سؤال از مقام علمی عمر و جواب آن
نواب: امروز صبح جمعی در منزل بنده بودند، تمام مجلس ذکر خیر جناب عالی بود. در اطراف مذاکرات شبها گفتگو میشد، روزنامهها و مجلات خوانده میشد و در اطراف بیانات طرفین بحث مینمودیم. یکی از بنده زادهها (عبد العزیز) که در کالج و اسکول([۱]) اسلامی تحصیل مینماید به من گفت که چند روز قبل در کلاس، درس استاد معظم ما ضمن گفتار خود به مناسبتی گفتند: یکی از فقهاء بزرگ صدر اسلام در مدینه منوره، خلیفه ثانی عمر بن الخطاب رضی الله عنه بوده که احاطه کاملی بر قرآن و آیات شریفه و معانی و مسائل علمی و فقهی اسلام داشته و میان چند نفر از فقهاء مانند علی بن ابیطالب (کرم الله وجهه) وعبد الله بن مسعود و عبد الله بن عباس و عکرمه و زید بن ثابت و غیرهم رضی الله عنهم خلیفه عمر رضی الله عنه برجستهتر و افقه از همه بوده، حتی علی بن ابیطالب کرم الله وجهه که از همه صحابه در مسائل علمی و مباحث فقهی مقدم بوده گاهی در مشکلات فقهیه و حقوق مسلمین معطل میماند به خلیفه ثانی عمر رضی الله عنه مراجعه میکرد و استمداد از فطانت و علم و دانش خلیفه مینمود خلیفه هم حل مشکلات علمیه و مسائل فقهیه علی را مینمود!!
اهل مجلس همه تصدیق کردند که حقا همین قسم بوده؛ زیرا علماء ما بیان نمودهاند که خلیفه عمر نادره زمان در مراتب علم و عمل بوده.
بنده چون در امر دین و تاریخ اطلاعات کامل نداشتم، سکوت اختیار نمودم.
بالاخره با آقایان دوستان مخصوصا به بندهزاده وعده دادم که امشب قبل از شروع به صحبت آن موضوع را مطرح میکنم. چون علمای فریقین حاضرند، لابد حل این مطلب بزرگ میشود تا مقامات علمی صحابه در نزد ما معلوم شود. لذا جسارت ورزیده متمین است صحت وسقم مطلب را مورد بحث قرار دهید تا مورد استفاده عموم قرار گیرد و پی به ارزش علمی هر یک از صحابه ببریم و بدانیم کدام یک از صحابه تقدیم علمی داشتهاند. بنده زاده و دوستان هم برای أخذ نتیجه شرفیاباند، امید است ما را مستفیض فرمائید که مخصوصا بنده زاده اگر متزلزل است، ثابت گردد.
داعی – (رو به جناب یوسف علیشاه که از محترمین فضلاء شیعه و در همان اسکول معلم تاریخ و جغرافیا و زبان انگلیسی بودند نموده، سؤال نمودم: آیا چنین است؟ ایشان فرمودند: نمیدانم کدام معلم بوده و چگونه مذاکره نموده است).
داعی: خیلی محل تعجب است از گوینده این حرف، هر که بوده از کجا این حرفها را آورده، در کلمات و گفتار عوام افراط و تفریطها بسیار است ولی معلم بایست گفتارش منطبق با علم و منطق باشد، ولی این معلم بی علم افراطی هر که بوده ادعایی نموده که احدی از علمای خودتان هم چنین ادعائی ننمودهاند و اگر نفرات متعصبی مانند ابن جزم ظاهری و امثال آن چنین نظری به کار برد مورد تخطئه اکابر علمای خودتان قرار گرفته و علاوه این تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد که قطعا خود خلیفه عمر هم چنین ادعایی را ننموده و در هیچ کتابی از علمای شما ابراز چنین عقیدهای نشده. هر محدث و مورخی که در اطراف ترجمه حالات خلیفه ثانی عمر بن الخطاب نگارشاتی نموده، موضوع علمی خلیفه در کتب خودتان ابدا بحث و بیانی نشده. علی القاعده ابوابی که در ترجمه حالات خلیفه آوردهاند بایستی بابی در علم ایشان ذکر نموده باشند و حال آنکه خلاف این قول در کتب فریقین صراحت کامل دارد که خلیفه عمر از احاطه بر مسائل علمیه و مدارج فقهیه عاری و در مواقع احتیاج به پیشآمدها دست به دامان علی و عبد الله بن مسعود و دیگران از فقهای مدینه میشده است.
مخصوصا ابن ابی الحدید([۲]) آورده که عبد الله بن مسعود از فقهای مدینه بود و خلیفه عمر اصراری داشت که عبدالله همیشه با او باشد تا در مواقع لزوم و پیشآمدها و سؤالهای فقهی که از او مینمایند، عبد الله جواب بدهد.
شیخ: (با رنگ پریده و عصبانی) در کجا و کدام کتاب نوشته شده که خلیفه ثانی عمر رضی الله عنه از علم فقه و مسائل شرعیه که اساس دین است بیبهره بودند؟
داعی: اولا تمنا مینمایم ملایم باشید، عصبانی و تند نشوید. ده شب هر نوع سخنی گفتید صراحه و کنایه اهانتها نمودید، مشرک و کافر و اهل بدعت به ما گفتید، ابدا از جا در نرفتم، عصبانی و تند نشدم. با دلیل و برهان اهانتهای شما را برگرداندم و جامعه شیعیان را تبرئه نمودم. شما هم اگر جواب منطقی دارید بدهید و داعی را ساکت نمائید.
هر انسان عالم عاقل منصف در مقابل دلیل و برهان باید لجاجت نکند، بلکه تسلیم شود نه آنکه عصبانی و تند شود؛ چه آنکه عصبانیت موجب خنده و مضحکه بیگانگان میگردد.
ثانیا مغلطه فرمودید. داعی نگفتم خلیفه بیبهره بوده. بلکه عرض کردم: احاطه بر مسائل فقهیه علمیه نداشته، این هم فقط ادعا نیست، بلکه میگویم ومیآیمش از عهده برون.
شیخ: دلیل شما بر این معنی چیست که خلیفه عمر رضی الله عنه در مسائل فقهیه و احکام دین کند بوده؟
داعی: دلیل ما اخبار بسیاری است که در کتب معتبره ما و شما نقل شده و مورخین بزرگ خودتان ثبت نمودهاند به علاوه اقرارهای مکرری که خود خلیفه در این موضوعات نموده است.
شیخ: اگر از آن اخبار در نظر دارید برای روشن شدن مطلب بیان فرمائید.
داعی: چند خبری که الحال در نظر دارم به عرضتان میرسانم. قضاوت منصفانه را به فکر صائب خود آقایان محترم میگذارم.
مجاب شدن عمرتوسط زنی در یک مسئله شرعی
اکابر علماء خودتان مانند جلال الدین سیوطی در صفحه ۱۳۳ جلد دوم در درالمنثور([۳]) و ابن کثیر در صفحه ۴۶۸ جلد اول تفسیر و جار الله زمخشری در صفحه ۳۵۷ جلد اول کشاف([۴]) و فاضل نیشابوری در جلد اول تفسیر غرائب القرآن([۵]) ضمن سوره نساء و قطبی در صفحه ۹۹ جلد پنجم تفسیر و ابن ماجه قزوینی در جلد اول سنن و سندی در حاشیه جلد اول سنن صفحه ۵۸۳ و بیهقی در صفحه ۲۳۳ جلد هفتم سنن([۶]) و ابن ماجه قزوینی در جلد اول سنن([۷]) و سندی در حاشیه جلد اول سنن([۸]) صفحه ۵۸۳ و بیهقی در صفحه ۲۳۳ جلد هفتم سنن([۹]) و قسطانی در صفحه ۵۷ جلد هشتم ارشاد الساری([۱۰]) شرح صحیح بخاری و متقی هندی در صفحه ۲۸۹ جلد هشتم کنز العمال([۱۱]) و حاکم نیشابوری در صفحه ۱۷۷ جلد دوم مستدرک([۱۲]) و ابوبکر باقلانی در صفحه ۱۹۹ تمهید و عجلونی در صفحه۲۷۰ جلد اول کشف الخفاء([۱۳]) و قاضی شوکانی در صفحه ۴۰۷ جلد اول فتح القدیر([۱۴]) و ذهبی در تلخیص مستدرک([۱۵]) و ابن ابی الحدید در صفحه ۶۱ جلد اول و صفحه ۹۶ جلد سیم شرح نهج البلاغه([۱۶]) و حمیدی در جمع بین الصحیحین و فقیه واسطی ابن اثیر در نهایه([۱۷]) و بالاخره جمع کثیر از افاضل خودتان به طرق مختلفه و الفاظ و عبارات متفاوته با تصدیق به صحت، نقل نمودهاند که روزی خلیفه عمر در مقابل اصحاب خطبهای خواند و اخطار نمود که هر کس زنی بگیرد و مهر زنش را از چهار صد درهم زیادتر نماید او را حد میزنم و آن زیادتی مهر را از او میگیرم و داخل در بیت المال مسلمین مینمایم!
زنی از میان جمعیت صدا زد: عمر کلام تو اولی به قبول است یا کلام الله تعالی؟ عمر گفت: البته کلام الله تعالی. زن گفت: مگر نه آن است که خداوند در آیه ۲۴ سوره ۴ نساء میفرماید:
{وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَکانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطارًا فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئًا}
(اگر خواستید زنی را رها کرده و زنی دیگر به جای او اختیار کنید و مال بسیاری بر او مهر کردهاید البته نباید چیزی را مهر او بازگیرید.)
عمر از شنیدن این آیه و حاضر جوابی آن زن مبهوت شد و گفت:
«کلکم افقه من عمر حتی المخدرات فی الحجال»
(همه شما فقیهتر و داناترید از عمر حتی زنان مخدره در حجلهها)
آنگاه برگشت بالاتر منبر و گفت: اگر چه شما را منع کردم از این که زیاده چهار صد درهم مهر و صداق برای زنها قرار ندهید؛ اینک به شما اجازه میدهم که اگر خواستید از مال خود زیادتی از مقدار معین به آنها عطاء نمائید مانعی ندرد.
از این خبر استفاده میشود که خلیفه عمر احاطهای بر قرآن و احکام فقهیه نداشته و الا چنین بیانی نمینمود که در مقابل یک زن عالمه مجاب شود و بگوید: إمرأه اصابت و رجل اخطأ.
شیخ: خیر این طور نیست مقصود خلیفه آن بود که مردم را به پیروی از سنت وادار کند در کمی مهر اگر چه به حسب شرع جائز است مهر بسیار قرار دادن اما ترکش اولی است؛ جهت رعایت حال مردمان فقیر بیچاره. فلذا گفت: بیش از مهر زنان پیغمبر نباید مهر برای زنان خود معین نماید.
داعی: این عذری است غیر قابل قبول که خود خلیفه هم چنین چیزی را در نظر نداشته و الا اظهار عجز و اقرار به خطا نمینمود که بگوید: تمام شما از عمر فقیهتر هستید حتی زنان در حجلهها! بلکه در جواب آن زن همین بیان شما را مینمود.
علاوه هر عاقلی میداند برای هر سند مرتکب فعل حرام نباید شد؛ زیرا گرفتن مال اختصاصی زنی را که به حکم قرآن به عنوان مهر مالک شده و داخل در بیت المال نمودن، ابدا مشروع نمیباشد.
از همه اینها گذشته اجراء حد برای چنین عملی که گناهی نکرده و مرتکب جرمی نشده، عمل بیجائی است. در فقه اسلامی چنین محلی در باب حدود سراغ نداریم. اگر شما سراغ دارید بیان نمائید و اگر در باب حدود چنین حدی و وجود ندارد، تصدیق فرمائید ادعای معلم بیجا بوده.
ادعای عدم وفات پیامبر(ص) توسط عمرگوشزد نمودن اشتباهش توسط حضرت علی (ع)
اتفاقاً عادت خلیفه بر این بوده که هر جا متغیر میشد از روی عصبانیت برای مرعوب نمودن طرف میگفت: حد میزنم.
چنان چه امام احمد حنبل در مسند([۱۸]) و حمیدی در جمع بین الصحیحین([۱۹]) و طبری([۲۰]) در تاریخ و دیگران از علماء خودتان نقل نمودهاند که چون رسول خدا از دنیا رفت، عمر نزد ابیبکر رفت و گفت میترسم محمد نمرده باشد و حیله کرده (یعنی خود را به مردن زده) تا دوست ودشمن خود را بشناسد و یا این که چون موسی غائب شده باشد و باز آید و هر که مخالفت او را نموده و عاصی گردیده به سیاست رساند؛ پس هر کس گوید رسول خدا مرده، من او را حد میزنم! ابیبکر چون این جملات را شنید او را نیز شکی در دل پیدا شد و از این گفتارها اضطرابی در مردم پدید آمد و اختلاف کلمه ظاهر شد. چون این خبر را به علی دادند با عجله و شتاب خود را به جمیعت رسانید فرمود: ای قوم این چه هیاهوی بیدانشی است که بر پا نمودهاید؟ مگر فراموش نمودهاید این آیه شریفه را که خداوند در حیات رسول الله به او اعلام داشت {انک میت و انهم میتون} یعنی تو میمیری و امت تو هم میمیرند، پس به حکم این آیه شریفه رسول خدا از دنیا رفت. این استدلال علی مورد قبول امت واقع شد و یقین به موت آن حضرت نمودند، عمر گفت: گویا من هرگز این آیه را نشنیده بودم!!
ابن اثیر در کامل([۲۱]) و نهایه و زمخشری در اساس البلاغه و شهرستانی در مقدمه چهارم ملل و نحل([۲۲]) و عدهای دیگر از علماء مینویسد که چون عمر فریاد میزد هرگز پیغمبر نمرده است، ابیبکر خود را به او رسانید و گفت: مگر نه این است که خداوند میفرماید:
{انک میت و انهم میتون}
(تو میمیری و آنها نیز خواهند مرد)
و نیز فرمود:
{أفان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم}
(اگر او نیز به مرگ یا قتل و شهادت درگذشت باز شما به دین جاهلیت خود رجوع خواهید نمود.)
آنگاه عمر ساکت شد و گفت: گویا هرگز من این آیه را نشنیده بودم، حالا یقین کردم که وفات نموده!
شما به خدا تصدیق مینمائید که معلم متعصب بیعلم، ادعای بیجا نموده؟
امر نمودن عمر به رجم پنج نفر زانی (و متوجه ساختن علی او را به اشتباه در حکم)
از جمله دلائل آن که حمیدی در جمع بین الصحیحین([۲۳]) نقل مینماید که در زمان خلافت عمر پنج نفر مرد را با زنی گرفتند. نزد خلیفه آوردند و به ثبوت رسید که آن پنج نفر با آن زن زنا کردهاند. فوری عمر امر به رجم مردان داد. در آن هنگام حضرت علی وارد مسجد شد و از آن حکم آگاه گردید. به عمر فرمود: حکم خدا در این جا غیر از این است که تو حکم کردی. عمر گفت: «یا علی زنا ثابت شد، پس از ثبوت زنا حکم رجم است»، حضرت فرمودند: حکم زنا نسبت به مراتب اختلاف پیدا میکند و اینجا از مواضعی است که حکم اختلاف دارد. عمر گفت: آنچه حکم خدا و رسول است بیان نما جهت آن که مکرر از رسول خدا شنیدم که میفرمود:
«علی اعلمکم و اقضاکم»
(علی داناتر از همه شما و در مقام قضاوت اولی از همه شما میباشد).
حضرت امر فرمود آن پنج نفر را آوردند. اولی را حضار نمودند،
«امر بضرب عنقه و امر برجم الثانی و قدم الثالث فضربه فقدم الرابع فضربه نصف الحد خمسین جلده فقدم الخامس فعزره»
(امر فرمود: اولی را گردن زدند و دوم را سنگسار نمودند وسومی را صد تازیانه حد زنا زدند چهارمی را پنجاه تازیانه نصف حد زنا به او زدند پنجمی را بیست و پنج تازیانه حد تعزیر زدند.)
عمر متعجب و متحیر شد گفت:
«کیف ذلک یا اباالحسن»
(چگونه بود این قضیه که پنج حکم مختلف در یک حکم نمودی)
حضرت فرمود:
اما الأول فکان ذمیا زنى بمسلمه فخرج عن ذمته واما الثانی فرجل محصن زنى فرجمناه واما الثالث فغیر محصن فضربناه الحد واما الرابع فعبد زنى فضربناه نصف الحد واما الخامس فمغلوب على عقله مجنون فعزرناه، فقال عمر : لا عشت فی أمه لست فیها یا أبا الحسن.
(اما اولی کافری بود در ذمه اسلام که با زن مسلمانی زنا کرده بود از ذمه بیرون رفته و حکم او کشتن و گردن زدن بود. دومی مرد زن داری بوده که زنا کرده، سنگسارش نمودم و سومی مردم بیزن بود که زنا نموده صد تازیانه حد زنا زدم. چهارمی غلامی بود که زناکرده، حدش نصف حد آزاد بود، پنجاه تازیانه زدم و پنجمی ابله و کم عقل بود لذا تعزیرش نمودم به بیست و پنج تازیانه. پس عمر گفت: اگر علی (در این واقعه نبود خطای حکم من سبب هلاکت من شده باشد) خدا نکند یک روزی در امتی باشم که یا علی در آنجا نباشی.)
امر نمودن عمر به رجم زن حامله و منع نمودن علی
محمد بن یوسف گنجی شافعی در آخر باب ۵۸ کفایه الطالب فی مناقب امیر المؤمنین علی بن ابیطالب و امام احمد بن حنبل در مسند و بخاری در صحیح([۲۴]) و حمیدی در جمع بین الصحیحن و شیخ سلیمان بلخی حتی در صفحه ۷۵ باب ۱۴ ینابیع الموده([۲۵]) از مناقب خوارزمی و امام فخر رازی در صفحه ۴۶۶ اربعین و محب الدین طبری در صفحه ۱۹۶ جلد دوم ریاض النضره([۲۶]) و خطیب خوارزمی در صفحه ۴۸ مناقب([۲۷]) و محمد بن طلحه شافعی در صفحه ۱۳ مطالب السؤول و امام الحرم در صفحه ۸۰ ذخایر العقبی([۲۸]) نقل مینماید:
«اتی عمر بن الخطاب امرأه حامله فسئلها فاترف بالفجور فامر بها بالرجم فقال علیّ لعمر سطانک علیها فما سلطانک علی الذی فی بطنها فخلا سبیلها و قال عجزت النساء ان یلدن علیا و لو لا علی لهلک عمر و قال اللهم لا تبقنی لمعضله لیس لها علی حیا»
(زن حاملهای را نزد خلیفه عمر بن الخطاب آوردند پس از او سؤال نموده اعتراف کرد به زنا. امر داد رجم و سنگسارش نمایند. پس علی به خلیفه فرمود حکم تو درباره او مجری است ولی بر طفلی که در رحم دارد تو را تسلطی نمیباشد (زیرا آن بچه بیگناه است قتلش جایز نیست) زن را رها کردند به راه خود رفت. آنگاه عمر گفت: عاجزند زنان علام که بزایند مثل و مانند علی؛ اگر علی نبود عمر هلاک شده بود و نیز گفت خدایا مرا مگذار در امر پیچیده و مشکلی که علی زنده نباشد در آن امر.)
امر نمودن عمر به رجم زن دیوانه و مانع شدن علی
و نیز امام احمد حنبل در مسند([۲۹]) و امام الحرم احمد بن عبد الله شافعی در صفحه ۸۱ ذخائر العقبی([۳۰]) و سلیمان بلخی حنفی در صفحه ۷۵ ضمن باب ۱۴ ینابیع الموده([۳۱]) از حسن بصری و ابن حجر در صفحه ۱۰۱ جلد دوازدهم فتح الباری([۳۲]) و ابی داود در صفحه ۲۲۷ جلد دوم سنن([۳۳]) و سبط ابن جوزی در ۸۷ تذکره([۳۴]) و ابن ماجه در صفحه ۲۲۷ جلد دوم سنن([۳۵]) و مناوی در صفحه۳۵۷ جلد چهارم فیض القدیر([۳۶]) و حاکم نیشابوری در صفحه ۵۹ جلد دوم مستدرک([۳۷]) و قسطانی در صفحه ۹ جلد دهم ارشاد الساری([۳۸]) و بیهقی در صفحه ۲۶۴ جلد هشتم سنن([۳۹]) و محب الدین طبری در صفحه ۱۹۶، ریاض النضره([۴۰]) و بخاری در صحیح([۴۱]) باب لا یرجم المجنون و المجنونه بالاخره اکابر علماء خودتان متکاثرا نقل نمودهاند که روزی زن دیوانهای را نزد خلیفه عمر بن الخطاب آوردند که زنا داده بود. بعد از اعتراف به زنا خلیفه امر به رجم و سنگسارش نمود؛ حضرت امیر المؤمنین حاضر بود، فرمود: خلیفه چه میکنی؟
سمعت رسول الله یقول رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتی یستیقظ و عن المجنون حتی یبرء و یعقل و عن الطفل حتی یحتلم قال فخلی سبیلها.
شنیدم که رسول خدا میفرمود: قلم از سه کس برداشته شده است از خوابیده تا بیدار شود و از دیوانه تا عاقل گردد و از بچه تا محتلم شود (یعنی به سن رشد و تکلیف برسد) پس رها کردند آن زن دیوانه را، به راه خود رفت.)
و ابن السمان در کتاب الموافقه احادیث بسیاری از این قبیل نقل نموده است و در بعض از کتب قریب صد موضع از خطاها و اشتباهات خلیفه را نقل نمودهاند که وقت مجلس اقتضای نقل بیش از اینها را ندارد. گمان میکنم برای نمونه اثبات مرام همین مقدار که عرض شد کافی باشد.
پس آقایان محترم از شنیدن این قبیل اخبار که اکابر علمای خودتان نقل نمودهاند تصدیق مینمایید معلم بی علمی که چنین حرفی را زده است کاملا بیاطلاع بوده و روی هوای نفس و تعصب بیان نموده، قطعا بایستی از او مطالبه دلیل نمود (که هرگز نتواند چنین دلیلی اقامه نماید) آنچه مسلم است عند الفریقین در میان تمام اصحاب رسول الله اعلم و افقه و اکمل از امیر المؤمنین وجود نداشته چنان چه نور الدین بن صباغ مالکی در فصل سیم فصول المهمه صفحه ۱۷ در حالات آن حضرت نوشته.
بیان ابن صباغ مالکی در فضائل و علوم علی و نصب حضرت توسط پیامبر به مقام قضاوت
فصل فی ذکر شیء من علومه فمنها: علم الفقه الّذی هو مرجع الأنام ومجمع الأحکام ومنبع الحلال والحرام. فقد کان علیّ مطّلعاً على غوامض أحکامه، منقاداً له جامحاً بزمامه، مشهوداً له فیه بعلوّ محلّه ومقامه، ولهذا خصّه رسول الله بعلم القضاء، کما نقله الإمام أبو محمّد الحسین بن مسعود البغوی رحمه الله علیه فی کتابه المصابیح مرویّاً عن أنس بن مالک: أنّ رسول الله [لمّا] خصّص جماعهً من الصحابه کلّ واحد بفضیله خصّ علیّاً بعلم القضاء، فقال : وأقضاکم علیّ
(ما حصل کلام این عالم منصف آن است که در این فصل اشاره به علوم علی نموده و میگوید: از جمله علمی که اختصاص به علی داشته علم فقه بوده که محل رجوع بشر و سرچشمه حلال و حرام است پس به تحقیق علی مطلع بر غوامض احکام و آگاه بر حقایق اشیاء بوده و هر حکمی را در میان همه امت، اختصاص داد علی را به علم قضاوت همچنان که روایت نموده امام ابو محمد حسین بن مسعود بغوی در کتاب مصابیح از انس که رسول اکرم در موقعی که هر یک از اصحاب را مخصوص به کاری که شایسته او بود تعیین مینمود علی را اختصاص به قضاوت و فرمود: علی از همه شما صحابه و امت به قضاوت اولی میباشد.
یعنی افقه از همه و احاطه او از همه بیشتر است چون در قضاوت احاطه بر تمام مسائل فقهیه لازم است به علاوه شرائط دیگر که فقهاء در کتاب قضاء نوشتهاند و تمام آنها به اتفاق موافق و مخالف در علی موجود بوده، لذا پیغمبر فرمود: اقضاکم علی.
و نیز همین حدیث علیّ اقضاکم را محمد بن طلحه شافعی در صفحه ۲۲ مطالب السؤول([۴۲]) فی مناقب آل الرسول از قاضی بغوی نقل نموده آنگاه گوید:
و قد صدع الحدیث بمنطوقه و صرح بمفهومه ان انواع العلم و اقسامه قد جمعها رسول الله لعلی دون غیره.
(یعنی منطوق و مفهوم این حدیث صراحت دارد بر این که رسول اکرم انواع و اقسام علم را جمع نموده اختصاصا برای علی جهت آن که حق قضاوت برای کسی است که احاطه بر جمیع علوم داشته باشد به علاوه کمال عقل و زیادتی تمیز و فطانت و زکاوت و دور بودن از سهو و غفلت و صیغه افعل التفضیل (در حدیث) به تمام معنی اثبات این مرام مینماید و بعد از آن با دلائل بسیاری مشروحا بیان نموده که علی اعلم و افضل از جمیع امت بوده است.)
پس آقایان محترم بعد از دقت در احادیث وارده و مطابقه نمودن با بیانات محققین از اکابر علماء خودتان و گفتار غلط این معلم بیعلم، تصدیق خواهید نمود که او ادعای بیجائی نموده زیرا مقام مقدس علی بالاتر از آن است که محل قیاس با احدی از صحابه قرار گیرد. این آقای معلم، کاسه از آش گرمتر است. زیرا خود خلیفه عمر که در مقابل علی اظهار عجز نموده و در دوره خلافتش هفتاد مرتبه (چنان چه اکابر علماء خودتان با ذکر مواضع و وقایع نقل نمودهاند) گفته است: لولا علی لهلک عمر. هرگز راضی نبوده و نیست که چنین نسبتی را به او بدهند. واقعا این نوع از تمیجدها، تعریف بما لا یرضی صاحبه میباشد.
بر خلاف گفته این معلم بیعلم متعصب افراطی، امام احمد بن حنبل (امام الحنابله) در مسند، امام الحرم احمد مکی شافعی در ذخائر العقبی بنا بر آنچه شیخ سلیمان بلخی در باب ۵۶ ینابیع الموده و محب الدین طبری در صفحه ۱۹۵ جلد دوم ریاض النضره از قول معاویه نقل نمودهاند که میگفت:
ان عمر بن الخطاب اذا اشکل علیه شیء اخذ من علیّ
(هر زمانی که امری بر عمر بن الخطاب مشکل می شد مراجعه مینمود به علی و از او اخذ میکرد و حل مشکل مینمود.)
حتی ابو الحجاج بلوی در صفحه ۲۲۲ جلد اول کتاب خود (الف باء) نقل مینماید که وقتی خبر شهادت علی به معاویه رسید گفت:
«لقد ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابی طالب»([۴۳])
(عین فقه و علم به مردن علی از میان رفت)
ونیز از سعید بن مسیب نقل می نماید که میگفت:
«کان عمر رضی الله عنه یتعوذ من معضله لیس لها ابوالحسن»
پیوسته عمر پناه میبرد به خدا از امر پیچیدهای که علی در او نباشد)
و ابوعبد الله محمد بن علی الحکیم الترمذی در شرح رساله (فتح المبین) گوید:
«کانت الصحابه رضی الله عنهم یرجعون الیه فی احکام الکتاب و یأخذون عنه الفتاوی کما قال عمر بن الخطاب فی عده مواطن لو لا علی لهلک عمر و قال اعلم امتی علی بن ابی طالب»
(صحابه پیغمبر در احکام قرآن مراجعه به علی مینمودند و فتاوی از او میگرفتند کما آنکه عمر در مواطن متعدده گفت: اگر علی نبود عمر هلاک شده بود و رسول اکرم فرمود: داناترین امت من علی بن ابیطالب میباشد.)
آنچه از سیر در کتب اخبار و تواریخ به دست میآید معلوم میگردد که خلیفه عمر به قدری در مراتب علمی و مسائل فقهی ساده بوده که غالبا در احکام و مسائل ما به الاحتیاج عمومی چنان اشتباه واضحی میکرده که هر یک از صحابه که حاضر بودند او را منتبه و متوجه به اشتباه میساختند.
شیخ: خیلی بی لطفی میفرمایید که چنین نسبتی به خلیفه میدهید. آیا ممکن است که خلیفه رضی الله عنه در احکام و مسائل دین اشتباه نموده باشد؟
داعی: این بیلطفی را نکردهام بلکه اکابر علماء خودتان کشف حقیقت نموده و در کتب معتبره خود ثبت و منتشر ساختند.
شیخ: ممکن است از آن اشتباهات با ذکر اسناد بیان فرمائید تا صدق و کذب معلوم و مفتری رسوا گردد.
داعی: اشتباهات ایشان بسیار و قریب صد اشتباه ثبت نمودهاند ولی از آنچه الحال در نظر دارم به اقتضای وقت مجلس به یکی از آنها اشاره مینمایم.
اشبتاه عمر در مورد تیمم در زمان پیغمبر وحکم غلط دادن در زمان خلافت
مسلم بن حجاج در باب تیمم صحیح([۴۴]) و حمیدی در جمیع بین الصحیحین([۴۵]) و امام احمد بن حنبل در صفحه ۲۶۵ و صفحه ۳۱۹ جلد چهارم مسند([۴۶]) و بیهقی در صفحه ۲۰۹ جلد اول سنن([۴۷]) و ابی داوود در صفحه ۵۳ جلد اول سنن([۴۸]) و ابن ماجه در صفحه ۲۰۰ جلد اول سنن([۴۹]) و امام نسائی در صفحه ۵۹ تا ۶۱ جلد اول سنن([۵۰]) و دیگران از اکابر علماء خودتان به طرق مختلفه و الفاظ متفاوته نقل نمودهاند که در زمان خلافت عمر، مردی به نزد وی آمد و گفت: من جنب شدهام و آبی نیافتهام که غسل نمایم، نمیدانم چه کنم. خلیفه گفت: هرگاه آب نیافتی نماز مکن تا آب به دستت بیاید و غسل نمائی. عمار یاسر از صحابه حاضر بود، گفت: ای عمر یادت رفته که در یکی از اسفار(سفرها)، من و تو بر حسب اتفاق احتیاج به غسل پیدا نمودیم، چون آب نبود تو نماز نخواندی ولی من گمان کردم که تیمم بدل از غسل آن است که تمام بدن را به زمین بمالم لذا خود را به زمین غلطانده و نماز کردم. چون خدمت پیغمبر شرفیاب شدیم حضرت تبسمی نموده، فرمودند: در تیمم همین قدر بس است که کف دو دست را با هم به زمین زده و بعد هر دو کف را با هم به پیشانی بمالند و بعد کف دست چپ را بر پشت دست راست و بعد کف دست راست را بر پشت دست چپ مسح نمایند.
پس چرا اینک خلیفه میگوئی نماز نخواند؟ عمر چون جوابی نداشت گفت ای عمار از خدا بترس. عمار گفت: آیا اجازه میدهی که این حدیث را نقل نمایم؟ گفت: تولیک ما تولیت یعنی تو را واگذار کردم به آنچه میخواهی.
اینک آقایان محترم اگر فکر کنید در اطراف این خبر معتبر که در صحاح معتبر علماء خودتان نقل گردیده، قطعا بیاراده تصدیق خواهید نمود که آقای معلم خیلی بیجا گفته که خلیفه را یکی از فقهاء بزرگ در میان صحابه شناخته ومعرفی نموده.
چگونه ممکن است فقیهی که شب و روز، حضرا و سفرا با پیغمبر بوده و از خود آن حضرت هم شنیده که در فقدان آب طریق تیمم چگونه است، علاوه صریحا در آیه ۹ سوره مائده خوانده است که میفرماید:
{فلم تجدوا ماءً فتیمموا صعیدا طیبا}
(پس اگر آب نیابید با خاک پاک تیمم نمائید)
آنگاه حکم را عوضی ابلاغ نماید، به مرد مسلمانی بگوید اگر آب نیافتی نماز نخوان! در صورتی که قرآن مجید فرماید آب نیافتی با زمین پاک تیمم نما.
اتفاقا مسئله تیمم میان مسلمانان رایج و ما به الابتلاء عمومی است که مانند وضوء و غسل، هر مسلمان عامی آن را میداند تا چه رسد فرد صحابی و خلیفه پیغمبر که گذشته از آن که باید به مردم تعلیم نماید، برای عمل کرد خود حتما باید بداند!
نمیتوانم بگویم خلیفه عمر عالما عامدا عوضی گفته و یا غرضش اخلال در دین بوده ولی ممکن است که حافظه در اخذ مسائل بوده و ضبط احکام برای او اشکال داشته به همین جهت بوده که علماء خودتان نوشتهاند به عبد الله بن مسعود فقیه صحابی میگفت: از من جدا مباش که هرگاه از من سؤالی مینمایند تو جواب آن را بدهی!!
الحال آقایان با توجه کامل قضاوت نمائید چقدر فرق است بین چنین آدمی ساده و سطحی که در اخذ مسائل و بیان احکام فقهی حاضر و آماده نبوده با آن کسی که احاطه کامل بر جزئیات و کلیات امور داشته و تمام مسائل علمیه و عملیه در نزد او مانند کف دست حاضر بوده است.
شیخ: غیر از رسول خدا چه کسی میتوانست احاطه بر جمیع جزئیات و کلیات امور داشته باشد.
داعی: بدیهی است بعد از رسول اکرم خاتم الانبیاء احدی از صحابه چنین ا حاطهای نداشته مگر باب علم آن حضرت، امیر المؤمنین علی بن ابیطالب که خود آن حضرت فرمود: علی اعلم از شما میباشد.
[۱]) کالج و اسکول اسلامی مؤسسه جدید البناء فرهنگی است در خارج شهر پیشاور که در سال ۱۳۳۰ قمری ساخته شده و تأسیس آن به همت والای نواب صاحب زاده عبد القیوم خن که از محترمین رجال اهل تسنن بوده ساخته شده است وتقریبا ده لک روبیه (که هر لک صد هزار روپیه باشد) خرج آن بنای علای شده است و فقط اختصاص به دانش آموزان شب خواب دارد متجاوز از پانصد دانش آموز از کلاسهای ابتدائی تا کلاسهای عالی در آن کالج و اسکول مشغول تحصیلاند مخصوصا علوم عالیه دکترا و فلسفه در آنجا تدریس میشود و مسجد بزرگی در وسط آن کالج بنا شده که عموم محصلین اسلامی بایستی پنج وقت نمازهای ویمیه را در آن مسجد به جماعت اداء نمایند.
و در قسمت شمالی آن بنا سالن بسیار بزرگی برای سخنرانیهای علمی و دینی آماده است و هفته یک روز جزء برنامه تدریسی حتما در آن سالن سخنرانی میشود و جمیع اساتید و دانش آموزان از کلاس شش به بالای دارای دو دین و مذهبی هستند بایستی در آن سالن حاضر شوند ومستمع سخنرانی گردند چنان چه از داعی هم تقاضا نمودند روزی که برا بازدید آن کالج و اسکول اسلامی رفته بودیم قریب یک ساعت در حضور و قریب چهار صد محصل و اساتید و معلمین دانشمند و کارکنان آن دستگاه با عظمت در اطراف ملازمت علم ودین بیانات مؤثر نمودیم و در دفتر یاداشتی که در کتابخانه بزرگ کالج بود شرحی نوشته و از خود به یادگار گذاردیم.
[۲]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱۶/۱۵۹، نامه شماره ۳۸ (و من کتاب له الی اهل مصر ما ولی علیهم الاشتر)
ابن ابی الحدید چنین مینویسد:
هکذا قال عمر لما انفذ عبد الله بن مسعود الی الکوفه فی کتابه الیهم: قد آثرتکم به علی نفسی؛ و ذلک ان عمر کان یستفتیه فی الاحکام.
[۳]) در المنثور، سیوطی، ۲/۲۳۷، ذیل آیه ۲۰ سروه نساء
سیوطی جریان را این گونه نقل میکند:
عن مسروق قال: رکب عمر بن الخطاب المنبر ثم قال: ایها الناس ما اکثارکم فی صداق الناس، و قد کان رسول الله و اصحابه و انما الصدقات فیما بینهم اربعمأه درهم فما دون ذلک، و لو کان الاکثار فی ذلک تقوی عند الله او مکرمه لم تسبقوهم الیها فلا اعرفن ما زاد رجل فی صداق امرأه علی اربعمأه درهم.
ثم نزل فاعترضته امرأه من قریش فقال له: یا امیر المؤمنین نهیت الناس ان یزیدوا الناس فی صدقاتهن علی اربعمأه درهم؟ قال: نعم. فقالت: اما سمعت ما انزل الله یقول: (و آتیتم احدهن قنطارا) فقال: اللهم غفرانک…! کل الناس افقه من عمر! ثم رجع فرکب المنبر فقال یا ایها الناس انی کنت نهیتکم ان تزیدوا النساء فی صدقاتهن علی اربعمأه درهم فمن شاء ان یعطی من ماله ما احب.
[۴]) الکشاف، زمخشری، ۱/۴۸۱، ذیل آیه ۲۰ سوره النساء
و عن عمر رضی الله عنه انه قام خطیبا فقال: أیها الناس لا تغالوا بصداق النساء فلو کانت مکرمه عند الله لکان أولاکم بها رسول الله ما أصدق امرأه من نسائه أکثر من اثنی عشر أوقیه، فقامت إلیه امرأه فقالت له: یا أمیر المؤمنین! لم تمنعنا حقا جعله الله لنا؟ والله یقول: «وآتیتم إحداهن قنطارا» فقال عمر: کل أحد أعلم من عمر، ثم قال لأصحابه: أتسمعوننی أقول مثل هذا القول فلا تنکرونه علی حتى ترد علی امرأه لیست من أعلم النساء؟
[۵]) غرائب القرآن، فاضل نیشابوری، ۲/۳۷۷، ذیل آیه ۲۰، سورهًْ النساء وی خلاصه جریان را چنین بیان میکند:
روی ان عمر قال علی المنبر: لا تغالوا فی مهور نسائک فقامت امرأه و قالت یا ابن الخطاب، الله یعطینا و انت تنمع و قلت هذا الآیه فقال عمر: کلم الناس فقه من عمر و رجع عن ذلک.
[۶]) الجامع لاحکام القرآن، قرطبی، ۱/۲۸۷، ذیل آیه ۳۲ سوره بقره.
وی جریان را این گونه نقل میکند:
روی عن عمر رضی الله عنه وقد قال: لا تزیدوا فی مهور النساء على أربعین أوقیه ولو کانت بنت ذی العصبه – یعنی یزید بن الحصین الحارثی فمن زاد ألقیت زیادته فی بیت المال، فقامت امرأه من صوب النساء طویله فیها فطس فقالت: ما ذلک لک! قال: ولم؟ قالت لان الله عز وجل یقول: {وآتیتم إحداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئا} [ النساء: ۲۰ ] فقال عمر: امرأه أصابت ورجل أخطأ!
وی در جلد پنجم تفسیرش ذیل آیه ۲۰ سوره نساء این داستان را کاملتر آورده است مینویسد:
وخطب عمر رضی الله عنه فقال: ألا لا تغالوا فی صدقات النساء فإنها لو کانت مکرمه فی الدنیا أو تقوى عند الله لکان أولاکم بها رسول الله، ، ما أصدق قط امرأه من نسائه ولا بناته فوق اثنتی عشره أوقیه. فقامت إلیه امرأه فقالت: یا عمر، یعطینا الله وتحرمنا! ألیس الله سبحانه وتعالى یقول: {وآتیتم إحداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئا} فقال عمر: أصابت امرأه وأخطأ عمر وفی روایه فأطرق عمر ثم قال: کل الناس أفقه منک یا عمر! وفی أخرى: امرأه أصابت ورجل أخطأ.
[۷]) سنن ابن ماجه، ۱/۶۰، حدیث شماره ۱۸۸۷، کتاب النکاح، باب صداق النساء مینویسد:
عن ابی العجفاء السلمی، قال: قال عمر بن الخطاب: لا تغالوا صداق النساء. فانها لو کانت مکرمه فی الدنیا او تقوی عند الله کان اولاکم واحکم بها ما اصدق امرأه من نسائه و لا اصدقت امرأه من بناته اکثر من اثنتی عشره اوقیه و ان ارجل لیثقل صدقه امرأته حتی یکون له عداوه فی نفسه و یقول: قد کلفت الیک علق القرابه او عرق القربه
[۸]) سنن النسائی شرح سویطی و حاشیه سندی، ۶/ ۱۱۷، کتاب النکاح، باب التزویج علی سور من القرآن، القسط من الصدقهًْ.
وی با اندکی اختلاف در الفاظ مانند ابن ماجه بخش اول خبر را بیان کرده است.
[۹]) سنن الکبری، بیهقی ۷/۲۳۳، کتاب الصداق، باب لاوقت فی الصداق کثر او قل.
بیهقی چنین نقل میکند:
مجاهد عن الشعبی قال خطب عمر بن الخطاب الناس فحمد الله تعالی و اثنی علیه و قال الا لا تغالوا فی صداق النساء فانه لا ینبغی عن احد سال اکثر من شیء ساقه رسول الله او سیق الیه الا جعلت فضل ذلک فی بیت المال ثم نزل فعرضت له امرأه من قریش فقالت یا امیر المؤمنین اکتاب الله تعالی احق ان یتبع او قولک؟ قال: بل کتاب الله تعالى فما ذاک قالت نهیت الناس آنفا ان یغالوا فی صداق النساء و الله تعالی یقول فی کتابه {آتیتم احداهن قنطاراً فلا تأخذوا منه شیئا} فقال عمر: «کل احد افقه من عمر» مرتین او ثلاثا ثم رجع الى المنبر فقال للناس: انی کنت نهیتکم ان تغالوا فی صداق النساء الا فلیفعل رجل فی ماله ما بدا له. – هذا منقطع-.
[۱۰]) ارشاد الساری، قسطانی، ۱۱/۴۲۷، کتاب النکاح، باب قول الله تعالی (و آتو النساء صدقاتهن)
[۱۱]) کنز العمال، متقی هندی، ۱۶/۵۳۹، ح ۴۵۸۰۰، کتاب النکاح، باب الصداق.
[۱۲]) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۲/۱۹۳، ح۲۷۲۵ – ۲۷۲۸، کتاب النکاح حدیث
وی در چهار حدیث با اسناد مختلف بخش اول این خبر را نقل نموده است.
در یک خبر این چنین آمده است:
عن ابن عمر ان عمر بن الخطاب رضی الله عنه خطب الناس فقال: یا أیها الناس لا تغالوا مهر النساء فإنها لو کانت مکرمه لم یکن منکم أحد أحق بها ولا أولى من النبی ما أمهر أحدا من نسائه ولا أصدق أحدا من بناته أکثر من اثنتی عشره أو قیه والا وقیه أربعون درهما فذلک ثمانون وأربع مائه درهم وذلک أغلى ما کان رسول الله أمهر فلا اعلم أحد زاد على أربع مائه درهم.
[۱۳]) کشف الخطاء عجلونی، ۱/۲۶۹، ح ۸۴۴، حرف الهمزه مع اللام الف.
عجلونی این جریان را مانند سیوطی در در المنثور نقل نموده و در پایان میگوید:
و سنده قوی.
[۱۴]) فتح القدیر، شوکانی، ۱/۴۴۳، ذیل فضل سوره نساء، رجوع سیدنا عمر عن تحدید مهور النساء لاعتراض امرأهًْ علیه.
وی این جریان را این گونه نقل میکند:
قال السیوطی بسند جید: أن عمر نهى الناس أن یزیدوا النساء فی صدقاتهن على أربعمائه درهم، فاعترضت له امرأه من قریش فقالت: أما سمعت ما أنزل الله یقول (وآتیتم إحداهن قنطارا) فقال: اللهم غفرا کل الناس أفقه من عمر، فرکب المنبر فقال: یا أیها الناس إنی کنت نهیتکم أن تزیدوا النساء فی صدقاتهن على أربعمائه درهم، فمن شاء أن یعطى من ماله ما أحب…
[۱۵]) تلخیص المستدرک، ذهبی، ۲/۱۷۷، کتاب النکاح ذیل حدیث یا ایها الناس لا تغالوا مهر النساء.
ذهبی در ذیل خطبه عمر بن خطاب مینویسد:
و قد روی من وجه صحیح عن ابن عباس… الا لا تغالوا بمهور النساء الحدیث. و روی عن ابن المسیب عن عمر قال فقد تواترت الاسانید بصحه خطبه عمر بذلک. (البته وی فقط بخش اول خبر را نقل کرده است.)
[۱۶]) شرح نهج البلاغهًْ، ابن ابی الحدید، ۱/۱۸۲، ذیل خطبه سوم (شقشقیه)، طرف من اخبار عمر بن الخطاب.
ابن ابی الحدید درباره علم عمر و فتاوی وی و این جریان نقل میکند:
و کان عمر یفتی کثیرا بالحکم ثم ینقضه، و یفتی بضده و خلافه، قضی فی الجد مع الاخوهًْ قضایا کثیره مختلفه ثم خاف من الحکم فی هذه المسأله فقال: من أراد ان یقتحم جرائیم جهنم فلیقل فی الجد برأیه.
و قال مره: لا یبلغنی ان أمرأه تجاوز صداقها صداق نساء النبی الا ارتجعت ذلک منها، فقالت له أمرأه: ما جعل الله لک ذلک، انه تعالى قال: «و آتیتم احداهن قنطارا فلا تأخذوا منه شیئا أتأخذونه بهتانا و اثما مبینا» فقال: کل الناس افقه من عمر حتی ربات الحجال! الا تعجبون من امام اخطأ و امرأه اصابت، فاضلت امامکم فضلته!
[۱۷]) النهایهًْ، ابن اثیر، ۳/۳۸۲، ذیل کلمه «غلا» بخشی از حدیث را نقل کرده است.
و نیز ابن حجر در فتح الباری، ۹/۲۰۴، ح ۵۱۴۸، کتاب النکاح، باب قول الله تعالی (آتوا النساء صدقاتهن نحلهًْ) این گونه نقل میکند:
قال عمر لا تغالوا فی مهور النساء. فقالت امرأه لیس ذلک لک یا عمر، ان الله یقول و آتیتم احداهن قنطارا من ذهب قال و کذل هی فی قرائه ابن مسعود. فقال عمر: امرأه خاصمت عمر فخصمته و اخرجه الزبیر بن بکار من وجه آخر منقطع «فقال عمر! امرأه اصابت و رجل اخطأ و اخرجه ابو یعلی من وجه آخر عن مسروق عن عمر فذکره متصلا مطولا….
المصنف، عبد الرزاق، ۶/۱۸۰/۱۰۴۲، باب غلاء الصداق.
فخر رازی در تفسیرش، ۱/۱۳، ذیل آیه ۲۰، سوره نساء مینویسد:
(المسأله السادسه) قالوا: الایه تدل علی جواز المغالاه فی المهر. روی ان عمر رضی الله عنه قال علی المنبر: الا لا تغالوا فی مهور نسائکم فقامت امرأه فقالت: یا ابن الخطاب الله یعطینا و انت تمنع هذا الآیه. فقال: کل الناس افقه من عمر و رجع عن کرامه المغالاه
[۱۸]) مسند احمد حنبل، ۶/۲۲۰، مسند عایشه.
عن عایشه … فخرج ابوبکر الی المسجد و عمر یخطب الناس و یتکلم و یقول ان رسول الله لا یموت حتی یفنی الله عزوجل المنافقین فتکلم فحمد الله و اثنی علیه ثم قال: ان الله عزوجل یقول «انک میت و انهم میتون» حتی فرغ من الآیه «و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل أفان مات او قتل انقلبتم علی اعقابکم» حتی فرغ من الآیه فمن کان یعبد الله عزوجل فان الله حی و من کان یعبد محمدا فان محمدا قد مات فقال عمر و انها لفی کتاب الله ما شعرت انها فی کتاب الله.
[۱۹]) الجمع بین الصحیحن حمیدی، ۴/۱۹۴، ح ۳۳۳۹، مسند عائشه، افراد البخاری.
حمید حدیث را این گونه نقل میکند:
عن عائشه: ان رسول الله مات و ابوبکر بالسنح – یعنی بالعالیه، فقام عمر یقول: و الله ما مات رسول الله قالت: و قال عمر: ما کان یقع فی نفسی الا ذاک و لیبعثنه الله فلیقطعن ایدی رجال و ارجلهم. فجاء ابوبکر فکشف عن رسول الله و قبله… ثم خرج فقال: ایها الحالف علی رسلک فلما تکلم ابوبکر جلس عمر فحمد الله ابوبکر و اثنی و قال: الا من کان یعبد محمدا فان محمدا قد مات و منکان یعبد الله فان الله حی لا یموت، و قال انک میت و انهم میتون…
[۲۰]) تاریخ طبری، ۲/۴۴۲، ذیل حوادث سال ۱۱ هجری.
عن أبی هریره قال لما توفى رسول الله قام عمر بن الخطاب فقال إن رجالا من المنافقین یزعمون أن رسول الله توفى وأن رسول الله والله ما مات ولکنه ذهب إلى ربه کما ذهب موسى بن عمران فغاب عن قومه أربعین لیله ثم رجع بعد أن قیل قد مات والله لیرجعن رسول الله فلیقطعن أیدی رجال وأرجلهم یزعمون أن رسول الله مات قال وأقبل أبو بکر حتى نزل على باب المسجد حین بلغه الخبر وعمر یکلم الناس فلم یلتفت إلى شئ حتى دخل على رسول الله فی بیت عائشه ورسول الله مسجى فی ناحیه البیت علیه برد حبره فأقبل حتى کشف عن وجهه ثم أقبل علیه فقبله ثم قال بأبی أنت وأمی أما الموته التی کتب الله علیک فقد ذقتها ثم لن یصیبک بعدها موته أبدا ثم رد الثوب على وجهه ثم خرج وعمر یکلم الناس فقال على رسلک یا عمر فأنصت فأبى إلا أن یتکلم فلما رآه أبو بکر لا ینصت أقبل على الناس فلما سمع الناس کلامه أقبلوا علیه وترکوا عمر فحمد الله وأثنى علیه ثم قال أیها الناس إنه من کان یعبد محمدا فان محمد قد مات ومن کان یعبد الله فان الله حی لا یموت ثم تلا هذه الآیه وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل إلى آخر الآیه قال فوالله لکأن الناس لم یعلموا أن هذه الآیه نزلت على رسول الله حتى تلاها أبو بکر یومئذ…
[۲۱]) الکامل، ابن اثیر، ۲/۲۳۲، حوادث سال ۱۱ هجری.
ابن اثیر این جریان را با اندکی اختلاف مانند طبری نقل میکند.
[۲۲]) ملل نحل، شهرستانی، ۱/۲۹و ۳۰، ذیل مقدمه چهارم مؤلف.
شهرستانی مینویسد:
قال عمر بن الخطاب: من قال: ان محمدا قد مات قتلفته سیفی هذا؛ و انما رفع الی السماء کما رفع عیسی و قال ابوبکر بن ابی قحافه: من کان یعبد محمدا فان محمدا قد مات و من کان یعبد الله فان اله محمد حی لم یمت و لن یمت و قرأ قول الله سبحانه تعالی: و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل… فرجع القوم الی قوله، قال عمر رضی لله عنه کانی ما سمعت هذه الآیه حتی قرأها ابوبکر.
و نیز ابن حجر هیثمی، در مجمع الزوائد، ۹/۳۷ و ۳۸، کتاب علامات النبوهًْ، باب: فی وداعه.
بخاری در صحیحش ۵/۶۶، ح ۱۹۰، کتاب فضائل اصحاب النبی باب فضائل ابیبکر.
ابن حجر در فتح الباری، ۸/۱۴۶، ح۴۴۵۴، کتاب المغازلی، باب ۸۳، مرضه و وفاته، به الفاظ گوناگون به همین جریان اشاره کردهاند.
[۲۳]) لازم به تذکر است که این خبر را با این کیفیت در کتب اهل سنت نیافتیم لکن، اولا همانطور که بعدا خواهد آمد عمر در جاهای مختلف دستور به رجم زن حامله و در جای دیگر به زن مجنونه و در جای دیگر به زنی که فرزند شش ماه به دنیا آورد داده است.
ثانیا عین این خبر در منابع مختلف شیعه موجود است که ما به یک نمونه که تقربیا مورد وثوق و توجه اهل سنت نیز میباشد اشاره میکنیم:
ابن شهرآشوب در مناقب آل ابیطالب۲/۳۶۱، ذیل فصل فی قضایا فی عهد عمر این گونه نقل میکند:
اصبغ بن نباته ان عمر حکم علی خمسه نفر فی زنا بالرجم فخطاه امیر المؤمنین فی ذلک و قدم واحدا فضرب عنقه و قدم الثانی فرجمه و قدم الثالث فضربه الحد و قدم الرابع فضربه نصف الحد خمسین جلده و قدم ا لخامس فعزره فقال عمر: کیف ذلک! فقال: اما الاول فکان ذمیا زنی بمسلمه فخرج عن دمته و اما الثانی فرجل محصن زنی فرجمناه و اما الثالث فغیر محسن فضربناه الحد و اما الرابع فعبد زنی فضربناه نصف الحد و اما الخامس فمغلوب علی عقله مجنون فعزرناه. فقال عمر: لا عشت فی امه لست فیها یا اباالحسن.
و متقی هندی در کنز العمال، ۵/۴۳۱، ح ۱۳۵۲۱، کتاب الحدود من قسم باب الرجم، مینویسد:
عذ ذهل بن کعب قال: اراد عمر ان یرجم المرأه التی فجرت وهی حامل، فقال له معاذ: اذا تظلم، ارأیت الذی فی بطنها ما ذنبه؟ علی ما تقتل نفسین بنفس واحده.
ابن ابی شیبه در المصنف، ۶/۵۵۹، کتاب الحدود، باب من قال اذا فجرت و هی حامل انتظر بها حتی تضع ثم ترجم.مانند متقی هندی نقل میکند.
و ابن قدامهًْ، در المعنی، ۱۰/۱۳۹، کتاب الحدود، مسئله لا یقام الحد علی حامل حتی تضع اینگونه بیان میکند:
روی ان امرأه زنت فی ایام عمر رضی الله عنه فهم عمر برجمها و هی حامل فقال له معاذ: کان لک سبیل علیها فلیس لک سبیل علی حملها فقال عجز النساء ان یلد مثلک…
و نیز سرخسی در کتاب المبسوط، ۶/۴۴، کتاب الطلاق، باب العدهًْ و خروج المرأهًْ من بیتها. این جریان را این گونه بیان میکند!
قال الشافعی& اربع سنین لما روی ان رجلا غاب عن امرأه سنتین ثم قدم و هی حامل فهم عمر رضی الله عنه برجمها فقال معاذ رضی الله عنه ان یک لک علیها سبیل فلا سبیل لک علی ما فی بطنها.
[۲۴]) صحیح بخاری، ۸/۵۸۱، کتاب المحاربین، باب لا یرجم المجنون و المجنونهًْ.
وی بخشی از این جریان را این گونه نقل میکند:
و قال علی لعمر اما علمتان القلم رفع عن المجنون حتی یفیق و عن الصبی حتی یدرک و عن النائم حتی یستیقظ.
البته توضیح قسطلانی در ارشاد الساری کامل کننده این است که داستان زن دیوانه و حامله بوده است.
وی در ارشاد الساری، ۱۴/۲۲۲، کتاب حدود، باب لا یرجم المجنون و المجونه، مینویسد:
(و قال علی) هو ابن ابیطالب (لعمر) بن الخطاب رضی الله عنهما و قد اتی بمجنونه و هی حبلی فاراد ان یرجم «اما علمت ان القلم رفع عن المجنون حتی یفیق) من جنونه…
[۲۵]) ینابیع المودهًْ، ۱/۲۲۶، باب ۱۴٫
[۲۶]) ریاض النضرهًْ، محب الدین طبری، ۲/۱۶۳، باب ۴ فی مناقب امیر المؤمنین بن ابیطالب ذکر اختصاصه باحالهًْ من جمع من اصحابه عند سوالهم علیه.
طبری اینگونه نقل میکند:
اتی عمر بامرأه حامل قد اعترضت بالفجور فأمر برجمها فتلقهاها علی فقال: ما بال هذه؟ فقالوا امر عمر برجمها. فردها علی و قال: هذا سلطانک علیها فما سلطانک علی ما فی بطنها؟
[۲۷]) مناقب خوارزمی، ص۸۱، ۶۵، فصل۷٫
خوارزمی این گونه نقل میکند:
عن علی قال لما کان فی ولایه عمر اتی بأمرأه حامل، فسألها عمر، فاعترفت بالفجور فأمر بها عمر ان ترجم. فلقیها علی بن ابی طالب فقال ما بال هذه؟ فقالوا: امر بها امیر المؤمنین ان ترجم فردها علی فقال: امرت بها ان ترجم؟ فقال: نعم اعترفت عندی بالفجور. فقال: هذا سلطان علیها فما سلطان علی ما فی بطنها؟
[۲۸]) ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۸۱، رجوع ابوبکر و عمر الی قوله
طبری این خبر را این گونه نقل میکند:
عن عبد الله بن الحسن قال دخل علی علی عمر و اذا إمرأهًْ حبلی تقاد ترجم قال ما شأن هذه؟ قالت: یذهبون بی یرجمونی. فقال: یا امیر المؤمنین لای شیء ترجم ان کان لک سلطان علیها فمالک سلطان علی ما فی بطنها فقال عمر: کل احد افقه منی. ثلاث مرات و هذه المرأه غیر تلک.
[۲۹]) مسند احمد بن حنبل، ۱/۱۵۴- ۱۵۵، مسند علی بن ابی طالب احمد بن حنبل این گونه نقل میکند:
عن ابی طبیان الجنی ان عمر بن الخطاب رضی الله عنه أتی بامرأه قد زنت فامر برجمها فذهبوا بها لیرجموها فلقیهم علی فقال ما هذه قالوا زنت فامر عمر بجمها فانتزعها علی من ایدهم و ردهم فرجعوا الى عمر فقال: ما ردکم قالوا: ردنا علی. قال ما فعل هذا علی الا لشیء قد عمله فراسل الی علی فجاء و هو شبه المغضب فقال ما لک ردت هؤلاء قال اما سمعت النبی یقول رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتی یستفظ و عن الصغیر حتی یکبر و عن المبتلی حتی یعقل.
و همچنین در جلد ۱/۱۴۰، مسند علی بن ابی طالبع چنین نقل میکند:
عن قتاده عن الحسن ان عمر بن الخطاب اراد ان یرجم مجنونه فقال له مالک ذلک قال سمعت رسول الله یقول رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتی یستیقظ و عن الطفل حتی یحتلم و عن المجنون حتی یبرأ و یعقل.
[۳۰]) ذخائر العقبی، محب الدین طبری، ص۸۱، رجوع ابوبکر و عمر الی قوله
طبری این خبر را مانند مسند احمد بن حنبل با اندکی اختلاف در الفاظ بیان میکند.
[۳۱]) ینابیع المودهًْ، قندوزی، ۱/۲۲۶، باب ۱۴٫
[۳۲]) فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ۱۲/۱۲۱، ح ۶۸۱۶، کتاب الحدود باب لا یرجم المجنون و المجنونهًْ. وی ۵ حدیث را با الفاظ متفاوت از این جریان نقل میکند.
[۳۳]) سنن ابی داود، ۴/۱۴۰ و ۱۴۱، ح ۴۳۹۸- ۴۴۰۳ کتاب الحدود، باب فی المجنون یسرق او یصیب حدا.
[۳۴]) تذکرهًْ الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۱۳۷، باب ۶، فصل فی قول عمر بن الخطاب اعوذ بالله من معضلهًْ.
[۳۵]) سنن ابن ماجه، ۱/۶۵۸، ح ۲۰۴۱، کتاب الطلاق، باب طلاق المعتوه و الصغیر و النائم.
[۳۶]) فیض القدیر، مناوی، ۴/۴۷، ح ۴۴۶۳، حرف الراء
مناوی گوید:
وذلک أن عمر أمر بامرأه مجنونه أن ترجم لکونها زنت فمر بها علی فقال: ارجعوا بها ثم أتاه فقال لعمر: أما تذکر أن رسول الله قال فذکره فقال: صدقت وخلى عنها وقد أورده الحافظ ابن حجر من طرق عدیده بألفاظ متقاربه ثم قال: وهذه طرق یقوى بعضها بعضا.
[۳۷]) المستدرک علی الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۴/۴۳۰، ح ۸۱۶۹، کتاب الحدود و ۲/۶۸، ح ۲۳۵۱، کتاب البیوع.
[۳۸]) ارشاد الساری، قسطلانی، ۱۴/۲۲۲، ح ۶۸۱۴، کتاب الحدود، باب لا یرجم المجنون و المجنونهًْ، قسطلانی اینگونه نقل میکند:
و قال علی هو ابن ابی طالب (لعمر) بن الخطاب رضی الله عنهما و قد اتی بمجنونه و هی حبلی فأراد ان یرجمها «اما علمت ان القلم رفع عن المجنون حتی یفیق» من جونه و عن الصبی حتی یدرک الحلم و عن النائم حتی یستیقظ.»
[۳۹]) سنن الکبری، بیهقی، ۴/۲۶۹، کتاب الصیام، باب العصبی لا یلزم فرض الصوم حتی یبلغ و لا المجنون حتی یفیق.
بیهقی خبر را این گونه نقل کرده است:
عن ابن عباس قال امر علی مجنونه بنی فلان قد زنت و هی ترجم فقال علی لعم رضی الله عنهما یا امیر المؤمنین امرت برجم فلان قال: نعم قال: أما تذکر قول رسول الله رفع القلم عن ثلاث الخ.
و در جلد ۸/۲۶۴، کتاب السرقهًْ باب المجنون یصیب حدا با اختلاف در الفاظ این خبر را نقل نموده است
[۴۰]) ریاض النضرهًْ، محب الدین طبری، ۲/۱۶۴، باب ۴، فی مناقب امیر المؤمنین علی ذکر اختصاص باحالهًْ جمع من الصحابهًْ.
طبری این خبر را این گونه بیان میکند:
وعن أبی طبیان قال: شهدت عمر بن الخطاب أتی بامرأه قد زنت فأمر برجمها، فذهبوا بها لیرجموها فلقیهم علی فقال لهم: ما بال هذه؟ قالوا: زنت فأمر عمر برجمها: فانتزعها علی من أیدیهم فردهم فرجعوا إلى عمر فقالوا: ردنا علی. قال: ما فعل هذا إلا لشیء، فأرسل إلیه فجاء فقال: ما لک رددت هذه؟ قال: أما سمعت النبی یقول: رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتى یستیقظ وعن الصغیر حتى یکبر وعن المبتلی حتى یعقل قال: بلى قال: فهذه مبتلاه بنی فلان.
[۴۱]) صحیح بخاری، ۸/۵۸۰، ح ۱۶۶۲، کتاب المحاربین، باب لا یرجم المجنون و المجنونه.
وی بخش دوم خبر را اینگونه نقل میکند:
وقال علی لعمر اما علمت أن القلم رفع عن المجنون حتى یفیق وعن الصبی حتى یدرک وعن النائم حتى یستیقظ.
و نیز ابویعلی درمسند خود، ۱/۴۴۰، ح ۵۸۷، مسند علی بن ابی طالب، این گونه نقل میکند: عن ابی ظبیان قال: اتی عمر بإمرأه فجرت فامر بها ان ترجم فمر بها علی فعرفهما فخلی سبیلها فاتی عمر فقیل له ان علیا فأرسلها فقال ادعوه لی فأتاه فقال لم أرسلتها قال والله لقد علمت یا أمیر المؤمنین أن رسول الله قال قد رفع القلم عن ثلاثه عن النائم حتى یستیقظ وعن الصبی حتى یبلغ وعن المجنون حتى یبرأ.
و جمال الدین زیلعی در نصب الرایهًْ، ۵/۳۷۴، کتاب الحجر، حدیث رفع القلم عن ثلاثهًْ، خلاصه خبر را اینگونه بیان میکند:
عن ابی ظبیان قال: اتی عمر بإمرأه قد فجرت برجمها فأتی علی فأخذها فخلی سبیلها فاخبر عمر فقال ادعود لی علیاً فجاء فقال یا امیر المؤمنین لقد علمت ان رسول الله قال رفع القلم عن ثلاث الخ…
و خوارزمی در مناقب، ص۸۰، ح ۶۴، فصل ۷، فی بیان غزارهًْ علمه و انه اقضی الاصحاب، این خبر را این گونه نقل میکند:
عن الحسن: أن عمر بن الخطاب اتی بامرأه مجنونه حبلى، قد زنت فأراد أن یرجمها فقال له علی: یا أمیر المؤمنین أو ما سمعت ما قال رسول الله؟ قال وما قال؟ قال: قال رسول الله: رفع القلم عن ثلاثه الخ
و محمد ناصر البانی در کتاب ارواء الغلیل، ۲/۵، کتاب الصلاهًْ، حدیث رفع القلم عن ثلاثهًْ: این گونه نقل میکند:
عن ابن عباس قال: اتی عمر بمجنونه قد زنت فستشار فیها اناسا فامر بها عمر ان ترجم، فمر بها علی علی بن ابی طالب فقال: ما شأن هذه؟ قالوا مجنونه بنی فلان زنت فامر بها عمر ان ترجم، قال: ارجعوا بها، ثم اتاه، فقال: یا امیر المؤمنین! اما علمت ان القلم قد رفع عن ثلاثه الخ…
و محی الدین النووی در المجموع، ۱۸/۶، کتاب اللعان و بیانه، باب من یصح لعانه و کیف اللعان و ما یوجبه من الاحکام. این گونه نقل میکند:
عن ابن عباس قال مر علی بن ابی طالب بمجنونه بنی فلان قد زنت فامر عمر برجمها فردها علی و قال لعمر: اما تذکر ان رسول الله رفع القلم من ثلاثه عن المجنون المغلوب علی عقله…
و مبارک فوری در تحفه الاوذی، ۴/۵۷۲، ح ۱۴۴۴، ابواب حدود، باب ما جاء فی درء الحدود. وی این جریان را مانند علی بن الجعد در مسندش نقل نموده است.
[۴۲]) مطالب السؤول، محمد بن طلحه شافعی، ص۹۹، فصل ۶، فی عمله و فضله.
و نیز احمد بن حنبل در مسند، ۵/۱۱۳، مسند الانصار، حدیث ابی منذر ابن بن کعب.
و حاکم نیشابوری در مستدرک، ۳/۳۴۵، ح ۵۳۲۸، کتاب معرفهًْ الصحابهًْ، ذکر مناقب ابی بن کعب.
وابن کثیر در البدایهًْ و النهایهًْ، ۷/۳۹۷، ذیل سال چهلم هجری، شیء من فضائل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب همین مطلب را به الفاظ گوناگون نقل کردهاند.
[۴۳]) ابن عبد البر در کتاب الاستیعاب، چنین نقل کرده است:
«… و کان معاویه یکتب فیما ینزل به لیسأل له علی بن ابی طالب رضی الله عنه عن ذلک فلما بلغه قتله قال: ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابی طالب. فقال له اخوه عتبه: لا یسمع هذا منک اهل الشام. فقال له: دعنی عنک.»
الاستیعاب، ۳/۱۱۰۸، ترجمه ۱۸۵۵، علی بن ابیطالب رضی رضی الله عنه؛ فتح الملک العلی، احم بن الصدیق المغری، ص۷۴، شهادهًْ معاویهًْ؛ الجوهرهًْ فی نسب الامام علی و آله، بری، ص۷۴، فضائل علی و موعظه و وصایاه رضی الله عنه. «محقق»
[۴۴]) صحیح مسلم، ۱/۲۸۰و ۲۸۱ و ۱۱۲، کتاب الحیض، باب التیمم.
مسلم جریان را این گونه نقل میکند:
عن سعید بن عبد الرحمن بن ابزی عن ابیه ان رجلا اتی عمر فقال: انی اجنبت فلم اجد ماءفقال: لا تصل. فقال عمار: اما تذکر یا امیر المؤمنین اذا انا وانت فی سریه فاجنبنا فلم نجد ماء فاما انت فلم تصل و اما انا فتمعکت فی التراب و صلیت فقال النبی انما کان یکفیک ان تضرب بیدیک الارض ثم تنفخ ثم تمسح بهما وجهک وکفیک فقال عمر اتق الله یا عمار قال: ان شائت لم احدث به.
[۴۵]) جمع بین الصحیحین، حمیدی، ۱/۲۵۳، ۳۴۵، مسند عمار بن یاسر، حدیث تیمم.
[۴۶]) مسند احمد بن حنبل، ۴/۳۱۹، مسند عمار بن یاسر.
احمد بن حنبل جریان را این گونه بیان میکند:
عن عبد الرحمن بن أبزى قال کنا عند عمر فاتاه رجل فقال یا أمیر المؤمنین انا نمکث الشهر والشهرین لا نجد الماء فقال عمر اما أنا فلم أکن لأصلی حتى أجد الماء فقال عمار یا أمیر المؤمنین تذکر حیث کنا بمکان کذا ونحن نرقى الإبل فتعلم انا أجنبنا قال نعم قال فانى تمرغت فی التراب فاتیت النبی صلى الله علیه وسلم فحدثته فضحک وقال کان الصعید الطیب کافیک وضرب بکفیه الأرض ثم نفخ فیهما ثم مسح بهما وجهه وبعض ذراعیه قال اتق الله یا عمار قال یا أمیر المؤمنین ان شئت لم أذکره ما عشت أو ما حییت قال کلا والله ولکن نولیک من ذلک ما تولیت.
[۴۷]) سنن الکبری، بیهقی، ۱/۲۰۹، کتاب الطهارهًْ، جماع ابواب التیمم با ذکر روایات فی کیفیهًْ التیمم عن عمار بن یاسر.
[۴۸]) سنن ابی داوود، ۱/۸۸، ح۳۲۲، کتاب الطهارهًْ، باب تیمم.
ابی داوود این جریان را این گونه نقل میکند:
کنت عند عمر فجاء رجل فقال انا نکون بالمکان الشهر والشهرین فقال عمر اما انا فلم أکن أصلی حتى أجد الماء قال فقال عمار یا أمیر المؤمنین! أما تذکر إذ کنت أنا وأنت فی الإبل فأصابتنا جنابه فلما أنا تمکنت فأتیت النبی فذکرت ذلک فقال انما یکون یکفیک ان تقول هکذا وضرب بیدیه الأرض ثم نفخهما ثم مسح بهما وجهه ویدیه إلى نصف الذراع فقال عمر یا عمار اتقوا الله فقال یا أمیر المؤمنین ان شئت والله لم أذکره أبدا فقال عمر کلا والله لنولینک من ذلک ما تولیت
[۴۹]) سنن ابن ماجه، ۱/۱۸۸، ح۵۶۹، کتاب الطهارهًْ و سننها، ابواب التیمم، باب ما جاء فی التیمم ضربهًْ واحدهًْ.
[۵۰]) سنن الکبری، نسائی، ۱/۱۳۳، ح ۳۰۲، کتاب الطهارهًْ، ابواب التیمم، باب کیفیهًْ التیمم.
منبع: برگرفته از کتاب شب های پیشاور جلد ۳؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی


















هیچ نظری وجود ندارد