آنگونه که از عنوان پیداست در این گزینه بحث در مفهوم کلامی و اعتقادی وصیت ـ که مربوط به اوصیای پیامبران است، ـ میباشد که در اینباره، بنا بر شواهد موجود در منابع اهلسنت آنان اصل مسئله تعیین وصی و وصایت را در پیامبران سابق به عنوان یک مسئله مسلم میپذیرند که طبق فرمان خداوند همه آنان اوصیای خود را برای مردم معرفی کرده بودند و روایات در این زمینه با استناد به منابع اهلسنت ـ که در آن روایات نام اوصیای پیامبران پیشین نیز با صراحت نقل شده بودند ـ نگارش یافت؛ اما نکته قابل توجه در اندیشه اهلسنت این است که آنان اجرای این سنت الاهی را تعیین وصی) به وسیلهی پیامبر گرامی اسلام منکر شده و بر این نظرند که آن حضرت برای خود وصی انتخاب نکردند که پیش از همه ضرورت دارد به شواهدی از تصریحات دانشمندان اهلسنت در این زمینه اشاره گردد.
با نگاهی به منابع اهلسنت پیداست که در برخی از آنان به گونه مطلق و بدون قید آمده است:
لم یوصی رسول الله؛[۱])
رسول خدا وصیت نکرده بود.
و در برخی منابع قیدی به آن اضافه کرده؛ مینگارد:
لم یوصی بالخلافه لعلی[۲])
شوکانی در نقل انکار وصیت رسول خدا مینگارد: اگر گفته شود که وصیت امر واجب است، پس چرا رسول خدا آن را ترک کرد؟ میگوییم مراد از اینکه رسول خدا وصیت نکرد تنها نفی وصیت در امر خلافت است و الا آن حضرت در امور دیگری وصیت انجام داده بود.[۳])
و از ابن ابی اوفی نقل شده است که پیامبر وصیت نکرد مگر طبق عمل به کتاب الله.[۴])
برخی در توجیه وصیت نکردن پیامبر میگوید: قرآن امر به وصیت کرده است، پس چگونه پیامبر وصیت را ترک کرد؟ جواب این است که شاید این وصیت نکردن در اموال بوده؛ زیرا آن حضرت مالی از خود باقی نگذاشته بود.[۵])
عبدالرزاق مینگارد:
توفی رسول الله فما اوصی و اوصی ابوبکر فان اوصی حسن و ان لم یوصی فلا باس؛[۶])
رسول خدا از دنیا رفت و وصیت نکرد و ابوبکر وصیت کرد پس اگر وصیت انجام شود نیکوست و اگر نشود باک ندارد.
از تحلیل این گفتار پیداست که کار ابوبکر نیکو بوده و کار رسول خدا غیر نیکو ولی جایز بوده است!
سرخسی مینگارد: مردم سؤال میکنند که آیا رسول خدا هنگام رحلت خود وصیت انجام داد یا نه؟
والصحیح عندنا انه لم یوصی الی احد بشیئ؛[۷])
صحیح نزد ما اهل سنت) این است که آن حضرت برای هیچ کس و نسبت به هیچ چیزی وصیت نکرد.
دلیل انکار وصیت پیامبر نزد اهل سنت
در گفتار آن دسته از دانشمندان اهلسنت که وصیت رسول خدا را انکار کردهاند این نکته روشن است که میخواهند با این ادعا، داستان تعیین وصایت امام علی را که در روایات فراوان مطرح شده است از بین ببرند. بر این اساس است که آنان در ادلهای که برای انکار وصیت رسول خدا نقل کردهاند بیشترین تکیهگاه راهبردی را بر محور رضایت علی، روایت عایشه و گفتار عمر دارند که جهت رعایت انصاف به این ادله به طور جداگانه اشاره میشود:
با توجه به اینکه اندیشه انکار وصیت به وسیلهی دانشمندان اهلسنت در برابر ادعای شیعه مبنی بر ادعای وصایت علی قرار گرفته است، یکی از ادلهای که اهلسنت بر انکار وصیت پیامبر ذکر کردهاند این است که خود علی پس از استقرار یافتن خلافت ابوبکر هیچگاه اعتراض نکرد و حال آنکه اگر پیامبر خلافت را برای ایشان وصیت کرده بود، ایشان باید ادعا میکرد.
شوکانی در این زمینه مینگارد:
کانت الشیعه قد وضعوا احادیث فی ان النبی اوصی بالخلافه لعلی فرد ذالک جماعه من الصحابه و من بعدهم و… من ذالک ان علیا لم یدع ذالک لنفسه و لا بعدان ولی الخلافه و لا ذکره لاحدمن الصحابه یوم السقیفه؛[۸])
شیعیان احادیثی را ساختهاند در اینکه رسول خدا خلافت را برای علی وصیت کرده بود و این ادعا را جماعتی از اصحاب و تابعین رد کرده و دلیل دیگر بر نادرستی این ادعا اینکه هیچگاه خود علی در موقعیتهایی مانند بعد از رسیدن به خلافت و نه پیش از آن در روز سقیفه ادعا نکرد که پیامبر خلافت را برای من وصیت کرده بود.
همچنین ابن حجر میگوید: «حدیث وصی بودن علی در نزد ما صحیح نیست و دلیل ما بر این ادعا این است که خود علی هیچگاه ادعا نکرد که رسول خدا او را وصی قرار داده بود و کسانی که ادعای وصیت علی را دارند در حقیقت علی را کوچک میکنند، زیرا اگر او واقعا وصی بود چگونه با آن شجاعت و سخت گیری که در راه دین داشت از حق خود چشم میپوشید.[۹]) بیهقی نیز تصریح نموده است که خود علی هیچگونه روایت از رسول خدا درباره وصی بودن خود که دلالت بر خلافت او کند، نقل نکرده است.[۱۰])
در برخی منابع اهلسنت آمده است: اینکه شیعه ادعا میکند که پیامبر در امر خلافت علی را وصی خود قرار داد، با سیره علی در برابر خلفا نمیسازد؛ زیرا بعد از دستیابی ابوبکر به خلافت، علی با او بیعت کرد و هیچگاه ادعا نکرد که رسول خدا خلافت را به من وصیت کرده بود.[۱۱])
بنابراین، رضایت دادن علی به خلافت دیگران یکی از راهبردهای دفاعی دانشمندان اهلسنت برای مشروع جلوه دادن خلفای مورد نظرشان در برابر خلافت علی میباشد.
با نگاهی تحلیلی بر ادعای پیشین اهلسنت مبنی بر این که علی وصایت را برای خودش ادعا نکرد و تطبیق این ادعا با واقعیتهای مسلم تاریخی از سیره رفتاری امیرالمؤمنین و نیز بخشهایی از گفتار آن حضرت، که در منابع تاریخی و حدیثی اهلسنت ثبت شده است، میتوان بر بی اساس بودن این ادعا دست یافت؛ زیرا مورخان و محدثان اهلسنت موارد فراوان از کردار مخالفت جویانه امیرالمؤمنین در برابر حاکمان عصرش و نیز محدثان، سخنان دردمندانه و معترضانه فراوانی را از آن حضرت، درباره وصیت پیامبر نسبت به خلافت ایشان نقل کردهاند که اگر با دید منصفانه به آن نگریسته شود هر یک رهیافت نیکو و اطمینان آوری است بر اینکه علی هیچگاه از حق غصب شده خود چشم پوشی نکرده بود، بلکه طبق مصلحت آن روزگار راه کارهایی را برای بیان حق خود و اتمام حجت برای دیگران انتخاب کرده بود که نسبت به اصل اسلام ضربهای وارد نگردد. بسیاری از مورخان و محدثان اهلسنت نگاشتهاند که در همان روز نخست خلافت ابوبکر، علی و یاران و خاندانش در یک اقدام مخالفت جویانه، در خانه امیرالمؤمنین که زهرا، تنها یادگار پیامبر نیز در آن خانه بود، جمع شدند و در حالیکه دیگران با ابوبکر از روی اجبار بیعت میکردند، علی و یارنش از بیعت با خلیفه سر باز زدند.[۱۲])
احمد بن حنبل در اینباره مینگارد: «پس از دستیابی ابوبکر به خلافت، علی و زبیر و عدهای که همراه آنان بودند برای اعتراض به خلافت ابوبکر، در خانه فاطمه جمع شدند.»[۱۳]) و پس از آن هم دستگاه حکومت بارها بر علی فشار آورد که با خلیفه بیعت کند اما او تا همسرش زهرا زنده بود بیعت نکرد.[۱۴]) و همچنین از اقدام دیگر آن حضرت در برابر خلیفه وقت میتوان به حضور شبانه آن حضرت در خانه انصار، در حالیکه زهرا نیز در کنارش بود، نام برد.[۱۵])
در رفتارشناسی امیرالمؤمنین با خلفا پیداست که ایشان مسیری را انتخاب کرده بود که سعی میکرد این ابراز مخالفتها به ستیزههای نظامی و جنگی کشیده نشود.
در کنار این ابراز مخالفتهای عملی، آن حضرت هیچگاه دست از فعالیتهای گفتاری نیز برنداشتند بلکه هر جا موقعیت ایجاب میکرد از وصی بودن خود سخن به میان آوردند و سعی میکرد نامشروع بودن حاکمیت دیگران را روشن کنند که در این زمینه میتوان به احادیث فراوان از آن حضرت دست یافت که از جمله آنان حدیث یوم الدار است که علی این جریان را از رسول خدا نقل کرده است که آن حضرت فرمود: هذا اخی و وصیی؛[۱۶]) این علی) برادر و وصی من است و نیز آن حضرت بعد از دست یابی به خلافت فرمود:
«لا یقاس بال محمد من هذه الامه احد… و هم اساس الدین و عماد الیقین الیهم یفئی الغالی و بهم یلحق التالی و لهم خصایص حق الولایه و فیهم الوصیه و الوراثه الآن اذ رجع الحق الی اهله و نقل الی منتقله»؛[۱۷])
کسی را با خاندان رسالت نمیشود مقایسه کرد. آنان عترت پیامبر) اساس دین و ستونهای استوار یقین میباشند شتاب کننده باید به آنان بازگردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندد زیرا ویژگیهای حق ولایت به آنان اختصاص دارد. وصیت پیامبر نسبت به خلافت و میراث رسالت به آنان تعلق دارد. هم اکنون حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهی که از آن دورمانده بود بازگردانده شد.
هم چنین در خطبه دیگر فرمود:
«و خلف فیکم ما خلفت الانبیا فی اممها اذلم یترکوهم هملا بغیر طریق واضح و لا علم قائم»؛[۱۸])
رسول گرامی اسلام در میان شما مردم جانشینانی برگزید که تمام پیامبران گذشته برای امتهای خود برگزیدند زیرا آنان هرگز انسانها را سرگردان رها نکردند و بدون معرفی راهی روشن و نشانههای استوار از میان مردم نرفتند.
همچنین به نقل خوارزمی آن حضرت فرمود:
«معاشر الناس انا اخو رسول الله و وصیه و وارث علمه خصنی و حبانی بوصیته و اختارنی من بینهم»؛[۱۹])
ای مردم من برادر رسول خدا و وصی او و وارث دانش او هستم پیامبر مرا از میان اصحابش برگزید و به جانشینی خود اختصاص داد.
بنابراین ادعای این مطلب که علی ادعایی بر خلافت و وصیت از جانب رسول خدا برای خودش نداشت، ادعایی بی اساس و به دور از واقعیتهای تاریخی است که در بسیاری از منابع اهلسنت آمده است و همچنین آن حضرت در روز تشکیل شورای سفارشی عمر، رو به اصحاب شورا کرد و با آنان چنین احتجاج کرد:
انا شدکم الله هل تعلمون ان لرسول الله وصیا غیری؛[۲۰])
شما را به خدا سوگند میدهم آیا غیر از من وصی برای رسول خدا سراغ دارید؟
در منابع حدیثی و تاریخی اهل سنت، با استناد به شخصی به نام اسود بن یزید نقل شده است:
ذکروا عند عایشه ان علیا کان وصیا فقالت متی اوصی الیه فقد کنت مستندته الی صدری فما شعرت انّه قدمات فمتی اوصی الیه؛
عدهای نزد عایشه گفتند: علی وصی بود و عایشه در جواب آنان گفت: در کدام زمان وصیت کرد برای او در حالیکه او پیامبر) بر سینه من تکیه داده بود و من نفهمیدم که آن حضرت وفات نموده پس کی برای علی وصیت کرد؟
این روایت در بسیاری از منابع اهلسنت با تفاوتهایی در متن روایت نقل شده است[۲۱]) و این روایت از عمدهترین دلایلی است که علمای اهلسنت برای انکار وصی بودن علی بعد از رسول خدا به آن تمسک کردهاند.
شوکانی در این زمینه مینگارد: «شیعه ادعا دارد که رسول خدا علی را وصی خود قرار داده بود و این ادعا را ـ روایتی که عایشه گفت رسول خدا چنین وصیت نکرده بود ـ، رد میکند.»[۲۲])
همچنین ابن حجر میگوید: «این ادعای شیعه که رسول خدا برای علی وصیت کرده بوده دفع میشود با حدیث عایشه که وصیت را انکار کرده است.»[۲۳])
یکی دیگر از ادله اهلسنت برای انکار وصیت رسول خدا و وصی قرار دادن علی، بهره جستن از سخن عمر است که در آخرین لحظات عمرش به آن استدلال کرد. همانگونه که در منابع اهلسنت نقل شده است، در آخرین روزهای عمر خلیفه، اطرافیان او درک کرده بودند که او به زودی از دنیا خواهد رفت و از هر طرف رایزنیها و پیشنهادها درباره تعیین خلیفه بعدی به وسیلهی ایشان آغاز شده بود و او در جواب کسی که گفت اگر از دنیا بروی در حالیکه جانشین خود را تعیین نکردی و امت را مانند گله بدون سرپرست رها کنی خدا را چه جواب میگویی؟ او گفت:
ان استخلف فقد استخلف من هو خیر منی ابوبکر و ان اترک فقد ترک من هو خیر منی رسولالله؛[۲۴])
اگر خلیفه را برگزینم همانا ابوبکر که بهتر از من بود برگزید و اگر ترک کنم همانا رسول خدا که بهتر از من بود ترک کرد.
بسیاری از دانشمندان اهلسنت این گفتار عمر را دلیلی گرفتهاند بر اینکه رسول خدا برای زمان بعد از خود وصی تعیین نکرده بود.
نووی میگوید: «هرگاه برای خلیفه نشانههای مرگ پیدا شد برای او جایز است که نسبت به خلیفه بعد از خود وصیت کند و نیز جایز است که وصیت نکند که در اول به ابوبکر اقتدا کرده و در دوم به رسول خدا.»[۲۵])
در برخی منابع با استناد به فرزند عمر اینچنین نقل شده است: «هنگامی که پدرم نام رسول خدا را به میان آورد دانستم که او مانند آن حضرت نسبت به خلیفه بعد از خود وصیت نمیکند.»[۲۶])
و همچنین صالحی شامی با استناد به سخن عمر تصریح کرده است بر اینکه قول عمر یدل علی انه لم یوصی؛[۲۷]) سخن عمر دلالت میکند بر اینکه که رسول خدا وصیت نکرده بود.
ابن خلدون میگوید: اینکه شیعه ادعا میکند که رسول خدا علی را وصی خود قرار داده بود، صحیح نیست؛ زیرا عمر بعد از مجروح شدن خود گفت:
ان اعهد لقد عهد من هو خیر منی یعنی ابابکر و ان اترک فقد ترک من هو خیر منی یعنی النبی لم اعهد؛[۲۸])
اگر وصیت کنم همانا کسی وصیت کرده بود که او از من بهتر بود و اگر ترک کنم همانا کسی ترک نموده بود که او از من بهتر بود یعنی رسول خدا.
با نگاهی تطبیقانه به روایات موجود در منابع اهلسنت درباره وصیت رسول خدا به ناسازگاریها و تضادهایی برمیخوریم که هر کس با دید منصفانه و به دور از اظهارات مغرضانه به آنان نظر افکند، متوجه خواهد شد که در انکار داستان تعیین وصی به وسیلهی رسول خدا برخی عوامل و انگیزههای سیاسی و مذهبی دخالت داشته است؛ زیرا بعضی دانشمندان اهلسنت به خوبی متوجه این مطلب شده بودند که در صورت اثبات وصیت کردن رسول خدا برای وصایت فرد خاصی مانند امیرالمؤمنین، تمام زیربناهای خلافت خلفای مورد نظر آنان که بر اساس گزینش مردم استوار است با نداشتن مشروعیت دینی روبهرو شده و اذهان پرسشگر مردم را با وجود نص بر وصایت از جانب رسول خدا و کنار گذاشتن آنان تنها با گزینش مردمی نمیتوان قانع کرد. بر این اساس زیرکانه وارد شده و از اساس داستان وصیت پیامبر را منکر شدند که مناسب است دو دلیل که در گزینه پیشین نگارش یافت، ارزیابی شوند.
پیش از این نگارش یافت که عمده دلیل دانشمندان اهلسنت مبنی بر انکار وصیت رسول خدا نسبت به وصی قرار دادن علی بن ابی طالب، روایت عایشه بود که در آن از قول او آمده بود که متی اوصی الیه که با این جمله وصیت پیامبر نسبت به وصی قرار دادن علی به شدت انکار شده و مورد استفاده دانشمندان اهلسنت قرار گرفته بود تا مبانی گزینش مردمی را برای انتخاب خلیفه بر آن استوار سازد و این در حالیست که در برابر این نقل برخی روایات دیگر از عایشه نقل شده است که در آن وصیت مالی رسول خدا مورد انکار قرار گرفته است و سخن از وصیت درباره خلافت به میان نیامده است.
در اینباره از عاصم بن زر نقل شده است که از عایشه سؤال شد آیا رسول خدا وصیت کرده بود؟ او در جواب گفت:
ما ترک رسول الله دینارا و لا درهما و لاشاه و لا بعیراً و لا اوصی بشیئ؛[۲۹])
رسول خدا درهم، دینار، گوسفند و شتر باقی نگذاشته و بر هیچ چیزی وصیت نکرد.
مانند این روایت در منابع اهلسنت از ابن ابی الاوفی نیز نقل شده است که رسول خدا از دنیا رفت و وصیت نکرد. راوی با شنیدن این جمله تعجب میکند که چگونه آن حضرت وصیت را ترک نمود؟ او در جواب میگوید: «رسول خدا بر کتاب الله وصیت کرد.»[۳۰])
بر اساس همین روایت عایشه است که در میان فقهای اهل سنت، بحث جدی به وجود آمده است که آیا وصیت واجب است یا نه؟ بسیاری استنباط کردهاند که وصیت واجب نیست. ابن حبان با صراحت مینگارد:
و الدلیل علی انها غیر واجبه ما روی عن عایشه و ابن ابو اوفی؛[۳۱])
قرطبی در این باره مینگارد: مالک، شافعی و توری با توجه به روایت عایشه میگویند وصیت واجب نیست.[۳۲])
اما بسیاری از دانشمندان این روایت را منکر شده و نقل کردهاند که پیامبر وصیت در اموال داشته است. سرانجام اینکه روایت انکار وصیت رسول خدا از عایشه در یک حالت ابهام و تعارض قرار دارد که موردش معین نیست که درباره اموال بوده یا درباره تعیین وصی.[۳۳])
علاوه بر این، در متن روایت انکار وصیت درباره علی از زبان عایشه، آمده بود که رسول خدا در حالی از دنیا رفت که سرش در دامن من بود و بنا به برخی نقلها سرش در سینه من بود.)[۳۴]) در حالیکه درمنابع صحیح اهلسنت نقل شده است که پیامبر در حالی از دنیا رفت که سرش در دامن علی بود.
در سنن نسائی با استناد به ام سلمه نقل شده است که ام سلمه سوگند یاد کرده است که هنگام وفات رسول خدا نزدیکترین فرد به آن حضرت علی بود و پیامبر در آخرین لحظات عمر خود سه مرتبه علی را صدا زد. وقتی علی کنار آن حضرت آمد ما همسران حضرت) فهمیدیم که پیامبر به علی حاجت دارد؛ لذا بیرون رفتیم و تنها علی نزد حضرت باقی ماند و او آخرین کسی بود که از رسول خدا جدا شد.[۳۵])
علامه سبط ابن جوزی درباره برداشتن تعارض میان روایت عایشه و ام سلمه مینگارد: اینکه عایشه گفت مردم گمان میکنند رسول خدا علی را وصی قرار داده بود اشاره می کند به روایت ام سلمه در این زمینه و حال آنکه امسلمه نیز مانند عایشه یکی از همسران رسول خدا بود؛
ثم قول ام سلمه مثبت و قول عایشه نافیی و متی اجمع المثبت و النافی قدم المثبت باجماع الامه؛[۳۶])
گفتار ام سلمه اثبات کننده وصیت و گفتار عایشه نفی کننده وصیت است و به اجماع امت در صورت تعارض مثبت و منفی مثبت مقدم است.
و نیز از ابن عطفان نقل شده است که ابن عباس گفت
توفی رسولالله و الی صدر علی.
بعد راوی گوید عروه فرزند خواهر عایشه) نقل کرده است که عایشه گفت: پیامبر سرش در دامن من بود که از دنیا رفت. ابن عباس دوباره تأکید کرد که آن حضرت سرش در سینه علی بود که از دنیا رفت.[۳۷])
ابن حجر در «فتح الباری» ضمن نقل حدیث نگارش یافته از ابن عباس به حدیث امسلمه نیز اشاره و توجیه کرده است که شاید مراد ام سلمه این بوده که از مردان، علی آخرین فردی بود که با رسول خدا وداع کرده است که در این صورت با حدیث عایشه منافات ندارد.[۳۸])
سرانجام اینکه با این تعارض در نقل و متن روایت عایشه در منابع اهلسنت چگونه میتوان پذیرفت که رسول خدا بدون وصیت از دنیا رفته و نه درباره اموال بعد از خود هیچگونه سفارشی داشته است و نه درباره وصی؟! درحالی که قرآن سفارش کرده است:
کُتِبَ عَلَیْکُمْ اذَا حَضَرَ احَدَکُمُ الْمَوْتُ ان تَرَکَ خَیْرًا الْوَصِیَّهُ[۳۹])
و نیز با آن همه سفارش خود آن حضرت در انجام وصیت.[۴۰])
علاوه بر جواب پیشین که به ناسازگاری در ادعای عایشه اختصاص داشت، اشکال دیگر بر هر دو دلیل یعنی ادعای عایشه و گفتار عمر، مبنی بر وصیت نکردن پیامبر بر وصایت علی، این است که این هر دو دلیل مستند به گفتار رسول خدا نمیباشد، بلکه درایت و برداشتی است که عایشه و عمر به عنوان یک واقعه مهم آن را نقل کردهاند و مطلب مهم که در این بین وجود دارد این است که این دو گفتار معارض است با انبوهی از روایات که در منابع شیعه و سنی درباره تعیین وصی به وسیلهی رسول اکرم نقل شده است که در اینجا با استناد به منابع اهلسنت به برخی از آن روایات اشاره میشود.
از مشهورترین روایات وصیت، روایت یوم الدار است که رسول خدا در ابتدای رسالت خود وصایت علی را نیز مطرح کرده است. بنابر آنچه در منابع نقل شده است هنگامی که آیه
وَانْذِرْ عَشِیرَتَکَ الاقْرَبِینَ؛[۴۱])
«خویشان نزدیک خود را انذار کن، »
به رسول خدا نازل شد، آن حضرت به علی بن ابیطالب دستور میدهد که خویشاوندان نزدیک را دعوت کند و علی با آماده کردن غذا آنان را که چهل نفر بودند دعوت میکند و پس از صرف غذا و نوشیدن شیر، همین که پیامبر میخواهد با آنان سخن بگوید ابولهب لب به اهانت گشوده، آن حضرت را ساحر میخواند و مجلس به هم میخورد. فردای آن روز دوباره علی به امر پیامبر غذا را آماده و آنان را دعوت میکند. این بار پس از صرف غذا رسول خدا دعوت خود را چنین آغاز میکند: ای فرزندان عبدالمطلب! به خدا قسم در میان عرب جوانی را نمیشناسم که چیزی برای قومش آورده باشد بهتر از آنچه من برای شما آوردهام.
«و قد امرنی الله ان ادعو کم الیه فایکم یوازرنی علی هذا لامر علی ان یکون اخی و وصیی و خلیفتی فیکم قال فاحجم القوم عنها جمیعا و قلت انا یا نبی الله اکون وزیرک علیه فاخذ برقبتی و قال هذا اخی و وصیی و خلیفتی فیکم اسمعوا له و اطیعوا»؛[۴۲])
«خدای تعالی به من امر کرده شما را به آنچه آوردهام دعوت کنم. کدامیک از شما مرا دراین کار پشتیبانی میکند تا او برادر، وصی و خلیفه من در میان شما باشد؟ آنان همگی از جواب دادن خودداری ورزیدند. من علی) که از همه کوچکتر بودن گفتم: ای پیامبر خدا من در این کار یاور شما هستم. رسول خدا پشت گردن من را گرفت و فرمود: این برادر من و وصی و خلیفه من در میان شماست سخن او را بشنوید و از او اطاعت کنید.»
همچنین این حدیث با اندک تفاوتهایی در متن در منابع فراوان دیگر اهلسنت آمده است.[۴۳])
همچنین این حدیث در منابع حدیثی شیعه به حد تواتر نقل شده است که ما به دلیل شهرت آن از نقل دیگر سندهای این حدیث خودداری میکنیم و تأکید میشود که دلالت این حدیث بر وصایت علی و نیز اهمیت وصایت آن حضرت که همزمان با طرح رسالت پایه ریزی شده است، روشن بوده و علاوه بر آن، روایات فراوان دیگری نیز از رسول خدا در منابع شیعه و سنی در موقعیتهای مختلف درباره وصایت علی نقل شده است که نشان دهنده این مطلب است که مسئله وصایت و تبلیغ یکی از برنامههای رسول اکرم بوده است؛ چنانچه در بسیاری از منابع حدیثی اهلسنت نقل شده است که رسول خدا فرمود:
«فان وصیی و موضع سری و خیر من اترک بعدی و یقضی دینی علی بن ابی طالب»؛[۴۴])
«همانا وصی و نگهدارنده اسرار من و بهترین کس بعد از من و ادا کننده دیونم علی بن ابی طالب است.»
همچنین از آن حضرت نقل شده است که فرمود:
«ان علیا وصیی و وارثی»؛[۴۵])
«همانا علی وصی و وارث من است.»
در مسند ابییعلی به نقل از ابن عباس آمده است: پس از شهادت حضرت حمزه، دختری کوچک از او باقی مانده بود. بنا شد کسی سرپرستی او را به عهده گیرد که در این باره جعفر بن ابی طالب، امیرالمؤمنین و زید بن حارثه داوطلب شدند و پس از ابراز نظر میان آنها، رسول خدا مطالبی درباره شخصیت جعفر و زید گفت و اما درباره علی فرمود:
«یا علی فانا منک و انت وصیی»؛[۴۶])
«ای علی من از تو هستم و تو وصی من میباشی.»
ما در اینجا به نگارش این مقدار روایات، که با استناد به منابع اهلسنت به نگارش درآمد، اکتفا میکنیم[۴۷]) و بر این نکته اصلی تأکید میشود که بعضی دانشمندان اهلسنت بر صحیح بودن حدیث یوم الدار تصریح کردهاند[۴۸]) و بر این اساس است که بعضی دانشمندان اهلسنت با استناد به همین روایات و شواهد تاریخی تصریح نمودهاند که در صدر اسلام مسئله وصایت امام علی میان مسلمانان مشهور و زبانزد همه بوده است.
محمد عرفه دسوقی در این باره مینگارد: داستان وصایت امام علی آنگونه در صدر اسلام مشهور بود که پس از روی کار آمدن خلافت ابوبکر، بعضی از دادن زکات جلوگیری کردند.
لزعمهم انه علیه السلام اوصی بالخلافه لعلی؛[۴۹])
زیرا آنان مانعین زکات) گمان داشتند که پیامبر خلافت را برای علی وصیت کرده است.
و نیز ابن ابی الحدید معتزلی پس از گفتار درباره شعرای عرب در صدر اسلام میگوید: از اشعار شعرا به دست میآید که علی در صدر اسلام معروف به وصی بوده است.[۵۰])
با توجه به اهمیت وصیت در قرآن و نیز تأکید بر این مطلب که دانشمندان اهل سنت، وصیت پیامبران پیشین را به عنوان یک اصل مسلم و سنت الاهی پذیرفتهاند حال این سؤال مطرح میشود که چگونه طبق نظر آنان رسول اکرم نسبت به وصی بعد از خود بیتوجه بوده و اصل تعیین وصی را که همه پیامبران قبل از ایشان، به عنوان یک دستور الاهی رعایت کرده بودند، رعایت نکرده و بدون اینکه وصی معرفی کند از دنیا رفت و این در حالیست که علی القاعده آن حضرت باید تعیین وصی میکرد چون نبوت آن حضرت پایان بعثت و رسالت بود و طبیعتا دینی را آورده بود که دینی جاویدان و همیشگی بود. اساساً این مطلب نشان دهنده این امر است که این دین نیاز به نگهبان و تفسیرگری واقعی داشت تا در طول تاریخ از دستبرد بدخواهان و کج اندیشان محافظت گردد.[۵۱])
اما دلیل اینکه دانشمندان اهلسنت با استناد به آن سه دلیل، ـ که بی پایه بودن آنان معلوم شد، ـ وصیت پیامبر اکرم را انکار کردند و اصرار دارند که رسول خدا وصی تعیین نکرد، هیچگونه توجیه هماهنگ با مبانی دینی و عقلایی و ضرورتهای اجتماعی ندارد، مگر همان توجیه رایج که درباره امامت و خلافت نگارش یافت مبنی بر اینکه انکار وصیت روی مبانی پسین و بر اساس ضرورتهای تاریخی برای موجه جلوه دادن خلفایی ارائه شده است که از جهت اجرای حاکمیت آنان بعد از رحلت رسول خدا واقع شده بود. اما از جهت مبانی غیر از تکیه بر مشروعیت بخشی مردمی، خاستگاه دیگری از شرع ـ مانند وصیت از جانب پیامبر ـ نداشتند و پیروان آنان در عمل آسانترین راه را بر این دیدند که اصل وصایت رسول خاتم را انکار کنند.
حال آنکه زحیلی یکی از دانشمندان اهلسنت میپذیرد که رسول اکرم از جانب خداوندمأمور بود تا برای محافظت از قرآن و شریعت وصی تعیین کند[۵۲]) و اما در اینکه رسول خدا این مأموریت را با تعیین وصی انجام داد یا نه و مصداق آن وصی چه کسی بود، چون با مبانی مذهبی ایشان سازش ندارد اشاره نکرده است.
حال با تحلیل راهبردی و مقایسهای بر آنچه گذشت، میتوان به دوگانگی مهم دیگری در اندیشه اهلسنت اشاره کرد و آن اینکه در مبانی فقهی اهل سنت، وصیت در اموال و تعیین وصی در این زمینه برای جلوگیری از نزاع بازماندگان میت واجب دانسته شده است، [۵۳]) اما نسبت به امورات دینی که مصلحت دنیا و آخرت مردم در پناه وحدت در آموزههای دینی و قرآنی است، منکر تعیین وصی شده است و این در حالی است که از جهت تاثیرگذاری، وصیت در امور دین به وسیلهی رسول اکرم، از مهمترین و کارآمدترین وصیتها بود؛ زیرا آن حضرت آورنده و معلم دین بود و میدانست که مردم در امور دینی به خودکفایی، که از اختلاف و دوگانگی به دور مانند، نرسیده اند[۵۴])؛ لذا باید برای امور دینی مردم کسی را وصی تعیین میکرد و اساساً جای شگفتی است که چگونه منکران وصیت میتوانند بپذیرند که رسول اکرم برای جلوگیری از اختلافات دینی و کج اندیشیهایی که ممکن بود در میان امت اسلامی به وجود آید راه حلی نیندیشیده و بدون تعیین وصی از دنیا رفت و حال آنکه جهالت مردم در امور دینی و دخالت دادن رأی و سلیقههای شخصی در این زمینه آنگونه برای همه به ویژه برای رسول اکرم روشن بود که احمد امین مصری در این باره مینگارد: بعد از رحلت رسول اکرم و قطع شدن وحی و هم زمان با فتوحات عظیمی که رخ داد، امت اسلامی با مسائل جدید در امورات دینی، مالی، خانوادگی، حقوقی و روابط داخلی و خارجی روبهرو شدند و کسی نمیتوانست ادعا کند که این امورات جزئی را میتوان از طریق قرآن و سنت حل کرد. از این رو
فتنتج عن هذا ان کان اصل آخر من اصول التشریع و هو الرای الذی نظم و سمّی القیاس؛[۵۵])
پس از آن درماندگی نتیجه گرفتند که باید به اصلی دیگر از اصول تشریع روی آورند که آن عبارت بود از دخالت دادن رأی افراد و بعدها به آن نظم بخشیدند که آن را قیاس نامیدند.
و در ادامه این مطلب، ایشان گزارش طولانی درباره اجتهادات اصحاب ارائه کرده است که هر جا نص وجود نداشت آنان به رأی خودشان عمل میکردند تا میرسد به دوران خلیفه دوم و درباره ایشان مینگارد:
بل یظهر لی ان عمر کان یستعمل الرای فی اوسع من المعنی الذی ذکرنا ذالک ان ما ذکرنا هو استعمال الرای حیث لا نص من کتاب و لا سنه و لکنا نری عمر سار ابعد من ذالک فکان یجتهد فی تعرف المصلحت فی احکامه؛[۵۶])
آنچه برای من آشکار شده این است که عمر به فراتر از آنچه گفتم یعنی بهکارگیری رأی در موردی که نص از کتاب و سنت نباشد) رأی خود را دخالت میداد؛ زیرا او در شناخت مصلحت و صدور احکام اجتهاد میکرد که موارد فراوان از احکام صادره به وسیلهی عمر بر خلاف آنچه در زمان رسول خدا اجرا شده بود نقل شده است مانند قطع سهم مؤلفه قلوبهم، قطع نکردن دست دزد و تغییر در طلاق.
در توضیح گفتار ایشان به این نکته اشاره میشود که تمام این گرفتاریهای دینی مسلمانان و صدور احکام بر مبانی شخصی و سلیقه گرایی، از آثار و پیآمدهای ناگوار اندیشه انکار وصایت و جدا شدن از متخصصان در امور دین بود که بر این اساس، بعداً در اندیشه امامیه اشاره خواهیم کرد که رسول خدا برای جلوگیری از چنین پیآمدهای شوم، علی بن ابی طالب را بعد از خود وصی تعیین کرده بود.
[۱]) ابی داوود، طیالسی، مسند ابی داوود، ص۱۹۸؛ سنن ترمذی، ج۳، ص۳۹۲؛
[۲]) البدایه و النهایه، ج۷، ص۲۵۱٫
[۳]) نیل الاوطار، ج۶، ص۱۴۴٫
[۴]) سنن کبری، بیهقی، ج۶، ص۲۶۶٫
[۵]) تحفه الاحوذی، ج۶، ص۲۵۷٫
[۶]) مصنف، عبدالرزاق، ج۹، ص۵۷٫
[۷]) المبسوط سرخسی، ج۲۷، ص۱۴۵٫
[۸]) نیل الاوطار، ج۶، ص۱۴۴٫
[۹]) فتح الباری، ج۵، ص۲۶۹٫
[۱۰]) سنن الکبری، ج۸، ص۳۴٫
[۱۱]) المطلی شافعی، التنبیه و الرد علی اهلا لاهواء و البدع، ص۱۶۴؛ احمد بن سالم حنبلی، لوامع الانوار الهیه، ج۲، ص۵۰٫
[۱۲]) تاریخ طبری، ج۲، ص۲۳۲؛ تاریخ یعقوبی، ج۲، ص۱۲۴؛ الامامه و السیاسه، ص۲۸٫
[۱۳]) مسند احمد، ج۱، ص۵۵٫
[۱۴]) صحیح مسلم، ج۲، ص۱۸۶؛ اسد الغابه، ج۳، ص۲۲۳؛ بخاری مدت بیعت نکردن علی را شش ماه نقل کرده است.
[۱۵]) شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج۱۶، ص۲۱۵٫
[۱۶]) مسند احمد، ج۱، ص۲۱۶؛ معالم التنزیل، ج۴، ص۱۴۹؛ طبرانی، معجم الکبیر، ج۶، ص۲۲۱؛ التهذیب التهذیب، ج۳، ص۹۱٫
[۱۷]) نهج البلاغه، ترجمه دشتی، خطبه۲، ص۴۴٫
[۱۸]) همان، خطبه ۱، ص۳۸٫
[۱۹]) مناقب خوارزمی، ص۲۲۲٫
[۲۰]) مناقب شهر اشوب، ج۳، ص۵۸٫
[۲۱]) صحیح بخاری، ج۳، ص۹۳، باب وصایا؛ الجمع بین الصحیحین مسلم و بخاری، ج۴، ص۱۲۳؛ مسند احمد، ج۶، ص۳۲؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۷۵؛ سنن ابی ماجه، ج۵، ص۱۹۴؛ مصنف ابی ابی شیبه، ج۶، ص۲۲۸٫
[۲۲]) نیل الاوطار، ج۶، ص۱۴۴٫
[۲۳]) فتح الباری، ج۸، ص۱۱۴٫
[۲۴]) صحیح بخاری، ج۸، ص۱۲۶؛ صحیح ابن حبان، ج۱۰، ص۳۳۱؛ تاریخ مدینه دمشق، ج۴۴، ص۴۲۵، سیر اعلام النبلا، ج۹، ص۲۶۷؛ تاریخ طبری، ج۳، ص۲۹۲٫
[۲۵]) شرح صحیح مسلم، ج۱۲، ص۲۰۵٫
[۲۶]) مسند ابی یعلی، ج۱، ص۱۸۲؛ کنز العمال، ج۵، ص۷۲۷؛ تاریخ دمشق، ج۴۴، ص۴۳۳٫
[۲۷]) سبل الهدی، ج۱۲، ص۳۰۹٫
[۲۸]) مقدمه ابن خلدون، ص۲۲۶٫
[۲۹] صحیح این حبان، ج۱۴، ص۵۷۲؛ صحیح مسلم، ج۲، ص۱۵، طبع حلبی.
[۳۰]) المجموع، نوویی، ج۱۵، ص۳۹۹؛ سنن الکبری، بیهقی، ج۶، ص۲۶۶٫
[۳۱] صحیح ابن حبان، ج۱۴، ص۵۳۵٫
[۳۲]) الجامع لاحکام القرآن، ج۲، ص۲۵۹٫
[۳۳]) دلائل النبوه، بیهقی، ج۸، ص۳۴۳؛ نیل الاوطار، ج۶، ص۱۴۴٫
[۳۴]) صحیح بخاری، ج۳، ص۹۳؛ صحیح مسلم، ج۵، ص۷۵؛ مسند احمد، ج۶، ص۳۲؛ سنن ابی ماجه، ج۵، ص۱۹۴٫
[۳۵]) سنن کبری، نسائی، ج۴، ص۲۶۰٫
[۳۶]) تذکره الخواص، ص۷۲٫
[۳۷]) فتح الباری، ج۸، ص۱۰۷، کنز العمال، ج۷، ص۲۵۳؛ طبقات الکبری، ج۲، ص۲۶۳٫
[۳۸]) فتح الباری، ج۸، ص۱۰۷٫
[۳۹]) بقره، ۱۸۰٫
[۴۰]) صحیح بخاری، ج۳، ص۱۸۶؛ موطا مالک، ج۲، ص۲۲۹٫
[۴۱]) شعرا، ۲۱۴
[۴۲]) مسند احمد، ج۱، ص۲۳۶؛ ابن عساکر، ترجمه علی بن ابی طالب، ج۱، ص۸۶؛ معالم التنزیل، ج۴، ص۲۷۸؛ تاریخ طبری، ج۲، ص۳۱۹؛ الکامل فی التاریخ، ج۱، ص۴۸۷؛ البدایه و النهایه، ج۱، ص۱۱۶٫
[۴۳]) سنن الکبری، نسائی، ج۵، ص۱۲۵؛ تاریخ مدینه دمشق، ج۴۲، ص۴۸؛ سیره حلبی، ج۱، ص۲۸۶، کنز العمال، ج۱۳، ص۱۴۹٫
[۴۴]) طبرانی، معجم الکبیر، ج۶، ص۲۲۱؛ جامع الاحادیث سیوطی، ج۹، ص۴۰۴؛ مسند ابی یعلی، ج۴، ص۳۴۵؛ التهذیب التهذیب، ج۳، ص۹۱٫
[۴۵]) کنز العمال، ج۱۱، ص۶۱۰؛ تاریخ دمشق، ج۴۲، ص۳۹۲؛ مناقب خوارزمی، ص۸۵؛ فتح الباری، ج۸، ص۱۱۴٫
[۴۶]) مسند ابییعلی، ج۶، ص۱۳٫
[۴۷]) بحث تکمیلی روایات وصی و وصایت در پایان همین فصل خواهد امد.
[۴۸]) رک طبری، تهذیب الاثار، ص۶۱؛ مجمع الزوائد، ج۸، ص۵۳۲٫
[۴۹]) حاشیه الدسوق، ج۴، ص۲۹۹٫
[۵۰]) شرح نهج البلاغه، ج۱، ص۱۴۲٫
[۵۱]) الذخیره فی علم الکلام، ص۴۲۴٫
[۵۲]) تفسیر المنیر، ج۲۵، ص۳۷٫
[۵۳]) نیل الاوطار، ج۶، ص۱۴۴؛ تفسیر قرطبی، ج۲، ص۲۵۹؛ تحفه الاحوذی، ج۶، ص۲۵۷٫
[۵۴]) علامه حلی، الفین، ص۵۸٫
[۵۵]) فجر الاسلام، صص۲۳۴ تا ۲۳۵ با اندک تلخیص.
[۵۶]) همان، صص ۲۳۸ تا ۲۴۰٫
منبع: برگرفته از کتاب امامت و واژگان مرتیط؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
















هیچ نظری وجود ندارد