ویژگیهای نور
این فصل گونههای انتقال، حالات یکتایی و چندگانگی نور آفریننده نور و نیایی نوردار را میکاود.
نخست کاستی ابزار معرفتی نظیر یافتههای عقلانی، تنگنای سعهی وجودی و شهود باطنی و احتمال نطفه بودن، روح یا دیگر گزینههای احتمالی نفی نوری امامان و اثبات اصل نورانیت بازگو میشود. پس از آن، انتقال طبیعی حقیقت نوریه محمدیه و علویه در منظومههای وجودی، زمانها و مکانها و ژرفنای جان نیاکان تحلیل میگردد. آنگاه فرمانبرداری نور از نورپرداز مطلق همراه با ستایش، باور و فراخوان بندگان با ایمان به پروردگار بازگو میشود. در پایان حالات ویژهی نور نبویه در نهان و آشکار، وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت با تابش دائمی و توسل مردم به این نور بررسی میشود.
الف. معرفت نوریه
۱٫ ابزار معرفتی
۱-۱٫ ضیق وجودی:
نخستین دلیل بر کوتاهی و نارسایی معرفت کامل و همه جانبه از حقیقت نوریه علویه حضور ما در عالم ماده است. بشر در مرتبه پایین و فرو دست نظام خلقت جای دارد نه منزلت فرشتگان را میداند و نه منظومههای وجودی برتر و نزدیکتر به آنها را.
نور پاک پیشوایان در تمامی منظومههای خلقت از آغاز تا پایان سریان دارد. جایی نیست که حقیقت هستیبخش پیشوایان پاک آنجا نباشند. بنابراین آنان در نهایت سعهی وجودی قرار دارند و ما در نهایت ضیق وجودی. کجا دیدهاید که محدود بر نامحدود احاطه یابد و مقید مطلق را درک کند. درک واقعی نور اهلبیت از ما انسانها، انتظار توصیف نابینا از بیرون و خبر دادن لال از درون و شنیدن آواز کر از پیرامون را ماند.
۲-۱٫ نارسایی عقل:
افزون بر ضیق وجودی ما، ابزار درونی خرد که پروردگار روز نخست در سرشت ما آمیخت، نیز برای درک ویژگیهای نور پیشوایان پاک کوتاه و نارسا است. هیچ خردمندی ادعای فهم و درک عوالم دور از دسترس عقل را ندارد. اصل نور ائمه را هر چند بتوان با یافتههای خام عقلانی اثبات کرد اما ویژگیهای ذاتی و عرضی آن را هرگز نمیتوان با این ابزار بیرون آورد.
محدودهی وجودی حقیقت نور آنان فراتر از یافتههای عقل و برتر از قلمرو ادراکهاست. عقل حسابگر، وقتی نتواند رخدادهای این جهانی را پیشبینی، تجزیه و تحلیل کند، چگونه میتواند ریزترین ویژگیهای موجود نوری فرامادی را بنمایاند؟
معقولترین راه رهایی از تاریکی، ایمان به ویژگیهای فرامادی و بالاتر از ادراک عقلانی اهلبیت است که در زیارت جامعه میخوانیم:
«ما به اسرار پنهانی شما و حقایق آشکارتان باور داریم. همانگونه که به گواهان شما و غائبانتان و نخستین شما و پایانیتان ایمان داریم.» ([۱])
از اینرو با یافتههای عقل نه میتوان ویژگیهای نور ائمه را بازگو کرد و برشمرد و نه میتوان آنها را نفی کرد و نادیده گرفت.
۳-۱٫ فقدان شهود:
نزدیکترین راه معرفتی به این نور تخلیه رذایل درون و چشم بستن از ناهنجاریهای برون است که برای بنده و همانندهایم این نزدیک، به دورترین راه شناخت نور ائمه تبدیل میشود. آری! نزدیک برای نخبهگان، رندان و پارسایان اما برای ما بیخردان گناهگار و دنیاطلب دورترین مسیر به شمار میرود.
بیهیچ فروتنی و کرنش به راستی و حقیقت باید نالید که از این طریق معرفتیابی اهلبیت برای ما بسیار دشوار و چه بسا امروز محال شده است. ما که نمیتوانیم وجود فیزیکی آخرین حلقه نور وجودی را درک کنیم و با او دریچه گفتگو را بگشاییم، چگونه میتوانیم حلقهی نوری محض و مطلق را مشاهده کنیم؟
بدینسان، باید بر ناشناخته ماندن هزاران فضائل، حقایق و ویژگیهای معنوی و مادی فردی و اجتماعی اهلبیت اشک ریزیم و برنادانی خود به مناقب آنان اعتراف کنیم. شاید در بستهای با دعای آنان بر روی ما بازگردد.
۴-۱٫ کتاب:
با درنگ در آیات، ابلاغ، اکمال، تطهیر، تلقی، تقلب، کلمات و… که در شأن والای اهلبیت فرود آمدهاند، میتوان برخی از حقایق ویژگیهای نوریهشان را به دست آورد و به اندازهی ظرفیت و توانایی عقل ناقص و فهم نارسای خود این حقایق را از معانی متن دریافت.
تصریح مفسران به این مهم میتواند بر معرفت ما نسبت به نور محمدیه بیفزاید و پرده از چیستی آن بردارد. با راهنمایی کتاب و فهم قانونمند مفسران، میتوان از برخی ویژگیهای نور وجودی ائمه آگاهی یافت. تفسیر کتاب عینی و تکوینی تنها از عهده کتاب تشریعی برمیآید، همانگونه که تفسیر کتاب تشریعی از کتاب تکوین امکانپذیر است. به دلیل پیوستگی ذاتی و اعتباری که دو کتاب در لوح محفوظ و عالم ماده دارند، هر دو یک رشتهاند که پروردگار یکتا، جنباندنش را در دست دارد و بس.
۵-۱٫ سنت:
عمدهترین و اصلیترین راه شناخت ما از ویژگیهای نور اهلبیت انبوه روایات متواتر معنوی است که پیشوایان پاک برای ما نقل کردهاند. خود آنان از چگونگی نور، مراتب انوار، انتقال نور، فرمانبرداری انوار و حالات آن پرده برگرفتهاند.
چنانچه این صنف اخبار امروز در دست ما نبود کسی توانایی نداشت بلندترین و دشوارترین معارف نوری ائمه را دریابد و پیچیدهترین و ظریفترین نکات را فراروی پژوهشگران قرار دهد.
از اینرو، تنهاترین مأخذ برای شناخت اصل نور ویژگیهای انوار مقدسه، درنگ و تدبر همراه با ژرفکاوی بر سخنان نورانی خود آنهاست تا حقایقشان برای ما آشکار گردد.
۲٫ چیستی نور منتقل شده
۱-۲٫ نطفه:
پس از روشن شدن نارسایی ابزار معرفتی بشری برای یافت و فهم نور ائمه از یکسو، برگزیدن مسیر درست و نزدیک و مطمئن برای رسیدن به حقایق این نور از طریق کتاب و سنت از دیگر سو، اکنون نوبت آن رسید که ماهیت این نور آشکار و نوع آن معین گردد.
نخستین احتمال این است که ما این حقایق را نطفه معمولی بشماریم. آنچه همگان دارند و از نسلی به نسلی از مردی به زنی منتقل میشود و اثرات آن بر چندین نسل بر جای میماند. ژن یا کروموزومهای مرد که حامل وراثت، خوی و دیگر صفات زن و مرد است به فرزند.
این گزینه با انبوه روایاتی که در تعریف و شناساندن نور انتقال شده آمده هیچگونه سازگاری ندارد. لسان آنها نور معنوی است نه نطفه مادی. وانگهی نطفه این تأثیرگزاری بیشمار که یادآوری شد و در فصل بعد جداگانه تحلیل میشود هرگز ندارد. چنانچه این نطفه رایج موردنظر بود هرگز این همه روایات در تبیین آن نقل نمیشد. تعبیر روایات از آن نطفه به آب و از این حقیقت به نور محض و مجرد است.
۲-۲٫ روح:
روح هر آدمی جدا از انسان دیگر است. چنانچه این موجود به روح تعبیر شود آنگاه انسانی داریم با دو روح: یکی مال خودش و دیگری روح در حرکت از ائمه. دو موجود مجرد در قالب یک بدن مادی! این احتمال با دلایل صریح عقلی سازگاری ندارد که بر بطلان تناسخ و جای گرفتن دو موجود مجرد کامل و مستقل در یک بدن، عقلا اتفاق دارند.
آری! چنانچه اشکالات تناسخ ارواح را کسی با پشتوانهی علمی رد کند شاید بتوان مدعی شد که دو روح در یک بدن جای میگیرد!؟
از اینرو، سخن برخی از بزرگان که «روح پیامبر در تیره پشت نیاکان از یکی به دیگری منتقل شد.« ([۲]) اگر به معنی نور نباشد بیتردید واضح البطلان است و نیاز به دلیل رد ندارد. بطلان انتقال روح، افزون با دلایل عقلی و شهودی، با لسان و ظهور روایات هیچگونه سازگاری ندارد، حتی یک مورد برای انتقال روح ائمه در صلب نیاکان روایت ضعف واحدی هم اشاره نمیکند.
۳-۲٫ نور:
آنچه در وجود آدم و دیگر برگزیدهگان الهی به امانت گذارده شد، نه نطفههای رایج مادی بود و نه روح دومی غیر از روح اصلی ویژه هر انسان بلکه نور محض و محیط بر تمام هستی و نیروهای درونی و بیرونی انسانی بود که خداوند در وجود پیامبران خود تاباند.
نطفههای معمولی تأثیرگذاری بیشماری که برای نور برشمردیم ندارد، بلکه خود از عوامل بیرونی مادی و معنوی تأثیر میپذیرد اما نور جز تأثیرگزاری بر جان، اندیشه و روان حاملانش هرگز تأثیرپذیری ندارد.
