معناى لغوى غلوّ
اهل لغت، معانى متعددى را براى غلوّ بیعان کردهاند؛ افراط، زیادهروى، تجاوز از حد و حدود، مبالغه، اغراق، هیجان، ستایش بسیار، فوران و تندروى امّا معنایى که با مفهوم اصطلاحى آن همخوانى فراوان دارد، عبارت است از: «تجاوز و بالا رفتن هر چیز از حد و اندازه خود.»[۱]
برخى تعبیرات هم ردیف غلوّ[۲] عبارتاند از: غُلواء[۳]، اَغلى[۴]، مغالاه[۵]، غَلْى[۶]، غال، غلاه[۷] (غلات)، تغالى[۸].
ممکن است گفته شود که غلو به معناى تجاوز و تعدى است، پس چرا شیعه حساسیت فوقالعاده و ویژهاى در محکومیت عمل به آن نشان مىدهد؟
حساسیت شیعه به غلو، تنها از آن جهت نیست که شخصى مبالغه و یا به حدود تعدى و تجاوز کند گرچه کلمه تعدى به معناى افراط و تجاوز از حدّ است امّا کلمه غلوّ جایى به کار مىرود که تجاوز از حد زیاد باشد.[۹] اگر چه همین هم از نظر شیعه مردود و قبیح است امّا حساسیت شیعه به جهت ورود خرافه، بدعت، عوامفریبى، تنزل دادن مقام و عظمت الوهیت و… در معارف دینى است.
غلو و خرافات در اعتقادات، مثل اعتقاد اهل حق به خدا بودن امام على × و این قبیل غلوّ کردنها از خطرناکترین و مخربترین انواع غلو به حساب مىآید؛ زیرا اینان از طرفى در ارتقاى عظمت بنده خدا غلو مىکنند و آن را در حد خدایى قرار مىدهند و از سوى دیگر عظمت الهى را در حد بنده خدا پایین مىآورند.
مبارزه با اعتقاد غلوآمیز به دلیل سوء آن در اعتقادات و فرهنگ صحیح اسلام، اهمیت فراوان دارد.
غلو از نظر لغتشناسان از نظر لغوى گستره فراوانى دارد امّا از نظر اصطلاحى در علوم مختلف، همچون: فرقهشناسى، علم کلام، علم رجال و… معناى مخصوص به خود و گستره محدودترى دارد. تشخیص غلو به معناى خاص و اصطلاحى آن، تبیین حدود و مرز آن در مکتب اسلام نیازمند حساسیت فوقالعاده و برخوردارى از علم کافى به مبانى کلامى اسلام، اشراف به علم حدیث، رجال و فهم و درک عمیق و دقیق از مراتب خداشناسى است.
در مکتب اسلام، اتهام اصطلاح غلو، به صورت عمده گرداگرد موضوع اهلبیت به ویژه در جنبههاى علم امام و قدرت امام و یا در نهایت اولوهیّت آنان دور مىزند.
به کار گیری معناى لغوى غلوّ، عام و فراگیر است؛ به گونهاى که در موضوعات مختلف کاربرد دارد امّا معناى اصطلاحى آن به طور عمده در موضوع عقاید نسبت به ادیان و معارف دینى، همچون غلو در ذات و غلو در صفات کاربرد دارد. از این رو بهترین معنا در اصطلاح علم کلام براى غلوّ عبارت است از:
«تجاوز از عقیده صحیح درباره ائمه اطهار و پیشوایان دینى به گونهاى که آنان را از حد خود بالا برده مقام و مرتبهاى که داراى آن نیستند، به آنها نسبت دهند و به آن معتقد شوند.»[۱۰]
با عنایت به این تعریف، غلات به کسانى گفته مىشود که به افراطگرایى، تعصبات مذهبى اغراقآمیز و تحسین و تمجید بیش از حد و اندازه، براى بالا بردن مقام و منزلت پیشوا و شخصیت محبوب و مورد نظر دچار مىشوند؛ مثل اینکه شخصى امام و پیشواى خود را مستقلاً و بدون اذن و اراده الهى داراى بعضى مقامات و اوصاف الهى مثل ولایت تکوینى و تشریعى بداند. خطرناکترین نوع مخرب آن، اعتقاد به الوهیّت براى غیر خداوند قادر متعال است.
تاریخچه غلوّ
غلوّ در جوامع بشرى سابقهاى دیرینه دارد. احساسات افراطى و اغراقگرایانه منحصر به امت اسلام نیست بلکه در تمام ادوار تاریخ، مصادیق فراوانى دارد. اگر تحقیقات وسیع معرفتشناسى، روانشناسى و جامعهشناسى به عمل آید، درمىیابیم که حتى بـتپرستان، ابتدا بـت را برآورنده حاجت و شفیع مىدانسته و تقدیس مىکردهاند امّا در گذر زمان به دلیل زیادهروى در پناه آوردن و درخواست حوایج از بـتها، آنان را در حدّ خدایى تقدیس کرده و در نهایت بتها را با عنوان «معبود و خالق» برگزیدهاند.
با توجّه به آیات قرآن کریم، غلو داراى سابقه تاریخى طولانى است و در ادیان الهى دیگر نیز وجود داشته است.
قرآن کریم در آیات متعددى، موارد ابتلا به غلو را ناپسند خوانده و از آن نهى فرموده است. اقوام و ادیان یهود و نصارا را از اعتقاد به فرزند داشتن خداوند بر حذر مىدارد. در قرآن کریم لفظ «لا تغلُوا» به معناى واقعى غلو آمده است:
{یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ…}[۱۱]؛
«اى اهل کتاب! در دین خود غلوّ نکنید و درباره خداوند غیر از حق نگویید…»
خداوند متعال در سوره نساء به طور مستقیم به اهل کتاب دستور مىدهد تا غلوّ نکنند و در آیه ۷۷ سوره مائده پیامبر اعظم را مأمور ابلاغ نهى از غلوّ مىکند؛
{قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ لا تَغْلُوا فِی دِینِکُمْ غَیْرَ الْحَقِّ…}[۱۲]؛
«اى پیامبر بگو: اى اهل کتاب! در دین خود به ناحق غلو نکنید.»
حضرت عیسى × از دیگر بندگان خداوند است که در حق آنها غلوّ شده است و او را به مثابه خدایى دانستهاند. قرآن -با صراحت- این غلوکنندگان را کافر میداند:
{لَقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ}[۱۳]؛
«همانا کافر شدند آنان که گفتند: خداوند همان مسیح پسر مریم است.»
طبق نص صریح قرآن، این نوع از غلو، کفر محسوب مىشود و مرتکب آن موحّد به حساب نمىآید.
از موارد دیگرى که انسانهابه جاى خداوند، فرد دیگرى را پرستش کردهاند، ماجرایى است که قرآن متذکر مىشود:
{قالُوا سُبْحانَکَ أَنْتَ وَلِیُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ کانُوا یَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَکْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤمِنُونَ}؛[۱۴]
«فرشتگان زبان به تسبیح خدا گشوده و میگویند بارالها! تو از هر شرک و نقصى پاک و منزهى، تو خدایى و یاور ما؛ نه بیشتر اینان جن و شیاطین را مىپرستند و به آنها گرویده بودند.»
خداوند سبحان با صراحت تمام، همه را از غلوّ نهى فرموده و ا به اندازه نگه داشتن در دین اعتدال فرا مىخواند، تا مبادا گرفتار این خصلت ناپسند و مذموم شوند.
{وَ قالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ…}[۱۵]
«یهود گفتند: عُزیر پسر خداست.»
واضح است که یهودیان با غلوّ درباره «عُزَیرْ» او را تا سرحد فرزندى خداوند بالا بردهاند یهود با این کار خود به ناحق در حق او غلوّ را روا داشتهاند. در حالیکه:
{لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ}[۱۶]
«نه کسى فرزند او و نه او فرزند کسى است.»
گاهى پدیده شوم و مخرب غلوّ آن چنان مبالغهآمیز بروز مىکند که بدون هیچ استدلال و منطق صحیح، مرزهاى بندگى و اولوهیت بر هم مىزند؛ الوهیت را به بنده و بندگى را به خدا نسبت مىدهد و گاهى نیز عبد و بنده را نیز خداوند و یا فرزند خداوند مىخواند.
نهی قرآن از غلوّ مسیحیان
خداوند متعال افزون بر یهود، نصارا را هم از ارتکاب غلوّ در حق پیامبران الهى بر حذر داشته است:
{یا أَهْلَ الْکِتابِ لاتَغْلُوا فِی دِینِکُمْ وَلا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ إِنَّمَا الْمَسِیحُ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ رَسُولُاللّهِ…}[۱۷]
«اى اهل کتاب! در دین خود اندازه نگه دارید (غلو نکنید) و درباره خدا جز به راستى سخن نگویید و در حق مسیح، عیسى بن مریم، جز این نشاید گفت که او رسول خداست.»
با اینکه پیامبران از منزلت و شأن بسیار والایى برخوردارند و بدون هیچ سوز و گداز و افراطى، قابل تعریف و تمجید هستند و مدح و تحسین آنان جایز است. ولى باز مىبینیم که انسان لجوج و متعصب، پا را از حریم فراتر گذاشته، گرفتار غلو مىشود. به فرموده قرآن:
{…وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ…}[۱۸]
«و نصارا گفتند: مسیح پسر خداست.»
خداوند اهل کتاب و اهل ایمان را از این فریب شیطانی و آسیب بزرگ اجتماعى بر حذر داشته و با بیان نمونهها و مصادیق عینى، بر شدت قبح آن تأکید کرده است.
نتیجه پژوهش عمیق و تحقیق در منابع اصیل صدر اسلام بیانگر این است که ریشه اصلى غلو از مکتب اسلام و از فرقههاى اهل سنت است که دلایل و مستندات تاریخى بسیارى دارد.
عبد الواحد انصارى معتقد است که ریشههاى اولیه غلات در فرقههاى منتسب به اهل سنت پدید آمده است.[۱۹]
برخى نویسندگان اهلسنّت، غلو در حق خلفا را به جایى رساندهاند که مقام آنان را از مقام پیامبر اسلام برتر شمرده و رسول خاتم را ادامهدهنده راه خلفا خواندهاند.
علامه امینى از غلو آنان اینگونه پرده بر مىدارد:
بغوى گفته است که منظور از راه در آیه:
{وَ اتَّبِعْ سَبِیلَ مَنْ أَنابَ إِلَیَّ}
ابوبکر است.[۲۰]
دقت در غلو دیگرى از آنان حیرتآور و تعجببرانگیز است. آنان در این نمونه، حتى خداوند متعال و پیامبر اسلام را نیز در مرتبه بعد از ابوبکر قرار دادهاند.
