زمینه هاى فرهنگى، سیاسى و اجتماعى بغداد (از غیبت کبرا تا حمله مغول)
بغداد از آغاز تأسیس (۱۴۶هـ..ق) به عنوان مرکز ثقل جهان اسلام و بزرگترین پایگاه علمى شناخته میشد. بزرگترین فقها و علماى مذاهب اسلامی همچون ابوحنیفه، شافعى، احمدبن حنبل، داوود ظاهرى، نویسندگان «صحاح سته» تمام یا بخشى از عمر خویش را در بغداد سپرى کردند.
از قرن سوم هجرى خلافت عباسى از اوج اقتدار سیاسى فرود آمد و پس از یک دوران شکوفایى به تدریج رو به افول نهاد، اما همچنان به عنوان مرکز ثقل سیاسى ـ مذهبى جهان اسلام مطرح بود.
در این زمان قدرتهاى سیاسى محلى پرچم استقلال را در سرزمینهاى اسلامى بر افراشتند که مهمترین آن، به قدرت رسیدن آل بویه بود؛ اما على رغم آنکه توان برچیدن خلافت عباسى را دارا بود، تنها ملاحظات سیاسىـ مذهبى، آنان را به ابقای خلافت ناگزیر ساخت تا آنجا که جز نمادى مذهبى، قدرتى براى خلیفه باقى نماند،([۱]) به ویژه در زمان عضدالدوله که در سال (۳۶۷) بغداد را ضمیمه قلمرو خود نمود.([۲])
در طول حکومت یکصد و سیزده ساله آل بویه پنج خلیفه به ظاهر قدرت را در دست داشتند؛ المستکفى بالله (۳۳۴ هـ.ق)، المطیع لله (۳۶۳ـ ۳۳۴هـ..ق)، الطائع لله (۳۸۱ـ۳۶۳ هـ..ق)، القادر باللّه (۴۲۲ـ ۳۸۱ هـ..ق) و القائم بامرالله که این فرد تا ورود سلجوقیان بر صحنه سیاست، بر مسند خلافت تکیه داشت.
سه خلیفه نخست یکى پس از دیگرى از مقام خود خلع شدند و تنها چهارمین خلیفه یعنى القادر در هنگام خلافت در گذشت و پسرش القائم جانشین او شد.([۳])
به طور کلى امیران بویهاى، از نظر مذهبى هیچگونه تعهدى نسبت به خلیفهى عباسى نداشتند و قدرت او را قانونى نمىشمردند([۴]) و دایره اختیارات و نفوذ سیاسى او را تنها به داشتن یک منشى براى اداره املاک و رسیدگی به حساب او محدود کردند.([۵]) اما دلیل بر کنار نکردن خلفاى عباسى آن بود که جمعیت بغداد و به طور کلّى عراق و همچنین سپاهیان ترک (سواره نظامهاى ملازم پیاده نظام دیلمیان) بیشتر سنّى مذهب بودند و آل بویه از احترام گسترده مردم نسبت به مرجعیت خلیفه در عراق و جهان اسلام، براى مشروعیت بخشیدن به قدرت خویش استفاده مىکردند. آنان اجازهى رسمى حکومت را از خلیفه گرفتند و خود را محافظان خلیفهاى قلمداد کردند که تنها بازیچهاى در دستشان بود.([۶])
دلیل دیگر برای کنار نکردن خلیفه عباسى به نفع یک علوى بر حق، آن بود که چنین عملى قدرت خود آل بویه را تنّزل مىداد و آنان را به تبعیت از خلیفهاى علوى وادار مىساخت؛ به همین علت معزالدوله که در ابتدا تصمیم داشت یک علوى زیدى را به خلافت برساند، از این اقدام منصرف شد([۷]) و حتى امراى آل بویه، همچون معزالدوله، رکن الدوله و عضدالدوله مدعیان علوى را توقیف مىکردند.([۸])
در واقع تصور آل بویه از قدرت، حکومتى عباسى ـ شیعى بود.([۹]) آنان نام خود را بر سکّه ضرب و در خطبهى نماز جمعه پس از نام خلیفه ذکر مىکردند. در این میان خلیفه تنها مرجعیت روحانى انتصابهای دینى سنیّان بغداد را عهده دار بود.([۱۰])
جلوه ظاهرى انتقال قدرت از خلیفه به امیر، به شکل تمرکز نظارت و مدیریت سیاسى در «دارالمملکه» جدید التأسیس بغداد و بر چیدن «دارالخلافه» پدیدار شد. این وضعیت در بحران هجوم سربازان روم شرقى به شمال بین النهرین که بغداد را در معرض تهدید حمله خود قرار داد، به خوبى آشکار شد. خلیفه که بر طبق شریعت اهل سنّت وظیفه دفاع و جهاد مسلمانان را بر عهده داشت به دلیل ضعف مالى که حتى تکافوى نیازهاى خود خلیفه را هم نمىکرد نتوانست به بختیار که از وى براى مقابله با رومیان تأمین هزینه جهاد را درخواست کرده بود، کمک چندانى کند. وى براى تهیه این هزینه ناچار به فروش لباسها و سایر داراییهاى شخصى خود به مبلغ ۰۰۰/ ۴۰۰ درهم شد.
در این زمان بود که ابوالفضل شیرازى وزیر به منظور تأمین هزینههاى جنگ بر اهل ذمه مالیاتهاى سنگین وضع کرد و به ضبط اموال مسلمانان دولتمند پرداخت و جاسوسانى را براى کشف دفینهها گسیل کرد.([۱۱])
تقسیم قدرت میان امیر و خلیفه به معناى جدایى کامل امور دینى از دنیوى نبود. تصور بر این بود که امیر با اتّکا به قدرت الهى و با اجازهى خلیفه حکومت مىکند و خلیفه از وظایف غیر دینى کاملاً بر کنار نیست. در واقع مىتوان گفت شعار ایران قدیم درباره سلطنت، یعنى الهى بودن منشأ حکومت دنیوى و اینکه «دین و سلطنت همزادند»، در این دوره به تحقق رسیده بود. این تقسیم قدرت راه را براى نظامى که بعدها ترکان سلجوقى ادامه دهنده آن بودند، هموار ساخت و بدین وسیله امیر، شاه یا سلطان فرمانرواى مطلق و خلیفه به مقامى تشریفاتى تبدیل شد.([۱۲])
بغداد در نیمهى قرن چهارم و اوایل قرن پنجم ـ اوج قدرت آل بویه ـ به حد اعلاى رشد خود رسید؛ اما موجودیتى کاملاً یکپارچه نیافته بود؛ بلکه حالت شهرى مرکزى داشت که از محلههایى نامتجانس با گرایشهاى مذهبى و قومى متفاوت تشکیل شده بود و گذشته از کشمکشهاى قومى و مذهبى، باز حالتى مجزا داشت و هر محله داراى بازارهاى فنون و کسب و کار مخصوص خود بود. بنا بر نقل کرمر، لاسنر جمعیت بغداد را حدود ۲۵۰ تا ۵۰۰ هزار نفر تعیین کرده است.([۱۳])
دوران آل بویه براى بغداد عصر شکوفایى فرهنگى و در عین حال زمان تنزل اقتصادى و ناآرامىهاى اجتماعى بود. آن چنان که حاکمان بغداد با بنبست مواجه شدند. از یک سو تأمین خوارک و آذوقه، وسایل بهداشت و آبرسانى، نوسازى شهر و مرمت و نگهدارى سدها و از دیگر سو منازعات اجتماعى و مذهبى، نیاز به مبالغ هنگفت و مهارتهاى مدبرانه فوق العاده داشت که مىبایست با وضع مالیاتهاى سنگین و مصادره اموال تأمین مىشد؛ اما اوضاع نابسامان کشاورزى و بحرانهاى اقتصادى ـ قحطى و تورم ـ مانع از وصول مالیات مىشد و در نتیجه حل مشکلات اقتصادى و اجتماعى این شهر لاینحل ماند تا آنجا که حاکمان بویه براى پرداخت مستمرى سپاهیان ناگزیر به اعطاى امتیاز زمینها و حقوق مالیاتى به جاى پرداخت پول شدند و چون واگذارى این اقطاعات موقتى بود، مالکان آن انگیزه چندانى براى زراعت زمین و حفظ نظام آبیارى آن نداشتند و حکومت مرکزى نیز که قادر به کنترل نواحى واگذار شده نبود، به تدریج فئودالیسم شرقى به وجود آمد، که عواقبى فاجعهآمیز در دراز مدّت بر اقتصاد خاورمیانه بر جاى نهاد.
