هم همه اى برپاست. عدهاى پشت در خانه ازدحام کردهاند. مادرى نگهبان خانه است. هیزمها را مىآورند. آتشى افروخته مىشود و دودى غریب از در سوخته به آسمان برمىخیزد. مادر همچنان ایستاده است. ناجوانمردى تیرهبخت، ضربهاى به در مىزند؛ سینهاى مىشکند و نالهاى تا آسمان مىرود. میخى به مصاف کودکى آمده است. کودک، نیامده مىرود و از سینه مادر، خون فواره مىزند. مردى در خانه است. مادر، کنیز را به مدد مىطلبد. برخیز اى رسول خدا و قومت را نظارهگر شو! اینان امت تو هستند که چنین به عداوت برخاستهاند. این سینه که از زخم کین مجروح است، همان است که روزگارى بوسهگاه تو بود و این در نیمسوخته، همان است که صبح و شام، سلام و تحیّت تو را ارزانى اهل خانه مىکرد؛ «السلام علیکم یا اهل بیت النبوه».در خانه شکسته مىشود. عدهاى ستیزهجو، خانه را اشغال کردهاند. مردى از تبار شهامت ظاهر مىشود. دهها نفر هجوم مىآورند. او دست بسته وصیتى است که چندى پیش او را به صبر فرا خواند. مادر به دفاع برمىخیزد. ضربه تازیانه مانع مىشود. مرد به خشم مىنشیند و از ذوالفقار خبر مىگیرد. ریسمانها امان نمىدهند. دستان عدالت بسته مىشود و ریسمانى دیگر، گردن مرد را در محاصره مىگیرد. مرد را کشان کشان مىبرند؛ مادر اجازه نمىدهد. غلاف شمشیر کار را یکسره مىکند. بازویى ورم دارد و مادر، بىهوش بر زمین است و مرد را بردهاند. چند روزى بیش از رفتن تو نمىگذرد اى رسول که این نامحرمان، کسانت را به هجوم گرفتهاند! نیک بنگر؛ این که بىهوش بر زمین افتاده است، دختر توست و این بازوى ورم کرده، بوسه تو را فراوان به یاد دارد. این مرد که در چنگال ستم اسیر است، همان است که زمانى او را برادر، وصى و وارث مىخواندى؛ چه خوب حرمت خویشانت را پاس داشتند!ساعتى گذشته است. مادر به هوش مىآید. مرد را بردهاند. مادر به خشم مىآید و روانه مسجد مىشود. عدهاى شمشیر کشیده، مردى اسیر را احاطه کردهاند. آنان همراهى مىخواهند و مرد، ابا دارد. مادر وارد مسجد مىشود. دیدار مرد اسیر، تاب از کفش مىدهد. لرزشى چند، پایههاى مسجد را فرا مىگیرد. زمین در آستانه فروپاشى است. مادر به شکایت نزد مرقد پدر مىشتابد. زمانى تا پایان دنیا نمانده است. قیامتى زودهنگام، به آستانه وقوع رسیده است. مرد، پیکى مىفرستد و مادر را به صبر فرا مىخواند. مادر، صبر مىکند و به اشک پناه مىجوید. لحظهاى برخیز اى پدر و قلبم را به تسلیتى تسکین ده! دیگر ناى ماندن ندارم. درد، تمام جانم را فرا گرفته است. چه خوب شد گفتى بابا که در مقابل رسالتم اجرى از شما نمىخواهم؛ جز مودت و دوستى خاندانم. مگر ما خویشان تو نیستیم؛ این است مزد رسالت؟مادر به دنبال حق ناحق شده خویش مىرود. کودکى به مادر تکیه داده است. مادر، حق خویش را ستانده، باز مىگردد. در میان کوچه، نامردى به کمین نشسته است. او حق را به ناحق مىگیرد و بهایى نثار مىکند؛ صورتى کبود شده است. رد خون تا روى دیوار امتداد دارد. وقت رفتن است. مادر به کودک تکیه مىدهد. سوگند خورده بودم که حق خویش را باز ستانم و اى کاش نستانده بودم و اى کاش مرا باغى به نام فدک نبود! صورتم را نگاه کن بابا! نیلى شده است. آیا دادرسى نیست؟شب از نیمه گذشته است. نالهاى غمبار، شهر را در سیطره خویش گرفته است. در پشت همان در سوخته، مادرى عزادار است. چندى است شب و روز، آسمان چشم مادر پرباران است. همه از گریه سیر شدهاند. همسایهها سکوت مىخواهند. مادر به بیابان پناه مىبرد. بساط عزا به پا مىشود و دو کودک، سایبان مادر شدهاند. صورتهاى کودکان سوخته است و خانهاى به نام «بیت الاحزان» بنا شده است.اى پدر! چشمانم از فرط اشک از سو افتادهاند. پاهایم دیگر قدرت حرکت ندارند. دستانم ناتوان است و هنوز جاى تازیانه در بدنم سوز دارد. صورتم را از شویم مىپوشانم. برخیز اى پدر و مرا با اشکى همراهى کن که چشمه اشکم به انتها رسیده است! تو خود گفته بودى که من اولین کس از خاندانت خواهم بود که به تو ملحق مىشوم؛ پس چه شد آن وعده حق؟مادر، جوان است؛ اما قامت خمیده. دستهاى مادر از رمق افتادهاند. دختر، تنهایى شانه کردن را تمرین مىکند. دو کودک در کنار بستر مادر قرار گرفتهاند. مادر، مهیاى دعاست. کودکان، دستها را به دعا بلند کردهاند. دعا در صراط اجابت است. کودکان آیه شفا مىخوانند. صدایى رنجور مىگوید: «اللهم عجّل وفاتى» و چشمه اشک بر سیماى دو کودک طغیان مىکند. اینان دو نوه تو هستند اى رسول که چنین اختیار از کف دادهاند! گوش فرا ده که به تو پناه آوردهاند تا براى شفاى مادرشان دعایى کنى و نه مادر آنها که مادر توست که به رفتن تعجیل دارد! آیا مرحمى نیست که زخمهاى «ام ابیها» را درمان کند؟مادر آماده وصیت است و مرد، سراپا گوش؛ «مرا شب غسل ده؛ مرا شب کفن نما و شبانه به خاکم بسپار و کسى را باخبر مکن». قبر مرا پنهان دارید. دشمنان هنوز کینه دارند! مرد، بىصدا اشک مىریزد و مادر، سفارش کودکان را مىکند. چه رازى در شب نهفته است که دخت رسول به تاریکىاش پناه جسته است؟ اى رسول حق! دمى از شبانگاه بگو این چه حکمتى است که پاره تن تو را تنهایى شب باعث آرامش است؟ بگو که چرا قبر مادر باید پنهان بماند؟ نااهلان دیگر چه مىخواهند مگر؟مادر، ساعتى بیش تا رفتن مجال ندارد. به کنیز مىگوید: دمى مرا تنها گذار؛ پس مرا بخوان؛ اگر جوابى نیامد، بدان که مسافر رفته است. ساعتى گذشته است. کنیز، مادر را مىخواند؛ جوابى نمىشنود و دوباره صدا مىزند. نه؛ مادر به خدا پیوسته است. مرد در مسجد است. دو کودک، سراسیمه بابا را مىخوانند. از مسجد تا خانه راهى نیست؛ مرد چندین بار بر زمین مىافتد. در میان خانه غوغایى است. دو کودک بر سینه مادر افتادهاند. دست مادر، سرشان را به یتیمى نوازش مىکند. ندایى آسمانى از لرزش عرش خبر مىدهد. تکانى چند، ستونهاى آسمان را فرا گرفته است. مرد، دو کودک را از مادر جدا مىکند. دخترى چادر خاکى مادر را به ارث برده است و بر سجاده مادر، نماز شفا مىخواند.اى رسول! دمى برخیز و یتیم شدن خود را دوباره بنگر. فرزندانت رخت یتیمى بر تن کردهاند. دختر کوچکت با چادرى خاکى نماز مىخواند. برخیز و تسلاى دل داغ دیدگان باش؛ هر چند که باید به تو تسلیت گفت که خود اولین داغدار این غمى.لحظه غسل فرا رسیده است. مرد همه را به سکوت دعوت مىکند. به وصیت مادر، غسل از زیر پیراهن داده مىشود. چندى نگذشته است که صداى ناله مرد بلند مىشود. مرد، تازه فهمیده است که بازو ورم دارد. این همه مردانگى از این زن! این همه پنهان کارى حتى از همسر! عطر یاس نیلى، ملکوت را پر کرده است. او را که «انسیه الحورا» بود، جاى تعجب است که این چند روز، زخم غلاف را دوام آورده است.شب است و سکوت همه جا را پر کرده است. چهار نفر، تابوتى را غریبانه بر دوش گرفتهاند. نقطه نامعلومى در پیش است. جایى که هنوز پیدا نیست، قبرى کنده مىشود. دستانى شبیه دستان پدر در انتظار است. پدر امانت را مىگیرد. کودکان تاب جدایى ندارند. عنان از کف مىرود و سیل زارى به راه مىافتد. کودکان تازه فهمیدهاند که یتیمى یعنى چه!اى رسول! امانتت را باز پس گیر؛ این برادر توست که با شرم، رد امانت مىکند. دمى قرآن بخوان و «انا الیه راجعون» را تلاوت کن. خویشانت چشم انتظارند تا دوباره صوت حزین تو را بشنوند. دست یتیمى را مهیاى نوازش کن که کودکانت نوازش مىخواهند.

















هیچ نظری وجود ندارد