابوبکر با مالِ خویش پیامبر را توانمند و بی نیاز ساخت، در حالی که قوتی نداشت تا شکمش را سیر کند.• ادعا شد که ابوبکر، نخستین فردی است که اسلام آورد، با اینکه وی در این عرصه، نفر هفتم یا هشتم به شمار می رفت.• ادعا کردند که ابوبکر، نسب شناس بود، و حال آنکه وی به ناسزاگویی و بددهنی شهرت داشت.• ادعا شد که لقب ابوبکر « صدیق » می باشد با اینکه این لقب، ویژه ی امام علی (علیه السّلام) است.• ادعا کردند که کنیت وی « ابوبکر » است، در صورتی که کنیه اش « ابو فَصیل » بود.• لقب « ذو خِلال » برای نکوهش و سرافکندگی ابن ابی قُحافه به کار می رفت و برای او عیب و نقص بود، اما آنان با عوض کردن معنا، این لقب را مدح برای ابوبکر قرار دادند.و به همین ترتیب، فهرست تغییرها و تبدیل ها ادامه یافت جز اینکه نکته ی مهم در اینجا کنیه است؛ زیرا دریافتیم که ابوبکر در جاهلیت به « ابو فَصیل » کنیت یافت و « ذو خِلال » لقب گرفت و آن گاه که خلیفه شد، خواست عطش خود را نسبت به تملک شتران فرو نشاند و در این راستا درصدد برآمد تا دست دشمنانش را از دارایی شتر تهی سازد.جنگ هایی که « حروب رده » نامیده می شوند، جنگ بر سر اموال با محوریت به چنگ آوردن شتران بود؛ زیرا در جایی سراغ ندرایم و نخوانده و ندیده ایم که ابوبکر با کسی بر سر منع زکات طلا و نقره، یا غلات چهارگانه یا گاو و گوسفند، بجنگد، بلکه نبردهای وی به « ادعای شتری » ( و به تعبیری « فَصیلی » یا « خِلالی » ) منحصرند.از این روست که دشمنانش به این امر اشاره می کنند و با روشنی تمام، بیان می دارند که جنگ ابوبکر با آنها، جنگ دینی و برای منع زکات نیست، بلکه برای به دست آوردن شتران است تا دست آنان را از منبع ثروت و قدرت- در آن روزگار- تهی سازد و عطش درونی خویش را ( برای برخورداری از شتران بسیار ) فرو نشاند.تأکید ابوبکر بر « عقال بعیر » ( شتری که برای زکات پابند شده ) و نه دیگر اموال زکاتی، به خوبی این امر را می نمایاند. عملکرد زیاد بن لَبید ( کارگزار ابوبکر بر صدقات « حَضَرمَوت » ) در این زمینه شنیدنی است.روزی « زیاد بن لبید » ناقه ای از شتران صدقه را ستاند آن را نشان کرد و میان شترانی که می خواست سوی ابوبکر رهسپار سازد، رها ساخت. این ناقه از یک جوان کندی به نام زید بن معاویه قَشیَری بود. وی پیش یکی از بزرگان کنده- به نام « حارث بن سُراقَه » آمد و گفت: ای پسر عمو، زیاد ناقه ای از من را گرفت و نشان کرد و در میان شتران صدقه قرار داد که من دل بسته ی آن ناقه ام، اگر صلاح می دانی با او گفت و گو کن، شاید آن را رها سازد ویکی دیگر از شترانم را بستاند، من او را از این کار باز نمی دارم.حارثه بن سراقه، پیش زیاد بن لَبید آمد… با او سخن را در میان نعاد و زیاد نپذیرفت، آتش جنگ میان آنان شعله ور گردید.از سخنانی که حارثه بن سُراقَه گفت: این بود که: ما رسول خدا را آن گاه که زنده بود اطاعت کردیم، و اگر مردی از خاندانش خلافت را به دست می گرفت، او را فرمان می بردیم؛ اما ابن ابی قُحافه، حق طاعتی بر گردن ما ندارد و ما با او بیعت نکرده ایم (۳۷)اینان، از پرداخت زکات ابایی نداشتند، بلکه از حرص و آز ابوبکر و کارگزارانش و طمع وی در شتران آنها رنجیده خاطر بودند؛ به ویژه آنکه دیده بودند پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) چگونه با کمال عطوفت و نرمی از آنها صدقات و زکات ها را می ستاند و مسلمانان با طیب خاطر، زکات را می پرداختند.برای آگاهی بیشتر در این زمینه، می توان عملکرد ابوبکر و کارگزارانش را در جمع آوری زکات، با آنچه امام علی (علیه السّلام) به کارگزارانش در این عرصه می نویسد، مقایسه کرد.امام علی (علیه السّلام) به کارگزاران خویش که مأمور جمع آوری صدقات اند، می نگارد:برو با ترس از خدا ( که یگانه است و بی همتا ) مسلمانی ار مترسان و اگر او را خوش نیاید، بر سر وی مران و بیش از حق خدا از مال او مستان. چون به قبیله رسی، بر سر آب آنان فرود آی و به خانه هاشان در میای! پس آهسته و آرام، سوی ایشان رو تا به میان آنان رسی و سلامشان کن و در درود گفتن کوتاهی مکن!سپس بگو: بندگان خدا، مرا ولی خدا و خلیفه ی او سوی شما فرستاد تا حقی را که خدا در مال هاتان نهاد از شما بگیرم، آیا خدا را در مال های شما حقی است تا آن را ادا سازید و به ولی او بپردازید؟اگر کسی گفت: نه، متعرض او مشو و اگر کسی گفت: آری، آنچه از زر یا سیم به تو دهد، بگیرد و اگر او را گاو و گوسفند و شترهاست، بی رخصت او میان آن در مشو که بیشتر آن رَمَه، او راست و چون به رَمَه رسیدی، چونان کسی به میانشان مرو که بر رمه چیرگی دارد یا خواهد که آنها را بیازارد.و چارپایان را از جای مگریزان و مترسان، و با خداوند آن در گرفتن حق خدا بدرفتاری مکن.پس مال را دو بخش کن و خداوندِ مال را مخیر گردان و هر بخش را برگزید، بپذیر و بر او خُرده مگیر.پس، مانده را دو بخش کن و او را مخیر گردان و هر بخش را که برداشت متعرض او مشو.پس پیوسته چنین کن تا آنچه از مال او باقی می آید، حق خدا را ادا کردن شاید، پس حق خدا را از او بگیر.و اگر گمان زیاد کند، و خواهد آنچه را قسمت شده به هم زند، بپذیر؛ سپس هر دو بخش را به هم بیامیز و همچون بار نخست قسمت کن تا حق خدا را از مال او بستانی.و آنچه کلان سال است یا پیر و فرسوده، یا شکسته پا و پشت و یا بیماری اش ناتوان نموده و یا عبیب در او بوده، مگیر.و چون مال مسلمانان را با کسی روانه می داری، بدان بسپار که به دینداری او اطمینان داری تا به ولی مسلمانان رساند و او میان آنها بخش گرداند.و بر آن مگمار جز خیرخواهی مهربان، و درستکاری نگاهبان، که نه بر آنان درشتی کند، و نه زیانشان رساند، و نه مانده شان سازد، و نه خسته شان گرداند.پس آنچه فراهم گشته، شتابان نزد ما روانه دارد تا چنان که خدا فرموده بخش گردانیم و به مستحقانشان برسانیم.پس اگر امین تو آن را گیرد و رساندنش را تعهد کند، بدو سفارش کن که میان ماده شتر و بچه شیرخوارش جدایی نیفکند، و ماده را ندوشاند که شیرش اندک ماند و بچه اش را زیان رساند، و در سوار شدن به خستگی اش نیندازد، و میان آن و دیگر اشتران عدالت را برقرار سازد؛ و باید شتر خسته را آسوده گرداند و آن را که کمتر آسیب دیده یا از رفتن ناتوان گردیده آرام راند.و چون بر آبگیرها گذرد، به آبشان درآرد و راهشان را از زمین های گیاهناک به جاده ها نگرداند، و در ساعت هایی آنها را آسوده بگذارد و به هنگام خوردن آب و چریدن گیاه، مهلتشان دهد تا به اذن خدا فربه و تناور ( نه خسته و نه از بیماری لاغر ) نزد ما رسند و به دستور کتاب خدا و سنت پیامبر او، آن را پخش کنیم که این کار، پاداش تو را بسیار گرداند و به رستگاری ات نزدیک تر رساند، ان شاء الله (۳۸).فرق میان رفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و جانشین آن حضرت امام علی (علیه السّلام) و عملکرد ابوبکر و کارگزارانش، به فاصله ی آسمان تا زمین است.به نظر می رسد همین امر سبب شد که دشمنان ابوبکر، او را به کنیه ی قدیم ( ابو فَصیل ) و لقب گذشته اش ( ابو خِلال ) صدا زنند؛ چرا که وی شیفته ی گردآوری شتران بود و بر این کار پای می فشرد، بلکه شتران خوب را به زور می ستاند. بعضی از کسان به جهت سیرت زورگویانه ی کارگزارانش، از طاعت وی روی برتافتند و ابوبکر را به همان نام های قدیمش یاد می کردند، نه کنیه ها و القابی که بعدها اصحاب و پیروانش- به گزاف- برای او ساختند و پیمانه وار مدح ها برایش گفتند و او را ستودند.آنچه بر استواری سخن ما می افزاید این است که مخالفان ابوبکر او را به « ابو دوانیق » [ پول دوست ] توصیف نکردند؛ چرا که درگیری با او بر مدار نقدین ( طلا و نقره ) نبود هر چند که آن دو ارزشمندتر و شرافتمندانه تر از شتر به شمار می آمدند؛ و نیز به « ابو حبه » ( صاحب نباتات و دانه های گیاهی ) و « ابو شعیره » ( صاحب جو ) و « ابو حِنطه » ( صاحب گندم ) و… وصف ننمودند، بلکه همان وصفی را می آوردند که در جاهلیت به آن شهره بود.پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ( چنان که از آن حضرت حکایت شده ) کنیتی بر ابن ابی قُحافه نهاد که با کنیه ی سابق او همخوانی نماید و برابری کند، لیکن با شرافت تر و نیکوتر از آن باشد. در اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) او را « ابو عبدالرحمان » و « ابو محمد » ( و مانند آن ) کنیت نداد [ راز ] و نکته ای نهفته است که باید به آن پی برد.
پی نوشت ها :
1- المحکم و المحیط الأعظم ۳۲۹:۸.۲- کشف المشکل ۴۰۶:۳؛ تفسیر غریب ما فی الصحیحین ( حمیدی ) ۳۱۴:۱؛ و بنگرید به، الکاتب ( صولی ) ۵۴:۱.۳- المغرب فی ترتیب المعرب ۸۴:۱؛ المحکم و المحیط الأعظم ۲۰:۷؛ شرح النووی علی صحیح مسلم ۷۷:۸.۴- المحکم و المحیط الأعظم ۱۹:۷؛ تهذیب اللغه ۱۲۷:۱۰.۵- « بکر » و « بکره » به منزله ی پسر و دختری است که در آستانه ی بلوغ اند ( تهذیب اللغه ۳۴:۱؛ لسان العرب ۳۶۰:۳ ).۶- بنگرید به، تفسیر الکبیر ۲۰۶:۳؛ تاریخ دمشق ۴۳۶:۱.۷- بنگرید به، خزانه الأدب ۳۹۲:۲؛ غریب الحدیث ( خطابی ) ۳۸۸:۱.۸- سوره روم (۳۰) آیات ۱-۵.۹- تفسیر مقاتل ۳:۳؛ الکشاف ۴۷۲:۳؛ تاریخ طبری ۴۶۸:۱.۱۰- المحرر الوجیز ۳۲۸:۴.۱۱- اللمعه البیضاء: ۶۵۱.۱۲- مرآه العقول فی شرح أخبار الرسول ۱۱۸:۲۶؛ بنگرید به، شرح اصول کافی ( مازندرانی ) ۲۷۰:۱۲.۱۳- بنگرید به، تحذیر العبقری ۱۴۰:۲؛ تاریخ طبری ۲۶۱:۲؛ البدایه و النهایه ۳۱۷:۶.۱۴- انساب الأشراف ۱۲:۵.۱۵- الکامل فی التاریخ ۱۸۹:۲؛ تاریخ طبری ۲۳۷:۲.۱۶- أنساب الأشراف ۵۸۹:۱.۱۷- شرح نهج البلاغه ۴۴:۲؛ مرآه العقول ۳۴۶:۲۶.۱۸- الإرشاد ۱۹۰:۱؛ اعلام الوری ۲۷۱:۱.۱۹- تاریخ طبری ۲۳۷:۲، حوادث سنه ۱۱.۲۰- بصائر الدرجات: ۱۲۵، ب ۱، حدیث ۱۳؛ علامه مجلسی در « بحارالانوار ۱۹۳:۳۰ » بر این حدیث تعلیق می زند و می گوید: ابوبکر به « ابو فَصیل » کنیت یافت، به جهتِ نزدیکی [ به ] معنای « بکر » ( شتر جوان ).۲۱- سوره ی زمر (۳۹) آیه ی ۸.۲۲- روضه کافی ۲۰۴:۸، حدیث ۲۴۶؛ بنگرید به، بحارالانوار ۱۲۱:۲۴ ( و جلد ۳۰، ص ۲۶۸).۲۳- تفسیر عیاشی ۱۱۶:۲، حدیث ۱۵۵؛ بحارالانوار ۵۸:۲۷ ( و جلد ۳۱، ص ۶۰۷ ).۲۴- موضح اوهام الجمع و التفریق ۸۶:۲؛ و بنگرید به، تاریخ دمشق ۱۰:۱۸.۲۵- القاموس المحیط ۱۲۸۵:۱؛ و بنگرید به، تاج العروس ۴۲۶:۲۸.۲۶- تفسیر بغوی ۲۹۵:۴؛ تفسیر ابن کثیر ۳۰۸:۴.۲۷- عمده القاری ۱۷۲:۱۶؛ و بنگرید به، الإکمال ۱۸۴:۳.۲۸- المصنّف ( ابن ابی شبیه ) ۱۷۳:۵ ( و جلد ۷، ص ۹۲ )؛ المطالب العالیه ۵۸۰:۹؛ و بنگرید به، تاریخ دمشق ۳۳۲:۳۰- ۳۳۳.۲۹- سوره ی شعراء (۲۶) آیه ی ۱۱۱.۳۰- المصنف ( ابن ابی شیبه ) ۹۲:۷؛ لسان العرب ۲۱۴:۱۱.۳۱- لسان العرب ۲۱۴:۱۱.۳۲- المفردات فی غریب القرآن ۱۵۳:۱.۳۳- غریب الحدیث ( حربی ) ۲۶۳:۱.۳۴- خزانه الأدب ( بغدادی ) ۳۹۲:۲.۳۵- الموطَّأ ۲۶۹:۱، حدیث ۶۰۵؛ المصنف ( ابن اَبی شیبه ) ۴۳۸:۶، حدیث ۳۲۷۳۵؛ تاریخ طبری ۲۵۵:۲؛ البدایه و النهایه ۳۱۲:۶؛ شرح نهج البلاغه ۲۰۹:۱۷.۳۶- نهج البلاغه ( ترجمه دکتر سید جعفر شهیدی ) : ۲۶۰، خطبه ۲۲۴؛ نیز بنگرید به، شرح نهج البلاغه ۲۴۵:۱۱؛ خلاصه الأثر ۲۰۶:۱.۳۷- بنگرید به، کتاب الرده ( واقدی ) : ۱۶۹-۱۷۱.۳۸- نهج البلاغه ( ترجمه سید جعفر شهیدی ) : ۲۸۶-۲۸۷، نامه ی ۲۵.منبع مقاله :شهرستانی، سیدعلی؛ (۱۳۹۰)، نام خلفا بر فرزندان امامان (علیهم السّلام) ( بن مایه ها، پیراهه ها )، ترجمه: سید هادی حسینی، قم: انتشارات دلیل ما، چاپ اول
















هیچ نظری وجود ندارد