چیستی نور
برداشت و گسترهی فهم مفسران از واژه «الکلمات« چیستی و چگونگی آن متفاوت بوده؛ به گونهای که هر یک با تکیه بر شواهد، قرائن و دلایل خاص خود مصداقی برای آن پیدا کردهاند.
بیگمان تأثیرگذاری فضای فرهنگی، پیش فرضها و دانشهای مفسر را در نحوهی برداشت نمیتوان نادیده گرفت ولی فهم همگانی آنها بر پایه اصول، قواعد و قوانین کلی مشترک تفسیری عمومی فریقین استوار است.
هر چند نمیتوان گفت مفسری در تحمیل معنای خاص بر آیه پای نفشرده است ولی بیشتر آنان در مصداق «کلمات» هماندیشی کلی دارند. اندکی نیز با آراء عمومی در یک مصداق میستیزند یا با سهلانگاری و عنادورزی از پذیرش حقیقت خارجی «کلمات» میگریزند. بدینسان، مصداق کلمات در آیه سی و هفت سوره بقره با وجود اختلاف برداشت مفسران بیش از دو یا چهار گونه صورت وجه تفسیری دیگری برنمیتابد بر عکس آیه یکصدو بیست و چهارم سوره بقره که مصادیق گوناگونی را برای «کلمات» مفسران یادآوری کردهاند. بنابراین در آیه نخست اجماع تفسیری بیشتر داریم تا آیه دوم که با اختلاف تفسیری روبرو هستیم.
۱٫ بیاهمیتی نوع کلمه
برخی بیدرنگ از چیستی کلمات عبور کردهاند و تنها به هستی آن بسنده نمودهاند. از منظر این گروه، اصل بازگشت آدم از لغزش خود اهمیت دارد نه وسیلهی آن.
«کلماتی که آدم آنها را از خدای پاک و بلند مرتبه دریافت، چه بسا «ربنا ظلمنا» باشد و چه بسا «اللّهم« باشد یا … مهم اینست که خدای پاک و بلند مرتبه بیدرنگ به آدم کلماتی را وحی کرد تا بدانها ابو البشر به خدا نزدیک شود. اما این که آن کلمات، این آیه باشد یا کلمات دیگر تفاوتی ندارد.«([۱])
۲٫ نقد این برداشت
۱-۲٫ توجه مفسران به نوع کلمه:
اگر نوع وصنف کلمات اهمیت نداشت چرا مفسران در واکاوی ماهیت آن ژرف نگریستهاند و برداشتهای گوناگون از فضای ذهن و اندیشهی آنان تراویده است؟ همین توجه، اختلاف نظر وپای فشردن آنها برای اثبات ادعای خویش را میتوان دلیل بر اهمیت نوع کلمات دانست نه کم اهمیتی. گذار و چشمپوشی برخی از بزرگان اهل سنت از تفسیر این آیه را باید فراموشی، کینهتوزی، تعصبورزی و یا تسلیم شدن وی به آراء مفسران شیعه دانست نه سهلانگاری یا بی اهمیتی. از قدیم گفتهاند، سکوت موجب رضاست.
۲-۲٫ تناسب مقدمه و ذی المقدمه:
چنانچه بازگشت آدم را رخداد عقلی بر شماریم، وسیلهی بازگشت باید متناسب با اصل تشریع عقلانی لحاظ و مقدمه قرار گیرد؛ زیرا نمیتوان گفت میان مقدمه و ذی المقدمه هیچگونه سنخیتی وجود ندارد. چنانچه توبه را دستور شرعی بدانیم در آن صورت وسیلهی بازگشت آن را نیز باید از متن شرع دریافت. اگر شارع وسیلهی مشخصی را برای بازگشت معین نسازد یا چند وسیله را ارائه دهد، به حکم عقل در استفاده از آنها جز در مواردی که ترجیح داشته باشند. مخیریم اما چنانچه مقدمه را تعیین خود شارع بنماید نه عقل میتواند جایگزینی برای آن بسازد و نه نقل معارض ضعیف و موهن. با استقراء تام گفتمان مفسران بزرگ، نوع کلمات در آیه مشخصاً بیان شده است چنانچه در پی میآید.
۱ -. اطلاق «کلمه» بر واژگان
واژگان اعتباری محصول رأی بیشتر مفسران اهل سنت و برخی از شیعیان است که از تفسیر آیه، به ویژه چیستی کلمات، ارائه دادهاند. پیشینیان و پسینیان این نظریه تأکید ورزیدهاند که مراد از کلمات در آیهی شریفه که آدم آن را از پروردگارش بازگرفت، الفاظ و ترکیبات اعتباری دارای مفاهیم ذهنی خاص بود. مشتری همیشگی و تغییر ناپذیر این دستامد فکری و تفسیر ظاهری، بیشتر برادران عزیز اهل سنت هستند. میان ما شیعیان نیز این نظریه طرفداران اندکی دارد اما نه آن چنان استوار و دلگرم که پی چنین اندیشهای سر از پا نشناسند و تغییری در معناداری فهم آن ایجاد نکنند و برای دلبستگی بدان تفسیرهای موجود و پذیرفته شده را هم نادیده بگیرند و از آن با هر وسیلهای دفاع کنند.
۱٫ نص قرآنی
پشتوانهی این برداشت که مراد از «کلمات» الفاظ و مفاهیم ذهنی است نه کردار خاص یا اشیای خارجی نص صریح آیات است که هر کدام به دلیل، شواهد و قرائن خاصی نیازمند هستند اما اطلاق «کلمه» بر واژگان چیزی نیست که دلیل مستقل بطلبد؛ زیرا هر کلمه را عُرف در همان ادراک نخست به واژگان ذهنی حمل میکنند نه مصداق خارجی.
مجاهد و قتاده در یکی از روایتهایی که از آن دو نقل شده گفتهاند، مراد از کلمات سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود {قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ} (اعراف /۲۳)([۲])
برخی این کلمات را مشهور دانستهاند و برخی به عنوان یک قول یادآوری کردهاند و عدهای هم آن را اتفاقی برشمردهاند.
الف) اشکال کلی
۱٫ اثرگذاری اندک
به قرینه مقابله صدر و ذیل آیه، تنها گفتار نمیتواند خاصیت این چنینی در بازگشت آدمی داشته باشد و تأثیر آنی بر جای گذارد. از ذیل آیه {فتلقى آدم من ربه کلمات فتاب علیه} بازگشت فوری آدم و پذیرش توبهی او به آستان پر بخشش پروردگار فهمیده میشود. این حلقهی واسطه با تکرار الفاظ نمیتواند خاکیان را به افلاکیان برساند و ماده را به معنا پیوند زند. «فتاب علیه» تنها گفتن منهای عمل، ارزش قطعی ندارد تا آن را دلیل ما پذیرش بازگشت آدم بدانیم. زیرا «فا» یا به معنی عطف است یا به معنی رابطه جواب جمله بر جمله. در هر دو صورت پیوستگی جمله پسین را به جمله پیشین میرساند.
۲٫ سطحی نگری
از خود آیه و آیات پس از آن نوع «کلمات» با ویژگیهای معین که گفتار تنها باشد هرگز به روشنی و خود به خود به دست نمیآید تا ما بدان چنگ زنیم. تنها فهم عُرفی و مدلول اولیه بیتأمل از ظاهر آیه را میتوان همین احتمال برشمرد و بس. دلیل دیگر فراچنگ مفسر در تعبیر «کلمات» به واژگان گفتاری وجود ندارد. این ظهور نیز با انبوه آیاتی که ما را به تدبّر، تعقّل و تفکّر در ژرفنای آیات فرا میخواند و از سطحی نگری دور میدارد، تعارض دارد.
۳٫ مخالف روایات متضافر
با وجود روایات متضافر در ذیل آیه و تعیین چیستی کلمات، این ظهور اولیه خود به خود لغو میگردد و نص قوی روایات جای آن را میگیرد. نصوصی که هر یک پرده از چیستی کلمات برداشتهاند و حقیقت آن را برای ما بازگو نمودهاند. این روایات تکیهگاه تفسیری بیشتر مفسران به شمار میآید.تضافر روایات، مشکل سندی را بخوبی برطرف میکند هر چند که تمام آنها ضعیف، مجمول و مرسل هم نیستند؛ برخی صحیحه، موثقه و معتبرالسند هم میان آنها وجود دارد. بخشی از این روایات در فصل نخست گنجانده شد، برخی دیگر به ترتیب یادآوری و تحلیل میشود.
ب) اشکال جزئی
۱٫ نا سازگاری سیاقی
ایراد این برداشت این است که نوع کلمات یاد شده پس از این آیه یا پیش از آن در فضای ساختاری کل این داستان نیامده است. بیرون از فضای قصهی بازگشت در جای دیگر با عنوان دیگر و مناسبت دیگر چیده شده است. متن نوشتاری داستان، صدر و ذیل و دیگر فضای کلی آن با اصول دین و متن فروع دینی و یا دیگر علوم قرآن تفاوت دارد. چه بسا غیر از قصه، احکام، اخلاق و عقاید میتواند تکه تکه در جاهای پراکنده بیاید اما در داستان قرآن یکدستی به خوبی در نظر گرفته شده است. اندک پرداختن به حواشی و گریز از مرکز به ساختار و زبان کلی قصه هم آسیب نمیرساند اما نه به اندازهای که از فضای آن به کلی بیرون برود.
چنانچه نوع کلمات را خداوند مشخص میکرد و مصداق ریز ریز آن را خود باز میگفت باید متصل با همین آیه یا منفصل در چند آیات بعد در آغاز متن یا پایان قصهی بازگشت زمینی آدم آنها را میگنجاند، در صورتی که بوی چنین تعیینی در تشخیص ویژه کلمات را نمیتوان احساس کرد.
۲ – ۳٫ بیگانگی با جایگاه آدم
این ادعا، با مراحل آفرینش آدم و حوا سازگاری ندارد. آنچه مفسران از سورهی اعراف نوع «کلمات» را برداشت کردهاند، با فضای این آیه نسبت به مراحل خلقت و استقرار یافتن آدم تناسب ندارد.
«قرار گرفتن این کلمات: ربنا ظلمنا انفسنا، پیش از سخن خداوند است که در سورهی اعراف فرمود: {قلنا اهبطو…} ولی چیده شدن {فتلقی آدم من ربه کلمات} پس از {قلنا اهبطوا} در سورهی بقره با چینش سورهی اعراف و برداشت یاد شده سازگاری ندارد«.([۳]) بدین سان «بازگشت آدم به سوی خداوند چنانکه آیات سوره بقره بدان راهنمایی میکند، پس از فرود آمدن در زمین بوده است. ولی کلماتی را که آدم و همسرش بدان پشیمانی خود را آشکار کرد و بر زبان راند، در بهشت و پیش از فرود آمدن در زمین بوده است«.([۴])
۳ – ۴٫ ترجیح بدون مرجح
اگر همین کلمات را برخی جز از کل ساختار {و علم الآدم الاسماء کلها} بدانند و ریز موضوع برآمد از موضوع کلی، باز هم پایه قویتر و ملاک برتر گزینش نسبت به ریز موضوعات دیگر را ندارند؛ زیرا همانگونه که آدم هنگام یادگیری نامها، این واژگان اختصاصی را یاد گرفت و به عنوان جزء از کل، از آنها با خبر شد، از تمامی اسماء اهلبیت نیز در آن هنگام آگاهی یافت. اگر فراگیری ترتیبی هم مراد باشد، باید نخست نامهای ائمه را آدم فرا گرفته باشد؛ زیرا نامهای آنان در صدر و آغاز تمامی نامها قرار دارد؛ «و اسمائکم فی الاسماء و اجسادکم فی الاجساد».
چگونه میتوان گفت منظور قطعی آیه «کلمات گفتاری» است نه واژگان خارجی؟ أولی تعیّن دارد نه دومی؟
۴ – ۵٫ سازگاری اسم با حقایق خارجی
افزون بر این، تعلیم مفهوم اسماء در لسان عُرف و ظهور آیات بیشتر با حقایق خارجی سازگاری دارد تا مفاهیم و الفاظ اعتباری. بنابراین اسماء بر نامهای حقایق عینی بیشتر دلالت صریح دارد تا مفاهیم ذهنی یا واژگان اعتباری که ظهور آن را در برمیگیرد. تردیدی نیست که صریح همواره بر ظهور تقدم دارد چه رسد به تخییر یا تعارض که در اینگونه موارد جایگاهی ندارند.
۲٫ نصوص روایی
دیگر واژگان اعتباری که مفسران در تعیین مصداق آیه بدان تکیه کردهاند همه بر پایه روایات استوار است نه برآمده از فهم عرفی متن. این واژگان در قالبهای متنوع با معنای واحد بازگشت و پشیمانی آدم نزد خداوند در زمین، از طریق شیعه و سنی با سندهای گوناگون نقل شده است.
- لا اله الا أنت: محمد بن مسلم از ابو جعفر نقل کرد که فرمود: کلماتی که آدم از پروردگارش دریافت و با آنها بازگشت و رهنمون شد این بود:
«سبحانک اللهم و بحمدک انّی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنّک أنت الغفو الرحیم. اللّهم إنه لا اله الا أنت سبحانک و بحمدک رب انی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنّک خیرالفاخرین اللّهم إنه لا اله الا أنت سبحانک و بحمدک إنی عملت سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم«.([۵])
با اندک افزایش و کاهش و پیش و پس کردن همین کلمات را مفسران یکی دیگر از احتمالات آیه برشمردهاند و آنها را دلیل بازگشت آدم از خاک به افلاک دانستهاند.
- سبوح قدوس:
«حسن فرزند راشد میگوید: هرگاه از خواب برخواستی، کلماتی را که آدم از پروردگارش دریافت بازگو و آن کلمات این بود:
«سبوح قدوس رب الملائکه والروح، سبقت رحمتک غضبک، لا اله الا أنت سبحانک إنی ظلمت نفسی فاغفرلی و ارحمنی إنک أنت التواب الرحیم الغفور«.([۶])
سطر نخست این مناجات در روایتهای پیش گنجانده نشده بود از اینرو، به صورت جداگانه یادآوری شد. هر چند که ذیل این روایت با روایتهای پیشین هماهنگی لفظی و معنوی دارند.
- گفتگو:
روایت دیگری از طریق شیعه و سنی با تغییرات اندکی نقل شده است که افزون بر اصل مناجات آدم با پروردگار گره کار او را با خداوند باز مینماید. عیاشی از طریق جابر از امام صادق آن را نقل میکند و تفسیر کبیر از طریق ابن عباس از پیامبر، ما هر دو را با آمیختن دو طریق و با تکیه به اصل رویداد یادآوری میکنیم:
«هنگامی که خداوند آدم را از بهشت به زمین انداخت، به او دستور داد با دست خود زمین را کشت کند و از حاصلش بخورد. پس از آنکه از بهشت و نعمتهایش محروم شده بود. آدم دویست سال از دوری بهشت میگریست و با خدا تضرع و زاری میکرد. پس از آن خداوند را سجده کرد سجدهای دراز بگونهای که سرش را سه روز و سه شب از سجده برنداشت. آنگاه که سر از سجده برداشت به خدا عرض کرد: ای پروردگارم! آیا مرا با دستانت بدون واسطه نیافریدی؟ خداوند فرمود: آری آفریدم.
– آیا از روح خودت در من ندمیدی؟
– دمیدم.
– آیا مرا در بهشت خود جای ندادی؟
– این کار را کردم.
– آیا مهرورزیات بر خشمگیریات پیشی نمیگیرد؟
– چرا پیشی میگیرد. آیا تو شکیبایی و سپاسگزاری کردی؟
– ای پروردگارم اگر توبه کنم و کار نیک انجام دهم مرا به بهشت بازمیگردانی؟
– آری بازمیگردانم.
آنگاه آدم عرض کرد: «لا اله إلا أنت سبحانک إنی ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم.« از اینرو، خداوند با این مناجاتی که وی انجام داد به او مهر ورزید و از او درگذشت. چون آدم توبه کرد خداوند نیز توبهپذیر مهربان است«.([۷])
الف) اشکال ویژه
- نقد عمومی: بر فرض پذیرش، راندن این کلمات بر زبان فیزیکی با شهود نور درونی اهلبیت در جهان ماده هیچ ناسازگاری ندارند. یکی کار زبان جسم و دیگری فعل قلب است. هر چند که اثرگذاری ناچیز واژگان و مفاهیم ذهنی از یکسو، سطحینگری در تفسیر اینگونه روایات از سوی دیگر و مخالفت با روایات متضافر گونههای انتقادی بود که بر این احتمال وارد شد.
- تقدم کتاب بر سنت:
اگر «ربنا ظلمنا» را کلمات هدیه شده به آدم ندانیم، دیگر کلماتی که ابوالبشر آنها را دریافت از آغاز تا پایان با تنوعی که دارند بر پایهی روایات استوار است نه آیات قرآن. در این صورت ترجیحی میان روایاتی که کلمات گفتاری را بر شیء خارجی به آدم نسبت میدهد، وجود ندارد مگر با مرجحات منصوصه سندی و دلالی یا غیر منصوصهای که در این روایات به چشم نمیخورد و تعارضی میان آیه و روایت پیش نمیآید. در هر صورت «ربنا ظلمنا» چون نص کتاب است بر دیگر واژگان روایی و مفاهیم ذهنی – هم از نظر نص کتاب و هم با تأئید انبوه سنت – تقدم مییابد.
- برتری حقایق خارجی:
آنگاه که تعارض از نص قرآن و سنت بیرون رفت و میان روایات برگشت، در این صورت روایاتی که سخنان آدم را واژگان اعتباری میدانند توان برابری با روایاتی که کلمات را حقایق خارجی میشمارند ندارند نه از نظر کمیت و نه از نظر کیفیت؛ زیرا روایات دسته دوم بالاتر از تضافر، تواتر معنوی دارند و با دلائل عقلی و شهودی سازگارند.
- جمع مراتب وجودی آدم:
بیرون آمدن واژگان از لبهای آدم، باز هم منافات و تضادی با شهود اعیان وجودی نور اهلبیت با روح ابوالبشر پیش نمیآید، زیرا هنگام بازگشت از عالم خاک به سوی افلاک به تناسب نشأ وجودی این جهان نام ائمه را بر زبان جاری کرد و پیش از آن در منظومه دیگر جهان خلقت بهشت برین، حقایق نورانیه چهارده نور مقدس را زیارت کرد و نور آنان اعماق جان او را روشن ساخت.
«پس اگر در روایات اهلبیت آمده است که مراد از این کلمات، اسماء اصحاب کسا است، باید توجه شود که مقصود، این است که آدم انوار اهلبیت و اشباح آنان را زیارت کرد و کلمات تلقی شده، همان آیات وجودی اهلبیت بود؛ گرچه هنگام توبه و تکلم با خداوند به عنوان استغفار، اسمهای مبارک آنان را بر زبان جاری کرده باشد«.([۸])
دو: اطلاق کلمه بر کردار
۱٫ حج گزاردن:
برخی از مفسران «کلمات» را کردار معنادار آدم برداشت کردهاند و تفسیر صریح آیه را به همین معنای «فعلیت« حمل کرده و در کنار این احتمال، معنای واژگانی را پررنگتر ترسیم نموده است.
گونه برداشت کرداری از کلمات و انجام اعمال ویژه نیز بر پایهی روایات بنا شده است.
«نخعی میگوید:
پیش ابن عباس آمدم و به او گفتم کلماتی را که آدم از پروردگارش گرفت چه بود؟ گفت: خداوند دانش مناسک حج را به آدم و حواء آموخت و آن دو با آن حج گزاردند و آن همان کلماتی است که در موسم گفته میشود. هنگامی که آن دو مراسم را به پایان بردند، خداوند بلند مرتبه به آنها وحی کرد که من توبه شما را پذیرفتم…
عایشه میگوید: هنگامی که خداوند بلند مرتبه اراده کرد که بر آدم ببخشد او هفت مرتبه خانه را طواف کرده بود. کعبه آن روز تپهای بلند سرخگونه بود. هنگامی که دو رکعت نماز خواند، رو به بیت عرض نمود: خدایا تو نهان و آشکارم را میدانی پوزشم را بپذیر. نیازمندیام را میدانی هر چه خوبی است به من بده آنچه در نفس من میگذرد میدانی پس مرا بیامرز. بار خدایا! ایمانی فرو رفته در قلبم و یقین راست را از تو میطلبم تا بدانم هر آنچه به من میرسد چیزی است که بر من نوشتهای و آنچه به من دادی خرسندم. از اینرو، خداوند بلند مرتبه به آدم وحی کرد: ای آدم! در واقع گناهت را بخشیدم. هیچ یک از نسل تو به سوی من نمیآید و مرا با این دعا که تو خواندی نمیخواند جز اینکه گناهش را میآمرزم و گرفتاری و اندوهش را برطرف میسازم. فقر را از میان نگاههایش برمیدارم و دنیا به او رو میآورد ولی او دنیا را نمیخواهد«.([۹])
الف) اشکال کرداری شمردن کلمه
- ناسازگاری با سیاق:
از خود آیه کردار مطلق یا عمل خاص نظیر حج و غیر آن به دست نمیآید. قرائن و شواهدی از صدر تا ذیل بر این مدعا نمیتوان بیرون کشید. واژه «فتاب» در واقع نتیجه نوع کلمات دریافت شده است که پس از آن آدم را به خدا متصل میسازد. پس کردار میتواند نتیجه کلمات باشد نه خود کلمات. چه «فا» را به معنی ترتیب بگیریم یا تعقیب یا سببیت. هر سه عطف بعدی بر قبلی میشود. یا آن را رابط بدانیم که جواب جمله اسمیه باشد یا فعلیه و فعل چه ماضی خبری یا انشایی.
- عدم شهرت:
این روایت همانند دیگر روایتها که ملاک تفسیر آیه قرار گرفته از نظر شهرت به روایات قبلی نمیرسد. بنابراین احتمال عمل خاص بودن کلمات، نسبت به احتمالات دیگر فرودستی دارد نه فرا دستی. چنانچه تعارضی میان این دسته از روایات و دستهای که کلمات را شیء خارجی میداند پیش آید، شهرت بر غیر شهرت مقدم میشود.
- مخالفت با ظهور عرفی:
عمل ویژه یا عمومی با ظاهر آیه و فهم عرفی مفسران سازگاری ندارد. برداشت عرف از «کلمات» همان واژگان است که الفاظ و مفاهیم باشد نه انجام مناسک حج که انصراف از ظهور آیه به شمار میآید. حقیقتی که دوستان، به شدت از آن گریزان هستند و هیچگاه از ظهور سطحی آیه هم دست برنمیدارند چه رسد به معنی عمقی آیات. چگونه اینجا از آن مشی همیشگی به کژ راهه رفتهاند و راه دیگری پیمودهاند؟! حمل کلمات بر شیء خارجی نه تنها با ظهور عرفی ناسازگار نیست که نص قرآنی و تواتر بر روایی تفسیر آن وجود دارد.
سه. اطلاق کلمه بر شیء خارجی
۱٫ تصریح آیات
گاهی کلمات در آیات قرآن بر موجودات بیرونی – چه جاندار و زنده یا غیر نامی و جامد – اطلاق میشود. نه گفتار یا کردار خاص همانگونه که خداوند یکی از پیامبرانش را «کلمه» میخواند و او را مصداق یا عین کلمه به دیگران معرفی میکند. وقتی کلمه بر حضرت عیسی اطلاق شود به فحوای اولویت به پیامبر اعظم، صد در صد اطلاق میشود.
- اطلاق کلمه بر شخص:
کتاب آسمانی با صراحتی که هیچ احتمال خلاف در آن راه ندارد، کلمه را بر موجود خارجی بکار میبرد و از واژگان اعتباری فراتر میرود. چنانکه در سورهی نساء آیه یکصد و هفتاد و یکم حضرت مسیح را کلمه خدا مینامد، {انما المسیح عیسی بن مریم رسول الله و کلمه القاها إلی مریم}
اگر هیچ دلیلی دیگر بر موجود خارجی بودن کلمات نداشتیم، همین نص صریح قرآنی برای ما بس بود. «کلمه، آیه و حروف هرگاه بر موجودات خارجی صدق نمیکرد، خداوند بلند مرتبه هیچگاه انسان را با حروف نامگذاری نمیکرد. همانگونه که «یس و طه« و مانند آن بر شخص پیامبر ما اطلاق میشود. امیرالمؤمنین فرمود: «من نقطه زیر باء بسم الله هستم یکی دیگر از اطلاق کلمه بر موجود خارجی است«.([۱۰])
- نقد و پاسخ:
به دلالت مطابقی آیه نمیتوان گفت، مراد از کلمات حقیقت وجودی پیامبر اعظم است؛ زیرا «کلمات» بر شخص او حمل نشده همانگونه که در سوره نساء بر شخص حضرت عیسی کلمه اطلاق شده بود.
وقتی «کلمه» بر پیامبری چون حضرت عیسی اطلاق میشود به طریق اولی بر پیامبر ما نیز اطلاق میشود. عیسی، موسی و تمام موجوداتی که اشعهای از پرتو خورشید حقیقت محمدیه هستند چگونه میتوانند بر خود او برتری داشته باشند؟ بنابراین با مدلول فحوای آیه میتوان مراد از «کلمات» را نور وجودی اهلبیت برشمرد.
«… و إذأ اطلقت الکلمه على عیسى علیه السلام، فلتطلق الکلمات على الروح الاعظم والحبیب الأکرم صلى الله تعالى علیه و سلم؛ فما عیسى، بل و ما موسى، بل «وما، وما…« إلا بعض من ظهور أنواره و زهره من ریاض أنواره«.([۱۱])
وقتی «کلمه» بر موجود ضعیفتر به کار برود بیتردید به کار بردنش بر موجود قوی اگر قبحی نداشته باشد هرگز منعی نخواهد داشت. سعه وجودی محمد که نخستین آفریده پروردگار و مجرای فیض الهی بر تمام موجودات است، هیچگاه با وجود عیسی قابل مقایسه نیست. مثل آن دو خورشید و اشعههای خورشید را میمانند. پیامبر علت است و عیسی معلول. او فیض است و این بر آمده از فیض، او اول و آخر و ظاهر و باطن است و این تنها بخش کوچکى از ظهور آن حقیقت.
- بیشماری حقایق عینی:
افزون بر اطلاق «کلمه» بر شیء بیرونی و شخص حضرت عیسی آن کلمات که قابل شمارش هم نیستند و تنها بر موجودات خارجی صدق میکند واژگان اعتباری کتاب نیست؛ زیرا تمامی کلمات قرآن قابلیت شمارش را دارند.
آنچه دست علم هنوز هم بدان نرسیده کلمات آفاقی است که بشر از بر شمردن اعداد زمینی و محصورش ناتوان است چه رسد به رقم نجومی آسمانی نامتناهیاش که هرگز بدان دست نمییابد: {قُل لَّوْ کَانَ الْبَحْرُ مِدَاداً لِّکَلِمَاتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَن تَنفَدَ کَلِمَاتُ رَبِّی وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَداً ً} (کهف/ ۱۰۹)
«هر فردی چنانچه کمترین درنگی در معنی آیه بنماید به خوبی میفهمد که این اشاره به واژگان قرآنی ندارد و عبارتهای تورات و انجیل و زبور و صحف و دیگر کتابهای آسمانی را هرگز در برنمیگیرد؛ زیرا تمامی واژگان این کتابها و مانند آن قابل شمارش و دست یافتنی است. از اینرو، جز کلمات آفاقیه که نام موجودات خارجی و ممکنات است، احتمال دیگری باقی نمیماند. موجودات خارجی قابل شمارش و پایان یافتنی نیست. این ظهور برداشت بسیار روشن بدیهی و غیر پنهان شدن است«.([۱۲])
۲٫ روایت متواتر
پس از نص کتاب که بر حقیقت خارجی کلمه دلالت صریح و آشکاری داشت. روایات بیشمار و متواتر بود که از یکسو، بر عینیت خارجی کلمات دلالت دارند و از سوی دیگر، بر شخص پیامبر نیز دلالت مطابقی دارند همانگونه که مفاهیم آنها ما را بر دیگر اعیان مقدسه رهنمون میشود.
این روایات اصناف گوناگونی دارند که میتوان آنها را به چند دسته مستقل مدلولی زیر تقسیم کرد:
الف) روایات متضافر و متواتر معنوی که شخص پیامآور خدا را مصداق بیرونی کلمات میدانند و بر این مفهوم خارجی انحصاری، دلالت مطابقی دارند نه تضمنی یا التزامی.
ب) روایات متضافر که افزون بر نور وجودی پیامبر اعظم اعیان مقدسه خمسه طیبه را نیز مصداقی دیگر برای کلمات به دلالت مطابقی برشمردهاند.
ج) روایات متضافر دیگر که چهارده نور مقدس و اهلبیت را مصادیق کلمات بازگرفته آدم از پروردگارش دانستهاند.
۱٫ اطلاق کلمه بر پیامبر اعظم
مدلول این دسته از روایات این است که تنها حقیقت محمد آن شیء عینی بود که آدم دریافت و این نور تا ژرفنای جان او نفوذ نمود. چنین طیف روایات را شیعه و سنی به طرق گوناگون در ذیل آیه و جاهای دیگر نقل کردهاند:
- «و قیل: رأى مکتوباً على ساق العرش، محمد رسول الله فتشفع به«.([۱۳])
- «عن محمد بن عیسى بن عبدالله العلوى، عن أبیه، عن جده، عن علی علیه السلام، قال: الکلمات التی تلقاها آدم من ربه؛ قال: یا رب أسألک بحق محمد لما تبت على. قال: و ما علمک بمحمد؟ قال: رأیته فى سرادقک الأعظم مکتوباً و أنا فی الجنه« ([۱۴])
یادآوری این دو نص نورانی تنها از باب نمونه است نه انحصار در ملاک و مستند که نوع این دسته از روایات بیشمارند.
در این دسته از مدلول روایات چند احتمال زیر وجود دارد:
- مراد از پیامبر نام آن حضرت در عرش باشد نه خود او. در این صورت با ظهور اولیه روایات این احتمال سازگاری دارد ولی با دستههای روایات خلقت نوریهی پیامبر سازگاری ندارد. اگر به ظهور اولیه این دسته از روایات بسنده کنیم و مراد روایات را نام پیامبر به بهشت بدانیم سه احتمال دیگر مسمای این اسمهای مکتوب در عرش یا بهشت، فراروی اندیشه محقق قرار میگیرد.
۱-۱٫ مسما بعد از اسم:
وجود فیزیکی او متأخر از اسم است که رسول خدا در نشأ ناسوت در آن قالب تجلی کرد و ظهور یافت. اگر چه اسمش را مقدم از وجودش در بهشت نگاشتهاند. به هر حال نام او قبل از وجودش نیز راهگشای مشکل آدم گردیده است.
۲-۱٫ همزمانی اسم و مسما:
هم نام محمد در عرش و بهشت نوشته شده باشد و هم وجودش در آن دو نشأ تجلی یافته باشد. گویا اسم بدون مسما و مسمای بدون اسم در آن منظومههای وجودی نبوده است. چه در نشأهای نوری و مادی وجودش باشد یا نباشد اما در این نشأ اسم و مسما با یکدیگر باشند.
۳-۱٫ مسما پیش از اسم:
در این احتمال وجود نوری او را قبل از نام مکتوبش در عرش و بهشت قایل باشیم ولی وجود وی در این دو منظومه باشد. یا نباشد زیاد اهمیتی ندارد. اصل تقدم حقیقت خارجیاش بر سهم است.
۴-۱٫ همیشگی بودن اسم و مسما:
صحیحترین احتمال این است که وجود او نخستین آفریده و نام او همزمان با وجودش گزارده شده است. همانگونه که وجودش آخرین وجود و نامش آخرین نام است. یعنی در تمام مراحل هستی نور او و نام او جریان دارد. جایی نیست که پیامبر و نامش در آن منظومه نباشد هر جا وجود صدق کند حقیقت او آشکارتر صدق میکند.
- نام او مراد نباشد بلکه مراد حقیقت عینی نوری پیامبر در بهشت باشد.
این احتمال با ظهور نخستین آیه سازگاری ندارد ولی با مدلول کلی و جزئی روایات متواتر خلقت نوریهی محمد کاملاً هماهنگی دارد. برداشت دیگر فهم پایین مخاطب است؛ زیرا ائمه بنا به فهم عادی و عرفی سائل که در روایت دوم آمده پاسخ گفته نه بر حقیقت وجودی شخص پیامبر. چون شنونده استعداد پذیرش وجود نوری پیامبر را نداشته تنها نام او را بر زبان رانده که در واقع این اسم حکایتگر مسمای حقیقی پیامبر است. منتهی مراد متکلم چیزی بوده و فهم مخاطب چیزی دیگر. گوینده از راه نشانه یک حقیقت که نام او باشد به اصل وجودی او مخاطب را به درنگ واداشته است.
۲٫ خمسه طیبه
- عن عبدالرحمن بن کثیر عن أبی عبدالله قال: إن الله تبارک و تعالى عرض على آدم فی المیثاق ذریته، فمر به النبی و هو متکى على علی و فاطمه صلوات الله علیها تتلوهما، والحسن والحسینI یتلوان فاطمه فقال الله: یا آدم، إیاک أن تنظر إلیهم بحسدٍ، اهبط من جواری. فلما أسکنه الله الجنه مثل له النبی و علی و فاطمه والحسن والحسین صلوات الله علیهم. فنظر إلیهم بحسدٍ ، ثم عرضت علیه الولایه فأنکرها، فرمته الجنه بأوراقها. فلما تاب إلى الله من حسده و أقر بالولایته و دعا بحق الخمسته: محمد و علی و فاطمه والحسن والحسین صلوات الله علیهم؛ غفرالله له. و ذلک قوله: {فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ کَلِمَاتٍ}بقره/ ۳۷٫([۱۵])
- «عن ابن عباس قال: سألت النبی عن الکلمات التی تلقی(ها) آدم من ربه فتاب علیه. قال سأله بحق محمد و علی و فاطمه والحسن والحسین. إلا تبت علیه فتاب علیه«.([۱۶])
روایت نخست دلالت صریح بر وجود خارجی و تأثیرگذار خمسه پاک دارد و تنها به نگاشته بودن نام پیامبر بسنده نکرده است. از اینرو به دلالت مطابقی و ظهور آشکار روایت میتوان استدلال کرد که آدم مستقیم و رو در رو با نور وجودی پیامبر برخود کرده است نه با نام او در بهشت. روایت دوم به دلالت التزامی یا تضمنی بر تابش نور اهلبیت بر وجود آدم، دلالت دارد.
۳٫ اهلبیت
«یلمی در مسند فردوس از علی نقل کرد که فرمود:
از پیامبر خدا معنی این سخن خدا را پرسیدم: {فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه} سپس او فرمود: خداوند آدم را فرود آورد… او یکصد سال بر گناهش گریست تا آنگاه که جبرئیل را به سوی او برانگیخت و به او فرمود: ای آدم! آیا من تو را با دستان خود نیافریدم؟ و در وجود تو از روح خود ندمیدم؟ آیا فرشتگان من بر تو سجده نکردند؟ آیا از بندگانم حواء را به همسریت برنگزیدم؟
آدم عرض کرد: آری! خداوند فرمود: پس این اندوه و گریه برای چیست؟ آدم عرض کرد: چگونه اندوهگین نباشم در حالی که مرا از بهشت راندی و نمیدانم دیگر بار به آن برمیگردم یا نه؟ هان! در واقع مرا از نزد مهر گسترت بیرون راندی. این مهم مرا از گریستن باز نمیدارد. خداوند فرمود: بر توست که این کلمات را دریابی؛ زیرا خداوند بازگشت تو را میپذیرد و گناهانت را میآمرزت. بدینسان بگو: «الهم أنی اسألک بحق محمد و آل محمد. سبحانک لا اله الا أنت عملتُ سوءاً و ظلمت نفسی فاغفرلی إنک أنت الغفور الرحیم«.([۱۷])
۴. همگونی و ناهمگونی دو آیه
یکی دیگر از پشتوانههای علمی- تفسیری حقیقت نوریه اهلبیت در وجود نیاکان از آدم تا عبدالمطلب آیهی یکصد و بیست و چهارم سوره بقره است: {وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمینَ}
در ماهیت کلمات این آیه میان مفسران توافق کمتری نسبت به آیه سی و هفت همین سوره وجود دارد. با یک نگاه کلان در آغاز دو گونه دیدگاه مرزبندی شده را میتوان از آیه برداشت کرد و سپس هر یک را به منظرگاههای درونی کوچکتر عنوان داد.
الف) این همانی کلمات دو آیه:
برخی از مفسران بر این باورند که مراد از کلمات ریخته شده از خداوند به حضرت ابراهیم پیامبر در واقع عین همان کلماتی است که به پیامبر دیگر خدا حضرت آدم داده شد. هرگز میان آن دو تغایر، دوگانگی و یا چندگانگی وجود ندارد.
ب) این نه آنی کلمات:
غالب مفسران اهل سنت و اندکی از مفسران شیعه مدلول این دو آیه را از یکدیگر بیگانه میدانند نه یگدانه. از این منظر کلماتی که آدم را از تنگنا و تاریکی زندگی به روشنایی بیرون کشید، غیر از جنس کلماتی بود که ابراهیم بدان آزموده شد و او را از شر طاغوت زمان رهاند.
بر پایهی بند «الف« نیاز دوباره به اثبات نوع کلماتی که از بالا به پایین برای ابراهیم ریخت وجود ندارد؛ زیرا این کلمات خود همان کلماتی است که آدم را از خاک دوباره به افلاک رساند. بر اساس بند «ب« چنانچه نوع کلمات و مصادیق دو آیه را با یکدیگر یکسان ندانیم و رابطه این نه آنی میان آنها برقرار سازیم، در آن صورت نیز نوع کلمات هر چه باشند آسیبی نه از جنبه اثباتی و نه از جنبه ثبوتی؛ به باور پیشین ما نسبت به چیستی کلمات نمیزند. زیرا وقتی هر یک از مصادیق آیه شخصیت حقیقی مستقل و نشأ وجودی جداگانهای دارند نه آدم و ابراهیم یکسان و نه کلمات آنها همسان و هم سنخ هستند.
بنابراین اثبات چیزی برای یکی هرگز ثبوت همان چیز یا چیز دیگر را برای آن یکی به ارمغان نمیآورد. همانگونه که نفی یک ویژگی از یکی هرگز دیگری را نفی نمیکند؛ اثبات شیء نفی ما عدا نمیکند.
اول: دلائل همسانی
۱٫ ذوق عرفانی
این حقیقت از ژرفنای جان میتراود که چندگانگی و کثرت سزاوار عالم قدسی و منظومهی نوری نیست. همانگونه که این همانی و یگانگی لایق عالم مادی نیست. این مهم چه از جایگاه مبدأ نورافشان در نظر گرفته شود یا از میدان نورپذیر در هر صورت بیشتر سنخیت با وحدت دارند تا چندگانگی. همانگونه که اصل نور برآمده نیز وحدت را از مبدأ صدور تا مقصد ورود حفظ کرده و در تمام مراتب نورانیت موجود است.
۱-۱٫ وحدت نورپرداز:
یگانه نورافشان همیشگی تنها نور واحد میافشاند؛ زیرا اقتضا و ماهیت ذات این کانون نوری همان یکتایی و بیهمتایی اوست به گونهای که همواره از منبع نورانیت یکتایی جز نور واحد برنمیتابد. چنانچه نور دیگری غیر از یک نور از این منبع بتابد خلاف فرض وحدت منبع نورافشان واحد میشود و این با نوریت محض نورپرداز سازگاری ندارد.
۲-۱٫ وحدت نورپذیر:
حضرت آدم، نوح، ابراهیم و دیگر پیامبران الهی این نور را نه با چشم دید که با جان چشید نه با دید سر نگریست که از ژرفنای جان بدان دست یازید. بنابراین چندگانگی جایگاه گیرنده تصور ناپذیر است همانگونه که تعدد فرستنده ممکن نبود.
از دیگر سو، مقام رسالت و منصب خلافت نیز حقیقت واحد و تفکیک ناپذیرند چه در وجود ابراهیم باشد یا موسی یا عیسی. بیتردید تعدد ابزارها و مجاری نورپذیری را نمیتوان در کنار مرکز نورپذیر همسان دید و از آن گونههای پراکنده و رنگارنگ نوری را نمایاند؛ زیرا آنها مقدمات و کانالهای عبوری نوری هستند نه حقیقت نوری واحد.
۳-۱٫ وحدت نور:
آنچه از کانون بیمانند و یکتای نورگستر بیرون آمده جز نور واحد، حقیقت یگانه و چند گانهی دیگری نیست. این حقیقت یگانه، همان وحدت نوری وجودی اهلبیت است که در زبان روایات به «کلهم نور واحد» تعبیر شده است. هر چند این وحدت حقیقیهی نوری مراحل آغازین و انتهایی دارند و پایان شدید و ضعیف اما هر گز چندگانگی بیرون از آنها را نمیتوان تصور کرد. چیزی که در زیارت جامعه «طابت و طهرت بعضها من بعض» آمده است که اشاره به مراحل وجودی و کیفیت ظهوری و نشأ وجودی ائمه میپردازد.
۲٫ نقل متضافر
برداشت این همانی نوع کلمات دو آیه افزون با سازگاری عقل و شهود عرفانی دلیل متقن نقلی نیز در پشت سر خود دارد. در این مستند جعفربن محمد با صراحت میان کلمات دو آیه رابطه یگانگی را بیان میکند و این تفسیر واحد را برای مصادیق واحد آن دو به ارث میگزارد:
۱-۲٫ عینیت کلمات آدم و ابراهیم
شیخ ابو جعفر بن بابویه «ره« در کتاب «النبوه« به سند مرفوع خود از مفضل بن عمر نقل کرد که وی گفت:
از امام صادق معنی گفتار خدای فراتر از توصیف را پرسیدم: {و اذ ابتلى ابراهیم ربه بکلمات …} که (مراد و مصداق) این کلمات چیست؟ امام فرمود: این کلمات، همان کلماتی است که آدم آنها را از پرودگارش دریافت سپس با آن به سوی او بازگشت و آن کلمات این است که آدم عرض کرد: «یا رب اسألک بحق محمد و علی و فاطمه و الحسن و الحسین الا تبت على« سپس خداوند نیز توبه او را پذیرفت؛ زیرا او بسیار توبهپذیر و مهربان است.«([۱۸])
۲-۲٫ توبهپذیری آن دو
روایت دیگری که کلمات را در هر دو آیه یاد شده وجود خارجی اشباح مقدسهی اهلبیت میداند.
از عبدالله فرزند ابی اوفی است که او از رسول خدا نقل میکند که آن حضرت فرمود:
«هنگامی که خداوند ابراهیم خلیل را آفرید پرده از بینایی درونیاش برگرفت. رو به سمت و سوی عرش نگریست و در آن جا نوری را دید و عرض کرد:
خدای من! سالار من! این نور چیست؟
خداوند فرمود: ابراهیم! این محمد برگزیده من است.
دیگر بار ابراهیم عرض کرد: خدای من! سالار من! هان به سمت دیگر عرش نوری دیگری را میبینم؟!
– ای ابراهیم! این علی یاور دین من است.
– خدای من! سرور من! بیتردید من به گوشههای آن دو نور، نور سومی پس از آن دو میبینم؟!
– ابراهیم! این فاطمه است که پس از پدر و شوهر میدرخشد و دوستانش بریده از آتش هستند.
– خدای من! سالار من! دو نور دیگر در امتداد آن سه نور نیز مشاهد میکنم!
– ابراهیم! آن دو حسن و حسین هستند که پس از نور پدر و مادر و جد خود نور میافشاند.
– خدای من! سرور من! در واقع من نورهای نهگانهی دیگری را گرد این انوار پنجگانه میبینم!
– ابراهیم! آنها پیشوایان معصوم از فرزندان خمسه طیبه هستند.
– خدایم! سرورم! با چه نامهایی آنان شناخته میشوند؟!
– ای ابراهیم! نخستین آنان علی بن الحسین است و پس او آن محمد فرزند علی و جعفر فرزند محمد و موسی فرزند جعفر و علی فرزند موسی و محمد فرزند علی و علی فرزند محمد و حسن فرزند علی و محمد فرزند حسن القائم المهدی هستند.
– خدای خوبم! سالارم! گرداگرد آنان حلقهای از نور میبینم که شمارگان آن را جز تو کسی نمیداند؟
– یا ابراهیم! آنها شیعیان و پیروان آنها هستند.
– خدایم! سرورم! با چه ویژگیهایی شیعیان آنها و دوستان اهلبیت شناخته میشوند؟
– ابراهیم! به گزاردن نمازهای پنجا و یک رکعتی، آشکار خواندن بسم الله الرحمن الرحیم، قنوت گزاردن پیش از رکوع رفتن، دو سجده شکر کردن و انگشتر به دست راست نمودن.
– خدای من! مرا از شیعیان و دوستداران اهلبیت قرار بده.
– بیتردید تو را از شیعیان ائمه قرار دادم. بنابراین خداوند این آیه را در شأن ابراهیم فرود آورد: {وَ إِنَّ مِنْ شیعَتِهِ َلإِبْراهیمَ * إِذْ جاءَ رَبَّهُ بِقَلْبٍ سَلیمٍ}. (صافات/۸۳) راست گفت خدای بلند مرتبه و فرستادهاش.
مفضل بن عمر میگوید:
در واقع هنگامیکه ابراهیم نزدیک مردنش شد و مرگ را نزدیک به خود دید این خبر را گفت و به سجده افتاد و در همان جا، روح بدنش از خاک به افلاک پر گشود.«([۱۹])
مصادیق آیه
۱٫ امام عصر (#)
یکی از مصادیق کلماتی که ابراهیم را خداوند بدان آزمود؛ پیشوایان پاک شیعه را به ویژه آخرین نورپرداز نورگستر مهدی موعود(عج) است. این مدلول از نص روایات اهلبیت و از معنی دقیق و ژرف آیه نیز بیشتر حاصل میشود نه با نگاه سطحی و ظهور اولیه چنانکه ادامه روایت و ذیل آن به همین حقیقت اشاره دارد.
راوی میگوید: آنگاه به حضرت عرض کردم: یا بن رسول الله! پس معنی ذیل آیه گفتار خداوند چیست؟ امام فرمود: {فَأَتَمَّهُنَّ} یعنی آن پنج تا را با قائم(عج) و دوازده امام که نُه تای آن از فرزندان حسین است؛ تمام کرد.« ([۲۰])
برخی روایتهای دیگر با اندکی افزایش و کاهش صدر و ذیل، مضمون همین خبر را بیشتر تأیید میکند که مراد از مصادیق کلمات اهلبیت به ویژه امام عصر(عج) باشند:
«عن مفضل بن عمر عن الصادق جعفر بن محمد قال: سألته عن قول الله تعالی: {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ} ما هذه الکلمات؟
قال هی الکلمات التی تلقاها آدم من ربه فتاب علیه و هو أنه قال: «یا رب أسألک بحق محمد و علی و فاطمه والحسن والحسن‘ الا تبت علی فتاب علیه إنه هو التواب الرحیم. و… أتمهن بمحمد و علی والأتمه من ولد علی . قال و قال ابراهیم: یا رب فعجل بمحمد و علی ما وعدتنی فیهما و عجل بنصرک لهما«.([۲۱])
۲٫ پیشوایان معصوم
به دیگر احتمال مصداق کلمات افزون بر نور وجودی پیشین، تجلی فیزیکی و تحقق منصب امامت پیشوایان شیعه در روی زمین است. ابراهیم، حقیقت نوری وجودی اهلبیت را در نشأ وجودی خود دریافت اما هنوز به امامت آنان در عالم ماده باور نداشت و شاید تصور میکرد وجود ائمه منحصر در عالم ملکوت است و در جهان ناسوت تجلی ندارند.
بدین سان، خداوند به ابراهیم مژده میدهد که افزون بر امامت معنوی ائمه در عالم معنا آنان در عالم ماده نیز امامت خواهند کرد و این مراتب و مراحل به کمال و تمام خواهد رسید. نور وجودی اهلبیت تا رسیدن به آن مرحله در منصب امامت از نسل وی پشت به پشت منتقل خواهد شد تا در عالم ماده تجلی کنند.
«صفوان جمال گفت: ما در مکه بودیم. گفتگو در چیستی سخن خداوند منزه و بلند مرتبه به میان آمد: {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ} امام معصوم فرمود: خداوند آنها را با محمد و علی و پیشوایان از فرزندان علی، که درود خداوند بر آنان باد، تمام و کامل کرد. همانگونه که در دیگر سخن خداوند هست که «دودمان و تیرهی برخی را از برخی برمیگزیند و خداوند شنوا و داناست. بقره/ ۱۲۴« آنگاه معصوم فرمود: {إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِن ذُرِّیَّتِی قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ} بقره/ ۱۲۴٫ ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! آیا از نسل من هم ستمگر پدید میآید؟ خداوند فرمود: آری! فلان و فلان و فلان و هر کس که آنها را پیروی کند. آنگاه ابراهیم عرض کرد: ای پروردگار! پس آن امامت را برای محمد و علی که به من آنها را مژدگانی دادهای، قرار بده و پیروزیات را برای آن دو شتاب بخش«.([۲۲])
۳٫ اتحاد مطلقه امام و امامت
با این احتمال برداشت دوگانه میان مدلول دو آیه جای خود را به یک مدلول واحد میدهد و سازگار با دیگر روایات میشود؛ زیرا امامت آنان با پیشوایی خودشان مطلق معنی میدهد نه مقید به عالم ماده و تجلی فیزیکی تنهای ائمه. آنگاه هم امامت اهلبیت لا بشرط تفسیر خواهد شد و هم وجود خود آنها لابشرط تفسیر میگردد. نه بشرط شیء یا بشرط لا.
از دیگر سو، میان منصب امامت و ذات خارجی و اعیان مقدسه آنان این همانی خواهد بود نه این نه آنی. تنها با این برداشت وجهه تفسیری برخی از علمای شیعه از آیه را میتوان توجیه کرد و در غیر آن صورت رابطه این نه آنی میان دو آیه خود به خود برقرار خواهد شد:
«روایت بر این پایه استوار است که مراد از «کلمه» امامت باشد همانگونه که در سخن خدای بلند مرتبه آمده است: {فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ وَجَعَلَهَا کَلِمَهً بَاقِیَهً فِی عَقِبِهِ} در این صورت معنی آیهی {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ} امامت خودش و امامت اسحاق و نسل او را بیان میکند. واژهی «اتمهن« امامت محمد و پیشوایان پاک از خاندان او را که همگی زادهی اسماعیلاند؛ میرساند«.([۲۳])
دوم: دلیل ناهمگونی
۱٫ روایت
افزون بر نص صریح آیات که کلمات را واژگان اعتباری یا اوامر و نواهی شرعی میدانند، روایتهایی نیز وجود دارد که مراد از کلمات را واژگان اعتباری برمیشمارند. همانگونه که ذیل آیهی پیشین برخی از آنها یادآوری شد و برخی به دلیل روش پژوهش، کوتاه نقل نشد. این روایتها دلالت صریح دارند که مراد از «کلمات» تنها مفاهیم ذهنی است نه حقایق خارجی.
«اگر مقصود از کلمات، الفاظ و مفاهیم ذهنی آنها نیست و روایت فوق به انوار و اشباح وجود خارجی توجیه میشود پس روایتی که… کلمات را به «لا اله أنت…« تطبیق داده است، چگونه توجیه میشود؟ آیا این روایت قرینهای نمیشود که مراد از کلمات، همان الفاظ و مفاهیم ذهنی آنهاست؟
پاسخ:
اولاً: باید احراز شود که نشأای که کلمات یاد شده در آیهی محل بحث به آدم القأ شد، منطقه دنیا و زمین بود تا از آنها الفاظ و مفاهیم ذهنی اراده شود یا منطقه بهشت بود که برتر از قلمرو اعتبار عبری و عربی و فارسی است؟ و تا احراز نشده است که منطقهی محاوره، همان قلمرو زمین و نشأ اعتبار الفاظ و مفاهیم ذهنی بوده است نمیتوان کلمات، ماخوذ در آیه را بر این معنا حمل کرد.
ثانیاً:. منظور از کلماتی که حضرت ابراهیم به آنها آزموده شده است، همان کلماتی است که حضرت آدم آنها را تلقی کرد… روشن است که کلمات مورد آزمون حضرت ابراهیم از سنخ حقایق خارجی بوده نه از سنخ الفاظ و مفاهیم ذهنی.
ثالثاً: چون «کلمات» به معنای حقایق عینی در عالم اعتبار ظهور خاص خود را دارد همهی آنچه دربارهی الفاظ و مفاهیم ذهنی آنها وارد شده است به ابن دلیل که مرحلهی نازل همان حقایق عینی است، درست است«.([۲۴])
۲٫ مصادیق
۱-۲٫ اوامر و نواهی
گاهی «کلمات» به اوامر و نواهی شرعی اطلاق میشود که مراد از آن آموزههای همیشگی دینی بایدها و نبایدهایی است که باید فرد مکلف بدان پایبندی عملی نشان دهد و در زندگی روزمره آنها را به کار برد.
«از کلمه گاهی شریعت میتوان فهمید مانند سخن خداوند بلند مرتبه که فرمود: «و تمت کلمه ربک صدقاً و عدله» یعنی کلمات شرعیه که مراد از آن یا خبر دادن صادق است و یا درخواست دادگری چه در قالب اوامر و نواهی الزامی باشد…([۲۵]) تکالیفی که آنها را ابراهیم انجام داد و تمام کرد«.([۲۶])
افزون بر اینکه «مراد از مضمون کلمات اوامر و نواهی باشند؛ مناسک حج، خصال ایمان، ستارگان خورشید و ماه است که حضرت ابراهیم بدانها استدلال کرد. تفسیر کلمات به خصلتهای فطری از ابن عباس ترجمان قرآن نیز روایت شده است«.([۲۷])
۱-۱٫ نقد مصداق اوامر و نواهی
چنانچه «کلمات» در این آیه به موجودات خارجی ماه و ستاره و خورشید اطلاق شود همانگونه که صاحب المنار بدان اشاره کرد به طریق اولی به محمد بن عبدالله به دلیل فحوای کلمات اطلاق میشود.
پیش از این یادآوری شده و پس از این روشن میشود که آن حضرت نخستین آفریده پروردگار و دیگر موجودات برآمده از نور اوست. اگر مراد از «کلمات» اوامر و نواهی باشد، نه دلیل اثباتی موضوع میشود و نه دلیل نفی آن؛ زیرا این احتمالات ذیل آیهی {فتلقى آدم من ربه کلمات} داده نشده تا برای هر یک از اثبات و نفی نقدی ارائه شود. بنابراین احتمالات یاد شده بیگانه از بحث، طرح شده است که پذیرش و نفی آن به اصل حقیقت نوریهی پیامبر در این مرتبه آسیبی نمیرساند.
۳٫ واژگان معجزنما
یکی از مصادیق «کلمات» سخنان تکوینی و معجزنمای الهی است که ادای آن را فهم عرفی و عقل سطحی در ظاهر محال میداند و چه بسا تا خود اینگونه معجزهها را به گوش دل نشنود و با چشم جان نبیند از دیگران نمیپذیرد. مانند سخن گفتن حضرت عیسی بن مریم در نوزادی یا گویشهای فراوان ائمه در کودکی و قرآن خواندن سر بریده سید الشهدا امام حسین در کوفه و شام.
آری! «گاهی از کلمات نمایاندن قدرت الهی فهمیده میشود مانند سخن خداوند بلند مرتبه در مورد (نوزاد) مریم که فرمود:
{وَصَدَّقَتْ بِکَلِمَاتِ رَبِّهَا وَکُتُبِهِ وَکَانَتْ مِنَ الْقَانِتِینَ}([۲۸])
۱-۳٫ رد و مؤید
تعبیر مفسران از کلمات به معجزه و یا حقایق تکوینی از یک سو نقدی است بر افرادی که تنها «کلمات» را به واژگان اعتباری منحصر میکنند و از دیگر سو، مؤیدی است بر خارجی بودن کلمات که برداشت عدهای دیگر از مفسران بود. از اینرو، کلمه در گفتار و نوشتار، تنها، محدود و منحصر نمیشود. پس جایز است مراد از کلمات امور تکوینی و روحی باشد. چه بسا گفتار خداوند بلندمرتبه {وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ} با در نظر گرفتن این پیوند و مناسبت همان مسائل روحیه تکوینیه باشد نه گفتار و نوشتار. این معنی خود به خود میطلبد که «کلمات» دریافت شده چیز دیگری نباشد. البته این معانی بیرونی از آن جهت به الفاظ تفسیر میشود که حکایتگر آنهاست.« ([۲۹]) نه خود آنها.
فرقی است میان مَظهَر به معنی مفعول و مُظهِر به معنی فاعل.
۴٫ جایگاه برین امامت
برخی دیگر «کلمات» را به منصب امامت و رسالت دانستهاند. نه حقایق خارجی یا واژگان اعتباری. گفتهاند؛ ظاهر لفظ بر آن «کلمات» دلالت دارد و آنها کلماتی که خداوند بلند مرتبه آنها را یادآوری کرد و آن کلمات عبارتند از: امامت، پاکیزگی بیت، رفع قواعد و دعا برای برانگیختن محمد.
این امور حقایق دشواری هستند، نظیر امامت که در این جا به معنی نبوت به کار رفته است. این تکلیف در برگیرنده مشقت زیادی به شمار میرود. زیرا پیامبر خدا تمامی رنجها، سختیها و دشواریهای که لازمهی انجام تبلیغ رسالت بود، بر دوش کشید و در اداء هیچ چیزی از آن خیانت نکرد. اگر چه پیامدش کشته شدن بود آن را هم به جان خرید. تردیدی نیست که این حقایق از بزرگترین سختیها و اعظم المشاق است.« ([۳۰])
این برداشت نیز همانند تفسیر پیشین به همان دلیل مردود است؛ زیرا اثبات و نفی این منصب هرگز به اثبات و نفی حقیقت نوری اهلبیت نمیانجامد تا ما به نقد علل آن بپردازیم.
([۲]). تفسیر خطیب شربینی / ۱/ ۶۰؛ زاد المسیر / ۱/ ۶۰؛ تفسیر طبری / ۱/ ۱۹۹؛ ایسرالتفاسیر / ۱/ ۱۴۵؛ جامع البیان فی تفسیر القرآن/۴۱/۱؛ تفسیر المراغی/ ۸۳/۱؛ تفسیر الکبیر/۹۹/۱.
([۵]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۲۹؛ تفسیر تبیان/ ۱/ ۱۶۹؛ زادالمسیر/ ۱/ ۶۰؛ تفسیر الخازن/ ۱/ ۳۹؛ تفسیر الخطیب الشربینی/ ۱/ ۶۰؛ تفسیر کبیر/ ۳/ ۱۹؛ روح المعانی/ ۱/ ۲۳۸ .
([۶]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۳۰؛ بحارالانوار/ ۱۱/ ۱۸۶؛ و ۷۶/ ۱۹۵٫
([۷]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۲۹؛ تفسیر کبیر/ ۳/ ۱۹؛ بحارالانوار/ ۱۱/ ۲۱۲٫
([۱۰]). تفسیر المحیط الاعظم/ ۱/ ۲۱۴٫
([۱۲]). تفسیر المحیط الاعظم/ ۱/ ۲۲۵ .
([۱۴]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۳۰؛ بحارالانوار/ ۱۱/ ۱۸۷٫
([۱۵]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۳۰؛ بحارالانوار/ ۱۱/ ۱۸۷٫
([۱۸]). مجمع البیان / ۱/ ۳۷۸؛ تفسیر الصافی / ۱/ ۱۶۹؛ البرهان/ ۱ / ۳۱۸؛ الخصال / ۱ / ۳۰۵٫
([۱۹]). الفضائل / ۴۵۹؛ البرهان / ۴ /۲۰؛ تأویل الآیات / ۴۸۵؛ مستدرک وسائل /۴ /۱۸۷؛ العوالم/۳ /۷۵ .
([۲۰]). مجمع البیان/ ۱/ ۳۷۸؛ تفسیر الصافی/ ۱/ ۱۶۹؛ البرهان/ ۱/ ۳۱۸؛الخصال/ ۱/ ۳۰۵ .
([۲۱]). تفسیر عیاشی/ ۱/ ۱۵۳؛ نورالثقلین/ ۱/ ۱۴۹؛ تفسیر الصافی/ ۱/ ۱۶۹٫
([۲۵]). تفسیر ابن کثیر/ ۱/ ۲۸۸٫
([۲۶]). فی ضلال القرآن/ ۱/ ۱۵۲٫
([۲۸]). تفسیر ابن کثیر/ ۱/ ۲۸۸٫
منبع: برگرفته از کتاب حلقت نوری اهل بیت؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد