در میان جادههای داغ و غبارآلود اسارت، کاروانی غرق در حزن و اندوه میرفت که هر قدمش زخمی از عاشورا بود و هر نفسش آهی از داغ حسین…
خورشید، بیرحمانه بر چهرههای تشنه و بیپناه میتابید، و سمّ ناقهها، داغ بر دل زینب میزد. در آن راه دور، در میان رنج و خار و آفتاب، کودکی افتاد…
دخترکی از نسل حسن، از نسل مظلومیت، از شاخسار طهارت، که تاب داغ و عطش و خستگی و اهانت نیاورد.
شریفه بود و غریب… گلی نورسته از باغ مجتبایی، که در کودکیاش، داغ کربلا را چشید و با پاهای کوچک و دل شکستهاش، سنگینی داغ عاشورا را بر دوش میکشید. و غم قاسم و عبدالله سینه اش را گداخته بود.
در حوالی سرزمین حله، ناقهاش ایستاد؛ زمین تاب نیاورد، آسمان خم شد، و زمان ایستاد… بیبی شریفه از مرکب افتاد، و دلها را شکافت با آخرین نگاه به عمّهی دلشکستهاش، به سجاد بیمار، به کاروانی که جز خاک و خار و داغ، زاد و توشهای نداشت.
زینب، بانوی صبر و مقاومت، دوید… دلش لرزید… پیکر کوچکی را در آغوش کشید که هنوز تنش بوی مدینه میداد و نگاهش، به دنبال پدر بود. صدای نالههای حضرت زینب، شکوهی داشت که فرشتگان را به گریه و عرش را به لرزه میانداخت.
«این گل از گلزار حسن، این نازنین از جان زهرا… چرا ای زمین، او را تاب نیاوردی؟»
در سکوت بیانتها، زینالعابدین اشک ریخت… نه برای آن پیکر نازک، که برای عظمت مصیبت، برای مظلومیت خاندان رسالت، برای دختری که حتی مزارش هم بینشان در وادی غربت است، و مظلومیتش در تاریخ گم میشود.
شریفه رفت، اما حله از آن روز، داغدار شد… زمینش گریست، و خاکش بوسهگاه زائران گمنام شد. آنجا، جایی شد برای دلهایی که هنوز از کربلا جاماندهاند… برای عاشقانی که در حله، کنار آن مزار گمشده، بوی زینب و سجاد و اشکهای شبانهشان را میشنوند.
و آن بی بی مظلومه ، طبیبه اهل بیت شد و شفابخش دردمندان و حرمش قبله حاجات گرفتاران و نوری الهی برای همیشه تاریخ در حله تابیدن گرفت و هدایت گر حق طلبان گردید .
آه شریفه! ای دختر حسن! ای گل پرپر در راه اسارت! تو رفتی، ولی دلهای ما هنوز در کاروان تو اسیر است… هنوز هم هر کودکی، که بیپناه در کوچهای افتد، ما را به یاد تو میاندازد… و هنوز، دلهای عاشقان، سراغ تو را از باد میگیرند…
دست نیاز ما به دامان کریمانه تو است ای دختر حسن و ای سلاله زهرا ، ای داغدار حسین ….. عباس … علی اکبر … قاسم و … عبدالله . اشفی لنا فی الجنه .



















هیچ نظری وجود ندارد