بررسی تطبیقی اندیشه‌های وهابیت و اهل سنت استان سیستان و بلوچستان۱

بررسی تطبیقی اندیشه‌های وهابیت و اهل سنت استان سیستان و بلوچستان۱

بررسی تطبیقی اندیشه‌های وهابیت و اهل سنت استان سیستان و بلوچستان۲

مقدمه

در این فصل بنا بر این است که بررسی تطبیقی بین اندیشه‌های محمد بن عبدالوهاب([۱]) (به عنوان نماد تکفیر) و علمای اهل تسنن استان سیستان و بلوچستان انجام گیرد تا دقیقاً تفکرات از یکدیگر جدا شوند. لذا از کتب علمای طراز اول سه فرقه‌ی مهم اهل تسنن استان که عبارتند از: دیوبندیه، غیرمقلد (اهل حدیث) و بریلویه استفاده شده است. البته با توجه به اینکه منابع محدودی در دسترس بود، ممکن است از بعضی فرق، مطلبی در موضوعی خاص یافت نشود، لذا نامی از آن فرقه برده نشده است. بعضی از کتب استفاده شده در اینجا ترجمه علمای اهل تسنن استان است، اما چون نکات بیان شده در کتاب، متناسب با رویکرد مکتبی آنهاست و یا در مقدمه، آن اندیشه را قبول کرده، لذا اسم مترجم آورده شده است.([۲])

در این فصل بنای نقد کامل دیدگاه‌ها را نداریم و تنها هدف روشن شدن دیدگاه‌ها است.

قبل از اینکه وارد بحث اصلی شویم به سه مطلب که زمینه ورود به بحث می‌باشند اجمالاً اشاره می‌گردد:

دیدگاه وهابیت و فرق استان نسبت به یکدیگر

الف) دیدگاه وهابیت نسبت به فرق دیگر

ابن عثیمین می‌گوید:

پس اشاعره مثلاً و ماتریدیه، از اهل سنت و جماعت شمرده نمی‌شوند.

وی علت این حکم را چنین بیان می‌کند که: «آنها مخالف آنچه پیامبر و اصحابش در اجرای صفات خداوند سبحانه و تعالى بر حقیقتشان می‌باشد هستند. لهذا کسی که می‌گوید: أهل السنهًْ و الجماعهًْ سه گروهند: سلفی‌ها، أشعری‌ها وماتریدی‌ها که به خطا رفته است.([۳])

صالح الفوزان از علمای وهابی در جواب سؤالی در مورد اینکه آیا اشاعره و ماتریدیه از اهل سنت و جماعت هستند؟ می‌گوید:

از اهل سنت و جماعت شمرده نمی‌شوند و لکن آنها خودشان را اهل سنت می‌شمارند در حالی‌که از اهل سنت نیستند.([۴])

أحمد بن یحیى النجمی می‌گوید:

والحق الذی لامریه فیه، أن الأشاعره، والماتریدیه من طوائف أهل البدع، ولایجوز لأحد أن یقول إنهم من أهل السنه.

و به حقی که در آن شکی نیست، اشاعره و ماتریدیه از طوائف اهل بدعت هستند و بر هیچ کسی جایز نیست که آنها را از اهل سنت بنامد.([۵])

ب) دیدگاه فِرَق استان نسبت به وهابیت

در بین علمای اهل تسنن استان؛ غیرمقلد (اهل حدیث) با توجه به اینکه در بُعد کلامی با وهابیت قرابت فکری دارند، با نگاهی مثبت به اندیشه‌های محمدبن عبدالوهاب می‌پردازند([۶]) و کتاب‌هایی از انتشارات حرمین که متعلق به آنهاست مؤید همین مطلب است. چند نمونه از کتب چاپ شده عبارتند از: ۱ـ تحقیقی پیرامون اجتهاد ائمه، تألیف ابن تیمیه، ترجمه احمد آریا نژاد ۲ـ مناجات رسول الله، تألیف ناصرالدین آلبانی، ترجمه دهقان ۳ـ توحید برای کودکان و نوجوانان، تألیف عبداللطیف، عبدالعزیز، ترجمه اسحاق دبیری العوضی ۴ـ احکام جنایز، تالیف آلبانی، ترجمه عبدالله ریگی احمدی و… .

علمای دیوبند استان را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛ دسته اول آنهایی که متأثر از اندیشه‌های وهابیت و محمدبن عبدالوهاب‌اند و از تفکرات آنها دفاع می‌کنند و دسته‌ی دوم آنهایی که گرچه بعضی مشترکات فکری با آنها دارند، اما در مقابل بعضی از اندیشه‌هایشان موضع دارند و آنها را صحیح نمی‌دانند.

در ادامه دیدگاه چند نفر از دسته دوم مطرح می‌گردد:

۱ـ دیدگاه محمد عمر سربازی([۷])

استفتاء (۲۰۱): نظر شما در حق محمد بن عبدالوهاب و نظریات او چیست؟ آیا مسلک او از نظر علمای حق مورد پسند است یا خیر؟

جواب: در مورد محمدبن عبدالوهاب، علماء از ابتدا تاکنون چهار گروه شده‌اند:

الف) گروهی او و روشش را حق دانسته از او تقلید کرده‌اند. اینها معروف به وهابی و نجدی و غیر مقلدند و بیشتر در سرزمین حجاز سکونت دارند.

ب) گروهی او را باطل کامل و گمراه محض دانسته‌اند و منحرف از صواب گفته‌اند.

پ) گروهی دیگر ذات او را حق دانسته و روش او را در بعضی مسائل نپسندیده‌اند. مثل صاحب روح المعانی و حضرت گنگوهی.

ت) گروهی او را کم فهم و غبی و موحد غالی و منحرف از مسلک صحیح و خارجی خیال دانسته، فتوی بر بطلان مسلک او داده‌اند مثل علامه شامی و بعضی اساتیدش و برادر خود محمد بن عبدالوهاب و حضرت شیخ مدنی و شیخ الحدیث، مولانا خلیل احمد سهانپوری، و حافظ الدنیا، سید انور شاه کشمیری، و اکثر علمای دیوبند. البته احقر از گفتن غبی و کم فهم و غالی و منحرف و خارجی خیال، تحاشی می‌کنم. آنان که او را تا حدودی حق دانسته‌اند، فقط از دور به نقل احوال کفایت کرده‌اند و آنان که او را رد کرده‌اند هم عصر و هم خانه و همجوار او بوده‌اند. صاحب البیت ادری بما فیه([۸]).

استفتاء: ما پیروان حنفی مذهب در مورد وهابی‌ها چه عقیده‌ای باید داشته باشیم؟

جواب: علمای دیوبند آنها را مسلمان می‌دانند البته متعصب و اهل زیغ.([۹])

استفتاء: وهابیه چه کسانی هستند؟

جواب: وهابی گروهی در نجد و جاهای دیگر هستند که منصوب به محمدبن عبدالوهاب نجدی می‌باشند. تا مدتی برای فریب عوام، اینها خود را به محمدی منصوب کردند و غرض ایشان محمد بن عبدالوهاب بود. ولی عوام مسلمین فریب خورده بودند که ایشان منسوب به محمد رسول الله هستند، از این وجه علمای مقلدین آن دوره برای دفع اشتباه عوام، اینها را به وهابی که عبدالوهاب پدر محمد بن عبدالوهاب بود تغییر دادند تا عوام فریب نخورند وگرنه پدرش مرد مؤمن و صالح و مخالف عقاید پسرش بود. علت اساسی ظهور و پیاده شدن مسلک وهابی این بود که در سال۱۲۲۱ هـ.ق. چون پیروان محمدبن عبدالوهاب بنیان سلطنت ترکان عثمانی روم را در تزلزل دیدند، از فرصت استفاده کرده با عده‌ای از یاغیان بر حرمین حمله‌آور شدند و بسیاری از علمای مقلدین مذاهب را شهید و خون آنها را مباح کردند و در آخر سال ۱۲۲۳ هـ.ق. لشکر سلطانی بر آنها پیروز شد و بعد از مدتی که شریف حسینی با ترکان غدر کرده و به انگلیسی‌ها پیوست و ترکان از حرمین بیرون شدند و آل سعود بر شریف حسینی غالب شد، آنان در پرده دین به آنها ملحق شدند تا قدرت خود را بر اهل مذاهب، متمکن و سلطه خود را بر آنها اجرا کنند، اگرچه هدفشان تحصیل مادیات بود. عده‌ای دعوت او را لبیک گفته، اطراف او گرد آمدند و تمرکز و صورت مسلکی خاص پیدا نمودند.([۱۰])

۲ـ دیدگاه عبدالرحمن سربازی([۱۱])

ما در موارد بسیاری با وهابیت اختلاف داریم و نمی‌توانیم با آنها سر سازش داشته باشیم… نظرات آنها زیربنای فقهی و اجتهادی ندارد و وقتی بررسی می‌کنیم مبتنی بر اغراض سیاسی است و صرفاً غرض آنها لطمه زدن به اسلام و مسلمین است. اگر شما در این زمینه مطالعه کرده باشید که قطعاً کرده‌اید؛ یک زمانی پس از تسلط رژیم آل سعود در اوایل، اینقدر اینها شدت عمل به خرج می‌دادند که اگر زائری مواجهه با مزار شریف رسول اکرم با کلمه السلام علیک یا سیدی، یا سیدنا یا رسول الله سلام عرض می‌کرد او را تهدید می‌کردند و می‌زدند.([۱۲])

مسأله اصلاحات مذهبی و برطرف ساختن خرافات که داعیه وهابیان است، هرگز از مرحله ادعا تجاوز نکرده و در نهضت وهابی‌گری کاری که بتوان آن را اصلاح نامید صورت نگرفته است. تنها کاری که محمد بن عبدالوهاب (رهبر وهابیان) و پیروان خشک و خشن جاهد وی انجام دادند، این بود که به نام اصلاحات مذهبی، شکاف تازه‌ای میان مسلمانان ایجاد کرده و به بهانه‌های کوچک مانند: حرمت سوگند خوردن به پیغمبر و حرمت زیارت قبر آن حضرت و حرمت شفاعت خواستن و حرمت خطاب نمودن آن حضرت به عنوان سیدنا و مسائلی از این ردیف، اکثریت قاطع مسلمانان جهان را از دایره‌ی اسلام خارج دانستند و جان و مال و ناموس آنها را مباح دانستند. به علاوه در محیط قدرت و حکومت خود، آزادی فکر را که از ارکان اجتماعی آیین مقدس اسلام است از بین بردند و با شعار اما الوهابیه و اما السیف (یا وهابی‌گری و یا شمشیر) مسلک خود را به صورت یک اعتقاد اجباری درآوردند و خلاصه به نام مذهب و به عنوان اصلاحات، برادر کشی و جمود فکری را در یک قسمت از جامعه اسلامی ترویج کردند و از این راه کمکی بس ارزنده به پیشرفت هدف‌های استعمار غرب تقدیم داشتند.([۱۳])

۳ـ دیدگاه محمد یوسف حسین پور([۱۴])

عقیده ما حنفی‌ها راجع به این شخص این است که محمد بن عبدالوهاب از متشکلین است و از نحوه عملکردش چنین برمی‌آید که او در عقیده چنان منحرف شده که می‌توان برای او فتوای کفر صادر کرد و او را کافر دانست و اختلاف بسیاری نسبت به نظریات او هست که علمای حنفی در این باره کتاب‌های زیادی نوشته‌اند.([۱۵])

۴ـ دیدگاه دوست محمد نعمانی

دوست محمد نعمانی می‌گوید: وهابیان قدری اشتراک فروعی با مذاهب ائمه ثلاث یعنی حضرت امام مالک و امام شافعی و امام احمد دارند، مانند: رفع الیدین و آمین بالجهر و غیره، اما اینها بیشتر با احناف اختلاف دارند که هیچ قدر مشترکی با احناف ندارند و علت دشمنی و عداوت با احناف این است که احناف جلوی حرکات ناشایست می‌ایستند.([۱۶])

۵ـ دیدگاه مولوی عبدالرحیم رضوی از بریلوی‌ها

دشمنان دین و اسلام، همیشه در تلاش بودند که اسلام را از داخل لطمه بزنند. انگلیسی‌ها فردی را که محمد نام داشت و پسرعبدالوهاب بود، برای ایجاد فرقه وهابیت انتخاب نمودند و او را واداشتند تا کتابی به نام «التوحید» به چاپ برساند و گرایش وهابیت را رسماً در عربستان سعودی (که امروز مشاهده می‌کنیم کاملاً تحت نفوذ استکبار می‌باشد) بنا نمودند. این فرقه با حمایت دولت سعودی، مراکز و دانشگاه‌های زیادی در عربستان و سایر کشورهای منطقه و مسلمان تأسیس کردند و در کشورهای اسلامی، فعالیت‌های دینی، سیاسی و… را آغاز نمودند.

این فرقه در پیشبرد اهداف خود، طعمه‌هایی در میادین دینی و اعتقادات مذهبی مسلمانان قرار می‌دهند و عملاً راه را برای دشمنان اسلام هموار می‌نمایند و به تخریب چهره اسلام می‌پردازند، به گونه‌ای که هم‌اکنون نیز بعضی از کشورهای اسلامی با پیامدهای این فرقه دست به گریبان هستند. این فرقه توانست در میان اهل تسنن خود را جای دهد که متأسفانه امروزه شاهد پاره‌ای از دسیسه‌های آنها در میان مردم اهل سنت منطقه هستیم. عمده فعالیت این فرقه، ایجاد شکاف و تفرقه بین امت اسلامی است. با ایجاد اختلاف میان مسلمانان منطقه و پاره‌ای از عملیات تروریستی که این فرقه انجام دادند، زمینه را برای ایجاد پایگاه‌های نظامی‌توسط یهود و نصاری علیه مسلمانان مهیا نمودند.

وی می‌گوید:

پیش از نفوذ فرقه وهابیت در منطقه، مردم مسلمان منطقه مشکلی با خود نداشتند و در کنار یکدیگر در صلح و امنیت زندگی می‌کردند و هیچ یک از این حرف‌ها و تعصبات پوچ و بی‌معنی در میانشان وجود نداشت. اما با آغاز به کار این فرقه و نفوذ میان مسلمانان منطقه، مردم مسلمان تشنه خون یکدیگر شدند، بین مردم شکاف و اختلاف پدید آمد و هر روز شاهد اتفاق و مسأله سیاسی جدیدی در منطقه هستیم.([۱۷])

 

گفتار اول: موارد اشتراک فکری بین محمدبن عبدالوهاب و علمای استان

۱ـ بدعت از دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث) و دیوبندیه

محمد بن عبدالوهاب دایره بدعت را وسیع می‌داند؛ وی اعتقاد خود را در رابطه با بدعت چنین بیان می‌کند:

اعتقد أن کل محدثه فی الدین بدعه.([۱۸])

معتقدم هر چیز جدید در دین بدعت است.

وی بعد از بیان آیه اکمال([۱۹]) می‌گوید: و این کلمه از جامع‌ترین کلمه‌هاست زیرا کامل احتیاج به زیادت ندارد. بنابراین بطلان هر چیز جدیدی بعد پیامبر و اصحابش پس از او دانسته شد… .([۲۰])

الف) دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

طبق ترجمه کتاب «احکام جنایز»، دیدگاه عبدالله ریگی احمدی چنین است که: «لازم می‌دانم قواعد و ضوابطی را که مبنای بدعت بشمار می‌روند، بیان نمایم.

بدعت‌هایی که شارع، صراحتاً آنها را از عوامل ضلالت و گمراهی دانسته است، از این قرارند:

الف) کلیه گفته‌ها (اقوال)، کرده‌ها (افعال) و اعتقاداتی که معارض با سنت رسول الله باشند ولو اینکه مبنای آنها «اجتهاد» باشد.

ب) کلیه اموری که رسول الله، انجام دادن آنها را منع کرده، اگر به قصد تقرب و عبادت انجام گیرند.

پ) کلیه اموری که مشروعیت آنها توقیفی و منوط به نص باشد و هیچ یک از صحابه آنرا انجام نداده باشد.

ت) آنچه از روش کفار به عنوان عبادت انجام گیرد.

ث) هر آنچه که بدون دلیل، مستحب شمرده شود.

ج) هر عبادتی که کیفیت انجام آن، از طریق حدیث ضعیف یا موضوع جعلی، به ما رسیده باشد.

چ) افراط و زیاده روی (غلو) در عبادات.

ح) هر عبادتی که در شرع، مقید به زمان و مکان نبوده و مردم آن را به زمان و مکان و یا به عدد و صفت خاصی مقید کنند.([۲۱])

ب) دیدگاه دیوبندیه

محمد عمر سربازی می‌گوید:

هر کاری که از حیث کلیت و جزئیت در دین موجود نباشد و یک فرد به هر علت و شبهه علمی و عملی آنرا وارد دین نماید، بطوری که برای احکام شریعت مزاحمت ایجاد کند آن را بدعت می‌نامند.

دلیل در خود حدیث صحیح «من احدث فی امرنا هذا ما لیس منه فهو رد»([۲۲]) موجود هست. لفظ من و فی دال بر این مدعای روشن هستند.([۲۳])

تعریفِ بدعت نزد جماعتی از علماء این است: طریقی مخترع در دین که به امورِ شرعی مشابه است و با رفتن به طرف آن مبالغه در تعبد خداوندی قصد می‌شود.([۲۴])

وی در بعضی از گفتار خود، التزام مالایلتزم را بدعت می‌داند و طبق این مبنا وی می‌گوید:

التزام نوافل و مستحبات به تعیین اوقات و ازمان و امکنه، مثلاً کسی گوید که: من تهجد می‌کنم، ولی در فلان مسجد، و در جای دیگر روا ندارم، بدعت اضافی می‌گردد، زیرا که جهت اصل تهجد دلیل دارد، ولی این کیفیت خاص دلیلی ندارد.([۲۵])

لذا بسیاری از امور، حتی رسومات([۲۶]) را بدعت معرفی می‌نماید.([۲۷])

کفایت الله دهلوی در کتاب تعلیم الاسلام درباره محدوده بدعت از حیث زمانی می‌نویسد: «بدعت» به‌ آن‌ اعمالی‌ گفته‌ می‌شود که:‌ اصل‌ و ریشه‌ آنها در شریعت‌ ثبوتی‌ ندارد. یعنی‌ از قرآن‌ و احادیث‌ پیامبر ثابت‌ نمی‌شود و در زمان‌ صحابه، تابعین، تبع‌ تابعین‌ و ائمه‌ هم‌ وجودی‌ نداشته‌ است. چنین‌ کاری‌ را جزو دین‌ قرار دادن‌ و آن‌ را انجام‌ دادن‌ «بدعت» است.([۲۸])

البته اهل حدیث همه موارد بدعت را حرام می‌دانند، اما دیوبندیه همانطور که در گفتار بعد خواهد آمد بدعت را به بدعت حسنه و بدعت سیئه تقسیم می‌کنند.

بررسی:

دیدگاه درست این است؛ چیزی بدعت است که دو شرط داشته باشد:

۱ـ از حیث کلیت و جزئیت ریشه در اصل و اساس شریعت نداشته باشد.

۲ـ به عنوان طریق شرعى و دین وانمود گردد.

بنابراین اگر چیز جدیدی ریشه در شرع داشته باشد ولو اینکه از لحاظ لغت بدعت است اما از لحاظ شرع بدعت نیست.

اما جمله التزام ما لا یلتزم تحلیلش این است که اگر کسی به امری که ریشه در شرع ندارد ملتزم شود، بستگی به نیت او دارد، اگر با نیت ورود این کار در شرع، آن را انجام دهد بدعت است، اما اگر این نیت را ندارد بدعت نیست و این از بعضی از روایات نیز استفاده می‌شود که به یک نمونه اشاره می‌گردد:

ثَابِتُ بْنُ الضَّحَّاکِ قَالَ نَذَرَ رَجُلٌ عَلَى عَهْدِ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أنْ یَنْحَرَ إِبِلاً بِبُوَانَهَ فَأتَی النَّبِیَّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَقَالَ إِنِّی نَذَرْتُ أنْ أنْحَرَ إِبِلاً بِبُوَانَهَ فَقَالَ النَّبِیُّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ هَلْ کَانَ فِیهَا وَثَنٌ مِنْ أوْثَانِ الْجَاهِلِیَّهِ یُعْبَدُ قَالُوا لا قَالَ هَلْ کَانَ فِیهَا عِیدٌ مِنْ أعْیَادِهِمْ قَالُوا لا قَالَ رَسُولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أوْفِ بِنَذْرِکَ.([۲۹])

در حدیثی ثابت بن ضحاک نقل می‌کند که: مردی نذر کرد که شتری را در بوانه نحر کند. به محضر پیامبر آمد و گفت: که من نذر کردم که شتر را در بوانه نحر کنم، آن حضرت فرمود: آیا در عصر جاهلیت بتی از بت‌های جاهلیت در بوانه وجود داشته که او را پرستش کنند؟ آیا در آنجا عیدی از اعیاد جاهلیت برقرار بوده است؟ گفتند: خیر! حضرت فرمودند: به نذرت وفا کن.

۲ـ حیات برزخی از نظر بعضی از غیر مقلد (اهل حدیث) و بعضی از دیوبندیه

اعتقاد به حیات برزخی و عدم آن برای اموات یکی از مسائل مهمی است که اساس شرک و عدم شرک بعضی از متوسلین است. عقیده به حیات برزخی نسبت به پیامبر و بقیه اموات، مورد قبول همه فرق مسلمین حتی وهابیت([۳۰]) است، عمده اختلاف فرق، در خصوص حیات ویژه برزخی است. منکرین این گونه حیات معتقدند که میت هر کسی باشد دارای دو خصوصیت است:

اول اینکه؛ سخن زنده‌گان را نمی‌شنود و با خبر نمی‌شود.

دوم اینکه؛ قدرت برآوردن حوائج زندگان را ندارد.

الف) میت سخن زنده‌گان را نمی‌شنود و با خبر نمی‌شود

محمد بن عبدالوهاب در کتاب توحید می‌گوید:

غیر خدا، از فریاد و دعاهای کسانی که او را می‌خوانند بی‌خبر است.([۳۱])

دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

عبدالغنی شاهوزهی می‌گوید:

انبیاء و اولیاء در عالم برزخ صدای عابدان خود را نمی‌شنوند.([۳۲])

وی می‌گوید:

حیات برزخی با زندگی دنیوی اختلاف دارد؛ در حیات برزخی علم و حس دنیوی سلب و از تحولات آن کوچک‌ترین اطلاع و سماعی ندارند.

البته در کتاب فقه السنهًْ از کتب حوزه علمیه غیر مقلد، روایتی در باره‌ی سماع موتی وجود دارد که در گفتار بعد بیان خواهد شد.

دیدگاه دیوبندیه

دیوبندیه استان نسبت به حیات برزخی دو گروه هستند. از جمله کسانی که منکر حیات ویژه‌ی برزخی هستند نعمت الله توحیدی([۳۳]) است.

وی چنین اظهار عقیده می‌نماید:

دوستان عزیز! چقدر ما نیکان و بزرگان را صدا بزنیم؟! آنها از حال ما خبردار نمی‌شوند!([۳۴])

وی در جای دیگر می‌گوید:

ای بدبخت‌ها! شما برای این بزرگان خیرات و نذورات شب جمعه و… می‌دهید، ولی آنها کاملاً از حالات شما بی‌خبرند!([۳۵])

البته آن دسته از دیوبندیه که سماع موتی را قبول دارند معتقدند که میت از نزدیک قبر می‌شنود ولی از دور نمی‌شنود.

محمد عمر می‌گوید: سماع موتی در ندای دور از قبر، نزد اهل تحقیق برای هیچ یکی از آنها ثابت نیست،([۳۶]) لذا اعتقاد سماع میت از دور را شرک و علت آن را چنین بیان می‌کنند که صفت حاضر و ناظر را که مخصوص خداوند است، برای غیر خداوند نسبت می‌دهند.([۳۷])

البته در مورد سلام، دیوبندیه بیان کرده‌اند که: اگر کسی در کنار قبر مبارک پیامبر سلام کند، آن را حضرت شخصاً می‌شنود و صلوات و سلامی که از دور فرستاده شود، آن را فرشتگان به آن حضرت می‌رسانند… .([۳۸])

محمد عمر سربازی در مورد حیات و ممات اولیای الهی می‌گوید:

… و اگر هم عقیده داشته باشد که فلان بزرگ و ولی که مرده است اگر خداوند متعال بخواهد به وسیله فرشته‌ها به او خبر دهد که فلان کس با مشکل مواجه است… جایز است.([۳۹])

بررسی:

قرآن کریم در آیاتی، ارتباط بین حیات دنیوى ‏و برزخى را بیان مى‏کند و از دیدن و شنیدن افعال و سخنان ما توسط اموات خبر مى‏دهد و اینکه ارتباط آنها به طور کامل با زندگى دنیایى قطع نشده است. به عنوان نمونه:

۱ـ حضرت صالح، قومی‌که هلاک شده‌اند را مورد خطاب قرار داده است:

{فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ فَأصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ * فَتَوَلَّی عَنْهُمْ وَقالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُکُمْ رِسالَهَ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ}.([۴۰])

سرانجام زمین لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان [تنها] جسم بى‌جانشان در خانه‏هایشان باقى مانده بود. [صالح‏] از آنها روى برتافت و گفت: اى قوم من! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و شرط خیرخواهى را انجام دادم ولى [چه کنم که‏] شما خیرخواهان را دوست ندارید.

اینجا بود که صالح با قوم هلاک شده خود این چنین سخن‏ گفت:

فَتَوَلَّی عَنْهُمْ وَقالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُکُمْ رِسالَهَ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ وَلکِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِینَ.

و معنی ندارد قومی را که نمی‌شنوند خطاب قرار دهد.

۲ـ حضرت شعیب قومی‌که هلاک شده‌اند را مورد خطاب قرار داده است:

{فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَهُ فَأصْبَحُوا فی دارِهِمْ جاثِمینَ * الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کانُوا هُمُ الْخاسِرِینَ * فَتَوَلَّی عَنْهُمْ وَقالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی وَنَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیْفَ آسی‏ عَلی‏ قَوْمٍ کافِرِینَ}.([۴۱])

سپس زمین لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان به صورت اجسادى بی‌جان در خانه‏هایشان مانده بودند. آنها که شعیب را تکذیب کردند [آنچنان نابود شدند که‏] گویا هرگز در آن [خانه‏ها] سکونت نداشتند! آنها که شعیب را تکذیب کردند زیانکار بودند.

سپس از آنان روى برتافت و گفت:

اى قوم من! من رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و براى شما خیرخواهى نمودم، با این‌حال چگونه بر حال قوم بى‌ایمان تأسف بخورم!؟

این آیه، در مورد حضرت شعیب است و حاوى مکالمه شعیب با قوم خود بعد از هلاک شدن آنها مى‏باشد. نحوه دلالت آیه، مانند آیه قبل است. اگر ارتباطى بین دنیا و برزخ نباشد و هلاک شدگان سخن شعیب را نشنوند، سخن‏گفتن شعیب با آنها چه معنایى دارد؟

خلاصه جواب‌های بعضی از اهل تسنن استان به منکرین سماع موتی

پیامبر خبر می‌دهد که مردگان صدای نعلین عبور کنندگان را می‌شنوند([۴۲]) و کشته شدگان بدر کلام و خطاب او را می‌شنوند و سلام کردن بر ایشان را صحیح دانسته و مردگان را به صیغه خطاب مخاطب قرار داده یعنی آنها می‌شنوند.

دو آیه‌ی ۸۰ سوره‌ی نمل([۴۳]) و آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی فاطر([۴۴]) مربوط به کفار است و وجه شباهت آن عدم اجابت است نه نشنیدن. از این رو خداوند متعال راجع به آنها فرموده است: {صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُونَ}([۴۵])؛ «کر و گنگ و نابینایند و باز نمی‌گردند». در جمله «سمع الله لمن حمده» معنای سمع؛ شنیدن نیست بلکه پذیرفتن است.

در جمله‌های «لاتسمع» و «ما انت بمسمع» سمع از باب افعال به کار رفته است و منظور خداوند متعال آن است که مردگان به وسیله شما نمی‌شنوند، اما حضرت باری تعالی توانایی دارد مردگان را بشنواند.

درباره نظریه عایشه که به عدم سماع موتی معتقد بود، اندیشه‌وران و فرهیختگان برآنند که وی نظریه پیشین خود را پس گرفته است زیرا از وی حدیثی مبنی بر شنیدن مردگان روایت شده است.

امواج هوا صدایی را از طریق پرده صماخ به گوش می‌رسانند بدین گونه که در قوت سامعه حسی پیدا می‌شود که آن را سماع می‌گویند. واقعیت آن است این نوع سماع از مردگان منتفی است.([۴۶])

روایاتی که سماع موتی را ثابت می‌کند:

۱ـ سلام و صلوات فرستادن به پیامبر و اموات، برای کسی است که بشنود. ابن قیم می‌گوید:

فإن السلام علی من لایشعر ولا یعلم بالمسلم محال.

سلام بر کسی که دارای حواس نبوده و علم به سلام کننده ندارد محال است.

وی بعد از اینکه بیان پیامبر را در طریقه زیارت بیان می‌کند، می‌گوید:

این سلام و خطاب و ندا برای موجودی است که بشنود و مخاطب واقع شود و فکر کند.([۴۷])

و نیز حضرت رسول فرمودند:

من صلی عند قبری سمعته.([۴۸])

کسی که نزد قبرم به من صلوات بفرستد آن را می‌شنوم.

۲ـ پس از جنگ بدر هنگامی که اجساد بسیاری از بزرگترین دشمنان اسلام در چاهی از چاه‌های بدر افکنده شدند، رسول اکرم خطاب به اجساد آنان فرمودند: که آیا وعده‌ی الهی را حق یافتید؟…، عمر گفت: ای رسول خدا! با اجسادی که روحی در آنها نیست، چه می‌گوئی؟ پیامبراکرم فرمودند:

والذی نفسی بیده ما أنتم بأسمع لما أقول منهم ولکنهم لایقدرون أن یجیبوا.

قسم به کسی که جانم به ‌دست اوست! شما از آنان به سخن من شنواتر نیستید، اما آنها قدرت بر پاسخ‌‌گویی ندارند.([۴۹])

و نیز احادیث دیگری که در قسمت بعد ذکر می‌شود همین مطلب را ثابت می‌کند.

ب) میت قدرت بر کاری را ندارد

دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

عبدالله ریگی احمدی در این باره می‌گوید:

غیر از خدا کسانی که برای رفع حاجات صدا زده می‌شوند قدرت ندارند که مخلوق پست و حقیری مانند مگس را بیافرینند. آن به جای خود، که اگر مگسی قدری قند یا شکر را از پیش آنان برباید نمی‌توانند آن را پس بگیرند! پس ای کسانی که به جز خدا دیگران را صدا می‌زنید و از آنها کمک می‌خواهید! باید بدانید که آنها همانند شما ناتوان و عاجزند!([۵۰])

دیدگاه دیوبندیه

نعمت الله توحیدی می‌گوید:

مخلوق مرده‌ای را صدا می‌زنند که او حتی نتوانست شمشیر دشمن را از خویش و دوستانش دفع کند، امروزه بسیاری از انسان‌ها کسی را صدا می‌زنند که در صحرا جلوی زن و بچه‌هایش کشته شد.([۵۱])

بررسی:

نظر صحیح این است که اولاً معتقدیم که میت قدرت دارد و این از احادیث فهمیده می‌شود، ثانیاً سلمنا که قبول کنیم که میت قدرت ندارد، اما خطاب کردن کسی که قدرت بر کاری ندارد ملازم با شرک نیست، نهایت امر می‌توان گفت که کار لغویست.

اما احادیثی که قدرت مردگان را ثابت می‌کند به سه دسته تقسیم می‌شوند:

۱ـ روایاتی که دلالت بر این می‌کند که پیامبر اسلام برای زنده‌ها دعا می‌کند. از جمله:

عن أبی هریره أن رسول الله قال: ما من أحد یسلم علی إلا رد الله إلی روحی حتى أرد.

هیچ کس بر من سلام نمی‌فرستد مگر اینکه خداوند روحم را بر می‌گرداند تا سلام او را پاسخ دهم.([۵۲])

حَدَّثَنَا یُوسُفُ بْنُ مُوسَى([۵۳])، قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الْمَجِیدِ بْنُ عَبْدِ الْعَزِیزِ بْنِ أبِی رَوَّادَ([۵۴])، عَنْ سُفْیَانَ([۵۵])، عَنْ عَبْدِاللهِ بْنِ السَّائِبِ([۵۶])، عَنْ زَاذَانَ([۵۷])، عَنْ عَبْدِاللهِ([۵۸])، عَنِ النَّبِیِّ صلی الله علیه وسلم،… وَقَالَ رَسُولُ اللهِ صلی الله علیه وسلم: حَیَاتِی خَیْرٌ لَکُمْ تُحَدِّثُونَ وَنُحَدِّثُ لَکُمْ، وَوَفَاتِی خَیْرٌ لَکُمْ تُعْرَضُ عَلَیَّ أعْمَالُکُمْ، فَمَا رَأیْتُ مِنَ خَیْرٍ حَمِدْتُ اللهَ عَلَیْهِ، وَمَا رَأیْتُ مِنَ شَرٍّ اسْتَغْفَرْتُ اللهَ لَکُمْ. رواه البزار ورجاله رجال الصحیح.

حیات من براى شما خیر است چون شما با من سخن می‌گویید و نیز من با شما صحبت می‌کنم و وفاتم نیز براى شما خیر است، چون اعمالتان بر من عرضه می‌شود و هر آنچه از خیر در اعمال شما مشاهده کنم، خداوند را بر آن ستایش می‌کنم و هر آنچه از بدى در اعمال شما دیدم، از خداوند براى شما طلب آمرزش می‌کنم.([۵۹])

۲ـ روایاتی که دلالت می‌کند که انبیاء دیگر که مرده‌اند به حق پیامبر دعا کردند.([۶۰])

۳ـ روایاتی که دلالت می‌کند که غیر انبیاء نیز نزدیکان خود را دعا می‌کنند.

عن جابر بن عبدالله قال: قال رسول الله صلی الله علیه وسلم: إن أعمالکم تعرض علی أقربائکم وعشائرکم فی قبورهم، فإن کان خیرًا استبشروا به، وإن کان غیر ذلک قالوا: اللهم، ألهمهم أن یعملوا بطاعتک.([۶۱])

اعمال شما به اموات فامیل و نزدیکانتان در قبر عرضه می‌شود؛ اگر خوب بود خوشحال می‌شوند و اگر بد بود دعا می‌کنند که خدایا به او یاد بده کار خوب بکند. و در خبر دیگری احمدبن حنبل همین داستان را با دعای دیگری چنین نقل کند:

قال رسول الله: ان اعمالکم تعرض علی اقاربکم وعشائرکم فان کان خیراً استبشروا به وان کان غیر ذلک قالوا: اللهم لا تمتهم حتی تهدیهم کما هدیتنا.([۶۲])

خدایا او را نمیران تا هدایت شود کما اینکه ما هدایت شدیم.

۳ـ توسل

الف) توسل مشروع مورد اتفاق

توسل انواع و اقسام مختلفی دارد. در جواز برخی اقسام آن همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که عبارتند از:

۱ـ تـوسل به ذات خدای تعالی جایز است، مانند اینکه بگوئی: یا الله.

۲ـ توسل به یکی از اسماء الله مانند: یا رحمن، یا رحیم، یا حی، یا قیوم.

۳ـ توسل به صفات بارى تعالی مانند: اللهم برحمتک أستغیث. یعنی: خدایا به رحمت تو دادرسی و استغاثه می‌کنم (فریاد رسی می‌کنم) و مانند اینها.

۴ـ توسل به دعای مرد صالحی که زنده است و وجود دارد، مثلاً می‌گوئیم: ای شیخ! برایم دعا کن، و ماننـد این، چنانکه صحابـه از رسول‌الله طلب باران می‌کردند.

۵ـ توسل به عمل نیک و صالح مانند: قصه اصحاب غاری که صخره‌ای درِ غار را بر روی آنها بست، و خدا را با اعمال صالحی که انجام داده بودند خواندند، خداوند مشکل آنها را برطرف کرد و از غار بیرون آمدند.([۶۳])

محمد عمر سربازی موارد غیر اختلافی را چنین بیان می‌کند:

نخست: توسل به اعمال و طاعات؛ خود قرآن و حدیث، اعمال صالحه و طاعات را وسیله‌ی قرب خداوندی قرار داده است:

وَمَا أمْوَالُکُمْ وَلا أوْلادُکُمْ بِالَّتِی تُقَرِّبُکُمْ عِنْدَنَا زُلْفَى إِلَّا مَنْ آمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا.([۶۴])

و اموال و فرزندانتان چیزى نیستند که شما را در نزد ما نزدیک سازند. مگر کسى که ایمان بیاورد و کار شایسته کند.

در روایت متفق علیه، حکایت سه نفر مسافر که در غاری رفتند و سنگی بر دهانه‌ی غار قرار گرفت و هر یکی به عملی از اعمال صالحه‌ی خود توسل کرده و نجات حاصل کردند بیان شده است، در این قسم همه امت اتفاق دارند.

دوم: توسل به اسماء حسنای خداوند، همانطور که خدای تعالی می‌فرماید:

{وَلِلَّهِ الأسْمَاءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا}.([۶۵])

و برای خدا نام‌های نیکویی است پس به وسیله‌ی آنها را بخوانید.

{قُلِ ادْعُوا اللهَ أوِ ادْعُوا الرَّحْمَنَ أیًّامَا تَدْعُوا فَلَهُ الأسْمَاءُ الْحُسْنَی}.([۶۶])

بگو: خداوند را بخوانید یا «رحمن» را بخوانید. به هرکدام که بخوانید اسماء حسنی و نیکو برای خداست.

و احادیث زیادی در این مورد تأیید می‌کنند.

کسی منکر این توسل هم نشده است.

سوم: توسل به کلمات الله، مانند: «أعُوذُ بِکَلِمَاتِ اللهِ التَّامَّاتِ»([۶۷]) که به طرق مختلف از ابوهریره و خوله نقل شده است.

چهارم: توسل به ذات الله سبحانه و تعالی، این قسم هم در روایت بخاری به لفظ «أعوذ بوجهک أعنی بذاتک» آمده است.

پنجم: توسل به صفات خداوند جل جلاله، این مورد هم در روایت نسائی آمده است، بنابراین جائز است.

ششم: توسل به عزت و قدرت خدای تعالی، این مورد هم در روایت موطا مالک نقل شده است.

هفتم: توسل به درود شریف، که در سنن ترمذی و ابوداود و نسائی به روایت فضالهًْ بن عبید و در ترمذی به روایت ابن مسعود و همچنین به روایت عمر و در طبرانی به روایت مرتضی علی آمده است.([۶۸])

در خصوص جواز و عدم جواز بعضی از موارد توسل بین وهابیت و اختلاف است و آن موارد در فصل بعد آورده می‌شود.

ب) استعانت و استغاثه به میت از دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث) و دیوبندیه

محمدبن عبد الوهاب می‌گوید:

کسی که به مخلوقی مانند: ملک مقرب یا نبی مرسل یا ولی یا صحابی یا غیرصحابی یا صاحب قبر شرک بورزد یا استغاثه([۶۹]) به او کند یا از او طلب استعانت([۷۰]) کند در آنچه که طلب نمی‌شود مگر از خداوند یا او را به صورت استغاثه یا استعانت بخواند به تحقیق کفر ورزیده است.([۷۱])

دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

عبدالله ریگی احمدی در ترجمه احکام جنائز چنین بیان می‌کند:

بی‌تردید بر همگان روشن است، آنچه که امروز عامه‌ی مردم موقع زیارت قبور انجام می‌دهند مانند: صدا کردن میت، استعانت از وی و یا خواستن از خدا به حق میت، اینها همه از جمله بزرگ‌ترین سخنان بیهوده و باطل می‌باشند.([۷۲])

وی در کتاب گامی به سوی ایمان و یقین می‌نویسد:

آنهایی که غیر از خدا برای رفع حاجات صدا زده می‌شوند قدرت ندارند که مخلوق پست و حقیری مانند مگس را بیافرینند. آن به جای خود که اگر مگسی قدری قند یا شکر را از پیش آنان برباید نمی‌توانند آن را پس بگیرند. پس ای کسانی که به جز خدا دیگران را صدا می‌زنید و از آنها کمک می‌خواهید باید بدانید که آنها همانند شما ناتوان و عاجزند.([۷۳])

دیدگاه دیوبندیه

محمد عمر سربازی می‌گوید:

دعاء و استعانت در هنگام مصیبت و حاجت چون که عبادت‌اند و عبادت فقط حق خداوند متعال است و بس، پس دعاء و استعانت هم حق اوست.([۷۴]) وی استغاثه از غیر خدا را شرک و کفر می‌داند.([۷۵])

این شخص آن لذتی که در نعره‌ی یا رسول الله و یا علی و یا معصوم و یا ابوالفضل و یا غوث احساس می‌کند، در نعره الله اکبر و یا رحمن و یا رحیم احساس نمی‌کند! هنوز مرکز و محور محبت او شامل غیر خدا هم می‌گردد و مصداق:

{إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ}([۷۶]) یا مصداق: {وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللهِ أنْدَادًا یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللهِ}.([۷۷])

و بعضى از مردم معبودهایى غیر از خدا انتخاب مى‏کنند و آنها را آنچنان که خدا را دوست دارند، دوست می‌دارند می‌گردد.([۷۸])

شرک در خطاب قرار دادن این است که در وقت مصائب غیر خدا را صدا بزند. مثلاً می‌گوید: یا پیر، یا غوث یا فلان به فریادم برس!([۷۹])

عبد الرحمن سربازی در این رابطه می‌گوید:

عده‌ای هستند که قبرها را پرستش می‌کنند و بالای سر بعضی قبور رفته و مردگان را صدا می‌زنند که ای فلان کس! من مشکلی دارم، و کار سنگینی دارم، مشکل مرا آسان کن! بعضی‌ها نزد قبور گوسفند می‌کشند در صورتی که اسلام دستور داده است که این کارها گناه و شرک است([۸۰]) و… .

البته شبیر احمد عثمانی از بزرگان دیوبند شبه قاره، استعانت را مشروط به اذن خداوند جایز می‌داند. دیدگاه وی در گفتار بعد بیان خواهد شد.

بررسی:

استعانت از غیر خداوند در صورتی شرک است که ما غیر خدا را مستقل در اعطاء بدانیم و فرق نمی‌کند که زنده باشد یا مرده. اما اگر آن پیامبر یا امام را مستقل ندانیم بلکه معتقد باشیم که به اذن و اراده‌‌ی خداوند کاری را انجام می‌دهد، در این صورت یاری خواستن از آنها شرک نیست و آنها به منزله‌ی سبب و واسطه هستند و مسبب واقعی خداوند است.

مبنا برای شرک و عدم شرک؛ باذن الله و عدم اذن الله است و این از آیه‌ی ۴۹ سوره‌ی آل عمران([۸۱]) فهمیده می‌شود. ما معتقدیم که خداوند بندگان خالص خود را از این طریق اکرام می‌کند و این از حدیث قرب نوافل([۸۲]) فهمیده می‌شود و استدلالی که مولوی رضوی و محمدذاکر حسینی در این زمینه آورده‌اند استدلال درستی است.([۸۳])

پ) توسل به دعای اولیاء خدا از دیدگاه غیر مقلدین و بعضی از دیوبندیه

محمد بن عبدالوهاب می‌گوید:

مشرکین در زمان ما کما اینکه شب و روز خداوند را می‌خوانند… مثل لات (اسم یکی از بزرگترین بت‌های جاهلیت) و نبی ما عیسی (که مسیحیان ایشان را به عنوان خدا پرستش می‌کردند) به شخص صالح توجه می‌کنند و او را می‌خوانند. ولی می‌دانی که رسول الله با کفار بخاطر همین شرک مبارزه کرد و آنها را به اخلاص در عبادت یعنی عبادت تنها برای خداوند، دعوت کرد. همان‌طور که خداوند می‌فرماید:

«فَلا تَدْعُوا مَعَ اللهِ أحَدًا»([۸۴]) با خداوند هیچ کس را نخوانید.

و خداوند فرمود:

{لَهُ دَعْوَهُ الْحَقِّ وَالَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لا یَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَیْءٍ}.([۸۵])

دعوت حق براى اوست و کسانى که [مشرکان] جز او مى‏خوانند هیچ جوابى به آنان نمى‏دهند… معلوم شد که جنگ رسول خدا با آنها بخاطر این بود که دعا همه‌اش برای خداست.([۸۶])

دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

عبدالله ریگی احمدی در ترجمه کتاب احکام جنایز چنین بیان می‌کند:

بی‌تردید بر همگان روشن است؛ آنچه که امروز عامه‌ی مردم موقع زیارت قبور انجام می‌دهند مانند: صدا کردن میت… اینها همه از جمله بزرگ‌ترین سخنان بیهوده و باطل می‌باشند.([۸۷])

دیدگاه دیوبندیه

نعمت الله توحیدی در این رابطه می‌گوید:

سبحانه و تعالی می‌فرماید: اگر شما می‌خواهید به سعادت برسید، همانند انبیاء، فقط من (خدا) را فریاد بزنید.([۸۸])

۴ـ طلب شفاعت از دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث) و بعضی از دیوبندیه

محمد بن عبدالوهاب می‌گوید:

شفاعت دو نوع است: شفاعت منفی و شفاعت مثبت.

شفاعت منفی: فراخواندن غیر خدا در آن چیزی که جز خدا کسی بدان قدرت ندارد.

و شفاعت مثبت: آن چیزی است که طلب می‌کند از خدا.([۸۹])

دیدگاه غیر مقلد (اهل حدیث)

یکی از کتبی که در حوزه علمیه غیر مقلد تدریس می‌شود، شرح العقیدهًْ الطحاویه است. در این کتاب در صفحه‌ی ۲۳۶، طلب شفاعت از خداوند به حق یا به جاه پیامبر در دنیا را جایز نمی‌دانند.

دیدگاه دیوبندیه

نعمت الله توحیدی نظر خود را این گونه بیان می‌کند:

چرا شما عبادت را که حق اختصاصی رب العالمین است برای غیر خدا و به خاطر جلب شفاعت آنها انجام می‌دهید؟ در حالی که خداوند متعال در قرآن مجید و احادیث گهربار سرور کائنات به جهانیان دستور نداده است که شما انبیاء و اولیاء الله را به عنوان شفیع بخوانید.([۹۰])

این مطلب در گفتار بعد در ذیل طلب شفاعت بررسی خواهد شد.

[۱]) محمد بن عبد الوهاب در سال ۱۱۱۵ در شهر «عیینهًْ‏» واقع در صحراى ‏«نجد» عربستان چشم به جهان گشود و در سال ۱۲۰۶ یا ۱۲۰۷ دیده از جهان فرو بست.

پدرش عبدالوهاب از علماى حنبلى و مورد احترام مردم شهر خود (عیینه) بود. محمدبن عبد الوهاب پس از به پایان رساندن دروس مقدمات، زادگاهش را ترک گفت و به مدینه مهاجرت کرد و پس از اقامت کوتاهى در مدینه به بصره و سپس به بغداد و آنگاه به کردستان و همدان و اصفهان روانه شد و در هر یک از این شهرها مدتى چند اقامت گزید تا آنجا که به شهر «قم‏» نیز آمد و سرانجام تصمیم گرفت که به زادگاه خود برگردد و پس از بازگشت، هشت ماه از مردم دورى گزید، و سپس مردم را به آیین جدیدى فرا خواند. (زعماء الاصلاح، ص ۱۰)

محمد از ابتدا اندیشه‌های انحرافی داشته است. زینی دحلان می‌گوید: پدرش و برادرش و مشایخ و استادان او در مورد او چنین نظری داشتند که به‌زودی از او انحراف و گمراهی سرخواهد زد زیرا در گفتار و رفتار و کارهایش چنین چیزی را می‌دیدند. (فتنه وهابیت، ص ۴)

پدر محمدبن عبدالوهاب از محل اصلى خود به نام عیینه به بخش حریمله منتقل شد و در آنجا زیست تا در سال ۱۱۴۳ مرگ او فرا رسید. او از فرزند خود راضى نبود و پیوسته او را سرزنش می‌کرد. حتى برادرش سلیمان بن عبدالوهاب از مخالفان سر سخت وى بود و بعدها کتابى در رد اندیشه‏هاى او نوشت. وقتى پدر فوت کرد، او محیط را براى اظهار عقاید خود بى‌مانع دید، ولى با هجوم عمومى مردم حریمله روبرو شد و نزدیک بود که خونش را بریزند. ناچار از آنجا به زادگاه خود عیینه بازگشت، پس از ورود به زادگاهش با امیر آنجا به نام عثمان بن معمر پیمان بست که هر یک از آن دو، بازوى دیگرى باشد و امیر اجازه دهد او عقاید خود را بى پرده مطرح کند.

شاید نتیجه آن این باشد که امیر بر همه امیرنشین‌هاى منطقه نجد که عیینه نیز یکى از آنهاست تسلط یابد. آنگاه براى اینکه پیوند محمد بن عبدالوهاب با امیر استوارتر گردد، وى خواهر امیر را گرفت و پس از بستن عقد، و وعده همکارى صمیمانه، شیخ به امیر گفت: امید است خدا نجد و اعراب نجد را به تو ببخشد! بدین‌گونه پیمانى میان شیخ و امیر بسته شد که در حقیقت داد و ستدى بیش نبود.

شیخ، منطقه را به امیر بخشید، در حالى‌که نه از تقواى او آگاهى صحیح داشت و نه از سرانجام کار او! پس از این پیمان نخستین اثر آن این شد که قبر زید بن الخطاب، برادر خلیفه دوم، با خاک یکسان گشت زیرا از دید شیخ، بناى بر قبور بدعتى بود که باید از میان مى‏رفت، ولى همین کار، واکنش‌هایى در منطقه ایجاد کرد و امیر احساء و قطیف به نام سلیمان حمیرى، به امیر عیینه (عثمان‌بن معمر) فرمان داد که هرچه زودتر این فتنه را بخواباند و شیخ را به قتل برساند. امیر عیینه ناچار شد که عذر شیخ را بخواهد تا او عیینیه را ترک کند. در این موقع شیخ منطقه سومى را به نام ‏«درعیه‏» (که محمد بن سعود (جد آل سعود) بر آن حکومت می‌کرد) برگزید و در سال ۱۱۶۰ به آنجا منتقل شد. (فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج۳، ص۵۶و۵۷)

او با پادشاهان مشرق که اهل دِرعیه بودند ارتباط برقرار کرد و به نزد آنان رفت و توانست نظر آنان را جلب نماید و آنان به یاریش برخاستند و دعوتش را پذیرفتند. البته قصد آنان از پذیرش دعوت محمدبن عبدالوهاب این بود که بدین‌ وسیله سلطنت خود را پایدار ساخته و نفوذ و قلمرو حکومت خود را گسترش دهند. از این‌رو بر عرب‌های بادیه‌نشین حمله برده و بر ایشان تسلط یافته و آنان را تحت انقیاد خود درآورده و بی‌هیچ اجر و مزدی ضمیمه لشگریان خود ساختند.(فتنه وهابیت،ص۵)

پیمان شیخ با «محمد بن سعود» به مرور زمان استحکام بیشترى یافت. نخستین برنامه‏اى که شیخ براى محاربه با کفار ریخت، گرفتن انتقام از امیر «عیینه» به نام «عثمان بن معمر» بود،… از این جهت دو نفر از جانب شیخ… اعزام شدند و او را در حال خواندن نماز جمعه ترور کردند. (فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامی، ج۳، ص۵۸ با کمی تلخیص)

گروهى بر عیینه حمله و همه شهر را با خاک یکسان کردند، تا آنجا که درخت‌ها را سوزاندند، و چاه‌ها را پر کردند و مردها را کشتند و زنان را اسیر کردند و به نوامیس مردم تجاوز نمودند و فزون‏تر از آن نیز جنایاتى کردند که قلم از بیان آن شرم دارد و این شهر تا به امروز، به صورت ویرانه‏اى باقى مانده است. به عقیده شیخ، این عذابى بود که خدا براى آنان فرستاد. (همان، ج۳، ص۶۰ به نقل از تاریخ آل سعود، ص ۲۲ و ۲۳)

پس از پیروزی بر «عیینه» به سرزمین‌های دیگر لشکرکشی کرده و به بهانه گسترش توحید و نفی «بدعت»، «شرک» و مظاهر آن، از میان مسلمین به سرزمین نجد و اطراف آن، مثل یمن و حجاز و نواحی سوریه و عراق، حمله‌ور شدند، و هر شهری که عقاید آنان را قبول نمی‌کرد غارت کرده و افرادش را به خاک و خون می‌کشیدند. (سلفی‌گری (وهابیت) و پاسخ به شبهات، ص۱۸۲و۱۸۳ به نقل از جزیرهًْ العرب فی القرن العشرین، ص۳۴۱) و سرانجام در سال ۱۲۰۶هـ.ق از دنیا رفت.

[۲]) مثلاً مولوی محمد ذاکر حسینی بریلوی در مقدمه‌ی کتاب عقاید اهل سنت و جماعت از ویژگی این کتاب چنین بیان می‌کند: پاسخ‌هایی که برگرفته از کتاب الله و آثار و احادیث نبوی و آراء علمای سلف می‌باشد… .

یا مولوی عبد الرحمن سربازی در ابتدای کتاب عقاید اهل سنت و جماعت در رد وهابیت، این کتاب را برای برحذر داشتن مردم منطقه بخصوص طلاب از ابتلا به گرایش‌های التقاطی توصیه می‌کند.

[۳]) «فالأشاعره مثلًا والماتریدیه لا یعدون من أهل السنه والجماعه… لأنهم مخالفون لما کان علیه النبی صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وأصحابه فی إجراء صفات الله سبحانه وتعالى على حقیقتها، ولهذا یخطئ من یقول: إن أهل السنه والجماعه ثلاثه: سلفیون، وأشعریون، و ماتریدیون…». (مجموع فتاوى و رسائل ابن عثیمین، ج۸، ص۴۰)

[۴]) تأکید المسلمات السلفیهًْ فی نقض الفتوى الجماعیهًْ بأن الأشاعرهًْ من الفرقهًْ المرضیهًْ، ص ۱۸، به نقل از رقم الفتوی ۱۰۵؛ الموقع الرسمی للشیخ صالح الفوزان، جمع آوری عبدالعزیز بن رئیس الرئیس الاسلام العتیق islamancient.com/search.htm.

[۵]) همان، ص۳٫

[۶]) البته در بُعد تکفیر مسلمانان و محدورالدم دانستن آنها دلیل بر همراهی با اندیشه‌های محمد بن عبدالوهاب وجود ندارد بلکه مؤیداتی بر خلاف آن نیز وجود دارد.

[۷]) محمد عمر ملازهی (سربازی) در سوم ذوالحجه سال ۱۳۵۵ هـ.ق/ ۱۳۱۵ هـ.ش، در روستای «انزاء»، در منطقه سرباز بلوچستان، در خانه ملا احمد، چشم به جهان گشود که جدش آخوند ملا عبدالرحمان او را «محمدعمر» نام نهاد.

  در هفت سالگی، به مکتب نزد عمویش مولانا گل محمد که به تازگی از دیوبند بازگشته بود، به فراگیری روخوانی قرآن پرداخت. همزمان با نه سالگی، پدرش او را به این مدرسه فرستاد.

وی در سن ۱۱ سالگی به دست «خلیفه غلام محمد نقشبندی»، خلیفه مجاز «شاه ولیّ الله خراسانی هراتی»، در سلسله‌ی نقشبندیه‌ی مجددیه، بیعت کرد.

در سال ۱۳۶۸ ق/ ۱۳۲۷ ش به قصد تحصیل علوم دینی رهسپار کراچی پاکستان شد. بالأخره پس از سال‌ها تحصیل علم در سال ۱۳۷۳ ق./ ۱۳۳۲ ش. به دامان وطن بازگشت.

محمدعمر سربازی در منطقه‌ی سرباز، کار تبلیغ دین را آغاز می‌کند. در سال ۱۳۸۰ ق/مطابق ۱۳۳۹ ش، مدرسه‌ی عزیزیه‌ی دپکور را که به علت رفتن مولانا عبدالعزیز به زاهدان به حالت تعطیل درآمده بود، به انزاء منتقل می‌کند و مدتی در آن به تدریس اشتغال می‌ورزد تا اینکه در یکی از سفرهای تبلیغی، گذرش به منطقه «کوه ون» می‌افتد؛ منطقه‌ای که اغلب ساکنان آن معتقد به مذهب «ذکری» بودند و با آنها به مبارزه می‌پردازد.

در سال ۱۳۸۱ ق/ مطابق ۱۳۴۰ ش. اساس مدرسه‌ای را پایه‌گذاری کرد که بعدها در ردیف معروف‌ترین مدارس دینی ایران قرار گرفت و در ۲۳ اسفند ماه سال ۱۳۸۵ هـ از دنیا رفت.

[۸]) فتاوی منبع العلوم، ج ۱، صص ۲۸۵ـ۲۸۶٫

[۹]) همان، ج ۱، ص ۲۹۸٫

[۱۰]) همان، ج۱، صص۲۹۹ـ۳۰۰٫

[۱۱]) عبدالرحمن ملازهی (سربازی) در سال ۱۳۲۲هـ.ش در روستای انزای بخش سرباز بدنیا آمد. پدرش ملا احمد نام داشت. دوره‌ی ابتدایی را در مسجد محل به پایان رسانید و همزمان با آن در مدرسه‌ی دولتی روستای مجاور ثبت نام کرد. دوره‌ی مقدماتی را نزد پدر و برادرش، محمد عمر، در خانه گذرانید و دو سال دوره‌ی سطح را در مدرسه‌ی عزیزیه‌ی روستای انزا پشت سرگذاشت و به مدرسه‌ی مظهرالعلوم کراچی رفت و از آنجا فارغ التحصیل گردید.

در سال ۱۳۴۴به وطن باز گشت و به نیابت از عمویش امام جمعه ایرانشهر شد.

در سال ۱۳۴۶هـ.ش. بنا به دعوت مردم چابهار بدانجا رفت و در سال ۱۳۴۹حوزه‌ی علمیه‌ی چابهار را بنا نهاد. او هم اکنون دارای درجه‌ی دکترای الهیات و معارف اسلامی می‌باشد. از آثار وی می‌توان به کتب زیر اشاره نمود: مقام صحابه، عظمت صحابه، فضایل نماز، مصائب صحابه، شهسوار کربلا، راز دلبران، اسلامیات، شمشیر خالد، حکایت صحابه، سوسیالیسم کفر است، گرگ در پوستین میش و… نام برد. (ر.ک: چند شاخه ارغوان در کویر، صص ۹۸ـ۱۰۱).

[۱۲]) تضاد عقاید حنفیت با وهابیت، ص ۱۲۶٫

[۱۳]) عقائد اهل سنت و جماعت در رد وهابیت و بدعت، صص ۲۴ـ۲۵٫

[۱۴]) محمد یوسف حسین پور، فرزند سید محمد کریم، در سال ۱۳۰۹ در گشت سراوان متولد شد. وی در مدارس دولتی تا کلاس چهارم ابتدایی در زادگاهش ادامه‌ی تحصیل داد. پس از آن ترک تحصیل نمود و نزد عمویش مولانا سید عبدالواحد گشتی، دروس دینی را تا اول سطح فرا گرفت. به اذن و رضایت استاد، جهت ادامه‌ی تحصیل به پاکستان عزیمت نمود. سالی که وارد پاکستان شد چهاردهمین سال استقلال پاکستان بود. در سال اول ورود به پاکستان، در مدرسه‌ی دارالهدی تیدی در ایالت سند ثبت نام نمود و به تحصیل ادامه داد. در سال ۱۳۷۰ قمری علمای بزرگی از هندوستان به پاکستان آمده بودند. در پی تحقق این هدف در همین سال، مدرسه دارالعلوم تند و الهیار را اساس نهاد. وی دو سال متواتر از محضر این اساتید تلمذ نمود:

مشاغل مختلفی که تاکنون داشته است:

ـ مدیریت حوزه‌ی عین العلوم گشت.

ـ امام جماعت مسجد خواجه گشت.

تألیفات و تراجم:

ـ ترجمه و تفسیر معارف القرآن که تاکنون ۴ جلد آن به چاپ رسیده و سایر مجلدات در دست اقدام‌اند.

ـ ترجمه سیرت خلفای راشدین (وبلاگ گشت hosseynbor.persianblog.ir).

[۱۵]) تضاد عقاید حنفیت با وهابیت، ص ۱۳۷٫

[۱۶]) مجموعه مقالات بیست دومین همایش علمی تحقیقی مذاهب اسلامی، ص ۸۲٫

[۱۷]) وبلاگ وحدت http://vahdatnik.blogfa.com/post-11.aspx.

[۱۸]) الرسائل الشخصیه، ص۱۱٫

[۱۹]) {الْیَوْمَ أکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ}. (مائده / ۳)

[۲۰]) أربع قواعد تدور الأحکام علیها، صص۱۰ـ۱٫

[۲۱]) احکام جنایز، صص ۱۸۳ـ۱۸۴٫

[۲۲]) صحیح بخاری، ج۲، ص ۹۵۹٫

[۲۳]) بدعات و رسومات بلوچستان در خصوص اموات، ص۷۱٫

[۲۴]) شمشیر بران، ص۱۶۹٫

[۲۵]) همان، صص۱۷۹ـ۱۸۰٫

[۲۶]) فتاوای منبع العلوم، ج۱، ص۳۶۲٫

[۲۷]) از وی کتاب‌هایی در رد بدعت منتشر شده است، از جمله: شمشیرِ بُرّان بر اشراک و بدعات دوران، و کتاب بدعات و رسومات بلوچستان در خصوص اموات.

[۲۸]) تعلیم الاسلام، ص۱۵۰٫

[۲۹]) سنن ابی داود، ج۳، ص۲۳۸٫

[۳۰]) إعانهًْ المستفید بشرح کتاب التوحید، ج۱، ص ۶۷٫

[۳۱]) توحید، ص۴۳٫

[۳۲]) مجموعه مقالات همایش علمی، تحقیقی مذاهب اسلامی، ص ۳۹۸٫

[۳۳]) نعمت الله میر بلوچ فرزند عبدالعزیز در سال ۱۳۳۱ هـ.ش. در روستای گوهرکوه (گوهردشت) از توابع زاهدان بدنیا آمد. او دوران دبستان را در روستای رحمت آباد گوهرکوه سپری کرد و تا کلاس ششم دبستان تحصیل نمود وی در سن ۱۶ سالگی (۱۳۴۷) برای فراگیری علوم دینی به زاهدان رفت و در مسجد عزیزی به مدت یک سال، خدمت اساتیدی همچون مولانا عبدالعزیز استفاده کرد و با مشورت خود با مولانا عبدالعزیز عازم پاکستان شد. او بعد از عزیمت به پاکستان در جامعه‌ی بدرالعلوم رحیم یارخان، مشغول به فراگیری علوم دینی شد و یک سال قبل از فراغت به کراچی رفته و در جامعه فاروقیه‌ی کراچی ثبت نام نمود. ولی بعد از مدت کوتاهی در نتیجه‌ی مشورت با اساتید، دوباره به رحیم یارخان مراجعت نموده در جامعه‌ی بدرالعلوم فارغ التحصیل گردید. ایشان در تمام دوران تحصیلات در دوره‌های تفسیر اساتید بزرگ خصوصاً مولانا جاجروی شرکت می‌کرد. وی بعد از برگشت از پاکستان ابتدا در روستای «شوره چاه قلعه بید» مشغول تدریس شد و بعد از آن در مدرسه‌ی شورشادی در خدمت «مولانا دین محمد» بود و از آن به بعد تا پایان عمر خویش در حوزه‌ی علمیه‌ی دارالعلوم زاهدان مشغول تدرین بود تا اینکه بالاخره روز دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۵ مطابق با ۱۱ ربیع الاول ۱۴۲۷ بر اثر سانحه‌ی تصادف در مسیر زاهدان‌ـ بم می‌میرد. از اساتید او می‌توان: شیخ القرآن مولانا غلام الله خان، مولانا عبدالغنی جاجروی، شیخ المشایخ مولانا عبدالکریم بیرشریف، مولانا منظور احمد نعمانی، شیخ المجاهدین مولانا مفتی نظام الدین شامزی، شیخ الحدیث مولانا سلیم الله خان، مولانا محمّد یوسف رحیم یارخانی و… را نام برد. (سایت ندای اسلام: nedayeislam.net/index.php)

[۳۴]) نغمه‌های توحیدی، ج ۲، ص ۲۲٫

[۳۵]) همان، ج ۳، ص۳۹٫

[۳۶]) فتاوای منبع العلوم، ج ۱، ص ۱۴۱٫

[۳۷]) شمشیر بران، ص۵۵٫

[۳۸]) عقائد اهل سنت و جماعت در رد وهابیت و بدعت، ترجمه خلاصه عقائد علماء دیوبند،ص۲۰۸٫

[۳۹]) مجالس قطب الارشاد، ص۳۱۶٫

[۴۰]) اعراف / ۷۸ـ۷۹٫

[۴۱]) اعراف/ ۹۱ـ۹۳٫

[۴۲]) صحیح بخاری، ج۲، صص۹۲ـ۱۰۲ و صحیح مسلم، ج ۸، ص ۱۶۲ و… .

[۴۳]) آیه‌ی {إِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی} سوره نمل / ۸۰؛ روم / ۵۲٫

[۴۴]) آیه‌ی {وَما أنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فی الْقُبُورِ} فاطر / ۲۲٫

[۴۵]) بقره / ۱۸٫

[۴۶]) برای اطلاع بیشتر به گفتار بعد رجوع شود.

[۴۷]) الروح، ص۸٫

[۴۸]) الجامع الصغیر، ج۲، ص۶۱۸؛ و شفاء السقام، ص ۱۳۲ و خلاصهًْ الوفا بأخبار دار المصطفى، ج۱، ص۴۲ و شبیه به این حدیث سنن أبی داود، ج۱، ص ۲۷۵٫

[۴۹]) صحیح مسلم، ج۸، ص۱۶۴، عمدهًْ القاری، ج۸، ص۲۰۲٫

[۵۰]) گامی به سوی ایمان و یقین، ص ۵۵٫

[۵۱]) نغمه‌های توحیدی، ج۲، صص ۲۰ـ۲۱٫

[۵۲]) سنن کبری، بیهقی، ج۵، ص ۲۴۵؛ مسند احمد، ج۲، ص۵۲۷؛ سنن ابی داود، ج۲، ص۲۱۸؛ طبقات الشافعیهًْ الکبرى، ج۳، ص ۴۰۷؛ الذخیرهًْ، ج۳، ص ۳۷۵ و… .

[۵۳]) صدوق حسن الحدیث.

[۵۴]) ثقه، ومره : لیس به بأس (نسایی).

[۵۵]) ثقه حافظ فقیه إمام حجه.

[۵۶]) ثقه.

[۵۷]) زاذان الکندی ثقه.

[۵۸]) عبدالله بن مسعود صحابی.

[۵۹]) مجمع الزوائد، الهیثمی، ج ۹، ص ۲۴؛ و الجامع الصغیر، ج۱، ص ۵۸۲؛ و شفاء السقام، ص۱۲۶٫

[۶۰]) المستدرک على الصحیحین، ج۴، ص۶۴۸٫

[۶۱]) ابن کثیر، ج۲، ص۴۰۱٫

[۶۲]) مسند احمد، ج۳، ص ۱۶۴٫

[۶۳]) توسل جایز و غیر جایز، ص ۱۰؛ کشف الشبهات، ص ۷۰؛ و الملخص فی شرح کتاب التوحید، ص۳۶۳؛ و تعلیقات على کشف الشبهات، ص ۹۳؛ و التوضیحاتُ الکاشفاتُ على کشفِ الشُبَهاتِ، ص ۲۳۶ و… .

[۶۴]) سبأ / ۳۷٫

[۶۵]) الأعراف / ۱۸۰٫

[۶۶]) الإسراء / ۱۱۰٫

[۶۷]) صحیح مسلم، ج ۸، ص ۷۶٫

[۶۸]) شمشیر بران، صص ۹۵ـ۹۶٫

[۶۹]) طلب فریادرسی و درخواست حل مشکلات.

[۷۰]) یار خواستن، کمک خواستن، یاری جستن و یاری گفتن.

[۷۱]) مؤلفات محمد بن عبد الوهاب، ج۱، ص۱۹۲٫

[۷۲]) احکام جنائز، ص۱۳۹٫

[۷۳]) گامی به سوی ایمان و یقین، ص ۵۵٫

[۷۴]) شمشیر بران، ص۹۰٫

[۷۵]) همان، ص۹۴٫

[۷۶]) زمر / ۴۵٫

[۷۷]) بقره / ۱۶۵٫

[۷۸]) شمشیر بران، ص ۷۷٫

[۷۹]) مواعظ حسنه، ص ۷۵٫

[۸۰]) اسلامیات، ص ۸۹ .

[۸۱]) {أنِّی أخْلُقُ لَکُمْ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَهِ الطَّیْرِ فَأنْفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیْرًا بِإِذْنِ اللهِ وَاُبْرِئُ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَاُحْیِی الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ وَاُنَبِّئُکُمْ بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فی بُیُوتِکُمْ}.

«من برای شما از گل چیزى به شکل پرنده مى‏سازم، سپس در آن مى‏دمم پس به فرمان خدا پرنده‏اى مى‏گردد و من کور مادر زاد و مبتلا به برص (پیسى) را بهبودى مى‏بخشم و من مردگان را به فرمان خدا زنده مى‏کنم و‏ من شما را از آنچه مى‏خورید و در خانه‏ها ذخیره مى‏کنید خبر مى‏دهم».

[۸۲]) عَنْ أبِى هُرَیْرَهَ قَالَ قَالَ رَسُولُ اللهِ ـ صلى الله علیه وسلم ـ «إِنَّ اللهَ قَالَ مَنْ عَادَى لى وَلِیًّا فَقَدْ آذَنْتُهُ بِالْحَرْبِ، وَمَا تَقَرَّبَ إِلَىَّ عَبْدِی بِشَىْءٍ أَحَبَّ إِلَىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ، وَمَا یَزَالُ عَبْدِى یَتَقَرَّبُ إِلَىَّ بِالنَّوَافِلِ حَتَّى اُحِبَّهُ، فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ، وَبَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ، وَیَدَهُ الَّتِی یَبْطُشُ بِهَا وَرِجْلَهُ الَّتِى یَمْشِى بِهَا، وَإِنْ سَأَلَنِی لأُعْطِیَنَّهُ، وَلَئِنِ اسْتَعَاذَنِی لاُعِیذَنَّهُ».

خدای تعالی فرمود: به تحقیق هر کسی با ولی من عداوت و دشمنی کند من با او اعلام جنگ می‌کنم. نزدیک نمی‌شود بنده من به من به وسیله‌ی چیزی که محبوب‌تر باشد نزد من از آنچه که بر او واجب نموده‌ام و دائماً بنده‌ی من به واسطه نوافل به من نزدیک می‌شود تا اینکه او را محبوب خود قرار می‌دهم وقتی که محبوب خود قرار دادم گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود و چشم او می‌شوم که با آن می‌بیند و دست او مى‌شوم که با آن کار می‌کند و پای او می‌شوم که به وسیله آن راه می‌رود، اگر از من چیزی بخواهد حتماً به او عطا می‌کنم و اگر از من پناه بخواهد به او پناه می‌دهم. (صحیح بخاری، ج۵، ص ۲۳۸۴)

[۸۳]) رجوع شود به گفتار بعدی.

[۸۴]) جن / ۱۸٫

[۸۵]) الرعد / ۱۴٫

[۸۶]) ر.ک: کشف الشبهات، صص۳ـ۴٫

[۸۷]) احکام جنائز، ص۱۳۹٫

[۸۸]) نغمه‌های توحیدی، ج۲، ص۶۹ و در ص۲۴، نیز بر اجتناب از نداء غیر الله تأکید می‌کند. و… .

[۸۹]) أصول الإیمان، صص ۳۱ـ۳۲٫

[۹۰]) تفسیر آیهًْ الکرسی، ص ۵۳٫

منبع: اندیشه های سلفی گری در استان سیستان و بلوچستان؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

ارسال یک دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.