اين پديدۀ ناهنجار بزرگترين ضربه را بر وحدت اسلامى زده و خونهاى پاكى در سايۀ فتاواى بى اساس، ريخته شده است. در طول ۱۴ قرن، امّت اسلامى با داشتن تفاوتها و اختلافها همگان تحت خيمۀ اسلام، زندگى كرده و كسى ديگرى را تكفير نمىكرد مگر آن كه اصل مسلمى از اصول اسلام را انكار كند، مانند بغض اهل بيت از سوى «نواصب» يا گروهى كه به «وحدت وجود» به معناى باطل آن گرايش پيدا كنند، اما اين گروه سلفى صداى طبل تكفير را بلند كرده بودند و ميزان شرك و توحيد را در اختيار خود گرفته بودند و بى آن كه به نصوص توجّه كنند؛ و هر كه را دوست داشتند مسلمان و هر كه را خوش نداشتند، كافر و مشرك مىخواندند و در اين ميان، شيعه، بيش از ديگر فرق اسلامى صدمه ديده است.
اكنون نوجوانان را در اردوگاهها تربيت كرده، آن چنان به ايشان تفهيم مىكنند كه اگر جليقۀ انفجارى بپوشند و خود را در ميان مردم بىگناه منفجر كنند، ناهار خدمت پيامبر خواهند بود، و اگر ماه رمضان باشد، افطار را در محضر او هستند، حتى به اين اكتفا نكرده و قاشقى را هم همراه او مىكنند كه از آن موقع افطار استفاده كند!
ولى همين گروه تاكنون يك بتپرست، يا صهيونيست و يك محارب واقعى با اسلام و مسلمين را نكشتهاند. من نمىگويم بروند آنها را بكشند ولى مىخواهم طرز تفكر آنان را بيان كنم كه هدف آنان شيعهستيزى و مبارزه با خاندان رسالت است.
اينك براى روشن شدن معيار توحيد و شرك، چند روايت را از رسول خدا يادآور مىشوم تا سيماى حقيقت براى همگان آشكار شود.
۱. «بُنيَ الإسلامُ علىٰ خِصالٍ: شَهادةُ أنْ لا إله إلّااللّٰهُ وَأن مُحمّداً رَسُولُ اللّٰهِ وَالإقرارُ بِما جاءَ مِنْ عِندِ اللّٰهِ وَالجهاد ماض مُنْذُ بَعثَ رُسُلَهُ إلىٰ آخرِ عِصابةٍ تَكُونُ مِنَ المُسلمين… فلا تكفّروهم بذنب ولا تشهدوا عَليهمْ بِشرك».[1]
«اسلام مبتنى بر چند چيز است: شهادت به يگانگى خداوند (لااله الّا اللّٰه) و شهادت بر نبوت رسول خدا (محمّد رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله و سلم) و پذيرفتن آنچه از جانب خداوند نازل شده است و اعتقاد به اينكه جهاد از ابتداى بعثت انبياء ادامه دارد تا به آخرين گروه كه مسلمانان مىباشند. پس كسى را كه به اين ويژگىها معتقد بود، به دليل گواهى و شهادت او تكفير نكنيد و او را مشرك ننمايد».
۲. ابوداود از نافع و او از ابنعمر نقل مىكند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«أيُّما رجلٍ مُسلمٍ أكفر رجلاً مسلماً فإن كان كافراً، وإلّا كان هو الكافر».[2]
«هرگاه مسلمانى، مسلمان ديگرى را تكفير كند اگر او واقعاً كافر باشد كه هيچ، و گرنه خود او كافر است».
۳. مسلم به نقل از نافع و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«إذا كفّر الرجل أخاه، فقد باء بها أحدهما».[3]
«هرگاه مسلمانى برادر دينىاش را تكفير كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش كشيده است».
۴. مسلم از عبداللّٰه بن دينار و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
«أيّما امرءٍ قال لأخيه يا كافر، فقد باء بها أحدهما، إن كان كما قال، و إلّارجعت عليه».[4]
«اگر كسى به برادر دينىاش «كافر» خطاب كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش مىكشد، اگر راستگو باشد كه هيچ، والّا به خود او برمىگردد».
۵. بخارى در كتاب خود، در باب «گناهان، بازماندۀ دوران جاهليتاند و هيچ كس با انجام آنها كافر نمىشود، مگر با شرك ورزيدن» از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت مىكند كه خطاب به فردى فرمود:
«در تو آثار جاهليت هست» و خداوند مىفرمايد:
(إِنَّ اللّٰهَ لاٰ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مٰا دُونَ ذٰلِكَ لِمَنْ يَشٰاءُ).[5]
براى شناسايى مؤمن از كافر بايد به منابع اسلامى مراجعه كرد، تا مؤمن را از كافر، و موحد را از مشرك بازشناخت ما در اين مورد به صحيحترين كتاب نزد سلفىها مراجعه نموده و پرده از پاسخ برمىداريم.
در گرماگرم جنگ خيبر، مرحب خيبرى ترسى در دلها افكنده بود به گونهاى كه هر يك از صحابه پيامبر، به مبارزه با وى اعزام شدند، بدون نتيجه، بازگشتند. اين وضع بسيار ناراحت كننده، مايه خوشحالى منافقان و بزدلان گشته بود پيامبر در چنين شرايط، فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مىدهم كه خدا و رسول او را دوست دارند، و اين قلعه به دست او گشوده مىشود.
فرداى آن روز بسيارى فكر مىكردند كه پيامبر پرچم را به دست آنها خواهد داد، ناگهان على را خواست، پرچم را به دست ا و داد و فرمود: برو، خداى به وسيله تو اين دژ را مىگشايد.
على عليه السلام گام به پيش نهاد، مقدارى راه رفته بود كه ناگهان ايستاد و پرسيد: تا چه حد بايد با آنها نبرد كنم؟ فرمود:
تا آنجا كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر گواهى دهند در اين صورت خون و مال آنان محترم مىشود.[6]
حديث به اين مضمون در كتب اهل حديث فراوان است.[7]
چيزى كه هست در آيين اسلام يك اصول و احكام وجود دارد كه انكار آنها، مايه خروج از دين و ارتداد مىگردد، زيرا نپذيرفتن آنها، به نفى رسالت پيامبر باز مىگردد، مانند: انكار وجوب نماز و زكات و حج.
امروز تمام مسلمانان جهان بر اصول سهگانه: توحيد، نبوت و معاد وحدت كلمه دارند بيشترين ديدگاههاى گوناگون مربوط به مسائل كلامى است و پيامبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم همگان را مىپذيرفت بدون اينكه از آنها موضوعات مورد نظر وهابيان را بپرسد:
۱. آيا به زيارت قبور انبيا مىروى؟
۲. براى اموات بنا و ساختمانى مىسازى؟
۳. به انبياء و اولياء متوسل مىشوى؟
۴. به خلافت و امامت خلفا عقيده دارى؟
و… اينها يك رشته مسائل نوظهوريست به مرور زمان در ميان مسلمانان پديد آمده است و در اصل اسلام، تأثيرى ندارد.
بيشترين چيزى كه گروه تكفيرى آن را پيراهن عثمان كردهاند مسئله سب صحابه (دشنام دادن به ياران پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم) است كه قطعاً دروغ است آنان ميان بررسى تاريخ و بين سب و بدگويى فرق نمىگذارند.
بررسى تاريخ پس از پيامبر حق هر كاوشگرى است كه مىخواهد واقعيات را از ميان تاريخ استخراج كند فحاشى و بدزبانى دور از يك پيرو خاندان رسالت است و اگر فردى چنين عملى مرتكب شد بايد علت آن را جستجو كرد. گذشته بر اين از نظر متكلمان اهل سنت خلافت و امامت از فروع دين است و در باب امر به معروف و نهى از منكر دربارۀ آن گفتگو مىكنند. و اختلاف نظر در مسائل فرعى يك امر رايج در ميان فقيهان اسلام است.[8]
منابع:
[1] . كنزالعمال: ج ۱، ص ۲۹، شمارۀ ۳۰.
[2] . سنن ابى داود، ج ۴، ص ۲۲۱، شماره ۴۶۸۷، كتاب السنة.
[3] . صحيح مسلم، ج ۱، ص ۵۶، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر».
4] . صحيح مسلم، ج ۱، ص ۵۷، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر»؛ مسند احمد، ج ۲، ص ۲۲ و ص ۶۰ و ۱۴۲؛ سنن ترمذى، ج ۵، ص ۲۲، شماره ۲۶۳۷، كتاب الايمان.
[5] . نساء: ۴۸.
[6] . صيحيح مسلم: ۶۹، باب فضائل على بن ابى طالب ۷.
[7] . صحيح بخارى، كتاب الايمان، صحيح ابن ماجه، ج ۲، ص ۴۵۷، باب الكف عمن قال لا اله الّا اللّٰه.
[8] . الاقتصاد فى الاعتقاد، ص ۲۳۴؛ غايةالمرام، ص ۳۶۳؛ شرح مواقف، ج ۸، ص ۳۴۴.
منبع: سبحانی تبریزی، جعفر، سلفی گری در آیینه تاریخ، صفحه: ۳۶، توحيد، قم – ایران، 1393 ه.ش.


















هیچ نظری وجود ندارد