مراد از حروف مقطعه اول سوره بقره که مىفرماید:
{الم * ذلِکَ الْکِتابُ}
«الف» ابوبکر، «لام» اللّه و «م» محمّد است.[۲۱]
نمونه دیگرى از غلوّ در عقاید اهل سنت چنین است:
نخستین کسى که خداى عزّوجلّ با او معانقه و مصافحه مىکند، عمر است و اولین کسى که خداوند دست او را مىگیرد و به بهشت مىبرد عمر بن خطاب است.[۲۲]
وی از پیامبر اسلام چنین نقل کرده است:
«خورشید بر کسى نتابیده است که بهتر از عمر باشد.»[۲۳]
«هر وقت جبرییل دیر بر من نازل مىشد، گمان مىبردم که بر عمر نازل شده است.»[۲۴]
به غلو شگفتآور دیگرى بنگرید که چگونه به گرد آمدن بسیارى از علوم نز یک نفر، معتقد شدهاند:
«نُه دهم علم نزد عمر است.»[۲۵]
موارد متعددى از غلوّ اهلسنّت در کتب: «محاضره الاوائل» و «تفسیر کبیر» و دیگر کتب اهلسنّت قابل بررسى و تأمل است.[۲۶]
پیروان مکتب خلفا، حتى در کتب صحاح سته خویش، غلو نسبت به خلفا را آوردهاند و به خاتم الانبیاء نسبت دادهاند:
«عثمان مردى است که ملائکه از او حیا مىکنند، در مواردى هم حیاى پیامبراکرم از او را نقل مىکنند، در حالى که پیامبر چنین حیایى را از ابوبکر و عمر نداشته است.»[۲۷]
برخى از اهلسنّت براى رسمیت و مشروعیت دادن به غلو، نام رسول خدا را نیز با خود همراه کرده و به منقبتتراشى پرداختهاند.
«از پیامبر نقل مىکنند که جبرئیل براى معاویه قلمى از طلا آورد و به او سلام رساند و از او خواست، آیه الکرسى را با آن قلم بنویسد که تا روز قیامت هر کسى آیه الکرسى را بخواند، ثوابى هم نصیب معاویه شود».[۲۸]
البتّه آنان فراموش کردهاند که بنویسند، معاویه با همین قلم نیز دستور قتل و لعن اهلبیت پیامبر را صادر مىکرد.
همچنین از پیامبر نقل کردهاند که فرمود:
«من شهر علم هستم و على درِ آن شهر و معاویه حلقه آن در است.»[۲۹]
قابل توجّه اینکه آنان ابتدا به حلقه درب بودن هم راضى بودند امّا افزایش غلو را با خالى نمودن عرصه بنگرید. از ابوهریره نقل شده است که پیامبراکرم فرمود:
«امینها نزد خداوند سه نفر هستند: من، جبرئیل و معاویه.»[۳۰]
در این حدیث به ظاهر خلعت معاویه آنچنان گرانقیمت بوده است که جاعلان حدیث فراموش کردهاند که جایى براى خلفا باقى بگذارند!!!
از کجا بدانیم که اگر عمر معاویه کفاف بیشترى مىداد، فریاد: {اَنَا رَبُّکُم الاعْلى} سر نمىداد.
پژوهش گسترده و عمیق و نقد و نظر منصفانه و دقیق در منابع و متون اصیل اسلامى، از مخالفت، معاندت، کینهتوزى و تعمد در اتهام به غلو برخى افراد به پیروان اهلبیت حکایت مىکند. این تعمد داراى علل و عوامل متعددى است که نشان از خباثت، رقابت و حسادت آنان دارد وگرنه خود اهلسنّت به صورت گسترده گرفتار غلو شدهاند.[۳۱]
انگیزه اصلى معاندت و دشمنى با ائمه معصوم برخوردارى از ویژگىها، خصائص برتر، امتیازات بسیار و اوصاف منحصر به فرد در وجود مقدّس آنان بوده است. حسادت به این امتیازات و تاب نیاوردن در برابر بزرگى و قداست آنان، از طرفى و طمع در جایگاه، شأنیت و منزلت والاى آنان، برخى را وادار کرد که اوصاف و کراماتى را به خود و بزرگانشان نسبت دهند. هدف آنها این بود که بدین وسیله رفع نقص و تحصیل مشروعیت کنند از این رو با کمک متملقان و جاعلان حدیث کوشیدند با غلو در خصایص نکوهیده، خود را هم ردیف اهلبیت قرار دهند.
على التحقیق مىتوان ادعا کرد در مکتب اسلام فرقههاى اهلسنّت ریشه و سر نخ اصلى غلوّ هستند.
«عبدالواحد انصارى معتقد است، ریشههاى اوّلیه غلات در فرقههاى منتسب به اهلسنّت پدید آمده است».[۳۲]
منابع تاریخى، حتى مآخذ مربوط به اهلسنّت، از «غلات عباسیه» و «غلات راوندیه» بسیار نام برده و جریانهاى متعدد و متکثرى از غلو آنان را نقل کردهاند. تمامى این غلات بدون استثنا از پیروان مکتب خلفا بودهاند؛ فرقه «ابومسلمیه» که قائل به امامت ابومسلم خراسانى بودند، فرقه «ابوهریریه» و همچنین فرقه «رزامیه»، همه از پیروان اهلسنّت بوده و اعتقاد به حلول خداوند در رهبرانشان داشتهاند.
غالیان در اهلسنّت به غلات «عباسیه»، «راوندیه»، «ابومسلمیه»، «ابوهریه» «رزامیه»، «هاشمیه یا حنفیه»، «مقنعیه یا مبیّضه (سپید جامگان)»، «خرمّیه یا خرمدینیه پیروان بابک خرمدین» تقسیم شدهاند».[۳۳]
همه این فرقهها و گروهها از پیروان مکتب خلفا بوده و غلو در ذات داشتهاند. آیا غلوّى بالاتر از ادعاى حلول خداوند در رهبران این فرقه وجود دارد؟
واقدى به نقل از عمر مىنویسد:
«امیدوارم رسول خدا ، دست و پاى کسانى را قطع کند که مىگویند: او مرده است».[۳۴]
پس از آنکه وى، وفات رسول خدا را انکار کرد، ابن اممکتوم، این آیه را در مسجد پیامبر خطاب به عمر خواند:
{وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِکُمْ وَ مَنْ یَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَیْهِ فَلَنْ یَضُرَّ اللّهَ شَیْئًا وَ سَیَجْزِی اللّهُ الشّاکِرینَ}[۳۵]
«نیست محمد ، مگر پیامبرى که پیش از او پیامبرانى درگذشتهاند؛ آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود، به دوران قبل بر مىگردد و کسى که به دوران قبل باز گردد، زیانى به خدا نمىرساند؛ ولى خداوند پاداش سپاسگزاران را مىدهد».[۳۶]
عباس عموى پیامبر نیز گفت:
«به یقین رسول خدا مرده است و من در سیماى او، همان علائم و آثارى را مشاهده کردهام که هنگام مرگ، همیشه در رخسار فرزندان عبدالمطلب دیدهام».
اما عمر دست از کار خود بر نداشت. عباس بن عبدالمطلب از مردم پرسید: «آیا کسى از شما درباره مرگ رسول خدا چیزى از او شنیده است؟ اگر کسى حدیثى در این باره شنیده است براى ما نقل کند». همگى گفتند: «نه». عباس از عمر بن خطاب پرسید: «تو چیزى در این باره از پیامبر شنیدهاى؟» عمر گفت: «نه». در این هنگام عباس رو به مردم کرد و گفت:
«اى مردم! آگاه باشید که حتى یک نفر هم گواهى نداد که رسول خدا ، درباره مرگ خود چیزى به او گفته باشد. به خدایى که جز او خدایى نیست قسم مىخورم که رسول خدا شربت مرگ را نوشید.»
خلیفه دوم هنوز به شدت فوت پیامبر اسلام را انکار مىکرد امّا وقتى دید ابوبکر مىآید، ناگهان آرام شد و نشست. شگفتا، مگر جریان چه بوده است؟ با وجود شهادت و اعلام جمعى کثیر، یقین به رحلت پیامبر خاتم اقامه دلیل و ذکر آیات، هنوز وى سرسخت و بىمهابا انکار و حتى تهدید به قتل مىکند امّا همین که ابوبکر مىرسد، سکوت مىکند و قانع مىشود. در اینجا از ذکر دلیل آن و زمینهسازى آنها براى جریان سقیفه و به دست آوردن جانشینى پیامبر صرف نظر مىکنیم ولى بیان این نکته دارای اهمیت است که اگر عمر شیعه بود، اکنون دهها فرقه در اسلام از این جریان علیه شیعه شکل داده و دهها غلوّ به آن افزوده بودند و ضد شیعه به کار مىبردند؛ فرقههایى همچون و مرجعه، راجعیه، مرجوعیه، رجعتیه و…!!!
پس از رحلت رسول خدا تنها عمر بود که اعتقاد داشت پیامبر اسلام دوباره زنده خواهد شد. همه مسلمانان از وفات رسول اکرم عزادار بودند امّا عمر فریاد مىزد که پیامبر دوباره زنده خواهد شد. او با فریاد به مردم مىگفت: «پیامبر پس از چهل روز دیگر زنده خواهد شد».
به نظر مىرسید وى که به دنبال منع پیامبر از نوشتن وصیتنامه براى معرفى جانشین خویش بود، اکنون باید نتیجه زمینهسازى سیاسى خود را به دست آورد و بهترین گزینه تا رسیدن به هدف، تشکیک در دل مردم درباره وفات رسول اللّه بود. همه مسلمانان، از رحلت پیامبر اعظم اسلام خبر مىدادند امّا او همه را انکار مىکرد. مغیره بن شُعبه و دیگران براى خلیفه دوم دلیل اقامه مىکردند؛ ولى وى هرگز به این سخنان اکتفا نکرد و هر کسى را که درباره مرگ رسول خدا صحبت مىکرد، تهدید به قتل مىکرد و مىگفت:
«بعضى از منافقان گمان مىکنند که رسول خدا از دنیا رفته است در حالى که چنین نیست و رسول خدا نمرده است؛ بلکه مانند موسى بن عمران است که چهل روز از چشم مردم پنهان شد و دوباره برگشت در حالى که مىگفتند مرده است، رسول خدا نیز نزد پروردگارش شتافته است و به خدا سوگند که باز مىگردد و دست و پاى کسانى را که گمان مىکنند مرده است، قطع خواهد کرد».[۳۷]
ابوهریره نیز چنین مىگوید: «پیامبر درگذشت، عمر بن خطاب بلند شد و گفت:
«بعضى از منافقان گمان کردند که پیامبر مرده است، به خدا پیامبر نمرده است، بلکه پیش خداى خود رفته است و مانند موسى بن عمران که پیش خداى خود رفت و چهل روز از قومش پنهان بود و پس از آن که گفتند او مرده است برگشت، به خدا پیامبر بر مىگردد و دست و پاى کسانى را که گمان کردهاند پیامبر خدا مرده است، قطع مىکند».[۳۸]
واقدى در کتاب خود چنین نقل مىکند:
«عمر از میان مردم برخاست و گفت: دیگر نشنوم کسى بگوید که محمد مرده است، محمد نمرده است؛ بلکه خدا کسى را دنبال او فرستاده است؛ همچنان که دنبال موسى فرستاد و او چهل شب از قوم خود جدا بود».
نقل اینگونه عقاید موهوم در تاریخ که به نوعى آمیخته به غلو، خرافات، بدعت و… است، هنوز ادامه دارد امّا اگر شیعیان احادیث مهدویت را که مستند به پیامبر اسلام است، نقل نمایند متهم به غلو و بدعت مىگردند.
وقتى اهلسنّت معتقد به عدالت تمامى صحابه هستند، در حالى که خدا و رسولش شهادت به وجود فاسقان، مارقان، قاسطان و مرتدان در بین آنان دادهاند[۳۹] غلو از این بالاتر که همه صحابه را عادل بدانند امّا قائل به اشتباه پیامبر و معصوم نبودن او باشند.
[۱]. مفردات راغب، ماده غلو.
[۲]. فرهنگ لغت آذرتاش آذرنوش.
[۳]. جوشش فراوان.
[۴]. گرانتر از متداول.
[۵]. مبالغه.
[۶]. جوش، غلیان.
[۷]. غالى، تندرو، پرتعصب مذهبى، افراطى.
[۸]. افراط کردن در ستایش.
[۹]. ابن منظور، لسان العرب، ذیل کلمه غلوّ.
[۱۰]. تاریخ شیعه و فرقههاى اسلامى، صص ۱۵۱ و ۶۳۹٫
[۱۱]. نساء/۱۷۱٫
[۱۲]. مائده/۷۷٫
[۱۳]. سبأ/۴۱٫
[۱۴]. مائده/۱۷٫
[۱۵]. توبه/۳۰٫
[۱۶]. اخلاص/ ۳٫
[۱۷]. نساء/۱۷۱٫
[۱۸]. توبه/ ۳۰٫
[۱۹]. مذاهب ابتدعتها السیاسه فى الاسلام.
[۲۰]. الغدیر، ج ۸، ص۴۹٫
[۲۱]. عبیدى مالکى، عمده التحقیق، ص ۱۳۴٫
[۲۲]. حاکم نیشابورى، مستدرک على صحیحین، ج ۱، ص ۸۴ و ج ۳، ص ۸۹٫
[۲۳]. همان، ص ۹۰٫
[۲۴]. ابن ابى الحدید، شرح نهجالبلاغه، ج ۱۲، ص ۱۷۸٫
[۲۵]. حاکم نیشابورى، المستدرک على الصحیین، ج ۳، ص ۸۶٫
[۲۶] ر.ک، سکتوارى، محاضره الاوائل، ص ۱۶۸؛ فخر رازى، تفسیر کبیر، ج ۵، ص ۴۷۸٫
[۲۷]. احمد، مسند، ج ۶، ص ۶۲؛ مسلم، صحیح، ج ۷، ص ۱۱۶٫
[۲۸]. علامه امینى، الغدیر،ج ۱۱، ص ۷۶٫
[۲۹]. همان، ص ۹۵٫
[۳۰]. همان، ص ۷۸٫
[۳۱]. علامه امینى در کتاب وزین و گرانسنگ الغدیر، ج ۱۱، صفحات ۱۰۳ – ۱۹۵ و صفحات دیگر به صورت مستند، از غلو درباره اصحاب، بزرگان و خلفاى اهلسنّت نقل کرده و حدود یکصد صفحه از غلو درباره زید بن حارثه، خالد بن ولید، سعد ابن ابى وقاص، ابوحنیفه، احمد بن حنبل، مالک، غزالى و عبدالقادر جرجانى نقل مىکند که در بعضى از آنها نسبت مستجاب الدعوه بودن، زنده کردن مردگان، تکلم با مردگان و… را به آنان داده شده است.
[۳۲]. مذاهب ابتدعتها السیاسه فى الاسلام.
[۳۳]. حسنبن موسى نوبختى، فرق الشیعه، ص ۶۲؛ المقالات و الفِرق، ص ۶۹٫
[۳۴]. واقدى، پیشین، صص ۳۲۲ و ۳۲۳، همین موضوع را ابناثیر در کتاب الکامل خود با اندک تفاوتى بیان کرده است.
[۳۵]. آل عمران/۱۴۴٫
[۳۶]. ؟؟؟
[۳۷]. سیّد مرتضى عسگرى، پیشین، صص ۹۸ – ۹۹؛ طبرى، تاریخ طبرى، ج ۲، ص ۲۳۳٫
[۳۸]. طبرى، پیشین ترجمه، ج ۴، ص ۱۳۲۷، همان، پیشین (عربى)، ج ۲، ص ۲۳۳٫
[۳۹]. صحیح بخارى، ج ۴ ص ۹۴؛ مسلم، صحیح مسلم، ج ۴، ص ۱۷۹۲٫
منبع: کتاب غلو از دیدگاه تشیع؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید


















هیچ نظری وجود ندارد