مقدمه مرگ اورنگ زیب و تزلزل در ارکان امپراتوری مغولان هند (۱۵۲۶-۱۸۵۷م)شرایط را برای مداخلات بیگانگان و نیروهای گریز از مرکز داخلی فراهم ساخت. مسئولیت بخشی از این وضعیت به سیاست های اشتباه اورنگ زیب برمی گشت از یک سو با حذف حکومت های شیعی منطقه دکن ، از جمله عادلشاهیان (۱۶۸۶م) و قطبشاهیان (۱۶۸۸م) نیروی عظیم مردمان جنگجوی ناحیه کوهستانی غرب دکن را تحت عنوان گروه قومی ماراتاها (Marathas) به زیان امپراتوری وارد عرصه تحولات هند کرد و از سوی دیگر با میدان دادن به گروه های متعصب و متشرع دربار و اعمال تعصب و سخت گیری و کنار گذاشتن سیاست تسامح و مدارای نسبی اجداد خود، موجبات نارضایتی گسترده هندوها را فراهم آورد (Campbell ,1825 ,p 18) این نارضایتی ها در رفتار توأم با آزار و ایذاء مسلمانان توسط ماراتاها در منطقه دکن و شمال غربی هند و سیک ها (Siks) در پنجاب خود را نشان داد.از پدیده های دیگر بعد از مرگ اورنگ زیب، سوای رها شدن گروه های قومی و مذهبی، شکل گیری حکومت های محلی بود؛ در واقع امپراتور اورنگ زیب با تقسیم قلمرو بین فرزندانش تحت ریاست عالیه معظم پسر بزرگش (دولافوزا ، ۱۳۱۶، ص ۱۹۴). نشان داد که دیگر نمی توان این قلمرو وسیع را صورت متمرکز از دهلی اداره نمود. این تجزیه، بیشتر به جغرافیای وسیع هند مربوط می شد که در طول تاریخ، قلمرو حکومت های محلی بود و کمتر شاهد حکومت مرکزی بود؛ البته تحلیل های ساختاری از جامعه ی هند ،این وضعیت را به نظام کاستی ربط می دهند و معتقدند : این نظام تمام نیازهای سیاسی ، اقتصادی و مذهبی فرد را از تولد تا مرگ تحت پوشش قرار می داد و نه تنها نیاز حکومت مرکزی را مرتفع می ساخت، بلکه آن را زائد تلقی می کرد(مور ، ۱۳۶۹،ص۲۲۸).
حکومت شیعی اَوَد و استعمار انگلیس از جمله حکومت هایی که بر ویرانه های امپراتوری رو به احتضار مغولان هند پدید آمد، حکومت شیعی در ایالت اَوَد بود.«اود» که نام خود را از آیودیای باستانی گرفته بود، از نظر جغرافیایی از شمال به نپال و ایالت آگره و از شرق به گوراخپور و بنارس و از غرب به باریلی و آگره و در نهایت از جنوب به الله آباد محدود می شد (Imperial Gazetteer of India,vol 19,p.277) و میرمحمد امین بنیانگذار این حکومت در سال ۱۷۰۸ مقارن دوران حکومت بهادر شاه، از زادگاه خود نیشابور خراسان به هند مهاجرت کرد و در دوران امپراتوری فرخ سیر در شرایطی که سادات بارهه به ویژه حسینعلی خان و عبدالله خان دو صحنه گردان اصلی حکومت فرخ سیر به دنبال جذب افراد کارآمد به ویژه در میان شیعیان بودند، با عنوان سعادت خان فرصتی برای خودنمایی در عرصه تحولات هند پیدا کرد. روایت مشهور، حکایت از پایگاه اجتماعی نسبتاً بالای خانوادگی او دارد و به ویژه بر این نکته تأکید می کند که پدرش میرزا نصیر از خدمتگزاران نسبتاً حائز اهمیت بهادرشاه بوده و این جایگاه پدر، فرصتی پیش آورد تا میر محمد امین با استفاده از آن، پلکان ترقی را طی کند.الکساندر داو محقق برجسته ی تاریخ هند، این روایت تاریخی را به چالش می کشد و معتقد است : سعادت خان از پایگاه خانوادگی چندان ممتازی برخوردار نبود و پدرش میرزا نصیر تنها دستفروش دوره گردی بوده که بین ایران و هند رفت و آمد می کرده است و آن دسته از روایات که حکایت از جایگاه والای خانوادگی سعادت خان دارند، ساخته ی مورخان در عهد شجاع الدوله سومین نواب اود است (Irwin ,2007.p.77).اینکه در منابع عصر بهادر شاه ذکری از میرزا نصیر نیامده و میرمحمد امین بعد از سال ها تلاش به موقعیت بالای نظامی دست می یابد، تحلیل داو را برای محقق پذیرفتنی تر می نماید. می توان حدس زد میرزا نصیر بر اثر تجارت و داد و ستد، با برخی از درباریان آشنایی یافته و همین، زمینه ی اولیه ای شده است تا میر محمد امین را به هند و دربار هندوستان متصل کند.البته ایرانیان متعددی قبل از سعادت خان و حتی در یک مورد، بعد از او در هند به راحتی به تشکیل حکومت پرداخته اند که در این راستا می توان به تشکیل حکومت توسط آقا فتحعلی پیله ور اصفهانی اشاره کرد. نامبرده متعاقب شورش بزرگ ۱۸۵۷ م و زمانی که راجه منطقه کمبایح، از ترس انگلیسی ها شهر را رها کرده بود، به کمک چند تاجر سرکه فروش و محدود مسلمانان آنجا، شهر را گرفت و حکومت کَمبایح را تأسیس نمود (حجازی ، ۱۳۷۹،ص۶۴-۷۲).این قضیه شاید به ساختار جامعه هند برمی گشت که به قولی«معنی خودسری و ریاست را نفهمیده اند و لذا هر که از برون درآمده بر ایشان چندی حکومت کرده است»(کرمانشاهی ، ۱۳۷۵،ص۱۸۶). به هر حال میر محمد امین با لقب سعادت خان در دوره فرخ سیر ظاهر شد و نخستین مقام مهم وی فرماندهی گارد پیاده نظام امپراتور فرخ سیر به نام «والاشاهی»بود؛ سپس به فرماندهی نظامی شهر بیعانه، منطقه ای ناآرام در ایالت اکبرآباد انتخاب شد و در آنجا بیش از پیش لیاقت و شایستگی خود را نشان داد (Hussein Khan, 1831,p.240) ظاهراً او که به کمک سادات شیعی بارهه مدارج ترقی را طی کرده بود، چندان به آنها وفادار نماند و به محمد شاه دشمن سرسخت آنها پیوست (هالیستر ، ۱۳۷۳، ص ۱۷۳).خیانت که گاه رکن اصلی ارتقا محسوب می شود، در رسیدن او به ولایتداری اود با لقب برهان الملک در سال۱۷۲۲ اهمیتی بسزا داشت، (Qaureshi 2003,p.1) توضیح بیشتر آنکه : محمد شاه جانشین فرخ سیر به کمک سعادت خان و نظام الملک رقیب بلند پایه ی او، توانست به سلطه سادات بارهه بر سلطنت خاتمه دهد و باواگذاری اود به سعادت خان و حیدرآباد دکن به نظام الملک به عنوان پاداش همکاری آنان، زمینه ی شکل گیری دو حکومت اسلامی نظامهای حیدرآباد دکن و نوابان شیعی اود را فراهم سازد. سعادت خان توانست در اود زمینداران محلی را که در آن شرایط آشفته چندان از حکومت مرکزی فرمانبری نداشتند، «سر جای خود نشاند» و ضمن برقراری آرامش در منطقه، شالوده ی حکومت خانوادگی خود را در آنجا پایه ریزی کند(کرمانشاهی ، همان ، ص۲۹۶).بعد از مرگ مرموز سعادت خان، متعاقب تهاجم نادر به دهلی، برادرزاده و دامادش میرزا محمد مقیم که اندکی قبل از این تاریخ به هند آمده بود، با عنوان صفدر جنگ بر مسند نوابی اود نشست. او بر اثر شایستگی و لیاقتی که در آن دوران هرج و مرج مقارن تهاجم احمد شاه ابدالی حاکم افغانستان و قوم هندوی ماراتا از خود نشان داد، در کنار حکمرانی اود به وزارت امپراتور دهلی، یعنی عالمگیر ثانی هم برگزیده شد؛ بدینسان او به عنوان مهم نواب وزیر ـ که میان حکومت های محلی هند مشروعیت و امتیاز خاصی به او بخشید که حتی سعادت خان هم به رغم تلاش فراوان به آن نرسیده بود ـ نائل آمد؛ هر چند درگیر شدن او در تحولات سیاسی و نظامی هند، کمتر به او مجال داد تا به قلمرو اود بپردازد؛ با این همه شهری بزرگ را برای پایتختی اود طراحی کرد و نام آن را به یاد روستایی نزدیک تربت حیدریه (همان ، ص۲۹۶) فیض آباد گذاشت؛ البته بعدها آصف الدوله نواده او و چهارمین نواب، پایتخت را به شهر کهن لکنهو منتقل ساخت.بعد از مرگ صفدر جنگ در سال ۱۷۴۵ م فرزندش شجاع الدوله جانشین او گشت. در این دوره بود که مناسبات اود با استعمار انگلیس و نماینده آن کمپانی هند شرقی وارد مرحله پر التهاب شد. این کمپانی توسط حدود دویست سهامدار کوچک و بزرگ در ابتدای سده هفدهم با فرمان ملکه الیزابت تشکیل شده بود (گاردنر ، ۱۳۸۳ ، ص ۲۹) و دو هدف عمده را تعقیب می کرد: یکی تجارت با شرق و دیگری سلطه بر مناطقی که یا به قول نویسنده مسلمان «بی صاحب»(شوشتری، ۱۳۶۳ ، ص ۲۴۹)بود یا از طریق امتیازات یا خرید آنها به دست می آمد. کمپانی در سده ی هفدهم از یک طرف موفق شد مخالفان داخلی و رقبای خود در انگلستان ـ که عمدتاً به خاطر قرار گرفتن انحصار تجارت سودآور هند در دست کمپانی از آن ناراضی بودند ـ را کنار بزند و گذشته از آن با کسب امتیازاتی نظیر ضرب سکه، برپایی دادگاه های نظامی، اجازه جنگ و صلح و نگهداری ارتش و ناوگان دریایی مخصوص خود، عملاً به صورت یک حکومت سیار انگلیسی درآید. کمپانی در طی نیمه اول سده هجدهم، با استفاده از شرایط نابسامان امپراتوری مغولان هند و استفاده ی زیرکانه از اختلافات قومی و مذهبی و با استفاده از سربازان بومی یا سپوی (برگرفته از کلمه سپاهی در زبان فارسی) جایگاه خود را در شبه قاره تثبیت کرد ودر نهایت در نیمه ی دوم سده هجدهم از مقام یک شرکت به ظاهر تجاری، به حکمرانی بر هند تغییر جهت داد.شجاع الدوله هنگامی که امپراتور عالمگیر ثانی به دنبال اختلافاتش با غازی الدین نواب منطقه اکبر آباد زندانی شد و به قتل رسید، پسرش علی گوهر را در رسیدن به مقام امپراتوری یاری رساند و او را با عنوان شاه عالم بر تخت سلطنت متزلزل دهلی نشاند. با این اقدام، از یک سو خلأ امپراتوری بعد از عالمگیر ثانی را پر کرد و از سوی د یگر با پذیرش وزارت او عنوان مهم نواب وزیر را به دست آورد (Irwin, p.81).نخستین رویارویی شجاع الدوله و حکومت اود با انگلیسی ها، زمانی به وقوع پیوست که قاسم علیخان نواب منطقه بنگال که بعد از نبرد پلاسی ۱۷۵۷م تحت سلطه انگلیسی ها قرار گرفته بود، برای رهایی از سلطه ی آنان به شجاع الدوله پیوست (Oman chandwick, 1972,p.566).شجاع الدوله که نفوذ تدریجی کمپانی را در «اود»نیک دریافته بود، درخواست یاری نواب بنگال را پذیرفت و به همراه امپراتور شاه عالم درمنطقه ای به نام «بَکسر»با انگلیسی ها روبرو شد که در این جنگ هم انگلیسی ها مثل نبرد پلاسی با توطئه ودسیسه و پرداخت رشوه به فرماندهان سپاه شجاع الدوله پیروز شدند و شاه عالم و شجاع الدوله نیز هر دو گرفتار انگلیسی ها شدند. شورای کلکته امپراتوری شاه عالم را تأیید کرد و مستمری سخاوتمندانه ای برای او در نظر گرفت؛ در عوض امپراتور هم طی فرمانی حاکمیت انگلیسی ها بر بنگال و همچنین جمع آوری مالیات بیهار و اوریسا را به آنان واگذار کرد. در قبال شجاع الدوله، انگلیسی ها با وساطت امپراتور، معاهده معروف ۱۷۶۵ م را منعقد ساختند که این پیمان سرآغاز دسته ای از معاهدات پیاپی و پیچیده بود که حکومت اود را به کام سلطه ی انگلیسی ها کشاند.بر اساس این معاهده، نواب متعهد شد شهر مهم بنارس و منطقه غازی پور را به انگلیسی ها واگذار کند؛ همچنین کمپانی هند شرقی که از یکسو تحت فشار سهامداران شرکت در لندن و از سوی دیگر برای پرداخت هزینه ی پیشروی بیشتر در هند نیاز مبرم به پول داشت، مبلغی سنگین از نواب شجاع الدوله بابت برگرداندنش به حاکمیت اود دریافت کرد ودر کنار آن، حق تجارت آزاد در سراسر قلمرو او را به دست آورد، (Zastoupil 1998,p.88)ظاهراً برای جلوگیری ازوقوع هر نوع ناآرامی، بخشی از معاهده با تأخیر انجام شد؛ به همین دلیل سه سال بعد، یعنی در سال ۱۷۶۸م شجاع الدوله طبق معاهده ی مذکور موافقت نمود ارتش خود را به ۳۵ هزار نفر کاهش دهد.نفوذ و گسترش تدریجی انگلیسی ها در اود به اینجا ختم نشد.در سال ۱۷۷۳م معاهده جدیدی بین انگلیسی ها و شجاع الدوله به امضاء رسید که بر اساس آن، نماینده انگلیسی (Resident)در دربار اود منصوب شد که وظیفه ی ظاهری اش تحکیم مودت ودوستی از طرفین بود؛ اما در اصل کار او گزارش تحولات و رویدادهای دربار اود به کلکته، مقر فرماندار کل انگلیسی هند بود.از دیگر اقدامات این نماینده، نفوذ در شخصیت های بلند پایه ی دربار اود در جهت منافع انگلیسی ها و استفاده یا به وجود آوردن فرصت های طلایی نظیر کشمکش های جانشینی و در نهایت مداخله در امور داخلی آن حکومت بود (qaisar,1996,p.18) از دیگر تعهدات اود بر اساس معاهده ی مذکور، اجازه استقرار نیروهای کمپانی در قلمرو اود بود. از آنجا که وظیفه ی ظاهری این نیروها محافظت از قلمرو نواب بود، پرداخت هزینه سنگین این نیروها را که در عمل همواره در خدمت مقاصد خود انگلیسی ها بودند، بر عهده نواب قرار گرفت (Ibid).در سال ۱۷۷۴ م هستینگز نخستین فرمانروای انگلیسی هند، برای توجیه حضور سربازان انگلیسی در اود و در راستای سیاست به جان هم انداختن حکام محلی، شجاع الدوله را در نقشه اش برای حمله به «روهیلکند» قلمرو روهیله ها که قومی افغان بودند، یاری کرد.ظاهراً شجاع الدوله بعد از شکست «بکسر»برای جلب اتحاد روهیله ها در برابر انگلیسی ها به روهیلکند رفته بود، اما آنها آداب مهمان نوازی برادر دینی خود را فراموش کرده بودند و قصد داشتند ضمن غارت اردوی نواب، او را به انگلیسی ها تحویل دهند(singah, 2003,p.42).تهاجم مشترک سپاهیان انگلیسی و اود به روهیلکند بسیار بیرحمانه بود. بنا به گفته ی سربازی انگلیسی، شقاوت و بیرحمی ای که ما در این مملکت کردیم، فقط از «دل هایی نشأت می گیرد که به کلی عاری از عواطف انسانی باشند».در جایی دیگر این سرباز می گوید :«من با آن همه قوت قلب و جلادت که دارم، معهذا نتوانستم از آنچه بر روهیله رفت، از گریه خودداری کنم»(محمد غبار ، همان ، ص۴۱۹).ظاهراً نواب از تهاجم به روهیلکند توانست ضمن گرفتن انتقام از آن قوم، قلمرو خود را گسترش دهد و خزانه خود را از تاراج اموال روهیله ها سرشار سازد (Commans, 1995,p.175) انگلیسی ها هم توانستند با هزینه نواب، به حیات یک حکومت اسلامی دیگر در هند خاتمه دهند و چنانچه در مباحث آینده خواهد آمد، هر دو دستاورد نواب، یعنی قلمرو روهیله و خزانه ی سرشارش را از جانشینانش پس بگیرند.بعد از مرگ نواب شجاع الدوله (۱۷۷۵م) پسرش آصف الدوله به کمک مادر پرنفوذش باهوبیگم ملقب به «جناب عالیه متعالیه»به رغم فرزند دیگر نواب، یعنی سعادت علی خان که مادرش یک زن غیر رسمی یا «خورد محل »بود، برمسند نوابت اود نشست. بر اساس یک دیدگاه باهوبیگم با دخالت هایش و کنار گذاشتن سعادت علی حکومت اود را به ویرانی کشاند (Qureshi, op,cit, p. 192) او با روی کار آوردن آصف الدوله باعث شد انگلیسی ها به «مراد دل خود برسند» (کرمانشاهی، پیشین ، ص۲۹۹) و با اجرای یکی دیگر از سیاست های خود، یعنی نفوذ در میان مقامات بلند پایه اود بیش از پیش سلطه خود را بر آن کشور مستحکم سازند.از جمله مقامات عالیه ی اود که به لحاظ اهمیت، بعد از نواب قرار می گرفت، «نایب نواب»بود که با کنترل سپاه و نظارت بر امور دیوانی و کشوری، موقعیتی معادل صدراعظم داشت. انگلیسی ها در وهله اول روی این مقام سرمایه گذاری کردند که به نظر می رسد کار پیچیده ای نبود؛ چرا که ژان بریستو نماینده ی انگلیس خیلی زود با مختارالدوله نخستین نایب سازش کرد و هر کاری که می خواست، در قلمرو نواب انجام داد (Qureshi, op.cit, p.198) و سرانجام کار به جایی رسید که خود آصف الدوله بریستو را برادر خود وهمه کاره حکومت دانست و توصیه های او را مو به مو انجام می داد (Ibid, p.125).از دیگر شخصیت های تحت نفوذ انگلیسی ها در دربار اود که در راستای مصالح انگلیسی ها حرکت می نمود، فردی به نام حسن رضاخان بود. از جمله خدمات مهم او اینکه : بعد از آنکه بنارس از اود جدا گشت و ضمیمه ی قلمرو کمپانی شد، مردم بنارس علیه زیاده خواهی های انگلیسی ها قیام کردند و هستینگز طراح امپراتوری هند بریتانیا را دستگیر نمودند. در این شرایط حساس که سلطه انگلیسی ها در محاق تردید افتاده بود، «حسن رضاخان ابله وساطت کرد و خود را بر پای نواب انداخت که مناسب آن است که حضور جان بخشی گورنر بفرمایند و او را از این مهلکه نجات دهند »(کرمانشاهی ، همان ، ص۳۲۴) و بدین ترتیب فرصتی تازه به هستینگز بخشید تا پایه های استعمار انگلیس را در هند محکم سازد.حسن رضاخان به شدت مورد حمایت انگلیسی ها بود و حتی وقتی نواب آصف الدوله خواست او را از منصب نیابت عزل کند، انگلیسی ها به شدت با این تصمیم نواب مخالفت کردند.
منبع: فصلنامه شیعه شناسی شماره ۲۷

















هیچ نظری وجود ندارد