نقدی بر شهادت خواستن ابوبکر برای فدک
قول مخالفین که ابو بکر به موجب آیه شهادت عمل نموده و جواب آن
حافظ: در اینکه فاطمه رضى الله عنها خیلى دلتنگ و رنجیده خاطر شد حرفى نیست ولى ابى بکر صدیق رضى الله عنه را هم نمىتوان زیاد مقصر دانست زیرا مجبور بود به صورت ظاهر شرع عمل نماید چون آیه شهادت عمومیت دارد که براى اثبات مدعى بایستى دو شاهد مرد یا یک مرد و دو زن یا چهار زن که به منزلۀ دو مرد است شهادت بدهند چون موضوع شهادت مطابق شرع نبوده و شهود کامل نیاوردند نتوانستند حکم قطعى له فاطمه رضى الله عنها صادر نمایند.
داعی: ممکن است رشتۀ سخن در اینجا طولانى شود و اسباب ملالت آقایان محترم گردد لذا مقتضى است موافقت فرمائید بقیه صحبت بماند براى فرداشب.
نواب: قبله صاحب یکى از موضوعات مهمّه که بین ما مورد بحث بوده و زیاده از حدّ علاقهمندیم که حقیقت آن بر ما معلوم شود و از حسن تصادف امشب مورد بحث قرار گرفته همین موضوع است متمنى است اگر خسته نشدید و ملال پیدا ننمودهاید مطلب را قطع نکنید چه آنکه قطع مطلب رشتۀ توجه را قطع مینماید و اگر تا صبح طول بکشد از طرف ما مستمعین ابدا مانعى نیست بلکه با میل و شوق مفرطى حاضریم و تا این قضیه حل نشود ما از اینجا نخواهیم رفت مبسوطا صحبت فرمائید مگر آنکه واقعا خودتان ناراحت باشید در این صورت مزاحم نمیشویم.
داعی: براى دعاگو در موضوعات علمى و دینى ملالت نیست هیچگاه خستگى در حقیر پیدا نمیشود ملاحظۀ حال آقایان حاضرین را میکنم چون رعایت حال همه را باید کرد.
(تمام اهل مجلس متفقا گفتند بیانات شما ملالآور نیست خصوصا در موضوع فدک که بسیار مهم و شنیدنى است که همه علاقهمند به آن هستیم).
داعی: جناب حافظ فرمودند خلیفه ناچار بود به صورت دستورات شرعیه عمل نماید چون شهود کامل نبود حکم صادر نشد در اینجا چند جمله هست که باید بیان شود و آقایان منصفانه قضاوت کنند.
شاهد خواستن از متصرف خلاف شرع بوده است
اولا آقاى أبوبکر که به فرمودۀ شما مقیّد به امور شرعى بودند بفرمائید در کجاى دستورات شرعیه وارد است که از متصرف شاهد بخواهند بالاتفاق ثابت است که حضرت فاطمه متصرفه بوده آیا این عمل ابى بکر که تمام علماء خودتان نوشتهاند از بىبى مظلومه شاهد طلبید مطابق کدام اصل از قانون و دین و شریعت بوده مگر نه اینست که دستور شریعت است که مدعى باید شاهد بیاورد نه متصرف آیا این عمل خلاف شرع انور بوده یا نه؟ منصفانه قضاوت نمائید.
ثانیا موضوع عمومیت آیه شهادت مورد انکار احدى نیست و بر عمومیت خود باقیست ولى به مقتضاى قاعدۀ مسلّمۀ «ما من عام الاّ و قد خصّ» قابل استثناء و تخصیصبردار است.
حافظ: آیا به چه دلیل میفرمائید که آیۀ شهادت تخصیصبردار است.
خزیمه ذو الشهادتین
داعی: دلیل بر این معنى خبرى است که در صحاح معتبرۀ شما هم نقل شده است در موضوع خزیمه ابن ثابت که وقتى شهادت داد له پیغمبر مقابل مرد عرب که در قضیۀ بیع اسب مدعى رسول الله شده بود شهادت او یک نفرى مورد قبول واقع شد و پیغمبر او را ذو الشهادتین نامید که شهادت او را تنها برابر شهادت دو شاهد عادل قرار داد([۱]).
پس معلوم شد آیۀ شهادت تخصیصبردار است جائى که خزیمه یک فرد مؤمن صحابى از امت مخصّص آیه واقع شود على و فاطمه که به نصّ آیه تطهیر صاحب مقام عصمت بودهاند اولى به استثناء بودند قطعا معصوم و معصومه صدّیق و صدّیقه مصون از کذب و دروغ میباشند و حتما ردّ بر آنها ردّ بر خداى تعالى است.
رد شهود فاطمه
فاطمۀ صدّیقۀ طاهره ادعا نمود فدک نحلۀ من است و پدرم به من بخشیده و در حیات خود آن حضرت متصرفه بودهام بر خلاف دستور شرع انور از صدّیقۀ طاهرۀ معصومۀ متصرفه شاهد خواستند؟ بىبى مظلومه هم امیر المؤمنین و امّ ایمن و حسنین را به شهادت آورد آنها ر ا ردّ نمودند آیا این عمل بر خلاف حقیقت و قواعد شرع نبود!
اگر فاطمه هیچ شاهدى نداشت مگر تصرف، مطابق دستور شرع انور کافى بر حقّانیت او بود. به علاوه که خداوند در آیۀ تطهیر شهادت به پاکى بىبى داده است که از هر رجس پلیدى بر کنار است که از جمله آنها دروغ و ادعاى به کذب است.
على الخصوص که شاهد کاملى مانند على امیر المؤمنین شهادت بر حقّانیّت زهراى اطهر داد که قطعا ردّ شهادت على ردّ بر خداست.
زیرا خداى عالى اعلى على را در آیات قرآن مجید صادق و صدّیق خوانده من نمیدانم به چه جرأت شهادت مصدّق خداوند را ردّ کردند.
و حال آنکه در قرآن مجید امر میفرماید با على باشید یعنى پیرو او باشید و او را صادق خوانده مانند زیدٌ عدلٌ از شدت صداقت مجسمه صدق گردیده فلذا در آیۀ ۱۲۰ سوره ۹ (توبه) میفرماید.
۱- {یٰا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اِتَّقُوا اَللّٰهَ وَ کونُوا مَعَ اَلصّٰادِقِینَ.}
(از جماعت مؤمنین بترسید از خدا و باشید با راستگویان (که مراد محمد و علی و عترت طاهره بودند).
حافظ: این آیه چه دلالتى با مقصود شما دارد که باید پیرو على کرم الله وجهه باشند.
مراد از صادقین در آیه محمد و على هستند
داعی: أکابر علماء شما در کتب و تفاسیر خود گویند این آیه در شأن محمّد و على نازل گردیده که مراد از صادقین محمّد و على و در بعض اخبار على و در بعض دیگر عترت طاهره میباشند.
امام ثعلبى در تفسیر کشف البیان([۲]) و جلال الدین سیوطى در درّ المنثور([۳]) از ابن عباس و حافظ ابو سعد عبد الملک بن محمّد خرگوشى در کتاب شرف المصطفى از اصمعى و حافظ ابو نعیم اصفهانى در حلیه الاولیاء روایت میکنند که رسول اکرم فرمود:
«هو محمد و على و شیخ سلیمان حنفى در باب ۳۹ ینابیع الموده([۴]) صفحه ۱۱۹ چاپ اسلامبول از موفق بن أحمد خوارزمى و حافظ ابو نعیم اصفهانى و حموینى از ابن عباس روایت نموده که:
«الصادقون فى هذه الآیه محمّد و اهل بیته.»
(راستگویان در این آیه محمد و اهل بیت طاهرین آن حضرتاند).
و شیخ الاسلام ابراهیم بن محمّد حموینى که از اعیان علماء شما است در فرائد السمطین([۵]) و محمّد بن یوسف گنجى شافعى در باب ۶۲ کفایه الطالب([۶]) و محدث شام در تاریخ خود مسندا نقل مینمایند که: مع الصادقین اى مع علىّ بن ابى طالب ([۷]).
۲ - آیه ۳۴ سوره ۳۹ (زمر) که میفرماید: {وَ اَلَّذِی جٰاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولٰئِک هُمُ اَلْمُتَّقُونَ}
(آن کس که آورد سخن راست را (خاتم النبیین) و آن که تصدیق نمود به آن (علی بن ابی طالب) آنها پرهیزگارانند).
جلال الدین سیوطى در درّ المنثور([۸]) و حافظ ابن مردویه در مناقب([۹]) و حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء و محمّد بن یوسف گنجى شافعى در باب ۶۲ کفایه الطالب([۱۰]) و ابن عساکر در تاریخ([۱۱]) خود از جماعتى از اهل تفسیر نقل نمودهاند از ابن عباس و مجاهد که:
«الّذى جاء بالصدق محمّد و الّذى صدّق به علىّ بن ابى طالب»
(آن کس که آورد سخن راست را محمد و آن که تصدیق نمود او را (علی بن ابی طالب) بود.)
۳ - {و الّذین آمنوا بالله و رسله و اولئک هم الصدّیقون و الشهداء عند ربّهم لهم اجرهم و نورهم} حدید/۱۸٫
(آنان که به خدا و فرستادگانش ایمان آوردند به حقیقت راستگویان عالمند و بر ایشان خدا اجر شهیدان است. پاداش اعمال و نور ایمانشان را (در بهشت) مییابند.)
امام احمد بن حنبل در مسند([۱۲]) و حافظ ابو نعیم اصفهانى در ما نزل من القرآن فى على([۱۳]) از ابن عباس روایت نمودهاند که این آیه شریفه در شأن على نازل شده که آن حضرت از جملۀ صدیقان است.
۴ - آیه۷۱ سوره ۴(نساء) {وَ مَنْ یُطِعِ اَللّٰهَ وَ اَلرَّسُولَ فَأُولٰئِک مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللّٰهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدٰاءِ وَ اَلصّٰالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولٰئِک رَفِیقاً}
(آنان که خدا و رسول را اطاعت کنند البته با کسانی که خدا به آنها لطف و عنایت کامل فرموده یعنی با پیمبران و صدیقان و راستگویان وشهیدان و نیکوکاران محشور خواهند شد و اینان در بهشت چه نیکو رفیقانی هستند.)
مراد از صدّیقین در آیه شریفه على میباشد چنانچه روایات متکاثره از طرق ما و شما وارد است که على صدّیق و راستگوى این امت است بلکه افضل صدّیقین است.
على افضل صدّیقین است
چنانچه اکابر علماء شما از قبیل امام فخر رازى در تفسیر کبیر([۱۴]) و امام ثعلبى در کشف البیان([۱۵]) و جلال الدین سیوطى در درّ المنثور([۱۶]) و امام أحمد بن حنبل در مسند([۱۷]) و ابن شیرویه در فردوس([۱۸]) و ابن أبى الحدید([۱۹]) در صفحه۴۵۱ جلد دوم شرح نهج البلاغه و ابن مغازلى شافعى در مناقب و ابن حجر مکى در حدیث سىام از چهل حدیثى که در صواعق([۲۰]) در فضایل على نقل نموده از بخارى از ابن عبّاس به استثناء جمله آخر روایت نمودهاند که رسول اکرم فرمود:
الصدّیقون ثلاثه حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب النجّار صاحب یس و علىّ ابن أبی طالب و هو افضلهم.
(راستگویان سه نفرند حزقیل مؤمن آل فرعون و حبیب نجار صاحب یس و علی بن ابی طالب و او افضل از آنها میباشد.)
و شیخ سلیمان بلخى حنفى در اول باب ۴۲ ینابیع الموده([۲۱]) از مسند امام احمد و أبو نعیم و ابن مغازلى شافعى و اخطب خوارزمى در مناقب([۲۲]) از ابى لیلى و ابو أیّوب أنصارى و ابن حجر مکى در حدیث سى و یکم از چهل حدیث صواعق([۲۳]) از ابو نعیم و ابن عساکر از ابى لیلى و محمد بن یوسف گنجى شافعى در باب ۲۴ کفایه الطالب([۲۴]) مسندا از ابى لیلى نقل نموده و در آخر خبر گوید محدث شام در تاریخ خود و حافظ ابو نعیم در حلیه الاولیاء ترجمه حالات على جمعا از رسول خدا روایت نمودهاند که فرمود:
الصدّیقون ثلاثه حبیب النجّار مؤمن آل یس الّذى قال (یا قوم اتّبعوا المرسلین) و حزقیل مؤمن آل فرعون الّذى قال (أ تقتلون رجلا ان یقول ربّى الله) و علىّ بن ابى طالب و هو افضلهم.
(راستگویان سه نفرند، حبیب نجار مؤمن آل یس (که گفت ای قوم متابعت کنید پیغمبران را) و حزقیل مؤمن آل فرعون (که میگفت آیا میکشید مرد مؤمن خدا پرست را) و علی بن ابی طالب و او افضل از آنها می باشد.)
واقعا هر انسان عاقلى به حیرت فرو میرود که عادت و تعصّب چگونه بر علم و انصاف شما آقایان غالب آمده با اینکه خودتان با روایات متعدده طبق آیات قرآنیه ثابت مینمائید که على افضل الصدّیقین بوده است مع ذلک دیگران را صدّیق بخوانید؟ و حال آنکه یک آیه بر صدّیق بودن آنها نقل نگردیده است.
شما را به خدا آقایان محترم انصاف دهید و از عادت بر کنار شوید که آیا سزاوار بود کسی را که خداى متعال در قرآن مجید او را صدّیق خوانده که هرگز دروغ نگوید و نیز در قرآن امر فرماید پیرو او باشید (به اقرار علماى خودتان) شهادتش را ردّ نمایند بلکه اهانت هم بنمایند!؟
آیا عقل باور میکند کسى که رسول خدا او را صدیق این امت خوانده بلکه افضل صدّیقین معرفى نموده و آیات قرآن دلالت بر صداقت او داشته روى هواى نفس دروغ بگوید آن هم شهادت دروغ بدهد؟!
على با حق و قرآن میگردد
آیا رسول اکرم نفرموده حق با على و على با حق توأما میگردند چنانچه خطیب بغدادى در صفحه ۳۲۱ جلد چهارم تاریخ([۲۵]) خود و حافظ ابن مردویه در مناقب([۲۶]) و دیلمى در فردوس([۲۷]) و حافظ هیثمى در صفحه ۲۳۶ جلد هفتم مجمع الزوائد([۲۸]) و ابن قتیبه در صفحه ۶۸ جلد اول الامامه و السیاسه([۲۹]) و حاکم أبو عبد الله نیشابورى در صفحه ۱۲۴ جلد سیم مستدرک([۳۰]) و امام احمد بن حنبل در مسند و طبرانى در اوسط([۳۱]) و خطیب خوارزمى در مناقب([۳۲]) و فخر رازى در صفحه ۱۱۱ جلد اول تفسیر([۳۳]) و ابن حجر مکى در صفحه ۷۴ و ۷۵ و ۱۴۰ جلد دوم جامع الصغیر([۳۴]) و ضمن فصل دوم از باب ۹ حدیث بیست و یکم صواعق([۳۵]) در فضایل مولانا امیر المؤمنین نقلا از اوسط از امّ سلمه و شیخ سلیمان بلخى حنفى در باب۲۰ ینابیع الموده([۳۶]) از جمع الفوائد و اوسط و صغیر طبرانى و فرائد حموینى و مناقب خوارزمى و ربیع الابرار زمخشرى از ام سلمه و ابن عباس و نیز ضمن باب ۶۵ صفحه ۱۸۵ ینابیع المودّه چاپ اسلامبول از جامع الصغیر جلال الدین سیوطى و نیز در صفحه ۱۱۶ تاریخ الخلفاء([۳۷]) و در صفحه ۳۵۸ جلد۴ فیض القدیر([۳۸]) از ابن عباس و در صفحه ۲۳۷ از مناقب السبعین([۳۹]) حدیث ۴۴ از صاحب فردوس و در صفحه ۲۸۳ ضمن باب ۵۹ از فصل دوم صواعق([۴۰]) از ام سلمه و محمّد بن یوسف گنجى شافعى در کفایه الطالب([۴۱]) بعضى از ام سلمه بعضى از عایشه و بعضى از محمّد بن ابى بکر از رسول اکرم روایت نمودهاند که فرمود:
«علىّ مع القرآن و القرآن مع علىّ لا یفترقان حتّى یردا علىّ الحوض.»
(علی با قرآن و قرآن با علی میباشد و از هم جدا نمیشوند تا درکنار حوض کوثر بر من وارد شوند).
برخى به این عبارت نقل نمودند که:
«الحقّ لن یزال مع علىّ و علىّ مع الحقّ لن یختلفا و لن یفترقا.»
(حق هرگز از علی جدا نمیشود و پیوسته حق برای همیشه با علی و علی با حق بوده و هرگز از هم جدا نخواهند شد.)
و نیز ابن حجر در صفحه۷۷ صواعق([۴۲]) اواخر فصل دوم از باب۹ نقل مینماید که رسول اکرم در مرض موت فرمود:
انى مخلّف فیکم کتاب الله و عترتى اهل بیتى ثم اخذ بید علىّ فرفعها فقال هذا علىّ مع القرآن و القرآن مع علىّ لا یفترقان حتى یردا علىّ الحوض فاسئلهما ما خلفت فیهما.
(من دو چیز را درمیان شما میگذارم، یکی کتاب خدا (قرآن) و دیگر عترت و اهل بیت مناند. آن گاه دست علی را گرفت بلند نود و فرمود: این علی با قرآن و قرآن با علی میباشد تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند پس از این هر دو از مقام جانشینی سؤال مینمایم)
و نیز عموما نقل مینمایند که فرمود:
«علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ یدور معه حیثما دار.»
(علی با حق و حق با علی دور میزند).
و سبط ابن جوزى در صفحه۲۰ تذکره خواص الامه([۴۳]) ضمن حدیث غدیر نقل مینماید که رسول اکرم فرمود:
«و ادر الحقّ معه حیثما دار و کیف ما دار.»
(و بگردان حق را با علی هر کجا و هر طور که میگردد.)
آنگاه اظهار نظر نموده و گوید:
«فیه دلیل على انّه ما جرى خلاف بین على و بین احد من الصحابه الاّ و الحقّ مع على([۴۴])
(در این حدیث دلیلی است بر اینکه اگر بین علی و یکی از اصحاب اختلافی واقع شود حق با علی خواهد بود.)
اطاعت على اطاعت خدا و پیغمبر است
و نیز در همان کتابهائى که عرض کردم به علاوه در سایر کتب([۴۵]) معتبره شما نقل است که در مکانهاى بسیار و محلهاى متعدده و به عبارات مختلفه خاتم الانبیاء میفرمود:
«من اطاع علیا فقد اطاعنى و من اطاعنى فقد اطاع الله و من انکر علیّا فقد أنکرنى و من انکرنى فقد انکر الله»
(هر کس علی را اطاعت نماید مرا اطاعت کرده و کسی که مرا اطاعت کند خدا را اطاعت کرده و کسی که علی را انکار نماید مرا انکار کرده و کسی که مرا انکار نماید خدا را انکار کرده.)
و أبو الفتح محمّد بن عبد الکریم شهرستانى در ملل و نحل نقل([۴۶]) مینماید که رسول اکرم فرمود: «لقد کان علىّ على الحق فى جمیع احواله یدور الحق معه حیث دار.»
(علی در جمیع احوال بر حق است و حق با علی دور میزند.)
به همین جهت اهل نهروان را کافر میداند چون در مقابل علی قیام کردند.
آیا ردّ و انکار و اعتراض به على با اینهمه اخبار صریحه مندرجه در کتب معتبره خودتان ردّ و انکار و اعتراض و اهانت بر خدا و رسول و تخلف از حق و حقیقت نبوده است.
مگر نه اینست که ابو المؤید موفق بن احمد خوارزمى در مناقب([۴۷]) و محمّد بن طلحه شافعى در مطالب السؤول([۴۸]) و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه([۴۹]) روایت مینمایند که: رسول اکرم صریحا فرمود:
«من اکرم علیّا فقد اکرمنى و من اکرمنى فقد اکرم الله و من اهان علیّا فقد اهاننى و من اهاننى فقد اهان الله .»
(هر کس علی را اکرام کند مرا اکرام کرده و کسی که مرا اکرام کند خدا را اکرام کرده و کسی که علی را اهانت کند مرا اهانت کرده و کسی که مرا اهانت کند خدا را اهانت کرده.)
منصفانه قضاوت عادلانه کنید
آقایان با انصاف قضایاى وارده را مطابقه کنید با این قبیل اخبار و احادیث رسیده و مندرجۀ در کتب معتبرۀ خودتان و عادلانه قضاوت کنید و به شیعیان بىگناه آن قدر بدبین نباشید.
و دیگر آنکه فرمودید: خلیفه مجبور بود عمل به دستور ظاهر شرع نماید و چون آیه شهادت بر عمومیت، خود باقی بود نمیتوانست بدون اقامه شهود شرع پسند، به محض ادعا، مال مسلمین را فاطمه بدهد و به قدری احتیاط کار بود که از متصرف هم بر خلاف دستور شرع انور شاهد است!
اولاً: قبلا عرض کردم، مال مسلمین نبود بلکه ملک متصرفی و نحله فاطمه بود.
ثانیا: اگر راستی خلیفه اجرا کننده دستور شرع بود که بایستی سر مویی خلاف نکند. پس چرا تبعیض مینمود به محض ادعا بعضی را بدون شاهد از مال مسلمان میداد؟ ولی این حکم و احتیاط کاری خلیفه و سختگیری فقط در باره ودیعه رسول الله فاطمه مظلومه بایستی اجرا شود؟! در صورتی قول و ادعای بیبی و شهادت علی در نزد همگی واضح و آشکار بوده.
چنانچه ابن ابی الحدید در صفحه ۱۰۵، جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۵۰]) نقل مینماید. که از علی بن الفارقی مدرس مدرسه غربی بغداد سؤال نمودم:
«أکانت فاطمه صادقه قال: نعم» آیا فاطمه صادقه و راستگو بود (در ادعای خود) گفت: بلی. گفتم: در صورتی که صادقه و راستگو بود، پس چرا خلیفه، فدک را به او واگذار نکرد؟ تبسمی نموده (با این که اهل شوخی نبود) کلام لطیف و مستحسنی گفت که خلاصهاش این بود که اگر آن روز به مجرد ادعاع فدک را به فاطمه واگذار میکرد، فردا میآمد ادعای خلافت را برای شوهرش میکرد آنگاه خلیفه ناچار بود حق را واگذار نماید؛ چون که قبلا تصدیق صداقت او را نموده بود. انتهی کلامه.
پس مطلب در نزد علمای بزرگ خودتان واضح و آشکار بوده و انصافا تصدیق حقیقت را نمودهاند که روز اول حق با فاطمه مظلومه بوده، منتها سیاست برای حفظ مقام اقتضا کرد که عمدا بیبی مظلومه را از حق ثابتش محروم نمایند!
حافظ: به چه کس خلیفه مال مسلمین را بدون شاهد داد؟!
قضیه جابر و اعطاء مال به او موجب عبرت عقلا میباشد
داعی: به جابر، وقتی ادعا کرد که پیغمبر وعده د اده از مال بحرین به من بدهد بدون آن که ایرادی بگیرند و شاهد بطلبند، هزار و پانصد دینار از مال مسلمانان؛ یعنی از بیت المال به او دادند.
حافظ: اولا این خبر را حقیر ندیدهام. شاید در کتابهای شماها باشد ثانیا: از کجا معلوم است شاهد نخواسته باشد؟
داعی: خیلی تعجب است که شما ندیدهاید؛ زیرا از جمله دلایلی که علمای خودتان اقامه مینمایند بر این خبر واحد عدل صحابی قابل قبول است، همین خبر جابر بن عبد الله انصاری است.
چنانچه شیخ الاسلام حافظ ابو الفضل احمد بن علی بن حجر عسقلانی در فتح الباری فی شرح صحصیح البخاری([۵۱]) فی باب من یکفل عن میت دینا میگوید:
«ان هذا الخبر فیه دلاله علی قبول خبر العدل من الصحابه و لو جر ذلک نفعا لنفسه لان ابابکر لم یلتمس من جابر شاهدا علی صحه دعواه»
(در این خبر دلالتی بر قبول خبر عدل صحابی و لو جرّ نفع به سوی خود بنماید برای این که ابیبکر از جابر شاهد نخواست بر صحت ادعایش).
همین خبر را مبسوطتر بخاری در صحیح([۵۲]) خود نقل نموده است، فی باب من یکفل عن میت دینا فی کتاب الخمس فی باب ما قطع النبی من البحرین نوشته است وقتی مال بحرین را به مدینه آوردند، منادی ابیبکر ندا در داد هرکس را پیغمبر اکرم وعده داه یا طلبی از آن حضرت دارد بیاید بگیرد. جابر آمد و گفت: رسول اکرم وعده داده که از مال بحرین به من بدهد زمانی که بحرین فتح شود و به تصرف مسلمین درآید. فوری بدون شاهد به محض ادعاء هزار و پانصد دینار به اودادند.
و نیز جلال الدین سیوطی در تاریخ الخلفاء([۵۳]) در فصل خلافت ابیبکر و آنچه واقع شده در خلافت او همین قضیه جابر را نقل نموده.
شما را به خدا آقایان با انصاف این عمل تبعیض نبوده است.
را نظر خصوصی در کار نبوده به همان جهتی که جایز آمد بر ابیبکر که بر خلاف آیه شهادت عمل نماید و بدون شاهد از اموال مسلمین به محض ادعا به جابر بدهد، بر فرض که فدک (به قول آنها) مال مسلیمن بوده (و حال آنکه ملک متصرفی فاطمه بود)، لازم بود رعایت مقام رسالت بنمایدو دل فاطمه صدیقه و دیعه رسول خدا را نشکنند و ادعای او را قبول نموده فدک را به او ردّ نمایند.
علاوه بر اینها بخاری در صحیح و سایر علماء و فقهای شما خبر عدل صحابی را قبول مینمایند و لو جرّ نفع به سوی خد بنماید، ولی ادّعا و گفتار علی را مردود میدانند به عذر این که یجر النفع الى نفسه!!
مگر علی از اصحاب بلکه فرد کامل از اصحاب نبود؟ پس اگر منصفانه دقیق شوید تصدیق میفرمایید دسیسه بازی بوده نه اجرای حق و حقیقت.
حافظ: گمان میکنم علت آن که ابیبکر از جابر شاهد نطلبید آن بود که چون جابر از اصحاب نزدیک رسول الله و تربیت شده آن حضرت بوده و قطعا از حضرت شینده بود:
«من کذّب علیَّ متعمداً فلیتبوء مقعده من النار»
(کسی که عمدا بر من دروغ ببندد پس نشیمنگاه او آتش جهنم خواهد بود.)
با این وعده شدید هرگز مرد مؤمن صحابی نزدیک و تربیت شده آن حضرت حاضر نبود اقدام به چنین امری از روی دروغ بنماید و آخرت خود را برای جیفه بیقدر و قابلیت دنیای فانی خراب کند ودروغ از قول رسول خدا نقل نماید.
داعی: آیا جابر نزدیکتر بود به رسول خدا یا علی و فاطمه که تربیت شدهی آن حضرت بودند؟
حافظ: بدیهی است علی و فاطمه رضی الله عنهما که از اول عمر تحت تربیت پیغمبر بودند از هر کس به آن حضرت نزدیکتر بودند.
داعی: اولی بودند که با چنین وعیدی از قول پیغمبر دعوای دروغ ننمایند و بر آنها بود که دعوای فاطمه صدیقه را بپذیرند؛ زیرا که بالقطع و الیقین مقام آن دو بزرگوار از جابر بالاتر بوده (چنانچه خودتان هم اعتراف دارید) بلکه از همه اصحاب چون که مشمول آیه تطهیر و معصوم بودهاند.
و آیه تطهیر صراحت دارد در عصمت و پاکی پنج نفر که مشمولین آیه تطهیر محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین بودند.
به علاوه اکابر علمای خودتان تصدیق صداقت و راستگویی آنها را نمودهاند.
راجع به مولانا امیر المؤمنین قبلا عرض کردم که رسول اکرم او را صدّیق و راستگوی این امت معرفی فرموده و خداوند هم در قرآن مجید او را صادق خوانده.
واما در باره حضرت صدیقه کبری فاطمه اخبار بسیار است از آن جمله حافظ ابو نعیم اصفهانی در صفحه۲ جلد دوم حلیه الأولیاء([۵۴]) از عایشه روایت مینماید که گفت:
«ما رأیت احدا قطا صدق من فاطمه ابیها»
(هرگز ندیدم احدی را راستگوتر از فاطمه غیر از پدر بزرگوارش).
[۱]. مسند احمد، ۵/۱۸۹، حدیث زید بن ثابت؛ و ۵/۲۱۶، حدیث خزیمه بن ثابت؛ المستدرک، ۳/۳۹۶، مناقب خزیمه بن ثابت الانصاری، جعل شهاده خزیمه شهاده رجلین. «محقق»
[۲]. الکشف والبیان، ثعلبی، ۵/۱۰۹، ذیل آیه ۱۱۹ سوره توبه.
[۳]. در المنثور، سیوطی، ۳/۵۱۷، ذیل همین آیه.
[۴]. در همین مجلس گذشت.
[۵]. فرائد السمطین، حموینی، ۱/۳۷۰، ح ۲۹۹ و ۳۰۰، سمط اول باب ۶۸٫
[۶]. در همین مجلس گذشت.
[۷]. همچنین در کتاب شواهد التنزیل، ۱۰/۳۴۱/ ح ۳۵۰ تا ۳۵۷، ذیل آیه شریفه و نیز تاریخ مدینه دمشق، ۴۲/۳۶۱؛ المناقب، خوارزمی، ص۲۷۰، ح ۲۷۳، الفصل السابع عشر. «محقق»
[۸]. در المنثور، سیوطی، ۵/۶۱۵، ذیل آیه ۳۳، سوره زمر.
[۹]. مناقب ابن مردویه، ص۳۱۴، ح ۵۱۸، ِ سوره زمر.
[۱۰]. کفایه الطالب، گنجى شافعی، ص۲۳۳، باب ۶۲٫
[۱۱]. تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ۴۲/۳۶۰، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علىّ بن ابى طالب.
[۱۲]. تا آنجا که ما جستجو کردیم این حدیث را در مسند نیافتیم. لکن احمد بن حنبل در فضائل الصحابه، ۲/۶۲۷ و ۶۲۸، ح۱۰۷۲، فضائل على بن باى طالب، حدیث را این گونه نقل میکند:
عن عبد الرحمن بن ابى لیلى عن ابیه قال: قال رسول الله’ ثم الصدیقون ثلاثه حبیب بن موسى النجار مؤمن آل یاسین و ترتیل مؤمن آل فرعون و علىّ بن ابى طالب الثالث و هو افضهلم.
[۱۳]. ما نزل من القرآن، ابى نعیم اصفهانی، ذیل آیه ۱۹، سوره حدید و آیه ۳۳ سوره زمر (با استفاده از النور المشتعل، ص۲۴۷، ح۶۷) و ص۲۰۴-۲۰۵، ح۵۶، و نیز آلوسى در روح المعانی، ۶/۴۳، ذیل آیه ۱۱۹، سوره توبه، شوکانى در فتح القدیر، ۲/۴۱۴، ذیل آیه ۱۱۹ سوره توبه مراد از مع الصادقین را علىّ بن ابى طالب میدانند.
[۱۴]. تفسیر الکبیر، فخر رازی، ۲۷/۵۷، ذیل آیه ۲۸ سروه مؤمن (غافر) مسأله ۱/
[۱۵]. الکشف و البیان، ثعلبی، ۸/۱۲۶، ذیل آیه ۲۷ سوره یس، چنین نقل میکند:
عن عبد الرحمن بن ابى لیلى عن ابیه قال: قال رسول الله’: «سباق الامم ثلاثه لم یکفروا بالله طرفه عین: علىّ بن ابى طالب و صحاب آل یس و مؤمن آل فرعون، فهم الصدیقون و على افضلهم.»
[۱۶]. در المنثور، سیوطی، ۵/۴۹۲، ذیل آیه ۲۹ سوره یس.
[۱۷]. پیشتر گذشت.
[۱۸]. الفردوس، دیلمی، ۲/۴۲۱، ح۳۸۶۶، باب الصاد.
[۱۹]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۹/۱۷۲، خطیه ۱۵۴، (و من خطبه و ناظر قلب اللبیب به و یبصر امده) [ذکر الأحادیث والوارده فى فضائل علیّ]
[۲۰]. مناقب ابن المغازلی، ص۲۴۷، ۲۹۴، قوله الصدیقون ثلاثه…
[۲۱]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۳۷۳، ح۱، باب ۴۲، و نیز در ۲/۲۳۵، ح۶۵۷، باب ۵۶٫
[۲۲]. مناقب خوارزمی، ص۳۱۰، ح۳۰۷، فصل ۱۹٫
[۲۳]. صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۲۵، باب ۹، فصل ۲ ح۳۱٫
[۲۴]. کفایه الطالب، گنجى شافعی، ص۱۲۳ و ۱۲۴، باب ۲۴، و نیز محب الدین طبرى در ذخائر العقبی، ص۵۶، قسم ۱، باب فضائل علىّ بن ابى طالب، ذکر اسمه و کنیته، قرطبى در الجامع لأحکام القرآن، ۱۵/۲۰، ذیل آیه ۲۷ سوره یس، سیوطى در جامع الصغیر، ۲/۱۱۵، ح۵۱۴۸- ۵۱۴۹، حرف الصاد، مناوى در فیض القدیر، ۴/۳۱۳، ح ۵۱۴۹-۵۱۴۸، حرف الصاد، متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۶۰۱، ح۳۲۸۹۷ – ۳۲۸۹۸، کتاب الفضائل باب ۳، فصل ۲، فضائل علىّ بن ابى طالب، حدیث را با اندک اختلاف در الفاظ نقل میکنند.
[۲۵]. تاریخ بغداد، خطیب بغدادی، ۱۴/۳۲۱، رقم ۷۶۴۳، شرح حال یوسف بن محمد المؤدب.
[۲۶]. مناقب ابن مردویه، ص۱۱۳- ۱۱۷، ح ۱۳۲- ۱۴۳، فصل۸٫
[۲۷]. الفردوس، دیلمی، ۳/۲۳۰، ح ۴۶۷۸، باب القاف ذکر فصول من ذوات الالف و اللام.
[۲۸]. مجمع الزوائد، ابى بکر هیثمی، ۷/۲۳۵، کتاب الفتن، باب فیما کان فى الجمل و الصفین و غیرهما.
[۲۹]. الامامه و السیاسه، ابن قتیبه، ۱/۷۳، فصل اتمام الحرب.
[۳۰]. المستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۱۳۴ – ۱۳۵، ح ۴۶۲۸- ۴۶۲۹، کتاب معرفه الصحابه، باب مناقب امیر المؤمنین.
[۳۱]. معجم الاوسط، طبرانی، ۵/۴۵۵، ح ۴۸۷۷، احادیث عباد بن سعید.
[۳۲]. مناقب خوارزمی، ص۱۰۴، ح۱۰۷، فصل ۸٫
[۳۳]. تفسیر الکبیر، فخر رازی، ۱/۲۰۵، ذیل سوره فاتحه، باب ۴، مسأله ۹، حجت ۵٫
[۳۴]. جامع الصغیر، سیوطی، ۲/۱۷۲، ح۴۴۱۲، و ح ۵۵۹۴، حرف العین.
[۳۵]. صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۲۴، باب ۹، فصل ۲، حدیث الحادى و العشرون.
[۳۶]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۶۹، ح۱، باب ۲۰٫
[۳۷]. تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص۱۷۳، شرح حال علىّ بن ابى طالب.
[۳۸]. فیض القدیر، مناوی، ۴/۴۷۰، ح۵۵۹۴، حرف العین.
[۳۹]. ینابیع الموده، قندوزی، ۲/۲۴۵، ح۶۸۷، باب ۵۶، الحدیث الرابع و الاربعون.
[۴۰]. ینابیع الموده، قندوزی، ۲/۳۹۶، ح۳۰، باب ۵۹، الحدیث الحادى و العشرون و الصواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۲۴، باب۹، فصل ۲، حدیث الحادى و العشرون.
[۴۱]. کفایه الطالب، گنجى شافعی، ص۲۶۵، باب ۶۲٫
[۴۲]. صواعق المحرقه، ابن حجر مکی، ص۱۲۶، باب ۹، فصل ۲٫
[۴۳]. تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۳۵، باب ۲، فى ذکر فضائل على، حدیث فى قوله من کنت مولاه فعلى مولاه.
[۴۴]. تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۳۹، باب ۲ فى ذکر فضائل على حدیث فى قوله من کنت مولاه فعلى مولاه.
[۴۵]. مستدرک على الصحیحین، حاکم نیشابوری، ۳/۱۳۱، ح۴۶۱۷، کتاب معرفه الصحابه و من مناقب امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب، حدیث را این گونه نقل میکند:
«عن ابیذر قال: قال رسول الله’ من اطاعنى فقد اطاع الله و من عصانى فقد عصى الله و من اطاع علیا فقد اطاعنى و من عصى علیّاً فقد عصانی.»
و نیز متقى هندى در کنز العمال، ۱۱/۶۱۴، ح ۳۲۹۷۳، کتاب الفضائل، باب۳، فصل ۲، فضائل علىّ بن ابى طالب، ابن عساکر در تاریخ مدینه دمشق، ۴۲/۲۷۰، رقم ۴۹۳۳، شرح حال علىّ بن ابى طالب، حدیث چنین نقل میکند:
… عن جده یعلى بن مره الثقفى قال: سمعت رسول ا لله یقول: «من اطاع علیّاً فقد اطاعنى و من عصى علیا فقد عصانى ومن عصانى فقد عصى الله و من احب علیاً فقد احبنى و من احبنى فقد احب الله و من ابغض علیا فقد ابغضنى و من ابغضنى فقد ابغض الله، لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا کافر او منافق.»
[۴۶]. ملل و النحل، شهرستانی، ۱/۳۳، مقدمه ۴، اول شبهه وقعت فى المله الاسلامیه و کیفیه انشعابها.
شهرستانى مینویسد:
«و بالجمله: کان عى مع الحق و الحقه معه» و در صفحه ۱۴۵ همین جلد قسم ۱، جزء ۱، باب ۶ الشیعه الامامیه، مینویسد:
… ثم قال و هو على الرحال: «من کنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله وادر الحق معه حیث دار…»
[۴۷]. مناقب خوارزمی، ص۳۱۶، فصل ۱۹، فى فضائل له شتّی.
خوارزمى حدیث را اینگونه نقل میکند:
عن علىّ بن ابى طالب و فاطمه، فقال: سمعت رسول الله’ یقول: علیکم بعلىّ بن ابى طالب فانه مولاکم فأحبوه، و کبیرکم فاتبعوه، و عالمکم فأکرموه، و قائدکم الى الجنه و اذا دعاکم فأجیبوه و إذا امرکم فأطیعوه احبوه بحبى و اکرموه بکرامتی…
[۴۸]. مطالب السؤول، ابن طلحه شافعی، ص۹۶، باب ۱، فصل۶ فى علمه و فضله.
ابن طلحه حدیث را این گونه نقل میکند:
قال رسول الله’ هذا على فأحبوه بحبى و اکرموه بکرمتى فان جبرائیل امرنى بالذى قلت لکم عن الله عزوجل…
[۴۹]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید ۹/۱۷۰، خطبه ۱۵۴، (و من خطب له و ناظر اللبیب به یبصر امده)، ذکر الاحادیث و الاخبار الوارده فى فضائل علیّ.
[۵۰]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۶/۲۸۴، نامه ۴۵ (و من کتاب له الى عثمان بن حنیف) فصل ۳، فى ان فدک هل صح کونها نحله رسول الله’ لفاطمه÷ ام لا؟
ابن ابى الحدید این گونه نقل میکند:
و سألت على بن الفارقى مدرس المدرسه الغربیه ببغداد، فقلت له: أکانت فاطمه صادقه؟ قال: نعم. قلت: فلم لم یدفع الیها ابوبکر فدک و هى عنده صادقه؟ فتبسم ثم قال کلاما لطیفاً مستحسنا مع ناموسه و حرمته و قلّه دعابته، قال: لو اعطاها الیوم فدک بمجرد دعواها لجائت الیه غدا وادعت لزوجها الخلافه و زحزحته عن مقامه و لم یکن یمکنه الاعتذار و الموافقه بشیء لانها قد اسجل على نفسه انها صادقه فیها تدّعى کائنا ما کان من غیر حاجه الى بیّنه و لا شهوده…
[۵۱]. فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ۴/۴۷۵، ح۲۲۹۶، کتاب الکفاله، باب من تکفل عن میت دینا…
[۵۲]. صحیح بخاری، ۳/۲۰۵، ح ۵۲۹، کتاب الکفاله، باب من تکفل عن میت دنیا… و در جلد ۴/۵۳۰، ح ۱۳۳۲، کتاب الجزیه، باب ما اقطع النبى’ من البحرین … حدیث را این گونه نقل میکند:
عن جابر بن عبد الله قال: قال النبى’: لو قد جاء مال البحرین قد اعطیتک هکذا و هکذا فلم یجیء مال البحرین حتى قبض النبى’ فلما جاء مال البحرین امر ابوبکر فناداى من کان له عند النبى’ عدّه او دین فلیأتنا فأتیته فقلت: ان النبى’ قال لى کذا و کذا، فحثى لى حثیه فعددتها فإذا هى خمسمائه و قال خذ مثلیها.
[۵۳]. تاریخ الخلفاء سیوطى ص۷۹، تاریخ ابوبکر، فصل فى اولیاته…
سیوطى حدیث را چنین نقل میکند:
اخرج الشیخان عن جابر قال: قال النبى’ لو جاء مال البحرین اعطیتک هکذا و هکذا، فلما جاء مال البحرین بعد وفاه النبى’، قال ابوبکر: من کان عند النبى’ دین او عده، فلیأتنا، فجئت و اخبرته فقال: خذ، فأخذت فوجدتها خمسمأه فأعطانى الفا و خمسمأه.
[۵۴]. حلیه الاولیاء ابى نعیم اصفهانی، ۲/۴۱و ۴۲، رقم ۱۳۳ شرح حال فاطمه بنت رسول الله’.
منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد