17 جولای 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • محور مقاومت
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری

عشق در زندگي قسمت دوم

0
SHARES
3
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

عشق را بايد همانگونه كه مولوي مي گويد: ابتدا از طبيعت و هستى بياموزيم، از خورشيد كه اين گونه مشتاق و بى‏شكيب، گرمى خويش را بر هستى مى‏بخشد و گل سرخ كه همه هستى‏اش را در اوج جوانى نثار پروانه مى‏كند، از دريا كه اين گونه بى‏تاب و مستمر، بوسه بر ساحل مى‏زند و ماه كه نجيب و آرام، نور خويش را چراغ راه شب گمشدگان مى‏كند.عاشقى نازك انديش در فراق عشق مى‏سرايد:اگر اى عشق پايان تو دور استدلم غرق تمناى عبور استبراى قد كشيدن در هوايتدلم مثل صنوبرها صبور استگويند: كودكى‏هاى عشق « مهربانى » است. وقتى ما، عشق ورزيدن و در نهايت عاشق شدن را از طبيعت آموختيم و توحيدنگرى در نگاه ما شكل گرفت، آنگاه همه مخلوقات خدا را عاشقانه دوست مى‏داريم و با نگاهى مشتاق به آنان مى‏نگريم.اما « سهراب » سبزانديش:« عشق را صداى فاصله‏ها ناميده و بهترين چيز را در عالم، رسيدن به نگاهى دانسته كه از حادثه‏ى عشق تر شده باشد! »« دام راس » عامل عشق الهى را، عشق انسانى مى‏داند و مى گويد:هدف از عشق انسانىبيدار كردن عشق الهى است.اما، « گوته » عشق را عامل شكل‏گيرى دانسته و مى‏سرايد:ما،با آن چه كه عاشقش هستيمشكل مى‏گيريم.عرفا گويند: « عشق مركب مقصد، نه مقصد مركب! »و « نورنتون وايلدر » عشق را پل زندگى و مرگ مى‏داند و مى‏سرايد:سرزمينى براى زندگان و سرزمينى براى مردگان،كه پل ميان آنهاعشق است!« ابوسعيد » عشق و خانه‏ى آن را كه « دل » باشد، اولين خلقت صبح ازل مى‏داند و مى‏سرايد:از شبنم عشق خاك آدم گل شدشورى برخاست و فتنه‏اى حاصل شدسر نشتر عشق بر رگ روح زدنديك قطره‏ى خون چكيد و نامش دل شد« اميلى ديكنسون » – شاعر آمريكايى – مانند ابوسعيد مى‏انديشد، اما به نوعى ديگر عشق را سرآغاز آفرينش مى‏پندارد و مى‏سرايد:عشق پيشوند زندگىو پسوند مرگ است.سرآغاز آفرينش،و تعريف هر نفس است.« صائب تبريزى » در تشبيهى لطيف مى‏سرايد:عشق را با هر دلى نسبت به قدر جوهر استقطره بر گل، شبنم و در قعر دريا گوهر است« آنتوان دوسنت هگزوپرى » خالق شاهزاده كوچولو معتقد است:عشق آن نيست كه به هم خيره شويمعشق آن است كه هر دو به يك سو بنگريم!« آشفته تبريزى » عمر بدون عشق را باطل مى‏داند:آشفته، پا ز سلسله‏ى زلف او مكشعمرى كه صرف عشق نگردد بطالت استاما، « ترزا. ام. ريچيز » عشق را والاترين موهبت زندگى مى‏داند و مى‏سرايد:عاشق بودنتجربه تمامى احساسات بيرون از عشق،و از نو بازگشت به عشق است.عاشق بودنتحمل رنج و دردو توانايى غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است.عاشق بودنهمان است كه بدانى ديگرى كامل نيست.بتوانى بخش‏هاى نازيبا را ببينى ولىبر بخش هايى كه دوست مى‏دارى تأكيد كنىو شادمانه هر دو را بپذيرى.عاشق بودنبرپا ساختن ستونهاى استوار بر بناى احساسات استولى جايى نيز براى تغيير بگذارچونداشتن احساس يكسان در تمام عمرجايى براى رشد، تجربه و آموختن نمى‏گذارد.عاشق بودنتوانمند بودن در پذيرفتن ايده‏ها و واقعيت‏هاى نو استدانستن آن است كه ديگرى نيز آنچه كه بوده باقى نمى‏ماندو تغيير آرام آرام او را دگرگون مى‏كند.عاشق بودنبخشيدن تا سرحد فقر استوالاترين هديه‏ها بين دوستاناعتماد است و درك متقابلاين دو ارمغان عشق‏اند.عشق ايثار چيزى بيش از تمامى خود است،تنها در طلب لبخندى كوچك.عاشق بودنديدن نه تنها با چشم كه با دل استپرورش بينشى در ژرفاى احساس خود و ديگرى استداشتن دركى نيكو از پيوند ميان دو انسان استعاشق بودنفدا كردن خود به تمامى استآماده تا بگويى:« اينك منو دوستت دارم بسيار و بسيار!نداى تمام وجودم»نه اينكه هر دم به رنگى درآيى و هر روزنوايى دگر ساز كنى تا پذيرفته شوىبلكه چنان تغيير كنى تا نور خوبى‏هاظلمت كمبودهايت را بپوشاند!« نادر ابراهيمى » عشق را يك حادثه مى‏داند و مى‏گويد:عشق به همنوع حادثه است،عشق به ميهن ضرورت است،عشق به خداوند هم ضرورت است و هم حادثه!اما، « دكتر شريعتى » درباره‏ى ( كهنسالى عشق! ) كه ( دوست داشتن ) است، مى‏گويد:آنچه دو روح خويشاوند را- در غربت اين آسمان و زمين بى درد -دردمند مى‏داردو نيازمند و بى‏تاب يكديگر مى‏سازد،خدايا!هر كه را بيشتر دوست مى‏دارى،به او بياموز كه:دوست داشتن برتر از عشق است!« لى. هانت » شاعر انگليسى از واژه « دوستت دارم » به تلخى ياد مى‏كند و مى‏سرايد:سال‏ها پيشوقتى جوان بودماز روزى از روى صندلى بلند شدو به من گفت:« دوستت دارم! »زمان!اى دزدى كه همه چيزهاى شيرين رااز آن خود مى‏كنىاين را هم به فهرست خود اضافه كنهرچند حالا خسته و غمگينمو سلامت و قدرت از وجود منرفته استاما نگو پيرمزمان!اى دزدى كه همه چيزهاى شيرين رااز آن خود مى‏كنىاين را هم به فهرست خود اضافه كناو روزى به من گفت:« دوستت دارم! »« پائولو كوئليو » عشق را خداوند مى‏پندارد و مى‏سرايد:خداوند عشق استعشقى كه بعد از نفوذ به درون ما؛نرم مى‏كند، ناب مى‏كند، تازه مى‏كند، بازسازى مى‏كند،و درون آدمى را دگرگون مى‏كند.نيروى اراده انسان را دگرگون نمى‏كند.زمان انسان را دگرگون نمى‏كند.عشق دگرگون مى‏كند!زيرا؛ عشق خداوند استو خداوند، عشق!حكايت دل پاره‏ى موسى:گويند: روزى موسى تورات مى‏خواند شخصى از شوق پيراهن خود را پاره كرد. موسى پرسيد: « چه مى‏كند؟ » گفتند: « از شوق پيرهن بر تن پاره مى‏كند.» موسى گفت: « به او بگوييد از سر عشق، دل را پاره كند نه پيراهن را! »
نماز و حكايت عاشقى:شگفت‏آور است! اگر بدانيم پاره‏اى از نماز، سر بيان لطيفى استاز عشق به همنوع. فرض كنيد كه در ساعاتى مشخص، مسلمانان روى به يك نقطه مى‏آورند و كلماتى را مى‏خوانند. اگر ما خانه كعبه را يك دايره فرضى بدانيم و از بالاى كره زمين به آن نگاه كنيم و در همان موقع آن دايره فرضى يا خانه كعبه را برداريم چه مى‏شود؟ مى‏بينيم ميلياردها نفر انسان در يك ساعت معين روبروى هم مى‏نشينند و مى‏گويند:السلام عليك ايها النبى و رحمة الله و بركاته( سلام بر رسول الله و رحمت خدا بر او باد! )السلام علينا و على عباد الله الصالحين( سلام بر ما و بر بندگان صالح خدا )السلام عليكم و رحمة الله و بركاته( سلام بر تو و رحمت خداوند بر تو باد! )دقت كنيد! ميليون‏ها انسان در ساعات معينى روبروى هم دايره ‏وار مى‏نشينند و به يكديگر سلام مى‏كنند و رحمت خداوند را براى هم مى‏طلبند.« هلن كلر » در تأييد عشق‏ ورزى به ديگران مى‏سرايد:هرگاه قلبتانبراى ديگران مى‏تپد،فرشتگان برايتان دست تكان مى‏دهند!« ژان مورو » در تأييد آن شاعر ايرانى كه سروده:عشق بايد پا در ميانى كندتا آدم احساس جوانى كندمى‏گويد:پيرى شما را از عشق دور نمى‏كندولى عشق، پيرى را از شما دور مى‏كند!و نيز « فيتز جرالد » سرزمين عشق را نامحدود خوانده و مى‏گويد:« تاكنون هيچ كس حتى شاعران نيز نتوانسته‏اند نهايت عشقى را كه دل آدمى پذيرنده‏ى آن است، اندازه بگيرد! »اما « فريدون مشيرى » به نوعى زيبا و نغز از ( دوستت دارم ) صحبت مى‏كند:دوستت دارم را من دلاويزترين شعر جهان يافته‏امدامنى پر كن از اين گلكه دهى هديه به خلقكه برى خانه دشمنكه نشانى بر دوستراز خوشبختى هر كسبه پراكندن اوست!و « ريچارد برانيكان » با واژگانى شيرين – ولى شكمو! – درباره‏ى عشق خطاب به معشوق مى‏سرايد:تو نسخه‏ى تمام شيرينى‏هايى هستىكه من در تمام طول عمرم خورده‏ام!فرزانه‏اى سخن غريبى درباره عشق دارد:« عشق، آهوى كورى است كه در ته دريا،پى چشمان گل نامعلومى مى‏گردد! »كشفى شگرف!اما، آخرين كشف دانشمندان اين است كه روح و مغز آدمى را حباب‏هاى زوج زوجى فرض كرده‏اند كه در آن حباب‏ها هر يك از صفات آدمى در كنار هم قرار دارند، مانند: « كينه، گذشت »، « خشم، آرامش »، « عشق، نفرت »، « مهربانى، دشمنى »، « غم، شادى » و مشابه آن …در اين جايگاه هر يك از صفات آدمى رشد بيشترى داشته باشد، باعث مى‏گردد كه حباب مقابل آن كمتر رشد نمايد، مثلاً: اگر انسانى در وجودش « كينه » رشد نمايد، طبعاً حباب مجاور آن « گذشت » كوچكتر مى‏گردد و اگر در وجودش انسانى « شادى و شعف » رو به رشد گذارد، قهراً حباب « غم » هر روز كوچك و كوچكتر مى‏گردد.اين مثال را براى مابقى صفات خود در نظر بگيريد و خوب روى آن فكر كنيد. در وجود شما كدام حباب‏ها رشد بيشترى داشته است؟پس اگر صفت مهربانى و عشق در وجود ما بيدار شود، بقيه صفات ناپسند ما به نسبت ضعيف خواهد شد، تا جايى كه به مرور از بين مى‏رود و اين است كه عرفا عشق را عامل تقرب به پيشگاه حق دانسته و گفته‏اند:هل الدين الا الحب « آيا دين جز محبت، چيز ديگرى هست؟ »و شاعرى در تأييد آن سروده:چو گيرد خوى تو مردم سرشتىهم اينجا و هم آنجا در بهشتى« جبران خليل جبران » گويد: « تنفر جنازه‏اى است. كداميك از شما مايل است قبرى باشد! »و از آنجا كه هيچ كشورى دو پادشاه نخواهد داشت، اگر كسى در دلش كينه، بخل و حسد باشد، عشق هرگز بر دلش محمل نمى‏گزيند و در تأييد اين مهم نازك ‏انديشى سروده:اى كه مأيوس از هر سويى بسوى عشق رو كنقبله‏ى دل‏هاست اينجا هر چه خواهى آرزو كنتا دلى آتش نگيرد حرف جانسوزى نگويدحال ما خواهى اگر، از گفته‏ى ما جستجو كنچرخ كجرو نيست، تو كج بينى اى دور از حقيقتگر همه كس را نكو خواهى، برو خود را نكو كن« احمد شاملو » اشك را لبخند عشق مى‏داند و مى‏سرايد:اشك رازيست،لبخند رازيستعشق رازيست- و اشك آن شب -لبخند عشقم بود! »نگاه كنيد « حلاج » چگونه عشق را به تصوير كشيد:منصور حلاج را بردند تا بر دار كشند، يكى از ياران، گريان و نالان پرسيد: « عشق چيست؟ » منصور لبخندى زد و گفت: « امروز بين و فردا بين و بازپسين فردا بين. » پس، در آن روز حلاج را بكشتند و ديگر روزش بسوختند و روز سوم خاكسترش بر باد دادند!سلطان سخن – سعدى – نبود عشق را باطل بودن عمر مى‏شمارد و مى‏سرايد:سعدى ار عشق نتازد، چه كند ملك وجودحيف باشد كه همه عمر به باطل بروداما « افلاطون »، عشق را يك مرض فرض كرده و مى‏گويد:« عشق تنها مرضى است كه بيمار از آن لذت مى‏برد! »مسيح عليه السلام عشق‏ ورزى را يازدهمين دستور خداوند مى‏داند و مى‏سرايد:من يازدهمين دستور خداوند را برايتان مى‏گويم:عشق بورزيد،به ديگران عشق بورزيد،همان گونه كه من به شما عشق ورزيدم!حكم جديدى هم به شما مى‏دهم؛ديگران را بپذيريد،همان گونه كه من شما را مى‏پذيرم!و « خواجه شيراز » عشق را رهايى از دو عالم مى‏داند و مى‏گويد:فاش مى‏گويم و از گفته خود دلشادمبنده عشقم و از هر دو جهان آزادمو « شكسپير » با نگاهى لطيف، عشق را عذاب مى‏نامد و مى‏سرايد:« عشق غالباً يك نوع عذاب است، اما محروم بودن از آن مرگ است! »« ولتر »، عشق را هجوم يك سپاه مى‏داند و مى‏گويد:« عشق قوى‏ترين سپاه است، زيرا در يك لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله مى‏كند! »دكتر « آلكسيس كارل » هجران در عشق را دست مايه تعالى روح مى‏داند و مى‏گويد: « عشق وقتى كه به مطلوب خود نرسد، روح را تحريك مى‏كند و بر مى‏انگيزد، اگر « بئاتريس » زوجه « دانته » شده بود، شايد ديگر اثر بزرگ شاعر « كمدى الهى » به وجود نمى‏آمد!خالق اثر عظيم جنگ و صلح – تولستوى – عشق را گوهر مى‏داند و مى‏گويد:« عشق گوهرى است گرانبها، اگر با پاكى توأم باشد! »اما، « حافظ » قصه‏ى عشق را نامكرر مى‏داند و مى‏سرايد:يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجبكز هر زبان كه مى‏شنوم نامكرر است« دكتر شريعتى » مى‏گويد:« آنجا كه عشق فرمان مى‏دهد، محال، سر تسليم فرود مى‏آورد! »فرزانه‏اى بر اين باور است كه:« عشق چيزى نيست جز بارانى از غم، پشت يك لبخند! »« اميلى ديكنسون » – شاعر آمريكايى – مى‏سرايد:كسى كه بهشت را بر زمين نيافته استآن را در آسمان نيز نخواهد يافتخانه‏ى خدا نزديك ماستو تنها اثاث آن، عشق است.« اشو » عشق را نشانه‏ى حضور خداوند مى‏داند و مى‏سرايد:آن گاه كه « عشق » ورزى« خدا » در هر سو حاضر است.آن گاه كه نفرت وجودت را تسليم خود سازد،« ابليس » در هر سو حاضر است.جايگاه توست كه خود را بر واقعيت تحميل مى‏كند!« امام على » ( عليه السلام ) در حديثى لطيف مى‏فرمايد: « اگر دو نفر در اين جهان در كنار هم نشينند و با هم از عشقى پاك و آسمانى – بدون آلودگى و غرض‏هاى نفسانى – سخن گويند، من نفر سوم خواهم بود! »« مولانا» آخرين كلام را در معناى عشق در پس قرن‏ها مى‏خواند:هرچه گويم عشق را شرح و بيانچون به عشق آيم خجل آيم از آنگرچه تعبير زبان روشن‏تر استليك عشق بى‏زبان روشن‏تر استچون قلم اندر نوشتن مى‏شتافتچون به عشق آمد قلم بر خود شكافتعقل در شرحش چو خر در گل بخفتشرح عشق و عاشقى هم عشق گفتحال دانستيم كه عشق عامل حركت ما و بهانه و بهاى زندگانى ماست و عشق به طبيعت و عشق به همنوع منجر به عشق به حضرت دوست مى‏گردد.مرز ميان عشق حقيقى و مجازى كجاست؟اين سوال يك جواب ساده دارد! اگر كسى را كه دوست داريد دست بر شانه‏اش بگذاريد، اگر روح شما، عطر و بوى نيمه گمشده‏تان را گرفت، آن عشق حقيقى و اگر جسم شما احساس حضور كرد، آن عشق مجازى و دروغى است.به تعبير زيباى دكتر شريعتى:« عشق حقيقى، عشقى است فراتر از انسان و فروتر از خدا! »« جبران خليل جبران » در تأييد سخن دكتر شريعتى مى‏گويد:« عشق حقيقى در باغچه‏ى روح شكوفا مى‏گردد و عشق مجازى در بستر جسم! ».« مولانا » نيز فاصله‏ى عشق حقيقى و مجازى را به نوعى كاملاً شفاف بيان مى‏نمايد:عشق‏ها گر كز پى رنگى بودعشق نبود، عاقبت ننگى بوددر يك كلام: عاشق، خداوند را در زير مردمك نرم و نازك معشوق خويش مى‏فهمد و در زير زبان دلش او را مى‏چشد. او به طبيعت و به هستى عاشقانه مى‏نگرد و محراب دلش خالى از حسد، كينه، نفرت و لبريز از شعف و شادمانى و ايثار و اغماض است و پيوسته به زندگى با لبخندى سبز مى‏نگرد و نشانه‏اش اين است كه از ناله‏ى بلبل پريشان مى‏شود:گر نخل وفا بر ندهد، چشم ترى هستتا ريشه در آب است، اميد ثمرى هستآن دل كه پريشان شود از ناله‏ى بلبلدر دامنش آويز كه با وى خبرى استاينك اگر سخنانى كه تا اينجا گفته شد، دل شما را گرم مى‏دارد، آن را به دندان دل بگيريد كه آن حقيقتى است سخت ناياب! به قول شمس تبريزى: « هر اعتقاد كه تو را گرم مى‏دارد، آن را به دل نگه دار و به عمل نشان ده كه اين كار خردمندان خداجوى هست! »و بياييد تا بياموزيم:نجابت را از گل سرخ / لطافت را از بهارعطش را از تابستان / تنهايى را از پاييزپاكيزگى را از زمستان / عشق را از اغماضايثار را از عشق / و دوست داشتن را از مادر!
چكيده مطالب:- طبق آخرين پژوهش روانپزشكان، انسانهايى كه نور محبت و عشق از وجود آنان مى‏تراود، خيلى كمتر از بقيه افراد بيمار مى‏شوند!- فراموش نكن! دوست داشتن انسانها، نقطه پايانى است بر تمامى رنجها!- از همين امروز به شيشه عينكت رنگ محبت بزن! نظاره كن آثار شگرف آن را!- مطمئن باش! كسى كه محبت ندارد، هيچ گاه وجود خداوند را احساس نخواهد كرد!- ايمان، عبادت كردن نيست! ايمان محبت است و عشق!- عاشق باش تا عطر و بوى خداوند را بگيرى و شبيه او شوى!- بايد بدانيم، عشق « فرزند » يك مهربانى ساده است و بس!- عشق يعنى، همسايه‏ مان را دوست بداريم، برگ‏هاى درخت را و كبوترها را حتى كلاغ‏ها را ستايش كنيم، بخاطر سياهى رنگ پرهايشان و كاكتوس‏ها را دوست بداريم!! بخاطر آنكه لطافت گل سرخ را به ما مى‏فهمانند!- عشق دلمشغولى لطيفى‏ست كه معجونى‏ست از؛ صداقت، حركت، شتاب، پاكيزگى، اشك، شعف و دلشوره!- يقين بدانيد! يگانه پل اين جهان و آن جهان عشق است!- عشق، استارت موفقيت و انگيزه اجراى تمامى كارهاى سخت و دشوار است!- يادت باشه! اگر عاشق باشى و عشق در وجودت لانه كند، ديگر جايى براى خشم و كينه و عداوت باقى نخواهد ماند!- عشق يعنى، يافتن بهشت در روى زمين!- بفهميم و درك كنيم كه ميان عشق حقيقى و عشق مجازى، فاصله‏اى است به اندازه ى يك قرن نورى!- عشق حقيقى يعنى؛ حركت عمودى از خاك به ملكوت كه آن را « سفر دل » نامند، عشق مجازى يعنى، حركت افقى در روى زمين كه آن را « سفر گل» نامند.- عاشق باشيد! عاشق باشيد! و عشق بورزيد، اما هيچ‏گاه احساس را با غريزه اشتباه نگيريد!- فرق بين عاشق و غريزه‏طلب، به نازكى يك پوست پياز است! مواظب باشيد سر نخوريد!- رشد عشق حقيقى در بستر روح است و عشق مجازى در بستر جسم!- مواظب باشيد! يافتن مرز ميان عشق و غريزه، بسيار دشوار است!- ميوه عشق حقيقى راح روح است و ميوه عشق مجازى تجزيه روح!
جان كلام:عشق حقيقى يعنى، پرداختن به روح و عشق مجازى يعنى، پرداختن به جسم!
منبع:کتاب لطفاً گوسفند نباشيد
 

نوشته قبلی

عشق در زندگي قسمت اول

نوشته‌ی بعدی

آشنایی با آیت الله میرجهانی

مرتبط نوشته ها

ایرانیان حاضر در کربلا
نهضت حسینی

پیکار با منکر، پیام عاشورا

وداع با سکان‌دارِ کشتیِ ایمان
برگزیده ها

وداع با سکان‌دارِ کشتیِ ایمان

پایان بدرقه تاریخی آقای شهید ایران
نظام ولایت فقیه

پایان بدرقه تاریخی آقای شهید ایران

تولد دوباره مکتب مقاومت
محور مقاومت

تولد دوباره مکتب مقاومت

مناجات شعبانیه
نظام ولایت فقیه

آقای شهید ایران در مشهد مقدس

یا لثارات الحسین علیه‌السلام
محور مقاومت

یا لثارات الحسین علیه‌السلام

نوشته‌ی بعدی

آشنایی با آیت الله میرجهانی

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

ایرانیان حاضر در کربلا

پیکار با منکر، پیام عاشورا

وداع با سکان‌دارِ کشتیِ ایمان

وداع با سکان‌دارِ کشتیِ ایمان

پایان بدرقه تاریخی آقای شهید ایران

پایان بدرقه تاریخی آقای شهید ایران

تولد دوباره مکتب مقاومت

تولد دوباره مکتب مقاومت

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا