در یک نگاه به جهان هستى حقائقى را پیدا مى کنیم از جمله آنها نظم خاصى است که تمام عالم هستى را در برگرفته است و هر مخلوقى در جایگاه و قرارگاه خودش بر طبق نظام آفرینش بحرکت خویش ادامه مى دهد و از ابتداى خلقت بر همان نظم استوار بوده و خلائق و موجودات از منافع لازم آن بر خوردار مى باشند این همه برکت در کائنات مدیون نظمى است که ناظم و خالق یکتا در آنها قرار داده است و اساسا فلسفه آفرینش از همین نظم معنى مى گیرد که مهمترین دلیل بر وجود خالق و ناظم است .در آسمان نیلگون وجود خورشید را مى بینیم که سحرگاهان با آرامى و محبت موجودات زنده را بیدار مى کند و با حرارت و نورى که مناسب زمان صبح و انتهاى استراحت شبانه مخلوقات است خود را نشان مى دهد و در تربیت و پرورش آنها کمترین خیانت و بى توجهى بخود راه نمى دهد و برطبق نظام هستى به وظائف محوّله عمل مى کند بتدریج کار آفتاب از کره زمین به پایان مى رسد و کم کم ستارگان با چشمک هاى شیرین خود جلب توجه مى کنند و هرکدام براى خود یک عالَم و روزگارى دارند بعد نوبت به ماه مى رسد و او هم در مدار خویش بکار خود ادامه مى دهد و باجزر و مدّ دریاها آبیارى هاى لازم را انجام مى دهد.وقتى که نظم موجود را در منظومه شمسى و یا در کُلّ جهان هستى مى بینیم به ناظم و خالق عالِم و مدیر و حکیم ، ایمان پیدا مى کنیم خداى متعال که براى آفتاب و ماه و ستارگان و سایر مخلوقات نظمى قرار داده تا آنها در سایه همان نظم زمینه هاى سالم زندگى را فراهم سازند آیا براى پیشرفت و کمال موجودى بنام ((انسان )) که با قدرت عقل و انتخاب مُزیّن ساخته نظمى قرار نداده است ؟ آیا مى توان در افعال خداى سبحان چنین تصورى را بخود راه داد که او بر تمام جهان هستى از بزرگترین کهکشانها گرفته تا اندرون ((اَتُمْ)) نظم وقانونى معین کرده لیکن شیوه زندگى بشر را در رسیدن به کمال و معرفت بى نظم قرار داده و به عبارتى بخود آنها تفویض نموده است ؟ چگونه براى جمادات و نباتات حتى به سیستم رشد جسمانى انسان توجه شده و آنها را در یک مدار منظم قرار داده است تا جائیکه اگر در فعل و انفعالات وجود آدمى مشکل یا مانعى پیدا شود فورا به مرکز وجود که [قلب انسان است ] مراجعه مى کند و با سرعت تمام به حل مشکل اقدام مى شود و این حقیقتى است که همگان با زبان حال و قال بدان اعتراف دارند که در سیستم خون رسانى یا سوخت و ساز بدن نظم فوق العاده اى وجود دارد حتى اگر سیستم گیرنده یا دوربین بدن [چشم و گوش ] از درک چیزى عاجز شوند فورا به [(۱) قلب که مرکز ادراکات وجود است ] رجوع مى کنند و مشکل بر طرف مى شود.
مناظره شنیدنى
مردى بنام [عمرو بن عبید] روزها با شاگردانش در مسجد بصره مى نشست و در باره [امامت ] بحث و گفتگو مى کرد و هدفش این بود که عقیده شیعه را در مورد امامت تخطئه کند.یکى از شاگردان حضرت امام صادق علیه السلام [بنام هُشام بن حکم ] بعد از شنیدن محتوى جلسه وارد مسجد شد و در نزدیک عمرو بن عبید قرار گرفت به او گفت : اى مرد دانشمند من شخص غریبى هستم اجازه مى دهى از شما سئوال کنم ؟گفت آرى : گفتم آیا شما چشم دارید؟ گفت اى فرزند چیزى را که مى بینى چرا سئوال مى کنى این چه سئوالى است ؟گفت سئوالات من از این قبیل است لطفا با حوصله جواب دهید.عمرو گفت : سئوال کن هر چند سئوالات تو احمقانه است .گفت آیا شما چشم دارید؟ گفت آرى .س چکارى با آن انجام مى دهى ؟ج رنگها و اشخاص را مى بینم .س آیا بینى دارى ؟ج آرى .س با آن چه مى کنید؟ج بویها را بوسیله آن استشمام مى کنم .س آیا دهان دارید؟ج آرى .س با آن چه مى کنید؟ج طعم خوردنى ها و آشامیدنیها را مى چَشم .س زبان دارید؟ج آرى .س با آن چه مى کنید؟ج سخن مى گویم .س گوش دارید؟ج آرى .س با آن چکار مى کنید؟ج صداها را مى شنوم …… در آخر سئوال کرد:س آیا قلب دارید؟ج آرى .س با آن چکارى انجام مى دهید؟ج آنچه بر اعضایم مى گذرد تشخیص مى دهم .س آیا اعضاء وقتى سالم هستند چه نیازى به قلب دارند؟گفت : اى فرزند، هرگاه اعضاء در باره چیزى از وظائف بدن تردید کند مثلا یکى از قواى پنجگانه انسان : قوّه بینائى یا بویائى و …. در انجام وظائف خود تردید کند به مرکز کشور بدن [یعنى قلب ] رجوع مى کند و به فرمان قلب گردن مى نهد و در کار خود یقین پیدا نموده تردیدش برطرف مى شود.س بنابراین قلب براى اداره امور بدن انسان لازم است وگرنه این اعضاء نمى توانند درست انجام وظیفه کنند این طور نیست ؟!گفت : آرى چنین است .س : اى مرد دانشمند خداوند عالم بدن کوچک تو را به حال خود نگذاشته بلکه براى انجام وظیفه اعضاء و اداره امور آن ، پیشوائى قرار داده که نظم وجود را با برطرف کردن اشکالات و تردیدهاى اعضاء حفظ کند ولى چگونه بندگانش را به حال خود مى گذارد که همیشه بدون نظم در حیرت و شک و اختلافات بسر برند وبراى آنها الگو و معیار و پیشوائى تعیین ننموده است تا در مقام شک وانحراف از مدار زندگى بدان رجوع کنند؟!در این هنگام [عمرو بن عبید] سر به زیر انداخت و بعد از سکوت عمیقى سر برداشت و پرسید: تو هشام نیستى ؟! گفت : نه ، گفت با او نشست و برخاست نکرده اى ؟ گفت نه .پرسید: تو اهل کجائى ؟ج از مردم کوفه هستم .گفت : پس قطعا تو همان هشام هستى ، این را گفت مرا طلبید و در آغوش گرفت و نزد خود نشانید تا موقعى که نشسته بودم دیگر سخنى نگفت .(۲)و اگر مقام و جایگاه [امامت ] درست معنى شود مرکز نظم و اداره امور زندگى جامعه انسانى مى باشد و نظام اُمَّت بر آن وابسته است و براى درک همین معنى به سخنان معصومین علیهم السلام مراجعه مى کنیم :۱ قال على علیه السلام : …. و الاِمامَهَ نِظاما للا مه و الطّاعه تَعْظیما للاِمامَهِ.(۳)ترجمه : خداى سبحان امامت را جهت آرامش ونظم مردم و طاعت و پیروى او را براى بزرگ شمردن مقام امامت ، قرار داده است .۲ در خطبه شقیقیه مى فرماید: ((اَنَّ مَحَلىّ منها مَحَلّ القُطْبِ مِنَ الرَّحى ))(۴)ترجمه : همانا مقام و منزلت من در امور خلافت ، بمشابه میله آهنین آسیاب براى درست و منظم چرخاندن سنگ هاى آن مى باشد.حضرت امیر علیه السلام با یک مثال ساده و روشن همگان را به موقعیّت والا ى امامت در تنظیم امورات زندگى مردم ، آشنا مى کند همانطور که سنگ هاى آسیاب در تبدیل کردن گندم به آرد، به یک نظم مخصوص نیازمند هستند و اگر کوچکترین بى نظمى در گردش و چرخش آنها ایجاد شود نمى توانند آرد سالمى تحویل دهند و آن نظمى که این همه فوائد به دنبال دارد از همان میله قوى و محکمى که در وسط آنها واقع شده است سر چشمه مى گیرد.نظم امورات جامعه انسانى به پیشوایان معصوم علیهم السلام وابسته است و از اولین روز خلقت نوع بشر، این واقعیّت خودش را نشان داده که جامعه انسانى را الگو و معیار ونظم دهنده باید باشد و این یک مقام و منصب الهى است که پروردگار عالم آن را در وجود اشخاص لایق و سزاوار قرار داده است و این حقیقت در بینش توحیدى ، ضرورت و لازمه زندگى را مصداق است اولین فردى که بر کره خاکى قدم نهاده به عنوان پیامبر الهى معرّفى شد و مقام امامت همان مقام انبیاء است و به عبارت دیگر امامت و نبوت همان منصب الهى است و هیچ تفاوتى از هم ندارند مگر از جهت وظائف و کیفیت اجراء از یک دیگر جدا مى شوند.یعنى نگهدارنده قوانین آسمانى در روى زمین امامت است و بوسیله آنها تمامى دستورات الهى در میان انسانها پیاده مى شود.نتیجه مقدّمه : در جهان هستى نظام واحدى وجود دارد که حقیقت بینش توحیدى را معنى مى کند و به برکت همین نظم ، تمامى مخلوقات اعم از خورشید و ماه و ستارگان و جمادات و نباتات و و… در مدار خاصّى که خالق یکتا براى آنها قرار داده است به حرکت خویش ادامه داده و فوائد لازم را در اختیار نیازمندان قرار مى دهند وقتى که نظم در میان خلائق ، زمینه هاى رشد و کمال را بوجود مى آورد انسانى که گُل سر سَبد مخلوقات الهى است با کدام نظم و در چه مدارى باید حرکت کند تا بهترین ترقیات و کمالات را در خود پدید آورد؟خداى متعال پیشوایان معصوم را در منصب رسالت و نبوّت و امامت براى ایجاد نظم و رساندن جامعه انسانى به مقام تعالى و کمال مبعوث فرموده است و اجمالا با جایگاه امامت در فرهنگ اسلامى آشنا شدیم ودر قرآن مقام [امامت ] بعنوان عهد و مسئولیت الهى معنى شده است وقتى که خداى متعال به حضرت ابراهیم علیه السلام بالاترین مقام و منصب را عنایت کرد چنین فرمود:((قالَ انّى جاعِلْکَ للنّاس اِماما قالَ و مِن ذُریَّتى قال لاَیَنالُ عَهْدى الظّالمیّن )).(۵)(خداوند) باو فرمود من تو را امام و رهبر مردم قرار دادم ابراهیم گفت از دودمان من [نیز امامانى قرار بده .] خداوند فرمود پیمان من [مقام امامت ] به ستمکاران نمى رسد [تنها از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند شایسته این مقامند] .
فرق نبوت و رسالت و امامت
1 مقام نبوتهمانطور که در بیان احادیث آمده است نبوت یعنى دریافت وحى از خداوند و ابلاغ بدیگران .بنابراین نبى کسى است که وحى بر او نازل مى شود و آن چه را بوسیله وحى دریافت مى دارد چنانچه از او بخواهند در اختیار آنها قرار مى دهد.
2 مقام رسالتیعنى مقام تبلیغ و نشر احکام خداوند، و تربیت نفوس از طریق تعلیم است بنابراین رسول کسى است که در حوزه ماءموریت خود با تلاش و کوشش برخیزد و از هر وسیله اى براى دعوت مردم بسوى خداوند و ابلاغ دعوت او استفاده کند.
3 مقام امامتیعنى رهبر و پیشوائى و زمامدارى خلق و در واقع امام کسى است : که با تشکیل یک حکومت الهى و بدست آوردن قدرتهاى لازم سعى مى کند احکام خداوند عملا اجرا و پیاده گردد.بعبارت دیگر: وظیفه امام ایصال به مطلوب است ولى مقام رسول ارائه طریق مى باشد ناگفته پیداست که بسیارى از پیامبران خدا مانند پیغمبر اسلام صلى الله علیه و آله هر سه مقام را دارا بودند و مقام امامت در مفهوم خودش عبارت است از: تحقق بخشیدن به برنامه هاى دینى اعم از حکومت به معنى وسیع و اجراى حدود و احکام خدا، و هم چنین تربیت وپرورش نفوس در جهت ((ظاهر)) و ((باطن )) و این مقام از دو مقام مذکور [رسالت و نبوت ] بالاتر است .زیرا مقام نبوت و رسالت تنها خبردادن از ناحیه خدا و ابلاغ فرمان او و بشارتها و انذار است اما در مورد [امامت ] همه اینها وجود دارد باضافه اجراى احکام و تربیت نفوس از نظر ظاهر و باطن مى باشد.بنابراین مقام امامت بالاترین و عالیترین منصب الهى است که بعد از یک سلسله شایستگى ها اعطاء مى گردد و حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از یک سلسله شایستگى ها که در برابر امتحانات الهى از خود نشان داد و مقام یقین خویش را نسبت به خالق متعال بحد مطلوب رساند این منصب الهى باو اعطاء گردید.اولین شخصیتى که بعد از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله شایستگى مقام امامت را پیدا کرد حضرت على علیه السلام بود و احادیث زیادى وجود دارد مبنى براینکه آن بزرگوار بعد از رسولخدا حضرت محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله از تمامى پیامبران پیشین افضل و اعلم است و حتى ایمان به ولایت او از اهداف بعثت انبیاء بشمار مى رود.در تفسیر آیه : وَ اساءل من اَرْسلنا من قبلک من رسلنا…(۶) ابونعیم الحافظ از بزرگان اهل سُنّت از رسولخدا صلى الله علیه و آله نقل مى کند که فرمود: وقتى که به معراج رفتم خداى متعال روح تمامى انبیاء را در اطراف من جمع نمود و خطاب بمن کرد که از آنها سئوال کن براى چه هدفى آنها را مبعوث کرده ام و من ازآنها پرسیدم و همگى گفتند:((على شهاده اَن لا اله الاّ الله و الاقرار بنبوَّتک والولایه لعلى بن ابیطالبّ))(۷)براى شهادت و گواهى بریگانگى خدا و اقرار به نبوت تو و به داشتن اعتقاد بولایت على بن ابیطالب مبعوث شده ایم مقام ((امامت )) داراى مراتبى است همانطور که نورداراى درجات مختلفى است و مى دانیم از نظر اثرات تربیتى مثلا نور ماه بانور خورشید در تربیت گیاهان قابل مقایسه نیست چه مانعى دارد که مرحله امامت در وجود حضرت على علیه السلام کاملتر از مراحلى باشد که در پیامبران پیشین بوده است و همین امر سبب برترى مقام او گردد.اتفاقا اصل تکامل نیز همین اقتضاء را دارد که همیشه کسانیکه بعد مى آیند از آنان که در گذشته بوده اند کاملتر باشند.و در این زمینه روایات زیادى از عامه و خاصه وارد شده که بعدا اشاره خواهد شد اصلى ترین موضوع در مقدمه نظم بود و خدائى که درمیان مخلوقات خود نظم را برپا ساخته چگونه انسان را بدون نظم به سرخود واگذارد و موجودى بنام انسان را که باعقل و شعور مزّین ساخته قطعا براى امورات او، اعم از مادّى و معنوى نظم خاصّى را معین فرموده و این حقیقت در لسان حدیث و آیات قرآن بطور واضح بیان شده است و در خطبه شریف حضرت فاطمه (سلام اللّه علیها) که بعد از وفات رسولخدا صلى الله علیه و آله در میان جمع کثیرى ایراد گردید چنین آمده است : ((وطاعَتَنا نظاما لِلملّهِ، و اِمامتَنا اَمانا مِنَ الفُرِقه …))(۸)((خداى متعال ، اطاعت ما را باعث نظام ملت اسلام ، و امامت مارا امان از تفرقه و پراکندگى ، قرار داده است )).اطاعت و پیروى از خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله یعنى چهارده معصوم علیهم السلام یگانه راه براى ایجاد نظم ویک پارچه گى در میان جامعه اسلامى از ناحیه خداى سبحان معیّن شده است کمترین بى اعتنائى به مقام شامخ امامت ، به معناى انحراف و تخلف از نظام توحیدى مى باشد و بدنبال خود ضرر و زیانهاى جبران ناپذیرى دارد زیرا منصب امامت بیان کننده حقیقت ولایت خدا است و هیچ تفاوتى در میان ولایت خدا و ولایت یا اطاعت امامان معصوم علیه السلام وجود ندارد چون در اینجا دو ولایت که در عرض هم باشند وجود ندارد بلکه همان ولایت خداست که در وجود اشخاص لایق و شایسته اى که تنها پروردگار عالم مى تواند آنها را تشخیص دهد قرار گرفته و حتى حدیث شریف ثقلین که از زبان مبارک رسول اکرم صلى الله علیه و آله بیان شده است همین واقعیت را توضیح مى دهد باین معنى که اهل بیت علیه السلام و قرآن یک واقعیّت هستند قرآن مصداق قول و کلام خدا است لکن اهل بیت علیه السلام مصداق عملى آیات خدا مى باشند و ازهم جدا شدنى نیستند نبى اکرم صلى الله علیه و آله فرمود:((انّى تارک فیکم الثقَّلینَ کتاب اللّه و عترتى اهل بیتى لَنْ یَفْتَرقا حتى یَردا عَلىَّ الحوض )).(۹)من درمیان شما دو امانت سنگین گذاشتم کتاب خدا (قرآن ) و عترت واهل بیتم [حضرت على و فاطمه بایازده امام معصوم (صلوات علیهم اجمعین )] که از هم جدا نمى شوند تا در قیامت برمن وارد شوند.گروهى که در باره امامت دعا وى غیر معقول و غیر منطقى به راه انداخته و این مقام رفیع و منصب الهى را در اختیار کسانى که کوچکترین آگاهى از توحید و اسرار آن ندارند قرار مى دهند سخت در اشتباه هستند براى اینکه انسان قبل از هر چیز، باید توان وقدرت درک خویش را محاسبه کند چون به اندازه آن مى تواند در کارها پیشروى داشته باشد مقام امامتى که در تصّور بشر نمى گنجد و او را کمترین توان براى درکش نیست چگونه و در چه شرائطى مى تواند خود و یا دیگران را کاندیداى این مسند الهى و یا مقام الهى معرّفى نماید در اینجا به سخنان گُهربار حضرت امام رضا علیه السلام در تعریف مقام امامت مى پردازیم تا درک این منصب الهى و تشخیص دادن شایستگان آن براى همگان روشن شود امید است ،
فصل اوّل : امامت و امام از دیدگاه امام على بن موسى الرّضا علیه السلام
یادآورى : مطلبى که به حول و قدرت خداى سبحان آغاز مى کنم عبارت است از فرمایشات حضرت ثامن الحجج امام رضا علیه السلام در باره اوصاف امام وتعریف منصب امامت مى باشد آن بزرگوار هنگامى که وارد شهر مَرْو شد مردم در مسجد جامع آن شهر اجتماع کرده بودند و در مورد امامت بحث مى نمودند و چون توان مردم از درک آن محدود و خیلى ناچیز است باهم به اختلاف و مشاجره پرداختند شخصى بنام عبدالعزیز بن مسلم خدمت امام رضا علیه السلام رسید و جریان را نقل کرد حضرت بعد از تَبسّم و لبخند مطالب ارزشمندى در این مورد بیان فرمود که بتدریج مطرح نموده و به شرح آن پرداخت خواهیم کرد.و این مطلب در کتابهاى روائى مانند: تحف العقول صفحه ۵۱۳ و اصول کافى ج ۱/۱۹۸ معانى الاخبار ص ۹۶ و عیون اخبار الرّضا علیه السلام ج ۱ ص ۲۱۶ و امالى صدوق رحمه الله مجلس ص ۹۷ و اکمال الصدوق رحمه الله ص ۶۷۵ آمده است و ما متناسب با نقل کتاب شریف تحف العقول به بیان مطلب پرداخته ایم و علاقمندان مى توانند به منابع مذکور مراجعه نمایند.قال الرّضا علیه السلام : یاعبدالعزیز جهل القوم و خدعوا عن ادیانهم ، اِنَّ اللّه عزوجل لم یقبض نَبیّه صلى الله علیه و آله حتى اکمَلَ لَهُ الدّین ، و انزل علیه القرآن فیه تبیان کُل شى ء و بیَّنَ فیه الحلال و الحرام و الحدود و الاحکام و جمیع ما یحتاج الیه النّاس جملا.فقال : ((عزوجّل ما فرطنا فى الکتاب من شیى ))(۱۰)ترجمه : حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: اى عبدالعزیز، مردم جاهلند و در دینشان فریب خورده اند خداى عزوجّل قبل از مرگ پیامبرش صلى الله علیه و آله دینش را کامل نمود و قرآن را بر او نازل کرد و در آن همه چیز را بیان نموده است و تمامى دستورات اعم از حلال و حرام ، حدود و احکام و همه احتیاجات مردم درآن بیان شده است تا جائیکه فرمود: ما در قرآن از هیچ چیز فرو گذار نکردیم .(۱۱)و در حجه الوداع که مصادف با اواخر عمر شریف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله بود آیه شریفه : ((اَلیَوم اَکْملتُ لَکُم دینَکَم و اَتْمَمَتُ عَلیکُمْ نِعْمَتى و رَضیتُ لَکُم الاسلامَ دینا))(۱۲) نازل فرمود.((امروز [روز غدیرخم ] دین را به شما کامل کردم و نعمت خویش را بر شما تکمیل و تمام نمودم و اسلام را به عنوان آئین همیشگى شما پذیرفتم )).
شاءن نزول آیه و روز اکمال دینمطابق آراء و عقائد مفسّران و مورّخان در اواخر عمر شریف رسولخدا صلى الله علیه و آله که از مراسم حج بر مى گشتند در محیطى بنام [غدیر خُمّ] دستور دادند تمامى مسلمانانى که با او از سفر حج مى آمدند توقف کنند و آن محل براى مسافران جایگاه استراحت نبود که در بین راه در آنجا توقف کنند و علت توقف تاکید شدید خداى متعال بود مبنى بر اینکه باید در این مکان على بن ابیطالب علیه السلام را به جانشینى خود منصوب نموده و مقام امامت وى را براى مردم بیان نمائى و چون اکثر حُجاج از شهرهاى متعددى بودند و هر کس بعد از طى مسافتى از هم جدا شده و به وطن خود خواهند رفت لذا دستور الهى رسید باید مقام ولایت و امامت آن حضرت براى تمامى مسلمانان ابلاغ شود وکسى را عُذرى در این مورد باقى نماند و با آیاتى : یا اَیُّها الرَّسُولُ بَلّغْ ما اُنْزِلَ الیکَ مِنْ رَبِّک وَ اِنْ لَمْ تَفْعل فَما بَلَّغْتَ رَسالَتَه وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَالنّاس .(۱۳)اى پیامبر، آنچه از پروردگار تو برایت نازل شده است بر مردم ابلاغ کن و اگر اینکار را انجام ندهى رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از [خطرات و توطئه هاى ] مردم حفظ خواهد کرد.مردم از حرکت باز ایستاده و به دور پیامبر صلى الله علیه و آله اجتماع کردند و حضرت دستور داد یک جایگاهى از پالان شتران به شکل منبر درست کردند و رسولخدا صلى الله علیه و آله در بالاى آن قرار گرفت وحضرت على علیه السلام را بر بالاى منبر طلبید و درسمت راست خود قرار داد و خطبه مفصّلى مبنى برحمد وثناى الهى و مواعظ بلیغ بیان فرمود و مردم را از خبر وفاتش آگاه کرد که اى مسلمانان : من ازمیان شما خواهم رفت ودارفانى را وداع مى کنم لیکن براى سعادت و خوشبختى خودتان از قرآن و عترت جدا نشوید زیرا این دو از هم جدا نمى شوند دست حضرت امیر علیه السلام را گرفت و فرمود: مَنْ کُنْتُ مولاه فهذا عَلىُّ مولاه …(۱۴)به هرکسى که من مولا و رهبر هستم بعد از من على ابن ابى ۰طالب علیه السلام مولا و رهبر اوست خدایا دوستدار کسانى باش که اورا دوست داشته باشند ودشمن دار کسانى را که با او دشمنى و عداوت کنند.و مرحوم حاج شیخ محمد حسین عزوى نخجوانى معروف به کمپانى رحمه الله مطلب را به نظم آورده .بهر که مولا منم على است مولاى اونسخه آسماء منم على است طغراى اوسرّمعمّا منم على مجلاى اومحیط انشاء منم على مدار ومدیرطور تجلّى منم سینه سینا على استسرّ اَنَاالله منم آیت کبرى على استدُرّه بیضا منم لؤ لؤ لالا على استشافع عقبى منم على مشار و مشیررسولخدا صلى الله علیه و آله در خیمه نشست و دستور داد در خیمه جداگانه اى حضرت على علیه السلام باشد تا مسلمانان همگى با او بیعت کنند ودسته دسته یا گروه گروه مى رفتند وآن بزرگوار را تهنیت گفته و بیعت مى کردند و پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله دستور فرمود: که بعد از این وقتى خواستید به ایشان سلام دهید با لقب [یا امیرالمؤ منین ] سلام کنید.(۱۵)عمر بن خطّاب ازهمه پیش قدم شد وبا جملات [بَخٍّ بَخٍّ لک یا على اَصبَحتَ مولاىَ وَ مَوْلا کُلّ مؤ منٍ و مُؤ منهٍ] و قیل لعمر انّکَ تصنع بِعَلّىٍ شَیئا لا تصنعه باحدِ فى الصحابه ؟ قال : انه مُولاى .(۱۶)یعنى : بَهْ بَهْ از براى تو یاعلى و گوارا باد تو را، که براى من وتمامى مؤ منان اعم از زن و مرد مولا و رهبر شدى ، کسى به عمر گفت تو در مقابل حضرت على علیه السلام اعمالى انجام مى دهى که به هیچ یک از صحابه چنین احترامى نکرده اى در جواب گفت : او رهبر و پیشواى من است .بعد از اتمام مراسم آیه اکمال نازل شد و معنى آن تایید کامل داستان غدیر است که پروردگار عالم با تعابیر زیبا و دلنشین مى فرماید:((الیوم اکملتُ لکم دینکم واتممت علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا))(۱۷)که رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: الله اکبر الله اکبر على اکمال الدین واتمام النعمه و رضى الرّب برسالتى والولایه لعلى من بعدى : خداوند بزرگ است همان خدائى که آئین خود را کامل ونعت خود را برما تمام کرد و از نبوت ورسالت من و ولایت على علیه السلام پس از من راضى وخوشنود گشت .
اسناد و مدارک غدیرخم
این موضوع همانطور که نقل شد در زبان مورّخین و مفسرین و اُدباء و شعراء و محدثین وامثال ذلک تا حدّى مشهور بود که مى توان دعوى تواتر نمود یعنى موضوعى که در روز غدیرخم در شاءن نزول آیات مذکور، که همان امامت و ولایت حضرت على علیه السلام بود بصورت یک مطلب قطعى و مُسلّم است و تاآنجا که نویسنده محقق ((علامّه امینى رحمه الله در کتاب شریف الغدیر)) حدیث غدیر را از (۱۱۰) نفر از صحابه و یاران پیامبر و با اسناد و مدارک و از ۸۴ نفر از تابعین و از (۳۶۰) دانشمند و کتاب معروف اسلامى نقل کرده است که نشان حدیث مزبور یکى از قطعى ترین روایات متواتر است و اگر کسى در تواتر این روایت شک وتردید کند باید گفت که او هیچ روایت متواترى را نمى تواند بپذیرد.قال الرضا علیه السلام :و انزل فى حجه الوداع و هو آخر عمره صلى الله علیه و آله الیوم اکملت لکم دینکم واَتْمَمْتُ علیکم نعمتى و رضیت لکم الاسلام دینا و امر الامام من تمام الدین …(۱۸) در ادامه سخنانش فرمود: خداوند در آخرین حجّ [حجه الوداع ] و آن در اواخر عمر شریفش بود آیه شریفه را نازل فرمود که امروز [غدیرخم ] دین را براى شما کامل و نعمت را براى شما تمام ، و اسلام را بعنوان دین و آئین براى شما پسندیدم و در این آیه امر امامت تکمیل کننده دین معرفى شده است .رسول اکرم صلى الله علیه و آله در حیات خویش تمام دستورات وآموزشهاى دینى را بر پیروان واُمّت خویش بیان فرمود و راهها را در فراگرفتن روشن ساخت وامت را در مسیر حقّ و براه راست قرار داد و حضرت على علیه السلام را به عنوان راهنما و رهبر و امام براى آنها معرّفى کرد و به تمامى نیازمندیهاى مسلمین از کوچک یا بزرگ توجه داشت وآنها را بطور کامل روشن نمود.فَمَنْ زَعَم اَنَّ اللّه لم یَکْمِل دینَهُ فَقدرَدَّ کتابَ اللّه وَ مَنْ رَدَّ کِتابَ اللّهِ…(۱۹)هرکس تصور کند که خداوند سبحان دین خود را ناقص قرار داده در حقیت کتاب خدا را رد نموده و هر که کتاب خدا را ردّ کند کافر است آیا مردم مقام و منزلت امامت و جایگاه آن را در میان امت اسلامى مى شناسند تا بتوانند آن را انتخاب کنند؟
نکاتى که در بیان امام علیه السلام آمده قابل توجه و دقت است :
1 امامت و تکمیل دین ۲ قرار دادن مردم در مسیر حق ۳ درک مقام امام ، موضوعات سه گانه لازم است مقدارى توضیح داده شود تا مطلب بطور کامل خودش را نشان دهد زیرا بهترین راه در استدلال و هم چنین در پذیرفتن مطلبى ، شناساندن آن مى باشد و تعریف یا شناساندن گاهى از راه دلیل عقلى وگاهى از طریق نقلى و در مواردى با مراجعه بوجدان ممکن است وقتى از طرق سه گانه در فهم مطلبى استفاده کنم چندین مسئله براى انسان حَلّ مى شود ابتداء خود موضوع شناخته شده و حوزه فعالیت فکر آدمى معین مى شود ثانیا توان و قدرت درک فرد نسبت به آن مشخص خواهد شد باین معنى که او تاچه اندازه مى تواند مطلب را درک کند و با قبول ناتوانى درک خویش نقص را بخود نسبت دهد حالا به توضیح مطالب سه گانه برمبناى دلایل سه گانه مى پردازیم .
امامت وتکمیل دین
کلمه دین در لسان وحى بطور صریح آمده است و در آیات قرآنى و یا احادیث پیشوایان دینى حقیقت خودش را معنى کرده است وآن عبارت است از آئین و راه و روشى که برمبناى رضاى خداوند بوده باشد درلغت معناى دین یعنى جزاء وپاداش و طاعت است لیکن به یک اعتبارى اطاعت وتسلیم شریعت شدن را گویند و همین مفهوم را کلام الهى چنین بیان مى کند.(۲۰)((اِنَّ الدّینَ عِنْدَ اللّهِاَلاِْسْلام ))(۲۱) به تحقیق معنى دین در پیشگاه الهى همان تسلیم شدن مى باشد.معنائى که از دین در تمام آزمنه تاریخ مدّنظر قرار گرفته این است که آدمى خود را تسلیم دستورات الهى کند و از صمیم دل برآن پایبند باشد و این موضوع اهداف تمامى پیامبران و رسولان علیه السلام الهى را تشکیل مى دهد که هدف از ارسال رسل وانزال کتابهاى آسمانى آگاه ساختن بشر به خداى متعال وتسلیم شدن در برابر فرمان او مى باشد و در بیان قرآن واژه دین به حالت مفرد آمده است و بصورت اَدیان مطرح نشده است و این نشان مى دهد که دین از ابتداء تا انتهاء یک مطلب است و تفاوتى در میان انبیاء وجود ندارد بلکه همگان مبلّغ یک نظام و آئین هستند لیکن ظرفیّت انسانها درهر عصر و زمان برنامه هاى دینى را ملاک بود و خداى سبحان به نسبت آمادگى هاى مردم در طول تاریخ تکالیف و وظائف آنها را مشخصّ مى فرمود بهمین جهت مسئله دین از زمان حضرت آدم علیه السلام تا حضرت خاتم صلى الله علیه و آله یک هدف را تعقیب مى کند وآن اسلام است و معناى اسلام همان تسلیم شدن در برابر فرمان خداوند متعال مى باشد.قرآن مى فرماید: ومَنْ اَحسَنُ دینا مِمَّن اَسْلَم وَجْهَهُللّه وَ هُوَمُحسنْ…(۲۲)و دین و آئین چه کسى بهتر است از آن کسى که خود را تسلیم خدا کند ونیکو کار باشد.و در آیه دیگر معنى دین را که همان طاعت است روشن مى کند مى فرماید:((لا اکراه فى الدّین ))(۲۳) در اطاعت خدا اکراهى وجود ندارد زیرا طاعت از اخلاص ریشه مى گیرد واخلاص از افعال قلبى است که هیچ اکراهى واجبارى نمى تواند به آن محیط راه پیدا کند.بعبارت دیگر: جایگاه نیّت در هرکارى قلب آدمى است و هیچ کسى نمى تواند به حوزه نیّت دیگرى وارد شود و معناى دین از همان توجه و یانیّت قلب شروع مى شود و لذا اکراه در آن میسّر نیست .و در آیه دیگر مى فرماید: ((و مَنْ یَبْتَغ غَیرَ الاسلامِ دینا فَلَنْ یُقبَلَ منه ))(۲۴)هرکس غیر از اسلام دینى را براى خود انتخاب کند چیزى از او پذیرفته نخواهد شد بنابراین معناى دین همان قوانین و دستورات خداوندى است توسط پیامبران وپیشوایان معصوم علیه السلام در اختیار جامعه بشرى قرار گرفته است و هدف از آن تسلیم شدن انسان در برابر خداست و انبیاء در هر عصر وزمان براى همین مقصود مبعوث شده اند و در دیدگاه یک خدا شناس آئین و روشهائى که بوسیله رسولان الهى براى مردم ابلاغ شده همه از یک منبع سرچشمه مى گیرد و هیچ تفاوتى در میان آنها وجود ندارد.بعنوان مثال : یک دانش آموز از دوران ابتدائى وقتى که در مسیر علم و دانش قرار مى گیرد بتدریج آماده گیهاى لازم را براى کسب قاعده وفرمول هاى بیشتر و دقیق تر پیدا مى کند و متناسب با توان و قدرت خود در هر مرحله اطلاعاتى را بدست مى آورد تا اینکه به مراحل بالاترى مانند محیط دانشگاه آماده مى شود تمامى این مراحل براى او یک هدف را مصداق است و آن کسب آگاهیهاى لازم مى باشد به عبارت دیگر، تمام مراحل علمى یک حرکت طولى دارند و انسان خود را در هر شرائطى وارد این مسیر مى کند تا به آخرین مدارج آن دست پیدا کند برنامه هاى دینى هم بر همین روال ادامه پیدا مى کنند تا اینکه توسط حضرت محمد بن عبدالله صلى الله علیه و آله تمام دستورات دینى بطور کامل در اختیار جامعه بشرى قرار گرفت وآن حضرت در مدت بیست و سه سال دین کامل را که مجموعه قوانین و دستورات خداى متعال است بطرز روشن بر همگان ابلاغ فرمود و اینکه کمال دین با امامت و ولایت حضرت على بن ابیطالب ویازده فرزند معصومش علیهم السلام است . یعنى امامت اساس این قوانین است .ممکن است در ذهن گروهى چنین سئوالى ایجاد شود که تکمیل دین با امامت است یعنى چه ؟ و دین بدون امامت چگونه ناقص است ؟جواب : معنى کمال یعنى حُصول غرض ، هرچیزى که به مرحله نهائى برسد و هدف لازم از آن حاصل شود یعنى تکمیل شده است .(۲۵)دین همانطور که معنى شد آئین و دستورات الهى را شامل مى شود و این دستورات در شعاع وابستگى بشر به خداى متعال شکل مى گیرد به عبارت دیگر: دین و آئین الهى حقیقتى است که در ذات انسان آفریده شده و او درهنگام تولدّش آن را با خود دارد و با وجود مربیّان الهى پرورش مى یابد و تمامى تبلیغات انبیاء و پیشوایان معصوم علیه السلام برمبناى همان سرمایه فطرى دور مى زند و بصورت پرده برداشتن از روى اسرارى که خالق متعال در وجود آدمى قرار داده مى باشد و هیچ انسان بیدین بدنیا نیامده بلکه دین در خمیرمایه وجودش آفریده شده است و هدف از بعثت انبیاء علیه السلام جلوگیرى انحرافات بشر، از آئین فطرى مى باشد و نمى توان گفت که بعثت پیامبران در جهت مبارزه با بیدینى بوده است چون برمبناى آیات و روایات هر مولودى بر فطرت خدا شناسى قدم به عرصه زندگى نهاده است و حضرت امیر علیه السلام در این زمینه مى فرماید:((فَبَعثَ فیهم رُسُلَهُ، و واتَرَ الیهم انبیائهُ، لیستاءدوُهُمْ میثاقَ فِطْرَتِهِ، وَیُذَکِّروهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتهِ و یَحْتَجُّوا علیهم بالتَّبْلیغ ، و یُشیروُا لهم دَفائِنَ العُقُولِ.))(۲۶)((خداوند متعال رسولان خود را مبعوث و یکى را بعد از دیگرى بسوى آنها [انسانها] فرستاد تا آنها را به سمت برنامه هاى فطریشان سوق دهند ونعمت هاى فراموش شده را یادآورى کرده و با تبلیغات و بیان حقائق راهنمائى کنند و از اسرار و دفینه هاى عقلشان پرده بردارند)).و این خیلى واضح است که دین یک امر فطریست و تمامى دستورات الهى که ، بتوسط پیشوایان معصوم علیهم السلام براى انسانها بیان مى شود برمبناى همان قانون فطریست و در این صورت عظمت و اُبّهت دین آشکار مى شود و آن اینکه دین از مسائل تشریفاتى و قرار دادى و یا حاصل فکر بشرى بودن فاصله مى گیرد بصورت یک امر لازم و ضرورى در جهت سعادت و سلامت زندگى انسان ، خودش را نشان مى دهد همانطور که اکسیژن و آب و هوا و موادّغذائى یک امر مصنوعى نمى باشند و انسان در حیات و بقاء خویش ، به آنها نیازمند است مسئله دین در حفظ و نگهدارى او و تاءمین سلامت وسعادت وى از آب و غذا ضرورى تر مى باشد یک انسان ممکن است چند روزى گرسنه بماند اما بدون دین ومذهب براى یک لحظه هم نمى تواند زندگى کند.وقتى جایگاه وموقعیّت دین مشخص شد پرواضح است دین با این ظرافت و لطافتى که دارد به حافظان و پاسداران معصوم نیازمند است .یعنى بدون وجود رهبر آسمانى ، انسان نمى تواند خود را از انحراف و لغزشها نگهدارى کند و خود را برمبناى دینى که با جسم وجانش معجون شده تطبیق دهد در این صورت مقام امامت بعنوان تکمیل کننده دین مشخّص مى شود چون وجود امام مانند آفتاب درخشان ذرّات موجود را پرورش مى دهد و آنها را به سوى کمال هدایت مى کند واگر موجودات زنده مدت زمان کوتاهى از نور خورشید فاصله گیرند بطور کامل پژمرده شده و از رسیدن به رُشد و کمال محروم مى شوند.و تکمیل دین با امامت است چون دین و قوانین الهى به تخم هاى مانند که در زیر خاک دفن شده اند و بوسیله نور امامت پرورش یافته و آدمى را به سوى کمال سوق مى دهند واگر آئین الهى از امامت فاصله گیرد ناقص خواهد بود و هیچ دردى را معالجه نخواهد کرد.
قرار دادن مردم در مسیر حقدر مسائل تربیتى چندین شرائط وجود دارد از جمله آنها این است که مربیّان باید آمادگى هاى لازم را در انسانها ایجاد کنند براى اینکه تربیت حرکتى است که از وجود آدمى بسوى کمال شروع مى شود و هر مقدار در روح و روان وى آمادگى و پذیرش فراهم شود که قابلیت او را در جهت درک ارزشها بالا ببرد نتائج مطلوبى را بدنبال دارد نکته مهمّى که اساس و حقیقت تربیت را در انسان آشکار مى سازد این است که او همیشه بدنبال حقّ باشد یعنى در باره تربیت اگر اظهارنظر درستى بشود باید گفت هدف از آن این است که انسان حقّ شناس شود.انبیاء عظام علیه السلام براى تربیت نوع بشر همانطور که قرآن مجید مى فرماید از همین راه وارد شده اند تا انسان خود جوش شود و به تمامى ارزشهاى زندگى آگاهى پیدا کند چون که هر ارزشى بعد از بصیرت و ایمان ، مفهوم پیدا مى کند و در غیر این صورت نمى تواند براى انسان کمال باشد.مثال : عدالت براى انسان در تمامى شرائط زندگى ارزش است انسان ممکن است روزى با الزام و اجبار عادل شود که هیچ ارزشى ندارد و روزى بوسیله بصیرت و معرفت قلبى عدالت را در هر زمینه اى مراعات کند در این حال ، عدالت براى او یک ارزش تمام عیار خواهد بود.شخصى خدمت حضرت امیر علیه السلام رسید و در مورد حیرت و تردیدى که در باره گروهى پیدا کرده بود سئوال نمود: ((اَیُمکِنُ اَنْ یجتَمَع زُبیر وَ طلحه وَ عائِشه عَلى باطِل ؟)) در جنگ جمل بود که گفت آیا ممکن است افرادى مانند زبیر و طلحه و عائشه در مسیر باطل باشند یعنى الا ن که با شما درحال جنگ هستند سوابقى در اسلام دارند و چطور ممکن است انسان مسلمان این قدر حق را پایمال کند و راه باطل را به پیماید؟ حضرت امیر علیه السلام در جواب فرمود:((انَّه مَلْبُوسٌ علیک ، انّ الحقَّ وَ الْباطِلَ لا یُعْرَفانِ بَاقْدارِالرّجال اعرف الحَقَّ تَعْرِفُ اهله ، واِعْرِف الباطِلَ تَعْرِفْ اهله )):(۲۷)سرت کلاه رفته و حقیقت برتو مشتبه شده است چون حق وباطل را با میزان قدر و شخصیت افراد نمى توان شناخت و اشخاص نباید ملاک ومعیار سنجش حق باشند بلکه باید حق شناس وباطل شناس باشى ، و شخصیّتها را کوچک یا بزرگ با حق مقایسه کنى اگر با آن منطبق شدند بپذیریرى .یکى از عمده ترین مسائل در تربیت مسائل در تربیت انسان آشنا ساختن آن باحق است او باید قبل از هر چیز حقّ را به شناسد و آن را تشخیص دهد و هر جریان را با آن به سنجد تا بتواند خود را در مسیر درستى قرار دهد کسانى که در اُبّهت اشخاص غرق شده اند و آنها را معیار سنجش حق قرار مى دهند از تربیت سالم بى بهره هستند و بصورت یک حالت تصنّعى تربیت یافته اند.حضرت امیر علیه السلام معیار حقیقت را خود حقیقت قرار داده است .واین اصول تربیتى مذهب شریف تشیع را نشان مى دهد که پیروان آن حضرت قبل از هرچیز و هرکس باید حق را بشناسند و تمامى ارزشها و شخصیتها را باآن ارزیابى کنند.و قرآن در مورد تربیت و پرورش انسانها توسط انبیاء مى فرماید:((لَقَد اَرْسَلنا رُسُلَنا بالبَیّنات واَنزَلْنا مَعَهُم الکتابَ والمیزان لِیَقُومَ النّاسُ بالقِسطْ)).(۲۸)ما رسولان خود را با دلائل روشن فرستادیم ، و باآنها کتاب [آسمانى ] و میزان [شناسائى حق و قوانین عادلانه ] نازل کردیم تا مردم قیام به عدالت کنند.در اینجا قرآن از خود جوشى مردم سخن مى گوید نمى فرماید: هدف این بوده که انبیاء انسانها را وادار به اقامه قسط کنند بلکه مى فرماید: ((هدف این بوده که مردم مجرى قسط و عدل باشند.))شیوه تربیت وپرورش انبیاء علیه السلام براین مبنى بود که انسان دستورات لازم را فراگیرد و آنها را خودش بکار برد و بفهمد چه کارى مى کند و چرا و بخاطر چه کسى ؟ همه این سئوالات زمانى پاسخ واقعى پیدا مى کنند که نیروى دفاعى وجود با آموزش و پرورشهاى معصومین علیه السلام تقویت شود.مثال : وقتى در هنگام بیمارى از پزشکان آمپول وداروهاى مناسبى دریافت مى شود این به آن معنى نیست که داروها به تنهائى مشکل وناراحتى بدن را بر طرف کرده اند بلکه آن قواى دفاعى وجود را تقویت مى کنند وقتى که نیروى دفاعى کشور وجود قدرت پیدا کرد مى تواند خودش را در برابر بیمارى ها حفظ کند.آموزش و تربیت و تبلیغات انبیاء علیه السلام به تنهائى مشکلى را حل نمى کند بلکه توسط بیان معصوم ، که یک کلام سالم و قابل است قلب آدمى را تکان مى دهد و ذخائره موجود را حفّارى کرده و اورا در یک موقعیّت مناسبى براى اجراى دستورات الهى آماده مى کند تبلیغات انبیاء علیه السلام مانند کلیدى است که خزینه ها را به روى انسان باز مى کند. وجود آدمى بیک کارخانه پیچیده اى مى ماند که تمامى دستگاههایش بصورت کامپیوترى اداره مى شوند وهر لحظه خطرات وحوادث ناگوار، او را تهدید مى کند چون به مجرد غفلت واستفاده ناصحیح ممکن است یک عمر خسارت ببار آورد.انبیاء آمدند آئین نامه و اصول به کار گرفتن وطرز استفاده درست را به او آموزش دهند و همیشه با کلید تزکیه نفس و آموزش قوانین لازم دست بکار شوند.امامت یک کارشناس قوى ونیرومند و مُوّید پیشگاه الهى ، و نشان دهنده ولایت تکوینى و تشریعى خداى متعال براى هدایت وپرورش وتقویت کنند نیروى دفاعى ایمان ویقین در روح انسان مى باشد.وجود امام علیه السلام در میان جامعه انسانى از ناحیه خداى سبحان به معنى قرار دادن مردم در مسیر حق است چون چنین پاسدارى از طرف خدا ماءموریت دارد بشر را در شیوه استفاده از این کارخانه عظیم وحسّاس وجودش یارى کند.
درک مقام امامت
درک یا فهمیدن عملى است که همیشه در میان جوامع بشرى محبوبیّت دارد وامتیازات کارهائى که انسان انجام مى دهد بعد از درک او محاسبه مى شود و این عمل تنها به نوع بشر اختصاص ندارد بلکه حیوانات حتى گیاهان هم به نوعى از درک و یا فهم مسلّح هستند ونمى توانند به مسائلى که در اطراف زندگى آنها دور مى زند بى تفاوت باشند.مثال : مرغ وقتى با بچّه هایش مشغول غذا خوردن است گربه ویا روباهى را اگر در نزدیکى خود به بیند مى فهمد که او دشمن است در مقام دفاعى بر مى آید.سگ بیگانه را از صاحب خانه خودش تشخیص داده و درک مى کند و مشابهه این گونه کارها در میان موجودات دیگر نیز وجود دارد که در غیر انسان از تعبیر دیگرى برخوردار است .اما مسئله درک و یافهم در انسان ویژه گیهاى خاصّى دارد که تمام کمالات وى از همان نکته شروع مى شود حتى اگر درکنار بزرگترین اعمالش درکى وجود نداشته باشد آن عمل هیچ مزیّتى براى وى نخواهد داشت و به تعبیر دیگر بزرگى اعمال از گسترده گى درک ومعرفت مایه مى گیرد.درک یا فهم آن تصویر درستى است که انسان از حقیقت اشیاء پیدا مى کند و با تمام وجودش بر آن ارزش قائل مى شود.سؤ ال : انسان تا چه اندازه مى تواند ازحقائق عالم هستى را درک کند؟جواب : موضوع درک و یا فهم در انسان به ساختمان وجودیش مربوط نمى شود که هر موجودى بنام انسان بوده باشد حتما داراى درک خواهد بود بلکه درک از کارهاى قلب و یا روح و روان اوست یعنى این قلب است که اشیاء و حقائق را مى تواند درک کند لیکن قلبى که به ابزار سالم و لازم مزیّن و مسلّح باشد.آن وسیله اى که قلب را براى درک حقائق آماده مى سازد عبارت است از یقین و معرفتى که به آن محیط خاصّ وارد شده است .و اندازه درک هرانسانى به یقین ومعرفت او وابسته است هر مقدار این وسیله سالم و لازم در دل آدمى نفوذ کند بهمان اندازه توفیق درک پیدا خواهد کرد و آن چه در یک فرد مُهّم است ایجاد ابزار و وسیله درک است .مثال : دستگاهى بنام تلویزیون تصاویر را متناسب با امکاناتى که درخود دارد تحویل مى دهد اگر آن را مقدارى با امکانات بیشترى آماده کنند تصاویرى رنگى پخش مى کند و نسبت به تلویزیونهاى دیگر مترّقى تر بوده و موجودات را با رنگ مخصوصشان که مورد علاقه انسان است نشان مى دهد.حالا اگر آن را باآنتن هاى قوى تر، مانند ماهواره ارتباط دهند، اطلاعات بیشترى در اختیار انسان قرار مى دهد.قلب بشر دستگاهى است که براى درک حقائق آفریده شده است اگر آن را با ابزار مناسب ارتباط دهند مطالب ظریف ودقیقى را درک خواهد کرد.آنتن هاى ماهواره اى قلب بشر یقین ومعرفت اوست هر اندازه یقین به پروردگار عالم در قلب او نفوذ کند به همان اندازه توفیق درک پیدا خواهد کرد وحضرت امیر علیه السلام مى فرماید:((و بالیقین تُدرَکُ الغایَه القُصْوى )).بوسیله یقین [به خداى متعال ] مراحل عالیه کمال درک مى شود.بنابراین درک مقام مقدّس امام ومسئله امامت براى انسان خیلى مشکل است زیرا قدرت تفکر واندیشه او در مقابل آن مانند قطره اى از اقیانوس بیکران است حتّى مقام تصوّر که یک محیط وسیع ذهنى مى باشد در این میدان توان فعالیّت ندارد و به همین جهت است که امام را باید خداوند منصوب نماید چون هیچ احدى از انسانها نمى توانند امام را تعیین کنند حتى اگر درمقام نبوت هم باشند بازهم نیازمند عنایات و توجهات خداوندى هستند و به تنهائى نمى توانند کسى را به مقام امامت منصوب نماید وامام رضا علیه السلام مى فرماید: ((هل یعرفون قدر الامامه و محلّها فى الامه فیجوز فیها اختیارهم )).(۲۹)آیا مردم مى توانند مقام ومنزلت امامت را درک کرده و جایگاه آن را در میان امت پیدا کرده و از میان آنها فردى را به این مقام منصوب کنند؟از بیان حضرت رضا علیه السلام چنین استفاده مى شود ابتدائى ترین مسئله این است آیا انسان مى تواند این منصب الهى را بطور صریح و روشن تعریف کند وشعاع قدرت و ولایت آن را برتمام مخلوقات اعمّ از انسان و کوه وحیوان و ستاره گان و نباتات و… درک نماید یانه ؟در حدیثى از امام صادق علیه السلام آمده است که مى فرماید:((نحن اصل کُلّ خیر وَ مِن فُروعنا کُلّ بِرٍّ، فَمِن البِرِّ التَوْحِید والصَّلاه و الصِّیام و کَظْم الغَیظ والعَفْوعن المُسى ء و رَحْمَهُ الفقیر و تَعهُّد الجار و الاِقْرار بالفَضْلِ لا هْلِه و عَدُّونا اَصْلُ کلّشَرٍّ و من فُرُوعِهِم کُلّ قَبیحٍ وَ فاحِشَه فَمِنْهُم الکذب )).(۳۰)ما [امامان معصوم علیه السلام ]ریشه واساس تمام نیکیها وخوبیها وخیرات هستم و تمامى احسان ونیکى ها از ماریشه مى گیرد واز جمله این خیرات ونیکیها توحید ونماز و روزه و فرو بردن خشم و غضب ، و گذشت از خطا کار، نشان دادن مهر و عطوفت بر فقیر، احترام به حقوق همسایه ، و اقرار به فضیلت انسانهاى واقعى و ارزشمند مى باشد.دشمنان ما [اهل بیت علیه السلام ] ریشه تمام شرّ و فسادها هستند و از همان ریشه هر عمل زشت و قبیح و فحشاء مایه مى گیرد مانند، دروغ ، بخل سخن چینى ، قطع رَحِم ، ربا خوارى ، خوردن مال یتیم بصورت ظالمانه ، تجاوز از حدود و قوانین الهى ، روى آوردن بر فحشاء در خَلْوتْ و جَلْوت ، زناکارى و دزدى ، و هر کار وعملى که در ردیف این نوع کارها باشد و کسانیکه گمان مى کنند که دشمنان ما در ردیف ما و با ما هستند کاملا راه غلط رفته و دروغ گفته اند چون آنها به شرّ و ریشه هاى آن وابسته هستند.بنابراین مقام امامت ریشه تمام خیرات از جمله توحید وخداشناسى مى باشد.و آن حقیقتى که این همه برکات با خود دارد در فضاى ادراکات انسانى نمى گنجد.در این صورت درک کامل آن از قدرت انسان خارج است .حضرت امام رضا علیه السلام در ادامه سخنانش مى فرماید:((اِنَّ الاِمامَه خَصَّ بها ابراهیم الخلیل علیه السلام بَعَد النّبَوهِ والخِلّه مرتبه ثالثه وَ فَضیلَه شَرَّفُه بها…))(۳۱)امامت مقامى است که خداى متعال ابراهیم خلیل علیه السلام را پس از نبوّت و دوستى او با خداوند در مرتبه سوّم (۳۲) باو اختصاص داد و این مقام یک فضیلت بزرگى است که خلیلش را بدان امتیاز داد و نام او را بدینوسیله بر افراشت و در قرآن آمده است و اِذا ابْتلى اِبراهیمَ رَبَّهُ بِکَلِماتٍ فَاءَتَمَهُّنَّ قالَ اِنّى جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماما)).(۳۳)آنگاه که پروردگارش ابراهیم را بکلماتى امتحان کرد و چون وى تمامى امتحانات را بخوبى پشت سر گذاشت فرمود: من تو را امام مردم قرار دادم حضرت خلیل علیه السلام از خوشحالى عرض کرد: آیا در نژاد و ذُرّیّه من هم خواهد بود؟ فرمود: عهد من به ستمکاران نمى رسد.
سؤ ال : منظور از کلمات در آیه شریفه چیستجواب : همانگونه که درتاریخ داستان زندگى حضرت ابراهیم علیه السلام آمده است ایشان با امتحانات و آزمایشات سخت الهى مواجه شدند و بعبارتى وظائف و مسئولیتهاى سنگین بر دوش ابراهیم گذاشته شد و او به برکت ایمان و یقین به خداى سبحان همه آنها را بنحو اَحْسن انجام داد از جمله امتحانات این بود:۱ قربانى فرزند.۲ قرار دادن زن و فرزند در سرزمینى خشک وبى گیاه .۳ مهاجرت از سرزمین بت پرستان .۴ شکستن بتها.۵ قرار گرفتن در دل آتش و و … .بعد از آن که حضرت ابراهیم علیه السلام این همه شدائد و سختیها را پشت سر گذاشت خداى متعال مقام امامت را به او واگذار نمود و این امتحانات در آیه شریفه به کلمات مفهوم گرفته اند.حضرت رضا علیه السلام در ادامه سخنانش مى فرماید:این آیه امامت هر ظالمى را تا روز قیامت ردّ کرده است یعنى اشخاص ظالم و بى توجه به خداى متعال شایستگى این مقام را ندارد و کسانیکه خود را در مقام بندگى و عبودیّت به مراحل عالى نائل نموده اند ولیاقت منصب الهى را واجد هستند از ناحیه خداى سبحان انتخاب مى شوند و این مقام به برگزیدگان امّت اختصاص یافت پس خداوند آن را عزیز و محترم داشت و در نسل برگزیدگان پاک او نهاده و فرمود:((وَوَهَبنالَهُاِسحاقَ وَ یَعقُوبَ نافِلهً و کُلاّ جَعَلنا صالحینَ)).(۳۴)ما به او اسحاق را بخشیدیم و یعقوب [فرزند اسحق ] را بر او افزودیم و همه آنها را مردانى صالح و شایسته و مفید قرار دادیم .و در آیه دیگر مى فرماید:((وَجَعْلناهُمْ ائمَّهً یَهْدُونَ باءَمرِنا وَ اَوْحَیْنا اِلَیهم فِعْلَ الخَیْراتِ وَاِقامَ الصَّلوهِ وَ ایتاءَ الزَّکاهِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ)).(۳۵)((و آنها را پیشوایانى قرار دادیم که بفرمان ما [ مردم را ] هدایت مى کردند و انجام کارهاى نیک و برپا داشتن نماز و اداى زکات را به آنها وحى کردیم و آنها فقط مرا عبادت مى کردند))و این مقام و منصب الهى در ذرّیه حضرت ابراهیم علیه السلام ادامه داشت تا زمان نبى اکرم صلى الله علیه و آله رسید و این منصب الهى به او منتقل گردید که خداوند عزوجل مى فرماید: ((انَّ اَوْلَى النّاسُ بِابراهیم لَلّذین اتَّبَعُوهُ و هَذا النَّبى وَ الذِّینَ امَنُوا …))(۳۶)سزاوارترین مردم به ابراهیم آنها هستند که از او پیروى کردند و (در زمان و عصر او به مکتب او وفادار بودند و هم چنین ) این پیامبر وکسانى که ایمان (به او) آورده اند و خداوند ولى و سرپرست مؤ منان است .آنچه از معنا و مفهوم آیه شریفه بدست مى آید نشان دادن معیار پذیرش انسانها در پیشگاه خداوند متعال مى باشد یعنى امتیازاتى که براى انسانها در زمان پیامبران و بعد از آن از ناحیه پروردگار شان در نظر گرفته مى شود در تبعیت وپیروى آنها از آئین و شریعتى که رسولخدا صلى الله علیه و آله بر ایشان عرضه داشته مى باشد.بعبارت دیگر: ملاک ومعیار امتیازات تسلیم شدن انسان در برابر دستورات الهى مى باشد احراز مقام تسلیم موجب وموجد ارزش است و هیچ وقت با عناوین مانند، قوم وخویش داشتن با پیامبر، صحابه ، و و… نمى توان امتیازى را کسب کرد وهم چنین مقام اوّلویّت هم در اطاعت بیشتر انسان از رسولخدا صلى الله علیه و آله که همان اطاعت خداست قرار گرفته است .اگر همین نکات را در باره انسانها مدّ نظر قرار دهیم و امتیازات را متوّجه تسلیم و اطاعت از فرمان پیامبر که همان دستور خداست بنمائیم و در این صورت انصاف را که سرمایه شخصیّت هر فرد با آن مشخصّ مى گردد قرین آن دستورالعمل قرآنى بسازیم اولویّت ها و قابلیّت ها براى احراز مقام و منصب الهى یعنى امامت ، خود بخود مشخّص مى شود و دیگر نزاعى در میان مسلمین واقع نمى شود یکى از بزرگترین جنایتى که سیاست هاى استعمارى درمیان مسلمین آفریدند این بود که معیار وملاک ارزش ها و اولویّت ها را عوض کرده و مسلمین را به انحراف کشاندند و واژه صحابه را یک مزیّت قلمداد نموده وآن را در افکار مردم ملاک و معیار امتیاز گروهى قرار داده و از همین راه ، حقیقت و اساس اسلام را بعد از وفات رسول اکرم صلى الله علیه و آله از خود اسلام جدا ساختند.اگر معنى صحابه صرفا مصاحبت را نشان بدهد یعنى شخصى مدّتى با پیامبر صلى الله علیه و آله مصاحبت داشته و هیچگونه به روح و روان او، از کمالات رسولخدا صلى الله علیه و آله چیزى منتقل نشده است در این صورت فرقى در میان منافقین و مشرکین ومؤ منین نخواهد بود زیرا اینها هم معاصر با رسولخدا صلى الله علیه و آله بودند کدام عاقل مى تواند این نوع اصحاب را در ردیف صحابه اى که قدم بقدم با پیامبر صلى الله علیه و آله حرکت نموده و بر طبق بیان قرآن خودش را در مقام بندگى خدا و کمالات عالیه در مرحله اى قرار داده است که مصداق نفس رسولخدا صلى الله علیه و آله در آیه مباهله آمده است که مى فرماید:((فَمَنْ حاجَّکَ فیه من بَعْدِ ماجاءَک من العِلْم فَقُلْ تَعاَلوْا نَدْعُ اَبْنائَنا و اَبْنائکُمْ و نِسائنا و نِسائکُمْ و اَنْفُسَنا واَنْفُسَکُمْ ثم نَبْتَهِلْ فَنَجعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ علَىَ الکاذِبین )).(۳۷)ترجمه : ((هرگاه بعد از اطلاعاتى که [در باره عیسى ] بتو رسیده دو باره کسانى باتو به مُحاجّه و مباحثه بر خیزند به آنها بگو: بیآئید ما فرزندان خود را دعوت مى کنیم شما فرزندان خود را، ما زنان خودمان را شما هم زنان خودتان را، ما از نفوس خودمان شما هم از نفوس خودتان را دعوت مى کنیم سپس مباهله مى کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار مى دهیم )).مباهله یعنى نفرین به یک دیگر، کردن در بعضى موارد براى اثبات حقّانیت مسئله اى از آن استفاده مى شود مسیحیان نجران وقتى آمدند که با رسولخدا صلى الله علیه و آله مباهله کنند دیدند ایشان با حضرت على وحضرت فاطمه وامام حسن وامام حسین علیهم السلام آمده است مسیحیان وقتى که این صحنه را مشاهده کردند سخت به وحشت افتاده و از اقدام به مباهله خوددارى کردند و به مصالحه حاضر شدند.
سند زنده براى امتیاز و عظمت اهل بیت علیهم السلام
محدثان و مفسّران شیعه واهل تسنُنّ تصریح کرده اند که آیه مباهله درحق اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است و مراد از ابنائنا منحصرا ((حسن و حسین علیهم السلام هستند همانطور که مراد از نسائنا)) حضرت فاطمه (سلام اللّه علیها) ومنظور از ((اَنْفُسنا)) حضرت على علیه السلام بوده است و در این باره احادیث زیادى نقل شده است که ایشان نفس رسولخدا صلى الله علیه و آله هستند پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله مى فرمود: ((عَلَّى منّى و اَنَا منه ))(۳۸)((على علیه السلام از من است و من از او هستم ))قاضى نورالله شوشترى در جلد سوم کتاب نفیس و ارزشمند ((احقاق الحق )) طبع جدید صفحه ۴۶ مى گوید:مفسران در این مسئله اتفاق دارند که مراد از اَنبائنا حسین علیه السلام ونسائنا حضرت فاطمه (سلام اللّه علیها) و اَنفُسَنا حضرت على علیه السلام است .و در پاورقى همان کتاب در حدود شصت نفر از بزرگان اهل سُنَّت نقل مى کند که آنها تصریح کرده اند که آیه مباهله در باره اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله نازل شده است نام آنها و مشخصّات کتابهایشان را در احقاق الحق جلد سوم از صفحه ۴۶ تا ۷۶ بطور مشروح آورده است .از جمله شخصیتاى سرشناسى که این مطلب از آنها نقل شده است عبارتند:۱ مسلم بن حجاج نیشابورى صاحب ((صحیح )) معروف که از کتب شش گانه مورد اعتماد اهل سنت است ج ۷ صفحه ۱۲۰.۲ احمد بن حنبل در کتاب مسند جلد ۱ صفحه ۱۸۵.۳ طبرى در تفسیر معروفش در ذیل همین آیه ج ۳/۱۹۲.۴ حاکم در مستدرک ج ۳/۱۵۰.۵ حافظ ابونعیم اصفهانى در کتاب دلائل النبوّه صفحه /۲۹۷.۶ واحدى نیشابورى در اسباب النزول صفحه ۷۴.۷ فخر رازى در تفسیر معروفش ج ۸/۸۵.۸ ابن اثیر در جامع الاصول ج ۹/۴۷۰.۹ زمخشرى در کشّاف ج ۱/۱۹۳.۱۰ اکوسى در روح المعانى ج ۳/۱۶۷.و زمخشرى درکشّاف مى گوید: این آیه قوى ترین دلیلى است که فضیلت اهل کساء را ثابت مى کند، و اهل کساء همان پنج تَنْ آل عباء حضرت محمد وعلى وفاطمه و حسن وحسین (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) هستند.اشکالاتى که عدهّاى از بندگان هوى و هوس در مورد این آیه شریفه دارند اینکه چگونه صیغه جمع بر مفرد اطلاق مى شود؟جواب اولا: اطلاق صیغه جمع برمفرد تازه گى ندارد و در قرآن وکتابهاى ادبى در میان عرب و غیر عرب این معنا بسیار مشاهده شده است .ثانیا: در اغلب موارد قانون ، حکم بصورت کلى به صیغه جمع آورده مى شود لیکن در مصداق مفرد قرار مى گیرد و بعبارتى : یک مرتبه مرحله قرار داد است و دیگرى مرحله اِجراء در مرحله قرار داد، گاهى الفاظ بصورت جمع ذکر مى شود تا بر همه مصادیق تطبیق کند لکن در مرحله اجراءممکن است مصداق منحصر بیک فرد باشد.و در یک عبارت روشن : در مصداق آیه شریفه کسانى که به منزله جان پیامبر صلى الله علیه و آله بودند همراه خود به مباهله آورد غیر از آنهاکسى دیگرى نبود [حضرت على و فاطمه و امام حسن و حسین علیهم السلام بودند]آشنائى با مطلب دیگر مطلبى که از ناحیه مقدسه وارد شود مطابق با واقع است در آیه شریفه وقتى مى فرماید: اءَنفسنا… یعنى مقام و منزلت حضرت امیر علیه السلام را در حدّمقام و منزلت شخص نبى اکرم صلى الله علیه و آله نشان مى دهد آن بزرگوار واجد چنین مقامات عالیه اى بود که نفس پیامبر صلى الله علیه و آله را مصداق شده است .وقتى که اولوّیت اشخاص در فرهنگ دینى مدّنظر قرار مى گیرد بر طبق همان آیه ایکه بدان استدلال شده است باید قبل از هرچیز ایمان واعتقاد و اطاعت آنها از نبى اکرم صلى الله علیه و آله مورد توجّه قرار گیرد زیرا سایر امتیازات از قبیل صحابه قوم خویشى با پیامبر، و و… در شعاع ایمان واعتقاد افراد، معنائى بخود مى گیرند در غیر این صورت معنائى درسطح ارزش وامتیاز نخواهند داشت .و مطابق نقل بزرگان اهل سنّت و شیعه ، تنها کسى که در تمامى زمینه هاى کمال و بندگى از همگان پیش قدم بود حضرت على علیه السلام مى باشد حتى از پیامبران اولواالعزم هم بالاتر بود در این زمینه بیهقى از نبى اکرم روایت مى کند که فرمود:((مَنْ اَرادَ اَنْ یَنْظُرَ الى آدمَ فى عِلْمِه وَاِلى نُوحٍ فى تَقْواه ، و اِلى ابراهیمَ فى حِلْمِه ،والى مُوسى فى هَیبتَهِ، والى عیسى فى عِبادَتِهِ فَلیَنظُر الى عَلِّى بن اَبیطالِب )).(۳۹)ترجمه : ((هرکس بخواهد به حضرت آدم در علمش و بحضرت نوح در تقوایش و به حضرت ابراهیم در حلم و برد باریش و به حضرت موسى در هیبت و عظمتش و به حضرت عیسى در عبادتش ، نظر کند به حضرت على بن ابیطالب بنگرد که تمامى اوصاف انبیاء عظام در او جمع است )).بنابراین حضرت على علیه السلام مستجمع تمام صفات کمالیّه است و هر صفت کمالیّه اى که پیامبران اُولواالعزم دارا بودند همه آن اوصاف را در خود جاى داده است بنابراین درک مفهوم حدیث فوق سرمایه بزرگى را لازم دارد زیرا در تفکر عادّى این معنى متصوّر نیست که چگونه ممکن است جمیع اوصاف کمالیّه در وجود یک فرد مصداق پیدا نمایند زیرا هر پیامبرى با یکى از این اوصاف صاحب کرامات عدیده و معجزات زیاد بود وتمامى معاندان را در هر زمینه اى مغلوب مى کرد و عظمت الهى را بر جُهّال روشن مى ساخت اَمّا وقتى که تمامى سرمایه هاى معنوى پیام آوران الهى در وجود امیرمؤ منان على علیه السلام جمع شود. در حقیقت آیت عظمى خداوندیست که در کون و مکان وعالم هستى محبوبیّتى ویژه اى پیدا نموده است و هر فردى که خود را در مدار و محور آیات الهى قرار ندهد و صاحب جهان بینى ویژه توحیدى نباشد نمى تواند از ولایت و عظمت پروردگار متعال که در وجود و شخصیت حضرت امیر علیه السلام تبلور یافته است معنائى را دریافت کند وتنها کسى که بعد از خداى سبحان مقام و منزلت آن بزرگوار را درک نمود حضرت رسول اکرم صلى الله علیه و آله است که در باره اش مى فرماید:((اِنّى لاِ رجُوا لاِ مَّتى فى حُبِّ عَلّىٍ کَما اَرجُو فى قول لا اِلهَ الاّ اللّه )).(۴۰)ترجمه : من به سعادت وخوشبختى امتم در محبت داشتن به على علیه السلام امیدوارم همانطور که در اقرار به وحدانیت خداى متعال امیّدوارم .در اینجا دو مطلب در عرض هم نیست که در اذهان تشویش ایجاد کند بلکه یک مطلب در دو صورت بیان شده است و آن اینکه اقرار به وحدانیّت خداوندى معیارى لازم دارد و آن داشتن محبت به على بن ابیطالب علیه السلام است و بعباره دیگر: محبت و اقرار در متن حدیث شریف یک مرجع دارند و آن پذیرفتن ولایت که در وجود على علیه السلام مبتلور است .در حدیث دیگر آمده است قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله : ((اِنَّ الله تعالى فَضَّلَنى بِالنُبَّوهِ و فَضَّل عَلیّا بالا مامه و اَمَرنى اَنْ اُزوّجه اِبنَتى فَهُو ابو وُلدى و غاسل جُثَتَّى و قاضى دینى و وَلیّه ولىّ وَعدوُّه عدوّى )).(۴۱)رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداى متعال من را با مقام نبوت فضیلت بخشید و على را با امامت فضیلت داد و به من دستور داد که دخترم [فاطمه (سلام اللّه علیها)] را به عقد او در آورم و او پدر فرزندانم [حسن و حسین ] و غسل دهنده جنازه ام واداء کننده دِینم مى باشد دوستان او دوستان من و دشمنان او دشمن من مى باشد.بنابراین مقام و منزلت حضرت على علیه السلام را خداى متعال براى رسولش مشخّص ساخت و او بعد از مقام نبوّت تمام مقامات عالیه الهیّه ، خصوصا امامت را بر عهده داشت و بر طبق آیات و روایات مقام امامت بالاترین تعهد و مسئولیت الهى است که بردوش انسان کامل گذاشته مى شود لیکن مطلب مهم این است که تشخیص دادن این فضیلت بااطلاعات محدود انسانى ممکن نیست بلکه براى درک وتشخیص آن عنایت الهى لازم است که آدمى را در این مهم یارى نماید و این یارى بزرگترین نعمت الهى است و رسول اکرم صلى الله علیه و آله در این باره مى فرماید: ((مَنْ مَنَّ اللّه علیه بِمَعْرِفَهِ اهلَ بَیتى وَ وِلایَتِهِمْ فَقَدْ جَمَع اَللّهُ لَهُ الخَیرَ کُلُّه )).(۴۲)ترجمه : ((هرکس را خداوند به شناخت و معرفه اهل بیت من و ولایت آنها موفق نماید [ آنها را به نعمت ولایت اهل بیت مُتَنّعم سازد] در حقیقت خداى متعال تمامى خیر وسعادت را در او جمع نموده است )).حدیث شریف یک الگوى کامل را نشان مى دهد مبنى بر اینکه درک ارزشها خود ارزش دیگر است واین جزبه توفیق و عنایت الهى میسّر نمى شود و توفیق خداوندى هم بدون جهت سراغ کسى نمى رود بلکه باید آماده گیهائى را مدّ نظر قرار داد در این جا لازم است مطلب اصلى را از حدیث شریف بفهمیم و سپس به مسئله توفیق بپردازیم .آن مطلبى که از حدیث شریف دستگیر ما مى شود این که شناخت اهل بیت پیامبر صلى الله علیه و آله و بعبارتى چهارده معصوم علیه السلام و داشتن ایمان به ولایت وامامت آنها مطلوب و محبوب خداى یکتاست و هرکس را چنین توفیقى حاصل شود در حقیقت تمامى ارزشهاى معنوى را که بزرگترین سند براى کمال آدمى مى باشد در خود جمع کرده است .س توفیق الهى یعنى چه ؟جواب : اینکه اراده انسان واعمال یا افعالش با قضاء و قدر الهى موافق باشد و در کتب لغت همان معناى توافق را نشان مى دهد لیکن در اصطلاح غرض موافقت هائى که در خیرات باشد بنابراین ایجاد وفق در میان افعال بشر و قضاء قدر الهى خودش یک مسئله است که با حریّیت و اختیار انسان منافات ندارد.و در آیه شریفه مى فرماید:((یا ایُّهَا الذین اَمَنوُا اِنْ تَتَقُّوا اللّه یجعل لکم فُرقانا)).(۴۳)ترجمه : اى کسانى که ایمان آورده اید اگر از [مخالفت فرمان ] خدا بپرهیزید براى شما وسیله اى براى جدائى حق ازباطل قرار مى دهد.در اثر توجه بخدا و رعایت تقوا زمینه هاى رشد و هدایت در انسان شکل مى گیرد و او را به تاءیید وتوفیق الهى درشناخت ومعرفت حقائق آماده مى کند زیرا توفیق الهى براى انسان همان هدایت ورشد وتایید اوست و هیچ احدى نمى تواند فضائلى را بدون هدایه ورحمت الهى کسب کند در نتیجه توفیق الهى شامل کسانى مى شود که تقواى الهى را مراعات کنند.در ادامه سخنان حضرت رضا علیه السلام رسیدیم به اینجا که مى فرماید:فَقَلَّدها النَبّى صلى الله علیه و آله عَلیّا علیه السلام باَمرِاللّه فصارت فى ذُریَّتِهِ الاَصْفِیاءِ الذّینَ آتاهُم اللّه العِلْمَ والا یمانَ وَذلکِ قَوْلُه : ((و قالَ الذّین اءُوتوا العِلْمَ والا یمان لَقَدْ لَبِثْتُمْ فى کِتاب اللّه اِلى یَوْم البَعْث [فهذا یوم البَعْث ولِکَنَّکُم کُنْتُم لا تعلمون (۴۴)] على رسم ماجَرى …(۴۵)نبىّ اکرم صلى الله علیه و آله مقام امامت را بدستور خدا به عهده على علیه السلام نهاد سپس این منصب الهى در ذریّه برگزیده او، که خداى متعال علم وایمانشان داده است قرار گرفت وخداوند در باره آنها فرمود: کسانى که علم وایمان به آنها داده شده مى گویند: شما به فرمان خدا تا روز قیامت درجهان برزخ درنگ کردید واکنون روز رستاخیز است ، ولى شما نمى دانستید)) این سُنّت و روشى است که جارى شده و خداوند آن را تا قیامت در نسل [پاک و مطهّر] پیامبر صلى الله علیه و آله قرار داده ، چون بعداز حضرت محمّد صلى الله علیه و آله پیامبر نیست [که عهده دار مسئولیت هدایت جامعه انسانى باشد پس باید ذریّه یعنى دوازده امام معصوم علیه السلام مقام و منصب الهى را عهده دار شوند.]با این اوصاف مردم جاهل و نادان و ناتوان چگونه مى توانند کسى را بعنوان امام بوسیله راءى خودشان انتخاب کنند؟!در استدلال امام رضا علیه السلام به آیه شریفه دونکته مورد استفاده قرار مى گیرد:۱ عظمت علم و ایمان امامان معصوم علیه السلام ۲ عجز وناتوانى انسان .اما نکته اول : مقام علم و دانش امامان معصوم علیه السلام در یک سطح خیلى وسیع و گسترده اى است که تمام علماء و دانشمندان روزگار اعم از معاصرین و غیر آن را مبهوت و حیران ساخته است نمونه بارز وروشن آن جمله ایست که از زبان مبارک حضرت امیر علیه السلام بیان شده است مى فرماید: ((ایُّها النَّاسُ، سَلُونى قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونى فَلاَنَا بِطُرُقِ السَّماءِ اَعْلَمْ مِنِّى بِطُرُقِ الا رْضِ)).(۴۶)ترجمه : ((اى مردم ، هر چیزى که مى خواهید ازمن سئوال کنید قبل از آنکه ازمیان شما نرفته ام ومن به راههاى آسمان از راههاى زمین آگاهترم ))((و در خطبه ۹۳ باز مى فرماید: تا از میان شما نرفته ام [زنده هستم ] هر نوع سئوالى دارید بپرسید و تا روز قیامت هر حوادثى که بیاید براتیان روشن کنم ))و در جاى دیگر از نهج البلاغه آمده است : بَل اندَمَجْتُ عَلى مَکْنُونِ عِلْمٍ لَوْ بُحْتُ بِهِ لاَ ضْطَرَبْتُمُ…(۴۷)ترجمه : من دریک علمى واقع شده ام اگر براى شما آن علوم را آشکار سازم مضطرب و لرزان مى شوید.در باره علم و دانش حضرت امیر علیه السلام و یازده فرزند معصومش (صلوات اللّه علیهم اجمعین ) کسى را تردیدى وجود ندارد حتى دشمنان سر سخت شان هم این واقعیت را قبول دارند لیکن با پذیرفتن قابلیّت و فضیلت خاندان عصمت وطهارت براى احراز مقام ومنصب الهى [یعنى امامت ] از حق حمایت نکردند و لذا در هنگام بیان علم و فضیلت و کمال حضرت امیر علیه السلام نتوانستند از علم و دانش خودشان استفاده درستى بنمایند وقتى که ابى الحدید آن دانشمندان بزرگ سُنّى ، در باره سخنان امیرالمؤ منین علیه السلام به شرح و تفسیر مى پردازد و در حدود بیست جلد کتاب بعنوان شرح براى نهج البلاغه مى نویسد و چندین بار درهمین شرح خودش به عظمت حضرت امیر علیه السلام اعتراف مى کند که رسولخدا صلى الله علیه و آله فرمود: انّ الامامه حقه ، و انه اولى بها من جمیع النّاس ….اینکه امامت حق واقعى على بن ابیطالب علیه السلام است وایشان به این مقام از تمام مردم اولى ولایقتر هستند و در ادامه مطالب مى گوید که استاد ابوالقاسم بلخى رحمه الله این نکته را باصراحت کامل بیان کرد:که اگر بعد از وفات رسولخدا صلى الله علیه و آله حضرت على علیه السلام براى گرفتن حق واقعى و مُسلّم خویش دست به شمشیر مى زد در این صورت مخالفین ایشان هرکس باشد فاسق است و براى ما واجب است که مخالفین على علیه السلام را فاسق بدانیم زیرا رسولخدا صلى الله علیه و آله بارها مى فرمود: على مع الحق و الحق مع على یدور حیثما دار و یا درجائى مى فرمود: حرْبُک حَربى ، سِلُمک سِلمى یعنى : حق وعلى باهم هستند در میان آنها جدائى غیر ممکن است هرجا على علیه السلام باشد آنجا حق و مطلوب خداست و حضرت رسول صلى الله علیه و آله فرمود هرکس با تو بجنگد با من جنگ کرده و هرکس با تو صلح وسازش کند با من صلح نموده است .(۴۸)ساسیت حضرت امیر علیه السلام بر طبق سیاست رسولخدا صلى الله علیه و آله بود وگروهى که عمر بن خطاب را در سیاست از همه قوى مى دانند کاملا راه اشتباه رفته اند وحتى عدّه اى معاویه را درسیاست از آن حضرت مقدم مى دانند بهرحال همه در فهم معنى سیاست حق مطلب را درست درک نکرده اند زیرا امیر مؤ منان على علیه السلام در برنامه هاى خویش بتمام قیودات شرع مقدس اسلام مقید بود لیکن سیاستى که در عمرو یا معاویه و و… وجود داشت بر مبناى قیاس و استحسان و مصالح مرسله بوده یعنى بر طبق علاقه و میل خودشان رفتار مى کردند هر چند مخالف دستورات اسلام بوده باشد وحضرت امیر علیه السلام همیشه امورات دنیوى را مطابق دین اجراء مى کرد همانطور که رسولخدا صلى الله علیه و آله مطابق دین که همان وحى الهى بود رفتار مى کرد.(۴۹)و در جاى دیگر مى گوید: ((و انَّ عَلیّا علیه السلام لم یکن فیه نقص یحتاج اِلى ان یُتمَّم بالخلافه وکانت الخلافه ذات نقص فى نفسها فَتمَّ نَقصها بولایته ایّاها))حضرت على علیه السلام ، یک انسان کامل بود و هیچ نقصى در ایشان وجود نداشت که بوسیله خلافت جبران نماید بلکه خلافت در ذات خویش ناقص بود و این نقص بوسیله ولایت وامامت آن حضرت کامل گردید.(۵۰)ایشان با صراحت تمام مى گوید که شخصیت حضرت امیر علیه السلام کامل بود و از تمام عیب و نقص وخطاء معصوم بود و خلافت محتاج چنین انسان کامل بود تا در مسیر واقعى خویش پیاده شود.اما با کمال تاءسف همین شخص که این همه از مقام و منزلت حضرت على علیه السلام بحث مى کند و بر حقانیت آن بزرگوار اعتراف مى کند در مقدمه شرح نهج البلاغه اش مى گوید:الحمدللّه الذّى قدَّم المفضول على الفاضل …(۵۱)شکر و سپاس خدائى را که مفضول را بر فاضل مقدم کرد.یعنى انسان ناقص ونادان و جاهل را بر فرد کامل ومعصوم مقدم نمود که بعد از رسولخدا صلى الله علیه و آله خلافت در اختیار ابوبکر و عمرو… قرار گرفت . در اینجا چند نکته بچشم مى خورد:۱ اینکه حضرت على علیه السلام فاضل و کامل و معصوم است ابوبکر و… مفضول وناقص و جاهل هستند.۲ این تقدّم را وقتى که بخدا نسبت مى دهد نهایت ظلم وجنایت را مرتکب شده است زیرا در آیات زیادى به اولویّت ومقام شامخ حضرت امیر علیه السلام اشاره شده است و برمؤ منان اطاعت ایشان فرض و واجب شده است و بر طبق نقل احادیث بى شمارى از رسولخدا صلى الله علیه و آله مبنى اینکه بعداز من ولایت وامامت مخصوص حضرت علىّ علیه السلام است .۳ نسبت دادن تقدم مفضول بر فاضل بخداوند گناه نابخشودنى است .—————————————–پاورقى ها:۱) مراد از قلب ، روح یا نفس یا مرکز ادراکات است .۲) کافى ج ۱/۱۶۹ و داستانهاى ما ص ۱۱۸ دوانى .۳) نهج البلاغه فیص الاسلام کلمات قصار ۲۴۴.۴) ۳ خ ۳ نهج البلاغه .۵) بقره ۱۲۴.۶) ذخرف آیه /۴۵.۷) الصراط المستقیم ج ۱/۲۴۴ بناطى رحمه الله نیابیع الموده /۸۲ کترالعمال ج ۶/۱۵۶، مجمع الزوائد ۹/۱۰۸، لغایه الطالب /۲۵.۸) خطبه حضرت فاطمه (سلام اللّه علیها).۹) ینابیع الموده /۲۴۵ شواهد للتنزیل ج ۱/۲۹۱، مسند احمد ج ۵/۱۸۱ ج ۴/۳۶۶.جابر سئوال کرد عترت شما چه کسانى هستند؟ رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: على و فاطمه و حسن و حسین و الائمه مِن وُلدالحسین علیه السلام منهاج البراعه ج ۲/۱۷۸.۱۰) کافى ۱/۱۹۸ و تحف /۵۱۸.۱۱) انعام /۳۸.۱۲) مائده /۳.۱۳) مائده /۶۷.۱۴) نقل از کتب عامّه اختصارا: شواهد التنزیل ج ۱/۱۸۷ الدر المنشور ج ۲/۲۹۸، فتح القدیر ج ۳/۵۷ روح المعانى ج ۶/۱۶۸، المنار ج ۶/۴۶۳ تفسیر الطبرى ج ۶/۱۹۸، صواعق المحرقه /۷۵ و در کتب خاصه متواترا بیان شده است که هیچ شکى در آن بر دوست و دشمن وجود ندارد.۱۵) و امالى طوسى مجلس دوازده ، کافى ج ۱/۲۹۲. و تحت عنوان عالم ذَرّ آمده است حضرت صادق علیه السلام فرمود: در عالم ذَرّ خداوند به حضرت على علیه السلام لقب [ امیرالمؤ منین ] داد ….. منهاج البراعه ، ج ۲/۱۴۸.۱۶) تاریخ بغداد ۸/۲۹۰ فیض القدیر فى شرح جامع الصغیر ۶/۲۱۷ ۲۱۸ عقبات الانوار [خلاصته ج ۷ /۲۰۵ ۳ مائده /۳.]۱۷) مائده /۳.۱۸) کافى /ج ۱/۱۹۸، تحف العقول ۵۱۸.) کافى /ج ۱/۱۹۸، تحف العقول ۵۱۸.۲۰) مفردات راغب /۱۷۵.۲۱) آل عمران /۱۹.۲۲) نساء /۱۲۵.۲۳) بقره ۲۵۶.۲۴) آل عمران /۸۵.۲۵) راغب / ۴۴۱.۲۶) نهج البلاغه خطبه /۱.۲۷) تاریخ یعقوبى ج ۲/۲۱۰، نقش ائمه در احیاءِ دین ، ج ۱۴/۱۴۶.۲۸) حدید/۲۵.۲۹) تحف العقول /۵۱۵.۳۰) روضه کافى ج ۸/۲۴۲.۳۱) کافى ج ۱/۱۹۸.۳۲) حضرت ابراهیم مقام دوستى خود را با خدا بعد از چند امتحان مهّم کسب کرد که در تاریخ آمده است .۳۳) بقره /۱۲۴.۳۴) انبیاء /۷۲.۳۵) انبیاء/۷۳.۳۶) آل عمران /۸.۳۷) آل عمران /۶۱.۳۸) در نیابیع الموره /۵۵ ۵۲، احادیث زیادى از کتابهاى اهل سنت نقل شده است که پیامبر صلى الله علیه و آله بارها مى فرمود على نفس وجان من است علاقمندان به آن مراجعه نمایند.۳۹) الصراط المستقیم ج ۱/۲۱۲ نیابیع الموده /۱۲۱، ابى الحدید در شرح نهج ج ۲/۴۲۹.۴۰) بشاره المصطفى لشیعه المرتضى /۱۴۵.۴۱) بشاره المصطفى لشیعه المرتضى /۱۴۶.۴۲) بشاره المصطفى لشیعه المرتضى /۱۷۶.۴۳) انفال /۲۹.۴۴) روم /۵۶.۴۵) کافى ج ۱/۱۹۸، تحف العقول ص ۵۱۸.۴۶) خطبه /۱۸۹.۴۷) خطبه /۵.۴۸) شرح نهج البلاغه ابى الحدید ج ۲/۲۹۶.۴۹) شرح نهج البلاغه ابى الحدید ج ۱۰/۲۱۲.۵۰) شرح نهج البلاغه ابى الحدید ج ۱/۵۲.۵۱) شرح نهج البلاغه ابى الحدید ج ۱/۲.

















هیچ نظری وجود ندارد