شبهه محتوايى
يكى از شبهاتى كه بر استدلال شيعه به اين آيه وارده كردهاند؛ اين است كه آيه از نظر محتوايى با مسأله امامت تناسب ندارد. به اين شبهه توجه كنيد:
«دع سياق الآية و ما قبلها و ما بعدها، فانّها فى نفسها لا تقبل ان يكون المراد بالتبليغ فيها تبليغ الناس امارة علي، فانّ جملة «و ان لم تفعل» الشرطية التى بعد جمله «بلّغ» الامريّة و جملة الامر بالعصمة و جملة التذييل التعليلى بنفى هداية الكافرين لا يناسب شىء منها تبليغ الناس مسألة الامارة، فتامّل الآية فى ذاتها بعين البصيرة لا بعين التقليد.»([1])
«از سياق آيه و ما قبل و از ما بعد آن كه بگذريم، آيه به تنهايى نيز نمىپذيرد كه مقصود از تبليغ در آن، تبليغ از رهبرى على×باشد؛ زيرا جمله «ان لم تفعل» شرطيه است كه بعد از جمله امرى «بلّغ» واقع شده است و در پايان جمله نگهدارى و جمله پايانى آيه كه تعليل مىكند خداوند كافران را هدايت نمىكند، هيچيك از اين امور تناسبى با تبليغ كردن رهبرى على× براى مردم ندارد. آيه را با چشم بصيرت مطالعه كن نه با چشم تقليد!»
نقد
اشکال رشید رضا بر این شبهه
رشيد رضا در اين كلام سه اشكال را به شرح زير مطرح كرده است:
1- جمله شرطيه «اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او را انجام ندادهاى» چگونه با تبليغ خلافت على × سازگارى دارد؟
2- جمله «خداوند تو را از مردم نگه مىدارد» چگونه با خلافت على× سازگارى دارد؟
3- عبارت «خداوند كافران را هدايت نمىكند» چگونه با امامت على× سازگارى دارد؟
پاسخ شبهه اول :
رشيد رضا تصور درستى از جانشينى رسول خدا | ندارد و تصور مىكند جانشينى واقعى رسول خدا | همان بوده كه بعد از ارتحال آن حضرت اتفاق افتاده است و يا در حد رئيس يك قبيله يا رئیس جمهورى يك كشور است تا با عدم تبليغ رسالت الهى برابرى نكند، در حالى كه امامت و خلافت و جانشينى رسول خدا | ادامه نبوت است و همان وظايف رسول خدا | بر عهده جانشين او است كه مهمترين آنها هدايت همه جانبه بشر به سوى خداست كه چنين كارى جز با برخوردارى از عصمت و علم الهى امكانپذير نيست؛ علمى كه تمام ابعاد احكام الهى اعم از دنيوى، اخروى، اجتماعى، سياسى، قضايى، فردى، اجتماعى و… را دربرگيرد كه به اعتراف دوست و دشمن بعد از رسول خدا | چنين دانشى در اختيار امام على × بوده است، چنان كه در آيه «انّما» مشروح آن بيان شد و در اين جا تكرار نمىكنيم.
در كنار اين علم گسترده و عصمت امام على × بايد به اعترافات خلفاى سه گانه در عدم آگاهی از احكام الهى و اسلامى اشاره كرد تا حدى كه خليفه اوّل از اجراى حد الهى نسبت به خالد بن وليد در جريان كشتن مالك بن نويره و همبستر شدن با همسر او سرباز زد. همچنين او مىگفت: بيعتتان را پس بگيريد كه شيطانى همراه من است و نيز عدم آگاهی او از احكام ابتدايى كه بسيار روشن است؛ مثل ندانستن ميراث جده. براى پى بردن به ميزان آگاهى خليفه اول مىتوان به كتب تفسير، حديث و… از اهل سنت مراجعه كرد و دريافت كه در اين ميدان حتى بسيارى از صحابه بر او برترى دارند.
اين عدم آگاهى نسبت به خليفه دوم بسيار بيشتر است؛ از قبيل تحريم ازدواج موقت با اين كه در زمان رسول خدا | وجود داشت، تجسس او در خانههاى مردم، دستور به سنگسار زن حامله، و زن ديوانه و موارد فراوان ديگر، به طورى كه او بارها و بارها مىگفت: «لولا على لهلك عمر» و…
از طرفى بايد در نظر داشت كه خليفه رسول خدا | بايد هدايت همه جانبه جامعه بشرى را عهدهدار شود و در اين صورت روشن است كه خداوند مىفرمايد: «جانشين بعد از خودت را مشخص كن كه اگر اين كار را انجام ندهى رسالت الهى را انجام ندادهاى».
پاسخ شبهه دوم
اگر مقصود از واژه «ناس» در آيه مشخص شود، هم جايگاه و ارتباط آن با ولايت على × و حفاظت او از رسول خدا | در برابر آنان مشخص مىشود و هم جمله پايانى آيه. در اين زمينه چند احتمال زیر مطرح شده است:
الف – مقصود از «ناس» مسلمانان باشند. اين احتمال نمىتواند درست باشد، چون مسلمانانى كه به رسول خدا | از روى اخلاص و عشق به خداوند ايمان آوردهاند و همه چيز خود را در راه گسترش اسلام در طبق اخلاص گذاشته و سالها براى گسترش اسلام زحمت كشيدهاند، خطرى براى رسولخدا| ندارند.
ب – مقصود از «ناس» اهل كتاب باشند. به دلیل زیر اين احتمال نيز نمىتواند درست باشد:
اوّلاً: وقتى قرآن اهل كتاب را مخاطب قرار مىدهد با عنوان يهود، نصارا، اهلالكتاب، الذين اوتوا الكتاب و الذين كفروا خطاب مىكند، نه با كلمه «ناس».
ثانيا: در زمان نزول آيه در مدينه و مكه و بخصوص در مراسم حجةالوداع، اهل كتابى وجود نداشته، تا خطرى براى رسول خدا | باشند.
ج – مقصود از «ناس» روم و ايران باشند. اين احتمال نيز نمىتواند درست باشد؛
اوّلاً: هنوز اسلام در خارج از عربستان گسترش نيافته بود تا عدهاى مخالف پيامبر | باشند.
ثانيا: اينان در مراسم حضور نداشتند تا خطرى براى رسول خدا | باشند.
بنابراين مقصود از «ناس» بايد جمعيتى باشند صاحب نفود و قدرت، از مخالفان رسول خدا| و اسلام و مسلمانان حاضر در مراسم و غيرقابل شناخت ظاهرى و اين جمعيت غير از جريان نفاق و منافقان كسى نمىتواند باشد كه عمده آنان را سران قريش تشكيل مىدهند. براى مشخص كردن اينان و خطرى كه براى رسول خدا | داشتند و خطرى كه از ولايت و امامت على× متوجه آنان مىشد و ترسى كه رسول خدا | از عملكرد آنان داشت، بايد عملكرد قريش را در برابر دعوت رسول خدا | مورد بررسى قرار داد تا بتوان خطر آنان را به تصوير كشید، ولى بايد توجه داشت كه چنين كارى مستلزم بازخوانى يك دوره تاريخ اسلام است كه اين كار در اين جا ممكن نيست و تنها به سرفصلهاى آن اشاره مىكنيم:
1- موضعگيرى قريش در برابر رسول خدا |
بعد از آن که خداوند به رسول خود دستور داد دعوت به اسلام را علنى كند و او نيز دعوت آشكار را آغاز کرد، سرسختترين دشمنان او قريش بودند كه در برابر دعوت او دست به اقداماتى به شرح زیر زدند.
مذاكره براى جلوگيرى از تبليغ دين خدا:
سران قريش آن قدر تكبر داشتند كه شأن خود را برتر از آن مىدانستند كه با رسول خدا | مذاكره كنند. از اين رو در اين دوران با ابوطالب چندين دور مذاكره كردند كه او جلو تبليغ پیامبر را بگيرد. به اين متن توجه كنيد:
«فلما بادى رسول الله | قومه بالاسلام مشى رجال من اشراف قريش الى ابىطالب عتبة و شيبة ابنا ربيعة بن عبد شمس و ابوسفيان بن حرب و ابوالبخترى و الاسود بن المطلب و ابوجهل، والوليدبن المغيرة و نُبيه و منبه ابنا الحجاج بن عامر و العاص بن وائل فقالوا يا اباطالب، انّ ابن اخيك قد سب آلهتنا و عاب ديننا و سفّه احلامنا و ضلّل آباءنا فاما ان تكغّه عنّا و امّا ان تخلّى بيننا و بينه.»([2])
«همين كه رسول خدا | قومش را به اسلام دعوت كرد، جمعى از سران قريش مانند عتبه و شيبه پسران ربيعة بن شمس و ابوسفيان پسر حرب و ابوبخترى و اسود و ابوجهل و وليد بن مغيره و نبيه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند: پسر برادر تو به خدايان ما ناسزا مىگويد، دين ما را سرزنش مىكند، افكار ما را سفيهانه مىپندارد و پدران ما را گمراه مىداند، يا جلو او را بگير و يا دست از حمايت او بردارد تا خود بدانيم كه با او چه كنيم!»
در اين مذاكره ابوطالب با سخنانى دلگرم كننده آنان را قانع كرد و آنان برگشتند، ولى چون رسول خدا | حاضر نبود دست از دعوت به حق خود بردارد، دوباره خدمت ابوطالب رسيدند و به او گفتند:
«انّ لك سنّا و شرفا و منزلة فينا و انّا قد استنهيناك من ابن اخيك فلم تنهه عنّا و انّا والله لا نصبر على هذا من شتم آبائنا و تسفيه احلامنا و عيب آلهتنا حتى تكفّه عنّا او ننازله و ايّاك فى ذلك حتى يهلك احد الفريقين.»([3])
«اى ابوطالب × سنى از تو گذشته و در بين ما جايگاه و منزلتى دارى و از تو خواستيم جلو پسر برادرت را بگيرى، ولى جلو او را نگرفتى. به خدا قسم ما نمىتوانيم اين وضع را تحمل كنيم كه پدران ما دشنام داده شوند و افكار و انديشه ما سفيهانه دانسته شود و خدايان ما تحقير شوند. بنابر اين جلو او را بگير و يا اين كه ما با تو و او درگير مىشويم، به گونهاى كه يكى از ما از ميان برود!»
مذاکره با تهدید برای جلوگیری از تبلیغ دین
اين دور از مذاكره چون همراه با تهديد جدى بود، ابوطالب رسول خدا | را خواست و سخنان قريش را به اطلاع آن حضرت رساند.
رسول خدا | در پاسخ قريش به ابوطالب فرمود:
«يا عمّ والله لو وضعوا الشمس فى يمينى و القمر فى يسارى على ان اترك هذا الامر حتى يظهره الله او اهلك فيه ما تركته ثم استعبر رسول الله | فبكى، ثم قام فلمّا ولى، ناداه ابوطالب فقال: اقبل يابن اخى، فاقبل عليه رسول الله | فقال: اذهب يابن اخى فقل ما احببت، فوالله لا اسلمك لشىء ابدا.»([4])
«عمو! به خدا قسم اگر خورشيد را در دست راست و ماه را در دست چپ من بگذارند و از من بخواهند كه دست از اين كار بردارم، اين كار را نخواهم كرد مگر اين كه يا خداوند اين دين را گسترش دهد و يا اين كه من در اين راه كشته شوم. پس از اين كلمات اشكهاى رسول خدا | جارى شد و گريه كرد و از جابرخاست و همين كه دور شد، ابوطالب او را خواند و گفت: پسر برادرم بيا! وقتى رسول خدا | آمد، ابوطالب به او گفت: پسر برادرم برو و هر چه دلت مىخواهد تبليغ كن. به خدا قسم در برابر هيچ چيزى تو را تسليم نخواهم كرد!»
وقتى قريش از مذاكره با ابوطالب براى وادار كردن رسول خدا | به توقف تبليغ دين خدا راه به جايى نبردند، درصدد برآمدند تا جلو تبليغ دين را بگيرند. برای رسیدن به این هدف، از روشهای زیر استفاده کردند:
برخورد مستقیم برای جلوگیری از تبلیغ دین
الف – مذاكره براى كشتن رسول خدا |:
قريش مىدانست كه راه رهايى از اين مشكل، از بين بردن رسول خدا | است ولى از طرفى حمايت جدى ابوطالب و به تبع آن حمايت بنىهاشم – كه خود از قبايل زير مجموعه قريش و مورد احترام مردم مكه بودند – از رسولخدا| مانع كشتن او مىشد. از اين رو خدمت ابوطالب آمدند و به او پيشنهاد كردند كه ما جوانى از جوانان قريش را به تو مىدهيم و تو نیز محمد|را به ما بده تا او را بكشيم! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
«ثم انّ قريشا حين عرفوا ان اباطالب قد ابى خذلان رسولالله| مشوا اليه بعمارة بن الوليد بن المغيرة فقالوا له يا اباطالب هذا عمارة بن الوليد انهد فتى فى قريش و اجمله فخذه فلك عقله و نصره و اتخذه ولدا فهولك و اسلم الينا ابن اخيك هذا، الذى قد خالف دينك و دين آبائك و فرّق جماعة قومك و سفّه احلامهم، فنقتله، فانّما هو رجل برجل، فقال، هذا والله ما لا يكون ابدا.»([5])
«وقتى قريش فهميدند كه ابوطالب حاضر نيست دست از حمايت رسولخدا| دست بردارد، نزد ابوطالب رفتند و به او گفتند: عمارة بن وليد قويترين و زيباترين جوان قريش است، او را به عنوان فرزند به تو مىدهيم كه از فكر و توان جسمى او استفاده كنى و در برابر آن پسر برادرت را – كه مخالف دين ماست و بين ما تفرقه ايجاد كرده است و انديشه ما را سفيهانه مىپندارد – تسليم ما كن تا او را بكشيم و اين يك معامله است؛ مردى در برابر مردى!
ابوطالب گفت: به خدا قسم اين كار هرگز شدنى نيست».
ب – جلوگيرى از ايمان آوردن افراد:
مشكل اساسى قريش، اسلام بود و اگر با رسول خدا | نيز درگير شدند، به خاطر اين بود كه او اسلام را تبليغ مىكرد. پس از شكست طرحهاى ياد شده به اين طرح روآوردند كه از ايمان آوردن افراد جلوگيرى كنند و در اين راه بسیار تلاش كردند تا از اسلام آوردن طفيل بن عمرو([6])، اعشى بن قيس شاعر معروف([7])، عدّاس([8])، و از ايمان آوردن قبائل در مناسك حج([9])، جلوگيرى نمایند.
ج – شكنجه ياران:
قريش همزمان با تلاش براى جلوگيرى از ايمان آوردن افراد، به شكنجه ياران رسول خدا| رو آورد. اين كار با دو انگيزه انجام مىگرفت كه ايمان آورندگان باز گردند و ديگران نيز تمايل به ايمان آوردن نداشته باشند.
شكنجه مؤمنان توسط قريش به قدرى روشن است كه جاى هيچ شبههاى براى كسى باقى نمىگذارد. به اين متن توجه كنيد:
«ثم انّ قريشا تذامروا بينهم على من فى القبائل منهم من اصحاب رسولالله | الذين اسلموا معه فوثب كل قبيلة على من فيهم من المسلمين يعذّبونهم.»([10])
«قريش با هم توافق كردند تا کسانی را كه به رسول خدا | ايمان آوردهاند، شكنجه كنند. براين اساس هر قبيلهاى مسلمانان آن قبيله را شكنجه مىكردند».
كتك خوردن عبدالله بن مسعود و مجروح شدن او تنها به خاطر خواندن قرآن،([11]) شكنجه بلال با آن وضع فجيع تنها به جرم گفتن «لا اله الاّ الله»،([12]) شكنجه ياسر و سميّه و عمار با آن وضع رقت بار براى رسول خدا | بسيار دردناك بود. از اين رو وقتى كه از كنار آنان مىگذشت و اين شكنجهها را مىديد، مىفرمود:
«صبرا آل ياسر موعدكم الجنّة.»؛([13])
«آل ياسر صبر كنيد وعدگاه شما بهشت است».
آنچه ياد شد، درباره ياران رسول خدا | است، ولى اذيت و آزار قريش نسبت رسول خدا | از اين بحث خارج است.
د – تعقيب مؤمنان:
قريش نه تنها مسلمانان را مورد اذيت، آزار و شكنجه قرار مىداد تا از دين خود برگردند، بلكه پس از دستور رسول خدا | به مسلمانان براى مهاجرت به حبشه نيز آرام ننشستند و هياتى را به حبشه فرستادند تا آنان را به مكه بازگردانند؛
«فلما رأت قريش انّ اصحاب رسول الله | قد امنوا و اطمأنّوا بارض الحبشة و انّهم قد اصابوا بها دارا و قرارا ائتمروا بينهم ان يبعثوا فيهم منهم رجلين من قريش جلدين الى النجاشى فيردهم عليهم ليفتونهم فى دينهم و يخرجوهم من دارهم التى اطمانوا بها و امنوا فيها.»([14])
«همين كه قريش ديدند ياران رسول خدا | در حبشه استقرار يافته و امنيت يافتهاند، با یکدیگر مشورت کردند و تصميم گرفتند تا دو نفر قريشى توانا را به حبشه بفرستند و از نجاشى بخواهند تا مسلمانان را برگرداند تا آنان را به خاطر دينشان شكنجه كنند و از محل آرامش و استقرارشان بيرون كنند».
هـ – تلاش براى نرسيدن صداى قرآن به گوش ديگران:
قريش كه از به ثمر رسيدن راههاى یاد شده مأيوس شده بود و از طرفى نمىتوانست گسترش دين خدا را ببينند، تلاش كردند تا مردم با رسولخدا| روبرو نشوند و هنگامى كه آن حضرت مشغول خواندن قرآن بود با سروصدا كردن مانع مىشدند كه مردم صداى آن حضرت را بشنوند كه اين تلاش نيز در قرآن منعكس شده است.([15])
3- طرح سازش:
خداوند اراده كرده بود تا نور اسلام در بين مردم گسترش يابد و در مقابل، قريش تلاش مىكردند تا اين نور را خاموش كنند. پس از آنكه راههاى قبل به نتيجه نرسيد، طرح سازش با رسول خدا | را در قالب پيشنهادهای زیر ارائه كردند؛
الف – پيشنهاد اعطاى امتيازات:
قريش در طرح سازش با رسول خدا | چندين مرحله را اجرا كرده است كه يكى از آنها دادن امتيازات به رسول خدا | در برابر سكوت آن حضرت است. به اين پيشنهادها توجه كنيد:
«اجتمع عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعة، ابوسفيان و نضر بن حارث، ابوالبخترى، اسود بن المطلب، زمعة بن الاسود، وليد بن المغيره، ابوجهل، عبدالله بن ابى اميّه، عاص بن وائل، نبيه و منبه ابناالحجاج، اميّه بن خلف و… و قالوا له: فان كنت انّما جئت بهذا الحديث تطلب مالاً جمعنا لك من اموالنا حتى تكون اكثرنا مالاً، و ان كنت انّما تطلب به الشرف فينا فنحن نسودّك علينا، و ان كنت تريد به ملكا ملّكناك علينا، و ان كان هذا الذى ياتيك رئيّا تراه قد غلب عليك، فربّما كان ذلك، بذلنا لك اموالنا فى طلب الطلبّ لك حتى نبرئك منه او نعذر فيك.»([16])
عتبه، شيبه، ابوسفيان، نضر، ابوالبخترى، اسود، زمعة، وليد، ابوجهل، عبدالله بن ابى اميّه، عاص بن وائل، نبيه، منبه، اميّة بن خلف و… گرد آمدند و با پيامبر مذاكره كردند و به او گفتند: اگر مقصودت از آوردن اين سخن (قرآن) گردآورى ثروت است، از اموال خود آن قدر برايت جمع مىكنيم كه ثروتمندترين ما باشى و اگر مقصودت به دست آوردن موقعيت اجتماعى است، ما تو را به سرورى مىپذيريم و اگر مقصودت به دست آوردن قدرت و حكومت است، ما حاضريم حاكميت تو را بپذيريم و اگر جن بر تو غلبه كرده است و ديوانه شدهاى – كه شايد چنين باشد – حاضريم در راه درمان تو اموال خود را هزينه كنيم تا بهبود يابى، يا ما مأيوس شويم.
ب – مشاركت در دين:
قريش پس از مأيوس شدن از دادن امتيازات مادى، حاضر شدند دين مشترك را در مكه اعلام كنند؛ بدين گونه كه زمانى پيامبر و مسلمانان و قريش آيين عبادى اسلام را به جا آورند و در مقابل، زمانى هم رسولخدا| و مسلمانان در برابر بتهاى قريش سجده كنند! به اين پيشنهاد توجه كنيد:
«فقالوا يا محمد هلّم فلنعبد ما تعبد و تعبد ما نعبد فنشترك نحن و انت فى الامر، فان كان الذى تعبد خيرا ممّا نعبد كنّا قد اخذنا بحظّنا منه و ان كان ما نعبد خيرا ممّا تعبد كنت قد اخذت بحظّك منه.»([17])
گفتند: اى محمد! بيا با هم آنچه تو عبادت مىكنى عبادت كنيم و تو هم آنچه را ما عبادت مىكنيم، عبادت كن و ما و شما دين مشترك داشته باشيم و اگر آنچه تو عبادت مىكنى بهتر بود ما بهره خود را بردهايم و اگر آنچه ما عبادت مىكنيم، بهتر بود تو بهرهات را بردهاى.
در مقابل اين پيشنهاد، خداوند سوره كافرون را نازل كرد و به اين بازى خاتمه داد. قريش يك بار ديگر در آستانه ارتحال ابوطالب پيشنهاد سازش را در حضور ابوطالب مطرح كرد كه با پيشنهاد توحيد به شكست انجاميد.([18])
([1]) تفسير المنار، ج 6، ص 467.
([2]) سيره، ابن هشام، ج 1، ص 265.

















هیچ نظری وجود ندارد