حضرت امام علیه السلام هنگامی که در کوفه مستقر شد، به مدائن رفت و آمد داشته که نظر شما را به چند نمونه جلب می کنیم:
امام علیه السلام و گردش در کاخ مدائن روزی امیرمؤمنان علیه السلام در مسیر خود به جبهه ی صفین از کنار ایوان کاخ مدائن گذشت و بقایای عظیم ساختمان های شاهان ساسانی را از نزدیک مشاهده کرد. یکی از حاضران از روی عبرت گفت: جرت الریاح علی رسوم دیارهم فکانهم کانوا علی میعاد «باد بر ویرانه های خانه هایشان می وزد، گویا آنها فقط چند روزی نوبت داشته اند که در این تالار بنشینند و نشستند و گذشتند.» امام علیه السلام فرمود: چرا این آیات را نخواندی: «کم ترکوا من جنات و عیون – و زروع و مقام کریم – و نعمه کانوا فیها فاکهین- کذلک و اورثناها قوما آخرین- فما بکت علیهم السماء و الارض و ما کانوا منظرین؛ چه بسیار باغ ها و چشمه سارها و کشت زارها و جایگاهی ارجمند و نعمتی که در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند. این چنین است رسم روزگار که ما آنها را به قومی دیگر میراث دادیم ، آنگاه که آسمان و زمین بر آنها نگریست و به آنها مهلتی داده نشد.»(1) آری برای تبهکاران نه چشم فلک گریست و نه خاطر خورشید پژمان شد و سرنوشت آنها مایه ی عبرت آیندگان گردید. به گفته ی حکیم عمر خیام : آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو بر درگه او شهان نهادند رو دیدیم که بر کنگره اش فاخته ای (۲) بنشسته و می گفت که :کوکو کوکو؟ عمار ساباطی می گوید: امیرمؤمنان علیه السلام همراه «دلف بن مجیر» وارد ایوان کاخ شد و در آنجا نماز خواند. سپس همراه دلف و گروهی از مردم ساباط به گردش در درون کاخ و دیدار از اشیاء آن پرداخت و امام جریانهای آنجا و حتی جزئیات زندگی شاهان را در آن کاخ شرح می داد و شرح او به قدری دقیق بود که دلف به علیه السلام عرض کرد: «گویا شما خودتان این اشیاء را در جای خود نهاده اید که از چگونگی آنها خبر می دهید.» در این هنگام نگاه علی (ع) به جمجمه پوسیده ی سر انسانی افتاد، به یکی از همراهان فرمود: «آن را بردار بیاور» سپس علی (ع) وارد ایوان شد تشتی را که در آن آب بود طلبید، و به آن کسی که جمجمه در دستش بود فرمود: «جمجمه را در میان تشت بگذار.» او جمجمه را در میان تشت نهاد. علی (ع) خطاب به جمجمه فرمود: «ای جمجه! تو را سوگند می دهم بگو من کیستم و تو کیستی ؟» جمجه با زبان فصیح گفت: «تو امیرمؤمنان و سرور اوصیاء و امام پرهیزکاران هستی، ولی من بنده ی خدا و پسر کنیز خدا؛ کسری انوشیروان هستم.» آنگاه امام علیه السلام حال او را پرسید. او در پاسخ به این مضمون گفت: « … اکنون من از بهشت محروم هستم، چرا که در آیین زرتشتی باقی ماندم و با اینکه نشانه های صدق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را یافتم، به او ایمان نیاورم و غرور سلطنت مرا به این روزگار انداخت. افسوس! اگر من مسلمان می شدم، اکنون با تو می بودم، ای سرور خاندان محمد صلی الله علیه و آله و امیر امت محمدصلی الله علیه و آله .» حاضران که از اهالی ساباط بودند از گفتار او دگرگون شده و گریستند و سپس از آنجا منصرف شده و رفتند. و این حادثه عجیب را برای مردم ساباط بازگو نمودند… (۳) امام علیه السلام و بیت المال رسیده از ایران در عصر خلافت امام علیه السلام ، مقداری گندم و اموال دیگر مربوط به مالیات اراضی اصفهان را به حضور آن حضرت در کوفه آوردند. امام علیه السلام اعلام کرد تا مردم بیایند و سهمیه خود را بگیرند، آنها آمدند و امام همه ی آن اموال را بین مردم به طور مساوی تقسیم کرد و دیگر چیزی نماند. زمینی را که اموال در آن بود، جارو کرد و آب پاشید و دو رکعت نماز خواند و پس از نماز فرمود: «یا دنیا غری غیری؛ ای دنیا! کسی غیر از مرا فریب بده! » و بعد، از آن محل دور شد. طنابی را در کنار در مسجد یافت (که از بیت المال بود و در آنجا افتاده بود) به حاضران فرمود: «این طناب چیست؟» شخصی گفت: «از سرزمین کسری آمده است.» (یعنی جزء مالیاتی است که از ایران آمده است). فرمود: «آن را بین مسلمانان تقسیم کنید.» گویی حاضران آن را ناچیز شمردند، بعضی از آنها آن طناب را برداشت و رشته های آن را بازکرد، فهمید که جنس کتان در آن بکار رفته تا پایان روز رشته ها را گشود و قیمت آن به چند درهم رسید(۴) و به این ترتیب از تلف شدن بیت المال جلوگیری شد. عدالت علیه السلام در تقسیم بیت المال و نوازش او با یتیمان نیز روایت شده: اموالی از اصفهان به حضور امام علیه السلام آوردند، مردم کوفه را ( در دریافت سهمیه ی خود) به هفت قسمت تقسیم کرده بودند. امام علیه السلام آن اموال را هفت قسمت کرد. در پایان یک عدد نان باقی ماند. آن حضرت همان نان را نیز هفت قسمت کرد و هر قسمتی ازآن روی یکی از آن قسمت های هفتگانه گذاشت. سپس سرپرست های هر یک از آن هفت گروه از مردم کوفه را به حضور طلبید و آن اموال تقسیم شده به هفت قسمت را، بین آنها قرعه زد. آنگاه آن هفت سرپرست، هر کدام سهمیه خود را بر داشتند و بردند (تا بین افراد تحت نظر خود تقسیم نمایند.)(۵) نیز نقل شده: از دو شهر همدان و حلوان( یکی از شهرهای کردستان) برای امیرمؤمنان علی علیه السلام عسل و انجیر آوردند، آن حضرت به بزرگان اصحابش دستور داد تا یتیمان را حاضر کنند. آنها یتیمان را حاضر کردند. امام علی علیه السلام سر مشک های عسل را در اختیار یتیمان گذاشت تا بلیسند، سپس خود عسل ها را قدح قدح بین مردم تقسیم نمود. شخصی سؤال کرد: چرا یتیمان سر مشک ها را می لیسند؟ امام علی علیه السلام در پاسخ فرمود: «ان الامام ابوالیتامی و انما العقتهم هذا برعایه الاباء؛ زیرا امام ، پدر یتیمان است و من به حساب پدرها، لیسیدن آنها را به ایشان واگذاشتم.»(6) [یعنی همانگونه که پدر با فرزندش رفتار می کند، من نیز خواستم با یتیمان مانند رفتار پدر داشته باشم تا آنها احساس بی پدر بودن نکنند.] زاذان ایرانی و یادگیری قرآن با تلقین علیه السلام یکی از افرادی که ایرانی بود و در صدر اسلام به اسلام گروید، «زاذان» است که او را با کنیه ی «ابوعمره الفارسی» می خواندند. گفتار سیره نویسان درباره ی زاذان گوناگون است. بعضی می گویند: او بزاز و پارچه فروش بود. در بعضی از متون آمده است او در زمان خلافت عمر بن خطاب در آن هنگام که عمر در سرزمین «الجابیه»، خطبه ی الجابیه را (حدود سال ۱۷ هجری) ایراد کرد، حضور داشت.(۷) از خصوصیات زاذان اینکه: از اصحاب خاص امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و به عنوان یک شیعه ی مخلص به شمار می آمد. جالب اینکه او سواد نداشت و نمی توانست قرآن را بخواند اما آواز بسیار خوشی داشت. روزی با صدای بسیار زیبا قرآن می خواند، شخصی بنام «سعد الخفاف» ( که زاذان را می شناخت) می گوید: دیدم زاذان آیات قرآن را با صدای جالب و شیوا می خواند، گفتم:«ای زاذان! چقدر زیبا ودلنیشین قرآن می خوانی، از چه کسی خواندن قرآن را یاد گرفته ای؟» زاذان لبخندی زد و گفت: «روزی امیرمؤمنان علی علیه السلام از کنار من عبور می کرد و من اشعاری را با صدای خوش می خواندم . آن حضرت از صدای دلنشین من شاد شد و به من فرمود: «ای زاذان، چرا با این صدا قرآن نمی خوانی؟» گفتم: «نمی توانم قرآن بخوانم (سواد قرآن خواندن را ندارم) و تنها از آیات قرآن به اندازه ای که جزء نماز است (سوره ی حمد و توحید) بیشتر نمی دانم.» فرمود: «نزدیک من بیا». نزدیک رفتم، سخنی در گوشم گفت که نفهمیدم چه بود، سپس فرمود: « دهانت را باز کن»، دهان گشودم، آب دهان مبارک خود را به دهان من گذاشت. «فو الله ما زالت قدمی من عنده حتی حفظت القرآن باعرابه و همزه و ما احتجت ان اسئل عنه احدا بعد موقفی ذلک؛ سوگند به خدا، از نزد آن حضرت دور نگشتم مگر اینکه دریافتم تمام قرآن را با تمام اعراب و قوانین تجوید آن حفظ هستم. از آن پس هرگز نیازی پیدا نکردم تا درباره ی قرائت قرآن ازکسی سؤال کنم، زیرا همه را می دانستم.» سعد خفاف می گوید: داستان عجیب زاذان را برای امام باقرعلیه السلام گفتم، آن حضرت فرمود: «صد زاذان ان امیرالمؤمنین دعا لزاذان بالاسم الاعظم الذی لایرد؛ زاذان راست گفت، همانا امیرمؤمنان علی علیه السلام برای زاذان به اسم اعظم خدا دعا کرد که چنین دعایی حتما به استجابت می رسد و رد نمی شود.»(8) زاذان در خدمت سلمان آن هنگامی که سلمان در مدائن بود و سال های آخر زندگانی را می گذرانید، زاذان به عنوان یک خدمتکار با وفا در محضر سلمان بود، به گفته ی مولانا در مثنوی: سوی جنس آید سبک از ناودان جنس بر جنس است عاشق جاودان زاذان می گوید: هنگامی که مولایم سلمان در بستر مرگ قرار گرفت، به او گفتم: «وقتی که شما از دنیا رفتی، چه کسی شما را غسل می دهد؟» سلمان فرمود: «آن کس که پیامبرصلی الله علیه و آله را غسل داد.» گفتم:« او امیرمؤمنان علی علیه السلام بود که اکنون در مدینه است و فاصله ی بین مدینه و اینجا (مدائن )بسیار دور است.» سلمان فرمود: «همین که هنگام مرگ، چانه ام را بستی، صدای پای او را می شنوی که علامت وارد شدن او است و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این چنین به من خبر داده است». در بالین سلمان بودم، همین که از دنیا رفت و چانه ام را بستم. ناگهان صدای پای حضرت علی علیه السلام را شنیدم، به جلو در رفتم، چشمم به جمال منور علی علیه السلام افتاد، دیدم از مرکب پیاده شد ( که به امداد الهی با طی الارض در چند لحظه از مدینه به مدائن آمدند.) زاذان می گوید: علی علیه السلام به من فرمود: سلمان وفات کرد؟ گفتم: آری. کنار جنازه ی سلمان آمد و روپوش را از روی سلمان برداشت، دیدم سلمان لبخندی زد. امیرمؤمنان علیه السلام فرمود: «خوشا به حال تو ای ابوعبدالله، هنگامی که به حضور پیامبرصلی الله علیه و آله رسیدی، به اوبگو که از ناحیه ی امت چه رنج ها به من رسید.» آنگاه آن حضرت، بدن سلمان را غسل داد و کفن کرد و نماز بر آن خواند. در نماز تکبیرها را بلند می گفت، دیدم دو نفر نیز به او اقتدا کرده اند. بعد از نماز از آن حضرت پرسیدم: «آن دو نفر چه کسی بودند؟ و چرا شما تکبیرها را با صدای بلند می گفتید؟» در پاسخ فرمود: «آن دو نفر یکی برادرم، جعفر طیار علیه السلام بود و دیگری خضر پیامبرصلی الله علیه و آله بود که در نماز بر جنازه ی سلمان، حاضر شده بودند. با هر یک از این دو نفر هفتاد صف از فرشتگان حضور داشتند که در هر صفی ، هزار هزار ( یک میلیون) فرشته حاضر بودند ( از این رو، تکبیرها را با صدی بلند می گفتم.) (۹) نمونه هایی از روایات زاذان سلمان مانند لقمان ۱- زاذان از تابعین (۱۰) است، گاهی از علی علیه السلام و از سلمان و … روایت نقل می کرد، به عنوان نمونه؛ از روایات او است که علی علیه السلام فرمود: «سلمان الفارسی کلقمان الحکیم؛ سلمان فارسی، مانند لقمان حکیم است.»(11) قضاوت جالب علیه السلام ۲- زاذان می گوید: «دو نفر مرد امانتی نزد بانویی به امانت گذاشتند، و به او گفتند: هنگامی که هر دو با هم نزد تو آمدیم و آن را درخواست کردیم، به ما بده، و اگر یکی از ما آمد، نده». آن دو نفر رفتند و پس از مدتی، یکی از آنها نزد آن بانو آمد و درخواست دریافت امانت را کرد و گفت: رفیقم مرده است.» آن بانو امانت را به او نداد، و کشمکش آنها بالا گرفت، و سرانجام بانو تسلیم شد و امانت را به او داد. پس از مدتی، مرد دوم آمد و از آن بانو، مطالبه ی امانت خود را کرد، بانو گفت: «آن امانت را رفیق تو گرفت و گفت که تو از دنیا رفته ای.» اختلاف این دو نفر بالا گرفت و با هم به نزد عمر بن خطاب برای قضاوت رفتند، و ماجرای خود را بازگو کردند. عمر به آن بانو گفت: «به نظر من تو ضامن هستی، باید امانت را بپردازی.» (چرا که تو متعهد شده بودی اگر آنها با هم آمدند، امانت را بدهی.) بانو به عمر گفت: «علی علیه السلام را بین ما برای قضاوت قرار بده.» عمر به علی علیه السلام گفت: « بین این دو نفر قضاوت کن.» حضرت علی علیه السلام به آن مرد گفت: «این امانت نزد من است، تو با رفیقت با هم به این بانو گفته اید که او امانت را به هیچکس ندهد، مگر اینکه با هم بیایید و مطالبه کنید. برو و رفیقت را به اینجا بیاور تا امانت را به شما بدهم. بنابراین، این بانو ضامن نیست.» آنگاه علی علیه السلام فرمود: «این دو نفر مرد، از اول تصمیم داشتند که مال این بانو را بربایند.»(12) نتیجه دوستی و دشمنی با حسن و حسین علیه السلام ۳- از روایات زاذان اینکه گفت: از سلمان شنیدم که می گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله در شأن و مقام حسن و حسین علیه السلام فرمود: «خدایا من این دو را دوست دارم، آنها را دوست بدار و دوستان آنها را دوست بدار، کسی که حسن و حسین علیه السلام را دوست بدارد، من او را دوست دارم و کسی را که من دوست بدارم، خدا او را دوست دارد وکسی را که خدا دوست بدارد، او اهل بهشت است و کسی که آنها را دشمن بدارد، من او را دشمن بدارم. در این صورت خدا او را دشمن دارد و او سزاوار دوزخ است.» (13) پاسخ جالب سلمان به عمر ۴- زاذان می گوید: «روزی عمر بن خطاب از سلمان پرسید: «آیا من شبیه پادشاهان هستم یا شبیه خلیفه ی پیامبرصلی الله علیه و آله ؟» سلمان گفت: «اگر تو از مالیات به دست آمده از اراضی مسلمانان، یک درهم یا کمتر یا بیشتر بگیری و سپس آن را در غیر حق مصرف نمایی، پادشاه هستی نه خلیفه!» عمر از این نصیحت جالب و گیرای سلمان گریست.(۱۴) حدیث غدیر ۵- زاذان می گوید: حضرت علی علیه السلام در میدان کوفه از مردی خواست تا حدیثی (احتمالا حدیث غدیر) را بیان کند، او خود را به نادانی زد و چنان حدیثی را تکذیب کرد. امام علی علیه السلام به او فرمود: «تو مرا تکذیب کردی.» او گفت: «نه، من تو را تکذیب نمی کنم.» امام علیه السلام در مورد او نفرین کرد و فرمود: «اگر دروغ بگویی، خداوند تو را نابینا کند.» او هنوز از میدان کوفه بیرون نرفته بود که چشمانش کور شدند.(۱۵) نیز روایت شده، زاذان گفت: «در میدان کوفه در میان جمعیت بودم که امام علی علیه السلام به مردم فرمود: «هر کس از شما سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله را در غدیر خم که در شأن من فرموده، شنیده است برخیزد و گواهی دهد.» سیزده نفر برخاستند و گفتند: «گواهی می دهیم که رسول خدا صلی الله علیه و آله در روز غدیر فرمود: هر کس من مولی و رهبر او هستم، علی علیه السلام مولی و رهبر او است.» (16) مقام ارجمند فاطمه (س) ۶- زاذان می گوید: سلمان گفت: روزی به خانه ی فاطمه علیهاالسلام رفتم، فهمیدم خوابیده و ردای خود را بر سرش کشیده است. در کنارش دیگی بود که آب آن بدون آتش می جوشید (و غذای آن در حال پختن بود) با شتاب نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدم، وقتی آن حضرت مرا دید خندید و فرمود: «ای ابوعبدالله! آیا از آنچه در خانه ی دخترم دیده ای، تعجب کردی؟» عرض کردم: «آری این رسول خدا!» فرمود: «از امر خدا تعجب نکن، خداوند وقتی که ضعف دخترم فاطمه علیهاالسلام را ملاحظه کرد، فرشتگان ارجمندش را به کمک او فرستاد.» (17) عدالت امام علی علیه السلام ۸- زاذان می گوید: در میدان کوفه، قنبر غلام علیه السلام چند ظرف طلا و نقره به حضور امام علی علیه السلام آورد و گفت: «تو همه ی بیت المال را بین مردم تقسیم کردی و برای خود چیزی نگذاشتی، من این ظرف ها را برای تو ذخیره کرده ام.» امام علی علیه السلام شمشیرش را بیرون کشید و به قنبر فرمود: «وای بر تو! دوست داری آتش به خانه ام بیاوری.» سپس با شمشیر آن ظرف ها را شکست و قطعات آنها به سی و چند قسمت شد و آنها را به طور عادلانه به مستحقین داد و سپس فرمود: هذا جنای و خیاره فیه اذکل جان یده الی فیه «این چیده ی من و بهترها و برگزیده هایش هم در آن است ( و نخورده ام) در حالی که هر چیننده ای دستش در دهانش می باشد و (خوب هایش را خودش می خورد) (۱۸) امام علی علیه السلام در بازار ۹- زاذان می گوید: امام علیه السلام تنها به بازار می آمد و در بازار آنها را که راه را گم کرده بودند (یا قیمت اجناس را نمی دانستند) راهنمایی می کرد و ناتوانان را یاری می نمود و نزد فروشندگان کالا می آمد و قرآن را می گشود و این آیه (۸۳ سوره ی قصص) را برای آنها می خواند: «تلک الدار الآخره نجعلها للذین لایریدون علوا فی الارض و لافسادا و العاقبه للمتقین؛ این سرای آخرت را تنها برای کسانی قرار می دهیم که اراده ی برتری جویی در زمین و فساد را ندارند و عاقبت نیک برای پرهیزکاران است.» سپس می فرمود: «نزلت هذه الآیه فی اهل العدل و التواضع من الولاه و اهل القدره من الناس؛ این آیه درباره ی زمامداران عادل و متواضع و همچنین سایر قدرت مندان از توده های مردم نازل شده است .» (19) یعنی همانگونه که من حکومت را وسیله ی برتری جویی خودم قرار نداده ام شما (بازاری ها) نیز نباید قدرت مالی خود را وسیله ی سلطه بر دیگران قرار دهید که سرانجام و عاقبت نیک، از آن گروهی است که نمی خواهند برتری جویی و فساد کنند. جواب سلام خورشید به علی علیه السلام ۱۰- زاذان می گوید: ابن عباس گفت: هنگامی که به خواست خدا مکه (در سال هشتم هجری) فتح شد، ما مسلمانان هشت هزار نفر مرد بودیم که بر اثر گرایش کافران به اسلام ( در همین ماجرا) تعداد ما به ده هزار نفر رسید. رسول خدا صلی الله علیه و آله حکم هجرت را برداشت و فرمود: «بعد از فتح مکه دیگر هجرت نیست.» (20) سپس به سوی سرزمین «هوازن» (برای فتح طائف) حرکت کردیم. پیامبرصلی الله علیه و آله به علی علیه السلام فرمود: «برخیز و کرامت (و عظمت معنوی) خود را در پیشگاه خدا بنگر، هنگامی که خورشید طلوع کرد، با خورشید سخن بگو.» ابن عباس گفت: «سوگند به خدا بر هیچ کسی حسد نبردم جز به مقام علی علیه السلام در این روز. به برادرم فضل گفتم، برخیز تا چگونگی سخن گفتن علی علیه السلام را با خورشید بنگریم.» هنگامی که خورشید طلوع کرد، علی علیه السلام برخاست و خطاب به خورشید گفت: «السلام علیک ایها العبد الصالح الدائب فی طاعه الله ربه؛ سلام بر تو این بنده ی شایسته که همواره در اطاعت فرمان خداوند پروگار هستی.» شنیدیم خورشید پاسخ داد: «و علیک السلام یا اخا رسول الله و وصیه و حجه الله علی خلقه؛ و به تو باد سلام، ای برادر و وصی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ای حجت خدا بر آفریده های خدا.» ناگاه دیدیم، امام علی علیه السلام با حالی گریان به سجده شکر افتاد. سوگند به خدا دیدم رسول خدا صلی الله علیه و آله را که به بالین علی علیه السلام آمد، سرش را به بغل گرفت و او را از سجده بلندکرد و دست بر صورت علی علیه السلام کشید و فرمود: «برخیزکه با گریه ی خودت، همه ی اهل آسمان را به گریه انداختی و خداوند به وجود تو به فرشتگان حامل عرش خود مباهات کرد.» (21) مسلمان شدن روحانی بلند مقام مسیحیان با گروهی در حضور علی علیه السلام ۱۱- زاذان می گوید: سلمان برای من نقل کرد، بعد از رحلت پیامبرصلی الله علیه و آله روزی روحانی بلند پایه ی مسیحیان با گروهی به مدینه آمد و چند سؤال از ابوبکر کرد. ابوبکر از جواب آنها درمانده شد، در این میان امیرمؤمنان علی علیه السلام در آنجا حاضر شد، به یکایک پرسش های عالم مسیح پاسخ داد. عالم مسیحی اسلام را پذیرفت و به یکتایی خدا و صدق رسالت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و وصایت امام علی علیه السلام گواهی داد، همراهان او نیز مسلمان شدند. عمر به روحانی بلند پایه ی مسیحی گفت: «حمد و سپاس خدا را که تو را به اسلام هدایت کرد ولی این را بدان که علم نبوت در نزد خاندان پیامبرصلی الله علیه و آله است، اما آن شخص که تو در آغاز با او ملاقات کردی ( یعنی ابوبکر) مطابق رأی و رضایت مردم زمام امور را به دست گرفته است.» عالم مسیحی گفت: «آنچه گفتی دریافتم و من در انتخاب خود یقین پیدا کردم.»(22) پی نوشت : ۱. دخان/۲۵ تا ۲۹ : سفینه البحار، ج۲، ص ۵۳۱. ۲. فاخته: پرنده خاکی برنگ شبیه کبوتر. ۳. اقتباس از بحار، ج۴۱، ص ۲۱۳ و ۲۱۴. ۴.الغارات ، ج۱، ص ۸۳. ۵. بحار، ج۴۱، ص ۱۱۸. ۶. اصول کافی، ج۱، ص ۴۰۶. ۷. اعیان الشیعه، چاپ ارشاد، ج۷، ص ۴۰؛ واژه ی «زاذان» و لقب «الفارسی» و شواهد دیگر حاکی است که وی ایرانی بوده است، البته افرادی دیگر نیز به این نام بوده که عرب بوده اند و گاهی زاذان به عنوان مردی کوفی یاد می شود، شاید از این رو که وی غالبا پس از اسلام در کوفه بوده است. در رجال شیخ و جامع الزواه و تنقیح المقال، از «زاذان» به عنوان «ابوعمره الفارسی» یاد شده است( الغارات، ج۱، پاورقی ص ۵۶.) ۸. سفینه البحار، ج۱، ص ۵۴۷؛ در بعضی از متون نقل شده است که سرانجام زاذان در یکی از جنگها تحت فرماندهی امیرمؤمنان علی (ع) به شهادت رسید و بعدها فرزندان و نواده های او به قزوین آمدند و در آنجا سکونت گزیدند و به عنوان «زاذانیه» معروف شدند و در میان آنها علمای برجسته و بزرگان حدیث در آغاز و انجام وجود داشت (همان). ۹. مناقب آل ابی طالب، ج۲، ص ۱۳ ؛ بهجه الآمال، ج۴، ص ۴۳۶ ؛ بحار، ج۲۲، ص ۳۷۲. ۱۰. مسلمانانی که پیامبر (ص) راندیده بودند ولی اصحاب آن حضرت را دیده بودند . ۱۱. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج۱۸، ص ۳۶. ۱۲. فروع کافی، ج۷، ص ۴۲۸؛ تهذیب ، ج۶، ص ۲۹۰. ۱۳. کامل الزیارات، باب ۱۴، حدیث ۹؛ نفس الرحمان، ص ۱۰۳. ۱۴. تاریخ طبری، ج۳، ص ۲۷۹. ۱۵. الغدیر، ج۱، ص ۱۹۴. ۱۶. همان، ص ۱۶۸. ۱۷. نفس الرحمان، ص ۱۱۴. ۱۸. همان؛ بحار، ج۴۱، ص ۱۱۳. ۱۹. بحار، ج۴۱، ص ۵۴ ؛ مجمع البیان، ج ۷، ص ۲۶۹. ۲۰. زیرا فلسفه ی هجرت، دوری از محیط ناسالم به محیط سالم است که با فتح مکه، سرزمین مکه با فرمانروایی اسلام محیط سالم خواهد شد. ۲۱. امالی صدوق، ص ۳۵۱؛ بحارالانوار، ج۴۱، ص ۱۷۷. ۲۲. بحار، ج۴۱، ص ۳۰۹. منبع:کتاب رابطه ایران با اسلام و تشیع

















هیچ نظری وجود ندارد