طبقهى اشراف فئودال به عنوان یک طبقه حاکم جانشین طبقهى متوسط و زمین داران غیر نظامى شد و به فقر و خشم طبقات متوسط و پایین اجتماع دامن زد. ابن مسکویه عواقب زیانبار نظام اقطاع دارى را به خوبى توصیف کرده است.([۱۴])
علاوه بر خسارات جبران ناپذیرى که غفلت از نظام آبیارى در اقطاعات بر کشاورزى وارد کرد، عواقبى چون کمبود مواد غذایى و کاهش در آمد را در پى داشت و بغداد براى تأمین بیشتر مایحتاج خود نیازمند و متکى به واردات شد.
تجارت نیز بر اثر راهزنیها و باجهاى گزافى که امیرنشینها دریافت مىکردند، قطع جادههاى تدارکاتى و… بیش از پیش مختل شد و در اواخر این دوران و در نتیجه تغییر مسیر بخش عمدهى تجارت خاور دور فاطمیان از خلیج فارس به دریاى سرخ، تجارت در امیرنشینهاى آل بویه بسیار آسیب دید. کاهش دینار در عراق و جنوب غربى ایران از نیمهى قرن چهارم نشانهاى دیگر از تنزل اقتصادى بود.([۱۵])
منازعات فرقهاى میان شیعیان و سنیان و برخوردهاى خشونت بار میان سربازان ترک سنى و دیلمیان شیعى ـ سپاهیان آل بویه ـ به آشفتگىهاى شهر بغداد مىافزود.
با ظهور سلطان محمود غزنوى در شرق ایران و احیاى اصول حنابله در بغداد توسط القادر بالله (خلافت تا ۴۲۲) پیشرفت سیاسى تشیع متوقف گردید و بار دیگر دوران برتری اهل سنت آغاز شد.
غزنویان با تشیع در هر شکل و صورتى عناد داشتند و در دوران این سلسله کتابخانهها به آتش کشیده شد و شخصیتهاى علمى و دینى، شکنجه، تبعید یا بردار کشیده شدند.([۱۶])
کتابخانه بزرگ رى در سال (۴۲۰هـ..ق) در حمله سلطان محمود غزنوى به آتش کشیده شد و معتزله به خراسان تبعید و اصحاب باطنى به دار آویخته شدند.([۱۷])
خلیفه عباسى و محمود غزنوى براى سرکوب مخالفان یا ضبط اموال ثروتمندان از حربهى «قرمطى بودن» بهره مىگرفتند.([۱۸])
جانبدارى سامانیان و غزنویان از مذهب تسنن علاوه بر زمینههاى تربیتى نوعى رقابت با دولت شیعى مذهب آل بویه بود که با تهدید نهاد خلافت، توان بالقوهاى براى برچیدن نظام خلافت و نیز چیرگى بر امراى محلى داشت.
در عهد سامانیان و غزنویان، سادات خراسان – که مذهب زیدى یا امامى داشتند- از نفوذ چشمگیرى برخوردار بودند و در هر شهر نقیب خود را داشتند.([۱۹])
اینان گاه مناصب عالى در دولت سامانى داشتند.([۲۰]) این موقعیت آنان به دلیل دخالت نکردن در جریانهای سیاسى بود که معلول سنى مذهب بودن أمراى خراسان از طاهریان تا غزنویان بود.([۲۱])
تشیع امامى نیز – که نه مدعى امامت رسمى در جامعه بود و نه تشکیلات مخفى براى مبارزه با حکومت داشت – با برخوردارى از تسامح سلاطین غزنوى در خراسان زندگى آرامى داشتند، اما در رى غزنویان با هر نوع اندیشه عقلى و شیعى مخالفت شدید ورزیدند و پیروان آنان را به قتل رساندند یا آواره کردند.([۲۲])
در سال (۴۲۹هـ.ق) با پیروزى طغرل بیگ، نخستین سلطان سلجوقى، بر سلطان مسعود غزنوى، سلسله سلجوقیان روند قدرتگیرى خود را آغاز کردند. طغرل بیگ بر خلاف جو سنىگرى موجود، اهل اعتزال بود.
برگزیدن ابونصر الکندرى معروف به عمید الملک ـ که شیعى غالى بوده است ـ به منصب وزارت و نیز محفاظت مردم محله «کرخ» از طغرل بیگ هنگام ورود به بغداد در برابر هجوم سنیان برگرفته از اندیشه اعتزالی طغرل بیک است.([۲۳])
امّا این گزارشها نمىتواند بیانگر گرایشهای شیعى طغرل یا عمیدالملک باشد؛ زیرا به گفته ابن خلدون عمید الملک براى لعن روافض و اشاعره از طغرل اجازه گرفت و دستور داد آنان را بر منابر خراسان لعن کنند.
همزمان با قدرتگیرى سلجوقیان، اوضاع در دارالخلافه بسیار نابسامان بود. فاطمیان در نتیجه انتقال پایتخت از تونس به قاهره (۳۵۶هـ.ق) در شرق سرزمینهاى اسلامى پیشرفت کردند و برخى از امراى دیار بکر و نقاط دیگر الجزیره تبعیت از خلیفه فاطمى را پذیرفته بودند که خطرى جدى براى خلافت بغداد محسوب مىشد. از سوى دیگر جنگ قدرت میان سلجوقیان و آل بویه بالا گرفت.
در سال (۴۴۷هـ.ق) طغرل به بهانه زیارت خانه خدا و اصلاح راه مکه و براندازى خلیفه فاطمى از رى عازم همدان شد و هنگام رسیدن به جلگه عراق عرب به سوى بغداد سرازیر شد. در دارالخلافه هنوز خطبه به نام ملک رحیم دیلمى خوانده مىشد. ملک رحیم براى مقابله با طغرل که با خلیفه همداستان شده بود تا آل بویه را براندازند، از واسط عازم بغداد شد اما از آنجا که ابوالحارث ارسلان باسیرى، رئیس لشکریان ترک که تمامى اختیارات بغداد در دست او بود و از سال ۴۴۶ به مستنصر خلیفه فاطمى پیوسته بود، در رویارویى با طغرل ناکام ماند و بدین ترتیب تسلط آل بویه بر بغداد خاتمه یافت.([۲۴])
در سال (۴۵۰هـ.ق) باسیرى از غیبت طغرل در بغداد استفاده کرد و به بغداد تاخت و به نام «المستنصر بالله» خلیفه فاطمى خطبه خواند.([۲۵])
وی پس از یکسال اقامت در بغداد، سرانجام به وسیلهی طغرل به قتل رسید.
با مرگ طغرل در سال ۴۵۵هـ.ق آلب ارسلان و ملکشاه تا اواخر قرن پنجم هجرى به عنوان قدرتمندترین حکام مستقل کشور اسلامى سلطنت کردند که تقریباً تمامى منطقه اسلامى جز مصر و شمال آفریقا را زیر سلطه داشتند.
در عهد سلجوقیان خلافت و سلطنت به صورت دو نهاد مجزا از هم که خلیفه مسئولیت فعالیتهاى مذهبى و سلطان امور دنیوى را در اختیار داشت، حکومت مىکردند. از مهمترین اهداف همکارى این دو نهاد با هم، رهایى خلیفه از زیر سلطه تشیع (آل بویه) بود.
در دوران سلجوقیان بر حیثیت و اعتبار نهاد خلافت افزوده شد. خلفا از آن رو که در رأس نهاد مذهبى قرار داشتند، مورد احترام سلاطین سلجوقى قرار مىگرفتند و این احترام با ارسال مبالغ هنگفتى پول و هدایا ابراز مىشد.([۲۶])
خلفا خود به انتخاب وزرا مبادرت مىورزیدند. رفته رفته نهاد وزارت زیر نظر خلیفه قدرت گرفت و وزیر خلیفه همانند وزیر سلطان مأمور متنفذى گردید و حتى مانند سلطان بعضى از اختیارات قانونى و شرعى را به دست آورد.
مسئولیت حفظ روابط حسنه میان خلیفه و سلطان به وزیر واگذار شده بود. از این رو سلاطین سلجوقى براى انتصاب نمایندگان خود به این مقام تلاش مىکردند.
موازنه قدرت میان خلیفه و سلطان در زمان آلب ارسلان بیشتر به دلیل سیاست سازش کارانه نظام الملک و نیز حاضر نبودن سلطان در بغداد بود. در این میان نوعى سلطه بر وزیر خلیفه اعمال مىشد و پیوندهاى خانوادگی بین خلیفه و سلطان منعقد گردید. با وجود این تنشهایى از همان آغاز بین خلیفه و سلطان وجود داشت.
احترام سلاطین بزرگ سلجوقى به خلیفه تا زمان مرگ ملکشاه در (۵۲۵هـ..ق) محدود بود و خلیفه جز اداره خود بغداد هیچگونه قدرت عرفى و دنیایى در امپراتورى سلجوقى نداشت.([۲۷])
اما پس از مرگ محمدبن ملکشاه، سلاطین سجلوقى گرفتار نزاعهاى خانگى بر سر تصاحب قدرت شدند و خلیفه در صدد تسلط و دخالت در منازعات برآمد. با وجود این تلاش خلیفه براى کسب قدرت عرفى در عراق یک نبرد ساده نبود، بلکه اوضاع با ورود و دخالت «اتابکان» موصل و مزیدیهاى شیعى مذهب حله ـ که در صدد سلطه بر بغداد بودند ـ پیچیدهتر شد. حکومت محمود بن محمد در بغداد ابتدا به وسیله عمویش سلطان سنجر و سپس برادرش مسعود مورد تهدید قرار گرفت؛ ولى او با غلبه بر آنان مالک الرقاب بغداد اعلام شد و نام و نشانش در خطبه و سکه ذکر گردید. این کار در تاریخ خلافت مبدأ سنت مهمى شد؛ چرا که براى نخستین بار و بدون اینکه سلطان بغداد را تصرف کند به چنین توفیقى دست یافت.([۲۸])
در روزگار محمود تلاشهایى از سوى وى براى دخالت در امور خلیفه انجام گرفت؛ اما با مرگش در سال (۵۲۵ هـ..ق) این خلیفه مسترشد بود که از نزاع بین داوود بن محمود و برادرش مسعود (عموى داوود) سوء استفاده کرده و مدعیان سیادت بر عراق را خاموش کرد. امراى سلجوقى عراق با خلیفه درگیر شدند و با قرارداد صلح مبنى بر دخالت نکردن خلیفه در منازعات و پرداخت خراج به مسعود خاتمه یافت؛ اما خلیفه از پذیرش آن امتناع ورزید. مسعود نیز با توصیه على بن تیرداد زینبى وزیر سابق مسترشد، به عزل مستر شد و جانشینى مقتفى فتوا داد و مقتفى خلیفه منتخب سلطان شد. پس از مرگ سلطان مسعود در (۵۴۷ هـ..ق) و اسارت سلطان سنجر به دست بیابانگردان غزنه، مقتفى موضع مستقلى در پیش گرفت و تمام املاک و ثروتى که به وسیلهی حامیان سلطان اخذ شده بود به وسیله وزیرش ابن هبیره به صورت اقطاع میان هوداران خلیفه تقسیم و ابى هبیره به دلیل تدابیر نظامى علیه امراى سلجوقى، لقب امیرالامراء دریافت کرد.([۲۹])
مقتفى اقداماتى نظیر انتخاب غلامان زبدهى ارضى و بیزانسى، محکم کردن برج و باروى شهر بغداد و تعبیه خندقهایى در اطراف آن، راه اندازى نظام جاسوسى و اطلاعاتى و سامان بخشیدن به تشکیلات دیوانى ایالات متبوعه، در صدد احیاى سلطه دنیایى خود برآمد.([۳۰])
با مرگ سلطان سنجر در سال ۵۵۲ خلیفه با این شرط که عراق از آنِ خلیفه و خراسان از آنِ سلیمان (جانشین سنجر) باشد نامش را در خطبه و سکه ذکر کرد و رداى حکومت دریافت کرد.
خلیفه در این زمان آن قدر بر اوضاع مسلّط شده بود که ملکشاه بن محمود را که به جاى سلیمان ادعاى سلطنت مىکرد، مسموم کرد و سلیمان را نیز در سال (۵۵۶ هـ.ق) زندانى کرد و وى در زندان جان سپرد.([۳۱])
سلطه سلاطین سلجوقى با مرگ سلیمان رو به افول نهاد. ارسلان بن طغرل سعى کرد نامش در خطبه بغداد ذکر شود، اما پیک او از بغداد اخراج شد. این آخرین سلطان سلجوقى در بغداد با خلیفه درگیر شد اما الناصر او را شکست داد و توانست قلمرو کوچکى ایجاد نماید تا با حق حاکمیت مذهبى که به مدد شمشیر به وجود آمده بود، مخالف نباشد.
در این زمان سلطه خلیفه به کلى در ایران از بین رفت و حکام کرمان هیچ رابطه سیاسى با خلیفه نداشتند و خراسان هم از نظر سیاسى از خلافت جدا شد.
در دوران سلجوقیان اعطاى منصب به حاکم منسوخ شد و از خلیفه نیز به عنوان یک نهاد رسمى تمکین نشد. نظریه پذیرش و تأیید مرجعیت عالى مذهبى این واقعیت را پنهان ساخت که خلافت تاریخى به صورت یک مرجعیت دنیایى و عزمى در آمده که به وسیله نیروى نظامى حمایت مىشد.
در ادامه بررسى اوضاع سیاسى، فرهنگى و اجتماعى بغداد، به مرورى کوتاه بر روابط میان خلفا و خوارزمشاهیان مىپردازیم.
در دوران سلطان سنجر، وى یکى از امراى ترک دربارش را به نام انوشتگین به خوارزم فرستاد و حکومت خوارزمشاهیان به وسیلهی وى تشکیل شد.
سومین امیرخوارزم براى رسیدن به حکومتى مستقل از سلجوقیان، توانست به کمک ختائیان ـ ترکان حدفاصل ماوراء النهر و چین ـ سلطان سنجر را شکست دهد و در صدد گرفتن فرمان مستقلى از خلیفه مقتفى برآید.([۳۲])
ایل ارسلان فرزند اتسز، على رغم افزودن مناطق خراسان چون دهستان و گرگان، نتوانست به استقلال برسد؛ اما در زمان علاء الدین تکش (جانشین ایل ارسلان) طغرل آخرین شاه سلجوقى به وسیلهی وى در سال ۵۹۰ کشته شد و پس از انقراض این سلسله، عراق عجم و خراسان ضمیمه قلمرو تکش شد. وى کوشید موافقت خلیفه را براى واگذارى قلمرو سابق سلجوقیان جلب نماید.
با براندازى دولت غوریان در سال ۶۱۲ توسط علاء الدین محمد، دولت خوارزمشاهیان به بزرگترین دولت دنیاى اسلام تبدیل شد که قلمرو آن از شرق به هند و از غرب به عراق مىرسید. با وجود این دولت خوارزمشاهیان در سال (۶۱۷هـ.ق) مورد حمله مغول قرار گرفت. جلال الدین منکبرى على رغم شایستگىهایش نتوانست در برابر مغولان بایستد و سرانجام در (۶۲۷هـ.ق) به وسیلهی فردى کرد کشته شد و سلسله خوارزمشاهیان منقرض شد.([۳۳])
در ابتداى حکومت خوارزمشاهیان همچنان که گفته شد، آنان در صدد کسب مشروعیت از خلفاى عباسى بودند که به دلیل سلطه سلجوقیان بر نهاد خلافت، خلیفه نتوانست به خواست آنان پاسخ مثبت دهد.
اما پس از انقراض سلجوقیان با به قدرت رسیدن الناصر لدین الله (۵۷۵ ـ ۶۲۲)، خلیفه عباسى، وى کوشید اداره سرزمینهاى تحت سلطه سلاجقه را خود عهده دار شود؛ اما درگیریهاى میان این دو ـ خوارزمشاهیان و خلیفه عباسى ـ به صلح انجامید؛ زیرا هیچ کدام قادر به شکست دیگرى نبود.
از زمان نخستین حمله مغول به مناطق مسلمان نشین (۶۱۷ تا سقوط بغداد در ۶۵۶هـ.ق) در فاصله نزدیک به ۴۰ سال چهار خلیفه به قدرت رسیدند.
الناصر نخستین خلیفه همچنان که گفته شد، فردى مقتدر و دور اندیش و در صدد بازگرداندن اقتدار خلافت بود. وى به دلیل فزونى و قوت شیعیان و صوفیان، براى تقویت موضع خود نه تنها فردی امامى مذهب به نام سید نصرالدین علوى رازى مازندرانى را به وزارت برگزید؛ بلکه خود نیز گرایشهاى امامى داشت.
درباره اینکه این خلیفه از چنگیز براى فتح ماوراء النهر دعوت کرده یا خیر، تردید وجود دارد، اما آنچه مسلم است این که مغولان قصد تسخیر جهان اسلام به ویژه مرکز آن، بغداد را داشتند([۳۴]) و این خواسته خود را قدم به قدم عملى ساختند. آنان از اختلاف میان خوارزمشاهیان و خلافت بغداد به خوبى استفاده کردند؛ الناصر در پاسخ درخواست کمک جلال الدین خوارزمشاه از وى، نه تنها او را یارى نکرد، بلکه ۲۰هزار مرد جنگى را براى رویارویى با او فرستاد. و سرانجام در حالی که الناصر سخت گرفتار آشوب مغولان و خوارزمشاهیان بود، در گذشت.
پس از وى فرزندش الظاهر یکسال بر تخت نشست و پس از آن مستنصر به قدرت رسید. در دوران وى تلاشهاى موفقیتآمیزى برای وحدت میان خلیفه و سلطان صورت گرفت اما با کشته شدن جلال الدین اوضاع ایران آشفته و راه براى نفوذ مغولان هموار شد.
مغولان در سال ۶۳۴ به قصد فتح بغداد به شمال عراق حمله کردند. فتواى جهاد علما و شرکت فعال مردم در جنگ، در سال ۶۳۵ به شکست مغولان انجامید، اما با به قدرت رسیدن مستعصم آخرین خلیفه عباسى که منابع تاریخى او را به بىکفایتى و اشتغال به لهو و لعب توصیف کردهاند، اوضاع بغداد نابسامان شد. مهمتر از همه اختلافهای داخلى بود که در مرکز خلافت میان دستگاه ادارى و نظامى به وجود آمده بود. وزیر با کفایت مستعصم، مؤید الدین علقمى – که شیعه امامى بود ـ مورد خصومت شدید مجاهدالدین دواتدار بود که در رأس دستگاه نظامى قرار داشت.
در این زمان فضاى علمى بغداد، حتى در میان اهل سنت، فضایى کاملاً شیعى بود([۳۵]) و دواتدار کوشید تا با حمایت ترکان متعصب مستعصم را خلع و پسر ارشدش ابوبکر را به خلافت برساند. وى بارها دستور حمله نظامیان را به محله شیعه نشین کرخ صادر مىکرد و براى بدنام کردن وزیر، نامههایى از قول وى به مغولان مینوشت.
اختلاف میان وزیر شیعى با فرمانده سنى باعث شد تا بعدها منابع تاریخى شیعیان را متهم به دست داشتن در براندازى خلافت کنند.([۳۶]) حال آنکه بر افتادن عباسیان معلول ضعف و نابسامانىهاى ساختار سیاسى خلافت و تحولات اجتماعى طولانى بود که در سرزمینهاى اسلامى رخ داد.
سرانجام هولاکوخان در ربیع الثانى ۶۵۵ پس از رسیدن به همدان طى نامهاى به خلیفه او را به دلیل کمک نکردن در فتح قلعه اسماعیلیان ملامت کرد و در ادامه اظهار داشت که در صورت تسلیم وزیر و دواتدار به او، بغداد از حمله مغولان در امان خواهد بود:
اگر اطاعت خود را نشان دهى ما را واجب نباشد کینه ورزیدن، و ولایت و لشکر و رعیت او بماند و اگر پند نشنود و سرخفاف و جدل دارد… من از سرخشم به بغداد لشکر کشم.([۳۷])
نمایندگان خان مغول پس از رساندن پیغام خان به خلیفه در هنگام بازگشت مورد اهانت مردم قرار گرفتند. از سوى دیگر نیز خلیفه به نصایح وزیر تن نداد و زیر فشار دواتدار پاسخ تندى به وزیرنوشت که پیشنهاد فرستادن اموال براى مغولان را داشت.
سپاه مغول ضمن حرکت به سوى بغداد بار دیگر خلیفه را به اطاعت از خویش فرا خواند اما خلیفه باز هم در فرستادن وزیر و دواتدار کوتاهى کرد. بغداد در محاصره مغولان بود که خلیفه خود به وخامت اوضاع پى برد و در صدد برآوردن خواستهاى خان مغول بر آمد.
اما وى اظهار داشت شرط فرستادن وزیر در همدان بود نه بغداد. با وجود احتمال قتل و غارت بسیار وسیع از سوى مغولان اقدامهای برادران جوینى و خواجه نصیرالدین طوسى – که مشاوران هلاکوخان بودند – باعث شد خان مغول فرمانى را مبتنى بر درامان بودن قضات و دانشمندان و علویان و کسانى که با مغولان نجنگند، صادر کند.
در چهارم صفر سال (۶۵۶ هـ.ق) خلیفه و سه فرزندش تسلیم شدند. مغولان اهل شهر و سربازان را به قتل رساندند. خلیفه نیز در ۱۴ صفر کشته شد و بدین ترتیب سقوط بغداد و انحلال خلافت بزرگترین حادثه تاریخ اسلام در قرون میانه به وقوع پیوست.
([۱]). على اصغر فقیهى، آل بویه و اوضاع زمان ایشان، تهران، انتشارات صبا، ۱۳۵۷، ص ۱۳۹ـ۱۴۰٫
([۲]). لابى الفرج عبدالرحمنبن على بن محمد ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الامم، ج ۱۴، دراسه و تحقیق: محمد عبدالقادر و مصطفى عبدالقادر عطا، الطبعه الاولى، بیروت، دار الکتب العلمیّه، ۱۴۱۲ق، ص ۳۱۸٫
([۳]). مفیزالله کبیر، مهدى افشار، آل بویه در بغداد، چاپ اول، تهران، رفعت، ۱۳۸۱، ص۲۸۷٫
([۴]). ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۹، ترجمه على هاشمى حائرى، تهران، شرکت انتشارات سهامى چاپ کتب ایران.
([۵]). على اصغر فقیهى، آل بویه، ص ۱۳۹٫
([۶]). مفیز الله کبیر، مهدى افشار، آل بویه در بغداد، ۲۸۷٫
([۷]). ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۸، ترجمه على هاشمى حائرى، ص ۳۴۰ـ ۳۳۹٫
([۸]). کلودکاهن، درآمدى بر تاریخ اسلام در قرون وسطى، ترجمه اسدالله علوى، مشهد، آستان قدس رضوى، ۱۳۷۵، ص ۱۵۵٫
([۹]). کلودکاهن، آل بویه به نقل از احیاى فرهنگى در عهد آل بویه، جوئل ل. کرمر، محمدسعید حنایى کاشانى، ص ۱۵۷٫
([۱۰]). جوئل ل. کرمر، احیاى فرهنگى در عهدآل بویه، انسان گرایى در عصر رنسانس، ترجمهی محمد سعید حنایى کاشانى، ص۷۶٫
([۱۴]). لابى على بن احمدبن محمدالمعروف بمسکویه، تجارب الامم، الجز الثانى، القاهره، دارالکتب الاسلامى، بىتا، ص ۹۶ ـ ۱۰۰٫
([۱۵]). جوئل ل. کرمر، احیاى فرهنگى در عهد آل بویه، محمدسعید حنایى کاشانى، ص۸۷٫
([۱۷]). ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ترجمه على هاشمى حائرى، ج ۱۶، شرکت سهامى چاپ انتشارات کتب ایران، ۱۳۵۱، ص ۸۶٫
([۱۹]). ابوالحسن على بن زید بیهقى، ابن خندق، تاریخ بیهقى، تصحیح و تعلیقات احمد بهمنیار، چاپ افست مروى، بى جا، بى تا، ص ۱۶۹ ـ ۱۹۷٫
([۲۱]).کلیفورد ادموند، با سورث تاریخ غزنویان، ، حسن انوشه، ج ۱، چاپ دوم، امیرکبیر، تهران، ۱۳۷۸، ص ۱۹۶٫
([۲۲]). رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، از آغاز تا قرن دهم هجرى، ج ۱، چاپ اول، قم، انتشارات انصاریان، ۱۳۷۵، ص ۳۷۶٫
([۲۵]). حسن پیرنیا، عباس اقبال، تاریخ مفصل ایران از اسلام تا قاجاریه، ج۲، تهران، انتشارات کتابخانه خیام، ص ۳۱۶٫
([۲۶]). ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج۱۰، ترجمه على هاشمى حائرى، ص ۵۲٫
([۲۷]). کارلاکلوزنر، دیوان سالارى در عهد سلجوقى، یعقوب آژند، چاپ اول، تهران، انتشارات امیرکبیر، ۱۳۶۳، ص ۴۲٫
([۳۱]). لابى الفرج عبدالرحمن بن على بن محمد ابن الجوزى، المنتظم فى تاریخ الامم، ج ۱۵، حوادث سال ۵۵۱، ص ۲۳۸٫
([۳۲]). رسول جعفریان، از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان، قم، مؤسسه فرهنگى دانش و اندیشه معاصر، چاپ اول، ۱۳۷۸، ص ۳۷۶ـ ۳۷۷٫
([۳۶]). ابن العبرى، تاریخ المختصر الدول، چاپ اول، صالحانى، بیروت ۱۸۹۰، ص ۴۷۱ـ ۴۷۵٫
منبع: برگرفته از کتاب مبانی اندیشه و عمل علماء امامیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
بر مشاهد کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد