قرينه دوازدهم : قرشى بودن امام مسلمانانشرط قرشى بودن جانشين رسول خدا(صلی الله علیه واله) و امام مسلمانان، از جمله مسايلى است كه مورد قبول تمام مذاهب اسلامى، از جمله مذاهب چهارگانه اهل سنّت است و آن را به عنوان يك اصل مسلّم پذيرفته اند.اين اعتقاد برخاسته از احاديث متعددى است كه صدور آن از مقام رسالت محرز و مسلّم است. اين گونه احاديث را در منابع و جوامع روايى اهل سنّت، به فراوانى مى توان يافت؛ از آن جمله:1ـ عبداللّه بن عمر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: لا يزال هذا الأمر فى قريش ما بقى من الناس اثنان.222ـ ابو بكر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: أئمة من قريش.233ـ عمروبن عاص از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: قريش ولاة الناس فى الخير والشر إلى يوم القيامة.244ـ ابوهريره ازرسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: الناس تبع لقريش فى هذا الشأن(فى هذاالأمر).255ـ سعدبن ابى وقاص از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند:قريش ولاة هذا الأمر، فبرّالناس تبع لبرّهم وفاجرهم تبع لفاجرهم.266ـ ضحاك بن قيس از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: لا يزال على الناس وال من قريش.27از مجموع روايات يادشده، استفاده مى شود كه مردم مسلمان، در هر عصرى پس از پيامبر(صلی الله علیه واله) بايد داراى رهبرى باشند كه نسب او به قريش منتهى مى شود.شاهد اين مطلب، برداشت و فهم حافظان و فقهاى اهل سنّت است. بنگريد:1ـ ابن حزم پس از نقل روايات پيش گفته، مى گويد: لاتحل الخلافة إلاّ لرجل من قريش…28خلافت بر مسلمانان، براى غير قرشى جايز نيست.2ـ ابن حجر در ذيل حديث«لايزال هذا الأمر فى قريش ما بقى من الناس اثنان» مى نويسد:اين حديث، خلافت غير قرشى را نفى مى كند و نشان مى دهد كه خلافت بايد همواره در ميان قريش باشد.29وى مى افزايد: جمهور اهل علم بر اين عقيده اند كه شرط است كه امام، قرشى باشد.303ـ وى از كرمانى شارح ديگر«صحيح بخارى» نقل مى كند: زمان از وجود خليفه قرشى خالى نيست.314ـ نووى، شارح«صحيح مسلم» نيز مى نويسد:حكم حديث عبدالله بن عمر(لا يزال هذا الأمر فى قريش…) تا روز قيامت، مادام كه دو نفر انسان وجود داشته باشند، ادامه دارد.325ـ ابن حجر از قرطبى نقل مى كند: حديث ابن عمر از مشروعيت خلافت خبر مى دهد؛ يعنى امامت منعقد نمى شود مگر براى قرشى.336ـ وى، همچنين از قاضى عياض نقل مى كند:شرط قرشى بودن امام، عقيده تمامى علماست، تا آنجا كه آن را اجماعى دانسته اند. از گذشتگان، كسى در اين زمينه اختلاف نكرده است.347ـ زبيدى، عالم ديگر اهل سنّت در بحث شرايط امام، مى گويد:شرط پنجم از شرايط امامت آن است كه امام بايد قرشى باشد. قريش، لقب نضربن كنانة بن خزيمة بن مدركه است. دليل اين مطلب، روايت رسول خدا(صلی الله علیه واله) است كه فرمود: «الأئمة من قريش».35اكنون، پس از يادآورى روايات و فتاوا، جاى اين سؤال است كه مسلمانان كشورهاى اسلامى و غيراسلامى كه پيرو مذاهب چهارگانه اهل سنّت هستند، رهبر و امام قرشى نسب آنها كيست؟ آيا تحت ولايت رهبرى قرشى هستند؟پاسخ درست اين پرسش را بايد در تفكر و انديشه شيعى جستجو نمود. در فرهنگ شيعه، جانشينان دوازده گانه رسول اللّه (صلی الله علیه واله)، اهل بيت آن حضرت ـ عليهم السلام ـ اند. آنان، يكى پس از ديگرى، رهبرى امت اسلامى را برعهده خواهند داشت و امروز، امامت امّت را حضرت مهدى(علیه السّلام) به دوش دارد كه به اعتقاد شيعه و سنّى ـ آنچنان كه در منابع روايى خود ذكر كرده اند ـ از فرزندان فاطمه زهرا(سلام الله علیها) و اميرالمؤمنين على(علیه السّلام) است.اهل سنّت، پس از رسول خدا(صلی الله علیه واله) با پذيرفتن خلافت تعدادى از رجال قرشى، ظاهرا به اين شرط (قرشى بودن امام) عمل كردند؛ امّا راهى كه آنها برگزيده بودند، در آينده نه چندان دورى(سده هفتم هجرى) كه حكومت عباسيان پايان يافت، تبديل به معضلى اعتقادى شد.
قرينه سيزدهم : مرگ بدون شناخت امام ، مرگ جاهليت استقرينه ديگر، رواياتى است كه مرگ كسى را كه امام زمان خويش را نشناخته و يا بيعت امامى را برگردن نداشته، مرگ جاهليت (مرگ در حال كفر و بت پرستى) دانسته است.اين دسته از روايات، در منابع اهل سنّت، از طرق مختلف و با تعابير گوناگون و تنوع فراوانى نقل شده است. بنگريد:1ـ تفتازانى در«شرح المقاصد» در ذيل آيه«أطيعواللّه و أطيعواالرسول و اولى الأمر منكم» از پيامبر(صلی الله علیه واله) نقل مى كند:من مات ولم يعرف إمام زمانه، مات ميتة جاهلية.362ـ معاويه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات بغير إمام، مات ميتة جاهلية.373ـ ابن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه واله) روايت مى كند: من مات ليس على إمام، فميتة جاهلية.384ـ عبداللّه بن عمر، از رسول خدا(صلی الله علیه واله) روايت مى كند:من مات مفارقا للجماعة، فقد مات ميتة الجاهلية.395ـ همو نقل مى كند: من مات من غير إمام جماعة، مات ميتة جاهلية.406ـ همو نيز روايت كرده است: من مات وليس عليه إمام جماعة، فانّ موتته موتة جاهلية.417ـ از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل شده است: من مات وليس عليه إمام مات ميتة جاهلية.428ـ عامربن ربيعه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات وليس عليه طاعة، مات ميتة جاهلية.439ـ معاويه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات وليس فى عنقه بيعة، مات ميتة جاهلية.4410ـ عبداللّه بن عمر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات بغير إمام، مات ميتة جاهلية ومن نزع يدا من طاعة، جاء يوم القيامة لاحجة له.4511ـ همو از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات وهو مفارق للجماعة، فانه يموت ميتة جاهلية.4612ـ همو از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من فارق عليّا، فارقنى ومن فارقنى فارق اللّه.4713ـ ابوهريره از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من خرج من الطاعة وفارق الجماعة، فمات مات ميتة جاهلية.4814ـ عبداللّه بن عمر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من مات وهو يبغضك يا علىّ، مات ميتة جاهلية….4915ـ عرفجه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: انّه ستكون هنات و هنات، فمن أراد أن يفرق أمر هذه الأمة وهى جميع، فاضربوه بالسيف كائنا من كان.5016ـ عبداللّه بن مسعود از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من فارق الجماعة، فاقتلوه.5117ـ معاويه از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من فارق الجماعة شبرا، دخل النار.5218ـ عبداللّه عمر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من فارق الجماعة شبرا، أخرج من عنقه ربق الاسلام.5319ـ ابن حزم از عمربن خطاب نقل مى كند: سمعت رسول اللّه ـ صلّى اللّه عليه وسلم ـ يقول:«من خلع يدا من طاعة، لقى اللّه يوم القيامة لاحجّة له، ومن مات وليس فى عنقه بيعة، مات ميتة جاهلية.»5420ـ ابن حزم از طريق عبداللّه بن عمروبن عاص از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند:…من بايع إماما فأعطاه صفقه يده و ثمرة قلبه، فليطعه ان استطاع، فان جاء آخر ينازعه فاضربوا عنق الآخر.5521ـ ابن حزم از عرفجه نقل مى كند كه او از رسول خدا(صلی الله علیه واله) شنيده است: من أتاكم وأمركم جميع على رجل واحد يريد أن يشق عصاكم أو يفرق جماعتكم فاقتلوه.5622ـ وى همچنين از طريق ابوسعيد خدرى از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند:إذا بويع لخليفتين، فاقتلوا الآخر منهما.5723ـ ابوذر از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: من فارق الجماعة شبرا، فقد خلع ربقة الإسلام من عنقه. 5824ـ ابن عباس از رسول خدا(صلی الله علیه واله) نقل مى كند: …ليس أحد يفارق الجماعة قيد شبر فيموت، إلاّ مات ميتة جاهلية.59از مجموعه روايات پيش گفته كه در صحاح، مسانيد وديگر مصنفات اهل سنّت آمده است، نكاتى مى آموزيم:1ـ در هر عصر و زمانى، همواره امام و رهبرى مشخص و معيّن وجود دارد كه شناخت او بر مسلمانان تكليف است، تا حدى كه مرگ كسى كه توفيق شناخت امامش را نيابد، مرگ جاهليت (يعنى مرگ در حال كفر و شرك) است.ابن حزم درباره اهميت شناخت امام مى گويد:براى مسلمان روا نيست كه دو شب را بدون آنكه بيعت امامى بر عهده اش باشد، سپرى كند.602ـ از جمله «مات ميتة جاهلية» كه در پايان بيشتر روايات اين باب به چشم مى خورد، استفاده مى شود كه مقصود از امام، شخص صالح(و شخصيت معنوى فوق العاده اى) است كه جانشين رسول خدا(صلی الله علیه واله) ـ و از خلفاى دوازده گانه آن حضرت ـ باشد؛ چرا كه هدف بعثت پيامبر(صلی الله علیه واله)، بيرون آوردن انسانها از جاهليت و هدايت آنها به سوى بندگى خدا و حيات طيّبه است. پس، «مرگ جاهلى»، مجازات و عقوبت بسيار بزرگى است كه لابد براى خطا و جرم بزرگى وضع شده است. آيا نشناختن هر پيشوايى از سوى مسلمان مؤمن، مى تواند خداوند را چنان به خشم آورد كه همه حسنات يك مسلمان را به خاطر آن، حبط نمايد(آنچنان كه گويى وى اصلا از رسالت نبىّ خاتم، بى خبر و بى بهره مانده است)؟ به علاوه، پيشواى غير صالح و فاقد شرايط امامت، اصولا توان هدايت مسلمانان را نخواهد داشت؛ چه رسد به اينكه نشناختن او، دليل گمراهى كسى و موجب بى ارزش شدن اعمال او باشد!3ـ نكته ديگر، تأكيد بر همراهى با جماعت مسلمانان است؛ به طورى كه اگر كسى حتى (مثلا) يك وجب از جمعيت مسلمانان كناره گيرى كند و اسباب تفرقه را فراهم آورد و در همين حال بميرد، مرگش مرگ جاهليت و جايگاه او در آتش است (احاديث 4، 11، 13، 16، 17، 18 ).4ـ نكته چهارم اينكه اگر كسى از اطاعت و فرمان امام مفترض الطاعه مسلمانان سرباز زند و در چنين حالى مرگ را دريابد، به مرگ جاهليت از دنيا رفته است و در روز قيامت و در پيشگاه خداوند، براى عملكرد خود، هيچ دليل و برهانى ندارد (احاديث 13 و 19).5ـ روايت چهاردهم، مرگ كسى را كه بغض و كينه اميرمؤمنان على بن أبى طالب(علیه السّلام) را در دل داشته باشد، مرگ جاهليت مى داند.6ـ روايت دوازدهم، مفارقت و جدايى از اميرالمؤمنين على(علیه السّلام) را جدايى از رسول خدا(صلی الله علیه واله) و جدايى از رسول خدا(صلی الله علیه واله) را جدايى از خداوند متعال مى داند. پر واضح است، كسى كه رابطه اش را با پروردگارش قطع كند، چه عاقبت بدى در انتظار او خواهد بود.بنابر آنچه گذشت، آيا كسى كه از فرمان امام زمانش (على و فرزندش ـ علیه السلام ـ ) كه جانشين رسول خدا(صلی الله علیه واله) است و اطاعتش واجب و مسلمانان با او بيعت كرده اند، سرپيچى كرده، با او به جنگ مى پردازد و مردمان شام را از بيعت با او باز مى دارد و باعث تفرقه جماعت مسلمانان مى شود، مرگش، مرگ جاهليت نيست؟ آيا كسى كه بغض و كينه اميرالمؤمنين(علیه السّلام) و فرزندانش را در دل دارد، از خدا و رسولش(صلی الله علیه واله) جدا نيست و فاصله نگرفته است؟ آيا چنين كسى را مى توان جانشين رسول اللّه(صلی الله علیه واله) و امام مسلمانان دانست؟ آيا غاصبان امامت و ولايت را مى توان جانشين پيامبر(صلی الله علیه واله) و مفترض الطاعه دانست؟گروهى از فقهاى اهل سنت، معاويه و ياران او را از اهل «بغى» دانسته اند. در كتاب « الفقه على المذاهب الأربعة » مى خوانيم :الحنفية قالوا: يشترط فى تغسيل الميّت المسلم أن لايكون باغيا؛ والبغاة عند الحنفية هم الخارجون عن طاعة الإمام العادل وجماعة المسلمين ليقلبوا النظم الإجتماعية طبقا لشهواتهم، فكل جماعة لهم قوّة يتغلبون بها ويقاتلون أهل العدل، هم البغات عند الحنفية.61دانشمند ديگر اهل سنّت، «ابوبكر كاسانى حنفى» در بحث «شهيد» و اينكه چه كسى شهيد است، مى نويسد:… كسى كه در جنگ با اهل بغى به قتل رسيده باشد، شهيد است. دليل ما مطلبى است كه از عمار ياسر نقل شده كه وى هنگامى كه در صفين در زير پرچم اميرالمؤمنين على در معرض شهادت قرار گرفت، گفت: «خونى را كه از من بر بدن و لباسم ريخته مى شود، نشوييد و لباسهايم را از تنم بيرون نياوريد؛ چرا كه من و معاويه، يكديگر را در پل صراط ملاقات خواهيم كرد».و عمار، كشته شده اهل بغى بود؛ زيرا پيامبر اكرم(صلی الله علیه واله) به عمار فرموده بود: «تو را گروه طغيانگر(باغى) به قتل خواهند رساند».62در اين باره، نظر فقهاى شافعى هم همانند نظر حنفيه است.63ابن حجر نيز مى نويسد:اين مطلب ثابت شده است كه اهل جمل، صفين و نهروان، «باغى» بوده اند و مؤيد اين مطلب، حديث على است كه فرمود: «امر شدم تا با ناكثين وقاسطين و مارقين، بجنگم». ناكثين، اهل جمل اند؛ زيرا آنان بيعت خويش را با اميرالمؤمنين شكستند. قاسطين، اهل شام اند؛ چون آنان از حق برگشتند و با على بيعت نكردند. مارقين، اهل نهروانند؛ زيرا درباره آنان خبر صحيحى وجود دارد كه مى گويد: «آنها از دين خارج مى شوند، چنانكه تير از كمان خارج مى شود». در مورد اهل شام، حديث عمار ثابت شده است كه «فرقه باغيه او را مى كشند».64حال آيا معاويه را كه به اجبار و در روز فتح مكّه ايمان آورده65 و از اطاعت امامى عادل خارج شده و نظم اجتماعى جامعه اسلامى را بر هم زده است،66 مى توان جانشين و خليفه رسول خدا(صلی الله علیه واله) دانست؟!شايسته ذكر است كه فريضه شناخت امام و پيروى از وى، اختصاص به عصر و زمان خاصى ندارد؛ بلكه فاصله زمانى پس از رحلت پيامبر(صلی الله علیه واله) تا روز قيامت را دربرمى گيرد و اكنون جاى سؤال از همه مسلمانان است كه آيا براى شناخت امام حق كوشيده اند و آيا او را مى شناسند؟اگر پيروان هر يك از مذاهب چهارگانه اهل سنّت ادعا كنندكه از امام مذهب خويش پيروى مى كنند، و بيعت همان امام را برگردن دارند، يا ادعا كنند كه از خلفاى راشدين پيروى مى كنند و در بيعت آنان به سر مى برند، پاسخ مى گوييم:اولا، امامان مذاهب چهارگانه، صرفا پيشواى فقهى بوده اند، و به عبارت ديگر، هر يك از آنان فقيهى بوده اند كه در حوزه مباحث فقهى، به اجتهاد پرداخته و فتوا داده اند.ثانيا، هيچ يك از آنان در عصر خويش، زعامت و رهبرى سياسى مردم را برعهده نداشته اند، و از اين روى، هرگز كسى از بيعت با آنان سخن نگفته است؛ بلكه آنچه همواره مورد توجه همگان قرار داشته، نظريات فقهى آنان بوده است و بس.ثالثا، چنانكه ملاحظه شد، در شمار زيادى از روايات اين مبحث، سخن از بيعت و اطاعت به ميان آمده است، و اين مسئله تنها در مورد امام و پيشواى زنده قابل تصور است؛ از اين جهت، بيعت با خلفاى راشدين يا با امامان مذاهب چهارگانه، براى مسلمانانى كه پس از عصر آنها زندگى كرده اند و مى كنند، غير قابل قبول و نابجاست و تاكنون از كسى چنين سخنى شنيده نشده است.همچنين در تعدادى از احاديث، تصريح به شناخت «امام زمان» (من مات ولم يعرف امام زمانه…) شده است، كه به دليل سوم ما اشاره دارد.
پی نوشت :
22. صحيح مسلم، كتاب الامارة، ب1، ح4؛ مسند احمدبن حنبل، ج2، ص93و128؛ تاريخ بغداد، ج3، ص372؛ فتح البارى، ج13، ص117؛ المحلّى، ابن حزم، دارالآفاق، ج9، ص359؛ كنزالعمال، ج6، ص49؛ اتحاف سادةالمتقين، ج2، ص231؛ سنن بيهقى، ج8، ص141؛ و نيز رجوع شود به روايت مشابه ديگرى از ابن عمر در: صحيح بخارى، دارالجيل، ج4، ص218؛ فتح البارى، ج13، ص114؛ تيسير الوصول، ج2، ص34؛ اتحاف سادةالمتقين، ج2، ص231؛ التاج الجامع للأصول، ج3، ص39؛ تلخيص الحبير، ج4، ص4223. تلخيص الحبير، ج4، ص42؛ فتح البارى، ج13، ص119؛ كنزل العمال، ح3383124. سنن ترمذى، ج3، ص242(با تصريح به صحت حديث)؛ مسند احمدبن حنبل، ج4، ص203؛ كنزالعمال، ج12، ص23؛ تلخيص الحبير، ج4، ص4225. صحيح مسلم، كتاب الامارة، باب1؛ اتحاف سادةالمتقين، ج2، ص231؛ كنز العمال، ح3383326. مجمع الزوائد، ج5، ص346؛ فتح البارى، ج13، ص31؛ كنزالعمال، ج12، ص2327. المعجم الكبير، ج8، ص298؛ مجمع الزوائد، ج5، ص353؛ تاريخ دمشق، ج11، ص130؛ كنزالعمال، ج12، ص3228. المحلّى، ابن حزم، ج9، ص35929و30و31. فتح البارى، ج13، ص117و11832. شرح صحيح مسلم(المنهاج)، نووى، داراحياءالتراث، ج12، ص20033 . فتح البارى، ج13، ص118و11934. همان.35. اتحاف سادةالمتقين، ج2، ص230و23136. شرح المقاصد، ج5، ص23937. مسند احمدبن حنبل، ج4، ص96؛ حليةالاولياء، ج3، ص224(با تصريح به صحت حديث)؛ المعجم الكبير، ج19، ص388؛ مجمع الزوائد، دارالفكر، ج5، ص393؛ كنزالعمال، ج1، ص103وج6، ص6538. اتحاف سادةالمتقين، ج6، ص33439. الفقيه و المتفقه، خطيب بغدادى، دارالكتب العلمية، ج1، ص165؛ مسند احمدبن حنبل، ج2، ص70، 93، 97، 123؛ المعجم الكبير، چاپ عراق، ج12، ص335؛ كنزالعمال، ج6، ص65، ح14862؛ التاريخ الكبير، ج1، ص32540. المعجم الكبير، داراحياء التراث، ج12، ص337؛ اتّحاف سادة المتقين، ج6، ص33441. مستدرك حاكم، ج1، ص77؛ اتحاف سادةالمتقين، ج6، ص122؛ مجمع الزوائد، چاپ قدسى، ج5، ص225؛ الدرّالمنثور، سيوطى، چاپ اسلاميه، تهران، ج2، ص6142.السنّة، ابن ابى عاصم، المكتب الاسلامى، ج2، ص503؛ مجمع الزوائد، ج5، ص40543. مجمع الزوائد، ج5، ص40344. صحيح مسلم، كتاب الامارة، ح58؛ سنن بيهقى، ج8، ص156؛ المعجم الكبير،احياءالتراث، ج19، ص335؛ اتحاف سادةالمتقين، ج6، ص122؛ تفسير ابن كثير، ج2، ص302؛ سلسلةالأحاديث الصحيحة، آلبانى، المكتب الاسلامى، ج2، ص715؛ التاج الجامع للأصول، ج3، ص4645. مسند ابى داود، دارالمعرفة، ص25946. مسند احمدبن حنبل، ج2، ص83 و 15447. المعجم الكبير، احياءالتراث، ج12، ص323؛ مجمع الزوائد، ج9، ص17348. صحيح مسلم، كتاب الامارة، ب13، ح53؛ تيسير الوصول، ج2، ص3949. المعجم الكبير، احياءالتراث، ج12، ص32150. صحيح مسلم، كتاب الامارة، ب14، ح551. الفقيه والمتفقه، ج1، ص16452. مستدرك حاكم، ج1، ص11853. المعجم الكبير، احياءالتراث، ج12، ص337؛ مجمع الزوائد، ج5، ص398؛ الفقيه والمتفقه، ج1، ص164 و نيز رجوع شود به: الفقيه و المتفقه، ج1، ص164، روايت عبداللّه بن عباس.54. المحلى، ج9، ص35955 . همان، ص36056و57. المحلّى، ج9، ص36058. سنن بيهقى، ج8، ص157؛ مستدرك حاكم، ج1، ص11759. سنن بيهقى، ج8، ص157؛ صحيح بخارى، باب السمع والطاعة للإمام.60. المحلى، ج9، ص35961. الفقه على المذاهب الأربعة، جزيرى، داراحياءالتراث، ج1، ص10962. بدائع الصنائع، ابو بكر كاسانى حنفى، دارالكتاب العربى، ج1، ص32363. رجوع شود به: مغنى المحتاج، خطيب شربينى، داراحياءالتراث، ج4، ص12364. تلخيص الحبير، ج4، ص44منبع: www.hadith.net
















هیچ نظری وجود ندارد