طرح جانشينى رسول خدا از منظر اجتماعى
آنچه تاكنون مطرح شد، طرح مسأله جانشينى رسول خدا | از طرف آن حضرت و سياستمداران بود. اكنون به بررسى اين مسأله از نگاه مسلمانان مىپردازيم كه آيا قابل قبول است مسلمانانى كه براى گسترش اسلام زحمات فراوانى كشيدهاند، و اين همه جنگها، آوارگيها، مهاجرتها و شكنجهها و… را تحمل كردهاند تا اين كه توانستهاند دين خدا را حاكم كنند، اكنون كه مىبينند رسول خدا | در آستانه ارتحال به جهان ابدى است و منافقان تلاش خود را دو چندان كردهاند – كه تلاش آنان در جنگ تبوك براى ترور رسولخدا| و… شاهد آن است – آيا مىتوانند نسبت به جانشينى رسول خدا | بىتفاوت باشند و در اينباره از آن حضرت هيچ سؤالى نپرسند؟
براساس اسناد تاريخى هم اين مسأله براى مسلمانان اهميت داشته و هم از آن حضرت پرسيدهاند و اين مهم در روايات اسلامى مطرح شده است.
الف – روايات اهل سنت
در روايات اهل سنت موارد زيادى وجود دارد كه از دغدغه مسلمانان نسبت به اين مسأله و پرسش آنان از رسول خدا | حكايت دارد.
به این روایت توجه کنید:
«قيل يا رسول الله: مَن يؤمّر بعدك؟
قال: إن تؤمّروا ابابكر رضى الله عنه تجدوه امينا زاهدا فى الدنيا راغبا فى الآخرة، و إن تؤمّروا عمر رضى الله عنه تجدوه قويّا امينا لا يخاف فى الله لومة لائم، و إن تؤمّروا عليا رضىالله عنه و لا اراكم فاعلين تجدوه هاديا مهديا ياخذكم الطريق المستقيم.»([1])
«به پيامبر | عرض شد: بعد از شما چه كسى امير است؟ فرمود: اگر ابوبكر را انتخاب كنيد، انسانى امين و زاهد است و اگر عمر را انتخاب كنيد، انسانى امين است و از كسى واهمه ندارد، ولى اگر على را به عنوان امير برگزيديد – كه تصور نمىكنم اين كار را انجام دهيد – او را شخصى هدايتكننده و هدايتشده خواهيد يافت كه شما را به راه راست رهنمون خواهد شد».
ب – روايات شيعه
در روايات شيعه نيز اين مسأله مطرح شده است. به اين روايت توجه کنید:
«عن ابى جعفر × فى قول الله تعالى {إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ …} قال انّ رهطا من اليهود اسلموا، منهم عبدالله بن سلام و اسد و ثعلبة و ابن امين و ابن صوريا، فاتوا النّبى فقالوا يا نبىّالله انّ موسى × اوصى الى يوشع بن نون فمن وصيّك يا رسول الله و من وليّنا بعدك؟
فنزلت هذه الآية:
{إِنَّما وَلِـيُّـكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِـيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ}
« قال رسول الله |قوموا، فقاموا، فاتواالمسجد، فاذا سائل خارج، فقال: يا سائل! اما اعطاك احد شيئا؟
قال: نعم، هذا الحاتم.
قال: من اعطاك؟
قال: اعطانيه ذلك الرجل الذى يصّلى.
قال: على اى حال اعطاك؟
قال: كان راكعا.
فكبّر النّبى |و كبّر اهل المسجد، فقال النّبى |:
عليّ ابن ابى طالب وليّكم بعدى.
قالوا: رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمد نبيّا و بعلّى بن ابى طالب وليّا، فانزل الله تعالى {وَمَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الغالِبُونَ} (مائده/56).»([2])
«امام باقر × درباره آيه «انّما وليكم…» فرمود: جمعى از يهودیان مسلمان شدند که عبدالله بن سلام، اسد، ثعلبه، ابن امين و ابن صوريا هم جزء آنان بودند. اين گروه خدمت رسولخدا | رسيدند و به حضرت عرض كردند: اى پيامبر خدا! حضرت موسى × يوشع بن نون را به عنوان وصى خود انتخاب كرده بود. وصى شما و ولىّ ما بعد از شما كيست؟
به دنبال اين جريان آيه «انّما وليكم…» نازل شد.
رسول خدا | فرمود: برخيزيد، آنان برخاستند و به مسجد آمدند كه فقيرى در حال خروج از مسجد بود. رسول خدا | فرمود: اى فقير، كسى به تو چيزى نداد؟
فقير گفت: اين انگشترى را به من دادند.
رسول خدا | پرسيد: چه كسى انگشترى را به تو داد؟
فقير گفت: آن مردى كه در حال نماز خواندن است.
پيامبر | پرسيد: در چه حالى انگشترى را به تو داد؟
فقير گفت: در حال ركوع بود كه آن را به من داد.
رسول خدا – كه درود خدا بر او و خاندانش باد – تكبير گفت و اهل مسجد نیز تكبير گفتند.
پيامبر | فرمود: على بن ابى طالب بعد از من ولىّ شماست.
جمع تازه مسلمان شده گفتند: ما به ربوبيت خدا و دين اسلام و پيامبرى محمد و ولايت على بن ابى طالب راضى هستيم.
به دنبال اين جريان، خداوند اين آيه را نازل كرد؛ {و من يتول الله….}
چنان كه ملاحظه مىكنيد، در اين روايت هم دغدغه مسلمانان نسبت به رهبرى بعد از رسول خدا | مطرح شده است و هم دخالت خداوند در تعیین جانشين و تنها نقشى كه رسول خدا | دارد، ابلاغ پيام خداوند است.
محتواى خطبههاى حجةالوداع
رسول خدا | در حجةالوداع – كه به وى اعلام شده بود كه امسال سال پايان عمر اوست و آن حضرت بارها در اين مراسم بر اين مسأله تأكيد كرده بود([3])– و با توجه به اهدافى كه داشت، اقدام به تبليغات وسيعى كرد تا هر چه بيشتر مردم را آماده كند تا در مراسم حج حضور يابند. وسعت تلاش رسولخدا| براى شركت گسترده مردم در اين مراسم سياسى – عبادى را مىتوان از جملهاى كه در اينباره از عايشه نقل شده است فهميد؛ زيرا عايشه در اين سفر همراه رسول خدا |بوده است. او مىگويد:
«لا يذكر و لا يذكر الناس الاّ الحج.»([4])
همواره به فكر حج بود و تنها حج را به ياد مردم مىآورد.
تلاش رسول خدا |در بسيج مردم براى شركت در اين مراسم موجب شد تا در آن سال عده زيادى از مسلمانان شركت كنند كه آمارهاى متفاوتى از آن ارائه شده است كه درباره كمترين آن ابنكثير مىنويسد:
«و قد كان هناك من اصحابه نحو من اربعين الفا، كما ثبت فى صحيح مسلم.»([5])
«همانطور كه در صحيح مسلم ثبت شده است در غديرخم 40 هزار نفر از اصحابش حضور داشتند».
رسول خدا |در اين سفر خطبههاى متعددى ايراد كرده است.
حلبى در اينباره چنين مىنويسد:
«خطب النبى |فى الحج خمس خطب، الاولى يوم السابع من ذى الحجة بمكة و الثانية يوم عرفة، و الثالثة يومالنحر بمنى و الرابعة يوم النفر بمنى و الخامسة يوم النفر الاول بمنى ايضا.»([6])
«رسول خدا| در حج پنج خطبه ايراد كرد؛ اولين خطبه در روز هفتم ذى الحجة در مكه، دومين خطبه در روز عرفه، سومين خطبه در روز عيد قربان در منى، چهارمين خطبه در روز يازدهم در منى و پنجمين خطبه در روز دوازدهم در منى».
یکی از اين خطبهها که در مراسم حج ايراد شده بود، خطبه مشروح و مفصل آن حضرت در بازگشت به سمت مدينه در منطقه غدير خم است. ابن كثير در تاريخ خود يك فصل را به اين خطبه اختصاص داده و مىنويسد:
«فصل فى خطبته | بمكان بين مكة و المدينة يقال له غديرخم»([7]).
در بين خطبههاى حجةالوداع، خطبه غديرخم مهمترين و مشهورترين آنهاست.
نظر علمای اهل سنت دربارة خطبة غدیر خم
الف – سبط ابن جوزى پس از بحث درباره معناى كلمه «مولى»، و نقل ده معنى براى اين كلمه، تصريح مىكند كه نُه معناى «مولى» بر اين كلام رسولخدا| تطبيق نمىكند و تنها وجه دهم بر آن تطبيق مىكند. و مىنویسد:
«والمراد من الحديث الطاعة المحضة المخصوصة فتعين الوجه العاشر و هو الاولى و معناه من كنت اولى به من نفسه فعلىّ اولى به و قد صرّح بهذا المعنى الحافظ ابوالفرج يحيى بن السعيد الثقفى الاصبهانى فى كتابه المسمّى بمرج البحرين، فانّه روى هذا الحديث باسناده الى مشايخه و قال فيه فاخذ رسول اللّه | بيد علىّ × فقال: من كنت وليّه و اولى به من نفسه فعلىّ وليّه. فعلم انّ جميع المعانى راجعة الى الوجه العاشر و دلّ عليه ايضا قوله × الست اولى بالمؤمنين من انفسهم و هذا نصّ صريح فى اثبات امامته و قبول طاعته و كذا قوله| و ادر الحق معه حيث ما دار و كيف مادار فيه دليل على انّه ما جرى خلاف بين على × و بين احد من الصحابة الا و الحق مع على | هذا باجماع الامّة. الا ترى انّ العلماء انّما استنبطوا احكام البغاة من وقعة الجمل و صفين.»([8])
«مقصود از حديث غدير اطاعت محض از على × است كه معلوم شد تنها وجه دهم از معانى كلمه «مولى» که به معنای «اولی» است- در اين مورد كاربرد دارد.پس معناى حديث چنين مىشود كه هر كه من نسبت به او سزاوارترم، على هم نسبت به او سزاوارتر است.تنها ما اين معنى را براى حديث قائل نیستیم، بلكه حافظ ابوالفرج يحيى بن سعيد اصفهانى در كتابش به نام مرجالبحرين تصريح كرده است كه معناى حديث همين است؛ زيرا او اين حديث را از اساتيدش نقل مىكند و مىگويد: رسولخدا| دست على |را گرفت و گفت: هر كس كه من مولاى او و از خودش سزاوارتر به تصرف هستم، على مولاى اوست؛ پس معلوم شد كه از بين همه معانى وجه دهم پذیرفتنی است. حديث غدير به طور صریح بر اثبات امامت امام على × دلالت مىكند. همچنين حديث ديگر رسولخدا|كه فرموده است: خدايا حق را بر محور او بگردان، هر جا او مىگردد، دلالت صريح بر امامت على× دارد.
اين سخن رسول خدا |دليل بر اين است كه در هر اختلافى كه بين على × و اصحاب پيامبر پيش میآید، حق با على × است و امت بر اين اجماع دارند.
مگر نمىبينى كه علما احكام متجاوزان را از حادثه جمل و صفين و عملكرد على × به دست آوردهاند».
ب – گنجى شافعى از دانشمندان اهل سنت – بعد از نقل يكى از احاديثى كه از امتيازات على ×محسوب مىشود – مىنویسد:
«هذا الحديث و ان دلّ على عدم الاستخلاف و لكن حديث غدير خم دليل على التولية و هى الاستخلاف و هذا الحديث اعنى حديث غديرخم ناسخ، لانّه كان فى آخر عمره.»([9])
«اين حديث دليل بر جانشينى على پس از رسول خدا | نيست، ولى حديث غديرخم دليل بر ولايت است و ولايت همان جانشينى است و حديث غدير ناسخ بقيه احاديث است؛ زيرا حديث غدير در پايان عمر آن حضرت بوده است».
درباره تعدد طرق و اسناد اين حديث نيز تنها به بیان اظهارنظر دو نفر از دانشمندان اهلسنت اكتفا مىكنيم:
1 – ابن مغازلى – بعد از نقل حديث غدير با سيزده سند، – از قول بعضى از محدثان صحت حديث را نقل مىنمايد و مینویسد:
«و قد روى حديث غديرخم عن رسول اللّه نحو من مائة نفر منهم العشرة و هو حديث ثابت لا اعرف له علّة، تفرد علىّ بهذه الفضيلة ليس يشركه فيها احد.»([10])
حديث غدير را یکصد نفر از صحابه رسول خدا |از جمله عشره مبشره نقل كردهاند؛. اين حديث ثابتى است كه من نسبت به آن نقصى نمىشناسم؛ اين امتيازى است كه تنها على× داراى آن است و كسى با او در اين امتياز شريك نيست.
2 – ذهبى مورخ مشهور اهل سنت در شرح حال محمد بن جرير طبرى مورخ مشهور و صاحب كتاب تاريخ طبرى و… مىنویسد:
«جمع طرق حديث غديرخم فى اربعة اجزاء رايت شطره فبهرنى سعة رواياته و جزمت بوقوع ذلك.»([11])
«محمد بن جرير طبرى راويان حديث غديرخم را در چهار جلد گردآورى كرده است كه من بخشى از آن را ديدهام كه با ديدن اين كتاب و گستردگى روايات غديرخم مبهوت شدم و يقين پيدا كردم كه چنين حادثهاى در تاريخ اسلام از طرف رسولخدا| اتفاق افتاده است».
گرچه در بين خطبههاى حجةالوداع، خطبه غدير از همه مفصلتر است، ولى بقيه خطبهها نيز به سهم خود داراى اهميت فراوانى است و اگر بخواهيم تكتك خطبهها و محتواى آنها را مورد بررسى قرار دهيم، سخن بسيار طولانى خواهد شد. بنابراين ما خلاصه خطبهها را ارائه مىكنيم و علاقهمندان مىتوانند به منابعى كه ارائه مىشود، مراجعه كنند.
محتواى خطبهها در يك تقسيمبندى به پنج گروه زیر تقسيم میشود:
1- مساوات انسانى
رسول خدا | در اين خطبهها بر اصول زیر تأكيد كرده است:
1-1- تمام انسانها برابرند و جز به تقوا برترى ديگرى نسبت به هم ندارند؛
2-1- با زنان رفتار خوبى داشته باشند و به آنها ستم نكنند.
2- وحدت امت اسلامى
در اين زمينه نيز رسول خدا | بر اصول زیر تأكيد نموده است:
1-2- لغو هر نوع احكام و مقررات جاهلى كه با احكام اسلام مغايرت دارد.
2-2- همه مسلمانان با هم برادرند.
3-2- مالكيت شخصى محترم است و تصرف بدون اجازه در اموال ديگران، حرام است.
4-2- شکستن حرمت مسلمان و به ناحق ریختن خون او حرام است؛
5-2- آبروى مسلمان محترم است و نمىتوان به حيثيت مسلمان تعرض كرد؛
6-2- هر كس شهادت به توحيد بدهد، مال و خونش محترم است؛
7-2- من خاتم پيامبران هستم و امتم آخرين است.
8-2- امت با پيامبر در آخرت در كنار حوض با او ملاقات مىكنند و پيامبر عليه آنان شهادت خواهد داد؛
9-2- از گناهان كوچك پرهيز كنند كه اين گناهان كوچك به گناهان بزرگ مىانجامد؛
10-2- از دروغ بستن به رسول خدا |پرهيز كنند و تا اطمينان پيدا نكردهاند، سخنى را به او نسبت ندهند.
3- تأكيد بر فراگيرى قوانين و احكام الهى
در اين زمينه رسول خدا | بر اصول زیر تأكيد كرده است:
1-3- امانت را بايد به صاحبش برگردانند؛
2-3- قوانين ارث را رعايت كنند؛
3-3- قوانين ديات و قصاص را رعايت كنند؛
4-3- احكام و مناسك حج را ياد بگيرند.
4- آينده امت اسلامى و جانشينى رسول خدا |
در اين زمينه رسول خدا | بر اصول زیر تأكيد نموده است:
1-4- بشارت به دوازده امام از عترت خودش؛
2-4- تأكيد بر تمسك به ثقلين (قرآن و عترت)؛
3-4- تأكيد بر اين كه على × بعد از او امام و ولى و اولين نفر از دوازده امام است؛
4-4- تأكيد بر انجام واجبات و اطاعت از اولىالامر؛
5-4- هشدار به قريش كه بعد از او طغيان و سركشى نكنند؛
6-4- هشدار به صحابه كه بعد از او بر سر قدرت درگير و مرتد نشوند؛
5- هشدار به مخالفان خط نبوت
در اين زمينه رسول خدا | بر اصول زیر تأكيد كرده است:
1-5- لعن بر كسى كه پدرى غير از پدرش انتخاب كند؛
2-5- لعن بر كسى كه مولايى غير از مولايش انتخاب كند.([12])
با نگاهى اجمالى به مطالب ياد شده، انسان درمىيابد كه همه اينها بارها و بارها قبل از حجةالوداع در زندگى رسول خدا | با عبارات گوناگون و در زمانها و مكانهاى مختلف بيان شده است و در اين مراسم پيامبر |با توجه به جمعيت فراوان مسلمانان همين مطالب را تكرار كرده، از آنان اقرار مىگرفت: «هل بلغت؟» آيا پيام خدا را رساندم؟ و جمعيت فرياد مىزد: نعم؛ آرى و رسولخدا | با انگشت به آسمان اشاره مىكرد: «اللهم اشهد»؛ خدايا شاهد باش.
اين رفتار رسول خدا | در تكميل وظيفه اصلى انبياء – که اتمام حجت خداوند باشد – انجام مىگرفت تا در قيامت رسول خدا | بتواند شهادت دهد و خداوند را هم به عنوان گواه انتخاب كرده است.
استدلال و آوردن شواهد حديثى بر اين كه رسول خدا |اين مطالب را پيشتر نيز بيان كرده است، بسيار طولانى است و ما تنها به چند اصل از اين خطبهها – كه با بحث ما ارتباط مستقيم دارد – اشاره مىكنيم:
چند اصل از خطبه غدیر
1- تأكيد بر ثقلين
ثقلين واژهاى اسلامى است كه اولين بار توسط رسول خدا |به كار رفته است و به دنبال آن مسلمانان آن را در متون دينى خود به كار بردهاند.
رسول خدا |اين واژه را اين چنين به كار برده است:
«يا ايها الناس انّى تارك فيكم الثقلين لن تضلوا ان اتبعتموهما و هما كتاب الله و اهل بيتى عترتى و انّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض.»([13])
«اى مردم! دو چيز گرانبها را بين شما مىگذارم كه اگر از هر دو تبعيت كنيد هرگز گمراه نخواهيد شد و آن دو كتاب خدا و اهلبيتم هستند. اين دو از هم جدا نمىشوند تا اين كه در قيامت كنار حوض بر من وارد شوند».
رسول خدا |حديث ثقلين را در چهار مورد به كار برده است؛ اولین بار در مراسم حج در روز عرفه، دومین بار در روز غديرخم، سومین بار در مسجد مدينه و چهارمین بار در حجره خود در آخرين روز زندگى خويش.
منابع حديث پيشتر نقل شد و اگر به تفكيك دو مرتبه نقل شود، سخن طولانى خواهد شد.
2- بشارت به جانشينى دوازده امام
از مطالبى كه رسول خدا |در خطبههاى حجةالوداع مورد تأكيد قرار داده، بشارت به اين است كه جانشينان آن حضرت، دوازده نفر هستند كه در روايات ديگر به وضوح بيان كرده بود.
اين روايات در منابع اهل سنت به سه گروه زیر تقسيم مىشوند:
الف – رواياتى كه مىگويند جانشينان رسول خدا |دوازده نفرند و همه آنان از قريش هستند؛
«عن جابر بن سمرة قال دخلت مع ابى على النبى | فسمعته يقول: انّ هذا الامر لا ينقضى حتى يمضى فيهم اثنا عشر خليفة. قال ثم تكلّم بكلام خفى علىّ قال فقلت لابى ما قال؟ قال! كلّهم من قريش.»([14])
«جابر مىگويد: با پدرم بر رسول خدا | وارد شديم. از ايشان شنيدم كه مىفرمود: اين امر (اسلام) به پايان نمىرسد تا اين كه دوازده خليفه در آن به قدرت برسند. سپس سخنى گفت كه من نفهميدم، به پدرم گفتم: رسولخدا | چه فرمود: پدرم گفت: مىگويد همه آنها از قريش هستند».
ب – رواياتى كه مىگويند جانشينان رسول خدا | دوازده نفرند و همه آنها از بنىهاشم هستند؛
«عن جابر بن سمرة قال كنت مع ابي عندالنبى | فسمعته يقول: بعدى اثنا عشر خليفة، ثم اخفى صوته، فقلت لابى ما الذى اخفى صوته، قال قال: كلّهم من بنىهاشم.»([15])
«جابر مىگويد: با پدرم نزد رسول خدا | بودم، از ايشان شنيدم که مىفرمود: جانشینان بعد از من دوازده نفر خواهند بود و سپس صدايش را كوتاه كرد (به طورى كه من نشنيدم) به پدرم گفتم چه فرمود؟ پدرم گفت: مىگويد همه آنها از بنىهاشم هستند».
ج – رواياتى كه مىگويند؛ جانشينان رسول خدا | دوازده نفرند و اولين آنها على ×و آخرين آنها مهدى # است،
«عن عباية بن ربعى عن جابر قال: قال رسول الله | انا سيّدالنبيّين و عليّ سيدالوصيّين و انّ اوصيايى بعدى اثناعشر اوّلهم عليّ و آخرهم القائم المهدى.»([16])
«رسول خدا – كه درود خدا بر او باد – فرمود: من سيد و سرور پيامبران هستم و على سيد و سرور اوصياست و بدون ترديد اوصياى بعد از من دوازده نفر خواهند بود كه اولين نفر آنان على × و آخرين نفر آنان قيام كننده و مهدى است».
چنانچه روايات يادشده را – جداى از تحريفاتى كه در آنها انجام گرفته است و طرح بحث آن به درازا خواهد كشيد – به همين كيفيت كه در منابع اهل سنت آمده است بپذيريم، به دلايل زير جز بر اهل بيت ^تطبيق نمىكند:
1- نسبت بين اين روايات، نسبت مطلق و مقيد است و همه هم مثبت است. در علم اصول اين قاعده مسلم است كه در جمع مطلق و مقيد، مطلق حمل بر مقيد مىشود. در اين جا نيز يك گروه از روايات مىگويد، جانشينان از قريش هستند.
گروه ديگر مىگويد: اينها از بنىهاشم هستند و چون بنىهاشم از قريش و مقيد است؛ پس بايد به اينها اخذ كرد.
همچنين رواياتى كه مىگويد: اينها از بنىهاشم هستند، مطلق است و رواياتى كه مىگويد؛ نخستين آنها على × و آخرشان مهدى × است.
2- عدد دوازده بين تمام روايات مشترك است، صاحب «ينابيع الموده» كه خود دانشمندى حنفى است، مىنويسد:
«كثرت اين روايات به اندازهاى است كه قابل انكار نيست؛ زيرا يحيى بن الحسن در كتاب «العمده» اين روايت را از بيست طريق، بخارى از سه طريق، مسلم از نُه طريق، ابىداود در سنن از سه طريق، ترمذى از يك طريق و حميدى آن را از سه طريق نقل مىكند.
از طرفى مشخصات اين دوازده نفر در روايات به گونهاى بيان شده است كه همانند شناخت زمان و مكان است و راهى جز اين نيست كه مقصود از اين دوازده نفر جانشين از خاندانش باشد؛ زيرا نمىتوان اين حديث را بر خلفاى بعد از رسول خدا |- كه از اصحاب آن حضرت بودند – تطبيق كرد؛ چون آنان از دوازده نفر كمتر بودند. همچنين اين روايات بر پادشاهان بنىاميه قابل تطبيق نيست؛ زيرا اوّلاً عدد آنان بيش از دوازده نفر است. گذشته از آن كه آنان ظالم و فاسق بودند و تنها عمر بن عبدالعزيز از بين آنان استثناست و افزون بر اين، آنان از بنىهاشم نبودند؛ زيرا رسول خدا | در روايت عبدالملك از جابر فرمود: اينها همه از بنىهاشم هستند و اين كه در اين روايت آمده است كه حضرت صدايش را كوتاه كرد، مؤيد صحت همين روايت است؛ زيرا آنان از خلافت بنىهاشم دل خوشى نداشتند.
همچنين نمىتوان اين روايت را بر پادشاهان بنىعباس حمل كرد؛ زيرا شمار آنان نيز بيش از دوازده نفر است. گذشته از آن كه آنان آيه قربى و حديث كساء را درباره اهلبيت × رعايت نكردهاند. بدين سان بايد اين روايات را بر دوازده امام از خاندان پيامبر حمل نمود، چون آنان داناترين افراد، بزرگوارترين و با تقواترين بوده و برترين خانواده را داشتهاند و نزد خداوند برترين انسانها هستند علوم آنان نسل بعد از نسل به جدشان رسول خدا | مىرسد كه اهل فضل و تحقيق و كشف و توفيق اين خاندان را چنين مىشناسند.
همچنين مويد اين كه مقصود از روايات ياد شده دوازده نفر از خاندان رسولخدا | هستند، هماهنگى اين تطبيق با روايات ثقلين است كه در آن روايات تصريح شده است كه امانت رسول خدا | اهلبيت او هستند».([17])
گذشته از تحليل اين دانشمند حنفى بايد يادآور شد كه در حديث رسولخدا| كلمهاى است كه اين دانشمند به آن توجه نكرده است و آن اين كه تا اين دوازده نفر به قدرت نرسند، كار دنيا به پايان نمىرسد و از طرفى صدها سال است كه اين حكومتها به پايان رسيده است. با اين كه در اين روايات آمده است كه آخرين آنها مهدى × است، در حالى كه او هنوز نيامده است.
با توجه به وضوح روايات «اثناعشر خليفه» و ناهماهنگى آنها با ذهنيت اهلسنت، دانشمندان اهلسنت تلاش فراوانى كردهاند كه بتوانند توضيحى براى آن ارائه كرده، بر تاريخ تطبيق كنند، ولى راه به جايى نبردهاند.
3- تأكيد بر ولايت على ×
از مطالبى كه رسول خدا |در خطبه غديريّه بر آن تأكيد كرده، ولايت على× است كه براى جلوگيرى از اشتباه يا عمد، عدهاى، او را بلند كرد و عملاً به مردم شناساند.
به اين بخش از خطبه توجه كنيد:
«فانظروا كيف تخلفونى فى الثقلين، فنادى مناد، و ما الثقلان يا رسول الله؟ قال: كتاب الله طرف بيدالله (عزوجل) و طرف بايديكم فاستمسكوا به لا تضلّوا، و الآخر عترتى و انّاللطيف الخبير نبّأنى انّهما لن يفترقا حتى يردا علىّ الحوض و سألت ذلك لهما ربّى، فلا تقدّمو هما فتهلكوا و لا تقصروا عنهما فتهلكوا و لا تعلّموهم فانّهم اعلم منكم، ثم اخذ بيد علىّ رضى الله عنه، فقال: من كنت مولاه فهذا على مولاه…»([18])
«توجه كنيد كه چگونه حرمت دو امانتم مرا نگه مىداريد؟
شخصى فرياد زد: اى رسول خدا |آن دو امانت چيست؟
رسول خدا |فرمود: يكى كتاب خداست كه يك طرف آن در اختيار خداوند است و طرفى در اختيار شماست. به آن چنگ بزنيد تا گمراه نشويد و ديگرى عترت من است. از خداوند خواستهام كه ين دو از هم جدا نشوند و خداوند آگاه و ريزبين به من خبر داد كه قرآن و عترتم از همديگر جدا نمىشوند تا اين كه در كنار حوض بر من وارد شوند. بر كتاب و عترت پيشى نگيريد كه گمراه مىشويد. از كتاب و عترت باز نمانيد كه گمراه مىشويد و به اهلبيتم چيزى نياموزيد كه آنان داناترين شما هستند. سپس دست على × را گرفت و فرمود: هر كه من مولاى اويم، اين على مولاى اوست».
همان طور كه پيشتر از سبط ابن جوزى – از دانشمندان اهل سنت- نقل كرديم، معناى ولايت در اين جا جز اطاعت محض و بدون چون و چرا كه همان امامت باشد، نيست.
چنان كه ملاحظه مىكنيد، در اين روايت رسول خدا |يك ويژگى براى اهلبيت ×و جانشينان خود به كار برده است و آن اين است كه اينان داناترين امت هستند و نيازى به آموزش ديگران ندارند و اين مسأله مورد اتفاق امت اسلامى با همه فرقهها و گرايشهاى مختلف است که امام على × اعلم امت اسلامى و تنها كسى است كه توانسته است بگويد: «سلونى قبل ان تفقدونى»([19])
ولايت على × بعد از رسول خدا | نيز مسألهاى نيست كه آن حضرت تنها در خطبه غديريّه اعلام كرده باشد، بلكه از سالها قبل آن را در مراحل و موارد متفاوت بيان كرده است كه در منابع اهلسنت فراوان یافت مىشود.([20])
4- وعده عذاب به مخالفان نبوت و امامت
رسول خدا |در خطبههاى حجةالوداع به خصوص در خطبه غديريّه و در آخرين جمله خطبه غديريه فرمود:
«ايها الناس من ادعى الى غير ابيه و من تولى غير مواليه فعليه لعنهالله و الملائكة و الناس اجمعين و لا يقبل الله منه صرفا و لا عدلاً و السلام عليكم و رحمةالله.»([21])
«اى مردم! هركس خودش را به غير پدرش نسبت دهد و هر كس غير مولاى خود، ديگرى را به عنوان مولا انتخاب كند؛ پس لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر او باد و خداوند از چنين انسانى نه توبهاى را قبول مىكند و نه فديهاى».
اين بخش از خطبه داراى سه بخش زیر است:
1- ادعاى دنيوى شخص در انتساب به غير پدر و انتخاب غير مولا به جاى مولای خود؛
2- عدم پذيرش توبه اين شخص و عدم جايگزينى هيچ كار خيرى به جاى آن؛
3- عذاب اخروى شديد كه ابدى و جاودان است.
بخش اول ابهامى دارد كه محتمل است مقصود پدر نسبى باشد و احتمال دارد مقصود پدر معنوى باشد.
البته در منابع اهلسنت به شرح اين جمله نپرداختهاند و با همين ابهام آن را آوردهاند بدون اين كه توجه داشته باشند كه اين روايت با همين معناى ظاهرى كه مقصود پدر نسبى باشد، مخالف فتواى همه فقهاى اسلام است؛ زيرا اگر كسى خود را به غير پدر نسبى خود نسبت دهد و بعد توبه و استغفار كند، توبهاش پذيرفته است، در حالى كه رسول خدا| در اين عبارت تصريح مىكند:
اولاً: توبه اين شخص در درگاه خدا پذيرفته نيست؛
ثانيا: هيچ كار خيرى نمىتواند اين گناه را جبران كند؛
ثالثا: لعنت خدا و ملائكه و تمام مردم بر اوست و از رحمت خدا دور است.
در روايات ديگر اين مسأله به حدى شديد بيان شده است كه اگر شخصى چنين ادعايى كند، از حوزه اسلام خارج خواهد شد؛
«من تولى غير مواليه فقد خلع رقبة الاسلام من عنقه.»([22])
«هر كس غير از مولاى خودش مولاى ديگرى انتخاب كند ريسمان اسلام را از گردن خود باز نموده است.»
يا در روايات ديگرى اين كار مساوى با كفر معرفى شده است؛
به عنوان نمونه:
«من تولّى غير مواليه فقد كفر.»([23])
«هر كس غير از مولاى خود، مولاى ديگرى انتخاب كند كافر شده است».
در روايات ديگرى اين كار مساوى با كفر به آنچه بر رسول خدا |وحى شده معرفى شده است؛
«و من تولّى غير مواليه فهو كافر بما انزل الله على رسوله.»([24])
در روايات ديگرى اين كار مساوى با خلود در جهنم معرفى شده است؛
«من تولى غير مواليه فليتبوّا بيتا من النار»([25])
بايد توجه داشت اين عقوبت شديد نمىتواند با آن ادعاى ساده شخص تناسب داشته باشد. بنابراين جمله ياد شده بايد برخلاف معناى ظاهرى معناى ديگرى نیز داشته باشد.
همان طور كه بيان شد، دانشمندان اهلسنت از كنار اين فقره از حديث گذشتهاند، ولى در روايات شيعه اين مسأله که به طور شفاف بيان شده، مشخص مىكند كه مقصود از آن جمله پدر معنوى است و نتيجهاش انكار نبوت و امامت است.
اميرالمؤمنين × مىفرمايد: رسول خدا | به من فرمود به مسجد برو و اين سه مطلب را به مردم اعلام كن:
«ايها الناس من انتقص اجيرا اجره فليتبوّأ مقعده من النار و من ادعى الى غير مواليه فليتبوأ مقعده من النار و من انتفى من والديه فليتبوأ مقعده من النار! قال فقام رجل و قال يا اباالحسن ما لهنّ من تاويل؟ فقال: الله و رسوله اعلم. فاتى رسول الله | فاخبره فقال رسول الله: ويل لقريش من تاويلهنّ، ثلاث مرآت! ثم قال: يا على انطلق فاخبرهم انى انا الاجير الذى اثبت الله مودّته من السماء، ثم انا و انت مولى المؤمنين و انا و انت ابواالمؤمنين».([26])
«اى مردم! هر كس از مزد اجيرى بكاهد، جایگاهش در جهنم است و هر كس خود را به غير مولايش نسبت دهد، نشمينگاهش در جهنم است و هر كس از والدين خود ببرد، نشمينگاهش در جهنم است.
حضرت فرمود: پس از اعلام اين مطلب از طرف رسولخدا| در مسجد، مردى برخاست و گفت: اى ابوالحسن! تاويل اين سه جمله چيست؟ من گفتم: خدا و رسولش بهتر مىدانند و خدمت رسول خدا | رسيدم و گزارش جلسه و پرسش مردم را به عرضش رساندم. رسولخدا| فرمود: واى بر قريش از تاويل اين سه جمله و اين جمله را سه بار تكرار كرد، سپس فرمود: اى على! برو و به آنها گزارش بده! بدون ترديد من آن اجيرى هستم كه خداوند مودتش را از آسمان واجب كرده است، بعد من و تو مولاى مؤمنان هستيم و من و تو پدران مؤمنان هستيم»!
اين تفسير از پدر – كه همان پدر معنوى است – شامل رسول خدا | و اميرالمؤمنين × میشود و انكار چنين پدرى با خروج از اسلام، كفر و خلود در جهنم سازگار است و آن گاه اين عذاب متناسب با مسؤوليت پيامبرى و مسؤوليت خلافت نبوى است.
بدين سان، با توجه به چهار نكتهاى كه از مطالب كلى طرح شده، در خطبههاى حجةالوداع بیان شد، دلالت اين حادثه بر نصب امام على × روشن و آشكار مىگردد و اگر فرصتى بود كه همه اين اصول طرح شده در كلام رسولخدا | شرح داده شود، حساسيت خطبههاى ياد شده بيش از پيش نمايان مىشد.
اكنون با توضيحى كه درباره هدف از فرستادن پيامبران، مطرح بودن مسأله جانشينى رسول خدا | در عصر رسول خدا | و محتواى خطبهها ارائه شد، به بررسى آيات غدير مىپردازيم.
از آياتى كه شيعه بر امامت امام على × استدلال مىكند، اين آيه است:
{يا أَيُّها الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي القَوْمَ الكافِرِينَ }([27])
« اى پيامبر! آنچه از خدا بر تو نازل شد، به خلق برسان كه اگر نرسانى تبليغ رسالت و اداى وظيفه نكردهاى و خدا تو را از شر و آزار مردمان محفوظ خواهد داشت كه خدا گروه كافران را هدايت نخواهد كرد».
([1]) مسند، احمد بن حنبل، ج 11، ص 175؛ اسدالغابه، ج 4، ص 106؛ الاستيعاب، ج 3، ص 212؛ تاريخ دمشق، ج 42، ص 421؛ تاريخ بغداد، ج 11، ص 47؛ البداية و النهايه، ج 5، ص 477؛ كفاية الطالب، ص 162؛ مناقب الاسدالغالب، ص 33؛ كنزالعمّال، ج 6، ص 160؛ ج 11، ص 630؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 153؛ حلية الاولياء، ج 1، ص 64.
([3]) سيره، ابن هشام، ج 4، ص 250؛ تاريخ، طبرى، ج 2، ص 402؛ كامل، ابن اثير، ج 2، ص 302.
([4]) پيشين، ج 4، ص 248؛ تاريخ، طبرى، ج 2، ص 402؛ كامل، ابن اثير، ج 2، ص 302.
([5]) تفسير، ابن كثير، ج 1، ص 534.
([6]) السيرة الحلبيّه، ج 3، ص 333.
([7]) البداية و النهاية، ج 4، ص 167؛ العقد الفريد، ج 4، ص 148.
([10]) مناقب، ابن مغازلى، ص 27.
([11]) سير اعلام النبلاء، ج 14، ص 277.
([12]) صحيح، مسلم، ج 4، ص 122؛ الصحيح، البخارى، ج 1، ص 24، سنن، ابن ماجه، ج 3، ص 499؛ سنن، ابى داود، ج 2، ص 133؛ سنن، ترمذى، ج 5، ص 432؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 5، ص 355؛ خصائص، نسايى، ص 119؛ كفايةالطالب، ص 53؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 161؛ تاريخ، طبرى، ج 2، ص 402؛ سيرة، ابن هشام، ج 4، ص 248؛ تاريخ الاسلام، ذهبى، ج 2، ص 709؛ تاريخ، يعقوبى، ج 2، ص 111؛ البداية و النهاية، ج 4، ص 167؛ مغازى، واقدى، ج 3، ص 1101 و 1103 و 1110؛ تاريخ بغداد، ج 8، ص 290؛ الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 302 و… . در منابع فراوانى از شيعه نيز حديث غدير آمده است.
([13]) مختصر مسند، بزاز، ج 2، حلية الاولياء، ج 9، ص 65؛ مجمعالزوائد و منبع الفوائد، ج 9، ص 163؛ ينابيع المودة، ص 34؛ الذرية الطاهرة، ص 166؛ الضعفاء الكبير، ج 2، ص 250؛ مشكاة المصابيح، حديث شماره 6152؛ سلسلة الاحاديث الصحيحه، ج 4، ص 355؛ المعجم الكبير، ج 3، ص 66؛ جامعالاصول فى احاديث الرسول، ج 1، ص 277؛ سنن، الترمذى، ج 5، ص 433؛ المعرفة و التاريخ، ج 1، ص 537؛ المصنف ابن ابى شيبه، حديث 31670؛ فيض القدير فى شرح الجامع الصغير، ج 3، ص 14؛ فرائد السمطين، ج 2، ص 144؛ فردوس الاخبار، ج 1، ص 98؛ فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، ج 2، ص 585؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 235؛ التفسير الكبير، ج 2، ص 179؛ صحيح، مسلم، ج 7، ص 123؛ صحيح، ابن خزيمة، ج 4 ص 62؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 5، ص 492؛ مشكل الآثار، ج 4، ص 367؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 118؛ سنن، دارمى، ج 2، ص 332؛ السنن الكبرى، ج 10، ص 114؛ تفسير الخازن، ج 1، ص 277؛ خصائص، نسايى، ص 118؛ الانوارالباهرة بفضائل اهل بيت النبوى، ص 14؛ الاتحاف بحب الاشراف، ص 22؛ الفصول المهمة، ص 39؛ تهذيب تاريخ، ابن عساكر، ج 5، ص 439؛ مسند، ابن ابى الجعد، ص 397؛ مسند ابى ليلى، ج 2، ص 297؛ طبقات ابن سعد، ج 2، ص 194؛ الصواعق المحرقه، ص 126؛ الموطأ، مالك، ص 648؛ تاريخ، طبرى، ج 2، ص 403؛ العقد الفريد، ج 4، ص 149؛ الغربيين فى القرآن و الحديث، ج 1، ص 288؛ تنبيه الغافلين عن فضائل الطالبيين، ص 117؛ مجمع بحارالانوار فى غرائب التنزيل و لطائف الاخبار، ج 1، ص 293؛ الفائق فى غريب الحديث، ج 1، ص 150؛ غريب الحديث، ج 1، ص 126؛ اسدالغابة فى معرفة الصحابة، ج 3، ص 220؛ شرح نهجالبلاغه، ابن ابى الحديد، ج 6، ص 375؛ المجرد للغة الحديث، ج 1، ص 253؛ النهاية فى غريب الحديث و الاثر، ج 1، ص 211؛ تفسير غريب القرآن، ص 386؛ كفاية الطالب، ص 53؛ ذخائر العقبى، ص 47؛ تفسير غرائب القرآن، ج 3، ص 265؛ القاموس المحيط، ج 2، ص 1287؛ الدرّالمنثور ذيل آيه اعتصام؛ كنزالعمال، ج 1، حديث 940؛ تاج العروس، ج 14، ص 85؛ تفسير روح المعانى، ج 4، ص 18؛ جامع التفسير من كتب الاحاديث، ج 1، ص 391؛ تفسير، القاسمى، ج 8، ص 250؛ تيسيرالعلى القدير لاختصار تفسير، ابن كثير، ج 1، ص 298؛ الاساس فى التفسير، ج 2، ص 853.
([14]) صحيح، مسلم، كتاب الاماره، باب الناس تبع لقريش.ج 6، ص 3.
([15]) ينابيع المودة، باب 77، ص 445.
([17]) ينابيع الموده، باب 77، ص 446.
([18]) معجم كبير، طبرانى، ج 5، ص 166، و ج 3، حديث 2681 با كمى تلخيص.
([19]) شرح نهجالبلاغه، ابن ابىالحديد، ج 1، ص 17؛ الرياض النضرة، ج 2، ص 143، 139؛ ذخائر العقبى، ص 150؛ اسدالغابة، ج 4، ص 95؛ طبقات، ابن سعد، ج 2، ص 339؛ مستدرك، حاكم، ج 3، ص 138؛ الصواعق المحرقة، ص 122؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 117؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 80؛ كفاية الطالب، ص 220؛ مناقب، الاسد الغالب، ص 31.
([20]) مستدرك، حاكم، ج 3، ص 19؛ كنوزالحقايق، ج 1، ص 386؛ كفاية الطالب، ص 274؛ الصواعق المحرقة، ص 122.
([21]) العقد الفريد، ج 4، ص 149.
















هیچ نظری وجود ندارد