جنگ با معاويه
شيخ مفيد مي نگارد: موقعي که خبر شهادت اميرالمؤمنين علي × و بيعت کردن مردم با امام مجتبي × بگوش معاويه رسيد، دو نفر جاسوس به جانب کوفه و بصره فرستاد تا آنچه را که واقع شود براي وي بنويسند و بر عليه خلافت امام مجتبي اقدام نمايند.
همين که امام مجتبي × درکوفه از اين جريان اطلاع حاصل کرد، جاسوس معاويه را احضار کرد و گردن زد و نامهاي هم به بصره نوشت که آن جاسوس ديگر معاويه را نيز گردن زدند. پس از انجام اين دو موضوع نامهاي به معاويه نوشت که مضمون آن اين بود.
جاسوسهايي مي فرستي عجب مکر و حيلههايي بکار مي بردي؟! به نظر من اين طور مي رسد که تو سر جنگ داري؟ اگر اين طور باشد من نيز براي جنگ آمادگي دارم.وقتي که نامة امام مجتبي × به معاويه رسيد جواب هاي ناملائمي از براي امام حسن مجتبي × نوشت و بعد از اين جريان بود که دائماً بين معاويه وامام حسن × نامههايي رد و بدل مي شد تا اينکه معاويه با لشگر فراواني متوجه عراق شد و جاسوسهاي متعددي به طرف کوفه فرستاد تا به وسيلة آن منافقيني که از قبيل: عمرو بن حريث و اشعث بن قيس و شبث بن ربعي در ميان اصحاب امام حسن × بودند و از ترس شمشير حضرت اميرالمؤمنين × اطاعت ميکردند امام مجتبي × را شهيد کنند.
براي هر يک از ايشان نوشت اگر تو امام حسن × را شهيد کني من مبلغ (200000) هزار درهم به تو خواهم داد يکي از دختران خود را براي تو تزويج مينمايم، لشگري از لشگرها شام را تابع تو خواهم نمود. بدين مکر و حيله ها بود که بيشتر منافين را تطميع و متوجه خود کرد و آنان را از حضرت امام حسن × منحرف نمود.
براي همين تبليغات و فعاليتها بود که امام مجتبي زرهي براي حفاظت خود در زير لباسهايش مي پوشيد و براي نماز حاضر مي شد يک روز در اثناء نماز يکي از خارجي ها تيري به جانب امام حسن انداخت ولي چون آن حضرت در زير لباسهاي خود زره پوشيده بود آن تيز اثري نبخشيد.
منافقين مخفيانه نامههائي به معاويه نوشتند و براي موافقت با معاويه پيشنهاد نمودن همين که خبر حرکت معاويه به طرف عراق منتشر شد و به گوش امام مجتبي رسيد آن بزرگوار بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناي خدا مردم را براي جنگ با معاويه دعوت کرد. ولي هيچ کدام از اصحاب آن بزرگوار جوابي نگفتند!
عدي بن حاتم از پاي منبر بلند شود و گفت: سبحان الله عجب مردم بدي هستيد امام شما فرزند پيغمبر شما، شما را براي جهاد دعوت مي کند و جواب او را نمي گوييد! مردان شجاع شما کجا رفتند. آيا از غضب خدا نمي ترسيد، از ننگ و عار پروا نداريد. پس از اين گفتارها بود که عدهاي بر خواستند و با عدي بن حاتم موافقت نمودند.امام حسن مجتبي، در جنگ با معاويه ، مردي بنام حکم از قبيله کنده و مردي از قبيله بني مراد را براي مقابله و جنگ با معاويه فرستاد، معاويه آنها را با پول وزر خريداري کرد و آنان به معاويه پيوستند.
همچنين امام حسن مجتبي عبيدالله بن عباس را با قيس بن سعد و تعداد (120000) نفراز دير عبدالرحمان به جنگ معاويه فرستاد. پس از اين جريان بود که امام مجتبي از دير عبدالرحمان حرکت کرد و به ساباد مدائن آمد..
پس از سخنراني امام حسن مجتبي در ميان لشگريان و ارشاد آنان منافقين که عده ي از آنان در باطن مذهب خوارج داشتند، گفتند: کفر و الله الرجل يعني بخدا قسم که اين مرد يعني امام حسن کافر شده. درآن موقع بود که آنان بر امام حسن مجتبي × حمله کردند و به خيمه آنحضرت ريختند دست غارت از آستين در آوردند حتي جانماز آن بزرگوار را از زير پايش کشيدند عبدالرحمان بن عبدالله از همه سبقت گرفت و رداي امام حسن را از دوش مبارکش کشيد و برد.
پس از اين جريان بود که امام مجتبي اسب خود را خواست و سوار شد. در ميان راه در تاريکي هاي ساباط، شخصي از قبيله بني اسد که جراح بن سنان نام داشت بر ران آنحضرت نواخت و بقولي آنچنان با خنجر برهنه بر ران امام × زد که تا استخوان شکافته شد. شيعيان امام را بالاي تختي نهاده متوجه مدائن شدند و در خانه سعد بن مسعود ثقفي وارد گرديدند.[1]
[1] – ویکیپدیا، دانشنامه، زندگینامه امام حسن مجتبی علیه السلام، 17/4/1393

















هیچ نظری وجود ندارد