آيين اسلام، آيين فردى نيست كه در يك رشته اذكار و اوراد خلاصه گردد و هر فردى بتواند در درون خانۀ خود آن را انجام دهد، و نيازى به وجود حكومتى به نام دين نباشد، بلكه داراى احكام سياسى و اجتماعى و اقتصادى و امور خانوادگى است كه بدون يك حكومت، جامه عمل نمىپوشد، و لذا بايد لزوم حكومت را در دل برنامههاى اسلام جستجو كرد. آنان كه نسبت به حكومت اسلامى بىتفاوت هستند، غالباً از دريچۀ غربىها به مسائل مىنگرند كه دين كوچكترين تأثيرى در زندگى آنها ندارد.
روشنترين گواه بر لزوم تشكيل حكومت در اسلام، شيوۀ زندگى پيامبر گرامى صلى الله عليه و آله است كه پس از ورود به مدينه، نظام توحيدى را در قالب حكومت دينى پياده كرد و در اين موارد، عهدنامه و به اصطلاح قانون اساسى نوشته شد كه براى خود بحث جداگانهاى دارد.
علاقهمندان اگر بخواهند از اين عهدنامه كه ميان پيامبر و قبايل ساكن مدينه، نگارش يافت يا معاهدهاى كه ميان مسلمانان و يهوديان مدينه نوشته شد، آگاهى يابند، به سيرۀ ابنهشام، جلد ۲، صفحات ۷۳ تا ۸۱ مراجعه كنند.
كتاب «الوثائق السياسية» نگارش پروفسور محمد حميداللّٰه، استاد دانشگاه پاريس و كتاب «مكاتيب الرسول» كه حاوى ۱۸۶ عهدنامۀ سياسى و قراردادهاى اقتصادى است، منبع خوبى براى فهم لزوم حكومت است و هر دو اثر حاكى است كه حكومت، ركن ركين اسلام و اساس آن است كه بدون آن، پياده كردن احكام اسلامى، امكانپذير نيست.
ولى بايد ديد كه رسول خاتم براى ادامه حكومت پس از رحلت خويش چه راهى را برگزيده است. متكلمان سنّى مىگويند راه انتخاب امت (به وسيلۀ شوراى اهل حل و عقد) و يا بيعت ما نخستين راه را در بحث پيشين مورد بررسى قرار داديم، اكنون راه دوم را بررسى مىنماييم.
اگر گزينش حاكم پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله از طريق بيعت به خود مردم واگذار شده است، بايد در سخنان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله جايگاه عظيمى داشته باشد و لااقل دهها روايت دربارۀ حاكم و شرايط او و كيفيت گزينش او وارد شده باشد.
بيعت مسلمانان با پيامبر براى تعيين حاكم نبود.
در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله چند بار مردم با پيامبر صلى الله عليه و آله بيعت نمودند ولى هرگز بيعت آنها براى تعيين حاكم نبود، بلكه حاكم از طريق خدا معين شده بود، آنان، از طريق بيعت، وفادارى و استوارى و حمايت خود را، آشكار مىكردند.
اينك به همگى به صورت فشرده اشاره مىكنيم:
۱. پيمان عقبه
هنوز پيامبر گرامى در مكّه معظمه و به مدينه مهاجرت نكرده بود كه نداى اسلام، به گوش مردم مدينه رسيد. آنان از يهوديان مقيم مدينه شنيده بودند كه به زودى از ملّت عرب، پيامبرى مبعوث مىشود، از اين جهت برخى از سران دو قبيله «اوس» و «خزرج» كه براى حج به مكه آمدند و با پيامبر تماس گرفتند و پس از گفتگوهايى در «عقبه» كه بين مكه و مناست، در دو سال پياپى، دو بار با پيامبر بيعت كردند. بيعت اوّل بر اساس اين بود كه از شرك بپرهيزند و گناه و دزدى نكنند. در سال بعد، بيعت بر اين بود كه او را كمك كنند و از او دفاع نمايند و همين سبب شد كه پيامبر صلى الله عليه و آله مكه را به عزم مدينه ترك كند. تفصيل هر دو بيعت كه در سالهاى يازدهم و دوازدهم بعثت در عقبه و در تاريكى شب انجام شده در سيرۀ ابن هشام آمده است.[1]
بنابراين در اين بيعت، هدف تعيين حاكم نبود، بلكه منصب او قبلاً پذيرفته شده بود، و بيعت براى دفاع از دين يا دفاع از شخص حاكم انجام گرفت. در اين صورت، اين نوع بيعت نمىتواند دليل بر روش گزينش حاكم از طريق مردم باشد.
۲. بيعت رضوان
بيعت رضوان در سال ششم هجرت در سرزمين حديبيه انجام گرفت در آن هنگام مسلمانان از ورود به حرم ممنوع شدند. آنان با ساز و برگ جنگى از مدينه بيرون نيامده بودند و احتمال درگيرى نيز وجود داشت. ازاين جهت پيامبر تصميم گرفت كه از مسلمانان بار ديگر بيعت بگيرد از اين رو زير سايه درختى نشست و تمام يارانش، دست وى را به عنوان بيعت براى وفادارى به پيمان فشردند و سوگند ياد كردند كه تا آخرين نفس از آيين پاك اسلام و رسول خدا دفاع خواهند كرد و در قرآن مجيد به اين پيمان چنين اشاره شده است:
(لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا)
«خداوند از مؤمنانى كه زير درخت با تو پيمان بستند، خشنود شد و از وفا و خلوص آنها آگاه بود كه آرامش روحى كاملى بر ايشان فرستاد و آنان را با فتحى نزديك پاداش داد».
3. بيعت با زنان
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در مكّه، براى اوّلين بار به صورت رسمى از زنان بر انجام وظايف زير بيعت گرفت:
1. شريكى براى خدا قرار ندهند.
2. خيانت نكنند.
3. از فحشا دورى كنند.
4. فرزندان خود را نكشند.
5. فرزندان ديگران را به شوهران خود نسبت ندهند.
6. در كارهاى خير و نيك با پيامبر مخالفت نكنند.[2]
علّت اين بيعت آن بود كه در ميان مكيان، زنان آلوده و ناپاك، فراوان بودند. اگر از آنان ميثاق و پيمانى گرفته نمى شد، احتمال داشت به اعمال ننگين خود، در خفا ادامه دهند.
در اين مورد هم بيعت براى تعيين حاكم نبود، بلكه حاكمِ مسلّم از پيروان خود، پيمان مى گرفت كه به احكام الهى عمل كنند.
بنابراين نمى توان به استناد اين روايات بيعت را اساس تعيين حاكم قرار داد.
بيعت و كشف افكار عمومى
اگر شيوه حكومت پس از رحلت پيامبر گرامى، گزينش مردمى باشد ( هر چند اين امر ثابت نشده بلكه خلاف آن ثابت شده است ) مى توان گفت:بيعت، طريقى براى جلب افكار عمومى است، و اين مطلب از كلمات امام على بن ابى طالب(عليه السلام) كاملاً استفاده مى شود.
تاريخ نگاران مى نويسند پس از قتل عثمان، مردم به خانه على(عليه السلام) ريختند و مى خواستند با او در خانه اش بيعت كنند، حضرت به آنان فرمود:
«فإنّ بيعتى لاتكون خفية ولا تكون إلاّ فى المسجد».[3]
«بيعت من نبايد به صورت پنهانى انجام بگيرد، بلكه بايد به صورت آشكار آن هم در مسجد انجام شود».
اين نوع كلمات و مشابه آن در سخنان امام ديده مى شود.
پاسخ يك سؤال
هرگاه اساس حكومت را تنصيص پيامبر تشكيل مى دهد، و اميرمؤمنان نيز از اين طريق، اين منصب را حيازت كرده بود، پس چرا خود آن حضرت در نامه اى به معاويه بر حقانيت خود از طريق بيعت مهاجر و انصار استدلال مى كند، و مى فرمايد: همان كسانى كه با ابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند، با همان شرايط و كيفيت، با من بيعت نمودند، بنابراين، آنكه حاضر بود، هم اكنون اختيار فسخ ندارد و نه آنكه غايب بود، اجازه نپذيرفتن دارد.[4]
پاسخ: اين سخن روشن است، هر چند ابن ابى الحديد نخستين فردى است كه مى گويد نظام حكومت در اسلام پس از درگذشت پيامبر، نظام شورايى و اخذ بيعت است، ولى اگر كسى مجموع نامه هاى نهج البلاغه را مطالعه كند، بالاخص بخش هايى كه سيد رضى نقل نكرده ولى در كتاب «وقعه صفين» نصر بن مزاحم آمده است، به روشنى مى فهمد كه امام، از طريق جدال احسن وارد شده است[5] و در حقيقت به آيه مباركه (وَ جادِلْهُمْ بِالّتى هى أحسَن)عمل كرده است، زيرا مى گويد: اگر پايه نظام حكومت، بيعت مهاجر و انصار است و شما آنها را در مورد آن سه نفر پذيرفته ايد، همانها نيز با من بيعت كرده اند، چگونه بيعت آنها را مى پذيريد، امّا در بيعت من اشكال تراشى مى كنيد؟
بهترين دليل بر اين كه حضرت در مقام جدال است، اين كه سخن را با بيعت ابوبكر و عمر و عثمان آغاز مى كند كه معاويه كاسه ليس حكومت آنها بود و اگر خود بيعت در عصر حضور، اساس نظام حكومت را تشكيل مى داد، دليلى نداشت كه حضرت از آن افراد نام ببرد.
در پايان يادآور مى شويم در جايى كه امام منصوب در ظاهر نباشد و مردم از طريق بيعت، مقبوليت حكومت را آشكار ساخته باشند، عمل به اين پيمان، لازم و واجب است و در حقيقت تحت دو آيه قرار مى گيرد:
1. (أوفوا بالعقود)[6]
2.(أوفوا بالعهد إنّ العهد كان مسؤولاً)[7]
و از كلمات امام در نهج البلاغه استفاده مى شود كه پيمان شكنى از گناهان كبيره است. و هرگز حاكم منصوص را از مقام خود، بركنار نمى سازد.
درباره طلحه و زبير مى فرمايد: «ظلماني و نكثا بيعتي».[8]
و درباره بىوفايى بيعت كنندگان در خطبه شقشقيه مى فرمايد:
«فلّما نهضت بالأمر نكثت طائفة و مرقت أُخرى».[9]
«آن گاه كه به امر امامت پرداختم، گروهى پيمان شكستند و گروهى ديگر نيز از دين بيرون رفتند».
از اين بحث گسترده درباره حكومت اسلامى چند نتيجه گرفته مى شود:
1. حكومت جزء لاينفك دين اسلام است و بدون آن كاخ رفيع دين فرو مى ريزد.
2. دلایل عقلی و نقلی به روشنی ثابت می کنند که پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله شرایط حاکم بر مسلمانان، ایجاب می کرد که خلیفه مسلمین از طریق تعیین پیامبر و به امر الهی تعیین شود.
3. شورا و بیعت، کارآمد نبوده و دلیلی بر گزینش حاکم از این دو طریق نیست.
پی نوشت:
[1] . سيره ابن هشام، ج ۱، ص ۴۳۱-۴۳۸ و نيز به كتاب فروغ ابديت، ص ۳۹۰ تا ۳۹۶ (پيمان عقبه) مراجعه شود.
[2] سيره ابن هشام، ج2، ص 417.
[3] تاريخ ابن اعثم كوفى، ص 161; كامل ابن اثير، ج3، ص 98.
[4] إنّه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان على ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن ترد».
[5] وقعه صفين، ص 29.
[6] مائده/1.
[7] اسراء: 34.
[8] نهج البلاغه، خطبه 134.
[9] همان، خطبه3.
منبع: سبحانی تبریزی، جعفر، سقیفه، صفحه: ۵۱، توحيد، قم – ایران، 1394 ه.ش.



















هیچ نظری وجود ندارد