رفتار منصور با امام صادق×
اولين کسي که امام ششم را ملقب به صادق نمود، منصور بود، زيرا پيشگويي آن حضرت را دربارهي سلطنت خود صحيح يافت و همچنين محمد و ابراهيم دو فرزند عبد الله بن حسن را ـ که حضرت صادق × خبر داده بودند منصور ميکشد ـ منصور کشت و صدق گفتار آن حضرت روشن گرديد.([1])
منصور در ميان علويان، از امام صادق× بيشتر از همه بيم داشت؛ از اين رو با آنکه امام× روي مصالحي خود را به ظاهر از مناقشات و کشمکشهاي سياسي دور نگه داشته و به عبادت و تعليم و تربيت افراد و گسترش فرهنگ اسلامي مشغول بودند، بارها آن حضرت را احضار ميکرد و تصميم به قتل ايشان ميگرفت. اين در صورتي بود که منصور اعتراف ميکرد و ميگفت: جعفر بن محمد از آنهايي است که خداوند درباره آنها فرموده: ﴿ثُمَّ أوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا﴾ وارث کتاب آسماني بندگاني هستند که ما برگزيدهايم. در هر خانداني محدّثي وجود دارد، اکنون محدِّت ما جعفر بن محمد است.([2])
نمونه ديگر از اعترافات منصور نسبت به امام صادق× اين است که وي در طي نامهاي به يکي از علويان، به وضوح به مقام و شأن ومنزلت امام× اعتراف کرده است. او در نامهاش خطاب به آن سيد علوي چنين نوشته است:
«… در ميان شما علويان بعد از رسول خدا’، بهتر و برتر از علي بن الحسين× نيامده که او، از جد تو بهتر بود و بعد از او، در ميان شما، بهتر از محمد بن علي× نبود. که او هم بهتر از پدر تو بود و نه مانندي براي فرزندش جعفر صادق× بود، که او هم از تو بهتر بوده و هست».([3])
به نقل از يکي از نوادگان عباسي، چنين حکايت شده است:
«روزي بر منصور وارد شدم در حالي که محاسنش از اشک چشمانش تر شده بود! گفت: آيا ميداني که بر خويشاوندان تو چه گذشته است؟ گفتم: چه شده يا امير؟ گفت: بزرگشان و عالمشان و بهترينشان درگذشته است. پرسيدم او کيست؟ گفت: جعفر بن محمد الصادق×»!([4])
با اين همه اعتراف و دهها اعتراف ديگر، منصور دوانيقي حضرت صادق× را از مدينه منوره به عراق احضار نمود و بارها قصد کشتن آن امام مظلوم را نمود و هر بار معجزهاي ميديد و از تصميم بر قتل آن حضرت صرف نظر ميکرد. گاهي دستور ميداد مأمورين او بروند و لباس آن جناب را برگردنش بيندازند و او را نزد آن ظالم شقي بيحيا ببرند.([5])
مفضل بن عمر ميگويد: «منصور دوانيقي براي فرماندار مکه و مدينه، حسن بن زيد، چنين پيام داد: خانة جعفر بن محمد امام صادق× را بسوزان، ا و اين دستور را اجرا کرد و خانة امام صادق× را سوزانيد که آتش آن تا به راه رو خانه سرايت کرد، امام صادق× بيرون آمد و ميان آتش گام برميداشت و ميفرمود: «انا بن اعراق الثري، أنا بن ابراهيم خليل الله» منم فرزند اسماعيل که فرزندانش مانند رگ و ريشه در اطراف زمين پراکندهاند، منم فرزند ابراهيم، خليل خدا، که آتش نمرود بر او سرد و سلامت شد».([6])
شبي به دستور منصور، امام صادق× را در نيمههاي شب با سر برهنه و بدون روپوش به حضور او آوردند. منصور با کمال جسارت و خشونت به آن حضرت گفت: «اي جعفر! با اين سن و سال آيا شرم نميکني که خواهان رياست هستي و ميخواهي بين مسلمين فتنه و آشوب بپا کني؟ سپس شمشير خود را از غلاف بيرون کشيد تا گردن امام را بزند، ناگاه رسول خدا’ را در برابر خود ديد، شمشير را در غلاف گذاشت. براي بار دوم همين کار را کرد و باز رسول خدا’ را در برابر خود ديد. براي بار سوم نيز تکرار کرد، باز رسول خدا’ را در برابر خود ديد. سرانجام از قتل امام صادق× منصرف گرديد.([7]) محمد اسقنطوري ميگويد: وارد بر منصور شدم، ديدم در فکر عميقي فرو رفته است. گفتم: چرا فکر ميکني؟ منصور گفت: از اولاد دختر محمد| بيش از هزار نفر را کشتهام، ولي رهبر و بزرگ آنان ـ حضرت صادق× ـ را نکشتهام!! محمد گفت: او کيست که شما او را نکشتهاي؟ منصور گفت: ميدانم که تو او را امام خود ميداني و اعتقاد داري که او امام من و تو و امام روي زمين است، ولي اکنون متوجه او ميگردم!([8])
سرانجام منصور بوسيلة انگوري که آن را زهرآلود کرده بود، به امام صادق× زهر خورانيد و آن حضرت را مسموم کرد. از آن پس روز به روز حال آن حضرت رو به وخامت ميگذاشت. يکي از اصحاب به حضورش رسيد، پرسيد: شما چرا اين گونه لاغر شدهايد و ديگر چيزي از بدن مبارکتان باقي نمانده است؟! سپس دلش سوخت و گريه کرد.
امام× به او فرمود: چرا گريه ميکني؟ او گفت: چگونه گريه نکنم با اينکه شما را در چنين حالي مينگرم.
امام× فرمود: گريه نکن زيرا همة نيکيها به مؤمن عرضه ميشود. اگر اعضاي بدنش را هم از هم جدا کنند براي او خير است، و اگر مالک مشرق و مغرب دنيا شود، باز براي او خير است. (يعني مؤمن به رضاي خدا هر چه باشد راضي است.)
آن حضرت چندين بار بيهوش شد و وقتي به هوش ميآمد، سخني ميفرمود و سپس بيهوش ميشد.([9])
[1]. شیعه و زمامداران خودسر، محمد جواد مغنیه، ترجمه مصطفی زمانی، ص278.
[2]. فراهانی، ولی الله، قانعی، سعید، زندگانی چهارده معصوم، بهار 1387، ص473.
[3]. همان، ص487.
[4]. همان، ص487.
[5]. علی عطائی اصفهانی، پرتوی از زندگانی شش معصوم مدینه منوره، ص181ـ182.
[6]. اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد’، ص84..
[7]. محمدی اشتهادری، محمد، سوگنامه آل محمد’، ص85.
[8]. شرح شافیهی ابی فراس، در مناقب آل رسول الله| و مفاسد بنی عباس، ص171.
[9]. محمدی اشتهاردی، محمد، سوگنامه آل محمد’، ص86.

















هیچ نظری وجود ندارد