روایتی که معمولی بودن نطفه این نور را به روشنی و دلالت صریح مطابقی نفی میکند:
«جابربن یزید جعفی، از امام موسی بن جعفر الکاظم است که آن حضرت فرمود:
هان! خداوند پربرکت و بلندمرتبه نور محمد را از نور عظمت و شکوه خود آفرید و شعلهور ساخت. آن نور لاهوتیهای بود که خداوند آفرینش را با آن آغاز کرد و برای موسی فرزند عمران در کوه سینا بدان نور تجلی نمود.
آنگاه که نور اهلبیت برای موسی فروزش کرد، هرگز موسی تاب دیدن آن را نیاورد و نور برای او پایدار نشد. از اینرو، بیهوش افتاد و غش کرد همان نور که در کوه طور تابید، نور محمد بود.
هنگامی که خداوند خواست محمد را بیافریند همان نور را دو تکه جداگانه نمود، از پارهی نخست محمد را آفرید و از پارهی دیگر علی فرزند ابوطالب را. از آن نور جز این دو هیچ موجود دیگری را نیافرید. آن دو را خود به دستش بیواسطه آفرید و در جان آن دو خود از ذاتش دمید و گونه هر دو را بگونه خود آراست. آن دو را امینان خویش و گواهان خود و جانشین به بندگان و دیدهبان خود بر بشر و زبان گویا برای آنان نهاد.
خداوند در آن دو، علمش را به امانت گذارد و گویایی را بر ایشان آموخت و از راز خود آن دو را آگاه ساخت. یکی از آن دو را به منزله جانش و دیگری را به مثابه روحش قرار داد بگونهای که هر یک بدون دیگری، قوام و دوام وجود ندارند.
آری! نمای بیرون آن دو، بشری است و ذات و جلای درونیشان لاهوتی. آنها برای هدایت مردم با اندامهای دنیایی آشکار شدند تا بشر توان دیدن آنها را داشته باشند. این فضائل معنی سخن خدای بلند مرتبه است که فرمود: «ما برای آن دو نمایی بشری پوشاندیم همانگونه که دیگران پوشیدهاند.«([۳])
بنابراین آن دو مقامهای پروردگار جهانیان و پردههای آفریدگار همهی آفریدهشدگان است. با آنها خداوند آفرینش موجودات را آغاز کرد و با آن دو ملک و اندازهگیری نظام تکوین و تشریع را پایان خواهد داد.
خداوند پس از نور محمد، نور وجودی فاطمه را برگرفت همانگونه که نور وجود علی را از نور محمد برگرفته بود. آنگاه از نور فاطمه و علی نور حسن و حسین را برگرفت مانند برگرفتن نوری از چراغ برای روشنایی چراغ دیگر. آنها همگی از نور آفریده شدند. آنگاه از پشتی به پشتی و از تیرهای به تیرهای و از رحمی به رحمی منتقل شدند. نور آنان همواره در جایگاه بلند قرار داشتند بدون اینکه ناپاکیزهگان بدانها برسند.
انتقال آنها نوری بود از فردی به فردی نه از «آب سست و پست« و نه از «نطفه که از تخمدان بیرون میآید و برنمیگردد« مانند دیگر انسانها بلکه انتقال آنها «نوری« بود که از تیره پشت پاکان به رحم پاکیزهگان جا میگرفت؛ زیرا آنها برگزیده برگزیدهگان بودند که خداوند آنها را برای ادارهی آفریدگانش به جای خود، جایگزین ساخت؛ زیرا خود او هرگز نه دیده میشود و نه در ظرف ادراک جای میگیرد. هیچگاه چگونگی او را نمیتوان دریافت و إنّیت محض او را باز شناخت.
پس آن گروه، سخنگویان و پیرویکنندگان خدایند همانهایی که دستورات، اوامر و نواهی آنها را اجراء میکنند. با آنها قدرت خداوند آشکار میشود و از وجود آنان نشانهها و معجزات الهی به چشم میآید. به سبب آنها و با حقیقت آنان خداوند خود را به بندگانش میشناساند و با آنها دستوراتش را عملی میسازد.
چنانچه اهلبیت نبودند هرگز پروردگار شناخته نمیشد و هیچکس نمیدانست چگونه خدای بخشنده را بپرستند. بدینسان، خداوند خود بهتر میداند چگونه دستوراتش به تدریج اجراء و عملی گردد و از چه کانالی به مردم برساند و مجریانش چه کسانی باشند؟
آری! هرگز آنچه او میکند پرسیده نمیشود بلکه این مردمان هستند که مورد پرسش قرار میگیرند.«([۴]) ([۵])
۴-۲٫ نطفه ویژه:
در میان انبوه روایاتی که بر نور منتقل شده در عالم انسانی دلالت مطابقی صریح داشت تنها یک روایت وجود دارد که بر نطفه بودن نور ائمه در صلب نیاکان ظهور دارد. از مدلول اولیه و ظاهری این روایت میتوان برداشت کرد که حقیقت یاد شده نطفه رایج و معمول همهی انسانها است که از مردان به بانوان منتقل میشود نه حقیقت نوریه محض که از لسان دیگر روایات به دست میآمد.
با درنگ بیشتر نه تنها تعارضی میان این روایت و دیگر روایتها به چشم نمیآید که هر یک «مبین» یکدیگر هستند.
گزیده این برداشت را میتوان به چند صورت زیر تصور کرد:
- مدلول روایات متواتر معنوی به دلالت مطابقی و صریح معنا، نور اهلبیت بود که از آغاز تا پایان انتقال در وجود نیاکان پیامبر تابید. مراد از مفهوم این روایت نیز همان نور است منتهی در قالب واژه نطفه سپید که اشاره به درخشندگی و وجود عینی آن دارد نه نطفه رایج. چه بسا مراد از نطفه نقطهای سپید باشد که با نور ائمه بیشتر سازگاری دارد ولی از قلم راوی یا ضبط کننده افتاده باشد. در واقع هر دو به یک حقیقت اشاره دارند هر چند قالب اداء متفاوت است.
- روایات متواتر معنوی که تفسیر کننده این خبر واحد به شمار میروند، لفظ نطفه سپید را پر اجمال و ابهام میداند ولی روایات دیگر همگی بر واژه نور تأکید دارند و هرگز از واژه دیگر استفاده نکردهاند. پس اجمال و ابهام خبر واحد را این روایات متواتر معنوی برطرف میسازد.
۳٫ بر فرض تعارض، خبر واحد توانایی رویارویی با روایات متواتر معنوی را ندارند و خود به خود از اعتبار میافتند و روایات متواتر در دلالت خود استوار میمانند.
- شاید خبر واحد واژهی نطفه را برای فهم بیشتر مخاطب برگزیده و مراد از آن همان نور باشد نه نطفه رایج مادی.
- احتمال نطفه ویژهی بدون روح و نفس، از لسان روایت بسیار دور است و فراچنگ آوردن این معنا دشوار؛ زیرا هیچ یک از روایات متواتر معنوی بر نطفه ویژه که مرکب از ماده و معنا و یا چیز دیگر باشد، دلالت ندارند. تنها یک احتمال «نور« بودن آن حقیقت باقی میماند که با لسان روایات صد در صد مطابقت دارد. نه روح نه نطفه ویژه نه نطفه معمولی و نه چیز دیگر.
خبری که تعبیر نطفه سپید را بکار برده، از زید بن علی نقل شده است که وی فرمود:
«من از ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق از سن جد خودمان علی بن الحسین پرسیدم. سپس آقا فرمود: برای من پدرم از پدرش علی فرزند حسین خبر داد که وی فرمود: من پیاپی امام حسن و پدرم امام حسین راه میرفتم. در آن روزگار من پسر بچهای بودم که نمیتوانستم نافرمانی آنان کنم و یا فرمانشان را نبرم. ناگهان جابر با آن دو برخورد و خود را روی دست و پایشان انداخت و آنان را بوسید. امام سجاد فرمود: مردی از قریش که ثناگو و تعریف کننده مروان بود گفت: ابو عبدالله این چه کاریست که شما میکنید! تو در انتهای بزرگسالی قرار داری، جایگاه بلندی نظیر صحابهی رسول خدا در میان مردم داری.
جابر به انس بن مالک رو کرد و فرمود: ای ابا حمزه! دستور رسول خدا را در خصوص آنان چگونه میپنداری؟ پس مرا آگاه کن از آنچه در خصوص یک بشر میاندیشی که پیامبر فرموده باشد.
انس گفت: ابوعبدالله به چه چیز از فضائل آن دو تو را خبر دهم؟
علی فرزند حسین فرمود: امام حسن و امام حسین رفتند ولی من ماندم تا گفتگوی آنها را در بیان فضائل عمو و پدرم بشنوم. نخست جابر حدیثی را بیان کرد و گفت: روزی پیامآور خدا در مسجد نشسته بود و مردم او را چون نگینی در بر گرفته بودند، در این هنگام پیامآور خدا به من دستور داد: ای جابر! حسن و حسین را نزدم بیاور؛ زیرا پیامبر به آن دو بسیار علاقه داشت.
من رفتم از آن دو خواستم که بامن بیایند و آن دو پذیرفتند. برگشتم گاهی یکی را بر دوش میگرفتم و گاهی دیگری را تا نزد رسول خدا آنها را رساندم. من شادمانی را در چهره پیامبر میدیدم آنگاه که محبت مرا بدانها و بزرگداشت مرا نسبت به آنها میدید. از اینرو، به من فرمود: ای جابر! آنها را دوست داری؟
عرض کردم هیچ چیزی مرا از دوست داشتن آنها باز نمیدارد؛ پدرم و مادرم قربانت گردد یا رسول الله. آنگاه پیامبر اعظم فرمود: هان، خدای بلند مرتبه چون دوست داشت مرا بیافریند «نطفهی سپید و پاکیزهی« مرا آفرید. آنگاه همان را در وجود پدرم آدم نهاد. هرگز آن حقیقت از بین نرفت و همواره در تیره پشت پدران پاک و رحم مادران پاکیزه قرار گرفت. به حضرت نوح و ابراهیم رسید. پس حرکت کرد تا به عبدالمطلب رسید.
هرگز چیزی از آلودگیهای جاهلیت به من نرسیده است. آنگاه خداوند همان نطفه را دو نیم کرد: نیمی به عبدالله داد و نیمی به ابوطالب. مرا پدرم به دنیا آورد و نبوت با من پایان یافت. علی به دنیا آمد او پایاب وصایت گردید.
دیگر بار خداوند نطفه من و علی را گرد آورد و از آن فرزندانم جهر و جهیر نیکویان را پدید آورد و با آن دو نوهگری فرزندان نبوت را پایان داد و نسل مرا در وجود آنان گزارد. سپس مرا به بازگشایی مدینه یا شهرهای دیگر کفار دستور داد. از نسل من یکی این است- اشاره به حسین کرد- که مردی از آن در پایان تاریخ بیرون میآید و زمین را پر از دادگری میسازد؛ چنانکه از بیدادی و ستمگری لبریز شده باشد. بنابراین آن دو پاکیزهی پاکیزهشدگان است و سالار جوانان بهشت. خوش به حال آنان که آن دو، پدرشان و مادرشان را دوست بدارند. وای بر آنانکه با آنها بستیزند و دشمنی ورزند.« ([۶])
ب. انتقال
۱٫ تجرد
نور ائمه پیش از تابیدن در ژرفنای جان ابوالبشر، در منظومههای وجودی دیگری سریان داشت و مراحل تجرد نوری خود را یکی پس از دیگری میگذراند:
مرتبهی نخست:
با ارادهی مستقیم پروردگار به عنوان مخلوق اول آفریده شدکه به آن مرحله ظهور «نوری محمدیه» اطلاق میشود.
مرتبهی دوم:
تمامی موجودات از مجرای نوری آنها فیض وجود گرفتند و هر یک به ترتیبی که دارند در نظام خلقت چیده شدند به این مرحله ظهور «فیضی محمدیه» گفته میشود.
مرتبهی سوم:
در وجود آدم به دستور پروردگار تابید و جان او را روشن کرد به این مرتبه ظهور «صلبی محمدیه» اطلاق میشود.
انس فرزند مالک میگوید:
از فرستادهی خدا شنیدم که فرمود: من و علی در سمت راست عرش، خدا را میستودیم پیش از آنکه آدم آفریده شود؛ دو هزار سال پیش. آنگاه که آدم را آفرید ما را در صلب او نهاد. پس از آن، از تیره پشتی به تیره پشت دیگر: صلب مردان پاکیزه و رحم زنان پاک منتقل شدیم تا به صلب عبدالمطلب رسیدیم. خداوند آنجا ما را دو مرتبه و دو تکه ساخت: نیمی را در نهاد عبدالله گذارد و نیمی دیگر را در سرشت ابوطالب بیامیخت. رسالت و نبوت را در من داد و دادگری و وصایت را در علی.« ([۷])
۲٫ تعلق
آنگاه که خداوند آدم را از خاک و خاک را از نور وجودی فاطمه آفرید از روح خود در او دمید و نور وجودی اهلبیت را نیز در نهادش به امانت گذارد. روح را برای بازگشت بخود و نور را برای انتقال به دیگر فرزندان آدم. در واقع مرتبه دیگر بر مراتب وجودی ائمه افزوده شد. امامان شیعه مراتب نورگیری مجرد را پیش از این دارا بودند و با حفظ همان مرتبه به دیگر موجودات فیض میرساندند.
در این مرتبه افزون بر حفظ مراتب پیشین راهنمایی عملی انسانها را در کالبد پیامآوران الهی به عهده گرفتند؛ {وَهُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْمَاء بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَکَانَ رَبُّکَ قَدِیراً} فرقان/ ۵۴
این آیه در شأن پنج تن آل عبا فرود آمده است. و مراد از آب در این آیه نور پیامبر است که پیش از آفرینش آفریدگان وجود داشت. آنگاه خداوند چنین نوری را در تیره پشت آدم نهاد. سپس او را از پشتی به پشتی منتقل کرد تا این نور به عبدالمطلب رسید. آنگاه دو جزئی گردید: جزء به عبدالله داده شد و جزء دیگر به ابوطالب. پیامبر از آن به دنیا آمد و علی از این زاده شد. سپس خداوند با ازدواج علی و فاطمه و از آن حسن و حسین به دنیا آمدند.([۸])
۳٫ حرکت در صلبها
پس از آنکه نور اهلبیت در وجود آدم تابید، مدتی با او همراه بود و پس از وی در وجود فرزندش «شیث» قرار گرفت و پس از آن در وجود دیگر پیامآوران الهی. همواره این نور در سریان و انتقال بود. از نسلی به نسلی و از تیره پشتی به تیره پشتی».([۹]) افزون بر متنهای تاریخی، روایاتی که شیعه و سنی نقل کردهاند، حرکت نور را در صلب نیاکان اهلبیت به روشنی اثبات میکند.
نیای فرستاده خدا با اندک افزایش و کاهشی که دارند، از آدم تا عبدالمطلب همگی این نور را در ژرفنای وجودشان نگه داشتند و یکی پس از دیگری به دستور پروردگار به امینان خود سپردند:
«عن جابر بن عبدالله رضی الله عنهما عن النبی إن الله خلقنی و خلق علیاً نور بین یدى العرش. نسبح الله و نقدسه قبل أن یخلق آدم بألفى عام. فلما خلق الله آدم، أسکننا فی صلبه. ثم نقلنا من صلب طیب و بطن طاهر.حتى أسکننا فی صلب ابراهیم. ثم نقلنا صلب ابراهیم الى صلب طیب و بطن طاهر حتى أسکننا فی صلب عبدالمطلب. ثم افترق النور فی عبدالمطلب، فصار ثلثاه فی عبدالله وثلثه فی أبی طالب. ثم اجتمع النور منی و من علی فی فاطمه؛ فالحسن والحسین نوران من نور رب العالمین.«
«پیامآور خدا فرمود: هان! خداوند من و علی را نوری نزدیک عرش آفرید. ما خدا را میستودیم و پاک میشمردیم، پیش از آنکه آدم آفریده شود، هزار سال پیش. هنگامی که خداوند آدم را آفرید، ما را در تیره پشت او گذارد. آنگاه از تیره پشتی پاکیزه به جسم پاکیزهگان ما را جابه جا کرد تا در صلب ابراهیم قرار داد. پس از تیره پشت ابراهیم ما را به تیرهی پشت پاک و شکم پاکیزهی دیگر انتقال داد تا در صلب عبدالمطلب ما را نهاد.
پس این نور، در تیره پشت عبدالمطلب جدا شد؛ دو سوم در وجود عبدالله نهاده شد و یک سوم در وجود ابوطالب.
پس از آن، همان نور، از من و علی در وجود فاطمه یکجا شد. پس حسن و حسین (برآمده از نور فاطمه) نورهای پروردگار جهانیان است.« ([۱۰])
«هنگامی که «انوش« به دنیا آمد، «شیث« از او پیمان گرفت، همانگونه که از خودش پیمان گرفته شده بود. آن نور، سپس به فرزند او «قینان« منتقل شد و از وی به «مهلائیل« از ایشان به «ادد« و از وی به «أخنوخ« که همان «ادریس« باشد سریان یافت. پس از آن، نور ائمه از «ادریس« به فرزندش «متوشلخ« به امانت گذارده شد و از وی پیمان گرفت. سپس به «ملک« و بعد از آن به حضرت «نوح« و از نوح به «سام« و از سام به فرزندش «ارفخشد« یا «عابر« منتقل گردید. پس از او به فرزندش «هود« و از آن به «قالع« آنگاه به «أرغو« و از أرغو به «شاروغ« و از وی به «تاخور« و آنگاه به «تارخ« جریان گرفت.
از وی به حضرت «ابراهیم« سپس به «اسماعیل« آنگاه به «قیذار« و از وی به «همیسع« دیگر بار از وی به «نبت« گذارده شد. از وی به «یشحب« و از او به «اود« و از ایشان به «عدنان« و به «معد« و از او به «نزار« آنگاه به «مضر« و از مضر به «الیاس« و از الیاس به «مدرکه« و از وی به «خزیمه« آنگاه به «کنانه« و از کنانه به «قصی« منتقل شد. از قصی به «کلاب« و «لوی« و به «غالب« و از او به «فهر« و از فهر به «عبد مناف« و از عبد مناف به «هاشم« نور اهلبیت منتقل گردید.
نور فرستادهی خدا در صورت هاشم میتابید. هنگامی که او به کعبه میآمد خانه از نور او روشن میشد و از نور او رنگ نوری میپذیرفت. نور صورت هاشم بر آسمانها نیز زبانه میکشید.« ([۱۱])
۴٫ انتقال به عوالم
هیچ نقطه از عالم خلقت و مراتب نظام آفرینش از نور اهلبیت خالی نیستند. این حضور هم به دلیل هدایتگری کلی موجودات، ضروری بود تا به کژ راهه نروند و هم به دلیل علت مباشر، میان موجودات سریان و جریانش قطعی بود؛ زیرا علت موجده علت مبقیه نیز به شمار میرود. این قانون عقلی تخصیص برنمیدارد.
«عن أبی عبدالله قال: إن الله عزوجل اثنى عشر ألف عالم کل عالم منهم أکبر من سبع سماوات و سبع أرضین. ما ترى عالم منهم أن الله عزوجل عالماً غیر هم. و أنا الحجه علیهم.» ([۱۲])
حجیت، چه به معنی فقهی به کار رود و چه به معنی فلسفی حضور ائمه را در تمامی مراتب نظام و منظومههای خلقت قطعی میسازد. انتقالى که از آغاز تا پایان مبدأ وجود دارد.
۵٫ تمام زمانها
افزون بر حضور نور محمدی در طبقات و منظومههای خرد و کلان هستی چه در طول یا عرض در زمانها و قرنهای دیگر، همگام با چرخش ماه، خورشید و زمین این نور چرخید.
در هر زمانی یکی از نیایش این نور را بر دوش گرفت و پرتو آن اطراف او را روشن کرد. از هنگامهی آفرینش آدم تا روزگار ما هیچ زمانی، قرنی و روزگاری خالی از نورپردازی اهلبیت نبوده است. چه آشکار یا پنهان چه دور یا نزدیک.
امروز، آخرین حلقه آن از پس پرده غیبت نور میپاشد و میان «ما« و «او« ابرهای سترون بیشماری پرده انداخته است. بزرگترین پرده خود ما هستیم. بدین سان، قرنی، زمانی تکهای از تاریخ و لحظهای از ساعت هرگز از وجود نوری ائمه خالی نبوده است. تا زمان باشد نور آنها نیز جاری است.
روایت زیر کیفیت سریان نوریه ائمه را در مراتب گوناگون هستی و زمان متفاوت بازگو میکند و از چیستی و چگونگی برخی از ویژگیهای آن برای ما پرده برمیدارد:
«علی که خداوند صورتش را کرامت بخشید، فرمود: فرستاده خدا گفت: هان! خداوند موجودات را در عالم پنهانیاش آفرید. پس بر آنان از نور آشکار خود افشاند. به هر کس شعاع نور رسید رهنمون گشت و به هر کس نرسید گمراه شد.
آنگاه علی که خداوند آبرویش را کرامت داد، سخن پیامبر را اینگونه تفسیر کرد: هان! خداوند فراتر از توصیف، هنگامی که اندازهگیری آفریدگان، پراکنی بیابان و نوآوری تازه آفریدگان را خواست، شکل خلقت را پرشتاب رقم زد چنان که گرد و غبار برمیخیزد. پیش از وجود آسمان و زمین خدایى پاکیزه که در بیهمتایی ملکوتش و یکتایی جبروتش بود.
آنگاه نوری از نورهایش را گسترد؛ نوری که برق زد، درخشید، قد برافراشت و نمایان شد. پس همان نور را میان شکلی پنهان گرد آورد؛ به گونهای که با شکل پیامآور ما محمد همگون شد. بی درنگ خداوند به او فرمود:
تو برگزیده و اختیار شدهی منی؛نورم در وجود تو همواره میتابد و تو گنجینهی راهنمایی منی.
آنگاه راز چگونگی آفرینش را در عالم غیباش پنهان کرد و در نایاب جای علمش راز نگهداشت. پس از آن جهان را اندازه گرفت، زمان را گسترد، آب را جاری، ریگ را پراکند و باد را برانگیخت. عرش خود را بر بلندای آب گذارد و زمین را پشت آبها هموار کرد.
سپس فرشتگان آفریده شده از نورها و برآمده از انوار را در جایگاهشان نهاد. به توحید خود، نبوت محمد را آشکارا نزدیک کرد. ازاینرو، محمد پدر ارواح و مهتر روحهاست همانگونه که آدم پدر بدنها و سبب جسمهاست.
پس از آن، همان نو را در تمام هستی، عالمی پس از عالمی، مرتبهای پس از مرتبهای، قرنی پس از قرنی، انتقال داد تا نور در وجود محمد شکل گرفت و نمایان شد و معنیاش در آخر الزمان آشکار میگردد.
این سخن، با گفتار عمویم عباس فرزند عبد المطلب که خدا او را از من خوشنود گرداند، هماهنگ است: که فرمود: ای فرستاده خدا! میخواهم تو را بستایم! حضرت فرمود: بستای؛ خداوند دهان پر میوهات را فرو نریزد. گفت: کسی که به جاهلیت رو آورد سمت گمراهی میرود و در جایی قرار میگیرد که باید با برگ خود را بپوشاند.
آنگاه علی فرمود: هان! پیامبر ما با «سر روحانیت« از فیض اقدس برین مدد جست و تمام مراتب هستی را گسترد. به پرستش نخستین او، خدای فراتر از توصیف با گفتارش اشاره میکند: «بگو اگر خداوند فرزندی میداشت من نخستین پرستندهی آن میبودم«.
بنابراین نخستین حقیقت، راهنما، فراگیر، و والایی که آشکار شد، نور محمد بود. دیگر پیامآوران هدایت کننده، جایگاهشان پیش خدای پاک به اندازه جامعیت، گستره و دایرهی کمالشان، در هدایتگری است؛ به گونهای که پیامبری هزار پیرو دارد و پیامآور دیگر بیشتر و پیامبر دیگر، کمتر.
چنانچه این برنامهریزی و تأثیرگذاری، از علم ازلی حق نمیتراوید، هرگز در عالم، وجود تجسم نمییافت و هیچ چیزی ذاتی به وجود نمیآمد؛ چیزی که اصل و ذاتش نباشد، هرگز فرعش نخواهد بود.« ([۱۳])
آنچه این فصل بدان اختصاص یافته کیفیت انتقال نور محمدیه و علویه است که از صدر تا ذیل روایت بدان میپردازد و انتقال آن را در تمامی منظومهها و زمانهای قطعی میشمارد. میان انوار نیز مراتبی وجود دارد که حضرت در ذیل روایت آنها را تبیین میسازد. هر چند اصل نورانیت نبویه با دیگر ائمه اتحاد وجودی دارند ولی نور دیگر اهلبیت تأخر رتبی از نور پیامبر اعظم دارد همانگونه که نور پیامبران دیگر از وی کمترند.
۶٫ برترین قرن
برخی پس از تبیین مراحل انتقال نوری پیامبران در صلب نیاکان، برون آمدن او را در روزگاران جاهلیت برترین زمان مناسب نورافشانی در قلب تاریکیها کژیها و کاستیها میداند. همیشه نور وی در پشت پدرانش پرتو افکند و گیتی را روشن نمود اما در عصر جاهلیت، نورپردازی از وجود نیاکان به تنهایی نمیتوانست مردم را رهنمون گردد.
از اینرو، خداوند شایسته دید که باید این هسته پوسته را بشکافد و برون آید و با تمام نیرو در هالهای از تاریکیها بتابد و تردیدها را برطرف سازد تا مردم از جهالت کشنده و فسادانگیز، اندک اندک برون آیند و به روشنایی بنگرند و بتپرستی جای یکتاپرستی برای همیشه نماند.
روزگار که وی بیرون آمد، بدترین عصر سقوط انسانیت و فرو رفتن آدمی در کام نادانی مطلق بود. بدینسان، همانگونه که پنهان شدن نور اهلبیت حکمت ویژهای داشت، ظهورش در زمان مناسب نیز فلسفهای خاص خودش را دارد. هیچ یک از خفا و عَلَن در جای دیگری بکار نرفت.
«ابو هریره از پیامبر به سند مرفوع نقل کرد که وی فرمود: من در بهترین عصر فرزندان آدم برانگیخته شدم. پیش از آنکه از قرنی به قرنی منتقل شدم تا روزگارى که در آن به سر میبرم از پوسته برون آمدم.«([۱۴])
۷٫ از نقطه به نقطهای
همانگونه که نور اهلبیت از عالمی به عالمی و از قرنی به قرنی از مردی به زنی و از پدری به پسری منتقل میشد، گاهی در وجود یک شخص نیز جا به جا میشد. سرّ جابجاییاش را تنها پروردگار میداند و بس.
همانگونه که آدم دید فرشتگان از پشت سرش به او تکریم مینماید و بر وی درود میفرستد، از خداوند درخواست کرد آن نور را در پیشانیاش گذارد تا وی به صفهای فرشتگان الهی نظر کند.
«امام صادق فرمود: فرشتگان همواره پشت سر آدم صف میکشیدند. از اینرو آدم به پروردگارش عرض کرد: پروردگار! چرا فرشتگان پشت سرم صف میکشند؟
خداوند فرمود: تا نور فرزندت محمد را تماشا کنند. آدم عرض کرد: پروردگارم! آیا آن نور را جلو صورتم قرار میدهی تا فرشتگان از پیش رویم آن را تماشا کنند؟
خداوند آن نور را در پیشانی آدم گذارد. از اینرو فرشتگان پیش پای آدم صف میکشیدند. آنگاه آدم از پروردگارش خواست آن نور را در جایی قرار دهد که خود آدم نیز آن را بنگرد و تماشا کند! بدینسان، خداوند آن نور را در انگشت سبابهاش نهاد که نور محمد از آن میرخشید و نور علی از انگشت وسطیاش میتابید و نور فاطمه کنار نور علی در انگشت دیگرش نور میافکند. نور امام حسن در کلک آدم پرتو افکند و نور امام حسین در شصت وی تابید. انوار آنان مانند قرص خورشید در سینهی آسمان میدرخشیدند؛ نظیر ماه در شب چهارده.« ([۱۵])
ج. فرمانبرداری
۱٫ ستایش
نور اهلبیت در مراحل وجودیاش، هیچگاه خدا را فراموش نکرد و همواره به تناسب جایگاه و منزلت وجودی خود، پروردگار را ستودند. آنگاه که در وجود آدم قرار گرفت، هم خودش خدا را ستود و هم خویشان را به ستایش پرودگار وا داشت.
اتصال شدید وجودی که میان نور ائمه با نور الهی است، میزان ستایش و پرستش آنان را برای ما بازگو مینماید. هر چند حقیقت و کنه آن برای ما روشن نمیگردد. این حقیقت تردید ناپذیر شهودی و اصل عرفانی قطعی است که نزدیکترین عاشق به معشوق برترین ثناگویی را بر لب دارد. چنانچه ستایش نباشد رابطه حبیب و محبوب پاره میشود و جای خود را به دوری، طرد و چه بسا نفرت میدهد. آنکه به معشوق نزدیکتر ثناگوییاش شدیدتر و آنکه از محبوب دورتر ستایش وی کمتر. نفس ارتباط خود بخود ثناخوانی را بر لبان عاشق مینشاند و تبسم را بر لبان معشوق و طربناکی را در هر دو.
ابن عباس گفت: روزی علی نزد پیامبر آمده. اطرافیان به حضرت عرض کردند! فرستادهی خدا! امیرالمؤمنین آمد. بیدرنگ حضرت فرمود: هان! علی به امیر المؤمنین، پیش از من نامگذاری شده است. پرسیده شد: فرستادهی خدا! پیش از شما؟
حضرت فرمود: پیش از موسی و عیسی!
گفتند: فرستادهی خدا! پیش از موسی و عیسی؟!
حضرت فرمود: پیش از سلیمان و داود. همینگونه نامگذاری پیشین او را از تمام انبیاء برشمرد تا رسید به آدم.
آنگاه فرمود: هنگامیکه خداوند آدم را از خاک آفرید، میان چشمانش نوری مانند دانه مرواریدی قرار داد که خدا را میستود و منزه میداشت.
سپس خداوند فراتر از توصیف گفت: بیتردید در وجودت مردی را قرار میدهم و او را فرمانروای تمام مردم برمیگزینم.
هنگامه که خدای بلند مرتبه علی فرزند ابوطالب را آفرید، آن نور را که مانند دانه مروارید، در او نهاد. ازاینرو، علی امیر المؤمنین نامیده شده بود، پیش از آفرینش آدم«([۱۶])
۲٫ بندگی
پیش از آنکه آدم خدا را بستاید و رسم بندگی را پیشه سازد، انوار ائمه در عالم نوری بنده خالص الهی بودند و پروردگار را میستودند چنانکه فرشتگان خدا را میستایند. زمانی که ستودنی نبود و ستایشگری جز آنها وجود نداشت. بدینسان، نه تنها آدم بنده نخستین نیست که راه و رسم بندگی را نیز از اهلبیت آموخت. جایی نبود که نور ائمه بتابد و بندگی نباشد.
از اینرو، پیش از دیگر موجودات نور پیامبر اعظم، خدا را ستود و بندگیاش را آشکار نمود.
«امیرالمؤمنین فرمود: هان! آگاه باشید! من بندهی خدایم و برادر فرستادهاش. نخستین کسی که او را تصدیق کرد من بودم. آنگاه که آدم میان روح و جسم آویزان بود، من وی را تصدیق کردم. سپس در عالم مادی میان امتش نیز نخستین تصدیق کنندهی وی من بودم. بنابراین ما نخستینان هستیم و ماییم پایابها و ماییم ویژگان خداوند و برگزیدگانش.« ([۱۷])
۳٫ ایمان
نور پیامبر و دیگر پیشوایان پاک، قبل از باورهای آدم و حواء و نوح و… خود گنجینه پایانناپذیر باور و کوه استوار ایمان بودند. هیچگاه این انوار مقدس، با تیرهگیها و سیاهی نیامیخت و جوهرهی طلایی خود را تغییر نداد. چگونه میتوان نور بود ولی روشنایی نداشت؟ آیا حقیقت روشنگرانه نور با چیز دیگری تعریف میپذیرد؟ حد و رسم آن جز نورپردازی ظاهراً بنفسه ومظهراً لغیره چیزی دیگر هست؟ حقیقت ایمان نیز مرتبه بزرگ نورانیت هر موجود را میطلبد و هر چه موجود پرنورتر باشد، ایمان در وی شدیدتر و بر عکس.
«عبدالله فرزند عباس میگوید: روزی گرداگرد پیامبر مردان زیادی نشسته بودند. من از پیامآور خدا پرسیدم: ای فرستادهی خدا! دل شما را با چه شستشو دادهاند؟ و از چه چیز پاکیزه کردهاند؟ فرمود: دل مرا از تردید با یقین شستشو داد نه از کفر و شرک؛ زیرا هیچگاه من در مراحل وجودی خود مشرک و کافر نبودم و همواره به خدا باور داشتم. پیشینهی ایمان من قبل از قرار گرفتن در صُلب آدم بود. عمر بن خطاب به پیامبر عرض کرد: ای رسول خدا چه زمانی شما به پیامبری برگزیده شدید؟ حضرت فرمود: ای أبا حفص: من پیامبر بودم که آدم میان تن و جان بود.« ([۱۸])
۴٫ معیار بندگی دیگران
ویژگی مهم دیگر این نور، معیار بودن بندگی آنان برای دیگر انسانها است. فضیلتی برین و جداکنندهی حق از باطل که خدای بلند مرتبه برای آنان داده است. چنانچه موجودات دیگر بخواهند میزان بندگی خود را بیازمایند و به پروردگار اثبات نمایند، نخست باید از کانال تعیین شدهی اهلبیت حرکت کنند تا به کانون نور برسند.
آری! پروردگار، هرگونه بندگی را که بر پایهی هوی و هوس دیگران یا خودبینی سرگردان استوار باشد، نمیپذیرد تنها با ملاک پذیرش اهلبیت بندگی معنا پیدا میکند و حقیقت عینی مییابد. همانگونه که شیطان خدا را سالها پرستید ولی با گزینش اهلبیت دچار تردید و خودفریبی شد؛ این بندگی دروغین را پروردگار از وی نپذیرفت و سرپیچی او نیز از همین جا آشکار گردید.
«امام حسن عسکری فرمود:
هان! آنگاه که خداوند بلند مرتبه آدم را آفرید، اندامها و جسم و جانش را سازوار نمود و نامهای تمام اشیا را به وی آموخت؛ او را بر فرشتگان ارائه داد. خداوند محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین را شبحهای پنجگانه نوری، پشت آدم نشاند.
انوار آنان را همواره در سراسر هستی پاشید، آسمان و پردههای بالاتر بهشت، کرسی و عرش را روشن کرده بود. از اینرو، خداوند بلند مرتبه به فرشتگان دستور سجده به آدم داد تا بزرگداشت او باشد؛ زیرا خداوند وی را شکوهی داده بود. بدینسان که وجودش را ظرف همان شبحهای نوری ساخته بود که نورشان همهی هستی را پوشانده بود. از اینرو، فرشتگان بر آدم سر فرود آوردند. جز شیطان که از فروتنی به شکوه و بلندمرتبگی خداوند سرباز زد و نیز برای شکوه انوار اهلبیت سر فرود نیاورد. در حالی که همهی فرشتگان برای عظمت خدا و انوار اهلبیت سجده کردند. آری! شیطان برتری جست و تکبر ورزید. این گردنکشی بر نتابیدن همین دو حقیقت بود که او را از گروه کافران قرار داد.« ([۱۹])
۵٫ جامع نبوت و امامت
بیتردید انوار مقدس ائمه از کانال پرستش و عبودیت به ارادهی پروردگار به جایگاه بلند رسالت و امامت بار یافتند و فضیلتی بر فضائلشان افزودند؛ چیزی که هرگز دیگران بدان دسترسی ندارند.
همان نحوهی ظهور، گسترش و تعمیق نور، کمال برین را به تدریج برای آنان به ارمغان میآورد و از دیگر موجودات امتیاز بیشتری کسب میکردند. هر چند درونمایهی رسالت و امامت واحدند ولی پوسته جداگانه و متعددی دارند که اصل نور قدر جامع آن دو میتواند قرار گیرد.
«جابر فرزند عبدالله از پیامبر خدا نقل کرد که فرمود: هان! خداوند فراتر از توصیف پارهای از نور، فرود آورد و آن را در صلب آدم نهاد. سپس آن نور را پرورش داد و بالنده کرد تا آنگاه که دوگونه تقسیم کرد: گونه را در تیره پشت عبدالله نهاد و گونهای دیگر را در وجود ابوطالب؛ به من خداوند(ج) پیامبری داد و به علی وصایت را.« ([۲۰])
۶٫ فراخوان بندگی
نور ائمه با اتصال همیشگی پروردگار، در صلب نیاکان بگونهای او را میستودند که بیشتر پاکدامنان و نخبگان آوای تسبیحشان را میشنید و چه بسا با این پرستش عملی زمینه راهنمایی قطعی آنان و دیگران مقدور میگشت.
افرادی که نور ائمه را با چشم میدید و با گوش جان آوای ملکوتیشان را میشنیدند؛ میزان بندگیشان روز به روز افزایش مییافت.
«سلمان و دیگران نقل کردهاند که ما نزد پیامبر رفتیم و پیش روی حضرت نشستیم، در حالی که اندوه در صورتمان آشکار بود. سپس گفتیم: ثروتمان، فرزندانمان، جانهای ما، پدران و مادران ما، فدایت باد ای رسول خدا! از برادرت علی بن أبی طالب چیزهایی شنیدیم که ما را غمگین میکند. آیا به ما اجازه میدهید سخنانشان را بر خود آنان برگردانیم؟
پیامبر فرمود: از علی برادرم چه میگوید؟ عرض کردند: ای فرستادهی خدا! میگویند: علی فرزند ابوطالب چه برتری دارد: جز پیشگامی در اسلام آن هم زمانی که کودک به شمار میرفت. و از اینگونه سخنان! همین شایعات ما را اندوهگین کرده است. بیدرنگ پیامبر خدا فرمود: از این سخنان شما، آزرده و اندوهبارید؟ فرمودند: آری یا رسول الله. آنگاه حضرت لب به سخن گشود… در واقع همهی شما میدانید که من برترین پیامبر الهی هستم. بیتردید من و علی از نور واحدی آفریده شدیم. هان، نور ما همواره وجود داشت و تسبیح آن از صلبهای پدران ما، و شکم مادران ما در تمامی عصرها و زمانها تا زمان عبدالمطلب شنیده میشد. بدینسان، فروزش نور ما در صورت پدران ما آشکار میگردید.
هنگامی که به عبدالمطلب رسید، همین نور دو تکه شد: تکهای در وجود عبدالله آرام گرفت و تکهای در وجود عمویم ابوطالب نشست. هرگاه آن دو میان مردم در جلسات مینشستند نور ما از صورتشان بر روی دیگران میدرخشید و نور میافشاند؛ بگونهای که درندگان و دیوانگان بخاطر نور ما بر آنها سلام میکردند. همینگونه نور ما منتقل میشد تا به سرای ناسوت بیرون آمدیم.
به خدای بلند مرتبه سوگند! میدانید که من برترین پیامآور و پیامبران و وصی من برترین وصیها است. در واقع، هنگامی که پدرم آدم نام مرا و نام برادرم را و نامهای فاطمه و حسن و حسین را در پایهی عرش نوشته با نور دید عرض کرد: خدای من آیا پیش از من آفریدهای را آفریدی؟ که از من نزد تو گرامیتر باشد؟
خداوند بلند مرتبه فرمود:
آی آدم! اگر این نامها نبودند هرگز آسمان را نمیافراشتم و زمین را نمیگستراندم. نه ملک مقربی بود و نه پیامبر فرستادهی؛ هر گاه آنها نبودند هرگز تو را هم نمیآفریدم. سپس آدم عرض کرد: خدای من! سالار من! به حرمت و جایگاهی که آنان بر تو دارند! گناه مرا ببخش!
سوگند به خدا که ما همان کلماتی هستیم که آدم آنها را از پروردگارش باز ستاند. سپس خداوند به آدم گفت: مژده باد آدم! بیتردید این نامها همگی از فرزندان توست و از نسل تو. در این هنگام آدم خدای بلند مرتبه را سپاس گفت و بر فرشتگان افتخار کرد. پس این فضیلت ماست نزد خدای بلند مرتبه و فرشتگان.
هر فضیلتی که پیامبری دارد، خداوند آنها را برای ما داده است ولی فضائل ما را هیچ یک از آنها ندارند. بدینسان، سلمان و ابوذر و همراهان از جای برخواستند در حالیکه میگفتند: ما رستگارانیم. سپس پیامبر فرمود: شما رستگارانید بهشت برای شما آفریده شده است و جهنم برای دشمنانتان.« ([۲۱])
د. حالات نوریه
۱٫ وحدت نوریه
یکی از ویژگیهای اساسی نور اهلبیت؛ این همانی ذاتی و طبیعی آنها است که خداوند میان انوار مقدسه ایجاد کرده است؛ حقیقت این نور، ذات یکپارچه متحد الاجزاء و متفق الشکل دارد که هرگز ترکیب، دوئیت و چندگانگی را در نهاد خود برنمیتابد.
نص صریح فرستادهی خدا از زبان امیرالمؤمنین این است:
«یا علی خلقنی الله و خلقک من نوره فلما خلق آدم أودع ذلک النور فی صلبه فلم نزل أنا و أنت شیئاً واحداً«([۲۲])
از جانب پروردگار یکتای بیهمتا و حقیقت صرف که وحدت حقیقی حقه است، جز شیء واحد بیرون نمیآید. کثرت در ذات و افعال پروردگار راه ندارد همانگونه که ترکیب؛ زیرا هر دو مستلزم نقص و نیازمندی هستند. نسبت به ذات نوریه آن دو نیز یگانگی میانشان حکومت دارد، زیرا آن دو یک چیز بر آمده از یک علت واحد است و نمیتواند چند چیز باشند.
بنابراین معنی «فلم نزل أنا و أنت شیئاً واحداً« این است که هیچگاه من و تو از آغاز خلقت چه در مرتبه نورانیت اول محضه، چه در مرتبه نورانیت فیضه، چه در مرتبه تعلق به آدم و چه در مراحل انتقال از صلبب به صلبی، دو چیز جداگانه و متمایز از یکدیگر نبودیم بلکه شی واحد و حقیقت یگانهای به شمار میرفتیم.
افزون بر احادیث بیشمار و متواتر معنوی که تاکنون گنجانده شد، حدیث شجر با تواتر لفظی نیز بر این همانی و اتحاد حقیقت نبویه و علویه دلالت مطابقی و صریحی دارد.
این حدیث را شیعه و سنی از طرق مختلف نقل کردهاند:
«ابو امامه باهلی گفت: فرستادهی خدا فرمود: هان! خداوند پیامآوران را از درختهای گوناگون آفرید و من و علی را از یک درخت خلق کرد. پس من ریشهی آنم، علی تنه و شاخهاش، فاطمه برگ آن و حسن و حسین میوهاش. هر که به شاخهای از شاخههای آن آویزد رهایی مییابد و هر آنکه از آویختن به این شاخهها روگرداند رانده میشود. هر گاه بندهای از بندگان خدا میان صفا و مروه هزار سال سپس هزار سال دیگر خدا را بندگی کند اما پس از آن حقیقت ما را درنیابد، خداوند او را با رو در آتش میافکند.
سپس فرستادهی خدا این آیه را خواند: {قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَى} ([۲۳]) ابو سعید خدری از امیرالمؤمنین نقل کرد که از رسول خدا شنیدم که فرمود: «خلق الناس من اشجار شتى و خلقت أنا و علی من شجره واحده« ([۲۴]) از جابر بن عبدالله انصاری نیز نقل شده است که فرمود: «فرستادهی خدا به علی گفت: ای علی! مردم از درختهای متفاوت روییدهاند و من و تو از یک درخت.«([۲۵])
قال رسول الله: «کان الناس من شجر شتى و کنت أنا و علی من شجره واحده« ([۲۶])
مراد از این شجر به قرنیه صدر و ذیل روایات، نه وحدت نژادی و خونی است چنانکه در برخی از روایات حضرت بدان تصریح میکند، نه وحدت سیاسی و اعتباری که جامعه آن را بسازد که با ذات نبوت و امامت سازگاری ندارد. تنها رابطهی این همانی میان محمد و علی حقیقت نوریهای است که اهلبیت همواره بدان تأکید کردهاند.
چنانچه حضرت به جعفر فرمود: «اما أنت یا جعفر فاشبهت خلقی و خلقی و اما أنت یا علی فمنی و أنا منک« ([۲۷]) در واقع شباهت فیزیکی میان آن دو مراد نبوده همانگونه که همانندی اخلاقی منظور حضرت نبود.
۲٫ کثرت نوریه
ویژگی مهم دیگر نور اهلبیت کثرت و مراتب گوناگونى است که در هر مرتبه به تناسب منظومههای وجودی تجلی یافتهاند. همانگونه که ذات آنها حقیقت واحد و یکپارچهای را تشکیل میدهد، در عالم وجود به تناسب تجلی و ظهور خود مراتب ویژهای یافتهاند.
نخستین مرتبهی آنان که به پروردگار از همه نزدیکتر است، حقیقت نوریه محمد است که اشرف و اکمل و اوسع نورانیت را داراست و هیچ یک از ائمه به سعهی وجودی و مرتبه نوری و تقدم وجودی او نمیرسند. چنانکه خود فرمود: «اول ما خلق الله نوری« ([۲۸])
مرتبهی دوم، حقیقت علویه است که پس از وی هیچ امام معصومی شدت نوریهی او را ندارد و امیرالمؤمنین با سعهی وجودی، اشرفیت و اکملیتى که نسبت به دیگر ائمه دارد، هرگز به تقدم و سعهی وجودی پیامبر نمیرسد.
از اینرو، در روایات داریم که «… ثم افترقنا فی صلب عبدالمطلب؛ ففیّ النبوه والرساله و فیک الوصیه والامامه…« ([۲۹]) یعنی حرکت نوریهی ما تا این وجود پاک و پوستهی مطهر، حقیقت واحد بودیم از اینجا دو مرتبه جداگانه پیدا کردیم مرتبهای نبوت و مرتبه امامت همانگونه که در زیارت جامعه میخوانیم: «طابت و طهرت بعضها من بعض«
۳٫ تابش همیشگی
نور ائمه چه در عالم معنا و چه در عالم ماده بدون فروزش نبوده و هیچگاه کمفروغ و بینور نشده است. یافتههای عقلانی، اصل وجود را همیشگی و عدم را بدون خصوصیت و ذات همیشگی و مانایی میشناسد. عقلا برای یکی آثار دائمی متناسب با مظروف خودش برمیشمارند و برای دیگری آثار معدومیت ولاوجودی را پیش میکشند.
ابن مردویه از ابن عباس نقل کرد که وی گفت:
از فرستادهی خدا پرسیدم: پدرم و مادرم فدایت باد! هنگامی که آدم در بهشت بود شما کجا بودید؟ پیامآور خدا بگونهای لبخند زد که دندانهای نواجذش نمایان شد و لب به سخن گشود: من در آن هنگام در صلب آدم بودم. پس از آنکه او به زمین هبوط کرد من همچنان در صلب او قرار داشتم. من کشتی را سوار شدم آنگاه که در صلب پدرم نوح بودم. من در آتش افکنده شدم هنگامی که در تیره پشت پدرم ابراهیم بودم.
هرگز آلودگی و بیبند و باری در هیچ یک از پدران من سرایت نکرد. خداوند مرا هیچگاه نه تنها از صلب پدران برنداشت که همواره از تیره پشتی پاکیزهای به رحم پاکی جا به جا کرد، درخشنده، بیآلایش و خالص.
هرگاه از نیاکانم دو تیره به دنیا میآمدند، من در بهترین تیره آنها جای داشتم (و از آن صلب منتقل میشدم.) در واقع خداوند با مقام نبوت پیمان ویژه با من بست و با اسلام رهنمونم ساخت و در کتابهای انجیل و تورات یاد مرا تبیین کرد.
خداوند هر یک از ویژگیهای مرا میان خاور و باختر زمین، گسترد و کتاب خودش را یادم داد و مرا به آسمانش برد و از نامهایش مرا نامگذاری کرد. بدینسان، دارندهی عرش محمود است و من محمد و مرا خداوند وعده داد تا دوستم بدارد و حوض را همراه با کوثر به من دهد. من نخستین شفاعتکننده و آغازین شفاعتشدگانم.
آنگاه خداوند مرا در بهترین روزگاران و قرن مناسب امتم بیرون آورد. امت من ستایشکنندگان به کارهای نیک و دستوردهندهگان به خوبیها و بازدارندگان از کارهای بد هستند.« ([۳۰])
شیخ صدوق در آخر مینگارد این حدیث از طریق زیادی نقل و ضبط شده است.
۴٫ نورپردازی فیزیکی
افزون بر نورافکنی در صلب نیاکان، هنگام آفرینش فیزیکی نیز اهلبیت نور میافشاند و تمامی محیط پیرامون را روشن مینمود. دور دستترین مکانها با تجلی نور واحد در جسم واحد و کالبد اصلیاش روشن میشد و تاریکی در هیچ چیز به چشم نمیخورد.
همانگونه که نور پیامبر در آغاز تولد جسمانی از سرزمین مکه فراتر رفت و کاخهای تیره شام را نیز روشن کرد:
«… عن النبی: إنی عندالله لخاتم النبیین، و إن آدم لمنجدل فی طینه، و سأنبکم بتأویل ذلکم؛ دعوه أبی إبراهیم، و بشری عیسى، و رویا أمی التی رأت حین وضعتنی و قد خرج منها نور أضاءت منه لها قصور الشام و کذالک أمهات النبیین برین.« ([۳۱])
۵٫ حلقهی فیض
نور پیامبر اعظم بنده را با خدا، ممکن را به واجب و نیازمند را به بینیاز پیوند میزند و ارتباط ناگسستنی میان خاک و افلاک ایجاد میکند. دیگران از کانال آنها فیض میگیرد و به حیات خویش ادامه میدهند. چنانچه لحظهای این حلقهی واسطه میان انسان و خدا بریده شود تمام چهارچوبهی هستی فرو میریزد و رود پایانی جهان به ناکجاآباد میرسد.
آری! اگر این حلقهی نورپذیر نورافشان، در چینش نظام خلقت نبود، هیچگاه خلق با فعل خالق گره نمیخورد و فیض از بالا به پایین سرازیر نمیشد. شدت نور الهی از یک طرف و کاستی و فقر ممکنات از سوی دیگر، سبب میشوند که سنخیت میان علت و معلول ایجاد نشود و پایههای آفرینش استوار نگردد. بدینسان، واسطه و میانگین نور شدید و ضعیف حقیقت اهلبیت است که در نظام خلقت، پروردگار چید تا سنخیت میان خالق و مخلوق برقرار گردد.
۶٫ تجلی نور
گاهی نور ائمه از صلب نیاکان بیشتر تجلی میکرد؛ بگونهای که دیگران هالهای از نور را گرد نیای اهلبیت میدیدند تأثیرگذاری حقیقت نوریه علوی را در وجودشان لمس میکردند و از آن لذت میبردند.
آشکار شدن نور از درون و روشن کردن بیرون و اندامهای بدنی نیاکان را راوی اینگونه مینگارد:
«… هاشم از کنار هر سنگ و چوبی که میگذشت، بشارت و مژدهی موجودات را میشنید: ای هاشم! در واقع از نسل تو گرامیترین انسانها نزد خدای بلند مرتبه و شریفترین جهانیان، محمد خاتم پیامبران میروید. هنگامی که هاشم میان تاریکیها راه میرفت، سیاهی شب با هالهای از نور وی، روشن میشد بگونهای که مردم اطراف او را میدیدند همانگونه که گرد چراغ، در شب دیده میشود.«([۳۲])
«مردم یثرب به هاشم و همراهانش مینگریستند و دست از کار کشیده بودند همگی به او روی آورده بودند و از زیبایی و نورانیت او شگفتزده شده بودند. هاشم میان همراهانش چون ماه تابان میان ستارگان میدرخشید. او آرامش و شخصیت بینظیری داشت. بازاریان را زیبایی او به تماشا کشانده بود. آنان به نوری که میان چشمهای هاشم بود ژرف مینگریستند.« ([۳۳])
۷٫ پنهانی نور
گاهی نور پیامبر اعظم را نیاکانش، میپوشاندند و تلاش میکردند کسی پرتوافکنی آن را نبیند؛ دشمنی یهود را یکی از علتهای پنهان داشتن یادآوری کردهاند.
بنابراین، حالتهای این نور به تناسب زمان، مکان و شرایط متفاوت بود؛ گاهی آشکار شدنش ضروری بود و گاهی پنهان ماندنش؛ گاهی نورپذیری مردم آرمان بود و دیگر بار نگهداری ذات نوریه اهلبیت:
«… هنگامی که وضع حمل سلما نزدیک شد، درد زایمان وجودش را گرفت. آرام آرام درد را دیگر احساس نکرد. تنها هاتف غیبی را شنید که ندا میداد:
یا زینه النساء من بنی النجار بـالله اسـدلی علیه بالأستار
وأحجـبیه عن أعـین النـظار کی تسعدی فی جمله الأقطار
این زینت بانوان بنی نجار، خدا را شیریست که باید پنهان سازی
و او را از نگاه بینندگان در پرده نهی، تا فروغ خوشبختیاش را میان سربلندان بینی.
وی هنگامی که شعر هاتف را شنید درها را بست، پردهها را کشید و زایمان خود را از همگان پنهان کرد. خودش بود و خودش. آنگاه به پردههای خانه نگریست که نوری از آنجا به آسمان میرود. آن هنگام پروردگار شیطان رانده شده را از رفتن بدان خانه زندان کرده بود. آنگاه «شیبه الحمد» به دنیا آمد… هنگامی که او را به دنیا آورد اشعههای نور از او بیرون میتابید و آن نور، نور رسول خدا بود. نوزاد خندید و تبسم کرد و مادرش از کار او شگفتزده شد. سپس نگاهی به وی انداخت دید موهای سپیدی در سر دارد. سلما گفت: آری تو خودت شیبه هستی همانگونه که تو را شیبه نامیدهاند.
سپس سلما او را در قنداقهای پشمی پیچید و بر شکوه و هیبت او روز به روز افزوده شد. هیچ یک از اقوام سلما از این کار باخبر نشد تا آنکه روزگارانی بر او گذشت. مادر با او بازی میکرد و او را به شوخی وامی داشت تا یکماهه شد… یهود هرگاه به او مینگریست کینهشان بیشتر میشد. چون میدانستند از او چه نوری میدرخشد و با تاریکیهای وجودشان چه میکند.« ([۳۴])
پروردگار تمام حالات نور را زیر نظر داشت و خود از آن پاسداری میکرد اگر اینگونه نبود، این چراغ در آغاز شب خاموش میشد و جامعه را در کام شبپرستان وا مینهاد. با پاسداری ویژهی پروردگار بود که اینک آخرین حلقهی نورافشان، جهان مادی را برپا داشته و بشر را رهنمون میگردد.
۸٫ باور نخبگان به نور
برخی از مردم و نخبگان الهی، از نور اهلبیت نور پذیرفتند و تاریکیهای وجود خود را روشن کردند. پرتوافشانی نور اهلبیت بگونهای نبود که آشکار نگردد و دیگران آن حقیقت را برنتابند:
«پیش از آنکه نور علی در رحم مادر قرار گیرد، مرد وارسته و عبادت پیشهای در آن روزگار بسر میبرد بنام مبرم… او هر درخواستی از خداوند کرده بود برآورده شده بود. خداوند فراتر از توصیف در قلب او حکمت را نهاده بود و پیروی نیک پروردگار را به وی الهام.
از اینرو، از خداوند بلند مرتبه دیدار ولیاش را آرزو کرده بود. به همین دلیل خدای بلند مرتبه ابوطالب را نزد وی فرستاد. هنگامی که مبرم چشمش به او افتاد از جا برخواست و سرش را بوسید و خود نزد وی نشست. سپس به او عرض کرد: خداوند به تو مهر ورزد، کیستی؟
ابوطالب گفت: مردی از تهامه!. مبرم پرسید: از کدام تهامه؟ ابوطالب گفت: از عبد مناف و از بنی هاشم. عابد دیگر بار خود را به او آویخت و سرش را بوسید و عرض کرد: سپاس خدای را که مرا نمیراند تا آنکه ولیاش را دیدم. سپس گفت: سرورم مژده باد به این! زیرا بلند مرتبهترین موجود به من الهام کرده که باید به تو مژدهاش دهم.
ابوطالب گفت: آن مژدگانی چیست؟ عرض کرد: فرزندی از پشت تو به دنیا میآید او ولی خداست. پیشوای پرهیزکاران و وصی فرستادهی پروردگار جهانیان است. چنانچه آن فرزند را دیدی سلام مرا به او برسان و برایش بگو که مبرم تو را سلام فرستاد و گفت: اشهد أن لا إله إلا الله، و أن محمداً رسول الله، به تتم النبوه و بعلی تتم الوصیه. راوی گفت: پس از آن ابوطالب گریست و گفت: نام فرزندم چه بود؟ مبرم عرض کرد: نام او علی است.« ([۳۵])
۹٫ توسل به نور
تابناکی، گرهگشایی و راهنمایی نور اهلبیت بگونهای بود که مردم در تنگناههای زندگی بدان توسل میجستند و از نیروی پایانناپذیر این چشمهسار مدد میگرفتند. پیشوایان پاک در صلب نیاکان دست بینوایان را میگرفت و گره از کار فرو بستهیشان وا میکرد:
«هنگامی که شیبه با مطلب عمویش به خانه خدا رسید، میان چشمان او نور رسول خدا میدرخشید. قریش با آن نور تبرک میجستند. هرگاه به آنان مصیبتی میرسید یا درد و رنجی فرود میآمد یا قحطی، مکیان را محاصره اقتصادی میکرد، به نور وجودی رسول خدا متوسل میشدند. از اینرو، خداوند، هر آنچه برایشان از ناگواریها فرود آمده بود؛ همه را برمیداشت.« ([۳۶])
بیتردید مردم به حقیقتی که تأثیرگذار نباشد هرگز دست توسل دراز نمیکند و در صدد چارهجویی برنمیآید. تأثیرگذاری بیشمار نور ائمه را آنان در زندگی روزمرهشان میدیدند که دیگر بار بدان حقیقت چنگ میزدند.
([۱]). فقرهای از زیارت جامعه؛ من لا یحضره الفقیه/۲/ ۳۸۷ به بعد و مفاتیح الجنان
([۲]). تفسیر کبیر/ ۲۱۹/ ذیل آیه شعرا.
([۳]). {وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَّا یَلْبِسُونَ}/ انعام/ ۹٫
([۴]). {لَا یُسْأَلُ عَمَّا یَفْعَلُ وَهُمْ یُسْأَلُونَ}/ انبیاء/ ۲۳٫
([۵]). تأویل الآیات/ ۱/ ۳۹۷؛ ح ۲۷؛ البرهان/ ۵/ ۵۱۷٫
([۶]). امالی، طوسی، م ۲/ ح۱۸/ ص ۱۱۴٫
([۸]). ینابیع الموده/ ۱۱۸ / تک جلدی.
([۱۰]). مناقب مرتضویه/ ۷۲/ بمبئی؛ ۲٫ مناقب شافعی/ ۸۹/ خطی؛ ۳٫ تجهیزالجیش/ ۱۰۷خطی؛ ۴٫ نزهه المجالس/ ۲/ ۳۳۰/ قاهره؛ ۵٫ احقاق الحق/ ۵/ ۲۴۸٫
([۱۱]). بحارالانوار/ ۱۵/ ۳۶؛ اثبات الوصیه/ ۸۷.
([۱۲]).خصال/ ۳/ ۶۳۹؛ باب ما بعد الألف.
([۱۳]). ینابیع الموده/ ۱/ ۵۶٫ «عن علی (کرم الله وجهه) قال: قال رسول الله|: إن الله خلق خلقه فی ظلمته، ثم رش علیهم من نوره؛ فمن أصابه من النور شئ اهتدی و من اخطاه ضل. ثم فسره علی کرم الله وجهه فقال: إن الله (عزوجل) حین شاء تقدیر الخلیقه، و ذر البریته، و ابداع المبدعات؛ ضرب الخلق فی صور کالهبأ، قبل وجود الأرض و السماء و هو سبحانه فی انفراده ملکوته، و توحد جبروته، فأشاع نوراً من نوره، فلمع؛ وقباً من ضیائه فسطع؛ ثم اجتمع ذلک النور فی وسط تلک الصور الخفیه، فوافق صور بنینا محمد| و قال الله له: أنت المختار المنتخب و عندک ثابت نوری و أنت کنوز هدایتی؛
ثم اخفی الخلیقه فی غیبه و سرها فی مکنون علمه. ثم وسط العالم و سبط الزمان و موج الماء و آثار الزبد و أهاج الریح، فطفی عرشه علی الماء، فسطح الأرض على ظهر الماء. ثم أنشا الملائکه من أنوار ابتدعها و أنوار اخترعها، و قرن بتوحیده بنبوه محمد| ظاهراً، فهو| ابوالارواح و یعسوبها، کما أن آدم أبوالجساد و سببها.
ثم انتقل النور فی جمیع العوالم عالماً بعد عالمٍ، و طبقاً بعد طبقٍ و قرناً بعد قرنٍ، إلی أن ظهر محمد| بالصوره والمعنی فی آخر الزمان. و یطابق هذاالکلام قول عمی العباس بن عبدالمطلب رضی الله عنی قال: یا رسول الله أرید أن أمدحک. قال: قل، لا یغضض الله فاک. قال: من قبلها طبت فی الضلال و فی مستودع حیث یخصف الورق.
ثم قال علی×: إن نبینا بسر روحانیه یستمد من الفیض الأقدس الأعلی و یمد العالم أجمع، و الی عبادته الأولی اشارالله عزوجل بقوله: «قل إن کان للرحمن و لدفأنا اول العابدین.» فاول حقیقه ظهرت هادیه، جامعه، محیطه؛ نور محمد|، و باقی الأنبیا هدایه و منزلتهم عندالله سبحانه بحسب جامعیتهم وسعه دائره کمالهم فی الهدایه، حتی کان لنبی مثلاً الف تابع و نبیی أکثر و نبیی أقل.
فلولا ما وقع هذا التسخیر فی علم الحق ازلاً لما وقع فی الوجود، و أی شیء لا یکون فی الأصل، و لایکون فی الفرع.»
([۱۴]). صحیح بخاری/ ۴/ ۱۶۶؛ المناقب / ۲۳؛ ینابیع الموده/ ۱/ ۶۲؛ تفسیر المظهری/۷ / ۹۳.
([۱۶]). الفضائل/ ۲۸۳؛ اثبات الهداه/ ۲/ ۴۲؛ حلیه الابرار/ ۲/ ۱۲؛ مدینه المعاجز/ ۱/ ۷۱ . «و عنه رضی الله عنه- ابن عباس: قال: وقد أقبل علی بن أبی طالب الی النبی| فقالوا له: یا رسول الله! اجاء امیرالمؤمنین×.
فقال: إن علیاً سمی بأمیرالمؤمنین قبلی.
فقیل: قبلک، یا رسول الله|؟!
فقال|: و قبل موسی و عیسی!
قالوا: و قبل موسی و عیسی، یا رسول الله؟!
قال|: و قبل سلیمان و داود، و لم یزل یعد حتی عد الأنبیا کلهم إلی آدم×.
ثم قال|: إنه لما خلق الله آدم طیناً خلق بین عینیه درّاه. «زره» تسبح الله و تقد سه.
فقال عزوجل: لأسکننک رجلاً أجعله أمیر الخلق اجمعین، فلما خلق الله تعالی علی بن أبی طالب× أسکن الدره فیه. فسمی امیرالمؤمنین قبل خلق آدم.»
([۱۷]). امالی، مفید، م ۱/ ح۳/ ص ۶٫
([۱۸]). المنتظم ابن جوزی/ ۲/ ۲۶۹؛ تاریخ دمشق/ ۱/ ۷۳/ س ۱۰ و ج۲/ ۴۰؛ سنن دارمی / ۱/ ۸؛ طبقات/ ۱/ ۱۱۲؛ دلائل النبوه / ۱/ ۲۱۹ح ۱۶۶٫
([۱۹]). تفسیر امام حسن عسکری/ ۲۱۹؛ تأویل الآیات/ ۱/ ۴۴٫
([۲۱]). الفضائل/ ۳۵۹و ۳۵۴؛ روضه الواعظین/ ۹۳؛ بحرالمناقب/ خطی؛ احقاق الحق/ ۵/ ۱۱؛ البرهان/ ۱/ ۵۳۵؛ حلیه الابرار/ ۲/ ۵۵؛ مدینه المعاجز/ ۱/ ۵۱٫
([۲۳]). کفایه الطالب/ ۱۷۸؛ احقاق الحق/ ۵/ ۲۶۲٫
([۲۴]). شواهد التنزیل/ ۱/ ۳۷۷٫
([۲۵]). مستدرک / ۲/ ۲۴۱؛ توضیح الدلائل/ ۱۶۱؛ ارجح المطالب/ ۴۵۷؛ مفتاح النجار/ ۴۰؛ کشف الیقین/ ۳۶۹٫
([۲۶]). میزان الاعتدال/ ۱/ ۴۶۲٫
([۲۷]). مسند حنبل/ ۱/ ۹۸٫ و ج /۴/ ۵/ ۲۰۴/ ۱۶۵؛ خصائص نسائی/کتاب مناقب؛ صحیح بخاری/ ۳/ ۲۱؛ باب مناقب.
([۲۸]). بحارالانوار/ ۱/ کتاب عقل و جهل.
([۳۰]). الدرالمنثور/ ۵/ ۱۸۴؛ البرهان/ ۵/ ۵۱۵؛ معانی الاخبار/ ۵۵ ح ۲٫
([۳۱]). مسند احمد/ ۴/ ۱۲۷؛ کنز العمال/ ۱۱/ ۴۵۰ح ۳۲۱۱۴؛ مجمع الزوائد/ ۸/ ۳۲۳؛ کتاب علامات النبوه؛ قدوم نبوته؛ جمع الفوائد/ ۲/ ۲۱؛ کرامه اصل النبی ۱؛ ینابیع الموده/ ۱/ ۴۶٫ تاریخ دمشق/ ۱/ ۱۶۷.
([۳۵]). الفضائل/ ۱۳۲؛ کفایهالطالب/ ۴۰۵؛ کشف الغمه/ ۱/ ۶۰؛ روضه الواعظین/ ۸۸ .
منبع: برگرفته از کتاب حلقت نوری اهل بیت؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد