طرح جانشینى در زمان حیات رسول خدا |
از نظر عقلى قابل پذیرش نیست که بگوییم پیامبرى که این همه حساسیت نسبت به اسلام و مسلمانان داشت، به آینده مسلمانان و اسلام بىتوجه باشد.
خداوند حساسیت رسولش را نسبت به مسلمانان در آیات متعددى بیان کرده است. به این آیه توجه کنید:
{لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُـؤْمِنِـینَ رَؤُوفٌ رَحِـیمٌ} ([۱])
«همانا رسولى از جنس خودتان براى هدایت خلق آمد که از فرط محبت و نوعپرورى فقر و پریشانى و جهل و فلاکت شما بر او سخت مىآید و بر (آسایش و نجات) شما بسیار حریص و به مؤمنان رئوف و مهربان است.»
همچنین درباره حساسیت رسولش نسبت به اسلام مىفرماید:
{فَلَعَلَّکَ باخِـعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ یُـؤْمِنُوا بِـهذا الحَدِیثِ أَسَفاً}([۲])
«اى رسول به خاطر ایمان نیاوردن امت به قرآن و از شدت حزن و تأسف بر آنان نزدیک است که جان عزیزت را از دست بدهى».
بنابراین نمىتوان باور کرد که رسول خدا |نسبت به آینده اسلام و مسلمانان بىتوجه باشد. از نظر اجتماعى نیز نمىتوان پذیرفت مردمى که نسبت به گذشته و آینده جهان و مسائل روزمره از آن حضرت سؤالهاى فراوانى مىکردند امّا نسبت به این مسأله حساس چیزى نپرسیده باشند؟
از نظر سیاسى نیز قابل قبول نیست که حکومتى که این همه مخالف – از منافقان داخلى تا سیاستمداران خارجى – دارد، نسبت به آینده آن هیچ بحثى را مطرح نکرده باشند.
برعکس براساس اسناد و مدارک تاریخى این بحث هم از طرف آن حضرت مطرح شده است و هم از طرف مسلمانان و هم از طرف مخالفان آن حضرت.
رسول خدا | مسأله جانشینى را در سه مقطع حساس تاریخی زیر مطرح کرده است.
الف – در آغاز بعثت به هنگام دعوت علنى
امروزه انسانهاى متفکر پس از تحولات گسترده اجتماعى، فرهنگى، سیاسى و… و پیشرفت در زمینههاى ارتباطى و تعامل فرهنگى و تجربه تلخ جنگها، خونریزیها، اسارتها و… به این نتیجه رسیدهاند که براى رفع این همه فجایع باید به وحدت جهانى اندیشید و جامعه بشرى را از این تفرقه و جدایى تحت هر عنوانى نجات داد؛ از این رو، براى رسیدن به این هدف شعارى را مطرح کردهاند که جهانى بیندیشیم و منطقهاى عمل کنیم؟!
رسول اکرم | یک هزار و چهار صد سال قبل – که بشر در مقایسه با امروز دوران ابتدایى خود را مىگذراند – جهانى مىاندیشید ولى منطقهاى عمل مىکرد.
از روزى که رسول خدا | به رسالت برانگیخته شد، رسالتش را جهانى مىدانست و اندیشهاش را براى همه انسانهاى تاریخ مىدانست، ولى براى رسیدن به این هدف، با توجه به شرایط محیط مکه عمل مىکرد. او کار را از صفر شروع کرد و بدون اینکه عجلهای داشته باشد – با توجه به محیط و شناختى که از افراد داشت – تا سه سال براى تبلیغ رسالت تنها به ارتباط شخصى و دعوت خصوصى افرادى که آنان را از نزدیک مىشناخت و زمینه مساعدى داشتند، اکتفا مىکرد، تا اینکه توانست در این دوران حدود چهل تن را به راه راست هدایت کند.
دعوت رسول اکرم | تحولى بنیادین در محیط بود. او خود مىدانست که این دعوت همه چیز آن جامعه اعم از فرهنگ، عقاید، سیاست، اقتصاد، خانواده، اخلاق و… را تحت تأثیر قرار مىدهد و بهروشنى دریافته بود که چنین اندیشهاى نمىتواند بدون دشمن باشد، بلکه دشمنانى لجوج و عنود خواهد داشت که در برابر آنها چارهاى جز آمادگى و دفاع از خود و یاران و اندیشهاش ندارد. اگر پیامبر بخواهد دعوت آشکار را آغاز کند، بىگمان درگیرى نیز آغاز خواهد شد و آن گاه باید خود را آماده دفاع کند و این چهل تن نمىتوانند در برابر تهاجم قبیلهاى مقاومت کنند، به خصوص که آنها نیز از افراد متوسط و سطح پایین همین قبائل هستند و در صورت بروز درگیرى براساس قوانین موجود، باید از رئیس قبیله پیروى کنند و یا دستکم خود را کنار بکشند در نتیجه نمىتوانند از رسول خدا | دفاع کنند.
براساس آنچه گفته شد پیامبر منطقهاى عمل مىکرد، باید طرحى مىریخت که از نظام قبیلهاى موجود استفاده کند و قبیله بنىهاشم را که خود وابسته به آن بود به کمک بگیرد، ولى چگونه و با چه امیدى، تا جایى که این اندیشه او را بیمارکرد،([۳]) تا اینکه جبرئیل نازل شد؛ {أَنْـذِرْ عَـشِـیرَتَکَ الأَقْـرَبِینَ} ([۴]) و این راهى بود که بتواند از آن براى خود و یاران و اندیشه خود یک کمربند حفاظتى درست کند ولى با توجه به شناختى که رسولخدا| از اقوام خود و فرهنگ حاکم بر آنان و شرایط سیاسى نظام قبیلهاى داشت این کار را بسیار دشوار مىدانست که جبرئیل نازل شد:
«یا محمد الا تفعل ما تؤمر به یعذّبک ربّک.»([۵])
«اى محمد! اگر ماموریت خداوند را انجام ندهى، خداوند تو را عذاب مىکند».
به دنبال این جریان، پیامبر| على× را فرا خواند و ضمن مطلع ساختن وى از او خواست که غذایى فراهم سازد و شیرى نیز آماده کند. سپس ۴۵ نفر از سران بنىهاشم را دعوت کرد و تصمیم گرفت در آن مهمانى مسأله پیامبرى را براى آنان بیان کند تا شاید آنان را هدایت نماید و از حمایت آنان برخوردار گردد؛ حمایتى که مىتوانست جلو بسیارى از تهاجمات علیه او و یاران و اندیشهاش را بگیرد. پس از اینکه مهمانان آمدند و غذا خوردند، پیش از آن که حضرت سخنى بگوید، با شرایطی که ابوجهل پیش آورد و با توجه به نکتهاى که گفته شد – پیامبر جهانى مىاندیشید، ولى منطقهاى عمل مىکرد – آن حضرت مصلحت ندید که مسأله نبوت را مطرح کند. جمعیت نیز پراکنده شدند و در پایان، علت عدم طرح مسئله را با على × در میان گذاشت و از او تقاضا کرد که دعوت را دوباره تکرار کند.
روز بعد که دعوت تکرار شد، پس از صرف غذا و قبل از این که مجلس از کنترل خارج شود، رسول خدا | شروع به سخن گفتن نمود و پس از ستایش خدا و اعتراف به وحدانیت او فرمود:
«بهراستى هیچ گاه راهنماى جمعیتى به همراهان و کسان خود دروغ نمىگوید. سوگند به خدایى که جز او خداوندى نیست، من فرستاده خداوند به سوى شما و همه جهانیان هستم. اى خویشاوندان من آگاه باشید همانند خفتگان مىمیرید و همانند بیداران دو مرتبه زنده مىشوید و طبق رفتار خود مجازات مىشوید و بهشت و جهنم خداوند جاودان است».([۶])
سپس افزود: هیچ کس از مردم براى کسان خود چیزى بهتر از آنچه من براى شما آوردهام نیاورده است. من خیر دنیا و آخرت را براى شما آوردهام. خدایم به من دستور داده است که شما را به سوى او فراخوانم.
سخن رسول خدا | به اینجا که رسید، فرمود:
{فأیّکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى و وصیّى و خلیفتى فیکم}([۷])
«کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصى و جانشین من در میان شما باشد؟»
در پى این سخنان نبىاکرم | سکوت مطلق بر مجلس حاکم شد و هیچ کس جواب نداد.
على × گفت: من یا رسول اللّه!
با این که رسول خدا | سه بار سخن خود را تکرار کرد، هر بار تنها على× پاسخ داد. حضرت رو به جمعیت کرد و فرمود:
«انّ هذا اخى ووصیّى و خلیفتى فیکم، فاسمعوا له و اطیعوه»
«فقام القوم یضحکون فیقولون لابىطالب قد امرک ان تسمع لابنک و تطیع»([۸])
«مردم! این جوان برادر، وصى و جانشین من در میان شماست. به سخنان او گوش فرادهید و از او پیروى کنید.در این هنگام مجلس پایان یافت و حاضران با خنده و تمسخر رو به ابوطالب نمودند و گفتند: محمد دستور داد که از پسرت پیروى کنى و از او فرمان ببرى و او را بزرگ تو قرار داد.»
همان طور که ملاحظه مىکنید، رسول خدا | در اولین روز دعوت عمومى خود مسأله جانشینى خود را مطرح کرده و به صراحت رهبر آینده این حرکت را مشخص نموده است. اینکه رسول اکرم | در همان روز اول رهبرى آینده حرکت را ترسیم مىکند، بدین دلیل است که یکى از علل شکست حرکتهاى اجتماعى و انقلابهاى فکرى و فرهنگى ابهام طرحها و مشخص نبودن آینده حرکت است که به کجا مىخواهد مردم را ببرد و چه کسى مىخواهد این کار را انجام دهد؟ به خصوص در حرکتهاى فرهنگى که به بار نشستن آنها زمانى طولانى را مىطلبد و چه بسا عمر بنیانگذار آن به پایان مىرسد؛ از این رو ضرورت دارد کسانى که به این اندیشه گرایش پیدا مىکنند، بدانند اگر براى رهبرى این حرکت حادثهاى اتفاق افتاد، ادامه حرکت چه خواهد شد؟ آیا عقب گرد است؟ درجا زدن است؟ انحراف است؟ و… و تکلیف سرمایههاى مالى، جانى، فکرى و… که در این زمینه هزینه شده است، چه خواهد شد؟ بر این اساس، پیامبر باید از همان روز نخست آینده حرکت را ترسیم کند تا دیگران با اطمینان و دلگرمى به ادامه راه به این حرکت بپیوندند.
شاید بتوان گفت گویاترین کلمهاى که بر جانشینى دلالت دارد، کلمه خلیفه و وصى است که رسول خدا | در این حدیث به کار گرفته است.
به راستى هرکس کمترین آگاهى از زبان عربى داشته و نسبت به مسأله پیشداورى نداشته باشد، از این حدیث، تعیین رهبرى را مىفهمد. مخاطبان کلام رسول خدا | که سران بنىهاشم و همگان عرب زبان و فصیح بودند، همین مسأله رهبرى را فهمیدند و دلیل آن، سخنى است که به ابوطالب گفتند.
در این جا این سؤال مطرح است که آیا نصب على × به عنوان جانشین، از طرف خداوند بوده است یا از طرف رسول خدا |؟ براى یافتن پاسخ این سؤال باید سؤال دیگرى مطرح کرد و آن این است که پیامبر در طرح تشکیل امت اسلامى چه مقدار متکى به وحى و چه مقدار متکى بر اندیشه خود بوده است؟
در این که پیامبر | عاقلترین و باهوشترین مردم بوده است تردیدى نیست، ولى آیا احکام و قوانینى که وضع و اجرا مىکرد از طرف خدا بود یا این که خود شخصا تصمیم مىگرفت و به خدا نسبت مىداد؟
بدون تردید و با توجه به عصمتى که ما براى پیامبر قائلیم، پذیرفتنی نیست که او کارى را بدون اجازه خدا انجام دهد و به خداوند نسبت دهد.
به این آیه توجه کنید:
{وَلَوْ تَقَـوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الأَقاوِیلِ * لَأَخَذنا مِنْهُ بِالَیمِـینِ * ثُـمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الوَتِـینَ * فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ}([۹])
«اگر محمد به دروغ سخنانى را به ما نسبت میداد، او را به دست راست مىگرفتیم. سپس رگ قلبش را پاره مىکردیم و هیچیک از شما مانع از [عذاب] او نمىشد».
خود پیامبر در مسأله جانشینى بارها تصریح کرده است که هیچ نقشى نداشته و ندارد و تنها دستور خداوند را اجرا کرده است.
قرطبى مىنویسد: در جریان حجهالوداع پس از این که رسول خدا | امیرالمؤمنین × را به عنوان جانشین خود معرفى کرد، وقتى به حارث بن نعمان خبر رسید که پیامبر | در حق على × گفته است:
«من کنت مولاه فعلىّ مولاه»؛ سوار شتر خود شد و خدمت رسول خدا | رسید و گفت:
اى محمد! به ما دستور دادى که به وحدانیت خدا و رسالت تو شهادت بدهیم. ما هم قبول کردیم.
اى محمد! به ما دستور دادى در طول شبانه روز پنج بار نماز بخوانیم؛ از تو پذیرفتیم.
اى محمد! به ما دستور دادى که زکات اموالمان را بدهیم؛ از تو قبول کردیم.
اى محمد! به ما دستور دادى که در هر ماه رمضان روزه بگیریم؛ پذیرفتیم.
اى محمد! به ما دستور دادى که به زیارت خانه خدا برویم؛ از تو قبول کردیم.
اى محمد! به این همه راضى نشدى، تا این که پسر عمویت را بر ما برترى دادى. این دستور از ناحیه توست یا از طرف خداست؟
پیامبر فرمود:
«واللّه الذى لا اله الا هو ما هو الا من اللّه.»
قسم به خدایى که جز او خدایى نیست، این دستور از طرف خداست.
حارث بعد از شنیدن سخن رسول خدا |در حالی که به طرف شترش برمیگشت، مىگفت:
«اللّهم ان کان ما یقول محمد حقا فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم. فواللّه ما وصل الى ناقته حتى رماه اللّه بحجر فوقع على دماغه فخرج من دبره فقتله، فنزلت سأل سائل بعذاب واقع.»([۱۰])
حارث گفت: خدایا! اگر آنچه محمد مىگوید حق است، از آسمان عذابى دردناک بفرست یا سنگى بر ما ببار!
به خدا قسم هنوز حارث به شترش نرسیده بود که خداوند با سنگى از آسمان او را نشانه رفت و بر فرق سرش فرود آمد و از نشیمنگاهش خارج شد و او را کشت و آن گاه این آیه نازل شد: {سأل سائل بعذاب واقع}
ب – در آغاز هجرت به مدینه
بعد از مرگ ابوطالب و مشکلاتى که براى رسول خدا | در مکه به وجود آمد، آن حضرت درصدد برآمد تا از خارج از مکه براى ایجاد یک خط دفاعى کمک بگیرد و در این راستا به طائف سفر کرد، ولى در طائف توفیق چندانى نیافت.
به دنبال آن در ایام حج که از قبائل مختلف عربستان به شهر مکه مىآمدند و رسول خدا | آزادى بیشترى داشت، مسأله پیامبرى خود را مطرح مىکرد تا این که به یثربیان برخورد و آنان به دلیل مشکلات داخلى یثرب و… از پیامبرى آن حضرت استقبال کردند. این امر به انعقاد پیمان بین حضرت رسول خدا | و آنان انجامید و چون محتواى پیمان اول با محتواى پیمانى که رسول خدا | در فتح مکه با زنان بست یکى است به بیعهالنساء شهرت یافت.، ولى پیمان دوم که مقدمه هجرت رسول خدا | به یثرب است و در ضمن این پیمان، پیامبر براى خود و خانوادهاش خط دفاعى ایجاد کرد به «بیعهالحرب» شهرت یافته است.
در این پیمان مردم یثرب شرایطى داشتند که آنها را مطرح کردند و پس از آن که پیامبر شرایط آنان را پذیرفت، آنان از رسول خدا | خواستند که شرایطش را براى هجرت به یثرب اعلام کند که رسول خدا | در این پیمان، سه شرط عمده را به این شرح بیان کرده است:
۱- همان طور که از خودشان دفاع مىکنند، از رسول خدا | دفاع کنند؛
۲- همان طور که از فرزندان و همسران خود دفاع مىکنند، از اهلبیت رسولخدا | دفاع کنند؛
۳- «ان لا ینازعوا الامر اهله»([۱۱])؛
با رهبران پس از پیامبر به مخالفت برنخیزند.
بدین سان پیامبر | در مکه، که به حسب ظاهر آینده او معلوم نیست، از همان ابتدا رسما به مسلمانان اعلام کرد که در انتخاب رهبران بعد از خود نقش ندارند و نباید چنین انتظارى داشته باشند و این مسأله از حوزه اختیار او و مسلمانان خارج است و تنها در اختیار خداست.
گرچه حاکمان بعد از رسول خدا | براى سرکوب شورشها و اعتراضها از این نوع روایات سوء استفاده کرده، آنها را بر خودشان تطبیق کردند و حتى طرفداران آنان در کتب حدیثى خود بابى با عنوان «باب البیعه على ان لا ننازع الامر اهله» باز کردهاند، ولى باید توجه داشت که شأن نزول این روایات قبل از آمدن رسول خدا |به یثرب و قبل از شکل گرفتن انصار و مهاجرین است تا چه رسد به اختلاف آنان بر سر خلافت و خارج کردن انصار از میدان.
ج – در پایان عمر
طرح مسأله رهبرى و جانشینى جامعه اسلامى از همان ابتداى بعثت براى رسول خدا |اهمیت داشت که نمونههاى آن را بیان کردیم، ولى هرچه زمان پیش مىرفت و آن حضرت به پایان عمر شریفش نزدیک مىشد، طرح مسأله امامت امام على × نیز شدت مىیافت که اوج این مسأله در جریان حجهالوداع است که در آینده مورد بحث قرار مىگیرد.
([۳]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶۱.
([۵]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶۲.
([۷]) ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۶۳؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحدید، ج ۱۳، ص ۲۴۴؛ تاریخ، طبرى، ج ۲، ص ۶۳؛ السیره النبویه، ابن کثیر، ج ۱، ص ۴۶۰-۴۵۹؛ خصائص نسایى، ص ۹۹؛ مجمع الزوائد، ج ۸، ص ۳۰۳، ۳۰۵؛ ینابیع المودّه، ص ۱۰۵؛ البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۳۸۱؛ الصحیح من سیره النبى، ج ۳، ص ۶۰؛ مختصر تاریخ ابى الفداء، ج ۲، ص ۱۴؛ ترجمه الامام على ×، ج ۱، ص ۸۸ – ۸۷؛ کفایه الطالب، ص ۲۰۵؛ اثبات الوصیه، ص ۱۱۶ – ۱۱۵.
([۱۰]) تفسیر قرطبى، ج ۱۸، ص ۲۷۸.
([۱۱]) مسند، احمد بن حنبل، ج ۶، ص ۴۳۱؛ سنن، نسایى، ج ۷، ص ۱۴۵؛ صحیح، مسلم، جزء ۶، ص ۱۶؛ الصحیح، البخارى، ج ۸، ص ۱۲۲؛ سیره ابن هشام، ج ۲، ص ۴۴۲؛ البدایه و النهایه، ج ۲، ص ۵۴۲.

















هیچ نظری وجود ندارد