مدینه! ای دیار پیامبر!
بار دیگر کاروانی از آلالله به سوی تو آمده است؛
اما نه با آن شکوه نخستین هجرت، نه با نور لبخند رسول خدا، بلکه با قلبهایی خونین و داغهایی بیپایان.
اینبار، صدای گامهای زائران نیست که کوچههایت را پر کرده، بلکه آه و ناله دختران حسین است که در آستانه خانههای خاموش تو میپیچد. مدینه! بپرس از این زنان سیاهپوش و کودکان غبارآلود: کجا رفته است خورشید وجودت، حسین؟ کجا خفتهاند ماههای بنیهاشم؟ چرا این کاروان بیپرچم و بیامام به تو بازگشته است؟
مدینه! آماده باش! بستر تو گهواره نالههای زینب است؛ زینبی که در کربلا کوه شد و در کوفه همچون علی خطبه خواند، اما اینک، در آستانه حرم جدّش، دلش شکسته و صدایش در سینهاش میگیرد.
صدای “وا محمدا”ی او، سقف مسجد النبی را به لرزه درمیآورد و دل فرشتگان را میسوزاند.
مدینه! شهر پیغمبر ! اینان بازماندگان دشت نینوا هستند؛ سوختهجانان آتشی که هنوز شرارههایش از گودال قتلگاه برمیخیزد. آمدند تا قبر پیامبر را زیارت کنند، اما نه با دلی آرام؛ با چشمانی پر از خون و خاطری محزون ، با داغی که زبان را میبندد و جان را میسوزاند.
آه! اگر چشمهای مردم مدینه پرده غفلت را کنار بزنند، خواهند دید که بر هر چهره این زنان، نقشی از خار و سیلی و تازیانه حک شده است؛ خواهند شنید که بر لبهای هر کودک، نام پدر شهیدش چون آهی بلند میشود و در هوای شهر تو پرپر میگردد.
مدینه! این بار نه پیامبر را شاد خواهند کرد، نه لبخند زهرا را؛ این بار، گریه آسمان و زمین همراه شان خواهد شد با گریههای کاروانی که بیامام، بیبرادر، بیپناه، بر تو وارد شده است.
ای مدینه!
بپاخیز و گریه کن؛
که در دل این کاروان، تنها چیزی که زنده مانده، فریاد مظلومیت وا حسینا است.
۲۶ صفرالاحزان ۱۴۴۷ کربلای معلی .
–














هیچ نظری وجود ندارد