صلح با معاويه
وقتي امام حسن از اصحاب خود مأيوس شد در جواب معاويه نوشت: من در نظر داشتم که حق را احياء و باطل را نابود کنم، قرآن و سنت پيغمبر خدا را بجريان بيندازم ولي چه کنم که مردم با من موافقت نکردند لذا با تو صلح مي کنم مشروط بر چند شرط گرچه مي دانم تو به آن شرط ها عمل نخواهي کرد ولي چه بايد کرد
اي معاويه به اين پادشاهي خوشحال نباش زيرا به زودي آن طور پشيمان خواهي شد که افراد قبل از تو که غضب خلافت کردند نادم شدند و ندامت از براي آنان سودي نبخشيد. امام حسن (پس از اين سرزنشهاي که از معاويه کرد) پسر عموي خود را که عبدالله بن حارث بود پيش معاويه فرستاد تا عهد و پيمانها از او بگيرد و صلح نامه را بنويسد. موقعي که امر صلح خاتمه يافت معاويه متوجه کوفه شد و در روز جمعه وارد نخيله گرديد بعد از ورود نماز خواند و پس از نماز سخنراني کرد که مضمون آخر آن سخنراني اين بود.
من با شما نجنگيدم که نماز بخوانيد يا روزه بگيريد يا زکات بدهيد بلکه با شما جنگيدم که بر شما مسلط شوم و خدا هم، آنچه را که شما نمي خواستيد به من داد و همة آن شروطي را که با امام حسن کردهام پايمال مي نمايم و به هيچ کدام از آنها عمل نخواهم کرد.[1]
[1] – محمد جواد نجفی، ستارگان درخشان ،زندگانی امام حسن مجتبی، ناشر کتابفروشی اسلامیه، 1344،جلد4 ، ص 76


















هیچ نظری وجود ندارد