زهد و عبادت حضرت صادق آل محمد:
صدوق از مالک بن انس که در مدينة فقيه و پيشواي اهل سنت به شمار ميرفت روايت ميکند که گفت: هرگاه من بر حضرت صادق وارد ميشدم آن بزرگوار متکا براي من ميآورد تا من بر آن تکيه کنم، آن حضرت مرا احترام ميکرد و ميفرمود: من تو را دوست دارم (اين دوست داشتن از باب تقيه بوده) من از آن اظهار محبتهايي که آن بزرگوار مينمود مسرور ميشدم و خداي را حمد ميکردم. حضرت صادق دائماً بيکي از سه کار مشغول بود:
- يا روزه دار بود.
- يا مشغول عبادت بود.
- يا مشغول ذکر و حمد خدا بود.
حضرت صادق از بزرگان عبادت کنندگان و زهاد بود، آن بزرگوار از آن افرادي بود که از خداي توانا خائف و ترسانند. امام صادق کثير الحديث و خوش مجلس و کثرالفوائد بود. موقعي که ميخواست بگويد: پيغمبر فرموده (براي عظمت نام پيامبر اکرم) به قدري رنگ مبارکش تغيير ميکرد و سبز يا زرد ميشد که اشخاصي که آن بزرگوار را ميشناختند در آن موقع او را نميشناختند.
مالک بن انس ميگويد: يکسال من با حضرت صادق به حج مشرف شدم، موقعي که شتر آن حضرت در محل احرام يعني محلي که حجاج لباس حرام ميپوشند رسيد و آن برگزيدة خدا خواست تلبيه بگويد آن چنان حال مبارکش منقلب و دگرگون شد که هرچه خواست تلبيه بگويد صداي آن حضرت در حلق مبارکش قطع ميشد و بالا نميآمد، نزديک بود که آن برگزيدة خدا از بالاي شتر به زمين سقوط کند.
من به امام صادق گفتم: يا بن رسول الله تلبيه را بگو که جز گفتن آن چارهاي نخواهد بود؟! در جوابم فرمود: اي پس ابوعامر! چگونه بگويم: «لبيک اللهم لبيک» در صورتي که ميترسم خداي تعالي در جوابم بفرمايد: «لا لبيک ولاسعديک».
عظمت نام ناميحضرت محمد از اين حديث شريف که ميفرمايد:
رنگ مبارک حضرت صادق براي شنيدن نام مقدس آن حضرت تغيير ميکرد و دگرگون ميشد معلوم ميشد گرچه دربارة عظمت نام پيامبر اکرم اخبار و روايات زيادي به چشم ميخورد ولي ما بذکر يک حديث اکتفا ميکنيم و آن حديث شريف اين است. ابوهارون که غلام و آزاد شدة آل جعده بود. ميگويد: من در مدينه طيبه جليس و همنشين حضرت امام جعفر صادق بودم، چند روزي گذشت که من در حضور آن حضرت مشرف نشدم. موقعي که در مجلس آن بزرگوار رفتم به من فرمود:اي ابوهارون چند روزي است که من تو را نميبينم؟! گفتم بدين لحاظ است که خداي سبحان پسري بمن مرحمت فرموده. فرمود: خدا قدم او را براي تو مبارک کند. چه نامياز براي او تعيين کردي؟ گفتم: محمد. وقتي حضرت صادق لفظ محمد را شنيد صورت مبارک خود را بر زمين نزديک کرد و فرمود: محمد! محمد! محمد! بقدري صورت مقدسش را بر زمين نزديک کرد که نزديک بود بر زمين بچسبد! آنگاه امام صادق فرمود: جان مادرم،پدرم وعموم اهل زمين بفداي حضرت محمد باد! حضرت صادق به من فرمود: اين پسر را دشنام مده! اورا مزن! با او بدرفتاري منماي!بدان خانهاي نيست که محمد نام درآن باشد مگر اينکه پاکيزه ومقدس خواهد شد. محمد بن يعقوب کليني در کتاب کافي از ابان بن تغلب روايت ميکند که گفت:
در يکي از اوقات که حضرت صادق آل محمد مشغول نماز بود من به حضور آن بزرگوار مشرف شدم. تسبيحاني را (يعني سبحان ربي العظيم و بحمد و سبحان ربي الاعلي و بحمده يا سبحان الله) که آن حضرت در رکوع و سجود گفت شماره کردم تعداد آنها به شصت مرتبه رسيد.
محدث قميدر کتاب منتهي الامال مينگارد: روايت شده يک روز يکي از اصحاب حضرت صادق آل محمد در حضور آن بزرگوار مشرف شد و ديد آن بزرگوار پيراهني پوشيده که دامن آن را وصله زدهاند! آن مرد دائماً نظرش بر آن وصله بود و گويا از اينکه امام صادق آن پيراهن وصله دار را پوشيده بود تعجب ميکرد امام علي فرمود: براي چه اينقدر به من نگاه ميکني؟ گفت: منظور من وصلة پيراهن شما است. امام صادق به من فرمود: اين کتاب را بردار و آنچه که در آن نوشته شده بخوان.راوي ميگويد: نزد حضرت صادق کتابي بود. وقتي آن مرد به آن کتاب نظر کرد ديد در آن نوشته: «لا ايمان لمن لاحياء له و لا مال لمن لا تقدير له و لا جديد لمن لاخلق له». يعني ايمان ندارد آن کسي که حياء ندارد، مال ندارد آن کسي که در زندگي خود اندازهگيري ندارد و لباس نو ندارد آن کسي که لباس کهنه ندارد.

















هیچ نظری وجود ندارد