احتجاج به حدیث غدیر در طول تاریخ
1- مرد كوفى و ابوهريره:
معاويه در ايام حكومت خويش، در سفرى به كوفه ابوهريره را نيز به همراه خود آورده بود. در برحى منابع مىنويسند:
«دخل ابوهريرة المسجد فاجتمع اليه الناس فقام اليه شاب فقال: انشدك بالله سمعت رسول الله |يقول من كنت مولاه فعلىّ مولاه و عاد من عاداه؟ قال فقال: انّى اشهد انّى سمعت رسول الله يقول: من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه.»([1])
«ابوهريره وارد مسجد شد. مردم اطراف او گرد آمدند. جوانى برخاست و گفت: اى ابوهريره، تو را به خدا قسم مىدهم كه آيا از رسول خدا شنيدهاى كه فرمود: هركه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست و با هر كه دشمن اوست، دشمن باش».
ابوهريره گفت: بدون ترديد شهادت مىدهم كه من از رسولخدا| شنيدم كه فرمود: هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست. خدايا با دوستان او دوست و با دشمنانش دشمن باش.
2- مرد مدنى و زيد بن ارقم:
ابو عبدالله شيبانى نقل مىكند:
«بينما انا جالس عند زيد بن ارقم اذ جاء رجل فقال: ايّكم زيد بن ارقم؟ فقال القوم: هذا زيد فقال: نشدك بالذى لا اله الاّ هو سمعت رسول خدا |يقول من كنت مولاه فعلىّ مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه؟ قال: نعم.»([2])
«من نزد زيد بن ارقم بودم كه مردى آمد و پرسيد: كدام يك از شما زيد بن ارقم هستيد؟مردم به او گفتند: اين زيد است.»
آن مرد به زيد گفت: تو را به آن خدايى كه غير از او خدايى نیست قسم مىدهم آيا از رسول خدا | شنيدهاى كه فرمود: هر كه من مولاى اويم اين على مولاى اوست، خدايا با دوستان او دوست و با دشمنان او دشمن باش.
زيد گفت: آرى».
3- مرد عراقى و جابر بن عبدالله انصارى:
محمد بن عقيل مىگويد: نزد جابربن عبدالله انصارى بوديم و جمعى حضور داشتند:
«فدخل رجل من اهل العراق فقال: انشدك الله الاحد الاّ ما حدثتنى ما رايت و ما سمعت من رسول الله|، فقال: كنّا بالجحفه بغدير خم و ثم ناس كثير من جهينه و مزينه و غفار، فخرج علينا رسولالله | من فسطاط فاشار بيده ثلاثا فاخذ بيد علىّ ابن ابى طالب و قال: من كنت مولاه فعلىّ مولاه.»([3])
«مردى عراقى وارد شد و به جابر گفت: تو را به خداى يگانه قسم مىدهم آنچه از رسول خدا | ديدهاى و شنيدهاى برايم بگو. جابر گفت: در جحفه در غدير خم بوديم. مردم بسيارى از قبيلههاى جهينه، مزينه، غفار و… آنجا حضور داشتند كه رسول خدا| از خيمه بيرون آمده سه بار با دستش اشاره كرد، سپس دست على ×را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى اويم اين على × مولاى اوست».
4- دارميه حجونيه و معاويه:
دارميه از زنان فعال عصر معاويه بود كه به دفاع از امام على × شهرت داشت. معاويه در ايام حج در مكه او را احضار كرد و به او گفت:
«هل تعلمين لم دعوتك؟ قالت: يا سبحان الله و انّى لم اعلم الغيب. قال: لا سألك لم اجبت عليّا و ابغضتنى و واليته و عاديتنى؟ قالت: او تعفنى؟ قال: لا.
قالت: امّا اذا ابيت، فانّى اجبت عليا على عدله فى الرعيّة و قسمه بالسويّة و ابغضتك على قتال من هو اولى بالامر منك و طلبك ما ليس لك و واليت عليّا على ما عقد له رسول الله |من الولاية يوم خم بمشهد منك و حبّه للمساكين و اعظامه لاهل الدين، و عادتيك على سفكك الدماء و شقّك العصا و جورك فى القضاء و حكمك بالهوى.»([4])
«آيا مىدانى براى چه تو را احضار كردهام؟ دارميه گفت: خداوند منزه است، من غيب نمىدانم.
معاويه گفت: مىخواهم بپرسم به چه دليل عاشق على × هستى و از من نفرت دارى؟ چرا از على تبعيت مىكنى و با من دشمنى مىورزى؟
دارميه گفت: مىشود مرا [از پاسخ دادن] معذور بدارى؟
معاويه گفت: نه.
دارميه گفت: حال كه مجبورم جواب دهم، من على × را دوست دارم؛ چون عدالت را در بين مردم رعايت مىكند، در تقسيم بيتالمال مساوات دارد و از تو نفرت دارم؛ چون به جنگ با كسى برخاستى كه از تو به حكومت شايستهتر است و درصدد به دست آوردن چيزى هستى كه حق تو نيست. از على× پيروى مىكنم؛ چون رسول خدا | پيروى از او را در غديرخم واجب كرده است و تو خود در آنجا حضور داشتى، و على× فقرا را دوست دارد و دينداران را بزرگ مىشمرد و با تو مبارزه مىكنم؛ چون خونريزى مىكنى، بين امت اختلاف مىاندازى، در قضاوت ستم مىكنى و به هواى نفس حكم مىرانى.»
5- عمر بن عبدالعزيز و يزيد بن عمر:
يزيد بن عمر بن مورق مىگويد: در دوران عمر بن عبدالعزيز در شام بودم. عمر بن عبدالعزيز به مردم بخشش مىكرد، جلو رفتم تا به من هم بدهد. عمر بن عبدالعزيز پرسيد؟ از كدام قبيلهاى؟
گفتم: از قريش
گفت: از كدام قبيله قريش؟
گفتم: بنى هاشم.
گفت: از كدام تيره بنى هاشم؟
گفتم: دوستدار على × هستم.
گفت: كدام على ×
ساكت شدم.
«فوضع يده على صدره فقال: و انا و الله مولى على بن ابى طالب كرّم الله وجهه، ثم قال: حدثّنى عدّة انّهم سمعوا النبى × يقول: من كنت مولاه فعلى مولاه، ثم قال: يا مزاحم كم تعطى امثاله؟
قال: مائة او مأتى درهم، قال: اعطه ستّين دينارا لولايته على بن ابى طالب، ثم قال: الحق ببلدك فسياتيك مثل ما ياتى نظراك.»([5])
«سپس دستش را روى سينهاش گذاشت و گفت: به خدا قسم من هم دوستدار على بن ابى طالب × هستم. عده زيادى به من گزارش دادهاند كه از رسول خدا | شنيدهاند كه آن حضرت در حق على× فرمود: هر كه من مولاى اويم اين على× مولاى اوست. سپس به مزاحم گفت: به امثال ايشان چقدر مىدهى؟
گفت: یکصد يا دويست درهم».
عمر بن عبدالعزيز گفت: به خاطر عشق على × شصت دينار به او بده، آنگاه به من گفت: به شهرت برو، آنچه براى ديگران در نظر گرفته شده است براى تو هم در نظر گرفته مىشود.
بنابر اين، احتجاج به حديث غدير نه تنها توسط خود آن حضرت و اهلبيت رسولخدا |و دوستان آن حضرت انجام گرفته، بلكه مخالفان سياسى آن حضرت همانند عمروبن عاص نيز به حديث ياد شده احتجاج كردهاند و اين نكته حكايت از آن دارد كه اين مسأله در آن دروان به قدرى روشن بوده كه قابل انكار نبوده است.
بايد توجه داشت كه اين مناشدهها از راه ديگرى نيز براى استدلال كافى است و آن فهم صحابه است؛ يعنى وقتى حضرت به حديث غدير استدلال مىكند صحابه رسول خدا | اعتراض نمىكنند كه اين حديث چه ربطى به امامت شما دارد، بلكه همه بدون استثنا اين دلالت را قبول داشتند.
8- نزول آيه عذاب
از شواهدى كه بر نزول آيه و صدور كلام رسول خدا |در نصب امامعلى× به عنوان خليفه و جانشين دلالت دارد، مقاومتهايى است كه در برابر اقدام رسول خدا | انجام گرفته است
وقتى به حارث بن نعمان خبر رسيد كه پيامبر | در حق على × گفته است: «من كنت مولاه فعليّ مولاه»؛ سوار، بر شترش شد و خدمت رسولخدا| رسيد و گفت:
«يا محمد امرتنا عن الله ان نشهد ان لا اله الاّ الله و انّك رسول الله فقبلناه منك، و ان نصلّى خمسا فقبلناه منك، و ان نزكّى اموالنا فقبلناه منك، و ان نصوم شهر رمضان فى كل عام فقبلناه منك و ان نحّج فقبلناه منك، ثم لم ترض بهذا حتى فضّلت ابن عمّك علينا! افهذا شىء منك ام من الله! فقال النّبى |: و الله الذى لا اله الاّ هو ما هو الاّ من الله، فولّى الحارث و هو يقول: اللهم ان كان ما يقول محمد حقا فامطر علينا حجارة من السماء او ائتنا بعذاب اليم، فوالله ما وصل الى ناقته حتى رماه الله بحجر فوقع عن دماغه فخرج من دبره، فقتله فنزلت: سأل سائل بعذاب واقع.»([6])
«اى محمد! به ما دستور دادى كه به وحدانيت خدا و رسالت خودت شهادت بدهيم، ما هم قبول كرديم.
اى محمد! به ما دستور دادى كه پنج بار نماز بخوانيم، از تو پذيرفتيم.
اى محمد! به ما دستور دادى كه زكات اموالمان را بدهيم، از تو قبول كرديم. اى محمد! به ما دستور دادى كه به زيارت خانه خدا برويم، از تو پذيرفتيم.
اى محمد! به اين هم راضى نشدى تا اين كه پسر عمويت را برما برترى دادى. اين دستور از ناحيه توست يا از طرف خداست؟
پيامبر| فرمود: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست اين دستور از طرف خداست.
حارث بعد از سخن رسول خدا| به طرف شترش برگشت، در حالى كه مىگفت: خدايا اگر آنچه محمد مىگويد حق است از آسمان عذابى دردناك بفرست، يا سنگى بر ما ببار!
به خدا قسم هنوز حارث به شترش نرسيده بود كه خداوند با سنگى از آسمان او را نشانه رفت و بر فرق سرش فرود آمد و از نشمينگاهش خارج شد و او را كشت و آن گاه اين آيه نازل شد: {سأل سائل بعذاب واقع}.([7])
9- اختلاف قرائت
گذشته از شواهدى كه هر يك به تنهايى كافى است كه نزول آيه در غدير و صدور حديث از آن حضرت را اثبات كند، مسأله ديگرى كه به عنوان يك شاهد بسيار قوى بر نزول آيه در غدير وجود دارد، مسأله اختلاف قرائت آن است و آنان كه با تاريخ گردآورى قرآن و وادار كردن مردم به انجام قرائت واحد آشنايند، مىدانند كه اين قرائتها تا چه اندازه اعتبار دارد. اكنون به اختلاف قرائت آيه توجه كنيد:
«عن ابن مسعود قال كنّا نقرأ على عهد رسولالله|:
{يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ}([8])
«ابن مسعود مىگويد: ما در زمان رسول خدا | اين آيه را چنين مىخوانديم: اى پيامبر! آنچه از سوى خداوند درباره على بر تو نازل شده است تبليغ كن كه علىّ ولىّ مؤمنان است و اگر اين كار را انجام ندهى، رسالت را تبليغ نكردهاى».
([1]) مسند، ابى يعلى، ج 11، ص 307، ج 6423؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 4، ص68.
([2]) ينابيع المودة، ص 249؛ مسند، احمد، ج 5، ص 502، حديث 18841.
([3]) كفاية الطالب، ص 61؛ فرائدالسمطين، ج 1، ص 62، ح 29.
([4]) العقد الفريد، ج 10، ص 352؛ ربيع الابرار، ج 2، ص 599؛ صبح الاعشى، ج 1، ص 306؛ بلاغات النساء، ص 105.
([5]) الاغانى، ج 9، ص 301؛ فرائدالسمطين، ج 1، ص 66، ج 32؛ نظم دررالسمطين، ص 112؛ جواهر العقدين، ص 303.
([6]) تفسير قرطبى، ج 18، ص 278.
([8]) الدرّالمنثور، ج 2، ص 298؛ شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج 1، ص 257؛ فتح القدير، ج 2، ص 60؛ مناقب، ابن مردويه، ص 239.

















هیچ نظری وجود ندارد