«هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب والشهاده هو الرحمنالرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المومنالمهیمن العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون هو اللهالخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السماواتوالارض وهو العزیز الحکیم» (1).او خدایی است که معبودی جز او نیست، حاکم و مالک اصلی اوست،از هر عیب منزه است، به کسی ستم نمیکند، منیتبخش است، مراقبهمه چیز است، قدرتمندی شکست ناپذیر که با اراده نافذ خود هرامری را اصلاح میکند، و شایسته عظمت است; خداوند منزه است از آنچه شریک برای او قرار میدهند!او خداوندی استخالق، آفرینندهای بیسابقه، و صورتگری(بینظیر) برای او نامهای نیک است; آن چه در آسمانها و زمین است، تسبیح او میگویند; و او عزیز و حکیم است!!حدیث قرب نوافلنکتهای که در این جا باید در پرانتز ذکر شود این است که یکقرب فرایضی است (که در خلال آن خطبهای که درباره خطبه هفتم استآمده) که انسان با آنها به جایی میرسد که لسان حق میشود ، روایاتی هم هست که مرحوم صدوق در «توحید» از حضرت امیر و امثال ذلک نقل کرده است که «انا ید الله انا جنب الله» آنمقام ، بالاتر از این مقامی است که ما فعلا در قرب نوافل بحث میکنیم که حق سبحانه تعالی در مقام فعل، مجاری ادراکی و تحریکیولی بشود. این آغاز ولایت است آن قرب فرایض که در همین روایاتبه عنوان مقام برتر یاد شده است آن است که این عبد صالح سالک،لسان الله و سخنگوی خدا باشد، اما الان سخن در این است که سخنگوخود عبد استبه لسان الله، این قرب نوافل است که با آن قرب فرایض خیلی فرق دارد.قرب نوافل را به عنوان حدیث قدسی در جوامع روایی نقل میکنند و در بیشتر جوامع روایی ما از کافی تا وسائل هست و در نوعجوامع روایی اهل سنت هم هست، طریقش متعدد است بعضی از طریق آنصحیح است و برخی موثق و امثال آن. مرحوم صاحب وسائل الشیعه رضوان الله علیه این را در جلد سوم وسائل در کتاب صلوه باب17 از ابواب «اعداد الفرایض و نوافلها» ذکر میکند از مرحوم کلینی هم نقل میکند. روایتششم این باب است که ابان ابن تغلباز امام باقر علیه السلام نقل میکند که:«فی حدیث» ان الله جل جلاله قال: ما یقرب الی عبد من عبادیبشیء احب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافله حتی احبه»عبد من به وسیله فرایض به من نزدیک میشود. قرب فرایض را اصطلاحا بالاتر از قرب نوافل میدانند، زیرا از قرب فرایض کاری ساخته است که از قرب نوافل ساخته نیست. بعد از این که در صدر مساله قرب فرایض را ذکر فرمود آن گاه فرموده: «و انه لیتقرب الی بالنافله» هر عبادتی را که زاید بر واجب باشد میگویند نافله چون نفل یعنی زاید، انفال را هم به همین علت انفالگفتهاند و در باره نوه حضرت ابراهیم و دیگران فرمود که: ما بهاو یعقوب دادیم و یعقوب نافله او از ما فرزند خواست ما گذشتهاز این که به او فرزند دادیم نوه هم دادیم نوه نافله است نوهاز ما نخواست و یعقوب نافله یعنی زاید بر فرض. «حتی احبه» تا من بشوم «محب» و او بشود «محبوب» یعنی این بنده بشود محبوبو حق سبحانه تعالی بشود محب. «فاذا احببته» اگر من محب اوشدم و او محبوب من شد «کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها ان دعانی اجبته و ان سالنی اعطیته» .اگر انسانی محبوب خدا شد به جایی میرسد که خدا زبان او میشود. در مقابل ، کسانی که شیطان را اطاعت کردند به درکات سقوطمیکنند، امیرمومنان علی(ع)در خطبه هفتم نهج البلاغه وضع آنان را این گونه توصیف میفرماید: «اتخذوا الشیطان لامرهم ملاکا واتخذهم له اشراکا فباض و فرخ فی صدورهم و دب و درج فیحجورهم…»عدهای به سوی درکات سقوط میکنند، چون انسان خوابیدهای هستندکه شیطان اول وارد اطراف دل آنان میشود میبیند که هنوز خواباند ، قدری جستجو میکند که در دل را پیدا کند میبیند خواباند در را پیدا میکند باز میکند وارد در دل میشود ، میبیند هنوز خواب اند ، وقتی که جای امنی دید کم کم آشیانه میزند و تخمگذاری میکند و جوجه پرورانی میکند و دفعتا کل دل و قلب را تصاحب میکند و در آن جا تخم میگذاری و آشیانه میکند، وقتی کهاین محدوده را گرفت از این به بعد مالک میشود «نطق بالسنتهم نظر باعینهم» از آن به بعد هر چه این شخص میگوید کلام شیطاناست و هرچه این شخص میشنود و میبیند شنیدن و دیدن شیطان است، شیطان با چشم او میبیند و با گوش او میشنود.قرآن در باره عدهای فرمود: «ان الذین اتقوا اذامسهم طائف منالشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون» (2) آنها که متقی و پرهیزکارند مواظب حرم دل اند، لذا تا بیگانهای به لباس آشنا درآید و بخواهد احرام ببندد و طواف کند، فورا او را از حرم بیرون میکند: «ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان» شیطان تا بخواهد به دور کعبه دل طواف کند انسان متقی فورا میفهمد و با استعاذه او را بیرون میکند: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم»با همین ذکر او را رجم میکند: «تذکروا فاذاهم مبصرون» . اگر بیدار و بینا نباشند شیطان میآید این محدوده را میگیرد از آنبعد شیطان است که به زبان او حرف میزند.پس همان طوری که در درکات این طور داریم که در نهج البلاغه توصیف شده و در واقع در مقام سخط و غضب خدا و فعل اضلالی اوست، در درجات هم داریم که مومن به جایی میرسد که خدای سبحان چشم وگوش و زبان او میشود. همه اینها در محور فعل است. اگر عبدی محبوب حق شد با فرایض و نوافل و خدای سبحان زبان او شد این لسان الله است که میگوید: «اناالمحیی انا الممیت انا الحق اناکذا انا کذا» ، نه زید، زید نیست زید زید است یاکل و یمشی فیالاسواق آن که حرف میزند و میشنود زید نیست، فرمود همه کارهای ادراکی و تحریکی او را من به عهده میگیرم «کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به» .(در بعضی از نسخهها چون «بصر» مونث است «بصره التی یبصربها» هم ضبط شده است)خوب عبد صالح سالک به اینجا میرسد اگر به اینجا رسید گویندهخدا است، این مقام مقام فعل است ، همین حقی است که «کذلک یضربالله الحق و الباطل» نه آن حقی که «ذلک به ان الله هوالحق» آنحق جا برای احدی نمیگذارد اگر اشتراک لفظی حق حل بشود اگر صفتذات از صفت فعل جدا بشود آن گاه معلوم میشود که چه کسی این حرفرا میزند گوینده این زید است «به ما انه یاکل و یمشی فی الاسواق»یا «به ما انه عبد صالح محبوب لله سبحانه و تعالی و صار فعلالله فعله و سمع الله سمعه و لسان الله لسانه» . اگر در جملهها و یا اشعار عرفا از جمله در غزلی از امام خمینی مطلبی میبینیم باید با توجه به نکتههایی که در فوق گفتیم آنهارا بفهمیم و تفسیر کنیم. در مورد امام خمینی رضوان الله علیهاین نکته را باید بگویم که ما بعد از معصومین علیهم السلامهیچ کس را به عظمت ایشان نمیشناسیم. البته درباره معصومانعلیهم السلام باید به این نکته توجه داشت که آنان در سطح واقعی کاملا متفاوت با دیگران هستند در این مورد تعبیر بسیار لطیفی مرحوم صاحب جواهر دارد و میفرماید: معصومان(ع) وزرای دستگاه خلقت اند، وزرای دستگاه خلقت را با رعیت نمیسنجند،نمیتوان گفت مثلا امام خمینی رضوان الله علیه ده درجه دارد و امام رضا سلام الله علیه یک میلیارد. اصلا قابل قیاسنیستند، چون در دو وادیاند، شما در مسائل هندسه هرگز نقطه رابا خط نمیسنجید خط را با سطح نمیسنجید، سطح را با حجم نمیسنجید، ممکن است دو خط را با هم بسنجید و بگویید این خط یکمتری است آن خط هزار متری اما هیچ گاه نقطه را با خط نمیسنجید.در این مورد هم این گونه است که غیر معصوم را با معصوم نمیتوان سنجید اینها دو حساب دارند. همه این بزرگان هم که به جایی رسیدهاند از برکات معصومین است. از غیر معصومین علیهم السلامکه بگذریم در سراسر ایران این همه امام زادههایی که هست، درنوع این مزارها میخوانیم: «اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیتالزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و جاهدت فی الله حقجهاده» درباره سایر امامزادهها ما شنیدهایم و با جان ودل قبولداریم ومی خوانیم، اما در باره امام خمینی دیدهایم و با جان و دل میخوانیم: «اشهد انک قد اقمت الصلوه و آتیت الزکاه و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر و اطعت الله و رسوله و جاهدت فیالله حق جهاده حتی اتاک الیقین» چه طور درباره این همه امامزادهها این جملهها را میتوان گفت اما در باره امام خمینی، کهسلاله پیغمبر است و عمری را از اول تا آخر برای همین دینگذرانده نتوانیم بگوییم؟امام زادهها به برکت ائمه علیهم السلام به جایی رسیدهاند.پس اگر مرزها مشخص بشود به تعبیر مرحوم صاحب جواهر ما وزرا را با رعایا یک جا حساب نکنیم و مرز رعیت را از وزرای دستگاه الهیجدا بکنیم هیچ مشکلی پیش نمیآید، اگر مرز صفت ذات را از صفتفعل و مرز ذات و صفات ذات را از مرز فعل جدا بکنیم و فعل راممکن بدانیم معذوری پیش نمیآید.دیدگاه شیخ بهائی و علامه مجلسی:این حدیث از آن احادیث متقنی است که مرحوم شیخ بهایی و اساسا نوع حکمای ما در این زمینه یا رساله مستقلی نوشتهاند یا در عنوان کتابشان از این حدیث سخنی به میان آورده و شرح کردهاند.مرحوم مجلسی رضوان الله علیه در کتاب «مرآت العقول»چندین وجه برای این حدیث ذکر میکند: اول این که میفرماید اینحدیث صحیح است، و در این باره از مرحوم شیخ بهایی نقل میکند ومیفرماید: قال شیخ البهایی بردالله مضجعه «هذالحدیث صحیحالسند و هو من الاحادیث المشهوره بین الخاصه و العامه و قد رووه فی صحاحهم بادنی تغییر» یعنی این روایت از روایات معتبره وصحیحهای است که فریقین نقل کردهاند چون مربوط به معراج است.روایتهای معراجی یک سبک و طعم دیگری دارد هکذا.امام باقر(ع)میفرماید در معراج به نبی گرامی اسلام(ص)گفته شده است:«ان الله تعالی قال من عادی لی ولیا فقد اذنته بالحرب و مایتقرب الی عبدی بشیء احب الی مماافترضت علیه» . این میشود قرب فرایض و بالاتر از قرب نوافل است که فعلا در قرب فرایض بحث نیست.«و ما یزال عبدی یتقرب الی بالنوافل حتی احبه فاذا احببتهکنتسمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصره به و یده التی یبطشبها و رجله التی یمشی بها» همه شئون این را فعل حق اداره میکند و جودا و صفا و فعلا فعل حق است «ان سالنی لاعطیته و اناستعاذنی لاعیذنه»این حدیثیک ذیل هم دارد که خدا میفرماید: من در قبض روح هیچ کسی مردد نشدم به آن اندازهای که در قبض روح مومن مرددم، او نمیخواهد بیاید، من میخواهم ببرم او میخواهد بماند که بیشتر عبادت کند ، بیشتر مشکلات را تحمل کند، اما من میخواهم او را بهسوی خود ببرم. این تردید از آن مقام فعل است و گرنه برای مقامذات اقدس اله که جا برای تردد نیست، این ذیل هم که مسئله تردد هست نوعا حکما یا رساله جدا در این زمینه نوشتهاند یا درکتابها بحث جداگانهای در این زمینه کردهاند این سخن مرحوم شیخ بهایی است.مرحوم مجلسی رضوان الله علیه چندین مطلب و وصف میآورد و بسیاری از کلمات بزرگان را ذکر میکنند تا به این جا میرسند میفرمایند: حتی بعضی از عرفا نقل میکنند حرف بعضی را میپذیرند، بعضی را نمیپذیرند و ایشان برای مطالب خود مقدمهای آورده که درآن میفرمایند: بعضی از صوفیه و اتجادیه و حلولیه و ملاحده تمسککردهاند که اینها از باطن عبادات با خبر نیستند عقل همه عقول، استحاله اتحاد، استحاله حلول، استحاله فرورفتگی مع الممازجه را منع میکند، این همان است که خود حکما فرمودند قلندران و صوفیانی که از دور دستی بر مسائل عقلی دارند بین مقام ذات وصفت ذات از یک طرف و مقام فعل از طرف سوم فرق نگذاشتهاند. آنگاه وجوهی ذکر میکند و اولین وجهی که ذکر میکند از مرحوم شیخبهایی است منتهی مقداری نسبت به مرحوم شیخ بهایی کم لطفی میکندو میفرماید: این عظمتی که مرحوم شیخ بهایی در باره این سلسلهحرفها دارد صدر حرفهای او معاذالله مداهنه است: «الاول ماذکره شیخ البهایی قدس سره و ان داهن فی اول کلامه» . یعنی شیخ بهایی در اول حرفش ملاهنه کرده است. مرحوم مجلسی به خودشاجازه میدهد که به شیخ بهایی اسناد مداهنه بدهد اما ما که بعداز معصومین چشم امیدمان به امثال شیخ بهایی است دیگر به واقعبرایمان مقدور نیست که بگوییم شیخ بهایی ملاحظه کاری و مداهنهکاری کرده است. آن حرفی که مرحوم شیخ بهایی دارد و مرحوم مجلسی میفرماید مداهنه است این است که فرمود:«قال لاصحاب العقول فی هذاالمقام کلماه سنیه و اشارات سریه و تلویحات ذوقیه تعطر مشامالارواح» یعنی صاحب دلان در شرح اینحدیث، حرفهایی روح پرور دارند که شامه انسان را معطر میکند. وتحیی رمیم الاشباح لا یهتدی الی معناها و لا یطلع علی مغزاها الامن اتعب بدنه فی الریاضیات و عنی نفسه بالمجاهدات حتی ذاقمشربهم و عرف مطلبهم و اما من لم یفهم تلک الرموز و لم یهتدالی هاتیک الکنوز لعکوفه علی الحظوظ الدینیه و انهما له فیاللذات البدنیه فهو عند سماع تلک الکلمات علی خطر عظیم منالترددی فی غیاهب الالحاد و الوقوع فی مهاوی الحلول والاتحاد،تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا و نحن نتکلم به ما یسهل تناوله علیالافهام.مرحوم مجلسی رضوان الله علیه همان شعرهایی هم که در بعضی از کتابها هست از مرحوم شیخ بهایی نقل میکند که:جنونی فیک لا یخفی و ناری منک لا تخبو فانت السمع والابصار و الارکان و القلباین شعرها را مرحوم شیخ بهایی نقل میکند مرحوم مجلسی وجه دومو سوم و چهارم هم نقل میکند تا میرسد به پنجم و میفرماید: بحثپنجم آن است که برای من در بعضی از مقامات ظاهر شده است کهانسان اگر به وسیله نوافل متقرب بشود دارای سمع و بصر میشود دیگران صم بکم عمی هستند، اما اینها دارای چشم و گوش و دهن اند، عدهای دهن بستهاند عدهای چشم بستهاند: «صم بکم عمی فهملایعقلون» اما اینها دارای چشم و گوش میشوند و اسرار را میفهمند. این حرف، حرف خوبی است، اما حدیث میگوید خدا میفرماید: من چشم او میشوم اینها فاصلهشان خیلی است. مطلب، مطلب لطیفی است که مرحوم مجلس میفرمایند اما معنای این کهعدهای دارای چشم و گوش اند و دستهای چشم و گوش ندارند چشم دلعدهای باز میشود ، اما این غیر از آن است که خدا فرمود: من چشم وگوش عدهای هستم.مرحوم مجلسی در وجه ششم میفرماید: «ما هو ارفع و اوقع و احلی و ادق و الطف و اخفی مما مضی» این وجه ششم رفیعتر، دلانگیزتر، زیباتر، شیرینتر، دقیقتر، لطیفتر، و از گذشتهها پنهانتر است، و آن این که: وقتی عارف از همه شهوات خود خالیشد ، چیزی نخواست، آن گاه ذات اقدس الله کارگردان او میشود. خوباین همان مقام فعل است، وقتی انسان به مقام تسلیم رسید یعنی واقعا چیزی نخواست آن وقت همه کارهای او را خدا اداره میکند.وقتی انسان خود ساکت نشد و پیشنهادی نداد نه تنها به مقام رضا رسید که بگوید «پسندم آن چه را جانان پسندد» این هنوز نیمهراه است به مقام تسلیم برسد، مقام رضا آن است که هر چه خدا کرد من میپسندم پس من هستم، پسندی هم هست هنوز در راه است اما اگر بگوید به این که: «ترکت الخلق طرا فی هواکا» این شعرها را بعد از حضرت سیدالشهداء سلام الله علیه گفتهاند مرحوم سید حیدر آملی(که یکی از عارفان نامدار شیعه است که مکرر در مکرر میگوید فقط یک فرقه اهل نجات اند و آن شیعه اثنی عشریه است، او در سراسر آثارش از تشیع و این که نجات فقط برای این فرقه استنام میبرد) ایشان میگوید که این شعر را دیگران گفتهاند بعد البته به سیدالشهدا سلام الله علیه نسبت داده شد، این که تا انسان به جایی نرسد که بگوید: «ترکت الخلق طرا» دیگر نمیتواند بگوید: «فی هواکا» از آن به بعد دیگر مقام تسلیماست، مقام تسلیم که رسید میبیند که دیگری دارد او را اداره میکند این هم که مرحوم مجلسی میفرماید لطیفتر از گذشته است، همین است، اگر کسی به جایی برسد که «وفوض جمیع اموره الیه وسلم و رضی به کل ما قضی ربه علیه یسیر الرب سبحان تعالی متصرفافی عقله و قلبه و قواه و یدبر اموره علی ما یحبه و یرضاه فیریدالاشیاء بمشیته مولاه کما قال سبحانه مخاطبا لهم: «و ما تشاوونالا ان یشاءالله»بعد ایشان قلب المومن بین اصبعین را به عنوان یک روایت نقل میکند و میفرماید: خدا در جوارح او هم اثر میگذارد چه در مسالهدفع نظیر «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» چه در مساله جذب ، نظیر «ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله یدالله فوقایدیهم» فلذلک صارت طاعتهم طاعهالله و معصیتهم معصیه الله همهرا میبینید در همین مدار و محور فعل اند. بعد میفرماید: «وقریب منه ما ذکره الحکماء»بعد حرف صاحب شجره الهیه را نقل کرده و میفرماید: آن چه کهما گفتیم انسب و اوفق است.نظر شریف مرحوم مجلسی این است که بعضی از این حرفها با ظواهر روایات موافق نیست در حالی که وقتی این حرفها مشخص شد با ظواهر آنها موافق است. بعد حرف مرحوم خواجه نصیر را نقل میکند. خواجهدر فصل نوزدهم از نمط نهم «اشارات» که مقامات العارفین استهمین بیان را دارد که انسان اگر از خود منقطع شد به جاییمیرسد که: «فصار الحق حینئذ بصره الذی یبصر به و سمعه الذییسمع و قدرته التی بها یفعل» منتهی خواجه به تبعیت از مرحومبوعلی، عرفان را برهانی کردند. آنها اولا: مساله زهد و عبادت را جزء درجات اولیه سیر و سلوک دانستهاند و فرمودند: کسی که بهدنبال «جنات تجری من تحت الانهار» میگردد او فقط به «جنات تجری من تحت الانهار» میرسد این فقط تا «ان المتقین فی جنات ونهر» میرسد همین، اما در «عند ملیک مقتدر» راه ندارد. عارف، هم زاهد است هم عابد، برای این که از «ان المتقین فی جنات ونهر» بگذرد و به «عند ملیک مقتدر» برسد، اگر کسی به مرحلهاول رسید دومی را ندارد اما کسی به مقام دوم رسید یقینا اولیرا هم دارد، لذا دیگر و او نیاورد، یعنی نفرمود: «ان المتقینفی جنات و نهر و عند ملیک المقتدر» بلکه فرمود: «ان المتقین فی جنات و نهر عند ملیک المقتدر» ، اینها تو در توی هم اندمحیط و محاط اند اندرون و بیرون اند، این بیرونی از آن متقینیاست که بالاخره در حد زهد و عبادت زندگی کردهاند آنهایی کهوارستهتر از متقیان زاهدانه و عابدانه بودهاند هم اندرون رادارند هم بیرون را.این سخنان مرحوم خواجه در فصل نوزدهم از نمط نهم مقاماتالعارفین و اشارات و تنبیهات است که مرحوم مجلسی رضوان اللهعلیه نقل میکند، بعد حرفهای بعضی از محققین را هم ذکر میکندو مساله را ختم میکنند که جمعا البته یک کتاب خوبی است. نوعنقل قولهایی که مرحوم مجلسی با نام «بعض المحققین» دارند،منظور صدر المتالهین یا شاگردان ایشان است.آن وقت مشخص میشود که مرز انسان با فرشتهها تا کجاست و چه چیزی است و حق هم بر چند معنا اطلاق میشود: هم دین خدا حق استهم وحی خدا حق است و هم ذات اقدس اله حق است. آن وقت این هویتاز آن ذات حکایت میکند که «هو» الله هم اسم ذات است عالمالغیب والشهاده صفت ذات است که اینجاها منطقه ممنوعه است واحدی راه ندارد، از آن به بعد «الملک بودن» السلام، المومنالمهیمن العزیز الجبار المتکبر» بودن. این چنین است که خداجبار است در دعای جوشن کبیر هم میخوانیم «یا جابر العظمالکثیر» و مانند آن یعنی خدا هر شکستهای را جبران میکند یککسی خیال میکند دست کسی استخوان دست یک کسی که شکست آن شکستهبند بسته است در حالی که شکسته بند آن استخوانهایی که متصلبوده و الان جدا شده کنار هم جمع کرده نه این که وصل کرده، آنکه جوشکاری و لحیم کاری میکند این دو تا را یکی میکند آن رامیگویند «جابر عظم کثیر» .آن کسی که هر نقص را جبران میکند ذات اقدس اله است، جبروت هم که میگویند به این مناسبت است، ذاتاقدس اله جبار به این معناست.والحمدلله رب العالمین.پینوشتها:1-حشر (59) آیه 24 – 232-اعراف (7) آیه 321منبع: ماهنامه پاسدار اسلام شماره 20

















هیچ نظری وجود ندارد