نتیجه پژوهش عميق و تحقيق در منابع اصيل صدر اسلام بیانگر این است که ريشه اصلى غلو از مكتب اسلام و از فرقههاى اهل سنت است که دلايل و مستندات تاريخى بسيارى دارد.
عبد الواحد انصارى معتقد است كه ريشههاى اوليه غلات در فرقههاى منتسب به اهل سنت پديد آمده است.[1]
برخى نويسندگان اهلسنّت، غلو در حق خلفا را به جايى رساندهاند كه مقام آنان را از مقام پيامبر اسلام| برتر شمرده و رسول خاتم| را ادامهدهنده راه خلفا خواندهاند.
علامه امينى از غلو آنان اينگونه پرده بر مىدارد:
بغوى گفته است كه منظور از راه در آيه:
{وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنابَ إِلَيَّ}
ابوبكر است.[2]
دقت در غلو ديگرى از آنان حيرتآور و تعجببرانگيز است. آنان در اين نمونه، حتى خداوند متعال و پيامبر اسلام| را نيز در مرتبه بعد از ابوبكر قرار دادهاند.
مراد از حروف مقطعه اول سوره بقره كه مىفرمايد:
{الم * ذلِكَ الْكِتابُ}
«الف» ابوبكر، «لام» اللّه و «م» محمّد| است.[3]
نمونه ديگرى از غلوّ در عقايد اهل سنت چنين است:
نخستين كسى كه خداى عزّوجلّ با او معانقه و مصافحه مىكند، عمر است و اولين كسى كه خداوند دست او را مىگيرد و به بهشت مىبرد عمر بن خطاب است.[4]
وی از پيامبر اسلام| چنین نقل كرده است:
«خورشيد بر كسى نتابيده است كه بهتر از عمر باشد.»[5]
«هر وقت جبرييل دير بر من نازل مىشد، گمان مىبردم كه بر عمر نازل شده است.»[6]
به غلو شگفتآور ديگرى بنگريد كه چگونه به گرد آمدن بسيارى از علوم نز يك نفر، معتقد شدهاند:
«نُه دهم علم نزد عمر است.»[7]
موارد متعددى از غلوّ اهلسنّت در كتب: «محاضرة الاوائل» و «تفسير كبير» و ديگر كتب اهلسنّت قابل بررسى و تأمل است.[8]
پيروان مكتب خلفا، حتى در كتب صحاح سته خويش، غلو نسبت به خلفا را آوردهاند و به خاتم الانبياء| نسبت دادهاند:
«عثمان مردى است كه ملائكه از او حيا مىكنند، در مواردى هم حياى پيامبراكرم از او را نقل مىكنند، در حالى كه پيامبر چنين حيايى را از ابوبكر و عمر نداشته است.»[9]
برخى از اهلسنّت براى رسميت و مشروعيت دادن به غلو، نام رسول خدا| را نيز با خود همراه كرده و به منقبتتراشى پرداختهاند.
«از پيامبر نقل مىكنند كه جبرئيل براى معاويه قلمى از طلا آورد و به او سلام رساند و از او خواست، آية الكرسى را با آن قلم بنويسد كه تا روز قيامت هر كسى آية الكرسى را بخواند، ثوابى هم نصيب معاويه شود».[10]
البتّه آنان فراموش كردهاند كه بنويسند، معاويه با همين قلم نيز دستور قتل و لعن اهلبيت پيامبر| را صادر مىكرد.
همچنين از پيامبر| نقل كردهاند كه فرمود:
«من شهر علم هستم و على درِ آن شهر و معاويه حلقه آن در است.»[11]
قابل توجّه اينكه آنان ابتدا به حلقه درب بودن هم راضى بودند امّا افزايش غلو را با خالى نمودن عرصه بنگريد. از ابوهريره نقل شده است كه پيامبراكرم| فرمود:
«امينها نزد خداوند سه نفر هستند: من، جبرئيل و معاويه.»[12]
در اين حديث به ظاهر خلعت معاويه آنچنان گرانقيمت بوده است كه جاعلان حديث فراموش كردهاند كه جايى براى خلفا باقى بگذارند!!!
از كجا بدانيم كه اگر عمر معاويه كفاف بيشترى مىداد، فرياد: {اَنَا رَبُّكُم الاعْلى} سر نمىداد.
پژوهش گسترده و عميق و نقد و نظر منصفانه و دقيق در منابع و متون اصيل اسلامى، از مخالفت، معاندت، كينهتوزى و تعمد در اتهام به غلو برخى افراد به پيروان اهلبيت^ حكايت مىكند. اين تعمد داراى علل و عوامل متعددى است كه نشان از خباثت، رقابت و حسادت آنان دارد وگرنه خود اهلسنّت به صورت گسترده گرفتار غلو شدهاند.[13]
انگيزه اصلى معاندت و دشمنى با ائمه معصوم^ برخوردارى از ويژگىها، خصائص برتر، امتيازات بسيار و اوصاف منحصر به فرد در وجود مقدّس آنان بوده است. حسادت به اين امتيازات و تاب نياوردن در برابر بزرگى و قداست آنان، از طرفى و طمع در جايگاه، شأنيت و منزلت والاى آنان، برخى را وادار كرد كه اوصاف و كراماتى را به خود و بزرگانشان نسبت دهند. هدف آنها اين بود كه بدين وسيله رفع نقص و تحصيل مشروعيت كنند از اين رو با كمك متملقان و جاعلان حديث كوشيدند با غلو در خصايص نكوهيده، خود را هم رديف اهلبيت^ قرار دهند.
على التحقيق مىتوان ادعا كرد در مكتب اسلام فرقههاى اهلسنّت ريشه و سر نخ اصلى غلوّ هستند.
«عبدالواحد انصارى معتقد است، ريشههاى اوّليه غلات در فرقههاى منتسب به اهلسنّت پديد آمده است».[14]
منابع تاريخى، حتى مآخذ مربوط به اهلسنّت، از «غلات عباسيه» و «غلات راونديه» بسيار نام برده و جريانهاى متعدد و متكثرى از غلو آنان را نقل كردهاند. تمامى اين غلات بدون استثنا از پيروان مكتب خلفا بودهاند؛ فرقه «ابومسلميه» كه قائل به امامت ابومسلم خراسانى بودند، فرقه «ابوهريريه» و همچنين فرقه «رزاميه»، همه از پيروان اهلسنّت بوده و اعتقاد به حلول خداوند در رهبرانشان داشتهاند.
غاليان در اهلسنّت به غلات «عباسيه»، «راونديه»، «ابومسلميه»، «ابوهريه» «رزاميه»، «هاشميه يا حنفيه»، «مقنعيه يا مبيّضه (سپيد جامگان)»، «خرمّيه يا خرمدينيه پيروان بابك خرمدين» تقسيم شدهاند».[15]
همه اين فرقهها و گروهها از پيروان مكتب خلفا بوده و غلو در ذات داشتهاند. آيا غلوّى بالاتر از ادعاى حلول خداوند در رهبران اين فرقه وجود دارد؟
واقدى به نقل از عمر مىنويسد:
«اميدوارم رسول خدا |، دست و پاى كسانى را قطع كند كه مىگويند: او مرده است».[16]
پس از آنكه وى، وفات رسول خدا| را انكار كرد، ابن اممكتوم، اين آيه را در مسجد پيامبر| خطاب به عمر خواند:
{وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشّاكِرينَ}[17]
«نيست محمد |، مگر پيامبرى كه پيش از او پيامبرانى درگذشتهاند؛ آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، به دوران قبل بر مىگردد و كسى كه به دوران قبل باز گردد، زيانى به خدا نمىرساند؛ ولى خداوند پاداش سپاسگزاران را مىدهد».[18]
عباس عموى پيامبر| نيز گفت:
«به يقين رسول خدا| مرده است و من در سيماى او، همان علائم و آثارى را مشاهده كردهام كه هنگام مرگ، هميشه در رخسار فرزندان عبدالمطلب ديدهام».
اما عمر دست از كار خود بر نداشت. عباس بن عبدالمطلب از مردم پرسيد: «آيا كسى از شما درباره مرگ رسول خدا| چيزى از او شنيده است؟ اگر كسى حديثى در اين باره شنيده است براى ما نقل كند». همگى گفتند: «نه». عباس از عمر بن خطاب پرسيد: «تو چيزى در اين باره از پيامبر| شنيدهاى؟» عمر گفت: «نه». در اين هنگام عباس رو به مردم كرد و گفت:
«اى مردم! آگاه باشيد كه حتى يك نفر هم گواهى نداد كه رسول خدا | ، درباره مرگ خود چيزى به او گفته باشد. به خدايى كه جز او خدايى نيست قسم مىخورم كه رسول خدا| شربت مرگ را نوشيد.»
خليفه دوم هنوز به شدت فوت پيامبر اسلام| را انكار مىكرد امّا وقتى ديد ابوبكر مىآيد، ناگهان آرام شد و نشست. شگفتا، مگر جريان چه بوده است؟ با وجود شهادت و اعلام جمعى كثير، يقين به رحلت پيامبر خاتم| اقامه دليل و ذكر آيات، هنوز وى سرسخت و بىمهابا انكار و حتى تهديد به قتل مىكند امّا همين كه ابوبكر مىرسد، سكوت مىكند و قانع مىشود. در اينجا از ذكر دليل آن و زمينهسازى آنها براى جريان سقيفه و به دست آوردن جانشينى پيامبر| صرف نظر مىكنيم ولى بيان اين نكته دارای اهميت است كه اگر عمر شيعه بود، اكنون دهها فرقه در اسلام از اين جريان عليه شيعه شكل داده و دهها غلوّ به آن افزوده بودند و ضد شيعه به كار مىبردند؛ فرقههايى همچون و مرجعه، راجعيه، مرجوعيه، رجعتيه و…!!!
پس از رحلت رسول خدا| تنها عمر بود كه اعتقاد داشت پيامبر اسلام| دوباره زنده خواهد شد. همه مسلمانان از وفات رسول اكرم| عزادار بودند امّا عمر فرياد مىزد كه پيامبر دوباره زنده خواهد شد. او با فرياد به مردم مىگفت: «پيامبر پس از چهل روز ديگر زنده خواهد شد».
به نظر مىرسيد وى كه به دنبال منع پيامبر از نوشتن وصيتنامه براى معرفى جانشين خويش بود، اكنون بايد نتيجه زمينهسازى سياسى خود را به دست آورد و بهترين گزينه تا رسيدن به هدف، تشكيك در دل مردم درباره وفات رسول اللّه| بود. همه مسلمانان، از رحلت پيامبر اعظم اسلام| خبر مىدادند امّا او همه را انكار مىكرد. مغيرة بن شُعبه و ديگران براى خليفه دوم دليل اقامه مىكردند؛ ولى وى هرگز به اين سخنان اكتفا نكرد و هر كسى را كه درباره مرگ رسول خدا| صحبت مىكرد، تهديد به قتل مىكرد و مىگفت:
«بعضى از منافقان گمان مىكنند كه رسول خدا| از دنيا رفته است در حالى كه چنين نيست و رسول خدا| نمرده است؛ بلكه مانند موسى بن عمران است كه چهل روز از چشم مردم پنهان شد و دوباره برگشت در حالى كه مىگفتند مرده است، رسول خدا | نيز نزد پروردگارش شتافته است و به خدا سوگند كه باز مىگردد و دست و پاى كسانى را كه گمان مىكنند مرده است، قطع خواهد كرد».[19]
ابوهريره نيز چنين مىگويد: «پيامبر| درگذشت، عمر بن خطاب بلند شد و گفت:
«بعضى از منافقان گمان كردند كه پيامبر| مرده است، به خدا پيامبر | نمرده است، بلكه پيش خداى خود رفته است و مانند موسى بن عمران كه پيش خداى خود رفت و چهل روز از قومش پنهان بود و پس از آن كه گفتند او مرده است برگشت، به خدا پيامبر| بر مىگردد و دست و پاى كسانى را كه گمان كردهاند پيامبر خدا| مرده است، قطع مىكند».[20]
واقدى در كتاب خود چنين نقل مىكند:
«عمر از ميان مردم برخاست و گفت: ديگر نشنوم كسى بگويد كه محمد| مرده است، محمد| نمرده است؛ بلكه خدا كسى را دنبال او فرستاده است؛ همچنان كه دنبال موسى فرستاد و او چهل شب از قوم خود جدا بود».
نقل اينگونه عقايد موهوم در تاريخ كه به نوعى آميخته به غلو، خرافات، بدعت و… است، هنوز ادامه دارد امّا اگر شيعيان احاديث مهدويت را كه مستند به پيامبر اسلام است، نقل نمايند متهم به غلو و بدعت مىگردند.
وقتى اهلسنّت معتقد به عدالت تمامى صحابه هستند، در حالى كه خدا و رسولش شهادت به وجود فاسقان، مارقان، قاسطان و مرتدان در بين آنان دادهاند[21] غلو از اين بالاتر كه همه صحابه را عادل بدانند امّا قائل به اشتباه پيامبر و معصوم نبودن او باشند.
[1]. مذاهب ابتدعتها السياسة فى الاسلام.
[2]. الغدير، ج 8، ص49.
[3]. عبيدى مالكى، عمدة التحقيق، ص 134.
[4]. حاكم نيشابورى، مستدرك على صحيحين، ج 1، ص 84 و ج 3، ص 89.
[5]. همان، ص 90.
[6]. ابن ابى الحديد، شرح نهجالبلاغه، ج 12، ص 178.
[7]. حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيين، ج 3، ص 86.
[8] ر.ك، سكتوارى، محاضرة الاوائل، ص 168؛ فخر رازى، تفسير كبير، ج 5، ص 478.
[9]. احمد، مسند، ج 6، ص 62؛ مسلم، صحيح، ج 7، ص 116.
[10]. علامه امينى، الغدير،ج 11، ص 76.
[11]. همان، ص 95.
[12]. همان، ص 78.
[13]. علامه امينى در كتاب وزين و گرانسنگ الغدير، ج 11، صفحات 103 – 195 و صفحات ديگر به صورت مستند، از غلو درباره اصحاب، بزرگان و خلفاى اهلسنّت نقل كرده و حدود یکصد صفحه از غلو درباره زيد بن حارثه، خالد بن وليد، سعد ابن ابى وقاص، ابوحنيفه، احمد بن حنبل، مالك، غزالى و عبدالقادر جرجانى نقل مىكند كه در بعضى از آنها نسبت مستجاب الدعوة بودن، زنده كردن مردگان، تكلم با مردگان و… را به آنان داده شده است.
[14]. مذاهب ابتدعتها السياسة فى الاسلام.
[15]. حسنبن موسى نوبختى، فرق الشيعة، ص 62؛ المقالات و الفِرق، ص 69.
[16]. واقدى، پيشين، صص 322 و 323، همين موضوع را ابناثير در كتاب الكامل خود با اندك تفاوتى بيان كرده است.
[17]. آل عمران/144.
[18]. ؟؟؟
[19]. سيّد مرتضى عسگرى، پيشين، صص 98 – 99؛ طبرى، تاريخ طبرى، ج 2، ص 233.
[20]. طبرى، پيشين ترجمه، ج 4، ص 1327، همان، پيشين (عربى)، ج 2، ص 233.
[21]. صحيح بخارى، ج 4 ص 94؛ مسلم، صحيح مسلم، ج 4، ص 1792.


















هیچ نظری وجود ندارد