۵٫ ویژگیهای زبان قرآن
امور متعددی زبان قرآن را از زبانهای دیگر متمایز میسازد. برخی از مهمترین آنها به قراری است که در پی میآید.
۵٫۱٫ چند سطحی بودن قرآن
رسولاکرم(ص) میفرماید:« ان للقرآن ظهراً و لبطنه بطناً الی سبعه ابطن[۱۴]؛ برای قرآن ظاهری است و باطنی و برای باطنش نیز باطنی تا هفت باطن». ظاهر قرآن برای عرق و به زبان عرف است و باطن و باطنهای قرآن را هر کس به قدر معرفت خویش و هر جامعهای به مقدار رشد علمی و فرهنگی خویش بهره میگیرند و به این جهت است که قرآن را جاودانه و جهانی نموده است. علامه طباطبایی میگوید:« ظهر قرآن عبارت است از معنا ظاهری آن که در ابتدا به نظر میرسد و بطن آن ، آن معنایی است که در زیر پوشش معنای ظاهری پنهان است»[15]. در جای دیگر در توضیح این مطلب میگوید:« قرآن مجید ظاهر و باطن دارد. خدای متعال در کلام خود میفرماید:” و اعبدوا الله ولا تشرکوا به شیئاً[نساء/۳۶]؛ خدا را بپرستید وهیچ چیز را در عبادت شریک او قرار مدهید». ظاهر این کلام نهی از پرستش معمولی بتهاست. چنانکه میفرماید:«فاجتنبوا الرجس من الاوثان[حج/۲۳]؛ دوری گزیند از پلیدیها که بتها باشند» ولی با تأمل و تحلیل معلوم میشود که پرستش بتها برای این ممنوع است که خضوع و فروتنی در برابر غیر خداست و بت بودن معبود نیز خصوصیتی ندارد؛ چنانکه خدای متعال اطاعت شیطان را عبادت او شمرده، میفرماید:« الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان با تعبدول الشیطان[یس/۶۰]؛ آیا فرمان ندادم به شما ای بنی آدم که شیطان را مپرستید». با تحلیلی دیگر معلوم میشود که در اطاعت و گردنگذاری انسان میان خود و بر غیر فرقی نیست وچنانکه از غیر نباید اطاعت و پیروی نمود؛ چنانکه خدای متعال اشاره کرده میکند:«افرایت من اتخذ الهه هواه[جاثیه/۲۳]؛ آیا دیدی کسی را که هوای نفس خود را خدای خود قرار داده». با تحلیل دقیقتری معلوم میشود که اصلاً به غیر خدای متعال نباید التفات داشت و از وی غفلت نمود؛ زیرا توجه به غیر خدا همان استقلال دادن به او و خضوع و کوچکی نشان دادن در برابر اوست و این ایمان روح عبادت و پرستش میباشد. قرآن میفرماید: و لقد ذرأنا لجهنم کثیراً من الجن و الانس ـ تا آنجا که میفرماید:ـ اولئک هم الغافلون[اعراف/۱۷۹]؛ سوگند میخورم ما بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم»ـ تا آنجا که میفرماید:ـ”اولئک هم الغافلون“؛ آنان همان غفلتکنندگان [از خدا] هستند. همین ترتیب در سراسر قرآن مجید جاری است. ظاهر و باطن قرآن در طول هم هستند و یکدیگر را نفی نمیکنند[۱۶].
۵٫۲٫ تأویل و تنزیل
به نظر علامه طباطبایی تأویل از جنس لفظ نیست؛ بلکه امر عینی است که محتوا و پیام الفاظ بر آن اعتماد دارد و تأویل در تمام آیات قرآن وجود دارد. وی میگوید: حق در تفسیر تأویل این است که تأویل عبارت است از حقیقت و واقعیت که بیانات قرآن اعم از محکم و متشابه وجود دارد واز جنس الفاظ نیست؛ بلکه از امور عینی است[۱۷]. نیز در روایت آمده است:«ان للقرآن تأویل، فمنه ما قد جاء و منه قدجاء و منه ما لم یجیء فاذا وقع التاویل فی زمان امام من الائمه، عرفه امام ذلک الزمان[۱۸]؛ قرآن تأویل دارد. برخی از آنها آمده و پارهای از آنها تاکنون نیامده است. اگر یکی از آنها در زمان یکی از ائمه رخ دهد، امام آن زمان، آن را میشناسد.
۵٫۳٫ محکم و متشابه
قرآن میفرماید:«منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اُخر متشابهات…[آلعمران/۷]؛ برخی از آیات محکم (دلالت آنها روشن) و برخی متشابه است (که مقصود واقعی آنها به غیر آن شبیه است)». آیات محکم آیاتی است که معنای روشن و در افاده معنا مستقل است و آیات متشابه آنهایی است که در افاده معنا باید به محکومات برگردانده شوند. البته متشابهات از نظر مفهومی روشن هستند؛ ولی درحوزه مراد آیه روشن نیست.
۵٫۴٫ جری و انطباق
نظر به اینکه قرآن مجید کتابی است همگانی و همیشگی، درباره غایب از محل وحی مانند حاضر در آنجا جاری است و برآینده و گذشته مانند زمان نزول وحی منطبق میشود و هرگز مورد نزول آیهای مخصص آن آیه نخواهد بود. امام پنجم(ع) میفرماید:« اگر اینطور باشد که وقتی آیهای در قومی نازل شد، پس از آنکه آن قوم مردند، آن آیه نیز بمیرد، از قرآن چیزی باقی نمیماند و لیکن همه قرآن تا آسمانها و زمین هست، جاری است و برای قومی آیهای است که آن را بخوانند و از آن بهره نیک یا بد ببرند[۱۹]». پس آیاتی که به ظاهر بر موارد خاصی از قبیل زندگانی خانوادگی و خصوصی پیامبر و مواردی از این قبیل نازل شده، باز برای همه دورانها قابل استفاده خواهد بود؛ ولی طریق استفاده از آن درخور مطالعه است.
۵٫۵٫ نظامبندی زبان و معارف قرآن
زبان قرآن، یک شبکه ارتباطی به هم پیوستهای است. هر واژه و کلمه این شبکه در پیوند با سایر اجزای شبکه سازمان، معنا میشود. علامه طباطبایی در این باره میگوید:« قرآن، کلامی است که الفاظش در عین این که از یکدیگر جدا هستند، به یکدیگر متصلاند و هر یک بیانگر دیگری است و به فرموده علی(ع) شاهد بر مراد دیگری است؛ پس نباید به مدلول یک آیه و آنچه از کاربرد قواعد ادبی میفهمیم، بدون اینکه سایر آیات مناسب آن را مورد دقت و اجتهاد قرار دهیم، اکتفا کنیم[۲۰]».
۵٫۶٫ خبر دادن از موجودات غیر مادی و ویژگیهای آنها
قرآن از موجوداتی سخن گفته است که هرگز با موجودات این جهان سخن گفته است که هرگز با موجودات این جهان سنخیت ندارد؛ به همین رو برای فهمیدن آنها باید از خود قرآن استفسار و استیضاح گردد؛ از قبیل: ملک، جن، روحالقدس، بهشت و نعمتهای آن، دوزخ و عذابهای آن، صراط، میزان، عرش، لوح، قلم، کرسی و… . قرآن میفرماید:«جاعل الملائکه رسلاً اولی اجنحه مثنی و ثلاث و رباع[فاطر/۱]؛ آن که فرشتگان را رسولانی گردانید، صاحبان بالها دو دو و سهسه و چهار چهار». بنابر آنچه گفته شد، نباید از«اجنحه» بالخای پرندگان را تداعی کرد. شاید مقصور مراتب قدرت نیروهای فعال ملائک باشد؛ یا از عروج در آیه «تعرج الملائکه و الروح الیه»[معارج/۴]؛ نباید صعود و نزول مکانی را فهمید و یا در آیه شریفه« و جاء ربک و المک صفاً صفاً»[فجر/۲۲]؛ نباید آمدن مادی را به وسیله پا مراد دانست. قرآن زبانی متناسب با جهانبینی گویندهاش دارد. واژه «جناح» در فرهنگ عامه به معنای بال است؛ ولی در فرهنگ قرآن به معنای ابرازی است که صاحبش را به هدف نزدیک میکند که بال جسمانی یکی از آنهاست. علامه طباطبایی در تفسیر آیه سوره فاطر مینویسد:« این انداه از لفظ جناح میفهمیم که نتیجهای را که پرندگان از بالهای خود میگیرند، ملائکه هم آن نتیجه را میگیرند؛ اما اینکه پرهای آنان مانند پرهای سایر پرندگان باشد، از اطلاق لفظ جناح چیزی فهمیده نمیشود[۲۱]».
۵٫۷٫ به کار گیری بعضی از واژهها در معنای خاص
بنابر اینکه زبان قرآن زبانی ویژه تلقی شود، تنها راه فهم قرآن مراجعه به خود قرآن خواهد بود. با ارجاع آیات به یکدیگر این امر که بسیاری از واژههای قرآنی معنای خاصی متفاوت از معانی عرفیاشان دارد، به روشنی آشکار میگردد که از باب نمونه به چند مورد از آن اشاره میشود. کتاب: این واژه به حسب عرف و اطلاق به معنای نوشتن با قلم است؛ ولی چون پیمانها و فرمانهای لازمالتباع غالباً نوشته میشود؛ لذا در قرآن به حکم واجبالاتباع، بلکه به هر بیان یا معنایی که قابل نقض نیست، کتاب گفته شده است و به همین معنا قرآن، کتاب نامیده شده است[۲۲] و یا فرمود:«ان الصلوه کانت علی المؤمنین کتاباً موقوتاً»[نساء/۱۰۳]. قلب: این کلمه در اصطلاح عرف، عضو رئیسی بدن را میگویند؛ ولی در قرآن به معنای نفس و روح و خود آدمی به کار رفته است. گرچه ممکن است طبق اعتقاد بسیاری از مردم تعقل و حب و بغض و… به قلب نسبت داده شود؛ ولی مدرک واقعی خود انسان است[۲۳]. قرآن میفرماید:« و من یؤمن بالله یهد قلبه[نحل/۹۷]؛ و کسی که به خدا ایمان آورد، خدا هدایتش میکند». حلیوله: در قرآن آمده است:«و اعلموا ان الله یحول بین المرء و قلبه»[24]. اینکه چگونه خدا بین انسان و قلب او حائل میگردد، در فهم عرفی روشن نیست. البته مفهوم حیلوله روشن است؛ ولی کیفیت آن مبهم است که برای رفع ابهام باید از قرآن کمک گرفت. قلب در اصطلاح قرآن، لب شیء و حقیقت آن است. پس مقصود حائل شدن خداوند، بین انسان و حقیقت انسانیت اوست و در نتیجه خود را که باید در راه تکامل قدم بردارد، فراموش میکند:« و لاتکونوا کاالذین نسوا الله فانساهم انفسهم»[25] و این بدترین عقوبت است. اذن: این واژه در عرف و لغت به معنای اعلام به اجازه چیزی میباشد؛ ولی در قرآن، آنگاه که به خدا نسبت داده میشود، معنای خاصی دارد که در پیوند با نقش خداوند در انجام یافتن افعال اختیاری و غیراختیاری روشن میگردد و آن«تقدیر و تدبیر الهی» است:« و ما هم بضارین من احد الا باذن الله»[بقره/۱۰۲]. قول: در لسان العرب آمده است:«قول، سخنی است که دارای تألیف باشد و نیز هر آن چیزی است که بر زبان رانده میشود، چه در افاده معنا تام یا ناقص باشد». در عرف هیچگاه کلمه«قول» و «کلمه» چیزی جز سخن به کار نرفته است؛ حال آنکه در قرآن واژه «قول» درباره سخن نیز به کار رفته است؛ مانند:« یوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزید»[ق/۲۰]. قول در این آیه هرگز به معنای سخن نیست؛ بلکه کنایه از گنجایش جهنم است؛ همینطور در آیات«قلنا یا نارکونی برداً سلاما»[انبیاء/۶۹] و«قیل ارض ابلعی ماءک»[هود/۴۴] که مراد از قول در این آیات ابراز اراده و خواست خداوند است. شایان ذکر است که «قول» در قرآن به حیوانات نیز نسبت داده شده است:« و قالت نمله یا ایها النمل ادخلوا مساکنکم»[نمل/۱۸]؛ همینطور به ملائکه:« قالوا اتجعل فیها ن یفسد فیها»[بقره/۳۰] و شیطان:«کمثل الشیطان اذ قال للانسان اکفر»[حشر/۱۶]. تسبیح: در قرآن آمده است:« یسبح له ما فی السموات و الارض»[همان/۲۴]. «ما فی السموات و الارض» دراین آیات زمین و آسمان، اشیاء مادی و معنوی را شامل میشود؛ بنابراین«تسبیح» در قرآن به معنای بسیار فراتر از معنای عرفی استعال شده است. ناگفته نماند که در بسیاری از روایات ائمه(ع) لغات قرآن بر معنای گستردهتر از معنای عرفی اطلاق شده است. که اینک به برخی از آنها اشاره میشود: امام صادق(ع) درباره سوره«والشمس و ضحیها» فرمود:«خورشید، شخص پیامبر اکرم(ص) استکه خداوند به وسیله او برای مردم دینشان را توضیح داده است و ماه امیرالمؤمنین علی(ع) است که دنبال پیامبر(ص) طلوع نموده و پیامبر(ص) دراو علمهایی را القا کرده است[۲۶]. امام باقر(ع) درباره«و اذا الموؤده سئلت بای ذنب قتلت» فرمود:«آنهایی که در راه دوستی ما کشته شدهاند، زنده به گور شدگانند[۲۷]؛ در حالی که آنان به معنای عرفی زنده به گور نیستند. امام صادق(ع) درباره آیه « انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات» فرمود: یعنی امیرالمؤمنین و ائمه(ع) اینها آیات محکم الهی هستند[۲۸]. با اینکه معنای عرفی آن، آیات قرآن است. امام هشتم(ع) در معنای«قل ارأیتم ان اصبح ماؤکم غوراً فمن یأتیکم بماءٍ معینٍ»[ملک/۳۰] فرمود:«مراد از آب همان علم ائمه است»[29]. باید توجه کرد در این گونه روایات، معصومین(ع) به حقایق مندرج در آیات تشبیه نشدهاند؛ بلکه به عنوان تفسیر آیه یاد شدهاند. اینگونه روایات تفسیری بسیارند و نمیتوان همه آنها را جعلی خواند. از این روایات میتوان گستردگی معانی لغات قرآن را نسبت به معنای عرفی فهمید.
۶٫ نتیجه
هیچکدام از تئوریهایی که درباره زبان قرآن مطرح شده، از قبیل زبان رمز و سمبلیک یا زبان عرف یا زبان ادب بر قرآن انطباق کامل ندارد؛ بنابراین زبان قرآن، زبانی فراتر از زبان عرف و سایر زبانها است. گرچه ظواهر آن برای عرف قابل فهم است؛ ولی باطن قرآن را بدون نور ایمان و کمک گرفتن از«اهل الذکر» نمیتوان فهمید که قرآن خود فرمود:«فاسئلوا اهل الذکر…».
پىنوشتها :
۱۴٫ علامه طباطبایی، المیزان، دارالکتاب الاسلامیه، ج۳، ص۷۴٫ ۱۵٫ همان، ۷۵٫ ۱۶٫ علامه طباطبایی، قرآن در اسلام، ص۲۷٫ ۱۷٫ همان و المیزان،ج۳، ص۴۹٫ ۱۸٫ ایازی، سید محمدعلی، قرآن و تفسیر عصری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ص۵۱٫ به نقل از بحارالانوار، ج۸۹، ص۹۷، حدیث۶۲٫ ۱۹٫ علامه طباطبایی، قرآن در اسلام، ص۵۰ به نقل از تفسیر عیاشی، چاپ قدیم، ج۱، ص۱۰٫ ۲۰٫ عنایتی راد، همان ص۴۰به نقل از تفسیر عیاشی، چاپ قدیم، ج۱،ص۱۰٫ ۲۱٫ المیزان، دارالکتاب الاسلامیه، ج۱۷، ص۴، و ج۲، ص۱۳۲٫ ۲۲٫ همان. ۲۳٫ همان، ج۲،ص۲۳۴٫ ۲۴٫ همان. ۲۵٫ سوره حشر، آیه الله معرفت، همان، ص۵۸و۵۹٫ ۲۶٫ شناخت قرآن، محمدعلی گرامی، چاپ چهارم، ص۳۴٫ ۲۷٫ بحارالانوار،ج۲۳، ص۲۵۴٫ ۲۸٫ اصول کافی، ج۱، ص۴۱۴٫ ۲۹٫ بحارالانوار،ج۲۴، ص۱۰۰٫
منبع:www.fahim12.com

















هیچ نظری وجود ندارد