خورشید سالهاست به نامت میسوزدبیا ای نگارم که عمری است چشم انتظارمفقط یک نفس مانده تا جان سپارمامام محبوبم، ندیده دل به تو سپردم و در دیدن، جان را .بارها دست دل را گرفتم و او را به هر کوی و برزنی که نشانی از تو داده اند، کشاندم . به هر سو نظر افکندم و پرنده دلم را به هوای تو پرواز دادم .گفته اند می آیی . نکند آمدنت فراتر از پیمانه عمرم باشد . از سالها پیش میشناختمت . تو در خون رگهای شیعه جاری هستی . در تار و پودشان، در ذره ذره وجودشان، در پشت قلبهای شکسته مؤمنان، در صدای لرزان «الغوث الغوث» شان که مظلومیت از آن می بارد .مهدی جان، آن زمان که پا به عرصه وجود نهادی، زمین بر آسمان برتری یافت و عشق تو، حیرانی و چرخش زمین را به وجود آورد . ماه به عشق تو گرد زمین می چرخد و ستاره های کهکشان راه شیری راهت را نور پاشی می کنند .شهاب ها خود را در برابر قدومت فدا میسازند . خورشید سالها استبه نامت میسوزد، میگدازد و نور میپاشد . میدانم، میدانم تو نیز دلتنگی; تو نیز میخواهی; اما ما هنوز مقدم های را برایت به تکامل نرسانده ایم . میدانم که هنوز در اول راهیم، اما کمکمان کن .

















هیچ نظری وجود ندارد