ویژگىهاى جامعه آرمانى از دیدگاه امام على
ویژگىهاى اصلى جامعه آرمانى از دیدگاه امام على شامل:
عدالت محورى، حق محورى، آزادى توأم با مسئولیت در برابر خدا، وحدت حول محور الهى، و مشارکت فعال مردم مىباشد.
موارد فوق ویژگىهاى اصلى «انسان متعالى» و «جامعه متعالى» است و رشد و کمال انسانها در گرو حرکت به سوى آنهاست. حال به بررسى یکایک مؤلفههاى بیان شده از دیدگاه امام على مىپردازیم.
گفتار اوّل: عدالت محورى
از نظر امام على اصلى که مىتواند تعادل اجتماعى را حفظ کند و همه را راضى نگه دارد و به پیکر اجتماع سلامت و به روح اجتماع آرامش دهد، عدالت است. ظلم و جور و تبعیض قادر نیست حتى روح خود ستمگر و روح آن کس را که به نفع او ستمگرى مىشود، راضى نگه دارد تا چه رسد به ستمدیدگان و پایمال شدگان.([۱])
در صورت حاکمیت و اجرای عدالت، امنیت در درون جامعه برقرار مىشود و مردم از امکانات برابر استفاده مىکنند؛ یعنى از نظر حقوقى با هم برابر مىشوند و هر کس در مقابل وظیفهاى که دارد احساس مسئولیت میکند و آن را به بهترین شکل انجام مىدهد.
حضرت امیرالمؤمنین در نامهاى که به مالک اشتر مىنویسند، مىفرمایند:
«دوست داشتنیترین چیزها در نزد تو در حق میانهترین، و در عمل فراگیرترین و در جلب خشنودی مردم گستردهترین باشد»
در نگاه امام، عدالت قانون عامى است که در همه حالات باید بدان اقتدا کرد. حضرت به این قانون عام در حدى بالاتر از ملاکهاى بشرى توجه دارند و آن را میزان خداوندى برمىشمارند.
تعریف عدالت از دیدگاه امام على
از کلام حضرت امیرالمؤمنین سه معنا از عدالت به دست مىآید:
۱٫ عدالت به معناى مساوات و تبعیض قائل نشدن میان مردم
حضرت امیرالمؤمنین در نامهاى به محمد بن ابى بکر مىفرماید:
«در برابر مردم فروتن باش و با آنان نرمخویى و انعطافپذیرى پیشه کن، در برخورد با آنان گشادهرو باش و مساوات را ـ حتى در سطح نگاه و اشارههاى تعارفآمیز ـ پاس دار، تا زورمندان در ظلم تو طمع نبندند و ناتوانان از عدالتت نومید نشوند».([۲])
۲٫ عدالت به معناى رعایت حقوق
در بعضى از بیان امیرالمؤمنین که واژه عدل آمده، معناى حقوق را مىتوان فهمید:
«پس چون رعیت حق والى را بگذارد و والى حق رعیت را به جاى آرد، حق میان آنان بزرگ مقدار و راههاى دین پدیدار و نشانههاى عدالت پابرجا و سنت چنانکه باید اجرا، پس کار زمانه آراسته گردد و طمع و پایدارى دولت پیوسته و چشم آزِ دشمنان بسته و اگر رعیت بر والى چیره شود یا والى بر رعیت ستم کند، اختلاف کلمه پدیدار مىگردد و نشانههاى جور آشکار و تبهکار در دین بسیار».([۳])
۳٫ عدالت به معناى دادن حق افراد متناسب با شایستگى و تلاش
«رنج و تلاش هر کسى را عادلانه ارج بنه و به دیگرى نسبت مده و در شناخت و بها دادن بدان کوتاهى مکن هرگز مباد که شرافت و شخصیّت کسى وادارت کند تا کار و رنج کوچکش را بزرگ شمارى یا کار بزرگ و تلاش گمنامى را کوچک بینى».([۴])
عدالت را از نظر امیرالمؤمنین به دو قسم فردى و اجتماعى مىتوان تقسیم کرد و چون عدالت فردى موضوع بحث ما نیست از آن چشمپوشى کرده، به عدالت اجتماعى مىپردازیم. عدالت اجتماعى به سه قسم عدالت سیاسى، عدالت اقتصادى و عدالت قضایى تقسیم میشود.
الف) عدالت در نظام اقتصادى
عدالت در نظام اقتصادى مربوط به روابط افراد جامعه با امور اقتصادى همچون کار، دستمزد و شغل است. حق برخوردارى از دستاوردهاى شخصى، استحقاقهاى مساوى در برخوردارى از منابع ملّى و به ویژه برخوردارى از بیتالمال از مصادیق عدالت اقتصادى است.
امام على وجود عدالت در روابط اقتصادى را بسیار مهم مىداند حتى آنجا که با وجود عدالت، میزان کارایى و بازده کم باشد، اجحاف در قیمتها را براى فروشنده و خریدار نفى فرموده و آن را خلاف عدالت مىداند چنانچه در یک معامله اقتصادى با وجود رعایت عدالت، میزان کارایى پایین بیاید باز عدالت را مقدم بر کارایى دانسته است.
حضرت امیرالمؤمنین مخالف با احتکار و قیمتهاى اجحافآمیز است. به مالک اشتر مىفرمایند:
«اینک سفارش مرا در مورد بازرگانان و صنعتگران در هر رشته بپذیر و خود نیز در موردشان به نیکى سفارش کن… با این همه بدان که در بسیاریشان تنگ چشمى آشکار، بخل زننده، احتکار کالاهاى سودآور و زورگویى و داد و ستد دیده مىشود که این به زیان بیشتر مردم و لکهى ننگى بر دامان زمامداران باشد. پس احتکار را راه ببند که رسول خدا از آن جلوگیرى مىکرد. باید خرید و فروش به سادگى و با موازین دادگرى انجام گیرد؛ با نرخهایى که به فروشنده و خریدار فشارى وارد نیاید. پس هر که پس از اخطار و نهى تو، باز هم احتکار کرد، با دورى گزیدن از تندروى، چنان کیفرش ده که عبرت دیگران شود».([۵])
براى اینکه عدالت اقتصادى در جامعه برقرار گردد باید تمام افراد از حق حیات و حق معاش سهمى برابر داشته باشند. البته دولت نیز در امر اقتصاد بازارها نظارت کند و مردم را به اجراى عدالت در درون جامعه سفارش کند تا مردم به اختیار خود و نه از روى جبر و اجبار عدالت را در جامعه برقرار کنند. پس شرایط عدالت اقتصادى را در قوانین عادلانه و مجریان عادل و عدالتگستر و ضمانت اجرایى مىتوان دانست.
حضرت امیرالمؤمنین مخالف قرار گرفتن ثروت در دست یک عده خاص بود. او معتقد بود که ثروت باید به طور مساوى میان افراد تقسیم گردد؛ زیرا تمرکز ثروت باعث ایجاد شکاف طبقاتى مىگردد.
«روزى که قرآن بر پیامبر فرود آمد، دارایى مسلمانان با ۴ عنوان تقسیمپذیر بود؛ دارایى شخصى مسلمانان که بر حسب قوانین ارث میان وارثان تقسیم مىشد، دستآورد مادى بعثت که بر تقسیم آن میان مستحقان، حکم صادر مىشد؛ خمس که خدایش در جایگاهى مشخص قرار داد و صدقات که حکم الهى آن نیز روشن بود».([۶])
چنانکه از این خطبه مىتوان فهمید امام سفارش مىکردند تا دارایى و ثروت به طور مساوى در میان افراد تقسیم گردد. امام براى ایجاد توازن اقتصادى، مالیات و هر آنچه در درون خزانه بود را به طور مساوى بین مردم تقسیم مىنمود تا آنجا که عقیل را که از شدت تهىدستى پیش او آمده بود و گندم بیشترى از خزانه مىخواست، آهنى را که در آتش گداخته بود به بدن او نزدیک کرد؛ عقیل از شدت حرارت آتش فریادى برآورد. امام به او فرمودند:
«اى عقیل! از حرارت آهنى مىنالى که انسان به بازیچه آن را گرم ساخته است؛ امّا مرا به آتش دوزخى مىخوانى که خداى جبارش با خشم خود آن را گداخته است»
و از دادن گندم اضافه خوددارى کرد.([۷])
با رعایت توازن اقتصادى، دیگر طبقات فقیر و ضعیف در جامعه اسلامى وجود نخواهد داشت. عدالتخواهى امام على موجب شد تا از تضییع حقوق عدهاى به نفع ثروتمندان جلوگیرى شود و پدیده فقر از جامعه علوى رخت بربندد و درآمدهاى جامعه به صورت متوازن بین افراد توزیع گردد.
حضرت امیرالمؤمنین همچنین در مورد کسانى که از نظر جسمانى نیز ضعیفاند و قادر به کار کردن نیستند و کسانى که براى امرار معاش درآمد کافى ندارند، حقوقى قائل مىشود که باید رعایت شود.
«پس خدا را! خدا را! در طبقه فرو دین (پایین و محروم) (مستضعف دینی) از مردم؛ آنان که راه چاره ندارند و از مسکینان و نیازمندان و بینوایان و از بیمارى بر جاى ماندگانند که در این طبقه مستمندى است، خواهنده و مستحق عطایى است به روى خود نیاورنده؛ پس براى خدا، پاسدار حقى باش که خداوند بر ایشان تعیین کرده است و تو را به رعایتش فرمان داده است و از بیت المال و محصول زمینهاى غنیمتى اسلام ـ در هر شهرى ـ سهمى برایشان در نظر بگیر؛ چرا که براى دورترین مسلمانان، همانند نزدیکترینشان سهمى هست و تو مسئول رعایت حق همگانى».([۸])
حضرت امیرالمؤمنین ربا و احتکار و تبعیض([۹])، وجود حاکمان ظالم([۱۰]) و حکومت جور و رعایت نکردن حقوق والى از سوی مردم و رعایت نکردن حقوق مردم از سوی والى([۱۱]) را در درون جامعه نشانه بىعدالتى اقتصادى مىداند و براى رفع بىعدالتى در جامعه باید این موارد از جامعه حذف گردد.
ب) عدالت در نظام سیاسى
عدالت سیاسى قسمتى از عدالت اجتماعى است، و آن در محیط سیاسى متولد مىشود ومراد از آن، این است که در کارهاى سیاسى کسانى باید وارد شوند که شایستگى آن را داشته باشند؛ به همین سبب همه نمىتوانند در این گونه امور وارد شوند، بنابراین مساوات و برابرى در این گونه امور وجود ندارد.
آقاى بشریه عدالت سیاسى را چنین تعریف مىکند:
«عدالت سیاسى عبارت است از نهادهاى سیاسى، امکانات مربوط یا منصبها را بر حسب قواعد عادلانه توزیع کنند».([۱۲])
حضرت على عدالت را در یک مجموعه بشرى به نام جامعه، اینگونه بیان مىفرمایند:
«مردم به زمامداری نیک یا بد نیازمندند تا در پناه فرماندهى او، مؤمن بکوشد و کافر نیز از زندگى را سینه بدوشد (بهرهمند شوند)، خداوند هر چیزى را به سرانجام مقدرش برساند و از این رهگذر اموال عمومى گردآورى و دشمن سرکوب شود، راهها امن گردد و حق ناتوان از زورمندان گرفته شود، تا نیکان بیاسایند و بدان فرصت آزردن دیگران را نیابند».([۱۳])
و در جای دیگر میفرمایند:
«امّا به روزگار حاکمى نیکوکار و شایسته، خویشتنبانان در تلاش انجام دادن کار شایستهاند و در حکومت بد و بدکار، پلیدان امکان کامیابى از زندگى مىیابند تا روزگار هر کدامشان به سر آید و آنان را مرگ در رباید»([۱۴])
به عبارت دیگر مىتوان گفت منظور امام این است که یک جامعه در درجه اوّل باید داراى یک نظام سیاسى باشد تا ابتدایىترین و ضرورىترین امور زندگى مردم به چرخش درآید و عملى شود امّا در گام بعدى عدالت، هر کدام از اجزاى نظام سیاسى از رهبر، والیان و کارگزاران گرفته تا اصناف و نهادهاى مختلف اجتماعى باید داراى عدالت خاص خود باشند و هر کدام کار ویژه و خدمات خاص خود را ارائه دهند. به همین دلیل حضرت على وقتى به اصرار مردم حکومت را پذیرفت بر این عقیده بود که نظام اجتماعى و سیاسى بر اساس عدالت تنظیم نشده و به همین دلیل تصمیم گرفت تا آن را به هم بریزد و مجموعه جدیدى را مبتنى بر عدالت به وجود آورد چنانکه در یکى از خطبههاى خود فرمود:
«سوگند به خداوندى که او را به حق برگزید، شما همگى در هم شوید و سپس یک بار دیگر غربال مىگردید و به سان آمیزهى محتواى دیگى جوشان زیر و رو مىشوید تا فرآمدگان فرو روند و فروماندگان فراز آیند، پیشتازان منزوى پیش افتند و فرصت طلبان پیش افتاده بازپس رانده شوند».([۱۵])
امام على براى ایجاد عدالت معتقد بود که در ابتدا نظام سیاسى جامعه یعنى والیان و رهبران و مدیران باید اصلاح شوند.([۱۶]) به همین دلیل ابتدا از خودش که بالاترین مقام جامعه بود، شروع کرد.
سپس با قبول اینکه کارها به وسیله زمامداران راست و درست مىشود کارها را به افراد خبره و متخصص سپرد و به همین دلیل هرگونه روابط خویشاوندى و طبقاتى را در سیستمهاى مدیریتى کنار نهاد.
ایشان معتقد بودند که باید هر کدام از اجزاى نظام به وظیفه خود پاىبند باشند و آن را به خوبى انجام دهند:
«امّا بعد بىگمان این روش که مرد مأموریت و مسئولیت خویش را تباه کند و درگیر کار دیگر شود که مسئولیت آن را ندارد، سند ناتوانى به شمار آید و بیانگر اندیشه ویرانگر باشد».([۱۷])
کسانى نیز باشند که به کار مدیران و کارگزاران نظارت کنند و آن را ارزیابى کنند و متناسب با رنج و زحمتى که کشیده، تشویق شود و بزرگى فردى، نباید موجب شود که کار کوچک او مهم جلوه داده شود یا کار بزرگ و مهم یک مرد معمولى هیچ انگاشته شود. امام نخستین هدف نظام سیاسى عادلانه را از بین بردن شکاف طبقاتى و ظلم در جامعه و تحقق عدالت اجتماعى مىداند تا آنجا که خود علّت پذیرش حکومت را توجه نبودن نسبت به شکمبارگى ظالمان و گرسنگى مظلومان بیان مىکند.([۱۸])
و در جاى دیگر مىفرماید:
«بار خدایا! تو نیک مىدانى که جنگ و درگیرى ما را کشمکش قدرت و فزونخواهى ثروت انگیزه نبود که هر آنچه بود، جز براى بازگرداندن نشانههایى از دین تو و اصلاح سرزمینهاى تو نبود تا بندگان ستمدیدهات امنیت یابند و حدود به تعطیل کشیدهات به اجرا درآیند».([۱۹])
و این نیز یکى از ویژگىهاى نظام سیاسى عادلانه است که نسبت به قدرت بىمیل و تمام توانش اجراى حدود و احقاق حقوق متمرکز مىباشد.
امام على بعد از به قدرت رسیدن، سیاست قاطع و سرسختانهاى را در امور مالى در پیش گرفت؛ چنانکه در دومین روز حکومت خود چنین اعلام فرمود:
«به خدا سوگند! اگر بدان قطایع دست یابم ـ حتى اگر به کابین زنان رفته باشد، یا به کار خرید کنیزکان گرفته شده باشد ـ با قاطعیت، همه را به بیت المال باز مىگردانم؛ چرا که عدل را پهنه گستردهاى است و کسى که عدالت بر او تنگ آید، بى تردید حلقهى جور او را تنگتر باشد.».([۲۰])
بسیارى بر این عقیدهاند که مهمترین عاملى که باعث شد عرب از حمایت على دست بردارد، مسائل مالى بود؛ زیرا امام رئیسان و بزرگان را با مردم عادى و عرب را بر عجم برترى نمىداد و با رئیسان و بزرگان قبایل همانند پادشاهان و دیگر حکام رفتار نمىکرد.
شدّت عدالت امام على در مسائل مالى تا آنجا بالا گرفت که عدهاى از یاران امام به او گفتند: «یا امیر المؤمنین اشراف عرب و قریش را بر مولى و عرب برترى بده و از این اموال به آنان و کسانى که بیم مخالفت و گریز به سوى معاویه مىرود عطا کن، چرا که اصل حکومت در خطر است».
حضرت در پاسخ فرمودند:
«آیا برآنید که مرا وا دارید تا پیروزى را به بهاى ستم بر کسان فرا چنگ آورم که مسئولیت سرپرستىشان بر دوشم سنگینى مىکند؟ به خدا سوگند! تا روزگار در گردش است و ستارگان آسمان پیاپى هم رواناند، على گرد چنین ناروایى نگردد. اگر این اموال، ثروت شخصى من بود در پخش آن برابرى را پاس مىداشتم، چه رسد که حال، مال اللّه باشد».([۲۱])
ج) عدالت در نظام قضایى
عدالت قضایى وقتى مطرح میشود که عدالتهاى سهگانه مذکور تحقق نیافته باشند و از این مسیر دعوا و تخاصمى طرح شده باشد که در نتیجه قاضى از طریق قوه قهریه در مقام بازگرداندن آب رفته از جوى عدالت به مسیر عادى و طبیعى آن باشد که البته قاضى در مقام قضاوت ملزم به اجراى دستوراتى است که عمدتاً منشأ آنها تساوى حقوق اجتماعى طرفین است.([۲۲])
در حکومت حضرت امام على همه در مقابل قانون برابر بودند و هیچ گونه تفاوت و برترى میان اشخاص، گروهها و طبقات اجتماعى وجود نداشت. امام به صراحت به فرماندار مصر چنین دستور داد:
«… بپرهیز از مقدم شمردن خود، در امورى که مردم در آن مساوىاند».([۲۳])
حضرت امیرالمؤمنین قبل از دیگران خود به این اصل عدالت عمل مىکرد، اگر چه به ظاهر به ضررش تمام مىشود. زمانى که حضرت رهبر کشور اسلامى و در اوج قدرت بود، زره خود را نزد مسیحى یافت و براى گرفتن آن به قاضى شکایت کرد، مسیحى از دادن زره امتناع کرد. شریح قاضى به امام گفت: آیا گواهى دارى؟ حضرت فرمود: نه. شریح به نفع مسیحى حکم کرد و از محاکمه خارج شدند. پس از اندکى مسیحى برگشت و گفت: زره مال حضرت علىاست که در راه صفین از پشت شترش بر زمین افتاد و من برداشتم. پس فرد مسیحى مسلمان شد و گفت: این حکم و قضاوت پیامبرانست که رهبر یک کشور در نزد قاضى خود حاضر مىشود و قاضى به نفع یک اقلیت مذهبى تحت ذمه رأى مىدهد.([۲۴])
حضرت على بدون توجه به طبقه، لباس، شخصیت، خدمات افراد و … براى همه قانون را اجرا فرمود.
نظام قضایى مبتنى بر عدالت که امام در پی اجرا کردن آن بود، نظامى است که ضعیفترین افراد جامعه بدون لکنت زبان حقشان را از زورمندان مىگیرند.
حضرت خطاب به مالک مىفرماید:
من از رسول خدا بارها و بارها شنیدم که فرمود: «هیچ امتى که در آن با صراحت و بىلکنت، حق ناتوان از زورمند باز گرفته نشود از ستم پاکسازى نگردد».([۲۵])
حضرت امیرالمؤمنین به محمد بن ابی بکر سفارش مىکند:
«در برابر مردم فروتن باش و با آنان نرمخویى و انعطافپذیرى پیشه کن و در برخورد با آن گشادهرو باش و برابرى را ـ هر چند در نگاه و اشارههاى تعارفآمیز ـ پاسدار، تا زورمندان در ظلم تو طمع نبندند و ناتوانان از عدالتت نومید نشوند».([۲۶])
همانطور که مشاهده مىشود امام على عدالت راحتى در سطح نگاه و نوع برخورد با مردم نیز با اهمیت مىشمارد تا آنجا که با قاتل خود نیز بر اساس آن رفتار نمود. حضرت پس از ضربت خوردن و هنگامى که در بستر بود در مورد قاتل خود فرمود:
«هر گاه از ضربت او جان دادم ژرف بنگرید که آن در برابر ضربت او، تنها یک ضربت بزنید، مبادا آن مرد مثله شود که من از رسول خدا شنیدم که فرمود: «از مثله کردن ـ هر چند سگى گزنده باشد ـ بپرهیزید!».([۲۷])
گفتار دوّم: حق محورى
حق، سلطهاى است که دارنده آن بر امرى دست یافته، بر طرف دیگر (مَن علیه الحق) ایجاد تعهد مىکند. همین معنا در قرآن کریم آمده است: «و مَن قتل مظلوماً فقد جعلنا لولیّه سُلطاناً»([۲۸]): «هر که ناروا کشته شود، براى ولى وى حقى قرار دادیم».
طبق این حق، چنین کسى سلطه مىیابد تا قصاص کند یا دیه بگیرد یا عفو کند و طرف وى ملزم است تا هر چه او تصمیم بگیرد، گردن نهد؛ مشروط بر آن که از مرزتعیین شده تجاوز نکند. حق در فقه و حقوق دارای همین معناست؛ مثلاً حق خیار در باب معاملات این است که صاحب خیار، حق فسخ معامله را دارد؛ یعنى بر گسستن عقد معامله یا ابرام آن سلطه دارد و هر چه او تصمیم بگیرد، طرف معامله باید بپذیرد.([۲۹])
جایگاه ویژه حق در اندیشه امام على از آن جا آشکار مىشود که وى ارزش حکومت را کمتر از بهاى کفش پاره مىداند و تنها هنگامى براى حکومت ارزش قائل است که با آن حق اقامه گردد و باطل دفع شود.([۳۰])
امام در گرفتن حق عموم تا آنجا مصمم بود که مىفرماید:
«فلانقبنَّ الباطل حتّى یخرج الحیُّ من جنبه»([۳۱])؛
«پرده باطل را مىشکافم تا حق را از پهلوى آن بیرون کشم».
امام در مورد فواید حق مىفرمایند:
«انّ الحقَّ تقیلٌ مرئٌ و انّ الباطل خفیفٌ وبئ»([۳۲])؛
«حق سنگین امّا گواراست، و باطل، سبک امّا کشنده است».
«آن کس که بر حق بود، جایگاهش بهشت و آنکه به به راه باطل بود در آتش است».([۳۳])
پایبندى به حق؛ راز تقواى دست و زبان([۳۴])، برترین ارزش و لازمترین چیزها،([۳۵]) پسندیدهترین کارها،([۳۶]) خویى نیکو،([۳۷]) رستگارى و کرامت انسان،([۳۸]) زنده کننده عقل، کشنده نفس،([۳۹]) ستون استوار اسلام که بنیادش تزلزلناپذیر، چشمههایش همواره جوشان و چراغهاى جاودانش فروزان([۴۰]) است.
امام در مورد کسانى که از حق سرپیچى مىکنند، مىفرماید:
«اگر از حق سربپیچند با دم شمشیر پاسخشان مىگویم، که درمان باطل و دفاع از حق را این لبهى تیغ بسنده است».([۴۱])
«اى مردمان! اگر شما در یارى حق بىاعتنا نمىماندید و در کوبیدن باطل سستى نمىکردید، کسانى که به هیچ صورت در حد شما نبودند در شما طمع نمىکردند و اینان که امروز در برابر شما نیرو گرفتهاند، چنین نیرومند نمىشدند».([۴۲])
دورى از حق و گرایش به باطل باعث اختلاف کلمه، آشکار شدن نشانههاى جور، دغلکارى در دین، متروک ماندن سنت، مبناى عمل قرار گرفتن هوی و هوس، به تعطیل کشیده شدن احکام، افزایش بیمارىهاى نفسانى، به ذلت افتادن نیکان، عزت یافتن اشرار([۴۳]) و به هلاکت رسیدن ملّت([۴۴]) مىگردد.
امام علی رعایت حق را از ویژگىهاى پرهیزکاران شمرده و رعایت نکردن حق از جانب یک شخص را باعث نابودى و هلاکت کل جامعه مىداند:
«اى مردم در راه است، از کمى روندگان نهراسید؛ زیرا بیشتر مردم بر گرد سفرهاى جمع شدند که سیرى آن کوتاه و گرسنگى آن طولانى است.
اى مردم! همه افراد جامعه در خشنودى و خشم شریک هستند، چنانکه شتر مادهی ثمود را یک نفر دست و پا برید امّا عذاب آن تمام اقوام ثمود را گرفت، زیرا همگى آن را پسندیدند. خداوند سبحان مىفرماید:
«ماده شتر را پی کردند و سرانجام پشیمان شدند.»
«سرزمین آنان چونان آهن گداختهاى است که در زمین نرم فرو رود، فریادى زد و فرو ریخت.
اى مردم آن کس که از راه آشکار برود به آب مىرسد و هر کس از راه راست منحرف شود، سرگردان مىماند».([۴۵])
امام على «عدل» و «حق» را ملازم یکدیگر مىشمارد و در مواعظ و خطبههاى متعدد، مردم را به هر دو توصیه مىکند و تحقق هر یک را بدون دیگرى امکانپذیر نمىداند.
آن حضرت «حق» را اعم از حقوق الهى و حقوق مردمى مىشمارند.
یکى از حقوق واجب الهى، برپا کردن حق در میان مردم([۴۶]) است. از حقوق دیگر الهى، هدایت یافتن از طریق قرآن و پیامبر و ائمه معصومین و دورى گزیدن از وسوسههاى شیطانى([۴۷]) و ستایش خداوند است به خاطر نعمتهاى الهى([۴۸]) که عرضه کرده است.
از حقوق مردم و انسانها مىتوان به حق حیات، حق معاش، حق آزادى، عدالت، دادخواهى عادلانه، حق حفظ در مقابل سوء استفاده از قدرت، محافظت در مقابل شکنجه، محافظت شرافت و خوشنامى، حق پناهندگى، حقوق اقلیتها، حق شرکت در حیات اجتماعى، حق آزادى فکر، ایمان و سخن، حق آزادى دین، حق تجمع و اعلان، حقوق اقتصادى (حق حفظ مال، حق انتخاب کار، حق فرد بر اشتراک در امور ضرورى مادى و معنوى)، حق تشکیل خانواده، حق تعلیم و تربیت، حق حفظ حیات فردى و حق انتخاب آزاد محل زیست و … را مىتوان برشمرد که در سخنان امام على بارها اشاره شده است.([۴۹])
از حقوقى که باعث پایدارى علّت و پدیدار شدن راههاى دین مىشود و در صورت رعایت آن دیگر حقوق اجتماعى نیز رعایت مىگردد، حقوق متقابل رهبرى و مردم است که در خطبه ۲۱۶ و ۳۴ به آن اشاره شده است:
پس، خداى سبحان برخى از حقوق خود را براى بعضى از مردم واجب کرد و آن حقوق را در برابر هم گذاشت، که برخى از حقوق برخى دیگر را واجب گرداند و حقّى بر کسى واجب نمىشود مگر همانند آن را انجام دهد.
و در میان حقوق الهى، بزرگترین حق، حق رهبر بر مردم و حق مردم بر رهبر است؛ حق واجبى که خداى سبحان، بر هر دو گروه لازم شمرد و آن را عامل پایدارى پیوند ملّت و رهبر و عزّت دین قرار داد. پس رعیّت اصلاح نمىشود جز آن که زمامداران اصلاح گردند و زمامداران اصلاح نمىشوند جز با درستکارى رعیّت.
و آنگاه که مردم حق رهبرى را ادا کنند و زمامدار حق مردم را بپردازد، حق در آن جامعه عزّت یابد و راههاى دین پدیدار و نشانههاى عدالت برقرار و سنّت پیامبر پایدار گردد، پس روزگار اصلاح شود و مردم در تداوم حکومت امیدوار و دشمن در آرزوهایش مأیوس مىگردد.
امّا اگر مردم بر حکومت چیره شوند، یا زمامدار بر رعیّت ستم کند، وحدت کلمه از بین مىرود، نشانههاى ستم آشکار و نیرنگ بازى در دین فراوان و راه گسترده سنّت پیامبر متروک، هواپرستى فراوان، احکام دین تعطیل و بیمارىهاى دل فراوان میشود.
مردم از اینکه حق بزرگى فراموش مىشود، یا باطل خطرناکى در جامعه رواج مىیابد، احساس نگرانى نمىکنند!
پس در آن زمان نیکان خوار و بَدان قدرتمند و کیفر الهى بر بندگان بزرگ و دردناک خواهد بود پس بر شماست که یکدیگر را نصیحت کنید و نیکو همکارى نمایید.
درست است که هیچ کس نمىتواند حق اطاعت خداوندى را چنانکه باید بگزارد، هر چند در به دست آوردن رضاى خدا حریص و در کار بندگى تلاش فراوان نماید، اما باید به مقدار توان، حقوق الهى را رعایت کند که یکى از واجبات الهى یکدیگر را به اندازه توان نصیحت کردن و برپا داشتن حق و یارى یکدیگر است.
هیچ کس هر چند قدر او در حق بزرگ و ارزش او در دین بیشتر باشد، بىنیاز نیست که او را در انجام دادن حق یارى رسانند و هیچ کس گرچه مردم او را خوار شمارند و در دیدهها بىارزش باشد، کوچکتر از آن نیست که کسى را در انجام حق یارى کند، یا دیگرى به یارى او برخیزد.» ([۵۰])
امام در بیان این حقوق متقابل مردم و رهبرى میفرماید:
«اى مردم! مرا بر شما و شما را بر من حقى واجب کرده شده است، حق شما بر من آن است که از خیرخواهى شما دریغ نورزم و بیت المال را عادلانه تقسیم کنم و شما را آموزش دهم تا بىسواد و نادان نباشید و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگى را بدانید و امّا حق من بر شما این است که در بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیرخواهى کنید، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و فرمان دادم اطاعت کنید».([۵۱])
امام حتّى در بسیارى از سفارشهای خود، به رعایت حقوق دوستان([۵۲]) و حقوق حیوانات([۵۳]) و حقوق فرزندان و والدین([۵۴]) و حقوق محرومان و مستضعفان([۵۵]) نیز سفارش مىکنند.
امام در بسیارى از موارد براى جلوگیرى از تفرقه و عدم فتنه در درون جامعه از حق مسلم خود گذشتند؛ چنانکه پس از قتل عمر، در روز شورا آن هنگام که مردم به ناحق براى بیعت با عثمان جمع شدند، فرمود:
«همانا مىدانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام دادهاید گردن مىنهم، تا هنگامى که اوضاع مسلمانان رو به راه شود و از هم نپاشد، و جز من به دیگرى ستم نشود.»([۵۶])
گفتار سوّم: آزادى همراه با مسئولیت در برابر خدا
آزادى در حوزههاى مختلف داراى معانى زیر است:
آزادى در حوزه مقولات فلسفى به معنى آزادى انسان در انتخاب راه است؛
آزادى در حوزه مقولات عرفانى به معناى وارهیدن از وابستگىهاست و به معناى قطع علائق و رشتههایى است که انسان را به اسارت مىکشد.([۵۷])
امام در این مورد مىفرمایند:
«آیا آزاد مردى پیدا نمىشود که این ته مانده دنیا را به اهلش واگذارد؟ بدانید جان شما بهایى جز بهشت ندارد، آن را به کمتر از بهشت نفروشید».([۵۸])
امام انسان رها شده از وابستگىهاى دنیایى و طمع و هوی و هوس را انسان آزاد مىداند:
«الطَّمعَ رقُّ مؤبَّدٌ»([۵۹])؛ «طمع بردگى دائمى است».
امّا آزادى که در اینجا مورد نظر ماست، آزادى در مقولات سیاسى و اجتماعى است و آن عبارت است از اینکه اشخاص بتوانند هر کارى را که صلاح و مقتضى بدانند انجام دهند مشروط به اینکه اقدامات و عملیات آنان صدمهاى به حقوق دیگران وارد نیاورد و باحقوق جامعه منافات نداشته باشد.([۶۰])
از دیدگاه حضرت على خداوند انسان را فطرتاً آزاد آفریده و به او اختیار داده است که سرنوشت زندگیاش را خود تعیین کند و در مقابل این آزادى به انسان عقل عنایت کرده است تا بتواند به آسانى با کمک انبیا راه مستقیمى که انسان را در جهان به موفقیت همه جانبه میرساند، پیدا کند و از آزادى در کردار و گفتار خود به نفع خویش به محیط زندگى خود استفاده کند:
«لا تکن عبد غیرک و قد جعلک اللّه حُرّاً»([۶۱])؛ «خداوند تو را آزاد آفریده است پس بنده دیگرى مباش».
امام مىخواهد عزت نفس و احساس آزادى را به گونهاى در افراد ایجاد کند که هیچ کس خود را بنده و زیردست حکام احساس نکند. به عقیده امام مردم باید خود را آزاد بدانند، نه آزادى را حقى بشمارند که حاکمان جامعه، لطف فرموده و به آنان عطا مىکنند.
آزادى به مفهومى که در دیدگاه امام وجود دارد عامل ایجاد تحولات، پیشرفتها، انقلابها و تمدنها بوده و جامعه را در مسیر سازندگى و ترقى سوق مىدهد.
امام على آزادى را در حکومت خود، در انتخاب و عزل نخبگان سیاسى، فعالیت گوناگون اجتماعى، گفتارها و کردارها و در انتخاب راه زندگى سعادتمندانه به رسمیت مىشناسند.
امام به آزادى فرد و مصلحت جامعه، هر دو، با یک نظر جامع و کلى مىنگرد؛ نه فرد را محروم مىسازد و نه به جامعه صدمه مىزند؛ بلکه بین این دو چنان پیوندى به وجود مىآورد که فرد مىتواند از آزادى خود بهرهمند شود و جامعه مىتواند از اجتماع استفاده کند.
براى آنکه امام على آزادى فرد را در چهارچوبى از آزادى جامعه و مصلحت توده قرار دهد، بینش عمیقش او را به کشف یک حقیقت اساسى اجتماعى راهبرى کرد و مردمى که با جامعه ارتباط و پیوند دارند، باید احساس و درک آنان نسبت به آزادى آن چنان هدایت شود که نه تنها حدى براى اصول این آزادى برپا نکند، بلکه آنان را از به کار بردن آن به طورى که بر دیگران ضررى برساند، باز دارد. بدین ترتیب آزادى افراد از نظر امام آزادى بىبند و بارى و احمقانه نیست، بلکه این آزادى با احساس مسئولیت همراه است. به شرط اینکه این قید، صدمه و زیانى نرساند، بلکه به سود آزادى و کار فردى و اجتماعى باشد. به همین دلیل امام على مسئولیت ظاهرى را محرک و عامل کار سودمند و عمل صالح قرار نداد، بلکه مسئولیت را بر عهده خود آزادى و آزادگان گذاشت. و مقدار این مسئولیت را منوط به مقدار آزادى شناخت.
بنابراین اگر مسئولیت در افکار منجمد شده و شخصیتهاى سرکوب شده، شکل صحیحى به خود نمىگیرد به سبب آن است که «مسئولیت» فقط در چارچوب آن آزادىای شکل مىگیرد که افکار و عواطف فردى را آزاد مىگذارد و با همین بینش فاعلى، قیود تنگ و زنجیرهاى سنگینى را که حکومتها بر گرده مردم نهاده بودند، تا هر چه بیشتر از محصول دسترنج آنان بهرهمند شوند، برداشت؛ زیرا در چنان شرایطى، رفتار و کردار مردم تابع افکار و احساسات آزاد آنان نبود؛ بلکه کردار و رفتار آنان بسته به اراده و تصمیم اربابان زر و زور بود.([۶۲])
انواع آزادى
به طور کلى از دیدگاه امام، آزادى در عرصه اجتماعى را مىتوان به دو دسته تقسیم کرد:
۱٫ آزادى انتخاب
پس از قتل عثمان که مردم به خانه امام على هجوم آوردند و از او خواستند که ولایتشان را بپذیرد، امام در ابتدا قبول نمىکردند و فرمودند:
«عجله نکنید مهلت دهید همه جمع شوند و با یکدیگر مشورت نمایند.»([۶۳])
بعد از سه روز بیعت آنان را پذیرفت و فرمود:
«اگر نبود حضور حاضران و نبود عهدى که خداى تعالى از علما و دانایان گرفته تا سکوت نکنند بر سیرى ظالم و گرسنه ماندن مظلوم، هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن مىانداختم..».([۶۴])
این نشان مىدهد که مردم در بیعت با امام آزاد بودند و هیچ گونه اجبارى نبوده است.
از دیدگاه امام على در مرحله نخست باید صاحب نظران مورد وثوق مردم که بیشترین سابقه را در پایهگذارى اسلام داشته و آگاهى بیشتر و دلسوزى عمیقتری نسبت به مصالح امت دارند، در مقام خبرگان جامعه، شورا تشکیل داده، کاندیداى خلافت را مشخص نمایند. آنگاه توده مردم از طریق بیعت حاکمیت خود را اعمال نمایند؛ بدین ترتیب با تکیه بر صاحبان عقل و تجربه و پیشتازان ایمان و عمل نشان داده است که نه عجلهاى و علاقهاى به احراز قدرت دارد و نه حاضر است که حکومت آیندهاش را بر شالوده نامطمئن احساسات زودگذر بنا کند.([۶۵])و([۶۶])
شروط انتخاب آزادی
براى آزادى انتخاب چند شرط زیر لازم است؛
۱ ـ ۱ ـ ممنوعیت اکراه و جلوگیرى از اجبار؛
۲ ـ ۱ ـ تمایل داوطلبانه؛
۳ ـ ۱ ـ انتخاب و اختیار آگاهانه؛
چنانکه امام به طلحه و زبیر پس از آنکه در مقابل او ایستادند و بیعت با او را انکار کردند، نوشت:
«اما بعد، شما دو تن هر چند در مقام کتمان باشید، خود مىدانید که من حکومت بر مردم را نخواستم تا این که خود خواستند و به بیعت گرفتن دستى نیازیدم تا مردم خود بیعت کردند و شما نیز از کسانى بودید که روى به من آوردید و بیعت کردید. این نیز مسلم است که بیعت آن روز مردم، نه از ترس نیروى مسلطى در صحنه بود، و نه به طمع نقدینهاى در بساط».([۶۷])
این نامه بیانگر آن است که در بیعت مردم با امام هیچگونه اجبارى نبوده؛ بلکه بر عکس این مردم بودند که آن حضرت را وادار به بیعت کردند.
علّت اینکه امام بعد از رحلت پیامبر – با اینکه حکومت حق او بود – اقدام به گرفتن قدرت سیاسى نکرد، این بود که امام معتقد بود که نخست باید انگیزۀ عمومى در حمایت از آن حضرت ایجاد شود و دوم این که مردم با فکر و اندیشه دست خود را براى بیعت دراز کنند نه از روى طمع یا ترس یا احساسات.
«بیعت شما مردم با من بىمطالعه و ناگهانى نبود و کار من و شما یکسان نیست؛ من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خود مىخواهید».([۶۸])
از این سخن به خوبى معلوم مىشود که بیعت مردم از روى شناخت، آگاهى و فکر و اندیشه بوده است و خود امام فرصت این انتخاب آگاهانه را به آنان داده بود.
۲٫ آزادى بیان و عقیده
کلى آزادى بیان از دیدگاه حضرت امیرالمؤمنین در قالب سه اصل «مشورت، امر به معروف و نصیحت ائمه مسلمانان» قابل بررسى است.
امر به معروف و نهى از منکر از دیدگاه امام على تا آنجا داراى اهمیّت است که در آخرین لحظات عمر به امام حسن و امام حسین فرمود:
«امر به معروف و نهى از منکر را رها نکنید که بدهاى شما بر شما مسلّط مىشوند، آنگاه هر چه خدا را بخوانید جواب ندهد».([۶۹])
در جاى دیگر مىفرمایند:
«وَ مَا أَعْمَالُ الْبِرِّ کُلُّهَا وَ الْجِهَادُ فِی سَبِیلِ اللَّهِ عِنْدَ الْأَمْرِ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیِ عَنْ الْمُنْکَرِ إِلَّا کَنَفْثَهٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ وَ إِنَّ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ لَا یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَلٍ وَ لَا یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْقٍ وَ أَفْضَلُ مِنْ ذَلِکَ کُلِّهِ کَلِمَهُ عَدْلٍ عِنْدَ إِمَامٍ جَائِرٍ»([۷۰])؛
«جهاد در راه خدا، در برابر امر به معروف و نهى از منکر، چونان قطرهاى بر دریاى موّاج و پهناور است و همانا امر به معروف و نهى از منکر، نه أجلى را نزدیک مىکند و نه از مقدار روزى مىکاهد و از همه برتر، سخن حقى در پیش روى حاکمى ستمکار است».
در پرتو اصل امر به معروف و نهى از منکر تمامى افراد عادى از شخصیتهاى اسلامى انتقاد کرده و نظریههای خود را با آنان در میان گذاشته و زمامداران نیز نظریههای آنان را مطالعه یا قبول کرده یا جوابهاى قانع کننده به آنان مىدهند.
حضرت امام على بالاترین مرحله امر به معروف و نهى از منکر را گفتن سخن بجا و درست در برابر پیشوایى خودکامه و ستمگر مىداند.([۷۱])
در مورد نتایج مشورت، امام على مىفرمایند:
«من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاءٍ»([۷۲])؛
«آن کس که از افکار و آراء گوناگون استقبال کند، صحیح را از خطا خوب شناسد».
«هر کس خود رأى شد به هلاکت رسید، و هر کس با دیگران مشورت کرد، در عقل آنان شریک شد».([۷۳])
امام على در نامه ۵۳ مىفرماید: همه افراد حتى افراد با تجربه از مشورت بینیاز نیستند؛ بلکه طبقات اجتماعى باید با یکدیگر مشورت نمایند تا از عقل و اندیشه دیگران بهره گرفته که منجر به پالایش اندیشه و ایجاد پشتیبان مىگردد. البته امام بعد از مشورت با مردم تصمیم نهایى را خود مىگرفتند و آن را از اصول مدیریت دانسته که بعد از مشورت مدیران خود تصمیم بگیرند.
براى مشورت در هر امرى، باید از مشاورانى مناسب و صاحب اهلیت و باتجربه و با ایمان و با عقل و خداترس بهره گرفت.
با چه کسانی مشورت نکنید
امام به مالک اشتر مىفرماید: با سه دسته مشورت نکن.
۱٫ بخیل:
چون تو را از نیکوکارى باز مىدارد و از تنگدستى مىترساند.
۲٫ ترسو:
چون در انجام دادن کارها روحیّه تو را سست مىکند.
۳٫ حریص:
حرص را با ستمکارى در نظرت زینت مىدهد».
سپس مىفرماید: «همانا بخل و ترس و حرص، غرایز گوناگونى هستند که ریشه آنها بدگمانى به خداى بزرگ است.»([۷۴])
مشورت مستمر با مردم، فروزانترین نور امید را بر دل مىتاباند و همگان را به حضور در تمامى صحنههاى سیاست وا مىدارد ومشورت نیرومندترین پشتوانه براى استوارى نظام حاکم است.
نصیحت از ریشه نصح، به معناى خلوص است. به عسل خالص؛ عسلى که موم نداشته باشد، «ناصح» گفته مىشود. اظهار نظر ناصحانه عبارت است از اظهار نظرى که جز قصد خیرخواهى، غرض دیگری در آن نباشد و با شیوه صحیح و درست و خیرخواهانه صورت پذیرد:([۷۵])
«فعلیکم بالتَّناصح فى ذلک و حسن التّعاون علیه»؛
«بر شما باد که یکدیگر را بر اداى حقوق نصیحت کنید و به خوبى در انجام دادن آن همکارى نمایید…».([۷۶])
امام نصیحت را حق حاکم و وظیفه مردم مىداند:
«و امّا حقّی علیکم فالوفاء بالبیعه و النَّصیحه فى المشهد و المغیب؛
«امّا حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیرخواهى کنید».([۷۷])
نصیحت هم شامل پیشنهادهای مفید و سازنده است و هم شامل انتقادهاى سازنده و راهگشا، نه انتقاد سوزنده و مغرضانه.
۱ ـ ۲ ـ آزادى انتقاد
انتقاد اعتراضى نسبت به عملکرد شخص است و در صورتى که سازنده و صحیح باشد، باعث رفع نقایص و تکامل مىگردد. حضرت امیرالمؤمنیندر نهج البلاغه مىفرماید:
«آنگونه که با زمامداران ستمگر سخن مىگویید با من سخن نگویید و آن چنان که در پیشگاه حکام خشمگین و جبار خود را نگاه مىدارید، از من فاصله نگیرید و با تصنع با من نیامیزید و چنین مپندارید که اگر با من سخن حقى گفته شود مرا گران مىآید و گمان مبرید که من بزرگداشت نفس خویش را خواهانم؛ زیرا آن که از شنیدن حق و پیشنهاد عدالت احساس سنگینى کند، عمل به آن دو برابر برایش سنگینتر خواهد بود. پس از گفتن سخن حق و نظر دادن به عدل دریغ مورزید، که من در نزد خود برتر از آن نیستم که خطایى کنم و از خطا در کردار خویش نیز احساس امنیتى ندارم، مگر آنکه خداوند در برابر خویشتن خویشم کفایت کند، که او بیش از خود من نیز قلمرو هستیم را مالک است».([۷۸])
۲ ـ ۲ ـ آزادى پیشنهاد
پیشنهاد: ارائه راهکار براى انجام دادن عمل است. امام براى پیشنهادهای مردم ارزش والایى قائل بود و در مورد احکامى که در کتاب و سنت نیامده بود، از مردم نظرخواهى مىکرد.
آن حضرت در عهدنامه مالک اشتر مینویسد:
«براى کسانى که نیازمند مراجعه به تو هستند، بخشى از وقت خود را آزاد بگذار که شخصاً آمادهى پذیرفتنشان باشى و در جلسهاى همگانى با آنان حضور یابى. پس براى همان خداوندى که تو را آفریده است، فروتن باش و به نیروى مسلح خویش از تیرههاى نظامى و انتظامى، اجازهى حضور مده، تا سخنگوشان بىهیچ لرزشى و لکنتى، به روشنى کامل با تو سخن بگوید که من از رسول خدا شنیدم که بارها و بارها مىفرمود:
«هیچ امتى که در آن با صراحت و بىلکنت، حق ناتوان از زورمند باز گرفته نشود، از ستم پاکسازى نگردد و انگهى بکوش تا ناآگاهىها و برخوردهاى تند و ناتوانشان در سخن گفتن را تاب آورى و از هر سختگیرى و خشونتى نسبت به آنان، مانع شوى».([۷۹])
آزادى از نظر بیشتر دانشمندان و از دیدگاه اسلام محدود به قانون است و به عبارت دیگر آنان آزادى را در چارچوب قوانین مطلوب و مفید مىدانند.
اسلام قوانین فطرى خود را مطابق با وضع جسمانى و خصوصیات روحى افراد بشر وضع نموده است؛ بدین معنا که خالق نسبت به مخلوق خود آگاهى کامل دارد و به مصلحت افراد توجه مىنماید و قوانین اسلامى در ضمن اینکه آزادى فرد را در نظر دارد، مصالح اجتماعى را نیز در نظر مىگیرد؛ آزادى فردى را تا حدى به مردم مىدهد که به آزادى دیگران تجاوز نگردد و با اراده حاکم الهى مغایرت نداشته باشد.
از دیدگاه حضرت على قوانین اسلام براى تعالى و سعادت انسانها آمده است و در این راه از هیچ اقدامى فروگذار نکرده است و آزادى انسانها راهى براى رسیدن به این هدف متعالى است. بنابراین قانون اسلام هیچ گونه محدودیتى براى آزادى انسان قائل نشده، مگر آنکه در تضاد بنیادین با این هدف متعالى و مخالف با قوانین شرع باشند.
امام على معتقد است که مرزهاى آزادى را قوانین اسلام یعنى کتاب و سنت مشخص مىکند و کسى حق ندارد بر خلاف آن رفتار کند و از آن مرزها تجاوز نماید.
مرزهاى قانونى آزادى
۱٫ رعایت مقررات شرعى
در جایى که کار به نقض و زیر پا گذاشتن احکام الهى و اسلامى بینجامد باید جلوى آن را قاطعانه گرفت، مثلاً حضرت على در خطبهاى خطاب به طلحه و زبیر مرز آزادى بیان را مشخص مىکند:
پس چون خلافت به من رسید، از کتاب خدا و قوانینى که براى ما وضع کرده، ما را فرمان داده بود که بر اساس آن حکم برانیم، پیروى کردم و نیز آنچه از پیامبر ـ که درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ به عنوان سنّت بر جاى مانده، مورد نظر قرار داده، بدان اقتدا کردم، پس در این زمینه به رأى شما و دیگران نیازى نداشتم و در این بیان حکمى پیش نیامده است که جاهل باشم تا با شما و دیگر برادران مسلمانم مشورت کنم که اگر پیش مىآمد، از شما و غیر شما روى گردان نبودم.([۸۰])
۲٫ رعایت مصالح عمومى
امام در جایى که وجود آزادى به صلاح عموم افراد جامعه نباشد از آن جلوگیرى مىکرد.
۳٫ رعایت حریم خصوصى مردم
آزادى افراد و احزاب تا جایى محترم است که موجب تجاوز و تعدى به امور خصوصى و زندگى دیگران نشود. مثلاً آزادى بیان درجایى که موجب اهانت، تهمت و افترا و سلب آرامش دیگران شود، باید از آن جلوگیرى کرد.
گفتار چهارم: وحدت حول محور الهى
یکى از مقاصد بزرگ انبیا، که علاوه بر اینکه مقصد خود آنان است، وسیله پیشرفت آنان در تشکیل مدینه فاضله نیز به شمار رفته است، وحدت حول محور الهى است.
در نهج البلاغه بارها، انسانها به اتحاد و دوری از اختلاف دعوت شدهاند.
از دیدگاه امام على اتحاد و پیوستگى موجب عزّت و اختلاف و از هم گسیختگى موجب خذلان و کوچکى است. پیشرفت و تأمین سعادت مادى و معنوى در سایه اتفاق و اجتماع است که جامه فعلیت در بر مىکند هم چنان که انحطاط و سیر قهقرایى افراد یک جامعه مولود نامبارکى است که از نطفه عداوت و تفرقه متولد شده است.
امام در خطبه بلند قاصعه مىفرماید:
«پس آنگاه که در تفاوت حال آنان به هنگامى که در خوبى بودند در زمانى که در شر و بدى قرار داشتند اندیشه نمودید به سراغ کارهایى روید که موجب عزّت و اقتدار آنان شد، دشمنان را از آنان دور کرد و عافیت و سلامتى به آنان روى آورد. نعمت را در اختیارشان قرار داد و کرامت و شخصیت باعث پیوند اجتماعى آنان شد؛ یعنى از تفرقه و پراکندگى اجتناب ورزیدند و بر الفت و همگامى همت گماشتند و یکدیگر را به آن توصیه و تحریض نمودند. از هر کارى که ستون فقرات آنان را در هم شکست و قدرتشان را سست کرد، اجتناب ورزیدند؛ یعنى از کینههاى درونى، بخل و حسادت و پشت کردن به هم و ایجاد فتور و سستى بین جامعه، سخت دورى گزیدند… بنگرید آنان چگونه بودند هنگامى که جمعیتهایشان متحد، خواستهها متفق، قلبها و اندیشهها معتدل، دستها پشتیبان هم، شمشیرها یارى کننده همدیگر، دیدهها نافذ و عزمها و مقصودهاشان همه یکى بود. آیا آنان مالک و سرپرست اقطار زمین نگردیدند؟ آیا زمامدار و رئیس همه جهانیان نشدند؟ از آن طرف به پایان کار آنان نیز نگاه کنید. آن هنگام که پراکندگى در میان آنان واقع شد، اُلفتشان به تشتت گرایید، اهداف و دلها اختلاف پیدا کرد، به گروههاى متعددى تقسیم شدند، و در عین پراکندگى با هم به نبرد پرداختند، (در این هنگام بود) که خدا لباس کرامت و عزت از تنشان بیرون کرد و وسعت نعمت را از آنان سلب نمود، تنها آنچه از آنان باقى مانده سرگذشت آنان است که در بین شما به گونه درس عبرتى براى آنان که بخواهند عبرت گیرند، دیده مىشود».([۸۱])
امام على در خطبه بالا به شش مورد زیر از آثار الفت و اجتماع انسانها با یکدیگر اشاره کرده است:
- عزّت و اقتدار که شکوه و جلال بیرونى است؛
- کرامت که فرهمندى و بزرگى درونى است؛
- دفع دشمنان؛
- تأمین عافیت و سلامتى؛
- فراهم آمدن نعمت؛
- اتحاد را زمینهساز پیروزى و اختلاف میان مسلمانان را زمینهساز شکست مىداند.
بر اساس احترام و کرامت ذاتى، اسلام همه بشر را به عنوان یک ملّت معرفى مىکند؛ ملّتى که همه انسانها را شامل مىگردد. اسلام این وحدت اصیل را به صراحت اعلام داشته و تفرقهها و اختلافها را عرضى و ناشى از پیروى از خواهشهاى نفسانى مىشمارد و رمز بعثت انبیا را در حل این اختلاف و رهبرى مجموعه انسانها معرفى مىنماید، قرآن اختلاف زبانها و رنگهاى پوست بدنها را نه تنها مانع از وحدت انسانیت نمىداند، بلکه این گونه اختلاف را از سنن آفرینش و از مظاهر قدرت الهى مىشمارد؛ اختلافهای قبیلهاى و نژادى را به عنوان عامل و موجب تشدیدِ وحدت و علائق حیات اجتماعى و تعاون جامعه بشرى یاد مىکند که همه از برکات بهرههاى وجودى دیگران، انتفاع مىبرند و مواهب و ذخائر زمین و آسمانها براى انتفاع همگانى به مصرف مىرسد و از این راه جنگ و جدالها و کشمکشها و حقهها و بالاخره آنچه با وحدت انسانى تضاد دارد، از میان مىرود و انسانها چون برادران صمیمى، با پیروی از نمایندگان الهی در کنار هم و در سایه تعاون زندگى خوشبختانه و سعادتمندانه مىیابند.
اسلام به هیچ وجه اجازه نمىدهد که موضوع تفاوت استعدادهاى افراد یا موقعیتهاى مختلف اجتماعى و سایر اختلافهای طبیعى دیگر، در جامعه انسانى به صورت دژها درآید و بر اساس این گونه امتیازها، جامعه به گروههاى مختلف تجزیه شود و آنگاه این دستهبندىها و پراکندگىها مایه تمایز و تشخص و احیاناً موجب ستمگرى و بىعدالتى گردد.
امام در یکى از نامههاى خود به منذر بن جارود عبدى که یکى از والیانش بود، او را از اینکه ضوابط دینى را قربانى روابط خویشاوندى و عشیرهاى نموده، براى عشیره خود بیش از استحقاق از بیتالمال مصرف نمود، توبیخ شدیدى مىنماید و در قسمتى از نامه مذکور چنین آمده است:
«امّا بعد! بىگمان شایستگىهاى پدرت مرا فریفته تو کرد و چنین پنداشتم که تو نیز راه او را پى مىگیرى و روش پدر را دنبال مىکنى؛ امّا به ناگهان از تو و کارکردت گزارشى به من رسید و تو را در این چهره دیدم که هوسهایت به تمام مهارها گسیختهاند و نمىکوشى که آخرتت را توشهاى بگذارى! دنیایت را به بهاى ویرانى آخرتت آبادان مىکنى و با گسستن از دین و قطع رشتههاى دیانتت تنها به خویشاوندان خویش مىرسى. راستى اگر این گزارش رسیده، درست باشد، شتر قبیح تو و میخ کفشت در نزد من باارزشتر از خود تواند و کسى که ویژگىهایى چون تو داشته باشد، شایستهى آن نیست که روزنههاى نفوذ دشمن با وجود او سد شود؛ قانونى به اجرا درآورد؛ بهایى والا بیاید و در امانتى شریک شود یا از ارتکاب خیانتى مصون انگاشته گردد».([۸۲])
امام معتقد بود در جامعهاى که مردم داراى عقاید مختلف و آرا و تمایلات متضاد و ارادههاى متخالف هستند، هرگز نسبت به یکدیگر ـ آن چنان که شایسته و نیاز یک اجتماع واحد است ـ ابزار همکارى و مساعدت ننموده، در رفع احتیاجها و مشکلات زندگى همدیگر، تشریک مساعى نخواهند کرد.
تضاد در فکر و عقیده، همواره توأم با تضاد ارادهها و مصالح است و مولود تضاد ارادهها و خواستهها، به جز نفاق و کشمکش و ستیز نمىتواند باشد و با وجود چنین حالتى، هرگز همزیستى و وحدت و هماهنگى اجتماعى تحقق نخواهد پذیرفت؛ گو اینکه عناصر دیگرى همچون «خاک»، «خون»، «نژاد» و … افراد را به همدیگر نزدیک و ظاهراً جهت اتحادى بین آنان به وجود آورده باشند. در صورتى که مجمعى که مرکب از افراد مختلف از نظر «نژاد» و «خاک و خون» هستند، اگر واجد «وحدت فکر و عقیده و هدف» باشند، خواهند توانست بر اساس آن، برنامهاى واحد بر اساس مصالح متحدى تنظیم و با هماهنگى خاص آن را اجرا و همگى در ابقاى آن تشریک مساعى نمایند. امیر المؤمنین مقصد و هدف وحدت را در توحید کلمه مىداند و از قول پیامبر مىفرماید: {و اعتصموا بحبل اللّه جمیعاً و لا تفرقوا}([۸۳]).
از نظر امام هرگونه اجتماعى نمىتواند زمینه لازم براى وصول به سعادت و انسانیت واقعى و مطلوب را فراهم نماید؛ زیرا بعضى از اجتماعهای انسانى فقط در رفع نیازهاى مادى انسان سودمنداند؛ ولى به سبب انحطاط معنوى نمىتوان از آنها در زمینههاى مربوط به اطاعت خدا و اجراى دستورهاى الهى یارى جست. امام معتقد است که وحدت در میان انسان باید بر پایه «حبل اللّه» باشد تا جامعه سعادتمند شود.
بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران+، در جوامع اسلامى وحدتى را پایدار و مقدس مىدانست که بر محورهاى خدشهناپذیر استوار باشد و مىفرمود:
«با وحدت اسلامى تحت تعالیم قرآن مجید با هم مجتمع شوید. مهم این نیست که همه با هم در یک امرى مجتمع باشید و متفرق نباشید، امر خدا به این است که همه با هم اعتصام به حبل اللّه کنید. انبیا نیامدهاند که مردم را در امور با هم مجتمع کنند انبیا آمدهاند که همه را در راه حق مجتمع کنند».([۸۴])
ایشان مىفرماید:
«براى اینکه نظام اسلامى حفظ شود و پابرجا بماند باید تفاهم میان تمام افراد جامعه به وجود آید. «مؤمنون اِخوهً» اگر این اخوت ایمانى در سر تا سر جامعه حفظ شود و هر کسى به خودش توجه نداشته باشد و توجه به مقصد داشته باشد، دیگر کسى نمىتواند دست تعدى به کشور دراز کند و شیطان قدرت نفوذ نخواهد داشت و لیکن هنگامى که این اخوت ایمانى سست شود، آن روز است که شیاطین در بین شما رخنه کرده، شما را به جان همدیگر مىاندازند و قدرتهاى بزرگ استفادهاش را مىکنند.
افراد باید دست از اغراض شخصى خود بردارند و براى خدا و رسیدن به مقصد والاى الهى با یکدیگر متحد شوند و ما براى خدا باشیم؛ چون از او هستیم و هر چه داریم از اوست؛ قدرت هر چه هست از اوست؛ نعمت هر چه هست از اوست؛ و او «نور السماوات و الارض» است و ما موظف هستیم از طرف او و از طرف عقل، و وجدان خود به آن کسى که ولى همه چیز ما هست خدمت کنیم و آمال و آرزوهاى ما این باشد که دین او را تقویت کنیم و اسلام را در بین بشر پیاده کنیم و این نمىشود مگر با وحدت کلمه و دست برداشتن از اختلافات، از دیدگاه ایشان «+» وحدت باعث استقلال و آزادى ملّت گردیده و دست اجانب از مملکت کوتاه مىشود.»([۸۵])
عوامل و محورهاى وحدت از دیدگاه امیرالمؤمنین
۱٫ خدا و پیامبر
امام طى بیانیهاى که در آن براى تمامى مسلمانان در سرتا سر کشور، مسایل مربوط به جریان پیکار صفین را بازگو فرمود، گفتند:
«جریان کار ما با درگیرى با گروهى از اهل شام آغاز شد، در حالیکه به ظاهر پروردگار، پیامبر و دعوت اسلامى یکى بود.»([۸۶])
۲٫ دین و مکتب
«مبادا در دین، دو رنگ باشید که همبستگى و اتحاد در راه حق، گرچه از آن کراهت داشته باشید، بهتر است از پراکندگى در راه باطلى (که مورد علاقه شماست، چه اینکه خداوند سبحان به هیچ کس، نه گذشتگان و نه آنان که هم اکنون) هستند؛ در اثر تفرقه چیزى نبخشیده است».([۸۷])
از نظر امام دین و دستورهاى آن یکى از اساسىترین و اصیلترین نیازهاى یک جامعه است و رفع نیازهاى مادى جامعه را مقدمهاى براى وصول به اهداف دینى و تکامل معنوى مىداند تا آنجا که اگر جامعه در امور مربوط به دین اهتمام کافى نداشته باشد، امام دستور تفکیک و جدایى زندگى معنوى را از زندگى مادى مىدهد که البته این جدایى به معناى دور شدن از افکار و روحیات جامعه است.
امام علىمىفرماید:
«در بین مردم چنان باشید که زنبور عسل در میان پرندگان هست، هیچ پرندهاى نیست مگر اینکه زنبور عسل آن را با (نیش خود) ناتوان مىکند؛ اگر زنبور عسل از آنچه در درون این پرندگان هست خبر داشته باشد، دست به آن کار نمىزد!»([۸۸])
انسان با توجه به ضرورت زندگى اجتماعى، باید همانند زنبور عسل عمل نماید، یعنى همانطور که زنبور عسل بدون توجه به پرندگان، منافع خود را از آنها به دست مىآورد، انسان نیز در صورت قرار گرفتن در جامعهاى منحط که در آن همکارى معنوى ممکن نباشد ـ باید بدون توجه به درون افراد و افکارى که بر آنان حاکم است- نیازهای مادى خود را به وسیله آنان برطرف کند و در امور معنوى ازآنان جدا شده، عزلت اختیار نماید.([۸۹])
۳٫ کتاب و قانون مدوّن الهى
«این کتاب، کتاب پروردگار شماست، کتابى که میان حلال و حرام، واجبات و مستحبات، ناسخ و منسوخ، رخصتها و عزیمتها، خاص و عام، عبرتها و مثلها، مطلق و مقید و محکم و متشابه آن فاصلهاى روشن است».([۹۰])
۴٫ امام و رهبر
«واقعیت جز این نیست که من قطب آسیابم، چرخهاى کشور باید هماره بر محور من بچرخد و من در جاى خویش ثابت بمانم؛ اگر لحظهاى من جایگاهم را رها کنم، مدارش سرگردان مىشود و سنگ زیرین آن به لرزش درمىآید».([۹۱])
۵٫ انبوههاى مردم
تنها انبوههى مردماند که دین را تکیهگاه، مسلمانان را ریشه رؤیا و در نبرد با دشمنان نیز وى ذخیرهاند، پس گوش تو ویژه آنان و گرایشت همسویشان باشد.([۹۲])
۶٫ انسانیت
امام على وقتى مالک اشتر را به فرماندهى مصر برگزید، به او فرمود:
«قلب تو را پوششى باید که تار و پودش مهر مردم و دوستى و لطف آنان باشد، مباد مردم را درندهاى خونآشام باشى که خوردنشان را غنیمت شمارى؛ چرا که مردم به تمام دو گروهاند: یا در دین برادران تواند، یا در آفرینش همنوعانت.»([۹۳])
اقسام وحدت در قرآن :
۱٫ وحدت بشریت
در آیه ۱۳ حجرات خداوند مىفرماید:
«یا أَیُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناکُمْ شُعُوبًا وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ إِنَّ اللّهَ عَلیمٌ خَبیرٌ»
هدف از اینکه افراد را به صورت قبایل و اقوام مختلف آفریده است، این است که با یکدیگر انس بگیرند؛ زیرا خداوند مىفرماید: شما فرزندان آدم هستید نه اینکه این اختلافهای باعث فخرفروشى و وسیله مباهات افتخار و سیطره و اعمال سلطه قبیلهاى بر قبیله دیگر، یا قومى بر قوم دیگر شود.
۲٫ وحدت ادیان الهى (توحیدى)
منظور وحدت میان ادیان الهى و اسلام است که دین اسلام با آنها مشترکات زیادی دارد.
حقیقت اسلام یعنى تسلیم براى خدا باشد، خدا را عبادت کند، خدا را اطاعت کند و معصیت نکند.
خداوند در آیه ۶۴ آل عمران مىفرماید:
{قُلْ یا أَهْلَ الْکِتابِ تَعالَوْا إِلى کَلِمَهٍ سَواءٍ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئًا …}
«بگو ای اهل کتاب بیایید به سوی کلمهای که بین ما که مسلمانیم و شما که اهل کتابید، یهودى هستید یا نصرانى، مشترک است و آن این است که خداى ما یکى است و همه ما موحد هستیم، جز او را به عنوان خدا نپرستیم و به خدا شرک نورزیم گرد هم آییم».
در این آیه یک نوع وحدت که در ادیان آسمانى وجود دارد و مرز بین ادیان آسمانى (توحیدى) و ادیان شرک مطرح مىگردد.
۳٫ وحدت امت اسلامى
اشاره به این است که مسلمانان امت واحده هستند؛ زیرا موحد و خداپرست و پیرو یک پیغمبر و شریعت هستند. البته لازم به یادآوری است که معانى وحدت امت اسلامى با اخوت اسلامى متفاوت است؛ زیرا وحدت اسلامى، امری سیاسى و اجتماعى و اخوت اسلامى بیشتر امری عاطفى است.([۹۴])
یکى از آیات اخوت اسلامى آیه ۱۰۳ آل عمران است که مىفرماید:
{وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمیعًا وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْوانًا …}
«هم به ریسمان الهى چنگ بزنید و فرقه فرقه نشوید، و به یاد آورید آن هنگام را که شما دشمن هم بودید و خداوند دلهاى شما را با هم الفت داد و با این نعمت خدادادى برادر یکدیگر شوید».
پس هنگامى امت واحده اسلامى خواهیم داشت که:
نخست: به دین خدا معتصم و به قرآن متمسک باشند.
دوّم: دلهاشان با یکدیگر الفت داشته باشد.
اتحاد و الفت اسلامى تا آنجا اهمیت دارد که خداوند سبحان هم بعد از رحلت پیغمبر اکرم مردم را بدون سرپرست رها نمىکند تا رشته اتحاد که در اثر ایثار و فداکارىهاى پیغمبر و بهترین رجال مؤمن پدید آمده است، از هم نگسلد.
درباره زیان تفرقه و اختلاف و مبارزه با کسى که مىخواهد میان مسلمانان پراکندگى ایجاد نماید، على، آخرین سخن را مىگوید و با کمال صراحت فتنهانگیز و تفرقهافکن را مستوجب قتل مىداند، حتى از خودش شروع مىکند و نه تنها تفرقه افکندن عینى و موجود را سزاوار چنین عقوبتى مىداند، بلکه حتى کسى را که شعار تفرقه مىدهد و قدم نخستین تفرقه بین مسلمانان را بردارد، سزاوار قتل مىداند.([۹۵])
«همواره با بزرگترین جمعیتها باشید که دست خدا همراه جماعت است؛ از پراکندهگی بپرهیزید که بهره شیطان است؛ آنگونه که گوسفند تنها طعمه گرگ خواهد بود. بدانید و آگاه باشید! هر کس این شعار تفرقه دهد سزاوار قتل است؛ او را بکشید، هر چند زیر عمامه من باشد».([۹۶])
على براى حفظ وحدت مسلمین، از حق خود و همسرش گذشت؛ ناکامىها و ناروایىها را تحمّل مىکرد و اتّحاد مسلمین را بر خود و همسر و فرزندان و تمام شئون خویش مقدم مىداشت.
عبدالمتعال صعیدى در مقالهای با عنوان «على بن ابىطالب و تقریب بین مذاهب» مىنویسد:
«این فضیلت بزرگى براى على بن ابىطالب ـ رضى اللّه عنه و کرَّم اللّه وجهه ـ است که نخستین بنیانگذار تقریب بین مذاهب بود تا اختلاف رأى و نظر موجب تفرّق و پراکندگى نگردد و غبار دشمنى میان طوایف مختلف برپا نشود؛ بلکه با وجود اختلاف نظر، وحدت و یگانگى خود را حفظ کنند و برادروار زندگى نمایند و هر کس یا برادرش را نسبت به رأى و نظرش آزاد گذارد، یا با برادرش به نحو شایسته درباره موضوع مورد اختلاف به بحث و گفت و گو میپردازد، به طورى که تعصبى نباشد، بلکه مقصود از بحث، رسیدن به حقیقت باشد نه غلبه و پیروزى. این یکى از فضائل على است که از فضیلت و شرافت خانوادگى و قرابتش به پیغمبرو سبقتش در ایمان کمتر نیست؛ او بود که جهاد به رأى و جهاد به مال و جهاد به شمشیر کرد. [سپس توضیح مىدهد] نخستین اختلاف میان مسلمین، اختلاف بر سر خلافت بود و على «رضى اللّه» عنه با آنکه مىدانست از دیگران به خلافت سزاوارتر است ولى با ابوبکر و عمر و عثمان به مدارا رفتار کرد و از هیچگونه کمک نسبت به آنان دریغ نفرمود تا نمونه عالى مدارا و حافظ اتّحاد، هنگام اختلاف رأى باشد و چون با اصرار مسلمین به خلافت رسید، هیچ کس را ملزم به قبول خلافتش نکرد و با یاران خود آن قدر روح گذشت و مناعت داشت که علیه خوارج حکم نمىنمود، تا وقتى که شمشیر به رویش کشیدند و دستور داد از قاتلش پذیرایى کنند و بیش از یک ضربت به او نزنند».([۹۷])
امام على اتحاد را مهمترین عامل پیروزى و شرط اجراى حق و عدالت و اهمیت آن را در حرکتهاى نظامى مىداند.
گفتار پنجم: مشارکت فعال مردم
اگر بشر را موجودى فطرتاً اجتماعى بدانیم شاید مجبور به اقرار شویم که انسان، به تبع اجتماعى بودنش، باید سیاسى هم باشد؛ چرا که تشکیل هیچ اجتماعى بدون تدبیر امور و اداره آن ممکن نیست. از طرف دیگر شاید غیر عقلانى و غیر عادلانه باشد که به انسان بگوییم موجودى اجتماعى باش و در اجتماع زندگى کن اما در سرنوشت اجتماعى خود دخالتى نداشته باش.
آنچه از دیدگاه امام على برمىآید این است که مشارکت مردم در امور سیاسى اجتماعى تأثیر دارد و این تأثیرگذارى در سه حوزه و به سه صورت زیر مىتواند عملى شود:
۱٫ اهمیت حضور مردم در بیعت با رهبران
مهمترین چیز بعد از تشکیل یک جامعه، بیعت با رهبر و پیشواست! امام على نخستین اقدام لازم براى مسلمانان، پس از رحلت پیشوایانشان را بیعت کردن با رهبرى پاکدامن مىداند.
پس از کشته شدن عثمان، مردم به حضور امام على آمدند و عرض کردند: خلیفه کشته شده است و براى مردم امامى لازم است و ما بهتر از تو کسى را سراغ نداریم. حضرت از قبول خلافت سرباز زد و فرمود:
«مرا واگذارید و دیگرى را به دست آرید؛ زیرا ما به استقبال حوادث و امورى مىرویم که رنگارنگ و فتنهآمیز، و چهرههاى گوناگون دارد و دلها بر این بیعت ثابت و عقلها بر این پیمان استوار نمىماند؛ چهره افق حقیقت را ابرهاى تیره فساد فراگرفته و راه مستقیم حق ناشناخته ماند. آگاه باشید! اگر دعوت شما را بپذیرم، بر اساس آنچه مىدانم با شما رفتار مىکنم و به گفتار این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نمىدهم. اگر مرا رها کنید چون یکى از شما هستم که شاید شنواتر و مطیعتر از شما نسبت به رئیس حکومت باشم، در حالیکه من وزیر و مشاورتان باشم بهتر است که امیر و رهبر شما گردم».([۹۸])
چندین روز به همین منوال گذشت و در پى اصرار مردم، امام به آنان فرمودند: شروطى دارم، اگر قبول کنید کار شما را مىپذیرم وگرنه نیازى به آن ندارم. گفتند: هر چه بگویى مىپذیریم. حضرت فرمود: بیعت من باید در مسجد و با رضایت مسلمانان باشد و آنگاه به مسجد درآمد و مردم با او بیعت کردند.([۹۹])
البته لازم به یادآوری است که بیعت مردم با امام على هیچ تأثیرى در مشروعیت امام نداشت؛ چرا که مشروعیت آن حضرت الهى بود و طرح این بحث تنها به منظور اهمیت حضور مردم بود.([۱۰۰])
بعد از بیعت، امام بارها یادآور شدند که پذیرش خلافت آن حضرت همراه با رضایت عموم مسلمانان صورت گرفته است.
«دستم را براى بیعت مىگشودید و من مىبستم، شما آن را به سوى خود مىکشیدید و من آن را مىگرفتم! سپس چونان شتران تشنه که به طرف آبشخور هجوم مىآورند بر من هجوم آوردید، تا آنجا که بند کفشم پاره شد؛ عبا از دوشم افتاد و افراد ناتوان پایمال گردیدند؛ آن چنان مردم در بیعت با من خشنود بودند که خردسالان شادمان، پیران براى بیعت کردن لرزان به راه افتادند و بیماران بر دوش خویشان سوار و دختران جوان بىنقاب به صحنه آمدند».([۱۰۱])
بعد از بیعت کردن با رهبر از جانب مردم، رهبران تعهداتى دارند که از مهمترین آن عمل به قرآن و سنت پیامبر است که اگر رهبران به تعهدات خود پایبند نبودند و از مسیر اسلام خارج شدند، مردم مىتوانند بیعت خود را پس گرفته، از دستورات آنان سرپیچى نمایند؛ چنانکه امام على در نامه ۵۰ نهج البلاغه بعد از اینکه وظایف خود را نسبت به مردم برمىشمارد، اطاعت مردم از خود را در صورتى لازم مىشمارد که به این وظایف عمل کرده باشد.([۱۰۲])
۲٫ نظارت
یکى دیگر از حوزههایى که امام مردم را به مشارکت در امور اجتماعى دعوت مىفرمود، نظارت آنان بر کارهاى زمامداران بود. یکى از زیرمجموعههاى نظارت امر به معروف و نهى از منکر است. امام على نه تنها اطاعت از رهبران و نظام سیاسى مرتکب منکر را منع مىفرمود؛ بلکه مردم را موظف مىکرد تا امر به معروف کرده و در مقابل منکر ایستادگى کنند و با او به مخالف برخیزند و از دستورات او نافرمانى کرده، با استناد به قرآن و سنت و مبانى اسلام، سخن حق و عدل را بر زبان جارى سازند.([۱۰۳])
«اى مؤمنان! هر کس تجاوزى را بنگرد و شاهد دعوت به منکرى باشد و در دل آن را انکار کند خود را از آلودگى سالم داشته است، و هر کس زبان آن را انکار کند پاداش داده خواهد شد و از اوّلى برتر است و آن کس که با شمشیر به انکار برخیزد تا کلام خدا بلند و گفتار مسلمانان نیست گردد، او راه رستگارى را یافته و نور یقین در دلش تابیده است».([۱۰۴])
امر به معروف و نهى از منکر همان نظارت عمومى و مسئولیت همگانى است که بر عهده همه مردان و زنان مسلمان که واجد شرایط هستند نهاده شده است. به عبارت دیگر، امر به معروف و نهى از منکر، اساس و شالوده اجراى همه احکام و دستورهاى اسلامى است؛ زیرا بدون این وظیفه جمعى، همه احکام اسلامى معطل مىماند.([۱۰۵])
در پرتو اصل امر به معروف و نهى از منکر تمامى افراد عادى از شخصیتهاى اسلامى انتقاد کرده و نظریههای خود را با آنان در میان گذاشته و زمامداران نیز نظارت آنان را مطالعه یا قبول کرده یا جوابهاى قانع کننده به آنان مىدهند.
یکى از اهداف نظارت بر سیاستگذارى و عملکرد رهبران و مدیران جامعه این است که سستى، کمکارى، تخلف، سوء استفاده و … در نظام سیاسى به حداقل مىرسد و کارآیى، قانون محورى و حقمدارى برای عزت و اعتلاى کشور و منافع ملى به حداکثر ممکن برسد. حال اگر حکومتى داراى پشتوانه و پایگاه قومى مردمى باشد، بهترین ناظر همان مردماند، به شرط آنکه نخبگان سیاسى از نظارت و انتقاد مردم تلقى منفى نداشته باشند، حتى اگر علیه خود آنان باشد. در این صورت مردم به عنوان آیینه نظام سیاسى، عیوب و نقاط ضعف آن را نشان مىدهند و نخبگان سیاسى به جاى شکستن آیینه، ضعفها، کاستىها و عیوب را مىبینند و از بین مىبرند. این گونه است که مردم و نظام، به عنوان دو جزء از یک مجموعه واحد، مکمل یکدیگر مىشوند و پیشرفت و تکامل عینیت مىیابد.([۱۰۶])
از مهمترین اقدامات امام على براى تحقق نظارت مردم تشکیل «ولایه العظام» بود که به صورت یک دادگاه عالى عمل مىکرد و وظیفه آن تنها رسیدگى به شکایات مردم از دولت و مأموران دولتى و حکّام ایالات و ولایات بود.([۱۰۷])
۳٫ نصیحت و بیان حقایق تلخ
امام على در صحراى صفین پس از بیان حقوق اجتماعى میان زمامداران و مردم فرمود:
ای مردم! از پستترین حالات زمامداران در نزد صالحان این است که گمان برند آنان دوستدار ستایشاند و کشوردارى آنان بر کبر و خودپسندى استوار باشد و خوش ندارم، در خاطر شما بگذرد که من ستایش را دوست دارم و خواهان شنیدن آن باشم؛ سپاس خدا را که چنین نبودم و اگر ستایش را دوست مىداشتم، آن را رها مىکردم به خاطر فروتنى در پیشگاه خداى سبحان، و بزرگى و بزرگوارى که تنها خدا سزاوار آن است. گاهى مردم، ستودن افرادى را براى کار و کوشش روا مىدانند اما من از شما مىخواهم که مرا با سخنان زیباى خود مستایید تا از عهده وظائفى که نسبت به خدا و شما دارم برآیم و حقوقى که مانده است بپردازم و واجباتى که بر عهده من است و باید انجام گیرد، ادا کنم. پس با من چنانکه با پادشاهان سرکش سخن مىگویند، حرف نزنید و چنانکه از آدمهاى خشمگین کناره مىگیرند دورى نجویید و با ظاهرسازى با من رفتار نکنید و گمان مبرید اگر حقّى به من پیشنهاد دهید بر من گران آید یا در پى بزرگ نشان دادن خویشم؛ زیرا کسى که شنیدن حق یا عرضه شدن عدالت بر او مشکل باشد، عمل کردن به آن، براى او دشوارتر خواهد بود پس، از گفتن حق، یا مشورت در عدالت خوددارى نکنید؛ زیرا خود را برتر از آن که اشتباه کنم و از آن ایمن باشم نمىدانم، مگر آن که خداوند مرا حفظ فرماید».([۱۰۸])
در این سخن امام مطالب و نکات شایان توجهى وجود دارد.
حضرت على زشتترین خوى حاکمان را ستایشطلبى آنان مىداند و از مردم مىخواهد که او را مورد ستایش قرار ندهند؛ و به مالک اشتر میفرماید:
«مبادا هرگز دچار خودپسندی گردی! و به خوبیهای خود اطمینان کنی، و ستایش را دوست داشته باشی، که اینها همه از بهترین فرصتهای شیطان برای هجوم آوردن به توست، و کردار نیک نیکوکاران را نابود سازد»([۱۰۹])
زیرا مىداند اگر حاکمان به ستایش عادت کنند در صورتى که مردم کوچکترین انتقادى را به آنان کنند خشمگین مىگردنند و دیگر مردم جرأت کوچکترین انتقادى را نخواهند داشت و در این صورت رهبر جامعه از مردم فاصله گرفته، نسبت به حقایق و اتفاقات آن کم اطلاع میشود. بنابراین اطرافیان اطلاعات را طورى جهت خواهند داد که بنا به میل و علاقه رهبر جامعه باشد که در این صورت حقایق جامعه و اطلاعات کامل به او نمىرسد. پس کار بزرگ در نزد آنان خرد به شمار مىآید و کار خُرد، بزرگ جلوه مىنماید، زیبا، زشت مىشود و باطل به لباس حق درمىآید.([۱۱۰])
امام پس از آن، از مردم مىخواهند که پیشنهادات و انتقاداتى را که نسبت به ایشان دارند بدون ترس و لکنتزبانى و برای احقاق حق و عدالت بیان نمایند؛ چرا که سخن حق ـ هر قدر هم که تلخ باشد ـ براى آن حضرت سنگین نیست اما در حقیقت مىخواهد رابطه مستقیم میان مردم و زمامداران به وجود آید تا حقایق و مشکلات جامعه روشن گردد تا با رفع آن مشکلات و مسائل، جامعه زنده و استوار بماند.
حضرت امام على یکى از حقوق واجب رهبر بر مردم را نصیحت او در آشکار و نهان مىداند([۱۱۱]) و از مردم مىخواهد با نصیحت عارى از دورویى و دغل او را یارى کنند.([۱۱۲])
[۱]) مرتضى مطهرى، سیرى در نهج البلاغه، تهران: صدرا، ۱۳۶۶، ص ۹۱۳٫
[۲]) عبد المجید معادیخواه، خورشید بی غروب نهج البلاغه، چاپ اول، تهران: نشر ذره، ۱۳۷۳، نامه ۲۷، ص ۳۱۵٫
– فاخفض لهم جناحک، وألن لهم جانبک، وابسط لهم وجهک، وآس بینهم فی اللحظهًْ والنظرهًْ حتى لا یطمع العظماء فی حیفک لهم ولا ییأس الضعفاء من عدلک بهم. (محقق)
[۳]) همان، خطبه ۲۰۷، ص ۲۴۵٫
– فإذا أدت الرعیهًْ إلى الوالی حقه، وأدى الوالی إلیها حقها، عز الحق بینهم، وقامت، مناهج الدین، واعتدلت معالم العدل، وجرت على أذلالها السنن فصلح بذلک الزمان، وطمع فی بقاء الدولهًْ، ویئست مطامع الأعداء. وإذا غلبت الرعیهًْ والیها، وأجحف الوالی برعیته اختلفت هنالک الکلمهًْ. وظهرت معالم الجور. وکثر الأدغال فی الدین.(نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۳). (محقق)
[۴]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۷٫
– ثم اعرف لکل امرئ منهم ما أبلى، ولا تضمن بلاء امرئ إلى غیره، ولا تقصرن به دون غایهًْ بلائه. ولا یدعونک شرف امرئ إلى أن تعظم من بلائه ما کان صغیرا، ولا ضعهًْ امرئ إلى أن تستصغر من بلائه ما کان عظیما. (محقق)
[۵]) همان، نامه ۵۳، صص ۳۶۱ ـ ۳۶۰٫
– ثم استوص بالتجار وذوی الصناعات، وأوص بهم خیرا … مع ذلک – أن فی کثیر منهم ضیقا فاحشا، وشحا قبیحا، واحتکارا للمنافع، وتحکما فی البیاعات، وذلک باب مضرهًْ للعامهًْ، وعیب على الولاهًْ، فامنع من الاحتکار، فإن رسول الله صلى الله علیه وآله وسلم منع منه. ولیکن البیع بیعا سمحا بموازین عدل، وأسعار لا تجحف بالفریقین من البائع والمبتاع، فمن قارف حکره بعد نهیک إیاه فنکل به، وعاقبه من غیر إسراف. (محقق)
[۶]) همان، حکمت ۲۷۱، ص ۴۶۳٫
– إن هذا القرآن أنزل على محمد صلى الله علیه وسلم، والأموال أربعهًْ : أموال المسلمین، فقسمها بین الورثهًْ فی الفرائض، والفئ فقسمه على مستحقیه، والخمس فوضعه الله حیث وضعه، والصدقات فجعلها الله حیث جعلها. (نهج البلاغه، محمد دشتی، حکمت ۲۷۰، ص ۶۹۵). (محقق)
[۷]) نهج البلاغه، محمد دشتى، چاپ سوّم، قم: انتشارات مشهور، ۱۳۷۹، خطبه ۲۲۴، ص ۴۵۹٫
– والله لقد رأیت عقیلا وقد أملق حتى استماحنی من برکم صاعا، ورأیت صبیانه شعث الشعور غبر الألوان من فقرهم کأنما سودت وجوههم بالعظلم، وعاودنی مؤکدا وکرر علی القول مرددا فأصغیت إلیه سمعی فظن أنی أبیعه دینی وأتبع قیاده مفارقا طریقی، فأحمیت له حدیدهًْ ثم أدنیتها من جسمه لیعتبر بها فضج ضجیج ذی دنف من ألمها وکاد أن یحترق من میسمها. فقلت له ثکلتک الثواکل یا عقیل أتئن من حدیدهًْ أحماها إنسانها للعبه، وتجرنی إلى نار سجرها جبارها لغضبه. أتئن من الأذى ولا أئن من لظى. (محقق)
[۸]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۵۳، ص ۳۶۱٫
– ثم الله الله فی الطبقهًْ السفلى من الذین لا حیلهًْ لهم والمساکین والمحتاجین وأهل البؤسى والزمنى فإن فی هذه الطبقهًْ قانعا ومعترا واحفظ لله ما استحفظک من حقه فیهم واجعل لهم قسما من بیت مالک وقسما من غلات صوافی الاسلام فی کل بلد فإن للأقصى منهم مثل الذی للأدنى. وکل قد استرعیت حقه. (محقق)
[۹]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۶۱٫
[۱۰]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۲٫
[۱۱]) همان، خطبه ۳۷، ص ۲۴۵٫
[۱۲]) حسین بشریه، دین و عدالت خواهى در نظرخواهى دانشوران، مجله نقد و نظر، سال سوّم، شماره دوّم و سوّم، ۱۳۷۶، ص ۸٫
[۱۳]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، خطبه ۴۰، ص ۵۴٫
– وإنه لا بد للناس من أمیر بر أو فاجر یعمل فی إمرته المؤمن. ویستمتع فیها الکافر. ویبلغ الله فیها الأجل. ویجمع به الفئ، ویقاتل به العدو. وتأمن به السبل. ویؤخذ به للضعیف من القوی حتى یستریح به بر ویستراح من فاجر…. (نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۴۰ ص ۹۳). (محقق)
[۱۴]) أما الإمرهًْ البرهًْ فیعمل فیها التقی. وأما الإمرهًْ الفاجرهًْ فیتمتع فیها الشقی إلى أن تنقطع مدته وتدرکه منیته. (نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۴۰، ص ۹۵). (محقق)
[۱۵]) همان، خطبه ۱۶، صص ۳۳ ـ ۳۲٫
– والذی بعثه بالحق لتبلبلن بلبلهًْ. ولتغربلن غربلهًْ. ولتساطن سوط القدر حتى یعود أسفلکم أعلاکم وأعلاکم أسفلکم. ولیسبقن سابقون کانوا قصروا. ولیقصرن سباقون کانوا سبقوا. (محقق)
[۱۶]) همان، خطبه ۱۷۲، ص ۲۰۱٫
– أیها الناس إن أحق الناس بهذا الأمر أقواهم علیه، وأعلمهم بأمر الله فیه. فإن شغب شاغب استعتب فإن أبى قوتل. ولعمری لئن کانت الإمامهًْ لا تنعقد حتى یحضرها عامهًْ الناس فما إلى ذلک سبیل، ولکن أهلها یحکمون على من غاب عنها ثم لیس للشاهد أن یرجع ولا للغائب أن یختار ألا وإنی أقاتل رجلین: رجلا ادعى ما لیس له، وآخر منع الذی علیه. أوصیکم بتقوى الله فإنها خیر ما تواصى العباد به. (محقق)
[۱۷]) همان، نامه ۶۱، ص ۳۷۲٫
– أما بعد فإن تضییع المرء ما ولی وتکلفه ما کفی لعجز حاضر ورأی متبر. (محقق)
[۱۸]) همان، خطبه ۳، ص ۲۶٫
– أما والذی فلق الحبهًْ. وبرأ النسمهًْ لولا حضور الحاضر وقیام الحجهًْ بوجود الناصر. وما أخذ الله على العلماء أن لا یقاروا على کظهًْ ظالم ولا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها ولسقیت آخرها بکأس أولها. ولألفیتم دنیاکم هذه أزهد عندی من عفطهًْ عنز. (محقق)
[۱۹]) همان، خطبه ۱۳۱، ص ۱۴۹٫
– اللهم إنک تعلم أنه لم یکن الذی کان منا منافسهًْ فی سلطان ولا التماس شئ من فضول الحطام، ولکن لنرد المعالم من دینک، ونظهر الإصلاح فی بلادک. فیأمن المظلومون من عبادک، وتقام المعطلهًْ من حدودک. (محقق)
[۲۰]) همان، خطبه ۱۵، ص ۳۲٫
– والله لو وجدته قد تزوج به النساء وملک به الإماء لرددته فإن فی العدل سعهًْ، ومن ضاق علیه العدل فالجور علیه أضیق. (محقق)
[۲۱]) همان، خطبه ۱۲۶، ص ۱۴۴٫
– أتأمرونی أن أطلب النصر بالجور فیمن ولیت علیه، والله ما أطور به ما سمر سمیر وما أم نجم فی السماء نجما لو کان المال لی لسویت بینهم فکیف وإنما المال مال الله. (محقق)
[۲۲]) خدیجه حسینى، پایاننامه آزادى و عدالت در نهجالبلاغه.
[۲۳]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۵٫
– وإیاک والاستئثار بما الناس فیه أسوهًْ. (محقق)
[۲۴]) جرج جرداق، صداى عدالت انسانى، جلد اوّل، سید هادی خسروشاهى، چاپ اوّل، قم: بىجا، ۱۳۶۹، ص ۱۱۷٫
[۲۵]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۵۳، ص ۳۶۲٫
– لن تقدس أمهًْ لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع. (محقق)
[۲۶]) همان، نامه ۲۷، ص ۳۱۵٫
– فاخفض لهم جناحک، وألن لهم جانبک، وابسط لهم وجهک، وآس بینهم فی اللحظهًْ والنظرهًْ، حتى لا یطمع العظماء فی حیفک لهم، ولا ییأس الضعفاء من عدلک علیهم. (محقق)
[۲۷]) همان، نامه ۴۷، ص ۳۴۷٫
– انظروا إذا أنا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربهًْ بضربهًْ، ولا تمثلوا بالرجل، فإنی سمعت رسول الله| یقول : إیاکم والمثلهًْ ولو بالکلب العقور. (محقق)
[۲۸]) الاسراء / ۳۳٫
[۲۹]) محمدهادى معرفت، حقوق متقابل مردم و حکومت، ج۵، چاپ اوّل، تهران: دانشنامه امام على«علیهالسلام»، علىاکبر رشاد، پژوهشگاه فرهنگ و ارشاد اسلامى، ۱۳۸۰، ص ۱۸۷٫
[۳۰]) نهج البلاغه، محمد دشتى، چاپ سوم، دفتر نشر الهادى، ۱۳۷۹، خطبه ۳۳، ص ۴۹٫
– قال عبد الله بن العباس دخلت على أمیر المؤمنین علیه السلام بذی قار وهو یخصف نعله فقال لی ما قیمهًْ هذا النعل فقلت لا قیمهًْ لها، فقال علیه السلام والله لهی أحب إلی من إمرتکم إلا أن أقیم حقا أو أدفع باطلا. (محقق)
[۳۱]) همان، خطبه ۳۳، ص ۸۵٫
[۳۲]) همان، حکمت ۳۷۶، ص ۷۲۱٫
[۳۳]) همان، نامه ۱۷، ص ۴۹۷٫
– ومن أکله الحق فإلى الجنهًْ ومن أکله الباطل فإلى النار. (محقق)
[۳۴]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، خطبه ۱۶۶، ص ۱۹۶٫
– فالمسلم من سلم المسلمون من لسانه ویده إلا بالحق. (محقق)
[۳۵]) همان، نامه ۶۶، ص ۳۷۷٫
– حضرت علی× در نامه خود به معاویه مینویسند: أما بعد فقد آن لک أن تنتفع باللمح الباصر من عیان الأمور فقد سلکت مدارج أسلافک بادعائک الأباطیل، وإقحامک غرور المین والأکاذیب وبانتحالک ما قد علا عنک وابتزازک لما اختزن دونک، فرارا من الحق وجحودا لما هو ألزم لک من لحمک ودمک مما قد وعاه سمعک، وملئ به صدرک، فما ذا بعد الحق إلا الضلال المبین، وبعد البیان إلا اللبس …) (نهج البلاغه، محمد دشتی، نامه ۶۵، ص ۶۰۷) (محقق)
[۳۶]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۳٫
[۳۷]) همان، نامه ۲۱، ص ۳۲۳٫
[۳۸]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۳۲، ص ۸۵٫
[۳۹]) همان، خطبه ۲۲۰، ص ۴۴۸٫
– «قد احیا عقله و امات نفسه». (محقق)
[۴۰]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، خطبه ۱۸۹، ص ۲۲۹٫
[۴۱]) همان، خطبه ۲۲، ص ۳۸٫
– فإن أبوا أعطیتهم حد السیف. وکفى به شافیا من الباطل وناصرا للحق. (محقق)
[۴۲]) همان، خطبه ۱۶۵، ص ۱۹۵٫
– أیها الناس لو لم تتخاذلوا عن نصر الحق، ولم تهنوا عن توهین الباطل. لم یطمع فیکم من لیس مثلکم، ولم یقو من قوی علیکم. (محقق)
[۴۳]) همان، خطبه ۲۰۷، ص ۲۴۵٫
– نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۲۱۶٫ (محقق)
[۴۴]) محمد دشتى، پیشین، نامه ۷۹، ص ۶۲۱٫
[۴۵]) همان، خطبه ۲۰۱، ص ۴۲۳٫
– أیها الناس، لا تستوحشوا فی طریق الهدى لقلهًْ أهله، فإن الناس اجتمعوا على مائدهًْ شبعها قصیر، وجوعها طویل. أیها الناس، إنما یجمع الناس الرضا والسخط، وإنما عقر ناقهًْ ثمود رجل واحد فعمهم الله بالعذاب لما عموه بالرضا، فقال سبحانه : ( فعقروها فأصبحوا نادمین )، فما کان إلا أن خارت أرضهم بالخسفهًْ خوار السکهًْ المحماهًْ فی الأرض الخوارهًْ. أیها الناس، من سلک الطریق الواضح ورد الماء، ومن خالف وقع فی التیه. (محقق)
[۴۶]) همان، خطبه ۲۰۷٫
– نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۲۱۶٫ (محقق)
[۴۷]) همان، خطبه ۹۱، ص ۱۵۷٫
[۴۸]) همان، خطبه ۱۸۲، ص ۳۴۵٫
[۴۹]) سید مصطفى محقق داماد، حقوق بشر، ص ۴۴، دانشنامه امام على، ج پنجم، چاپ اول، علىاکبر رشاد، تهران: پژوهشگاه فرهنگ و ارشاد اسلامى، ۱۳۸۰٫
[۵۰]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۳٫
– ثم جعل سبحانه من حقوقه حقوقا افترضها لبعض الناس على بعض فجعلها تتکافأ فی وجوهها ویوجب بعضها بعضا ولا یستوجب بعضها الا ببعض. وأعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق حق الوالی على الرعیهًْ وحق الرعیهًْ على الوالی فریضهًْ فرضها الله سبحانه لکل على کل فجعلها نظاما لألفتهم وعزا لدینهم فلیست تصلح الرعیهًْ الا بصلاح الولاهًْ ولا تصلح الولاهًْ الا باستقامهًْ الرعیهًْ فإذا أدت الرعیهًْ إلى الوالی حقه وأدى الوالی إلیها حقها عز الحق بینهم وقامت مناهج الدین واعتدلت معالم العدل وجرت على إذلالها السنن فصلح بذلک الزمان وطمع فی بقاء الدولهًْ ویئست مطامع الأعداء. ‹ صفحه ۹۲ › وإذا غلبت الرعیهًْ والیها أو أجحف الوالی برعیته اختلفت هنالک الکلمهًْ وظهرت معالم الجور وکثر الأدغال فی الدین وترکت محاج السنن فعمل بالهوى وعطلت الاحکام وکثرت علل النفوس فلا یستوحش لعظیم حق عطل ولا لعظیم باطل فعل فهنالک تذل الأبرار وتعز الأشرار وتعظم تبعات الله سبحانه عند العباد. فعلیکم بالتناصح فی ذلک وحسن التعاون علیه فلیس أحد وإن اشتد على رضا الله حرصه وطال فی العمل اجتهاده ببالغ حقیقهًْ ما الله سبحانه أهله من الطاعهًْ له ولکن من واجب حقوق الله سبحانه على عباده النصیحهًْ بمبلغ جهدهم والتعاون على إقامهًْ الحق بینهم ولیس امرؤ وإن عظمت فی الحق منزلته وتقدمت فی الدین فضیلته بفوق أن یعان على ما حمله من حقه ولا امرؤ وإن صغرته النفوس واقتحمته العیون بدون أن یعین على ذلک أو یعان علیه. (محقق)
[۵۱]) همان، خطبه ۳۴، ص ۸۷٫
– أیها الناس، إن لی علیکم حقا، ولکم علی حق، فأما حقکم علی فالنصیحهًْ لکم، وتوفیر فیئکم علیکم، وتعلیمکم کیلا تجهلوا، وتأدیبکم کیما تعلموا، وأما حقی علیکم فالوفاء بالبیعهًْ، والنصیحهًْ فی المشهد والمغیب، والإجابهًْ حین أدعوکم، والطاعهًْ حین آمرکم. (محقق)
[۵۲]) همان، حکمت ۱۳۴، ص ۶۵۷٫
[۵۳]) همان، نامه ۲۵، ص ۵۰۷٫
[۵۴]) همان، حکمت ۳۹۹، ص ۷۲۵٫
[۵۵]) همان، نامه ۵۳، ص ۵۸۳٫
[۵۶]) همان، خطبه ۷۴، ص ۱۲۳٫
– لقد علمتم أنی أحق الناس بها من غیری. ووالله لأسلمن ما سلمت أمور المسلمین ولم یکن فیها جور إلا علی خاصهًْ التماسا لأجر ذلک وفضله، وزهدا فیما تنافستموه من زخرفه وزبرجه. (محقق)
[۵۷]) سید احمد خاتمى، سیره سیاسى امام على«علیهالسلام»، چاپ اول، تهران: نشر مطهر، ۱۳۷۹، ص ۱۴۰٫
[۵۸]) محمد دشتى، حکمت ۴۵۶، ص ۷۳۹٫
– ألا حر یدع هذه اللماظهًْ لأهلها ؟ إنه لیس لأنفسکم ثمن إلا الجنهًْ فلا تبیعوها إلا بها. (محقق)
[۵۹]) همان، حکمت ۱۸۰، ص ۶۶۷٫
[۶۰]) سید ابراهیم الحسینى السعیدى، على آئینه حق نما، ج۱، چاپ اوّل، بىجا: احرار تبریز، ۱۳۷۲، صص ۲۰۶ ـ ۲۰۵٫
[۶۱]) محمد دشتى، پیشین، نامه ۳۱، ص ۵۲۱٫
[۶۲]) جرج جرداق، پیشین، صص ۲۲۳ ـ ۲۲۲٫
[۶۳]) عبدالعلى بازرگان، آزادى در نهج البلاغه، چاپ اوّل، بازرگان، ۱۳۷۴، ص ۱۳۱٫
[۶۴]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۳، ص ۴۹٫
– أما والذی فلق الحبهًْ. وبرأ النسمهًْ لولا حضور الحاضر وقیام الحجهًْ بوجود الناصر. وما أخذ الله على العلماء أن لا یقاروا على کظهًْ ظالم ولا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها. (محقق)
[۶۵]) عبدالعلى بازرگان، پیشین، ص ۱۳۲٫
[۶۶])آنچه در اینجا براى تشخیص خبرگان بیان شد در مقام پیدا کردن مصداق رهبر جامعه اسلامى با توجه به راهنمایىهاى پیشوایان معصوم و با توجه به ملاکهایى است که در قرآن و روایات پیامبر اکرم| و ائمه معصومین^ است و الا مقام ولایت بر مؤمنان به عنوان خلیفه رسول خدا| از شئون الهی است و انتخاب آن فقط به دستور و راهنمایى خداى تعالى است و هیچ شخصى حق نظر در آن را ندارد و نقش سابقین و خبرگان، در آگاهى دادن به مردم است.. (محقق)
[۶۷]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۵۴، ص ۵۹۳٫
– أما بعد فقد علمتما – وإن کتمتما – أنی لم أرد الناس حتى أرادونی، ولم أبایعهم حتى بایعونی، وإنکما ممن أرادنی وبایعنی، وإن العامهًْ لم تبایعنی لسلطان غالب ولا لعرض حاضر. (محقق)
[۶۸]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۱۳۶، ص ۲۵۵٫
– لم تکن بیعتکم إیای فلتهًْ، ولیس أمری وأمرکم واحدا. إنی أریدکم لله وأنتم تریدوننی لأنفسکم. (محقق)
[۶۹]) همان، نامه ۴۷، ص ۵۵۹٫
– لا تترکوا الأمر بالمعروف والنهی عن المنکر فیولى علیکم شرارکم ثم تدعون فلا یستجاب لکم. (محقق)
[۷۰]) همان، حکمت ۳۷۴، ص ۷۱۹٫
[۷۱]) همان، ص ۷۲۱٫
[۷۲]) همان، حکمت ۱۷۳، ص ۶۶۷٫
[۷۳]) همان، حکمت ۱۶۱، ص ۶۶۵٫
– من استبد برأیه هلک، ومن شاور الرجال شارکها فی عقولها. (محقق)
[۷۴]) همان، نامه ۵۳، ص ۵۷۱٫
– ولا تدخلن فی مشورتک بخیلا یعدل بک عن الفضل ویعدک الفقر، ولا جبانا یضعفک عن الأمور، ولا حریصا یزین لک الشره بالجور، فإن البخل والجبن والحرص غرائز شتى یجمعها سوء الظن بالله. (محقق)
[۷۵]) محمد دشتی، پیشین، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۲ ؛ سید احمد خاتمى، پیشین، ص ۱۵۵٫
[۷۶]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۳٫
[۷۷]) همان، خطبه ۳۴، ص ۸۹٫
[۷۸]) همان، خطبه ۲۰۷، ص ۲۴۷٫
– فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرهًْ ولا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند أهل البادرهًْ. ولا تخالطونی بالمصانعهًْ. ولا تظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی ولا التماس إعظام لنفسی. فإنه من استثقل الحق أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه کان العمل بهما أثقل علیه. فلا تکفوا عن مقالهًْ بحق أو مشورهًْ بعدل، فإنی لست فی نفسی بفوق أن أخطئ، ولا آمن ذلک من فعلی إلا أن یکفی الله من نفسی ما هو أملک به منی. (محمد دشتی، پیشین، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۴) (محقق)
[۷۹]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۵۳، ص ۳۶۲٫
– واجعل لذوی الحاجات منک قسما تفرغ لهم فیه شخصک، وتجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذی خلقک، وتقعد عنهم جندک وأعوانک من أحراسک وشرطک، حتى یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فإنی سمعت رسول الله صلى الله علیه وآله یقول فی غیر موطن: لن تقدس أمهًْ لا یؤخذ للضعیف فیها حقه من القوی غیر متتعتع. ثم احتمل الخرق منهم والعی ونح عنک الضیق والأنف یبسط الله علیک بذلک أکناف رحمته، ویوجب لک ثواب طاعته. وأعط ما أعطیت هنیئا وامنع فی إجمال وإعذار. (محقق)
[۸۰]) همان، خطبه ۱۹۶، ص ۲۳۵٫
– فلما أفضت إلی نظرت إلى کتاب الله وما وضع لنا وأمرنا بالحکم به فاتبعته، وما استسن النبی| فاقتدیته. فلم أحتج فی ذلک إلى رأیکما ولا رأی غیرکما، ولا وقع حکم جهلته فأستشیرکما وإخوانی المسلمین، ولو کان ذلک لم أرغب عنکما ولا عن غیرکما. (محقق)
[۸۱]) عباسعلى عمید زنجانى، بنیادهاى ملیت در جامعه ایدهآل اسلامى، تهران: انتشارات واحد تحقیقات، ۱۳۶۱، صص ۴۸ ـ ۴۷٫
– واحذروا ما نزل بالأمم قبلکم من المثلات بسوء الأفعال وذمیم الأعمال. فتذکروا فی الخیر والشر أحوالهم. واحذروا أن تکونوا أمثالهم. فإذا تفکرتم فی تفاوت حالیهم فالزموا کل أمر لزمت العزهًْ به شأنهم، وزاحت الأعداء له عنهم، ومدت العافیهًْ فیه علیهم، وانقادت النعمهًْ له معهم، ووصلت الکرامهًْ علیه حبلهم من الاجتناب للفرقهًْ واللزوم للألفهًْ، والتحاض علیها والتواصی بها، واجتنبوا کل أمر کسر فقرتهم وأوهن منتهم. من تضاغن القلوب، وتشاحن الصدور، وتدابر النفوس، وتخاذل الأیدی، …. فانظروا کیف کانوا حیث کانت الاملاء مجتمعهًْ والأهواء متفقهًْ، والقلوب معتدلهًْ، والأیدی مترادفهًْ، والسیوف متناصرهًْ، والبصائر نافذهًْ، والعزائم واحدهًْ. ألم یکونوا أربابا فی أقطار الأرضین وملوکا على رقاب العالمین. فانظروا إلى ما صاروا إلیه فی آخر أمورهم حین وقعت الفرقهًْ، وتشتتت الألفهًْ واختلفت الکلمهًْ والأفئدهًْ، وتشعبوا مختلفین، وتفرقوا متحازبین قد خلع الله عنهم لباس کرامته، وسلبهم غضارهًْ نعمته وبقی قصص أخبارهم فیکم عبرا للمعتبرین. (نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۹۲، ص ۳۹۲). (محقق)
[۸۲]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۷۱، ص ۳۸۲٫
– أما بعد فإن صلاح أبیک غرنی منک، وظننت أنک تتبع هدیه وتسلک سبیله، فإذا أنت فیما رقی إلی عنک لا تدع لهواک انقیادا، ولا تبقی لآخرتک عتادا، تعمر دنیاک بخراب آخرتک، وتصل عشیرتک بقطیعهًْ دینک. ولئن کان ما بلغنی عنک حقا لجمل أهلک وشسع نعلک خیر منک. ومن کان بصفتک فلیس بأهل أن یسد به ثغر، أو ینفذ به أمر، أو یعلى له قدر أو یشرک فی أمانهًْ أو یؤمن على خیانهًْ فأقبل إلی حین یصل إلیک کتابی هذا إن شاء الله. (محقق)
[۸۳]) آل عمران، آیه ۱۰۳٫
[۸۴]) سید احمد خمینى، وحدت در اندیشه امام خمینى، آواى وحدت، چاپ اوّل، تهران: مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى، معاونت تبلیغات و انتشارات، مرداد، ۱۳۷۴، ص ۲۲٫
[۸۵]) روحالله خمینى، وحدت از دیدگاه امام خمینى، چاپ دوّم، تهران: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینى، ۱۳۷۸، ص۴۸٫
[۸۶]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، نامه ۵۸، ص ۳۷۰٫
– وکان بدء أمرنا أنا التقینا والقوم من أهل الشام. والظاهر أن ربنا واحد ونبینا واحد، ودعوتنا فی الاسلام واحدهًْ. (محقق)
[۸۷]) همان، خطبه ۱۷۵، ص ۲۰۸٫
– فإیاکم والتلون فی دین الله، فإن جماعهًْ فیما تکرهون من الحق خیر من فرقهًْ فیما تحبون من الباطل. وإن الله سبحانه لم یعط أحدا بفرقهًْ خیرا ممن مضى ولا ممن بقی.(نهج البلاغه، محمد دشتی، خطبه ۱۷۶، ص ۳۳۸). (محقق)
[۸۸])«…. عن مالک بن ضمرهًْ، قال : قال أمیر المؤمنین × لشیعته : کونوا فی الناس کالنحل فی الطیر، لیس شئ من الطیر إلا وهو یستضعفها، ولو یعلم ما فی أجوافها لم یفعل بها ما یفعل. خالطوا الناس بأبدانکم، وزائلوهم بقلوبکم وأعمالکم، فان لکل امرئ ما اکتسب من الإثم، وهو یوم القیامهًْ مع من أحب …..» ؛ (بحارالانوار، ج ۲، باب ۱۳ (النهی عن کتمان العلم و الخیانهًْ و جواز الکتمان عن غیر اهله)، ص ۷۹، ح ۷۰، بیروت) (محقق)
[۸۹]) ولى اللّه برزگر کلیشى، جامعه از دیدگاه نهج البلاغه، چاپ اول، قم: مرکز چاپ و نشر تبلیغات اسلامى، ۱۳۷۲، ص ۲۵۷٫
[۹۰]) عبدالمجید معادیخواه، پیشین، خطبه ۱، ص ۲۱٫
– کتاب ربکم فیکم مبینا حلاله وحرامه وفرائضه وفضائله وناسخه ومنسوخه. ورخصه وعزائمه. وخاصه وعامه. وعبره وأمثاله. ومرسله ومحدوده. ومحکمه ومتشابهه مفسرا مجمله ومبینا غوامضه. (محقق)
[۹۱]) همان، خطبه ۲۳۴، ص ۲۷۷٫
– وإنما أنا قطب الرحى تدور علی وأنا بمکانی، فإذا فارقته استحار مدارها واضطرب ثفالها. (محقق)
[۹۲]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۴٫
– وإنما عماد الدین وجماع المسلمین والعدهًْ للأعداء العامهًْ من الأمهًْ، فلیکن صغوک لهم ومیلک معهم. (محقق)
[۹۳]) همان، نامه ۵۳، ص ۳۵۲٫
– وأشعر قلبک الرحمهًْ للرعیهًْ والمحبهًْ لهم واللطف بهم. ولا تکونن علیهم سبعا ضاریا تغتنم أکلهم، فإنهم صنفان إما أخ لک فی الدین وإما نظیر لک فی الخلق. (محقق)
[۹۴]) محمد واعظزاده خراسانى، نداى وحدت (مجموعه گفتارهاى دبیر کل مجمع تقریب مذاهب اسلامى در نماز جمعه تهران)، چاپ اول، تهران: مجمع جهانى تقریب مذاهب اسلامى، مرداد، ۱۳۷۴، ص ۲۲٫
[۹۵]) سید جواد، مصطفوى، وحدت در نهج البلاغه، کتاب وحدت، چاپ اول، تهران: وزارت ارشاد اسلامى، آذر ماه ۱۳۶۲، صص ۱۲۸ ـ ۱۲۷٫
[۹۶]) محمد دشتی، نهج البلاغه، خطبه ۱۲۷، ص ۲۴۰٫
– والزموا السواد الأعظم، فإن ید الله على الجماعهًْ، وإیاکم والفرقهًْ، فإن الشاذ من الناس للشیطان، کما أن الشاذ من الغنم للذئب. ألا من دعا إلى هذا الشعار فاقتلوه، ولو کان تحت عمامتی هذه. (محقق)
[۹۷]) سید جواد مصطفوى، پیشین، ص ۱۳۲ ـ ۱۳۱٫
[۹۸]) نهج البلاغه، محمد دشتى، چاپ سوّم، قم: دفتر نشر الهادى، ۱۳۷۹، خطبه ۹۲، ص ۱۷۳٫
– دعونی والتمسوا غیری فإنا مستقبلون أمرا له وجوه وألوان. لا تقوم له القلوب ولا تثبت علیه العقول وإن الآفاق قد أغامت والمحجهًْ قد تنکرت. واعلموا أنی إن أجبتکم رکبت بکم ما أعلم ولم أصغ إلى قول القائل وعتب العاتب. وإن ترکتمونی فأنا کأحدکم و لعلی أسمعکم وأطوعکم لمن ولیتموه أمرکم. وأنا لکم وزیرا خیر لکم منی أمیرا. (محقق)
[۹۹]) رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام.
[۱۰۰]) علىاکبر علیخانى، مبانى مشارکت مردم در حکومت و سیره امام على×، ص ۱۳۳، مشارکت سیاسى، چاپ اول، تهران: نشر سفیر، ۱۳۷۷، ص ۶۸٫
[۱۰۱]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۲۲۹، صص ۴۶۷ـ ۴۶۶٫
– وبسطتم یدی فکففتها، ومددتموها فقبضتها، ثم تداککتم علی تداک الإبل الهیم على حیاضها یوم ورودها حتى انقطعت النعل وسقطت الرداء ووطئ الضعیف وبلغ من سرور الناس ببیعتهم إیای أن ابتهج بها الصغیر وهدج إلیها الکبیر وتحامل نحوها العلیل، وحسرت إلیها الکعاب. (محقق)
[۱۰۲])- أما بعد فإن حقا على الوالی أن لا یغیره على رعیته فضل ناله ولا طول خص به وأن یزیده ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده وعطفا على إخوانه. ألا وإن لکم عندی أن لا أحتجز دونکم سرا إلا فی حرب ولا أطوی دونکم أمرا إلا فی حکم ولا أؤخر لکم حقا عن محله، ولا أقف به دون مقطعه وأن تکونوا عندی فی الحق سواء، فإذا فعلت ذلک وجبت لله علیکم النعمهًْ ولی علیکم الطاعهًْ، وأن لا تنکصوا عن دعوهًْ ولا تفرطوا فی صلاح وأن تخوضوا الغمرات إلى الحق فإن أنتم لم تستقیموا على ذلک لم یکن أحد أهون علی ممن اعوج منکم، ثم أعظم له العقوبهًْ، ولا یجد فیها عندی رخصهًْ. فخذوا هذا من أمرائکم، وأعطوهم من أنفسکم ما یصلح الله به أمرکم. (محقق)
[۱۰۳]) على اکبر علیخانى، پیشین، صص ۱۵۸ ـ ۱۵۷٫
[۱۰۴]) محمد دشتى، پیشین، حکمت ۳۷۳، ص ۷۱۹٫
– أیها المؤمنون إنه من رأى عدوانا یعمل به ومنکرا یدعى إلیه فأنکره بقلبه فقد سلم وبرئ ومن أنکره بلسانه فقد أجر وهو أفضل من صاحبه. ومن أنکره بالسیف لتکون کلمهًْ الله هی العلیا وکلمهًْ الظالمین هی السفلى فذلک الذی أصاب سبیل الهدى وقام على الطریق ونور فی قلبه الیقین. (محقق)
[۱۰۵]) سعید کریمى، مبانى مشارکت مردم در حکومت در سیره امام على«علیهالسلام»، نشر سفیر، تهران: ۱۳۷۷، ص ۵۰٫
[۱۰۶]) همان، ص ۱۳۹٫
[۱۰۷]) همان، ص ۱۴۰٫
[۱۰۸]) محمد دشتى، پیشین، خطبه ۲۱۶، ص ۴۴۵٫
– وإن من أسخف حالات الولات عند صالح الناس أن یظن بهم حب الفخر ویوضع أمرهم على الکبر. وقد کرهت أن یکون جال فی ظنکم أنی أحب الاطراء واستماع الثناء ولست بحمد الله کذلک. ولو کنت أحب أن یقال ذلک لترکته انحطاطا لله سبحانه عن تناول ما هو أحق به من العظمهًْ والکبریاء. وربما استحلى الناس الثناء بعد البلاء فلا تثنوا علی بجمیل ثناء لإخراجی نفسی إلى الله وإلیکم من التقیهًْ فی حقوق لم أفرغ من أدائها وفرائض لا بد من إمضائها، فلا تکلمونی بما تکلم به الجبابرهًْ ولا تتحفظوا منی بما یتحفظ به عند أهل البادرهًْ. ولا تخالطونی بالمصانعهًْ. ولا تظنوا بی استثقالا فی حق قیل لی ولا التماس إعظام لنفسی. فإنه من استثقل الحق أن یقال له أو العدل أن یعرض علیه کان العمل بهما أثقل علیه. فلا تکفوا عن مقالهًْ بحق أو مشورهًْ بعدل، فإنی لست فی نفسی بفوق أن أخطئ، ولا آمن ذلک من فعلی إلا أن یکفی الله من نفسی. (محقق)
[۱۰۹])همان، نامه ۵۳، ص ۵۸۹٫
– وإیاک والإعجاب بنفسک والثقهًْ بما یعجبک منها وحب الاطراء فإن ذلک من أوثق فرص الشیطان فی نفسه لیمحق ما یکون من إحسان المحسنین. (محقق)
[۱۱۰]) همان، نامه ۵۳، ص ۵۸۵٫
– وأما بعد فلا تطولن احتجابک عن رعیتک، فإن احتجاب الولاهًْ عن الرعیهًْ شعبهًْ من الضیق، وقلهًْ علم بالأمور. والاحتجاب منهم یقطع عنهم علم ما احتجبوا دونه، فیصغر عندهم الکبیر، ویعظم الصغیر، ویقبح الحسن ویحسن القبیح، ویشاب الحق الحق بالباطل. (محقق)
[۱۱۱]) همان، خطبه ۳۴، ص ۸۹٫
– وأما حقی علیکم فالوفاء بالبیعهًْ، والنصیحهًْ فی المشهد والمغیب، والإجابهًْ حین أدعوکم، والطاعهًْ حین آمرکم. (محقق)
[۱۱۲]) علىاکبر علیخانى، پیشین، ص ۱۴۷٫
منبع: برگرفته از کتاب جامعه آرامانی از دیدگاه امام علی؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد