مجمع جهانی شیعه شناسی

روش خلافتی عثمان

روش خلافتی عثمان

روش خلافتی عثمان

رویه و رفتار عثمان بر خلاف ابى بکر و عمر

اولا اتفاقى تمام مورخین ما و شما از قبیل ابن خلدون([۱]) و ابن خلّکان و ابن اعثم کوفى([۲]) است و در صحاح سته و کتب معتبرۀ شما ثبت است و مسعودى در صفحه ۴٣۵ جلد اوّل مروج الذهب([۳]) و ابن ابى الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه([۴]) و دیگران از علماء شما آورده‌اند که عثمان بن عفّان وقتى به مقام خلافت رسید بر خلاف سنّت رسول اکرم و سیرۀ شیخین (ابى بکر و عمر) رفتار نمود و حال آنکه به اتفاق فریقین و جمیع مورخین([۵]) در مجلس شورى عبد الرّحمن بن عوف با او بیعت نمود بر کتاب خدا و سنت پیغمبر و طریقۀ شیخین و اینکه بنى امیّه را روى کار نیاورد و بر مردم مسلط ننماید. ولى وقتى بر امر خود مستقر شد کاملا بر خلاف سیرۀ آنها رفتار نمود و صریحا خلاف عهد نمود – و خود می‌دانید که نقض عهد و پیمان بحکم قرآن مجید و اخبار صحیحه از جمله گناهان بزرگ است – و به صراحت گفتار و شهادت اکابر علماء و مورخین خودتان خلیفه عثمان عملا نقض عهد نمود و در تمام دورۀ خلافت بر خلاف طریقۀ شیخین (ابى بکر و عمر) رفتار نمود و بنى امیّه را بر جان و مال و ناموس مردم مسلط نمود و این اولین لکۀ بزرگى بود که دامن او را آلوده ساخت.

حافظ: چگونه بر خلاف سنت رسول اکرم و سیرۀ ابى بکر و عمر رضى الله عنهما رفتار نمود.

داعى: اول قدمى که بر خلاف سنت رسول اکرم و طریقۀ شیخین بر داشت بنابر آنچه مورخین مفصّلا نوشته‌اند و مسعودى محدّث و مورّخ معروف مقبول الفریقین در صفحه۴٣٣ جلد اول مروج الذهب([۶]) مختصرا ذکر نموده خانه‌اى بنا کرد از سنگ و کاشی و درهاى او را از ساج و سرو قرار داد و اموال بسیار جمع نمود که علاوه بر آنچه در زمان حیاتش بذل و بخشش‌هاى بیجا به بنى امیّه و دیگران نمود) مانند آنکه خمس بلاد ارمنیه را که در زمان او فتح شد (بدون هیچ مجوّز شرعى) به مروان ملعون واگذار کرد به علاوۀ صد هزار درهم از بیت المال و چهار صد هزار درهم به عبد الله بن خالد و صد هزار درهم به حکم ابن ابى العاص ملعون و طرید رسول الله و دویست هزار درهم به ابى سفیان از بیت المال واگذار نمود (چنانچه ابن ابى الحدید هم در صفحه ۶٨ جلد اول شرح نهج البلاغه([۷]) ثبت نموده) و روزى که او را کشتند در نزد خزانه دار شخصى خودش یکصد و پنجاه هزار دینار و دو کرور درهم وجه نقد موجود بود غیر از املاک او در وادى القرى و حنین که آنها یکصد هزار دینار بود و گاو گوسفند و شتر که در بیابانها بى‌حساب داشت؟.

همین عمل او سبب شد که تمام بزرگان از بنى امیّه و غیره را که روى کار آورده بود ازید از آنچه او داشت تهیه نمودند و به غارت اموال مردم مشغول شدند؟ انتهى.

زیرا معروف است الناس على دین ملوکهم شیخ می‌فرماید:

اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى   بر آورند غلامان او درخت از بیخ

این قبیل اعمال و جمع سرمایۀ فراوان آن هم در آن دوره علاوه بر آنکه قبح عقلى و نقلى داشته آن هم براى خلیفه رسول الله در مقابل فقر و تهى دستى مردم آن زمان بر خلاف رویه و طریقۀ رفقاى او ابى بکر و عمر که ملتزم و متعهد شده بود در روز شوری که به طریقۀ آنها رفتار نماید بوده است.

مسعودى در جلد اول مروج الذهب([۸]) ضمن حالات عثمان مى‌نویسد خلیفه عمر سفرى با پسرش عبد الله به حج رفت و خرج راه او ایابا و ذهابا شانزده دینار شد به پسرش عبد الله گفت: ما در خرج خود اسراف نمودیم.

اینک آقایان قضاوت کنید بین طریقۀ زندگانى خلیفه عمر و زیاده‌روی‌های عثمان و تصدیق نمائید که کاملا عثمان خلاف عهد و میثاق رفتار نموده است.

روى کار آمدن فساق بنى امیه توسط عثمان

ثانیا فسّاق و فجّار بنى امیّه را روى کار آورد و بر جان و مال و نوامیس مردم مسلط نمود و در بلاد مسلمین امارات بنى امیّه ضررى شایع بوده است و افرادى را بر خلاف رضاى رسول خدا و شیخین (ابى بکر و عمر) به کار گماشت.

از قبیل عمّ ملعونش حکم بن ابى العاص و پسرش مروان بن حکم که هر دو به شهادت تاریخ طرید و رانده و تبعید شده رسول اکرم و مردود و ملعون به لسان مبارک آن حضرت بودند؟

حافظ: دلیل شما بر طرد و لعن آنها بالخصوص چه می‌باشد.

بنى امیه و حکم بن ابى العاص و مروان، ملعون خدا و پیغمبر بودند

داعى: دلیل بر لعن دو قسم است یکى جنبه عمومى دارد که خداوند متعال صریحا بنى امیّه را شجرۀ ملعونه خوانده در آیه ۶٢ سوره ١٧ (بنى اسرائیل) که فرماید «وَ اَلشَّجَرَهَ اَلْمَلْعُونَهَ فِی اَلْقُرْآنِ» (یعنى درخت لعنت کرده شده در قرآن).

چنانچه امام فخر رازى([۹]) و طبرى([۱۰]) و قرطبى([۱۱]) و نیشابورى([۱۲]) و سیوطى([۱۳]) و شوکانى([۱۴]) و آلوسى([۱۵]) و ابن ابى حاتم و خطیب بغداد([۱۶]) و ابن مردویه([۱۷]) و حاکم([۱۸]) و مقریزى([۱۹]) و بیهقى و دیگران از مفسرین و علماء خودتان در ذیل این آیه نومیه از ابن عباس (حبر امت) رضى الله عنه نقل نموده‌اند که مراد از شجرۀ ملعونه در قرآن بنى امیّه بودند که رسول اکرم آنها را در خواب به صورت بوزینه‌ها دید که منبر و محراب او را مورد تاخت‌وتاز خود قرار دادند بعد از بیدارى جبرئیل به نزول این آیه خبر داد که بوزینه‌ها بنى امیّه هستند که بعد از تو غصب خلافت می‌نمایند و محراب و منبر تو هزار ماه در تصرف آنها خواهد بود.

مخصوصا امام فخر رازى([۲۰]) از ابن عباس نقل می‌نماید که از میان تمام بنى امیّه رسول اکرم نام حکم بن ابى العاص را می‌برد پس به حکم قرآن مجید حکم بن ابى العاص ملعون است چون از شجرۀ ملعونه است و پیغمبر بالخصوص نام او را به لعنت به زبان جارى می‌نمود و از طرق روات معتبرۀ فریقین (شیعه و سنى) احادیث بسیار در طرد و لعن آنها رسیده ولى چون در شب اول قرار گذاردیم که استشهاد به احادیث شیعه ننمائیم لذا به بعض از آنچه از علماء شما الحال در نظر دارم اشاره می‌نمایم تا کشف حقیقت گردد حاکم نیشابورى در صفحه ۴٨٧ جلد چهارم مستدرک([۲۱]) و ابن حجر مکى در صواعق محرقه([۲۲]) نقل از حاکم می‌نماید که این خبر صحیحا از رسول اکرم رسیده که فرمود:

«انّ أهل بیتى سیلقون بعدى من امّتى قتلا و تشریدا و انّ اشد قومنا لنا بغضا بنو امیه و بنو المغیره و بنو مخزومو مروان بن الحکم کان طفلا قال له النبىّ هو الوزغ بن الوزغ و الملعون بن الملعون»

(زود است که اهل بیتم بعد از من ملاقات می‌کنند از امت من، کسانی را که آنها را می‌کشند و پراکنده می‌کنند و به درستی که بغض و کینه و دشمنی بین امیه و بنی مغیره و بنی مخزوم نسبت به ما از همه بیشتر است – و مروان بن حکم در آن موقع بچه بود – حضرت فرمود: این وزغ پسر وزغ (یعنی چلپاسه و مارمولک) و ملعون پسر ملعون است)

و نیز ابن حجر([۲۳]) به فاصلۀ یک حدیث از عمر بن مره الجهنى و حلبى در صفحه ٣٣٧ جلد اول سیره الحلبیه([۲۴]) و بلاذرى در صفحه ١٢۶ جلد پنجم انساب و سلیمان بلخى در ینابیع الموده([۲۵]) و حاکم در صفحه ۴٨١ جلد چهارم مستدرک([۲۶]) و دمیرى در صفحه ٢٩٩ جلد دوم حیات الحیوان([۲۷]) و ابن عساکر در تاریخ([۲۸]) خود و امام الحرم در ذخایر العقبى و دیگران نیز از عمر بن مره نقل نموده‌اند که:

«انّ الحکم بن ابى العاص استاذن على النبى فعرف صوته فقال: ائذنوا له علیه لعنه الله و على من یخرج من صلبه الاّ المؤمن منهم و قلیل ما هم»

(حکم بن ابی العاص از رسول اکرم اذن و اجازه ورود خواست. پیغمبر صدای او را شناخت فرمود:‌ اذن بدهید او را لعنت خدا بر او باد و بر اولادهای او که از صلبش بیرون آیند، مگر مؤمن از آنها و آن مؤمنین بسیار اندکند.)

و امام فخر رازى در جلد پنجم از تفسیر کبیر([۲۹]) خود ذیل آیه {وَ اَلشَّجَرَهَ اَلْمَلْعُونَهَ} و معناى آن اشاره به قول ام‌المؤمنین عایشه می‌نماید که به مروان می‌گفت:

«لعن الله اباک و انت فى صلبه فأنت بعض من لعنه الله»

(خداوند لعنت نمود پدرت را در حالتی که تو در صلب او بودی؛ پس تو بعض از کسی هستی که خداوند او را لعنت نمود.)

و علامۀ مسعودى در صفحه ۴٣۵ جلد اول مروج الذهب([۳۰]) گوید مروان بن حکم، طرید و راندۀ رسول الله بود که از مدینه رانده و تبعید شده بود.

در زمان خلافت أبى بکر و عمر اجازه ورود به مدینه نیافت ولى عثمان که خلیفه شد بر خلاف سیره و رفتار رسول اکرم و أبى بکر و عمر او را اجازه ورود داد و با سایر بنى امیّه بدور خود جمع و با آنها زیاده از حد مهربانى نمود.

علی: قبله صاحب حکم بن ابى العاص که بوده و براى چه پیغمبر او را طرد نمود.

حکم بن ابى العاص

داعى: حکم بن أبى العاص عموى خلیفه عثمان بود بنابر آنچه طبرى([۳۱]) و ابن أثیر([۳۲]) و بلاذرى در صفحه ١٧ جلد پنجم انساب([۳۳]) نوشته‌اند در جاهلیت همسایه رسول الله بود و بسیار آن حضرت را اذیت می‌نمود مخصوصا بعد از بعثت و بعد از فتح مکه به مدینه آمد و ظاهرا اسلام قبول نمود ولى پیوسته آن حضرت را در میان جامعه تحقیر مى‌نمود وقتى حضرت حرکت می‌کرد در عقب آن حضرت مى‌آمد و با چشم و دماغ و دهان و دست شکلک در مى‌آورد و به طریق تقلید، آن حضرت را آزار میداد، حتى در نماز با انگشت تحقیر به آن حضرت اشاره مى‌نمود فلذا در اثر نفرین آن حضرت به همان حالت تشنّج باقى ماند بعلاوه بُله و نیمه مجنون شد. روزى به منزل آن حضرت رفت حضرت از حجره بیرون آمد فرمود کسى از طرف او عذر خواهى نکند، بایستى خودش و فرزندانش مروان و دیگران از مدینه بیرون روند، فلذا به امر آن حضرت فورى آنها را تبعید نمودند به طائف و در زمان خلافت ابى بکر و عمر، عثمان شفاعت نمود که چون حَکَم عموى من است اجازه دهید برگردد به مدینه آنها قبول ننمودند و گفتند طرید و تبعید شده رسول الله را ما بر نمی‌گردانیم چون عثمان خود به خلافت رسید آنها را برگرداند هر چند مردم و اصحاب رسول الله اعتراض کردند اعتنا ننمود به علاوه مورد اکرام و بذل و بخشش خود قرار داد و مروان را پیشکار و رئیس دربار خلافت قرار داد و تمام أشرار بنى امیه را به دور خود جمع و مأموریتهاى بزرگ و پستهاى حسّاس را به آنها واگذار نمود که آنها بر حسب پیش‌بینى عمر خلیفه دوم سبب بدبختى او گردیدند.

ولید فاسق در حال مستى نماز جماعت خواند

که از جمله آنها ولید بن عقبه بن أبى معیط بود که او را به ولایت و امارت کوفه فرستاد. ولید کسی­ست که بنا به روایت مسعودى در جلد اول مروج الذهب ذیل حالات عثمان: پیغمبر درباره او فرموده بود: «انّه من اهل النار» یعنى او اهل آتش است و در فسق و فجور به منتها درجه متجاهر بود که مسعودى در مروج الذهب([۳۴]) و أبو الفداء در تاریخ([۳۵]) خود و سیوطى در صفحه ١٠۴ تاریخ الخلفاء([۳۶]) و أبو الفرج در صفحه ١٧٨ جلد چهارم أغانى([۳۷]) و امام أحمد در صفحه ١۴۴ جلد اول مسند([۳۸]) و طبرى در صفحه ۶٠ جلد پنجم تاریخ([۳۹]) و بیهقى در جلد هشتم صفحه ٣١٨ سنن([۴۰]) و ابن أثیر در صفحه ۴٢ جلد سیم کامل([۴۱]) و یعقوبى در صفحه ١۴٢جلد دوم تاریخ([۴۲]) و ابن اثیر در صفحه ٩١ جلد پنجم اسد الغابه([۴۳]) و دیگران([۴۴]) مى‌نویسند در أیام امارت کوفه شبى تا صبح مجلس عیش داشت و صبح که صداى مؤذن برخاست در حالت مستى رفت در محراب مسجد و با مردم نماز صبح را چهار رکعت به جاى آورد آنگاه به مردم گفت اگر میل دارید براى شما بیشتر بخوانم.

و نیز بعض از آنها مى‌نویسند در محراب قى و استفراغ نمود که تمام مردم متأذى گردیده شکایت به عثمان بردند.

و از جملۀ آنها معاویه معلوم الحال بود که او را والى شام نمود و سعید بن عاص را بعد از ولید به کوفه فرستاد که در اثر عملیات آنها در تمام بلاد مسلمین ظلم و فساد به حد افراط رسید فریادها بلند شد و هر کس از هرکجا آمد نامه تظلم آورد به دربار خلافت، طردش نمودند.

غلط کاری های عثمان موجب قتل او شد

همین أعمال و رفتار او که بر خلاف رویه و رفتار رسول أکرم حتى بر خلاف طریقه و مشى ابو بکر و عمر ظاهر و بارز گردید، سبب شد که خون مردم به­جوش آمد، نهضت ملّى تشکیل و شد آنچه شد.

قطعا مسئول قتل و بدبختى او خودش بود که در کارهاى خود تجدید نظر ننموده و به نصایح مولانا امیر المؤمنین گوش نداد و فریب خودنمائی‌هاى اطرافیان خود از بنى امیّه را خورد تا عاقبت جان خود را بر سر دوستى آنها گذارد.

چنانچه خلیفه عمر این پیش‌بینى را نموده بود (چون به­اخلاق عثمان آگاهى داشت) بنابر آنچه ابن ابى الحدید در صفحه ١٠۶ جلد سیم شرح نهج البلاغه([۴۵]) (چاپ مصر) گفتگوى عمر را با ابن عباس نقل نموده تا آنجا که گوید خلیفه عمر دربارۀ هر یک از شش نفر أصحاب شورى کلامى گفت و عیبى گرفت تا رسید به عثمان درباره او گفت:

«أوه ثلاثا و الله لئن ولیها لیحملن بنى ابى معیط على رقاب الناس ثم لتنهض الیه العرب فتقتله

(پس از سه مرتبه آه کشیدن گفت: روزی که زمام امور دست عثمان برسد (پستهای حساس را) به بنی ابی معیط اختصاص داده و آنها را بر گردنهای مردم سوار خواهد نمود. پس از آن اضافه نموده گفت: در آن موقع عرب در مقابل او نهضت نموده و او را خواهند کشت.)

و نیز ابن ابى الحدید در صفحه ۶۶ جلد اول شرح نهج البلاغه([۴۶]) بعد از نقل جمله مذکور گوید فراست عمر به صحت پیوست که وقتى عثمان خلیفه شد (چنانچه عمر پیش‌بینى نموده بود) بنى امیّه را بدور خود جمع و بر گردن مردم بار نمود و با والى کردن آنها در ولایات کردند آنچه نباید بکنند با آنکه قادر بود آنها را معزول کند و تغییر دهد و مروان ملعون را از خود دور نماید ولى ننمود تا نارضایتى‌ها در مردم ایجاد نمودند و سبب شورش و قتل او گردیدند.

تمام این بلایا و هتک حرمتها را بر سر او مروان و اطرافی­هاى او در آوردند و بى‌اعتنائى او به نامه‌هاى امت منجر به قتل او گردید.

آقایان انصاف خوبست، مراجعه نمائید به صفحه ٣۵٧ تاریخ بزرگ محمّد بن جریر طبرى که از اکابر علماء شما در سیصد هجرى و مورد اعتماد عموم بوده که نوشته:

«و قد راى رسول الله ابا سفیان مقبلا على حماره و معاویه یقود به و یزید ابنه یسوق به فقال : لعن الله الراکب و القائد و السائق»

(پیامبر دید ابو سفیان سوار خری است و معاویه جول خر را می‌کشد و پسرش یزید از عقب، خر را می‌راند؛ فرمود: خدا لعنت کند سوار و جلودار و راننده را.)

آنگاه قضاوت کنید که خلیفه عثمان چرا ملعون و رانده شده پیغمبر را مورد احترام قرار داده و در آغوش محبت پذیرفته بلکه امارت و حکومت به آنها داد تا ایجاد انقلاب در دین اسلام بنمایند. نه ما از این اعمال خلیفه و بى‌فکرى او تعجّب می‌کنیم بلکه علماء بزرگ خودتان مانند طبرى و ابن اعثم کوفى تعجب نموده‌اند و در تاریخ خود ثبت کرده‌اند که چرا وقتى أبو سفیان در مجلس عثمان در اول خلافتش منکر اسلام و نزول وحى و جبرئیل شد خلیفه او را نکشت و فقط به یک تغیّرى قضیه را ماست مالى نمود و حال آنکه به اتفاق جمیع مسلمین چنین ملعونى واجب القتل بوده است. «فاعتبروا یا اولى الابصار([۴۷])»

ایجاد نارضایتى در مردم منجر به قتل عثمان شد

و علاوه بر آنچه عرض شد مراجعه نمائید به خطبۀ ١۶٣ نهج البلاغه و همچنین خبرى را که ابن ابى الحدید در صفحه ۴٨٢ جلد دوم شرح نهج­البلاغه([۴۸]) (چاپ مصر) از تاریخ کبیر([۴۹]) طبرى ضمن شرح خطبه نقل نموده که بعض از اصحاب رسول الله نامه‌ها نوشته به ولایات و مسلمانان را دعوت به جهاد نمودند. در مدینه مقابل ظلم بنى امیّه به حمایت عثمان آنها را و در سال ٣۴ جمعیت زیادى از ناراضیها از عمّال عثمان به مدینه آمده و خدمت امیر المؤمنین شرفیاب شدند و آن حضرت را واسطه قرار دادند نزد عثمان حضرت به ملاقات خلیفه رفتند تا آنجا که مقدور بود خلیفه را نصیحت نمودند که در تغییر عمّال و اعمال خود تجدید نظر کند و او را به عواقب امور متوجه ساختند و به او فهماندند که پاى جان در بین است تا جائى که فرمودند:

و انّى انشدک الله ان تکون امام هذه الامّه المقتول فانّه کان یقال یقتل فى هذه الامّه امام یفتح علیه القتل و القتال الى یوم القیمه.

(تو را به خدا قسم می‌دهم اینکه مبادا پیشوای این امت باشی که کشته شوی؛ زیرا که قبلا گفته می‌شد که در این امت پیشوایی کشته خواهد شد که به واسطه کشته شدن او فتح باب می‌شود به خونریزی و کشت و کشتار تا روز قیامت)

ولى مروان و اطرافیهاى اموى نگذاردند که نصایح صادقانۀ آن حضرت اثر کند لذا بعد از خروج آن حضرت از منزل عثمان امر کرد مردم در مسجد جمع شدند رفت بالاى منبر عوض آنکه تحبیب کند و از مردم عارض دل‌ربائى کند و بگوید عمّال و مأمورین من السّاعه معزول نوعى سخن گفت که دلهاى رنجدیده رنجد‌یده­تر شد، عاقبت رشته کشید تا به آنجا که خلیفه عمر پیش‌بینى نموده بود و عثمان به دست مردم ناراضى کشته گردید.

پس سبب قتل عثمان ندانسته‌ کاری­هاى خود او بود که به نصایح بزرگان گوش نداد تا به جزاى عمل خود رسید بر خلاف ابو بکر و عمر که به نصایح مولانا امیر المؤمنین گوش مى‌دادند و ترتیب اثر داده و قدردانى نموده نتیجه کامل می‌بردند.

صدمه زدن عثمان به اصحاب پیغمبر

و ثانیا آنکه عده‌اى از اصحاب پیغمبر را که ناصح و خیر خواه و معترض بعملیات بى‌رویۀ او بودند امر کرد آن قدر زدند که در اثر همان ضربات غالبا مردند و اگر ماندند علیل و ناتوان گشتند. که از جمله آنها عبد الله بن مسعود بود که حافظ و قارى و نگهبان و کاتب قرآن و از اصحاب خاص رسول خدا حتى مورد احترام أبو بکر و عمر و محل شور آنها بوده است.

مخصوصا ابن خلدون در تاریخ([۵۰]) خود نوشته است خلیفه ثانى عمر در دوره خلافتش اصرار داشت عبد الله از او جدا نگردد براى آنکه آگاهى کامل به قرآن و احکام دین داشت و رسول اکرم مدح بسیار از آن نموده چنانچه ابن ابى الحدید و دیگران متعرض‌اند.

مضروب شدن ابن مسعود و مرگ وی

علماء و مورخین شما عموما نوشته‌اند که چون عثمان خواست قرآنها را جمع کند تمام نسخ قرآن را از کتّاب آنها خواست و همه را جمع‌آورى نمود من جمله قرآن عبد الله بن مسعود را که از جملۀ کتّاب وحى و مورد اطمینان خاتم الانبیاء بود طلبید عبد الله نداد عثمان خودش رفت منزل عبد الله و جبراً قرآن را از او گرفت وقتى عبد الله شنید که قرآن او را هم مانند قرآنهاى دیگر سوزانیدند خیلى دلتنگ شد. در مجالس و محافل احادیثى را که در قدح عثمان می‌دانست نقل می‌کرد و پرده‌ها را بالا می‌زد و با کنایات مردم را به حقایق متوجه می‌ساخت این خبرها را به عثمان دادند امر کرد غلامانش رفتند آن قدر عبد الله را زدند که از شدت آن ضربات دنده‌هاى او شکست و بسترى شد و بعد از سه روز از دنیا رفت. چنانچه ابن ابى الحدید([۵۱]) در صفحه ۶٧ و ٢٢۶ جلد اول شرح نهج‌البلاغه([۵۲]) (چاپ مصر) ضمن طعن ششم شرح قضایا را مفصلا نوشته تا آنجا که گوید عثمان به عیادت عبد الله رفت و بینهما گفتگوهائى شد تا رسید به جائى که عثمان به عبد الله گفت:

«استغفر لى یا ابا عبد الرحمن قال اسأل الله ان یأخذ لی منک حقى»

(طلب مغفرت کن برای من ای ابا عبد الرحمن (کنیه ابن مسعود بود) عبد الله گفت: از خدا می‌خواهم حق مرا از تو بگیرد؛ (یعنی هرگز از تو راضی نخواهم شد)

و نیز نقل([۵۳]) نموده است به جرم آنکه چرا بدرقۀ ابوذر نمود موقعى که او را به سمت ربذه تبعید مى‌نمودند چهل تازیانه بر بدن عبد الله زد. لذا عبد الله به عمّار یاسر وصیّت نمود که نگذار عثمان بر جنازه من نماز گذارد عمّار هم قبول نمود روى همین اصل بعد از وفات عبد الله عمّار با جمعى از صحابه بر جنازه او نماز گذارده و دفنش نمودند.([۵۴]) وقتى خبر به عثمان دادند رفت سر قبر عبد الله و به عمّار گفت چرا چنین نمودى گفت حسب الوصیّه خودش ناچار بودم که عمل نمایم (این عمل عمّار سبب کینه‌اى شد که بعدا با او تلافى نمود).

واقعا کارهاى خلیفه عثمان بنابر آنچه اکابر علماء و مورخین خودتان نوشته‌اند حیرت‌آور است مخصوصا عملیاتى که به صحابه خاص و پاک رسول الله می‌نمود که حتى ابو بکر و عمر هم هرگز چنان رفتارى ننمودند بلکه بر خلاف رفتار عثمان با آنها احترام کامل از اصحاب رسول اکرم می‌نمودند.

مضروب شدن عمار به امر عثمان

و از جمله اعمال عثمان که دلالت بر رقّت قلب او دارد؟ توهین به عمّار یاسر و زدن آن مرد شریف است که از صحابه خاص پیغمبر بوده چنانچه علماء و مورخین([۵۵]) فریقین نوشته‌اند که چون ظلم و تعدّى عمّال بنى امیّه در اطراف بلاد اسلام زیاد شد صحابه پیغمبر جمع شدند و نامه‌اى به عثمان نوشتند و تمام مظالم او را یادآورى نمودند و با نصایح مشفقانه گوشزد نمودند که اگر پیروى از رویه و رفتار عمّال ظالم اموى‌ها و تقویت از آنها بنمائى و تجدید نظر در رویه و رفتار خود و اطرافی‌هاى خود ننمائى نتایج وخیم آن بیشتر شامل حال خودت خواهد شد علاوه بر آنکه ضرر به اسلام می‌زنى.

آنگاه شور نمودند که چه کسى نامه را ببرد عاقبت گفتند مقتضى آنست که حامل نامه عمّار باشد.

چه آنکه فضل و تقوى و عظمت عمّار مورد اقرار و اعتراف خود عثمان می‌باشد و مکرر از خودش شنیدیم که می‌گفت رسول اکرم فرموده است ایمان با گوشت و خون عمّار مخلوط است و نیز از آن حضرت نقل می‌نمود که می­فرمود بهشت مشتاق سه کس است: علىّ بن ابى طالب و سلمان و عمّار یاسر([۵۶]).

فلذا به درخواست اصحاب، جناب عمّار کاغذ را برداشت به خانه عثمان رفت وقتى رسید که عثمان می‌خواست از منزل خارج شود، در دهلیز منزل عمّار را دید سؤال کرد یا ابا الیقظان (کنیۀ عمّار بود) کارى دارى گفت کار شخصى ندارم و لکن جمعى از اصحاب رسول الله مطالبى را در این نامه گنجانیده‌اند که خیر و صلاح شما در او می‌باشد و توسط من فرستاده‌اند مطالعه نمائید و جواب آنان را بدهید.

نامه را گرفت چند سطرى که از نامه خواند غضبناک شد با کمال تغیّر نامه را به زمین افکند جناب عمّار فرمود خوب نکردى نامۀ اصحاب رسول الله محترم است چرا بر زمین افکندى حق بود می‌خواندى و جواب می‌دادى.

با عصبانیّت تمام گفت: دروغ می‌گوئى. آنگاه امر کرد غلامانش جناب عمّار را به سختى زدند و او را بر زمین انداخته و می‌کوبیدند حتّى خود او هم چند لگدى بر شکم عمّار زد که به علّت همان ضربات عمّار پیر مرد مبتلا بمرض فتق شد و بی‌هوش گشت. خویشانش آمدند، او را به منزل امّ سلمه امّ المؤمنین بردند از ظهر تا قریب نصف شب بی‌هوش ماند تا چهار نماز از او فوت شد وقتى به هوش آمد نمازها را قضا کرد.

شرح مبسوط این قضایا در کتب معتبرۀ علماء خودتان ثبت است ابن ابى الحدید در شرح نهج­ البلاغه([۵۷]) و مسعودى در صفحه ۴٣٧ جلد اول مروج الذهب([۵۸]) ضمن مطاعنى که به عثمان وارد گردیده اشاره می‌کند که علّت انحراف قبیله هزیل و بنى مخزوم از عثمان عملیات او با عبد الله بن مسعود و عمّار یاسر و ضرباتى که بر آنها وارد آوردند بود اینک قضاوت با آقایان با انصاف است تا پى به رقّت قلب و رحم‌دلى او ببرند.

اذیت و تبعید نمودن اباذر و وفات او در صحراى ربذه

رابعا عمل و رفتار او با أبى ذر غفارى جندب بن جناده که از صحابۀ خاص رسول اکرم و محبوب آن حضرت و دومین مرد عالم اسلام از صحابه بوده است جلب نظر هر انسان آزادى را می‌نماید.

تمام ارباب حدیث و مورخین بزرگ فریقین اقرار و اعتراف دارند که آن پیر مرد نودساله را با چه خفّت و آزار و اذیت، تبعید به شام و از آنجا به مدینه و از مدینه با دخترش سوار بر شتر برهنه به صحراى بى‌آب و علف ربذه تبعید نمودند تا عاقبت در آن صحرا أبى ذر از دنیا رفت و دختر یتیمه‌اش بى‌سرپرست در آن وادى خوفناک تنها ماند.

علماء و مورخین بزرگ خودتان مانند ابن سعد در صفحه ١۶٨ جلد چهارم طبقات([۵۹]) و بخارى در کتاب زکاه([۶۰]) صحیح و ابن ابى الحدید در صفحه ٢۴٠ جلد اول و نیز در صفحه ٣٧۵ تا ٣٨٧ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۶۱]) و یعقوبى در صفحه ١۴٨ جلد دوم تاریخ([۶۲]) خود و أبو الحسن علىّ بن الحسین مسعودى محدث و مورخ معروف قرن چهارم متوفى سال ٣۴۶ در صفحه ۴٣٨ جلد اول مروج الذهب([۶۳]) و دیگران که وقت مجلس اجازه نمی‌دهد که مشروحه بیانات همگى آنها را به عرضتان برسانم که عملیات شدید عثمان و عمّال اموى او مانند معاویه و مروان و غیرهما را با آن پیر مرد مؤمن پاکدل محبوب رسول الله به علاوۀ اهانت­هائى که به أمیر المؤمنین به جرم آنکه چرا مشایعت أبى ذر رفته و همچنین به همین جرم چهل تازیانه به عبد الله بن مسعود حافظ و کاتب وحى زدن را ثبت و ضبط نموده‌اند.

حافظ: اگر آزارى به ابى ذر وارد آمده از اثر عمل مأمورین بى‌حقیقت بوده و الاّ خلیفه عثمان بسیار دل رحم و رقیق القلب بوده و قطعا از چنین عملیاتى بى‌خبر بوده است.

داعى: مثلى معروف است که می‌گویند «ز مادر مهربان‌تر دایه خاتون» این دفاعى که جنابعالى از خلیفه عثمان می‌نمائید بر خلاف واقع و حقیقت است چنانچه مراجعه نمائید به کتب معتبرۀ تاریخ، قطعا تصدیق خواهید نمود که تمام آزار و اذیتها که به جناب أبى ذر وارد آورده‌اند به دستور صریح خود خلیفه بوده؟

دلیل بر این معنى کتب معتبرۀ علماء بزرگ خودتان است براى نمونه تمنّا می‌نمایم مراجعه نمائید به جلد اول نهایه ابن اثیر و تاریخ یعقوبى و مخصوصا صفحه ٢۴١ جلد اول شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (چاپ مصر) که نامۀ خلیفه را به معاویه ثبت نموده‌اند که چون معاویه از شام، سعایت از ابى ذر نمود خلیفه عثمان به او نوشت که او را با زجر روانه مدینه نمائید. اصل نامه اینست:

فکتب عثمان الى معاویه: امّا بعد فاحمل جندبا الىّ على اغلظ مرکب و اوعره فوجّه به مع من سار به اللیل و النهار و حمله على شارف لیس علیها الاقتب حتّى قدم به المدینه و قد سقط لحم فخذیه من الجهد.

(عثمان برای معاویه چنین نگاشت: جندب را سوار بر شتری پیر و بی پالان، همراه با مردی بدخو نزد من فرست (به همین طرق که دستور داده بود آن مرد زاهد عابد، صحابی محبوب خدا و پیامبر را آوردند) و او را در حالی که گوشت رانهایش ریخته بود به مدینه آورند)

شما را به خدا انصاف دهید اینست معنى رأفت و عطوفت و مهربانى و رقّت قلب؟!

ابوذر محبوب خدا و پیغمبر و راستگوى امت بود

آیا این ابو‌ذر نبوده است که خداى تعالى و رسول پروردگار دربارۀ او آن همه توصیه نمودند که علماء بزرگ خودتان در کتب مبسوطه آن اخبار مفصّلۀ صادره از مقام رسالت را دربارۀ او ضبط نموده‌اند.

چنانچه حافظ ابو نعیم اصفهانى در صفحه ١٧٢ جلد اول حلیه الاولیاء([۶۴]) و ابن ماجه قزوینى در صفحه ۶۶ جلد اول سنن([۶۵]) و شیخ سلیمان بلخى حنفى در باب ۵٩ ینابیع الموده([۶۶]) از صواعق([۶۷]) ابن حجر مکى حدیث پنجم از چهل حدیثى که در فضایل امیر المؤمنین آورده از ترمذى و حاکم با شرط صحت از بریده از پدرش و ابن حجر عسقلانى در صفحه ۴۵۵ جلد سیم اصابه([۶۸]) و ترمذى در صفحه ٢١٣ جلد دوم صحیح([۶۹]) و ابن عبد البر در صفحه ۵۵٧ جلد دوم استیعاب([۷۰]) و حاکم در صفحه ١٣٠ جلد سیم مستدرک([۷۱]) و سیوطى در جامع الصغیر([۷۲]) نقل نموده‌اند که رسول اکرم فرمود:

«انّ الله امرنى بحبّ اربعه و اخبرنى انّه یحبّهم قیل الله الإمام یا رسول الله سمّهم لنا قال علىّ منهم یقول ذلک ثلاثا و ابو ذر و مقداد و سلمان»

(خداوند مرا امر فرموده به دوستی چهار نفر و مرا خبر داده که این چهار نفر را دوست می‌دارد. عرض کردند: یا رسول الله نام آنها را بری ما بیان فرما. فرمود: علی [سه بار نام علی را برد] ابی‌ذر، مقداد و سلمان)

پس معلوم شد این چهار نفر محبوب خدا و رسول او می‌‌باشند آیا انصاف آقایان اجازه می­دهد که با محبوب خدا و رسول او چنین رفتار غیر عادلانه بنمایند و نامش را رقّت قلب بگذارند چرا چنین نسبتها را به ابى بکر و عمر ندادند؟ چون نکردند، لذا ثبت در تاریخ نگردید ما هم نگفته‌ایم.

حافظ: آنچه مورخین نوشته‌اند أبوذر مرد ناراحتى بوده در شامات به نام علىّ کرم الله وجهه تبلیغات شدیدى می‌نموده و مردم شامات را متوجه مقام علىّ نموده بود و می‌گفت از پیغمبر شنیدم که فرمود علىّ خلیفه من است چون دیگران را غاصب و علىّ را خلیفه منصوص معرفى مى‌نمود لذا خلیفه عثمان رضى الله عنه براى حفظ اجتماع و جلوگیرى از فساد ناچار بود او را از شامات بخواند.

وقتى یک فردى بخواهد مردم را بر خلاف صلاح اجتماع سوق دهد بر خلیفه عصر لازم است او را از محل انقلاب خارج نمایند.

داعى: اولا اگر کسى حرف حقّى بزند باید او را تبعید و زجر کشش نمایند که چرا معلومات حق خود را ظاهر می‌نمائى بر فرض هم یک فرد مسلمان را محاکمه نکرده و به صحت و سقم گفتار سعایت‌کننده نرسیده، بخواهند تبعید یا احضار به مرکز خلافت نمایند، آیا قانون مقدّس اسلام چنین حکم می‌نماید که امر نمایند پیر نحیفى را سوار شترِ پیر بى‌پالان و تحت فشار غلام شدید الغضبى حرکت دهند که شب و روز نگذارد خواب  راحت کند که وقتى به مقصد می‌رسد گوشت‌هاى پاى او ریزش نماید اینست معنى رقّت قلب و رحم و مروّت؟!

و علاوه اگر نظر خلیفه حفظ اجتماع و جلوگیرى از فساد بود پس چرا اموی­هاى مفسد مانند مروان طرید و راندۀ رسول خدا و ولید بى‌دین متجاهر به فسقى که مست نماز می‌خواند و استفراغ در محراب می‌نماید و دیگران را از اطراف خود دور ننمود تا عملیّات آنها موجب فساد در اجتماع و منجر بقتل خلیفه نگردد.

حافظ: از کجا معلوم است که ابى ذر راست می‌گفته و معلومات حقّى را ابراز می‌داشته و وضع حدیث از قول رسول خدا نمى‌نموده.

قضاوت منصفانه لازم است تا پرده‌هاى جهل را پاره نماید

داعى: از آنجائى که خاتم الانبیاء خود تصدیق صداقت و راستگوئى او را نموده چنانچه در اخبار معتبره رسیده و اکابر علماء خودتان ثبت نموده‌اند که آن حضرت فرمود مثل ابو‌ذر در امت من مثل عیسى است در بنى اسرائیل در صداقت و راستى و زهد و تقوى.

چنانچه محمّد بن سعد که از اکابر علماء محدثین شما است در صفحه ١۶٧ و ١۶٨ جلد چهارم طبقات([۷۳]) و ابن عبد البر در صفحه ٨۴ جلد اول استیعاب([۷۴]) باب جندب و ترمذى در صفحه ٢٢١ جلد دوم صحیح([۷۵]) و حاکم در صفحه ٣۴٢ جلد سیم مستدرک([۷۶]) و ابن حجر در صفحه ۶٢٢ جلد سیم اصابه و متّقى هندى در صفحه ١۶٩ جلد ششم کنز العمّال([۷۷]) و امام احمد در صفحه ١۶٣ و ١٧۵ جلد دوم مسند([۷۸]) و ابن ابى الحدید در صفحه ٢۴١ جلد اول شرح نهج البلاغه([۷۹]) نقلا از واحدى و حافظ ابو نعیم اصفهانى در حلیه([۸۰]) و صاحب لسان العرب([۸۱]) و ینابیع المودّه([۸۲]) از اخبار ابى‌ذر غفارى با سندهاى متعدد نقل کرده‌اند که رسول اکرم فرمود:

«ما اقلت الغبراءو ما اظلّت الخضراء على رجل اصدق لهجه من ابىذر»

(زمین کسی را بر نداشت و آسمان سایه نیفکنده بر مردی که راستگوتر از ابی‌ذر باشد.)

بدیهى است کسى‌ را که پیغمبر به شهادت علماء خودتان تصدیق راست‌گوئى او را نموده باشد قطعا آنچه می‌گفته راست گفته و هرگز خداوند شخص کذّاب و یا وضّاع و جعّال حدیث را محبوب خود معرفى نمى‌کند خوبست دیدۀ انصاف را بگشائید تا حقّ و حقیقت را آشکار ببینید و اگر سابقه‌اى در کذب گفتار ابوذر بود قطعا متقدمین از علماى شما نقل مى‌نمودند. چنانچه شرح حال ابو هریره و دیگران را نقل نمودند.

شما را به خدا قدرى فکر کنید و انصاف دهید مردى که از اصحاب خاص رسول الله و محبوب خدا و پیغمبر و صادق و راست گوى امت بوده اگر به وظیفه دینى خود رفتار کرده امر به معروف و اشاعه حق نموده به جرم آنکه چرا نقل احادیث رسول الله نموده آن قدر توهین کنند و زجر دهند تا در بیابان بى‌آب و علف از دنیا برود! اینست معنى رحم و مروّت و رقّت قلب؟! آن هم دربارۀ کسى که رسول اکرم شهادت به صالحیت او داده زمانى که خبر مصائب وارده را به او می‌داد چنانچه حافظ ابو نعیم اصفهانى در صفحه ١۶٢ جلد اول حلیه الاولیاء([۸۳]) باسناد خود نقل می‌نماید از ابى ذر غفارى که گفت خدمت پیغمبر ایستاده بودم آن حضرت بمن فرمود:

«انت رجل صالح و سیصیبک بلاء بعدى قلت فى الله قال فى الله قلت مرحبا بامر الله»

(تو مرد صالحی هستی و زود است که بعد از من بلایی به تو برسد. عرض کردم: برای خدا؟ فرمود: برای خدا. گفت: مرحبا به امر خدای متعال (آیا ابتلای ابی‌ذر به دست معاویه و امویهای اطال خلیفه عثمان به امر او تبعید به صحرای بی آب و علف و زجر کش شدن آن صحابی بزرگ بلایی نبود که رسول الله خبر داده بود که برای خدا به آن بلیه مبتلا خواهد شد) فاعتبروا یا اولی الابصار).

 خیلى عجب است حالات مختلف شما آقایان، از طرفى حدیث نقل مى‌نمائید که رسول الله فرمود فرد فرد اصحاب من حکم ستارگان را دارند به هر یک از آنها پیروى کنید راه هدایت مى‌باشد. و از طرفى با برجسته‌ترین صحابى پاک رسول الله آنطور ظلم و خشونت مى‌نمایند تا او را می‌کشند. به جرم اینکه چرا طرفدارى از علىّ نموده. شما هم از ظالمین دفاع می‌نمائید؟ یا باید تکذیب کنید جمیع علماى بزرگ خودتان را که این وقایع و احادیث را در کتابهاى خود نوشته‌اند یا تصدیق نمائید که واجد صفات در آیه مذکوره کسانى نبوده‌اند که چنین ظلمهائى را نسبت به صحابۀ پاک رسول الله نمودند.

اخراج ابى ذر اجبارا به ربذه

حافظ: آنچه مسلّم است ابى ذر به میل و اختیار خود ربذه را قبول و به آنجا مسافرت نمود.

داعى: این بیانات جنابعالى اثر دست و پاهاى بى‌جائى است که متأخرین از متعصّبین علماى شما براى پرده‌پوشى اعمال گذشتگان بکار برده‌اند و الاّ بیرون کردن جناب ابى ذر را به جبر و اکراه مسلّم عند العموم است براى نمونه به یک خبر اکتفا می‌نمایم که امام احمد حنبل در صفحه ١۵۶ جلد پنجم مسند([۸۴]) و ابن ابى الحدید در صفحه ٢۴١ جلد اول شرح نهج([۸۵]) و واقدى در تاریخ خود از ابو الاسود دوئلى (که در نزد علماى رجال شما از ثقات است) نقل نموده‌اند که گفت میل داشتم ابى ذر را در ربذه ملاقات نمایم و از علّت خروجش سؤال کنم فلذا رفتم و از او سؤال نموده، گفت مرا اجبارا اخراج نمودند به این صحراى بى‌آب و علف و این خبر را رسول خدا بمن داد روزى که در مسجد خوابم برده بود آن حضرت تشریف آورد با پا به من زد که چرا در مسجد خوابیده‌ام عرض کردم بى‌اختیار خوابم برد آنگاه فرمود چه خواهى کرد وقتى تو را از مدینه اخراج نمایند؟ عرض کردم می‌روم به زمین مقدس شام، فرمود: «چه خواهى کرد وقتى از آنجا هم اخراجت کنند؟» عرض کردم: «بر می‌گردم به سوى مسجد» فرمود: «چه خواهى کرد وقتى از اینجا هم اخراج شوى؟» عرض کردم: «شمشیر می‌کشم و جنگ می‌کنم». فرمود: «آیا دلالت بکنم تو را در چیزى که خیر تو در آن باشد؟» عرض کردم: «بلى» فرمود: «انسق معهم حیث ساقوک و تسمع و تطیع» پس شنیدم و اطاعت نمودم آنگاه گفت: «و الله لیلقین الله عثمان و هو آثم فى جنبى» یعنى: به خدا قسم عثمان خدا را ملاقات می‌کند در حالتى که گنه‌کار است در نزد من.

 

[۱]. تاریخ ابن خلدون، ۲/۱۴۰، بدء الانتقاض على عثمان.

ابن خلدون می‌نویسد:

و مما عدّوا علیه [عثمان] زیاده النداء الثالث على الزوراء یوم الجمعه و اتمامه الصلاه فى منى و عرفه مع ان الامر فى حیاه رسول الله و الشیخین بعده کان على القصر.

[۲]. الفتوح، ابن اعثم کوفی، ۱/۳۷۰، ذکر فتح جزیره ارواد.

[۳]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۴، ذکر خلافه عثمان بن عفان، عمال عثمان.

مسعودى می‌نویسد:

و قدم على عثمان عهد الحکم بن ابى العاص و ابنه مروان و غیرهما من بنى امیه و الحکم هو طرید رسول الله الذى غربه عن المدینه و نفاه عن جواره.

و نیز ابن عثیر در اسد الغابه، ۲/۳۴، شرح حال الحکم بن ابى العاص بن امیه.

چنین نقل می‌کند:

و لم یزل منفیا [حکم بن ابى العاص] حیاه النبى فلما ولى ابوبکر الخلافه قیل له فى الحکم لیردّه الى المدینه، فقال: ما کنت لأحل عقده عقدها رسول الله و کذلک عمر، فلما ولى عثمان الخلافه رده.

همچنین ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ۱۵/۲۳۹، نامه ۲۸، (و من کتاب له الى معاویه جواباً)، فضل بنى هاشم على بنى عبد شمس، جریان را اینگونه نقل کرده است:

و امّا ابوه الحکم بن العص فهو طرید رسول الله و لعینه و المتخلج فى مشیته الحاکى لرسول الله و المستمغ علیه ساعه خلوته ثم صار طریدا لابى بکر و عمر امتنعا عن اعادته الى المدینه و لم یقبلا شفاعه عثمان، فلما ولى ادخله.

و ابن عبد البر در الاستیعاب، ۱/۳۵۹، رقم ۵۲۹، شرح حال الحکم بن ابى العص. و ذهبى در سیر اعلام النبلاء، ۲/۱۰۸، رقم۱۴، شرح حال الحکم بن ابى العاص و در العبر فى خبر من غبر، ۱/۲۹، حوادث سال ۳۱ هجری.

همین جریان را با الفاظى مشابه نقل کرده‌اند و در بعضى این جمله نیز نقل شده است:

فلم یزل طریداً الى ان استخلف عثمان، فأدخله المدینه و اعطاله مائه الف.

[۴]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱/۱۹۸-۲۰۰، خطبه ۳ (شقشقیه)، نتف من اخبار عثمان.

همچنین یعقوبى در تاریخ خود، ۲/۱۷۱، ایام عثمان بن عفان می‌نویسد:

و بلغ عثمان ایضا ان اباذر یقع فیه و یذکر ما غیر و بدل من سنن رسول الله و سنن ابى بیک و عمر، فسیره الى الشام الى معاویه

و ابن عبد ربه در عقد الفرید، ۵/۳۱، امر الشورى فى خلافه عثمان بن عفان چنین می‌نویسد:

فلما احدث عثمان ما احدث من تأمیر الاحداث من اهل بیته على الجمله من اصحاب محمد قیل لعبد الرحمن: هذه عملک؟ قال ما ظننت هذا! ثم مضى و دخل علیه و عاتبه و قال: انما قدمتک على ان تسیر فینا بسیره ابى بکر و عمر، فخلفتهما و حابیت اهل بیتک و اوطأتهم رقاب المسلمین

و ابن قتیبه در الامامه والسیاسه، ۱/۳۵، ما انکر الناس على عثمن می‌نوسید:

انه اجتع ناس من اصحاب النبى فکتبوا کتابا ذکروا فیه ما خلف فیه عثمان من سنه رسول الله و سنه صحابیه

مخالفت­هاى عثمان با سنت‌ رسول اکرم فراوان است گرچه شیخین نیز پایه گذار آن بوده و به همین روش عمل می‌کردند. ابوبکر به بهانه‌هاى گوناگون، بخشى از نصوص الهى را انکار کرد که در رأس آن ولایت امیر المؤمنین بود. عمر نیز همین کار را ادامه داد و بدعت­هاى فراوانى در دین گذاشت. نوبت که به عثمان رسید ادامه تحریفات و بدعتها وسعت بیشترى پیدا کرد به حدى که تغییراتى در سنت پیامبر ایجاد کرد که حتى شیخین که خود پایه گذار مخالفت با سنت نبوى بودند جرأت چنین مخالفت‌هایى را نداشتند. لذا در تاریخ مواردى که عثمان با سنت و روش شیخین مخالفت کرده فراوان است.

البته این نکته قابل توجه است که تفکر و سیره عملى خلفاى سه گانه در یک جهت قرار دارد و آن اینکه هر سه خلیفه براى سنت پیامبر تقدس و اهمیتى قائل نبودند؛ چه اینکه هر یک به مقتضاى توان و آماده بودن شرایط با سنت نبوى مخالفت کرده، بدعت‌هایى در دین گذاردند.

آنچه در مورد عثمان بیشتر جلوه‌گرى می‌کند مخالفت او با تعهد اولیه شورا مبنى بر عمل به سنت رسول خدا و سیره شیخین است؛ چه اینکه وقتى همین شرط رابه امیر المؤمنین عرضه داشتند حضرت فرمود: من به کتاب خدا و سنت رسول خدا و اجتهاد خودم عمل می‌کنم. به همین دلیل خلافت به سمت عثمان کشیده شد. در حالى که با دقت در سیره عملى عثمان می‌بینم که او نه تنها به سیره شیخین پایبند نبود و اجتهادات خود عمل کرد، بلکه با سنت مسلم رسول اکرم مخالفت نمود و این یعنى مخالفت آشکار با هر دو شرط خلافت؛ یعنى عمل به سنت رسول اکرم و سیره شیخین.

پر واضح است که اجتهادات شخصى مانند امیر المؤمنین که سیره شیخین را نپذیرفت و عمل به اجتهاد خود را مطرح کرد، اجتهاد است در راستاى سنت نبوی، اما اجتهادى که بعداً عثمان اعمال کرد اجتهادى است در مقابل سنت نبوی.

بررسى این موضوع به طور همه جانبه کتابى مسقتل می‌طلبد، لذا در این مختصر به دو مورد از بدعتهاى عثمان اشاره می‌کنیم که با سیره شیخین هم مخالفت داشته است و این نه به آن معنا است که براى سیره شیخین اصالتى قائلیم، بلکه بدان جهت است که آشکار شود عثمان به آن شرطى که شورا براى خلیفه مطرح کرد نیز عمل ننمود.

۱) بدعت عثمان در نماز مسافر

بخارى در صحیح خود، ۲/۴۸۰، ح ۱۰۱۱۱۱۱۴، کتاب تقصیر الصلاه باب الصلاه بمنی، این حدیث را نقل کرده است:

حدثناابراهیم قال سمعت عبد الرحمن بن یزید یقول: صلى بنا عثمان بن عفان بمنى اربع رکعات. فقیل ذلک لعبد الله بن مسعود: فاسترجع ثم قال: صلیت مع رسول الله بمنى رکعتین و صلیت مع ابى بکر بمنى رکعتین و صلیت مع عمر بن الخطاب بمنى رکعتین

عبد الرحمن بن زیرد گوید: عثمان با ما در منى نماز را چهار رکعتى خواند. خبر که به ابن مسعود رسید کلمه استرجاع جارى کرد و گفت: با رسول خدا در منى نماز را دو رکعتى می‌خواندیم همچنین با ابوبکر و عمر نیز در منى نماز را دو رکعتى می‌خواندیم.

بخارى به همین مضمون احادیث دیگرى نیز نقل کرده است. در سایر منابع اهل تسنن همین حدیث را الفاظ گوناگون نقل شده است که به بعضى اشاره می‌کنیم.:

صحیح مسلم، ۱/۴۸۲، ح۶۹۴، کتاب صلاه المسافرین و قصرها، باب قصر الصلاه بمنی.

مسند احمد بن حنبل، ۳/۱۴۵، مسند انس بن مالک، سنن ابى داود۲/۱۹۹، ح ۱۹۶۰، کتاب المناسک، باب الصلاه بمنی.

الجامع الصحیح، محمد بن عیسى ترمذی، ص۱۶۶، ح۵۴۴-۵۴۵، ابواب الصفر، باب ما جاء فى التقصیر فى السفر.

۲) بدعت عثمان در مقدم داشتن خطبه در نماز عید

ابن حجر عسقلانى در فتح الباری، ۲/۴۵۲، کتاب العیدین، باب المشى و الرکوب الى العید می‌نوسید:

و روى ابن المنذر باسناد صحیح الى الحسن البصرى قال: اول من خطب قبل الصلاه عثمان.

ابن منذر به سند صحیح از حسن بصرى نقل کرده است که گفت: نخستین کسى که خطبه نماز عید را قبل از نماز خواند عثمان بود.

سیوطى نیز در تاریخ الخلفاء ص۱۶۵، شرح حال عثمان بن عفان، فصل فى اولویات عثمان می‌نویسد:

اول من تقدم الخطبه فى العید على الصلاه.

(عثمان نخستین کسى بود که در نماز عید خطبه را بر نماز مقدم داشت.)

[۵]. انساب الاشراف، بلاذری، ۶/۱۳۹، ما انکروا من سیره عثمان، امر الولید بن عقبه حین ولاه عثمان الکوفه.

بلاذرى چنین نقل کرده:

فقال له (عثمان) علىّ بن ابى طالب و طلحه و الزبیر: لام یوصک عمر ان لا تحمل آل ابى معیط و بنى امیه لعلى رقاب الناس؟ فلم یجبهم بشیء

و نیز ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۱/۳۰، ذکر الشورى و بیعه عثمان بن عفان می‌نویسد:

اخذ بید عثمان فقال له: علیک عهد الله و میثاقه لئن بایعتک لتقیمنَّ لنا کتاب الله و سنه رسوله و سنه صاحبیک و شرط عمر ان لا تجعل احداً من بنى امیه على رقاب الناس

[۶]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۲، ذکر خلافه عثمان بن عفان، صفاته و ثروته.

مسعودى می‌نویسد:

و کان عثمان فى نهایه الجود و الکرم و السماحه و البذل فى القریب و البعید، فسلک عماله و کثیر من اهل عصره طرقته و تأسوا به فى فعله، و بنى داره فى المدینه و شیدها بالحجر و الکلس، و جعل ابوابها من الساج و العرعر و القتنى اموالا و جناناً‌و عیوناً بالمدینه.

و ذکر عبد الله بن عتبه ان عثمان یوم قتل کان له عند خازنه من المال خمسون و مائه الف دینار و خلف خیلا کثیرا و ابلاً.

[۷]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱/۱۹۸، خطبه ۳، (شقشقیه) نتف من اخبر عثمان بن عفان.

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

فانه اوطأ بنى امیه رقاب الناس و ولاهم والولایات و اقطعهم القطائع و افتتحت افریقیه فى ایامه‌ فأخذ الخمس کله فوهبه لمروانو طلب منه عبد الله بن خالد بن اسید صله، فأعطاه اربع مائه الف درهم. و اعاد الحکم بن ابى العاص، بعد ان کان رسول الله قد سیره، ثم لم یرده ابو بکر و لا عمر و اعطاه مأه الف درهم.

و اعطى ابا سفیان بن حرب مائتى الف من بیت المال فى الیوم الذى امر فیه لمروان بن الحکم بمأه الف من بیت المال

[۸]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۴، ذکر خلافه عثمان بن عفان، ثروه قوم من الصحابه.

مسعودى می‌نوسید:

و حج عمر فانفق فى ذهابه و مجیئه الى المدینه سته عشر دیناراً و قال لولده عبد الله: لقد اسرفنا فى نفقتنا فى سفرنا هذا.

[۹]. تفسیر الکبیر، فخر رازی، ۲۰/۲۳۶، ذیل آیه ۶۰، سوره اسراء القول الثالث.

فخر رازى می‌نویسد:

قال سعید بن المسیب رأى رسول الله بنى امیه ینزون على منبره نزو القرده فسائه ذلک، و هذا قول ابن عباس فى روایه عطاء و الإشکال المذکور عائد فیه لان هذه الآیه مکیه و ما کان لرسول الله بمکه منبر و یمکن ان یجاب عنه بانه لا یبعد ان یرى بمکه ان له بالمدینه منبراً یتداوله بنو امیه.

[۱۰]. جامع البیان، طبری، ۹/۱۴۱، ح ۱۶۹۳۰، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء.

طبرى حدیث را این گونه نقل کرده است:

عن عبد المهیمن بن عباس بن سهل بن سعد، قال: ثنا ابی، عن جدی، قال: رأى رسول الله بنى فلان ینزون عى منبره نزو القرده، فساءه ذلک، ففما استجمع ضاحکاً حتى مات. قال: و انزل الله عزوجل فى ذلک {و ما جعلنا الرؤیا التى اریناک الا فتنه للناس}

گرچه در اینجا طبرى (یا ناشر) براى حفظ آبروى بین امیه به تحریف حدیث اقدام کرده و جمله «بنى امیه» را به «بنى فلان» تغییر داده لکن طبرى در تاریخ خود، ۸/۱۸۵، حوادث سنه ۲۸۴ می‌نوسید:

قوله {وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزیدُهُمْ إِلاّ طُغْیانًا کَبیراً} و لا اختلاف بین احد انه اراد بها بنى امیه و منه قول رسول الله و قد راه مقبلا على حمار و معاویه یقود به و یزید ابنه یسوق به: لعن القائد و الراکب و السائق

و منه الرؤیا التى رآها النبى فوجم له فما رؤى ضاحکا بعدها فانزل الله { وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتى أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَهً لِلنّاسِ} فذکروا انه رأى نفرا من بنى امیه ینزون على منبره و منه طرد رسول الله الحکم بن ابى العص لحکایته ایاه

[۱۱]. الجامع لحکام القرآن، قرطبی، ۱۰/۲۸۴، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء

قرطبى می‌نویسد:

و قال ابن عباس هذه الشجره بنو امیه و ان النبى نفى الحکم.

سپس قرطبى این تأویل را ضعیف دانسته به این دلیل که این سوره در مکه نازل شده است و پیامبر اکرم در مکه منبرى نداشته است. لکن با مراجعه به آنچه از فخر رازى در جواب از این ایراد نقل کردیم و با توجه به آنچه خود قطبى در همین آیه نقل می‌کند: «و لکنه یجوز ان یرى بمکه رؤیا المنبر بالمدینه» تضعیف این حدیث نیز باطل می‌شود.

فخر رازى می‌گوید:‌ گرچه سوره مکى است، لکن بعید نیست که رسول اکرم در مکه در خواب دیده باشد که بنى امیه بر منبر او در مدینه بالا می‌روند.

همچنین در ص۲۸۳، از همین جلد این حدیث را نقل کرده است:

قال سهل: انما هذه الرؤیا هى ان رسول الله کان یرى بنى امیه ینزون على منبره نزو القرده فاغتم لذلک و ما استمع ضاحکاً من یومئذ حتى مات فنزلت الآیه مخبره ان ذلک من تملکهم و صعودهم یجعلها الله فیه فتنه للناس و امتحاناً.

[۱۲]. غرائب القرآن، فاضل نیشابوری، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء (به هامش تفسیر طبری، ۱۵/۵۵-۵۶).

فاضل نیشابورى می‌نویسد:

قول سعید بن المسیب و ابن عباس فى روایه عطاء ان رسول الله رأى بنى امیه ینزولن على منبره نزو القرده فساءه ذلک.

سپس در صفحه ۵۶ از همین جلد می‌نویسد:

و عن ابن عباس الشجره الملعونه بنو امیه.

[۱۳]. در المنثور، سیوطی، ۴/۳۴۶، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء

سیوطى این حدیث را با الفاظ گوناگون نقل کرده است که به یک حدیث اشاره می‌کنیم:

اخرج ابن ابى حاتم عن ابن عمر ان النبى قال: رأیت ولد الحکم بن ابى العاص على المنابر کانهم القرده و انزل الله فى ذلک { وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتى أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَهً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ } یعنى الحکم و ولده.

[۱۴]. فتح القدیر، شوکانی، ۳/۲۳۹، و ۲۴۰ ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء

شوکانى نیز این جریان را با طرق گوناگون نقل کرده است که به برخى از آنها اشاره کردیم.

[۱۵]. روح المعانی، آلوسی، ۸/۱۰۲، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء.

آلوسى حدیث را این گونه نقل کرده است:

اخرج ابن ابى حاتم عن یعلى بن مره قال: قال رسول الله: رأیت بنى امیه على منابر الارض و سیملکونکم فتجدونهم ارباب سوإ و اهتمّ علیه الصلاه و السلام لذلک، فانزل الله سبحانه «و ما جعلنا…» و اخرج عن ابن عمر ان النبى قال: رأیت ولد الحکم بن ابى العاص على المنابر کانهم القرده و انزل الله تعالى فى ذلک «و ما جعلنا…» و الشجره الملعونه الحکم و ولده، و فى عباره بعض المفسرین هى بنو امیّه.

[۱۶]. تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۳/۳۴۳، رقم ۱۴۵۱، شرح حال محمد المعتصم بالله بن هارون الرشید.

خطیب بغدادى چنین نقل می‌کند:

عن على بن عبد الله بن عباس عن ابیه: ان النبى نظر الى قوم من بین فلان یتبخترون فى مشیهم، فعرف الغضب فى وجهه ثم قرأ { وَ الشَّجَرَهَ الْمَلْعُونَهَ فِى الْقُرآنِ} فقیل له: اى الشجر هى یا رسول الله حتى نجتنبها؟ فقال: لیست بشجره نبات، انم هم بنو فلان. اذا ملکوا جاروا و اذا ائتمنوا خانوا، ثم ضرب بیده على ظهر العباس قال: فیخرج الله من ظهرک یا عم رجلا یکون هلاکهم على یدیه.

در اینجا نیز راوى یا مؤلف یا ناشر براى حفظ آبروى بر باد رفته بنى امیه، در نقل حدیث رعایت امانت را نکرده و جمله «بنى امیّه » را به «بنى فلان

» تغییر داه است.

[۱۷]. مناقب ابن مردویه، ص۱۶۴، ح ۲۰۶-۲۰۸، مناقب علىّ بن ابى طالب، فصل ۱۵، باب فى حرب صفین.

ابن مردویه نیز احادیثى نقل کرده که به یک حدیث اشاره می‌کنیم:

عن عائشه، انها قالت لمروان بن الحکم: سمعت رسول الله یقول لابیک وجدّک «انکم الشجره الملعونه فى القرآن».

[۱۸]. المستدرک، على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۴/۵۳۷، ح ۹۴۸۱، کتاب الفتن و الملاحم.

حاکم حدیث را این گونه نقل کرده است:

عن ابى هریره ان رسول الله قال: انى رأیت فى منامى کأن بنى الحکم بن ابى العاص ینزون على منبرى کما تنزو القرده. قال: فما رؤى النبى مستجمعا ضاحکا حتى توفّی.

[۱۹]. النزاع و التخاصم، تقى الدین المقریزی، ص۷۹، تولیه الرسول اعماله لبنى امیه.

و نیز متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۳۵۸، ح ۳۱۷۳۶ و ۳۱۷۳۷، کتاب الفتن، وقعه صفین، امر بنى الحکم.

ذهبى در سیر اعلام النبلاء ۲/۱۰۸، رقم ۱۴، شرح حال الحکم بن ابى العاص؛

بلاذرى در انساب الاشراف، ۶/۲۵۶، شرح حال مروان بن الحکم.

دمیرى در حیاه الحیوان، ۲/۲۰۳، کلمه قرده؛

بیضاوى در انوار التنزیل، ۲/۴۵۳، ذیل آیه ۶۰ سوره، اسراء.

ثعلبى در الکشف و البیان ۶/۱۱۱، ذیل همین آیه.

زمخشرى در کشاف ۲/۶۴۹، ذیل همین آیه؛

محمد بن احمد بن جزى کلبى در کتاب التسهیل، ۲/۱۷۴، ذیل همین آیه.

ابى حیان در بحر المحیط، ۶/۵۳-۵۴، ذیل همین آیه.

و ابن عساکر در تارخى دمشق، ۵۷/۴۳۲، رقم ۷۳۲۹، شرح حال مروان بن محمد بن مروان بن الحکم.

جریان رؤیاى رسول اکرم را با الفاظ گوناگون نقل کرده‌اند.

[۲۰]. التفسیر الکبیر، فخر رازی، ۲۰/۲۳۷، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء، قول ۲٫

فخر رازى چنین نقل می‌کند:

قال ابن عباس الشجره بنو امیه؛ یعنى الحکم بن ابى العاص

[۲۱]. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۴/۵۲۶، ح ۸۴۷۷، کتاب الفتن و الملاحم.

حاکم قسمت دوم حدیث را چنین نقل می‌کند:

عن عبد الرحمن بن عوف قال: کان لا یولد لأحد مولود الا اتى به النبى فدعا له فأدخل علیه مروان بن الحکم فقال: هو الوزغ بن الوزغ الملعون بن الملعون.

و نیز در صفحه ۵۳۴، همین جلد ح۸۵۰۰، کتاب الفتن و الملاحم، قسمت اول حدیث را اینگونه نقل می‌کند:

قال ابو سعید الخدری: قال رسول الله: ان اهل بیتى سیلقون من بعدى من امتى قتلا و تشیدا و ان اشد قومنا لنا بغضا بنو امیه و بنو المغیره و بنو مخزوم.

[۲۲]. الصواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۸۱، باب ۱۱، فصل ۱، مقصد۵٫ ابن حجر قسمت دوم حدیث را همانند حاکم نیشابورى نقل کرده است.

و نیز مناوى در فیض القدیر، ۲/۷۶، ح۱۳۲۶، حرف الهمزه؛

دمیرى در حیاه الحیوان، ۲/۴۲۲، کلمه الوزغه؛

قندوزى در ینابیع المودّه، ۲/۴۶۹، ح ۳۰۶، باب ۵۹، به قسمت دوم حدیث اشاره کرده‌اند.

متقى هندی، در کنز العمال، ۱۱/۱۶۹، ح ۳۱۰۷۴، کتاب الفتن، فصل ۳، الفتن من الاکمال، و قندوزى در ینابیع الموده، ۲/۴۶۹، ح ۳۰۵، باب ۵۹ قسمت اول حدیث را نقل کرده‌اند.

[۲۳]. الصواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۸۱، باب ۱۱، فصل ۱، مقصد۵٫

ابن حجر حدیث را اینگونه نقل کرده است:

عن عمرو بن الجهنى و کانت له صحبهان الحکم بن العاص استأذن على رسول الله فعرف صوته فقال‌ائذنوا له علیه لعنه الله و على من یخرج من صلبه الا المؤمن منهم و قلیل ما هم، یترفهون فى الدنیا و یضعون فى الآخره، ذوو مرک و خدیعه، یعطون فى الدنیا و ما لهم فى الآخره من خلاق.

[۲۴]. السیره الحلبیه، برهان الدین حلبی، ۱/۳۱۷۸، باب عرض قریش علیه اشیاء من خوارق العادات و غیر العادات، حلبى حدیث را با این الفاظ نقل کرده است:

و عن واقدى استأذن الحکم بن العاص على رسول الله فعرف صوته، فقال ائذنوا له، لعنه الله و من یخرج من صلبه الا المومنین منهم و قلیل ما هم، ذوو مکر و خدیعه، یعطون الدنیا و مالهم فى الآخره من خلاق.

[۲۵]. ینابیع الموده، قندوزی، ۲/۴۷۹، ح ۳۰۸، باب ۵۹٫

[۲۶]. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۴/۵۲۸، ح۸۴۸۴، کتاب الفتن و الملاحم.

[۲۷]. حیاه الحیوان، دمیری، ۲/۴۲۲، کلمه الوزغه.

[۲۸]. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ۵۷/۲۶۸، رقم۷۳۱۲، شرح حال مروان بن الحکم بن ابى العاص.

و نیز متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۳۵۷، ح۳۱۷۲۹، کتاب الفتن، ذیل صفین، امر بنى الحکم.

و بلاذرى در انساب الاشرافت، ۶/۲۵۶، شرح حال مروان بن الحکم همگى این حدیث را به همان الفاظى که از ابن حجر آورده‌ایم نقل کرده‌اند، به جز بلاذرى که حدیث را به اختصار نقل کرد است.

[۲۹]. التفسیر الکبیر، فخر رازی، ۲۰/۲۳۷، ذیل آیه ۶۰ سوره اسراء.

و نیز متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۳۵۷، ح۳۱۷۳۰، کتاب الفتن، ذیل صفین، امر بنى الحکم چنین نقل می‌کند:

عن ابى یحیى النخعى قال: کنت بین الحسن و الحسین و مروان یتشاتمان، فجعل الحسن یکف الحسین، فقال مروان: اهل بیت ملعونون. فغضب الحسن و قال: اقلت اهل بیت ملعونون؟ فوالله لقد لعنک الله على لسان نبیه وانت فى صلب ابیک و فى لفظ: لقد لعن الله اباک على لسان نبیه و انت فى صلبه.

و ابن کثیر در البدایه و النهایه، ۸/۲۸۴، حوادث سال ۶۵ هجری، شرح حال مروان بن الحکم چنین نقل می‌کند: و مروان کان اکبر الاسباب فى حصار عثمان لانه زور على لسانه کتاباً الى مصر بقتل اولئک الوفد و لما کان متولیاً على المدینه لمعاویه کان یسب علیّاً کل جمعه على المنبر و قال له الحسن بن على: قلد لعن الله اباک الحکم و انت فى صلبه على لسان نبیه. فقال: لعن الله الحکم و ما ولد.

و شوکانى در فتح القدیر، ۵/۲۱، ذیل آیه ۲۰ سوره احقاف، چنین نقل می‌کند:

عن محمد بن زیاد قال: لما بایع معاویه لابنه، قال مروان: سنّه ابى بکر و عمر. فقال عبد الرحمن: سنه هرقل و قیصر. فقال مروان: هذا الذى قال الله فیه «والذى قال لوالدیه اف لکما»، فبلغ ذلک عائشه فقال: کذب مروان و الله ما هو به، و لو شئت ان اسمّى الذى نزلت فیه لسمیته، و لکن رسول الله لعن اباک و ابا مروان و مروان فى صلبه فمروان من لعنه الله.

و ابن عبد البر در استیعاب، ۱/۳۶۰، رقم ۵۲۹، شرح حال الحکم بن ابى العاص می‌نویسد:

فروى عن عائشه من طرق ذکرها ابن ابى خیثمه و غیره انها قالت لمروان اذ قال فى اخیها عبد الرحمن ما قال: اما انت یا مروان فأشهد ان رسول الله لعن اباک و انت فى صلبه.

ابن حجر مکى در صواعق المحرقه، ص۱۸۱، باب ۱۱، فصل ۱، مقصد ۵، حدیث را این گونه نقل میکند:

… فقالت (عائشه) کذب و الله ما هو به، و لکن رسول الله لعن ابا مروان و مروان فى صلبه.

و مقریزى در النزاع و التخاصم، ص۴۶، عادوتهم للرسول و الاسلام، حکم بن ابى العاص، حدیث را اینگونه نقل کرده است:

و قد قالت: عائشه لمروان بن حکم، اشهد انَّ رسول الله لعن اباک و انت فى صلبه.

و حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ۴/۵۲۸، ح ۸۴۸۳، کتاب الفتن و الملاحم. حدیث را همانند شوکانى نقل کرده است.

و ابن اثیر در اسد الغابه، ۲/۳۴، شرح حال حکم بن ابى العاص بن امیه. حدیث را این گونه نقل کرده‌است:

فروى عن عائشه رضى الله عنها من مطرق ذکرها ابن ابى خیثمه انها قالت لمروان بن الحکم حین قال لأخیها عبد الرحمن بن ابى بکر لما امتنع من البیعه لیزید بن معاویه بولایه العهد ما قال و القصه مشهوره: اما انت یا مروان فأشهد ان رسول الله لعن اباک و انت فى صلبه و قد روى فى لعنه و نفیه احادیث کثیره لا حاجه الى ذکرها الا ان الامر المقطوع به ان النبى مع حلمه و اغضائه على ما یکره، ما فعل به ذلک الا لأمر عظیم.

[۳۰]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۴، ذکر خلافه عثمان بن عفان، عمال عثمان.

مسعودى می‌نوسید:

و الحکم هو طرید رسول الله الذى غربه عن المدینه و نفاه عن جواره.

و نیز مقریزى در النزاع و التخاصم، ص۵۷، عداوتهم لله و للرسول و الاسلام، معاویه بن المغیره می‌نویسد:

فعبد الملک بن مروان اعرق الناس فى الکفر، لان احد ابویه الحکم بن ابى العاص لعین رسول الله و طریده.

و ابن اثیر در اسد الغابه ۲/۳۴، شرح حال حکم بن ابى العاص بن امیه چنین نقل می‌کند:

حدثنى نافع بن جبیر بن مطعم عن ابیه قال کنا مع النبى فمر الحکم بن ابى العاص فقال النبى فمر الحکم ب ابى العاص فقال النبى ویل لامتى مما فى صلب هذا و هو طرید رسول الله، نفاه من المدینه الى الطائف و خرج معه ابنه مروان.

ابن ابى الحدید معتزلى در شرح نهج البلاغه، ۱۵/۲۳۹، نامه ۲۸، (و من کتاب له الى معاویه جوابا)، فضل بنى هاشم على بنى عبد شمس می‌نویسد:

و اما ابوه الحکم بن العاص فهو طرید رسول الله و لعینه و المتخلج فى مشیته الحاکى لرسول الله و المستمع علیه ساعه خلوته

ابن عبد البر در استیعاب، ۱/۳۵۹، رقم ۵۲۹، شرح حال حکم بن ابى العاص می‌نوسید:

اخرج رسول الله من المدینه و طرده عنها، فنزل الطائف و خرج معه ابنه مروان.

 

[۳۱]. تاریخ طبری، ۸/۱۸۵، حوادث سال ۲۸۴، هجری. طبرى می‌نویسد:

طرد رسول الله الحکم بن العاص لحکایته الیا و الحقه الله بدعوه رسوله آیه باقیه حین رآه یتخلج فقال: کن کما انت. فبقى على ذلک سائل عمره

و نیز ابن اثیر در النهایه فى غریب الحدیث، ابن اثیر، ۲/۶۰، ذیل لغت خلج این حدیث را نقل کرده‌است:

و فى حدیث عبد الرحمن بن ابى بکر «ان الحکم بن ابى العاص بن امیه ابا مروان کان یجلس خلف انبى فاذا تکلم اختلج بوجهه، فرآه فقال له: کن کذلک. فمل یزل یختلج حتى مات» اى کان یحرک شفتیه و ذقنه استهزأ و حکایه لفعل النبى فبقى یرتعد و یضطرب الى ان مات.

و در ۴/۲۷۱، ذیل لغت لمص به این حدیث اشاره کرده است:

ان الحکم بن ابى العاص کان خلف النبى یلمصه فالتفت الیه فقال کن کذلک.

همچنین زبیدى در تاج العروس، ۲/۳۶، می‌نوسید:

ان الحکم بن ابى العاص ابا مروان کان یجلس خلف النبى فاذا تکلم اختلج لوجهه، فرآه فقال: کن کذلک، فلم یزل یختلج حتى مات. اى کان یحرک شفتیه و ذقنه استهزاء و حکایه لفعل سیدنا رسول الله فبقى یرتعد الى ان مات.

و در ۴/۴۳۳ ذیل لغت لمص مى‌نویسد: ان الحکم بن ابى عاص کان خلف النبى یلمصه فالتفته الیه فقال: کن کذلک.

[۳۲]. اسد الغابه، ابن اثیر، ۲/۳۴، شرح حال حکم بن ابى العاص.

ابن اثیر می‌نوسید: وقیل کان یحکى رسول الله فى مشیته و بعض حرکاته و کان النبى یکتفأ فى مشیته فالتفت یوما فرآه و هو یتخلج فى مشیته فقال: کن کذلک، فلم یزل یرتعش فى مشیته من یومئذ.

[۳۳]. انساب الاشراف، بلاذری، ۶۲۵۵، شرح حال مروان بن الحکم.

بلاذرى می‌نویسد:

و کان الحکم ابو مروان مغموصا علیه فى اسلامه و کان اظهاره الاسلام فى یوم فتح مکه. فکان یمر خلف رسول الله فیخلج بانفه و یغمز بعینیه فبقى على ذلک التخلیج و اصابته خبلهو طلع الحکم ذات یوم على رسول الله و هو فى بعض حجر نسائه فخرج الیه بعنزه و قال: من عذیرى من هذه الوزعه، و کان یفشى احادیث رسول الله فلعنه و سیره الى الطائف و معه عثمان الازرق و الحارث و غیرهما من بینه و قال: لا یساکنى فلم یزالوا طُرَداء حتى ردهم عثمان، فکن ذلک مما نقم فیه علیه.

و نیز ابن عبد البر در الاستیعاب، ۱/۳۵۹، رقم ۵۳۹، شرح حال حکم بن ابى العاص می‌نویسد:

کان یتحیل و یستخفى و یتسمع ما یسره رسول الله الى کبار الصحابه فى مشرکى قریش و سائر الکفار و المنافقین فکان یفشى ذلک [عنه حتى ظهر ذلک] علیه و کان یحکیه فى مشیته و بعض حرکاته الى امور غیرها کرهت ذکرها، ذکروا ان رسول الله کان ادا مشى یتکفأ و کان الحکم بن ابى العاص یحکیه، فالتفت النبى یوما فرآه یفعل ذلک فقال: فکذلک فلتکن. فکان الحکم مختلجا یرتعش من یومئذ.

و ذهبى در سیر اعلام النبلاء ۲/۱۰۸، رقم ۱۴، شرح حال حکم بن ابى العاص می‌نویسد:

قیل: نفاه النبى الى الطائف لکونه حکاه فى مشیته و فى بعض حرکاته، فسبه و طرده فنزل بوادى وجّ و نقم جماعه على امیر المؤمنین عثمان کونه عَطَف على عمه الحکم و آواه و اقدمه المدینه و وصله بمائه الفقیل کان یفشى سر رسول الله فأبعده لذلک.

در العبر فى خبر من عبر، ۱/۲۹، حوادث سال ۳۱ هجرى می‌نویسد:

کان الحکم بن ابى العاص یفشى سر النبى و قیل کان یحاکیه فى مشیته، فطرده الى الطائف و سبّه. فلم یزل طریدا الى ان استخلف عثمان فأدخله المدینه و اعطاه مأه الف.

و مقریزى در النزاع و التخاصم، ص۴۴و ۴۵، عداوتهم للرسول و الاسلام، حکم بن ابى العاص می‌نویسد:

و کان عارا فى الإسلام خوفا من القتل، فلم یحسن اسلامه و کان مغموصا علیه فى دینه

و بینا رسول الله یمشى ذات یوم، مشى الحکم خلفه فجعل یختلج بانفه وفمه، کانه یحاکى رسول الله و یتفکک و یتمایل رسول الله فرآه فقال له کن کذلک. فما زال بقیه عمره على ذلک. والطلع یوماً على رسول الله و هو فى حجره بعض نسائه فخرج الیه بعزَه فقال: من عذیرى فى هذا الوزغه لو ادرکته لفقأت عینه.

[۳۴]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۴، ‌ذکر خلافه عثمان بن عفان، عمال عثمان.

مسعودى می‌نویسد:

و کان عماله (عثمان) جماعه منهم الولید بن عقبه بن ابى المعیط على الکوفه و هو ممن اخبر النبى انه من اهل النار.

سپس در صفحه۳۳۵ از همین جلد می‌نویسد:

ان الولید بن عقبه کان یشرب مع ندمائه و مغنیه من اول اللیل الى الصباح، فلما آذنه المؤذنون بالصله خرج متفضلا فى غلائله فتقدم الى المحراب فى صلاه الصبح، فصلى بهم اربعا و قال أتریدون ان ازیدکم؟

[۳۵]. المختصر فى اخبار البشر، ابو الفداء ۱/۱۶۷، ذکر خلافه عثمان.

[۳۶]. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص۱۵۵ ذکر خلافه عثمان بن عفان.

سیوطى می‌نویسد:

و حکى ان الولید صلى بهم الصبح اربعاً و هو سکران، ثم التفت الیهم فقال: ازیدکم؟

[۳۷]. الاغانی، ابو الفرج اصفهانی، ۱/۵۱، خبر ابى قطیفه و نسبه، ولایه الولید بن عقبه الکوفى فى خلافه عثمان ثم عزله عنها.

ابو الفرج می‌نویسد:

و ولى عثمان الولید بن عقبه فى خلافته الکوفه، فشرب الخمر و صلى بالناس و هو سکران فزاد فى الصلاه و شهد علیه بذلک عند عثمان فجلده الحد.

[۳۸]. مسند احمد بن حنبل، ۱/۱۴۴، مسند علىّ بن ابى طالب.

احمد بن حنبل چنین نقل می‌کند:

عن حضین بن المنذر بن الحارث بن واعله، ان الولید بن عقبه صلى بالناس الصبح اربعاً، ثم التفت الیهم فقال: ازیدکم؟

[۳۹]. تاریخ طبری، ۳/۳۶۴، حوادث سال ۳۳ هجری.

طبرى می‌نویسد:

ان عثمان بعث سعید بن العاص الى الکوفه امیرا علیها حین شهد على الولید بن عقبه بشرب الخمر من شهد علیه و امره ان یبعث الیه الولید بن عقبه

[۴۰]. السنن الکبری، بیهقی، ۸/۳۱۸، کتاب الأشربه و الحد فیها، باب ما جاء فى عدد حد الخمر.

بیهقى چنین نقل می‌کند:

عن حضین ابى ساسان الرقاشى قال حضرت عثمان بن عفان و اتى الولید بن عقبه قد شرب الخمر و شهد علیه حمران ابان و رجل آخر

[۴۱]. الکامل، ابن اثیر، ۳/۱۰۷، حوادث سال ۳۰ هجری، ذکر عزل الولید عن الکوفه.

ابن اثیر می‌نویسد:

ان الولید سکر و صلى الصبح بأهل الکوفه اربعاً، ثم التفت الیهم وقال: أزیدکم؟

[۴۲]. تاریخ یعقوبی، ۲/۱۶۵، ایام عثمان بن عفان.

یعقوبى می‌نویسد:

و فیها ولّى الولید بن عقبه بن ابى معیط الکوفه مکان سعد، و صلى بالناس الغداه، و هو سکران اربع رکعات، ثم تهوع فى المحراب، و التفت الى من کان خفه، فقال: ازیدکم؟ ثم جلس فى صحن المسجد و اتى بساحر یعدى بطروى من الکوفه، فاجتمع الناس علیه، فجلع یدخل من دبر الناقه و یخرج من فیها و یعمل اعاجیب، فرآه جندب بن الکعب الازدى فخرج الى بعض الصیاقله، فاخذ منه سیفا ثم اقبل فى الزحام و قد تسر السیف حتى ضرب عنقه، ثم قال له: احى نفسک ان کنت صادقا

[۴۳]. اسد الغابه، ابن اثیر، ۵/۹۱، شرح حال ولید بن عقبه.

ابن اثیر این جریان را همان گونه که از الکامل یاد کردیم، نقل می‌کند.

[۴۴]. مسلم در صحیح خود، ۳/۱۳۳۱، ح۱۷۰۷، کتاب الحدود، باب حد الخمر، حدیث را همانند بیهقى می‌آورد.

و ذهبى در سیر اعلام النبلاء، ۳/۴۱۴، رقم ۶۷، شرح حال ولید عقبه، چنین نقل می‌کند:

و قال حضین بن المنذر صلى الولید بالناس الفجر اربعا و هو سکران، ثم التفت و قال: ازیدکم؟ فبلغ عثمان فطلبه، و حده و هذا مما نقموا على عثمان عن عزل سعد بن ابى وقاص عن الکوفه و ولّى هذا.

و مزى در تهذیب الکمال، ۳۱/۵۷-۵۹، رقم ۶۷۲۳، شرح حال ولید بن عقیه، حدیث را این گونه نقل کرده است:

عن حضین بن المنذر ابى ساسان انه رکب الى عثمان و اخبره بقصه الولید و قدم على عثمان رجلان فشهدا علیه بشرب الخمر و انه صلى الغداه بالکوفه اربعاً ثم قال: أزیدکم؟ قال: احدهما رأیته یشربها و قال الآخر رأیته یتقیأها. فقال عثمان: انه لم یتقیأها حتى شربها

و ابن کثیر در البدایه و النهایه، ۷/۱۷۴، حوادث سال ۳۰ هجرى جریان را این گونه نقل می‌کند:

و فى هذه السنه عزل عثمان بن عفان الولید بن عقبه عن الکوفه و ولى علیها سعد بن العصا و کان سبب عزله انه صلى بأهل الکوفه الصبح اربعاً، ثم التفت فقال: ازیدکم؟و شهد بعضهم علیه انه شرب الخمر و شهد الآخر انه رآه یتقیأه.

و ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۱/۳۵، ما انکر الناس على عثمان می‌نویسد:

و ذکروا انه اجتمع ناس من اصحاب النبى فکتبوا کتابا ذکروا فیه ما خالف فیه عثمان من سنه رسول الله و سنه صاحبیه و منهمما کان من الولید بن عقبه بالکوفه اذا صلى بهم الصبح و هو امیر علیها سکران اربع رکعت، ثم قال لهم: ان شئتم ازیدکم صلاه زدتکم.

و ذهبى در تاریخ الاسلام، کتاب عهد خلفاء الراشدین، ص۶۶۷، ولید بن عقبه، جریان را این گونه نقل کرده است: عن ابى ساسان حصین بن المنذر قال: صلى الولید بن عقبه بالناس الفجر اربع رکعات و هو سکران، ثم التفت الیهم و قال: ازیدکم؟

[۴۵]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۲/۵۱، خطبه ۲۲۳، نکت من کلام عمر و سیرته و اخلاقه.

ابن ابى الحدید جریان را این گونه نقل می‌کند:

قال ابن عباس: کنت عند عمر فتنفس نفسا ظننت ان اضلاعه قد انفرجت، قلت: ما اخرج هذا النفس منک یا امیر المؤمنین الا هم شدید قال: اى و الله یا ابن عباس، انى فکّرت فلم ادر فیمن اجعل هذا الامر بعدی! ثم قال: لعلک ترى صاحبک لها اهلا. قلت: و ما یمنعه من ذلک مع جهاده و سابقته و قرابته و عمله؟ قال: صدقت، و لکنه امرء فیه داعبه، قلٱ فاین انت عن طلحه؟ قال: ذو البأو و باصبعه المقطوعه. قلت: فعبد الرحمن؟ قال: رجل ضعیف، لو صال الامر الیه لوضع خاتمه فى ید امرأته. قلت فالزبیر؟ قال: شکس لقس یلاطم فى النقیع فى صاع من برّ. قلت: فسعد بن ابى وقاص؟ قال: صاحب سلاح و منقب. قلت: فعثمان؟ قال: اوّه! ثلاثاً و الله لئن ولّها لیحملن بنى ابى معیط على رقاب الناس، ثم لتنهض العبر الیه.

همچنین ابن ابى شیبه در المصنف، ۸/۵۸۰، ح۱۶، کتاب المغازی، باب ما جاء فى خلافه عمر بن الخطاب؛

عن حسن بن محمد قال: قال: قال عمر لعثمان: اتق الله و ان ولیّت شیئاً من امور الناس فلا تحمل بنى ابى معیط على رقاب الناس

متقى هندى در کنز العمال، ۵/۷۳۷، ح ۱۴۲۶۲، کتاب الخلافه، باب ۱، خلافه عثمان بن عفان؛

ابن سعد در طبقات الکبری، ۳/۲۶۰، طبقه البدریین من المهاجرین، ذکر استخلاف عمر؛

بن عساکر در تاریخ دمشق، ۴۴/۴۳۷؛

و طبرى در تاریخ خود، ۳/۲۶۴، حوادث سال ۲۳ هجری، نیز همین جریان را نقل کرده‌اند.

[۴۶]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱/۱۹۸، خطبه ۳ (الشقشقیه) نتف من اخبار عثمان بن عفان. ابن ابى الحدید می‌نویسد:

بایعه الناس بعد انقضاء الشورى و استقرار الامر له، و صحت فیه فراسه عمر، فانه اوطأ بنى امیه رقاب الناس و لاّهم الولایات

[۴۷]…. و ان ابا سفیان قال لعثمان: بابى انت! انفق و لا تکن کأبى حجر، و تواولوها یا بنى امیه تداول الولدان الکره، فوالله ما من جنه و لا نار و کان الزبیر حاضرا، فقال عثمان لأبى سفیان: اعزب، فقال: یا بنى اهاهنا احد؟ قال الزبیر: نعم و الله لأکتمنها علیک (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲/۴۵، شرح خطبه ۲۶، حدیث السقیفه) السقیفه و فدک، جوهری، ص۳۹ القسم الاول، السقیفه) تاریخ طبری، ۸-۱۸۵، خلافه المعتضد، سنه اربع و ثمانین و مأتین، این؟؟؟ قول ابوسفیان این کتاب ذکر شده است و در ادامه می‌نویسد و هذا کفر صراح یلحقه به اللعنه من الله)

قال الشعبی: فلما دخل عثمان رحله دخل الیه بنو امیه حتى امتلأت بهم الدار، ‌ثم اغلقوها علیهم، فقال ابو سفیان بن حرب: اعندکم احد من غیرکم؟ قالوا: لا، قال: یا بنى امیه تلقفوها تلقب الکره فوللذى یحلف به ابو سفیان، ما من عذاب و لا حساب، و لا جنه و لا نار و لا بعث و لا قیامه. قال: فانتهره عثمان و سائه بما قال و امر بإخراجه (السفینه و الفدک، جوهری‌ص۸۷، القسم الاول، السقیفه)؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ۹/۵۳، ذیل کلام ۱۳۹، امیر المؤمنین من اخبار یوم الشورى و تولیه عثمان؛ و ج ۱۵/۱۷۵، کتال المعتضد الله) «محقق»

[۴۸]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۹/۲۶۴، خطبه ۱۶۵، (و من کلام له لعثمان بن عفان)

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

و قد ذکر ابو جعفر محمد بن جریر طبرى فى التاریخ الکبیر هذا الکلام، فقال: ان نفرا من اصحاب رسول الله تکاتبوا، فکتب بعضهم الى بعض: ان اقدموا، فان الجهاد بالمدینه لا بالروم؛ و استطال الناس على عثمان و نالوا منه؛ و ذلک فى سنه اربع و ثلاثین؛ و لم یکن احد من الصحابه یذب عنه و لا ینهى الا نفر منهم زید بن ثابت و ابو أسید الصاعدى و کفعب بن مالک و حسان بن ثابت. فاجتمع الناس فکلموا علىّ بن ابى طالب و سألوه ان یکلم عثمان، ‌فدخل علیه و قال له: ان الناسو روى الکلام الى آخره بالفاظه

[۴۹]. تاریخ الطبری، ۳/۳۷۵-۳۷۶، حوادث سال ۳۴ هجری.

طبرى می‌نویسد:

لما کانت سنه ۳۴، کتب الصحاب رسول الله بعضهم الى بعض ان اقدموا، فان کنتم تریدون الجهاد فعندنا الجهاد و کثر الناس على عثمان و نالوا منه اقبح ما نیل من احد و اصاب رسول لله یرون و یسمعون لیس فیهم احد ینهى و لا یذب الا نفیر زید بن ثابت و ابو اسید الساعدى و کعب بن مالک و حسان بن ثابت. فاجتمع الناس و کلموا علىّ بن ابى طالب، فدخل على عثمان فقال: الناس ورائى و قد کلمونى فیک والله ما ادى ما اقول لک و ما اعرف شیئا تجهلهو انى احذرک الله و احذرک سطوته و نقماته، فان عذابه شدید و احذرک ان تکون امام هذه الامه المقتول فانه یقال: یقتل فى هذه الامه امام، فیفتح علیها القتل و القتال الى یوم القیامه

[۵۰]. تاریخ ابن خلدون، ۲/۱۱۷، بقیه الجزء‌الثانی، وقعه النهاوند و ما کان بعدها من الفتوحات.

ابن خلدون می‌نویسد:

و امر عمر بالانسیاح فى بلاد الاعاجم و عزل عبد الله بن عبد الله ابن عتبان عن الکوفه و بعثه فى وجه آخر و ولّى مکانه ابن حنظله حلیف بنى عبد قصى و استعفى فعفاه و ولّى عمار بن یاسر و استدعى ابن مسعود من حمص فبعه معه معلما لأهل الکوفه

[۵۱]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۰/۱۰۶، خطبه ۱۸۳، عمار بن یاسر و نسبه و نبذ من اخباره.

ابن ابى الحدید چنین نقل می‌کند:

قال ابو عمر: و قد روى حارصه بن المضراب، قرأت کتاب عمر الى اهل الکوفه: اما بعد، فانى بعثت الیکم عمار امیرا، و عبد الله بن مسعود معلما و وزیرا و هما النجباء من اصحاب محمد فاسمعوا لهما و اقتدوا بهما فانى قد آثرتکم بعبد الله على نفسى اثره.

و نیز حاکم نیشابورى در المستدرک على الصحیحین، ۳/۴۳۸، ح۵۶۶۳، کتا معرفه الصحابه، ذکر مناقب عمار بن یاسر حدیث را این گونه نقل کرده است:

عن حارثه بن مضرب قال: کتب الینا عمر بن الخطاب: انى قد بعثت الیکم عمار بن یاسر امیرا و عبد الله بن مسعود معلما و وزیرا و هما من النجابء من اصحاب محمد من اهل بدر، فسامعوا و قد جعلت ابن مسعود على بیت مالکم، فاسمعوا فتعلموا منهما و اقتدوا بهما و قد آثرتکم بعبد الله على نفسی.

 و محمد بن جریر طبرى در تاریخ خود، ۳/۲۲۳، حوادث سال ۲۱ هجری، حدیث را به نقل از عمر بن الخطاب چنین نقل می‌کند:

انى بعثت الیکم معمار بن یاسر امیرا و جعلت عبد الله بن مسعود معلما و وزیرا

[۵۲]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۳/۴۳، خطبه ۴۳، (و قد اشار علیه اصحابه بالاستعداد لحرب اهل الشام بعد ارساله الى معاویه بجریربن عبد الله البجلی) ذکر المطاعن التى طعن بها على عثمان و الرد علیها الطعن السادس.

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

و قد روى الواقدى باسناده و غیره ان ابن مسعود لما استقدم المدینه دخلها لیله جمعه فلما علم عثمان بدخوله قال: ایها الناس انه قد طرفتکم اللیله دویبه من تمشى على طعامه یقیء و یسلح. فقال ابن مسعود: لست کذلک و لکننى صاحب رسول الله یوم بدر و صاحبه یوم احد و صاحبه یوم بیعه الرضوان و صاحبه یوم الخندق و صاحبه یوم حنین. قال: و صاحت عائشه: یا عثمان! أتقول هذا لصاحب رسول لله فقال عثمان:‌اسکتی، ثم قال لعبد الله زمعه بن الاسود بن المطلب بن عبد العزى بن قصی: اخرجه اخراجا عنیفاً، فاخذه ابن زمعه، فاحتمله حتى جاء به باب المسجد، فضرب به الارض فکسر ضلعا من اضلاعه فقال ابن مسعود: قتلنى ابن زمعه الکافر بامر عثمان.

سپس ابن ابى الحدید در صفحه ۴۲ از همین جلد می‌نویسد:

و لما مرض ابن مسعود مرضه الذدى مات فیه اتاه عثمان عائداً فقال: ما تشتکی؟ فقال: ذنوبی. قال: فما تشتهی؟ قال:‌رحمه ربی. قال الا ادعو لک طبیباً؟ قال: الطبیب امرضنی. قال: أفلا آمر لک بعطائک؟ قال: معتنیه و انا محتاج الیه و تعطینى و انا مستغن عنه؟! قال: یکون لولدک. قال: رزقهم على الله تعالى قال: استغفر لى یا ابا عبد الرحمن. قال: أسأل الله ان یأخذ لى منک حقی!

یعقوبى در تاریخ خود ۲/۱۷۰، ایام عثمان بن عفان این گونه نقل کرده است:

و جمع عثمان القرآن و الفه و صیر الطوال مع الطوال و القصارمع القصار من السور و کتب فى جمع المصاحف من الآفاق حتى جمعت، ثم سقها بالماء الحار و الخل و قیل احرقها، فلم یبق مصحف الا فعل به ذلک خلا مصحف ابن سمعود و کان ابن مسعود بالکوفه فامتنع ان یدفع مصحفه الى عبد الله بن عامر و کتب الیه عثمان ان اشخصه انه لم یکن هذا الدین خبالا و هذا الامه فسادا. فدخل المسجد و عثمان یخطب، فقال عثمان: انه قد قدمت علیکم دابه سوء فکلمه ابن مسعود بکلام غلیظ فأمر به عثمان فجر برجله حتى کسر له ضلعان

بلاذرى در انساب الاشراف، ۶/۱۴۷، امر عبد الله بن مسعود الهزلی، هیمن جریان را این گونه نقل کرده است:

و قدم ابن مسعود المدینه و عثمان یخطب على منبر رسول الله فلما رآه قال: الا انه قدمت علیکم دویبه سوء من تمش على طعامه یقیء و یسلح. فقال ابن مسعود: لست کذلک و لکنى صاحب رسول الله یوم بدر و یوم بیعه رضوان و نادت عائشه: اى عثمان أتقول هذا لصاحب رسول لله ثم امر عثمان به فاخرج من المسجد اخراجا عنیفا و ضرب به عبد الله بن زمعه بن الاسود بن المطلب بن عبد العزى بن قصى الارض و یقال بل احتمله یحموم غلام عثمان و رجلاه تختلفان على عنقه حتى ضرب به الارض، فدق ضلعه. فقال على: یا عثمان أتفعل هذا بصاحب رسول الله بقول الولید بن عقبه؟ فقال: ما بقول الولید فعلت هذا، و لکن وجهت زبید بن الصلت الکندى الى الکوفه فقال له ابن مسعود: ان دم عثمان حلال. فقال على: احَلتَ من زبید على غیر ثقه

[۵۳]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۳/۴۴، خطبه ۴۳، (و قد اشار علیه اصحابه بالاستعداد لحرب اهل الشام بعد ارساله الى معاویه بجریر بن عبد الله البجلی)، ذکر المطاعن التى طعن بها على عثمان و الرد علیها، الطعن السادس.

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

و قد روى محمد بن اسحاق عن محمد بن کعب القرظى ان عثمانضرب ابن مسعود اربعین سوطا فى دفنه اباذر.

[۵۴]. همان مدرک، ۳/۴۲٫

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

و انه بلغ من اصارر عبد الله على مظاهرته بالعداوه ان قال لما حضره الموت: من یتقبل منى وصیه اوسیه بها على ما فیها! فسکت القوم و عرفوا الذى یرید. أعادها، فقال عمار بن یاسر رحمه الله تعالی: انا اقبلها، فقال ابن مسعود: الاّ یصلى على عثمان. قال: ذلک لک. فیقال: انه لما دفن جاء عثمان منکرا لذلک، فقال له قائل: ان عماراً ولى الأمر. قال لعمار: ما حملک على ان لم تؤذنی؟ فقال: عهد الى الا اوذنک

همچنین بلذرى در انساب الاشراف، ۶/۱۴۶، امر عبد الله بن مسعود جریان را این گونه نقل می‌کند:

و اوصى ان لا یصلى علیه عثمان، فدفن بالبقیع و عثمان لا یعلم. فلما علم غضب و قال: سبقتمونى به فقال له عمار بن یاسر: انه اوصى ان لا تصلى علیه

[۵۵]. انساب الاشراف، بلاذری، ۶/۱۶۲-۱۶۳، امر عمار بن یاسر.

 

بلاذرى حدیث را چنین نقل می‌کند:

و یقال ان المقداد بن عمرو و عمار بن یاسر و طلحه و الزبیر فى عده من اصحاب رسول اللهکتبوا کتابا عددوا فیه احداث عثمان وخوفوه ربه و اعلموه انهم مواثبوه ان لم یقلع، بأخذ عمار الکتاب و اتاه به فقرإ صدرا منه فقال له عثمان: أ على تقدم من بینهم؟ قال عمار: لأنى انصحهم لک. فقال: کذبت یابن سمیه. فقال: و انا والله ابن سمیه و ابن یاسر، فأمر غلماناً له فمدوا بیدیه و رجلیه ثم ضربه عثمان برجلیه و هى فى الخفین على مذاکیره فأصابه الفتق و کان ضیعفا کبیرا فغشى علیه.

و نیز در ص۱۶۱ از همین جلد چنین نقل می‌کند:

و قال عمار بن یاسر: اشهد الله ان انفى اول راغم من ذلک، فقال: عثمان: أعلى یابن المتکاء تجترى خذوه فاخذ و دخل عثمان فدعا به فضربه، حتى غشى علیه، ثم اخرج فحمل حتى اتى به منزل ام سلمه زوج رسول الله فلم یصل الظهر و العصر و المغرب، فلما افاق توضأ و صلى و قال: الحمد لله لیس هذا اول یوم اوذینا فیه فى الله.

همچنین ابن قتیبه در الامامه و السیاسه، ۱/۳۵، ما انکر الناس على عثمان، این گونه نقل کرده است:

و ذکروا انه اجتمع ناس من اصحاب النبى فکتبوا کتاباً ذکروا فیه ما خالف فیه عثمان من سنه رسول الله و سنه صاحبیهثم تعاهد القوم لیدفعن الکتاب فى ید عثمان. و کان ممن حصر الکتاب عمار بن یاسر و المقداد بن الأسود و کانوا عشره فلما خرجوا بالکتاب لیدفعوه لاى عثمان و الکتاب فى ید عمار، جعلوا یتسللون عن عمار حتى بقى وحده، فمضى حتى جاء دار عثمان. فاستأذن علیه فأذن له فى سوم شات، فدخل علیه و عنده موران بن الحکم و اهله من بین امیه فدفع الیه الکتاب فقرأه. فقال له: انت کتبت هذا الکتاب؟ قال: نعم. قال: و من کان معک؟ قال: کان معى نفر تفرقوا فرقاً منک. قال: من هم؟ قال: لا أخبرک بهم. قال: فلم اجترأت على من بینهم؟ فقال: مرون: یا امیر المؤمنین ان هذا العبد الأسود (یعنى عمارا) قد جرأ علیک الناس و انک ان قتلته نکلت به من ورائه قال عثمان: اضربوه و ضبه عثمان معهم حتى فتقوا بطنه فغشى علیه. فجروه حتى طرحوه على باب الدار فأمرت به ام سلمه زوج النبى فأدخل منزلها و غضب فیه بنو مغیره و کان حلیفهم. فلما خرج عثمان لصلاه الظهر عرض له هشام بن ولید بن المغیره، فقال: اما و الله لئن مات عمار من ضربه هذا لأقتلن به رجلا عظیما من بین امیه. فقال عثمان: لست هناک.

ابن عبد البر در استیعاب، ۳/۳۶، رقم ۱۸۶۳، شرح حال عمار بن یاسر، جریان را این گونه نقل کرده‌است:

کان اجتماع بنى مخزوم الى عثمان حین نال من عمار غلمان عثمان ما نالوا من الضرب، حتى انفتق له فتق فى بطنه و رغموا و کسروا ضلعا من اضلاعه

ابن سعد در الطبقات الکبری، ۳/۱۹۶، رقم ۵۴، طبقه البدریین من المهاجرین، طبقه الاولی، شرح حال عمار بن یاسر می‌نویسد:

و زعم بعض الناس ان عقبه بن عامر هو الذى قتل عماراً و هو الذى کان ضربه حین امره عثمان بن عفان

ابن عساکر در تاریخ دمشق، ۳۹/۲۵۳ رقم ۷۹۷۳، شرح حال عمار بن یاسر می‌نویسد:

فقال عمار فان ذلک یرغم بأنفى قال: ارغم الله بأنفک قال: بأنف ابی‌بکر و عمر. قال: فغضب فقام الیه فوطئه و اجفله الناس عنه.

ابن ابى شیبه در المصنف، ۷/۲۶۷، ح ۱۰۶، کتاب الأمراء، ما ذکر من حدیث الأمراء و الدخول علیهم، حدیث را با این الفاظ آورده است:

عن سالم بن ابى الجعد قال: کتب اصحاب محمد عیب عثمان، فقالوا: من یذهب به الیه؟ فقال عمار: انا، فذهب به الیه، فلما قرأه قال: ارغم الله بانفک. فقال: عمار: و بانف ابی‌بکرو عمر؛ قال: فقام و وطئه حتى غشى علیه

بلاذرى در انساب الاشراف، ۶/۱۴۳، امر عمار بن یاسر، می‌نویسد:

ان عثمان مر بقبر جدید فسأل عنه فقیل: قبر عبد الله بن مسعود. فغضب علیهما لکتمانه ایاه موته اذ کان المتولى للصلاه على و القیام بشأنه. فعندها وطئ عمارا حتى اصابه الفتق.

[۵۶]. این روایت با تعابیر مختلف در کتب اهل سنت ذکر شده است که به بعضى از آنها اشاره می‌کنیم:

عن انس بن مالک قال: قال رسول الله «ان الجنه تشتاق الى ثلاثه على و عمار و سلمان» (سنن ترمذی، ۵/۳۳۲، ۳۸۸۴، باب مناقب سلمان فارسی&، مسند ابو یعلی، ابو یعلى موصلی، ۵/۱۶۶/۲۷۸۰و ۲۷۷۹؛ ج۱۲/۱۴۴/۶۷۷۲؛ المعجم الکبیر، طبرانی، ۶/۲۱۶، من اخبار سلمان وفاته؛ تاریخ مدینه دمشق، ۲۱/۴۱۰ و ۴۱۱، ذکر من اسمه سلمان، ترجمه شماره۲۵۹۹۰، سلمان بن الاسلام؛ و ۴۳/۳۸۶ ذیل ترجمه شماره ۵۱۵۶ عمار بن یاسر) «محقق»

[۵۷]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۳/۵۰، خطبه ۴۳، (و قد اشار علیه اصحابه بالاستعداد لحرب اهل الشام بعد ارساله الى معاویه بجریر بن عبد الله البجلیّ) ذکر المطاعن التى طعن بها على عثمان و الردّ علیها، الطعن الثامن.

ابن ابى الحدید جریان را با این الفاظ نقل می‌کند:

روى آخرون ان المقداد و عماراً و طلحه والزبیر و عده من اصحاب رسول الله کتبوا کتابا عددوا فیه احداث عثمان و وفوه به و اعلموه انهم مواثبوه ان لم یقلع فاخذ عمار الکتاب فأتاه به فقرأ منه صدرا ثم قال له: أ على تقدم من بینهم. فقال: لانى انصحهم لک. قال: کذبت یابن سمیه. فقال: انا و الله ابن سمیه و ابن یاسر، فامر عثمان غلماناً له فمدوا بیدیه و رجلیه، ثم ضربه عثمان برجلیه و هى فى الخفینعلى مذاکیره، فأصابه الفتق و کان ضعیفا کبیرا، فغشى علیه.

[۵۸]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۳۸، ذکر خلافه عثمان بن عفان، بدء الطعن على عثمان سببه.

مسعودى می‌نویسد:

و فى سنه خمس و ثلاثین کثر الطعن على عثمان و ظهر علیه النکیر لأشیاء ذکروها من فعله: منها ما کان بینه و بین عبد الله بن مسعود و انحراف هذیل عن عثمان من اجله. و من ذلک ما نال عمار بن یاسر من الفتن و الضرب. وانحراف بنى مخزوم عن عثمان من اجله.

[۵۹]. طبقات الکبری، ابن سعد، ۴/۱۷۷، رقم ۴۳۲، الطبقه الثانیه من المهاجرین و الانثار، شرح حال ابوذر.

ابن سعد بخشى از جریان را این گونه نقل می‌کند:

عن عبد الله بن مسعود قال: لما نفى عثمان اباذر الى الربذه و اصابه بها قدره و لم یکن معه احد الا امرئته و غلامه، فاوصاهما ان اغسلانى و اکفنانى و ضعانى على قارعه الطریق، فاولّ رکبٍ یمر بکم قولوا هذا ابوذر، صحاب رسول الله فاعینونا على دفنه

[۶۰]. صحیح بخاری، ۲/۵۹۶، ح۱۳۱۴، کتاب الزکاه، باب ما ادّى زکاته فلیس بکنز…

بخارى حدیث را چنین نقل می‌کند:

عن زید بن وهب قال مررت بالربذه فاذا انا بأبی‌ذر قلت له: ما انزلک منزلک هذا؟ قل: کنت بالشام، فاختلف انا و معاویه فى {الَّذینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّهَ وَ لا یُنْفِقُونَها فى سَبیلِ الله} [توبه/۳۴]، قال معاویه نزلت فى اهل الکتاب. فقلت: نزلت فینا و فیهم. فکان بینى و بینه فى ذلک و کتب الى عثمان یشکونی، فکتب الى عثمان ان اقدم المدینه فقدمتها فکثر على الناس حتى کأنهم لم یرونى قبل ذلک، فذکرت ذلک لعثمان فقال لی: ان شئت تنحیت فکنت قریباً، فذک الذى انزلنى هذا المنزل و لو امروا على حبشیاً لسمعت و اطعت.

آنچه بخارى با این حدیث در مقام کتمان آن است، ظلمهایى است که عثمان در حق ابوذر روا داشته، تا آنجا که جریان تبعید ابوذر را یک امر اختیارى جلوه می‌دهد، لکن ظلمهایى که عثمان در حق ابوذر روا داشته، آن قدر روشن است که با کتمان بخارى کم رنگ نمی‌شود؛ چه اینکه منابع معتبر دیگر اهل تسنن به این ظلمها اشاره کرده‌ند. در این حدیث به طول کلى تبعید ابوذر به ربذه مورد اشاره قرار گرفته است و شاید علت استناد سلطان الواعظین به این حدیث نیز همین جهت باشد.

[۶۱]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۳/۵۵-۵۸، خطبه ۴۳، (و قد اشار علیه اصحابه بالاستعداد لحرب اهل اشلام بعد ارساله الى معاویه بجریر بن عبد الله البجلی)، ذکر المطاعن التى طعن بها على عثمان و الرد علیها، الطعن التاسع.

ابن ابى الحدید این حدیث را نقل کرده است:

فقال حبیب بن مسلمه الفهرى لمعاویه: ان اباذر لمفسد علیکم الشام، فتدارک اهل ان کانت لکم حاجه فیه. فکتب معاویه الى عثمان فیه، فکتب عثمان الى معاویه: اما بعد، فحمل جندا الى على اغلظ مرکب و اوعره. فوجه به مع من سار به اللیل و النهار، و حمله على شارف لیس علیها الا قتب حتى قدم به المدینه و قد سقط لحم فخذیه من الجهد، فلما قدم ابوذر المدینه، بعث الیه عثمان ان الحق بأى ارض شئت، فقال: بمکه؟ قال: لا، قال: فبیت المقدس؟ قال: لا، قال: فأحد المصرین؟ قال: لا و لکنى مسیرک الى الربذه، فسیره الیها فلم یزل بها حتى مات.

[۶۲]. تاریخ یعقوبی، ۲/۱۷۲، ایام عثمان بن عفان.

یعقوبى می‌نویسد:

و کتب معویه الى عثمان: انک قد افسدت الشام على نفسک بأبی‌ذر. فکتب الیه ان احمله على قتب بغیر وطاء، فقدم به الى المدینه و قد ذهب لحم فخذیه،فلم یقم بالمدینه الا ایاما حتى ارسل الیه عثمان: و الله لتخرجن عنها! قال: أ تخرجنى من حرم رسول الله؟ قال: نعم، و انفک راغم. قال: فالى مکه؟ قال: لا! و لکن الى الربذه التى خرجت منها، حتى تموت بها. یا مروان اخرجه و لا تدع احدا یکلمه، حتى یخرجفلم یزل ابوذر بالربذه حتى توفی

[۶۳]. مروج الذهب، مسعودی، ۲/۳۴۰-۳۴۱، ذکر خلافه عثمان بن عفان، بین عثمان و ابی‌ذر.

مسعودى نیز آنچه از ابن ابى الحدید و یعقوبى نقل کردیم با الفاظى مشابه یاد کرده است.

[۶۴]. حلیه الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، ۱/۱۷۲، رقم۲۸، شرح حال مقداد بن الأسود.

[۶۵]. سنن ابن ماجه، ۱/۵۳، ح۱۴۹، المقدمه، فضل سلمان و ابی‌ذر و المقداد.

[۶۶]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۳۷۵، ح۸، باب ۴۲٫

[۶۷]. صواعق المحرقه، ابن حجر، ص۱۲۲، ح ۵، باب ۹، ‌فصل ۲٫

[۶۸]. سبل الهدی و الرشاد، ابن حجر عسقلانی، ۶/۱۶۱، رقم ۸۲۰۱، شرح حال مقداد بن الأسود.

[۶۹]. الجامع الصحیح، ترمذی، ص۹۷۹، ح۳۷۲۷، کتاب المناقب، باب مناقب علىّ بن ابى طالب.

[۷۰]. استیعاب، ابن عبد البر، ۲/۶۳۶، رقم ۱۰۱۴، شرح حال سلمان الفارسی.

[۷۱]. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۱۴۱، ح۴۶۴۹، کتاب معرفه الصحابه، باب مناقب على بن ابی‌طالب.

[۷۲]. ابن اثیر، در اسد الغابه، ۴/۴۱۰، شرح حال مقداد بن عمرو؛ ذهبى در سیر اعلام النبلاء، ۲/۶۱، رقم ۱۰، شرح حال جندب بن جناده (ابوذر)، و در تاریخ الاسلام، ص۵۱۴، عهد خلفاء‌راشدین، شرح حال سلمان الفارسی؛ احمد بن حنبل در مسند، ۵/۳۵۱، مسند بریده بن الأسلمی؛ و در فضائل الصحابه، ۲/۶۸۹، ح ۱۱۷۶، باب من فضائل على رضى الله عنه؛ مناوى در فیض القدیر، ۲/۲۷۱، ح ۱۶۹۲، حرف الهمزه؛ ابن مغازلى در مناقب، ص۲۹۱، ح۳۳۲، قوله ان الله تعالى امرنى بحب اربعه. و شبلنجى در نور الابصار، ص۱۶۰، باب ۱، فصل فى ذکر مناقب سیدنا علىّ بن ابى طالب.

و متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۶۴۳، ح ۳۳۱۲۷، کتاب الفضائل، باب ۳، فصل ۳، فى ذکر الصحابه، همین حدیث را نقل کرده‌اند.

شایان ذکر است این حدیث در مجلس دوم نیز بیان شده است.

[۷۳]. طبقات الکبری، ابن سعد، ۴/۱۷۲، رقم ۴۳۲، الطبقه الثانیه، من المهاجرین و الانصار، شرح حال ابوذر.

[۷۴]. استیعاب، ابن عبد البر، ۱/۲۵۵، رقم ۳۳۹، شرح حال جندب بن جناده (ابوذر).

[۷۵]. الجامع الصحیح، ترمذی، ص۹۹۵، ح ۳۸۱۰- ۳۸۱۱، کتاب المناقب، باب مناقب ابی‌ذر.

[۷۶]. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۳۸۵، ح ۵۴۶۱، کتاب معرفه الصحابه، ذکر مناقب ابی‌ذر.

[۷۷]. کنز العمال، متقى هندی، ۱۳/۳۱۱، ح ۳۶۸۸۷، کتاب الفضائل، بعد از باب ۱۰، فضائل جندب بن جناده ابوذر.

[۷۸]. مسند احمد بن حنبل، ۲/۱۶۳، و ۱۵، مسند عبد الله بن عمرو بن عاص.

[۷۹]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۳/۵۶، خطبه ۴۳، (و قد اشار علیه اصحبه بالاستعداد لحب اهل لاشام بعد ارساله الى معاویه بجریر بن عبد الله البجلی)، ذکر المطاعن التى طعن بها على عثمان و الرد علیها، الطعن التاسع.

و در ۸/۲۵۹، خطبه ۱۳۰، و من کلام له لأبی‌ذر لما اخرج الى الربذه)

[۸۰]. حلیه الاولیاء، ابى نعیم اصفهانی، ۴/۱۷۲، رقم ۲۷۰، شرح حال زید بن وهب.

[۸۱]. لسان العرب، ابن منظور، ۴/۱۲۱، ماده خضر، کلمه الخضراء، و نیز در ۱۰/۹، ماده غبر، کلمه الغبراء.

[۸۲]. ابن ماجه قزوینى در سنن خود، ۱/۵۵، ح۱۵۶، المقدمه، فضل ابی‌ذر.

و نیز ابن ابى شیبه در المصنف، ۷/۵۲۶، ح ۱-۳، کتاب الفضائل، باب ما جاء فى ابی‌ذر؛ ابن اثیر در اسدالغابه، ۱/۳۰۱، شرح حال جندب بن جناده (ابوذر)؛ حاکم حسکانى در شواهد التنزیل، ۲/۳۹۰، ح۱۰۴۰، ذیل آیه ۳۰ سوره قیامت؛ ذهبى در تاریخ الاسلام، ص۴۰۶، عهد خلفاء راشدین، شرح حال ابوذر الغفاری؛ و در سیر اعلام النبلاء، ۲/۵۹، رقم ۱۰، شرح حال ابوذر؛ و در تذکره الحفاظ، ۱/۱۸، رقم ۷، شرح حال ابوذر الغفاری؛ ابن حجر عسقلانی، در تهذیب التهذیب، ۱۲/۸۱، رقم ۸۴۲۳، شرح حال ابوذر الغفاری؛ ابن اثیر در النهایه، ۳/۳۳۷، ماده غبر، و ابن اعثم کوفى در الفتوح، ۱/۳۷۴، ذکر فتح جزیره ارواد، همین حدیث را نقل کرده‌اند.

[۸۳]. حلیه الاولیاء ابى نعیم اصفهانی، ۱/۱۶۲، رقم ۲۶، شرح حال ابوذر الغفاری.

و نیز متقى هندى در کنز العمال، ‌۵/۷۸۷، ح ۱۴۳۸۶، کتاب الخلافه من الاماره، باب ۲، اطاعه الامیر، همین حدیث را نقل کرده‌ است.

[۸۴]. مسند احمد بن حنبل، ۵/۱۵۶، مسند ابی‌ذر الغفاری.

احمد بن حنبل حدیث را چنین نقل می‌کند:

عن ابى حرب بن الاسود الدئلى عن عمه عن ابی‌ذر قال: اتانى نبى الله و انا نائم فى مسجد المدینه، فضربنى برجله فقال: ألا أراک نائماً فیه؟ قال: قلت یا نبى الله غلبتنى عینی. قال: کیف تصنع اذا أخرجت منه؟ قال: آتى الشام الأرض المقدسه المبارکه. قال: کیف تصنع ذا اخرجت منه؟ قال: ما اصنع یا نبى الله بسیفی. فقال النبى: الا أدلک على ما هو خیر لک و اقرب رشداً تسمع و تطیع و تنساق لهم حیث ساقوک. و در همین جلد ص۱۴۴، مسند ابى ذر به همین مضمون نقل کرده است.

[۸۵]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۸/۲۶۰، خطبه ۱۳۰، (و من کلام له، لأبی‌ذر لما اخرج الى الربذه)

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

و روى الواقدى ایضا عن مالک بن ابى الرجال، عن موسى بن میسره، ان ابا الأسود الدوئلی، قال: کنت احب لقاء ابی‌ذر لأسأله عن سبب خروجه الى الربذهثم قال: بینا انا ذات لیله نائم فى المسجد على عهد رسول الله اذ مر بى فضربنى برجله و قال: لا أراک نائما فى المسجد. فقلت: بأبى انت و امی! غلبتنى عینی، فنمت فیه. قال: فکیف تصنع اذا اخرجوک منه؟ قلت: اذاً الحق بالشام، فانها ارض مقدسه، و ارض الجهاد. قال: فکیف تصنع اذا اخرجت منها؟ قلت: أرجع الى المسجد. قال: فکیف تصنع اذ اخرجوک منه؟ قلت: آخذ سیفى فأضربهم به. فقال: الا أدلک على خیر من ذلک؟ انسق معهم حیث ساقوک و تسمع و تطیع. فسمعت و اطعت و انا اسمع و اطیع. و الله لیلقین الله عثمان و هو آثم فى جنبی.

منبع: برگرفته از کتاب شیهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *