انتقال نور
امتداد ذاتی
نخستین بار، نور اهلبیت را ابوالبشر از عالم معنا در عالم ماده آورد، به مدد و راهنمایی آن نور، آدم توانست پا از عرش به فرش گذارد. تا آدم زنده بود همواره از آن مدد جست و در عرصههای مختلف زندگی از فروغ آن بینصیب نماند.
آدم پس از خود، نور وجودی ائمه را به دیگر فرزندان شایسته، کارآمد و با درایت خویش به دستور پروردگار به امانت گزارد. نه آدم همانند خضر عمر جاودانی یافت تا نور امامان با او همراه باشد و نه نور پیشوایان پاک تنها در وجود او محدود ماند بلکه به نخبهگان بیشماری تسری یافت.
انتقال هم از نظر ساختار طبیعی بدن آدم ضروری بود از نظر سریان نور ناگزیر به همین دلیل ثبات و یک جایی نه در اصل نور متصور بود و نه در ظرفی که آن را در برگرفته بود. ریشههای انتقال چه به حکمت الهی باز گردد یا به عملکرد قانون طبیعی، تفاوت جوهری در اصل حرکت نور از میدان نوری به میدان دیگر و از شخصی به شخص دیگر به وجود نمیآورد و ما را از دائره میدان مغناطیسی و ذات سیلان نوری دور نمیدارد. به این مهم، آیهی شعراء و روایات متواتر معنوی همراه با مستندات تاریخی دلالت روشن و صریحی دارد.
۱. دلائل انتقال
۱٫ الف. تصریح لغویان
۱٫ واژه تقلب
واژهشناسان کلمه «تقلب« را به معانی زیر تفسیر کردهاند و برای هر یک شواهدی از نثر و نظم عرب به صورت برگزیده نقل کردهاند. برای فهم بیشتر واژههای کلیدی آیه، یادآوری برخی را احتمالات ضروری است:
۲٫ 1-1. تقلب در شیء:
در اشیاء خارجی این کلمه را به معنی «روگرداندن از پیش رو به پشت سر و غلطیدن در بستر و از این پهلو به آن پهلو شدن،([۱]) بکار بردهاند. برخی به معنی «چرخاندن درون به بیرون،([۲]) و عدهای «دگرگون کردن، واژگون نمودن بالا به پایین،([۳]) به کار بردهاند.
۳٫ 2-1. تقلب در امور:
گاهی این کلمه را برای فعالیت و به سر رساندن کارها استفاده کردهاند:
«ایجاد تغییرات به نحو دلخواه؛ زیرا وقتی گفته میشود من در نعمت و دادههای او تصرف میکنم به معنی این است که هر گونه میخواهم از آنها بهره میبرم.« ([۴])
۳-۱٫ تقلب در حکومت:
«تصرف در کارها و کشورداری به معنی ایجاد تغییرات دلخواه است.»([۵])
۴٫ 4-1. تقلب در قرآن:
«والتقلب: التصرف قال تعالى «و تقلبک فی الساجدین، شعراء/ ۲۱۹« ([۶])
در تمامی این کاربردها میتوان عناصر مشترک انتقال را به دست آورد که در تمامی استعمالات با زاویههای دید متفاوت وجود دارد.
۲٫ عناصر مشترک واژه
۵٫ 1-2. عنصر تغییر:
یکی از عناصر مشترک کاربردهای واژه تقلب «اصل تغییر« است که هرگز حالت ثبات و یکنواختی پیشین در آن دیده نمیشود. آنگاه که در اشیاء خارجی این کلمه را به کار میبریم، حرکت واضحتر و بدیهیتر است و زودتر به چشم میآید. زمانی که تغییر را در غیر اشیاء خارج استفاده کنیم دگرگونی تدریجی و نیمه روشن است نه به روشنی حقایق خارجی. آنگاه که تقلب در حکومت استعمال میشود از تغییر در امور، روشنتر و سرعت بیشتری دارد. همانند عزل و نصبها و یا تغییر یافتن قوانین و…
بدین سان، اصل چرخش و جابجایی در تمامی مصادیق تقلب وجود دارد. نور اهلبیت هنگامی که از عالمی به عالمی منتقل شد و در جان آدم نشست بر پایهی همین اصل دگرگونی بود. چنانچه واژه «تقلب» را به معنی «تغییر« و «حرکت« یا «انتقال« در آیه بکار بریم؛ مفادش این است که نور اهلبیت پس از آدم در تمامی فرزندان او «منتقل« شد و از جایی به جای «حرکت« کرد. بستر حرکت را میتوان ژرفنای جان پیامبران و نفس پاکیزه مادران برشمرد. «شما محرک را« اصل نور و «حرکت دهنده« را پروردگار، مبدأ آن را «مخلوق اول« و مقصد آن را «ختم نبوت« یا تجلی فیزیکی حقیقت محمدیه بدانید.
۶٫ 2-2. تصرف:
عنصر دوم که از تمامی چهارگونه مصداق «تقلب« میتوان بیرون آورد، «اصل تصرف« است که نور ائمه در گستره اندیشه، حوره گفتار، قلمرو دیدار، محدودهی شنیدار و دامنهی کردار نیاکان خود تأثیرگزارد. بیتردید هرگونه عملی که در بیرون از آنها به منصهی ظهور میرسید با درونمایهی نور اهلبیت تجلی میکرد. آنان قالب بود و این نور معنا، آنها پوسته به شمار میرفت و این نور هسته، اصل در تصرف؛ نور ائمه بود و فرع نیاکان.
۷٫ 2-3. ایجاد:
عنصر سومی که در حرکت شیء خارجی پدید میآید و هم در امور غیر محسوس و نیز در کشورداری و تصرف «اصل ایجاد« است. در واقع اینگونه تغییرات پیش از آن نبود و پس از استقرار نور پدید میآمد. مایز میان تصرف و ایجاد، بود و نبود است. در تصرف، شیء وجود دارد و متصرف تنها حالت آن را تغییر میدهد اما در ایجاد چیزی پیش از متصرف نیست بلکه او حقایق تازهای میآفریند. نور ائمه در جایگاه فیضرسانی تمامی موجودات پایینتر از خود را ایجاد کرد و همه را به «اذن الله» آفرید. در واقع خداوند نظام و مراتب خلقت را از مجرای فیض اهلبیت چید و موجودات را پدید آورد. این معنی از همه کاربردها، برتر و دقیقتر و به معنی واژه «تقلب« نزدیکتر است.
ب. برداشت مفسران
مفسران بر مبنای تفسیری خود، اصل انتقال نور وجودی پیامبر اعظم را از این آیه به روشنی و صراحت برداشت کردهاند و هیچ یک به ثبات و یکجا ماندن این نور سخنی از خود بر جای نگذاشتند. تمرکز فکری آنان بر این مهم از یکسو، پراهمیتی انتقال را نشان میدهد و از دیگر سو، شهرت این موضوع را در آن زمان که نزدیک به منبع وحی بود، میان تفسیرگران کتاب آشکار میسازد.
بیشتر مفسران واژه «تقلب« را جابجایی و تغییر دائمی معنا کردهاند هر چند معانی دیگری را نیز از یاد نبردهاند. مفسران شیعه به گونهای و اهل سنت بگونهی دیگر بر همین معنیمحوری پای فشرده و اصل انتقال نور پیامبر را از تیره پشتی به تیره پشت دیگر با صراحت بازگو نمودهاند.
۱-۲٫ مفسران سنی
نخست برداشت اهل سنت از این آیه، بدون کمک از روایات و چه به مدد روایات بازگو میشود، سپس تفسیر شیعه به کمک قرائن خود آیه یا روایات متقن، چیستی تقلب را برای ما آشکار میسازد.
۱-۲٫ «قال ابن عباس: أی: فی أصلاب الآباء: آدم و نوح و ابراهیم حتی أخرجه نبیا.»([۷])
مفسر دیگر اهل سنت به روایت ابن عباس در ذیل همین آیه تفسیر واژه «تقلب» را اینگونه توضیح میدهد:
«ابن عباس فرمود: رسول گرامی معنی آیه را اینگونه فرمود: در این آیه واژه «تقلب» به معنی این است که پیامبری را از تیره پشتی پیامبری به تیره پشت دیگر پیامبر منتقل کرد تا آنگاه که در عالم ماده او را پیامبر به صورت فیزیکی بیرون آورد.»([۸])
عدهای دیگری از مفسران افزون بر طهارت صلب اجداد و نیاکان پدری، مادران آن حضرت را نیز پاکیزهگان همانند مریم دانستهاند که هیچگونه آلودگی و ناپاکی برای آنها متصور نیست:
«تقلبک؛ یعنی گردش تو است در پشت پدران و رحم مادران. از آدم به نوح و از او به ابراهیم و از او به دیگر نیاکان تو. که درود خداوند بر آنان باد؛ زیرا پروردگار فراتر از توصیف به نیاکان تو و کردارشان شنوا و داناست.» ([۹])
چنانچه واژه «یراک« را نسبت به پروردگار به معنی حقیقی آن بکار بریم، باید حضور وجودی پیامبر را در محضر خداوند بزرگ همیشگی ازلی و ابدی بر شماریم. از آن هنگامی که خداوند او را در صلب آدم قرار داد و پس از آن پیامآوران یکی پس از دیگری از این خورشید بیهمتا نور پذیرفتند؛ خداوند بدون اندک بیخبری، همیشه نور او را در تیره پشت نیاکانش میدید. این نگاهها با حقیقت نوری محمدیه درآمیخت و اتصال همیشگی میان وی و فعل الهی وجود داشت.
در حقیقت پروردگار بر این محبوب برینش همواره چشم دوخته بود و هیچگاه از نور محبوبش دیده فرو نمیبست. این اتصال نوری میان دو حقیقت فعل الهی و نور محمدی از آغاز خلقت تا پایان تجلی جسمانی آن حضرت وجود داشت. پس از آن که روح بلند بزرگترین سفیر الهی از خاک به افلاک پر گشود، دوباره همان اتصال حقیقی برقرار شد.
۲-۲٫ مفسران شیعی
مفسران شیعه نیز بر پایه روایات معصومین واژه «تقلب« را همان «انتقال« از صلب پیامبری به صلب پیامبر دیگر معنی کردهاند.
در آغاز تفسیر حداقل دو گونه برداشت از نحوهی انتقال وجود دارد:
یکی انتقال قبل از وجود فیزیکی پیامبر اعظم که نور اهلبیت در وجود نیاکان آنها حرکت داشت و دیگری انتقال بعد از وجود فیزیکی رسول خدا که در وجود فرزندان او قرار داشت.
در روایت دیگری از ابن عباس نقل شده که در معنی آیه اینگونه فرموده است: مراد از تقلب همان بیرون آوردن توست از پیامبر تا پیامبر دیگر بگونهای که در عالم مادی پیامبریات رسید.« ([۱۰])
این روایت همانند برداشت برادران ما گونهای تفسیری نورپردازی پیامبر در وجود نیاکان بود پیش از آنکه خود تجلی فیزیکی یابد.
از آقا ابو جعفر در تفسیر سحن خدای فراتر از توصیف «و تقلبک فی الساجدین» نقل شده که وی فرمود:
انتقال در وجود علی، فاطمه و حسن و حسین و اهلبیت پیامبر که درود بر تمامی آنان باد، صورت گرفت.« ([۱۱])
این حدیث انتقال بعد از تجلی فیزیکی پیامبر را بازگو میکند که نور اهلبیت تابش دائمی را طی میکرد.
ج. تواتر معنوی روایی
افزون بر دلالت صریح و مطابقی آیه بر انتقال نور در وجود نیاکان اهلبیت، روایات بیشماری نیز بر جابجایی نور ائمه در صلب بزرگان اجدادی پیامآور خدا دلالت صریحتر دارند.
همانگونه که بارها گفته شد، مدلول این روایات را میتوان متواتر معنوی شمرد و این ملاک را میان فریقین اجماعی دانست.
معنای این احادیث نظیر مدلول آیه به تکاپوی فکری و «ان قلت» و «قلت» مفسران نیازی ندارد؛ زیرا ابهامی در مفهوم و تعیین مصداق نیست تا در پرده برداشتن از آنها دچار بگو و مگوها و ایراد و پاسخ گردیم. درنگ کوتاه در مدلول مطابقی و منطوق این احادیث ما را به حرکت نور اهلبیت رهنمون میگردد و نیازی به مفهومسازی آنچه از راه جمله شرطیه یا غائیه به دست میآید نداریم. آری! این دسته از روایات خود بخود بدون تفسیر، گویای کافی در مراد خود دارند تا مخاطب دچار برداشت و قرائتهای گوناگون از مدلول این متون نشوند.
۱-۳٫ مأخذ سنیان
نخست نمونه روایات از منابع اهل سنت و سپس از مآخذ خود شیعه نقل میشود:
عن سلمان قال: سمعت حبیبی محمداً یقول: کنت أنا و علی نوراً بین یدی الله- عزوجل- یسبح الله ذلک النور و یقدسه، قبل أن یخلق الله آدم بألف عام. فلما خلق الله تعالی آدم رکب (سلک) ذلک النور فی صلبه. فلم یزل الله تعالى ینقله من صلب الى صلب. حتى أقره فی صلب عبدالمطلب فقسمه قسمین: قسماً فی صلب عبدالله و قسماً فی صلب أبی طالب. فعلی منی و انا منه، لحمه لحمی و دمه دمی. فمن أحبه فبحبی أحبه و من ابغضه فببغضی أبغضه.«([۱۲])
به همین مضمون روایات مستفیضه و متواتره معنوی دیگری وجود دارد که با اندک اختلاف تعابیر یا افزایش و کاهش از منابع معتبر و دسته اول اهل سنت میتوان بیرون کشید و معنی آن را فهمید. در واژههای متن، انتقال نور به صراحت سخن میگوید و از همه روشنتر خود واژهی «انتقال« است که در روایات و ساختار مهندسی جمله گنجانده شده است تا کسی بر مراد واقعی متکلم انگشت ابهام دراز نکند. واژههای «صلب« و «تقسیم« با نام اجداد پیامبر همه از متن روایات دلالت مطابقی بر اصل وجود نور از یکسو، و انتقال آن از دیگر سو، دارند.
۲-۳٫ مأخذ شیعیان
متون شیعه از فضائل اهلبیت به ویژه فضائل فرامادی و معنوی آنها لبریز است. برای نمونه ترجمه یک متن که در اصل وجود نور و انتقال آن و دیگر ابعاد نور اهلبیت دلالت دارد؛ یادآوری میشود:
جابر فرزند عبدالله انصاری میگوید: از فرستادهی خدا چگونگی میلاد علی بن ابی طالب را پرسیدم. حضرت فرمودند: آه! آه! پرسش شگفتی طرح کردی جابر! از بهترین زادگان پس از من بر شیوهی مولود مسیح سخن گفتی!
هان! خداوند بلند مرتبه نور او را از نور من آفرید و نور مرا از نور خودش آفرید. در واقع هر دوی ما نور یگانهای هستیم. خداوند ما را پیش از برافراشتن آسمان و گستراندن زمین آفرید. نه بودی بود و نه طولی و نه عرضی نه تاریکی آفریده شده بود نه روشنایی نه دریایی نه هوایی. ما پنج هزار سال پیش از موجودات آفریده شدیم. سپس خداوند فراتر از توصیف خودش خودش را ستود؛ آنگاه ما او را ستودیم او خود، ذاتش را منزه دانست و ما به پیروی از او ذاتش را منزه دانستیم. خداوند بزرگیاش را ارج نهاد و ما نیز او را ارج نهادیم. خداوند بلند مرتبه به پاس این عمل بندگی از ما قدردانی کرد. پس از تسبیح ما آسمان را آفرید و آن را برافراشت، زمین را خلق کرد و آن را گسترانید. اقیانوسها را پدید آورد و آنها را عمق بخشید. خداوند از تسبیح علی فرشتگان مقرب را آفرید تا آنگاه که آسمان هفتم را برافراشت. از اینرو، تمام تسبیحات فرشتگان برای علی و شیعیانش واقع میشود.
ای جابر! در واقع خداوند بلند مرتبه و فراتر از توصیف ما را از این مرحلهی وجودی انتقال داد و در صلب حضرت آدم افکند. پس نور من در سمت راست آدم جا گرفت و نور علی در جانب چپ آدم جایگزین شد.
هان! سپس خداوند فراتر از توصیف ما را از صلب آدم در صلبهای پاکیزهگان جا به جا کرد. پس من در هیچ صلبی جا به جا نشدم جز آنکه علی با من در آن صلب منتقل شد. ما همچنان در تیره پشت نیاکان پا بر جا بودیم تا آنگاه که خداوند بلند مرتبه ما را از تیره پشت پاکیزهای که همان صلب عبدالمطلب باشد، آشکار کرد و بیرون آورد.
پس از آن مرا در صلب پاکیزهای به نام عبدالله منتقل کرد و در بهترین رحم پاکیزه قرار داد که همان آمنه بود. هنگامی که این نور آشکار گردید و فرشتگان با درخواست و زاری عرض کردند: خدای ما! سالار ما! نور ولی تو علی چه شد؟ او را با این نور درخشنده-محمد- نمیبینیم؟ خداوند فراتر از توصیف فرمود: بیتردید من به ولیام از شما داناتر و مهربانتر هستم! از اینرو، خداوند عزوجل علی را از پشت پاکیزه بنی هاشم بیرون آورد.« ([۱۳])
د. متون کهن تاریخی
افزون بر دلالت مطابقی آیه بر پایه برداشت مفسران و صریح معنای روایات، متون تاریخی اسلام نیز بر انتقال نور وجودی ائمه از آدم به نسلهایش دلالت روشنی دارد. مورخان بر پایه ذوق، سلیقه و چینش مطالب کتابهای تاریخی خود داستان انتقال را در آغاز تاریخ ولادت پیامبر یا آغاز کتاب و یا جاهای دیگر گنجاندهاند.
بیشتر این متون تاریخی روایی و نقلی است که اعتبار و اتقان آنها از یکسو، به همان ارزش، وثاقت و صحت همان روایت مستند بر میگردد و از دیگر سو، به نزدیکی این متون با نقل این رخداد که افراد خاص آن را بر زبان راندهاند.
«آدم در سوگ فرزندش- هابیل- آوایی را شنید ولی گویندهاش را ندید و آن آوا این بود:
«أبا هابیل قد قتل جمیعاً وصار الحی کالمیت الذبیح
و جاء بشره قدکان منها علی خوف فجا بها یصح« ([۱۴])
پدر هابیل، در واقع کشته شدن هابیل؛ کشته شدن همهی انسانها بود. و زندگان مانند گوسفندان زیر تیغ شد. هنگامی که ابوالبشر این آوا را شنید فغان و اندوه او بیشتر شد برگذشته و آینده. او دانست که کشنده، در واقع کشته شدهای را میماند. در این هنگام خداوند به او وحی کرد: بیتردید من خداوند از وجود تو نوری را بیرون میکنم و آشکار میسازم. همان نوری را که من اراده کردهام که در تیره پشت پاکیزهگان و رحم دوشیزگان شریفه حرکت دهم و بدان نور به دیگر انوار فخر کنم. آن نور را خاتم پیامبران قرار دهم و خاندانش را برگزیدگان و پیشوایان و جانشین. طومار زمان را با ماندگاری آنان در هم میپیچم و زمین را با فراخوانی آنان محدود ساختهایم و با شیعیانش روشن. از اینرو بسم الله بگو، خود را پاکیزه کن، خدا را بستای و پاکیزه بشمار. سپس حواء را نیز بر این پاکیزگی سفارش کن و آنگاه با وی با همین طهارت در آمیز؛ زیرا این نور امانت من است که به شما منتقل میشود و سپس از آن به فرزندی که از شما به دنیا میآید.
آنگاه آدم با حواء درآمیخت و پس از چند روزی در زمان مناسب به تدریج حواء باردار شد. پیشانی حواء میدرخشید و نور اهلبیت پرتوافشانی میکرد. در اندامهای بدنیاش و نیروی درونی و خیالش تا آنگاه که زایمان کرد و شیث را به دنیا آورد. «شیث« را خداوند برتری داد وقار او را تمام کرد. صورتشان را بیاراست، شکوهشان را کامل، خلقتشان را همگون برابر با نور و شکوه او را زینت داد و با ابهت و برتری جایگاهش را بلند داشت.
بدینسان، آن نور از حواء به او منتقل شد بگونهای که از دو طرف پیشانیاش میدرخشید و در سینه پیشانی چون ماه پرتوافشانی میکرد. پس از آن آدم این فرزند را «شیث» نامید و به آن «هبه الله» نیز گفته میشود.« ([۱۵])
«پیامآور خدا فرمود: خداوند آدم را خودش بدون واسطه آفرید و از روح خود در وی دمید. سپس به فرشتگان دستور داد به او سجده کنند. آدم از جای برخواست و نشست عطسه کرد. عرض کرد: «الحمدلله« پروردگارش به او فرمود: «یرحمک ربک« بیا. آنها جمعی از فرشتگان من هستند تو هم به آنان بگو «السلام علیکم« آدم نزد آنها آمد و فرمود: «السلام علیکم« فرشتگان به آدم جواب دادند: «و علیک السلام و رحمه الله» سپس جانب پروردگارش برگشتند.
خداوند به آدم فرمود: این احوالپرسی تو و شیوه احوالپرسی فرزندان توست میانشان… در این میان نوری میان آدم و فرزندانش خداوند گزارد. سپس آدم عرض کرد ای پروردگار! آنها چه کسانیاند که نور پرفروغ دارند. خداوند فرمود آنها پیامبران و فرستادگانم هستند که جانب بندگانم میروند. در این میان مردی را دید که نورانیترین آنان بود…« ([۱۶])
۲. گستره انتقال
در اصل انتقال نور از عالم بالا به پایین با ارائه چهار دلیل عمده، تردیدی نماند اما اینکه غیر از حقیقت محمدیه وجود نوری علویه هم با او بود یا نبود میتوان پرسشی را طرح کرد. پیش از این از منابع معتبر شیعه انتقال دو نور و در واقع چهارده نور ثابت گردید که نیازمند تکرار نیست. اما اصل ادعای برادران ما که حرکت و انتقال را ویژهی نور محمدی میدانند و از سریان نور علوی بیشترشان مهر بر لب میزنند، جا دارد مطالبی یادآوری شود.
از اینرو نخست بر نقطه مشترک انتقال نور محمدیه با برادران پای میفشاریم و هرگز مخالف باور آنان نیستیم اما بیشتر از آن، انتقال دیگر انوار الهی را نیز در امتداد حقیقت نبوی باور داریم؛ زیرا نور نبوی و علوی یا فاطمی و حسنی را با حسینی و باقری یک حقیقت واحد میشماریم.
۱٫ نور پیامبر
بیشتر مفسران اهل سنت عقیده دارند، آن نور که از وجود آدم به فرزندانش منتقل شد، تنها حقیقت نوریهی محمد بود نه تمامی اهلبیت. اگر دیگر اهلبیت هم نورش با پیامبر آمیخته باشد آنان در نگارش وانهادهاند. مفسران شیعه بر پایهی روایات متواتر معنوی نور انتقال شده را حقیقت یکپارچه میشمارند که مرتبهی نخستین آن پیامبر اعظم است و مرتبهی آخرینش حضرت ولی عصر(عج). بعضی سلف گفتهاند که مراد از «ساجدین« اجداد آن حضرت است.
یعنی نور آن بزرگوار از صلب یک نبی به صلب نبی دیگر منتقل شد و بالاخره این پیامبر تشریف آورد. افزون بر آن برخی از مفسرین از این واژه بر ایمان والدین آن حضرت نیز استدلال کردهاند.» ([۱۷])
آری نور! پیامبر اعظم «در تیره پشت خداپرستان روشنی میداد وهرگز آن نور وجودی محمد، از صلب پیامبران ذایل نشد تا مادرش آمنه او را به دنیا آورد.« ([۱۸])
برخی با یک نگرش عرفانی ذات نوریهای او را گم شده در افعال الهی تقریر کردهاند:
«و تقلبک أنقلابک و انتقالک فی أطوار الفانیین فی افعاله تعالى و صفاته و ذاته بالنفس والقلب والروح فی زمرتهم و قبل النشأه الاولى فی اصلاب آبائک الأنبیاء الفانیین فی الله عنها.« ([۱۹])
آری! «ما دیدهور دوستان خویشیم بر دوام (و همیشگی بودن) ایشان. تا یک طرف از ما محجوب نباشند و اگر هیچ محجوب شوند، زنده نمانند.« ([۲۰])
در بینش این عارف در واقع وحدت کلی که در سراسر هستی، حاکمیت دارد، این مرتبه از نظام خلقت را نیز در برمیگیرد. جهان یکپارچه خداست و ما سوی خدا موجودی- موجودیت ندارد. نور اهلبیت فانی شده در وحدت کلان موجودات است و خود جدای از دیگر نمادها و ظهورات هستی طبل جداگانهای نمینوازد.
۲٫ نور اهلبیت
نورى که در صلب نیای پیامبر سریان داشت تنها حقیقت محمدیه را در برنمیگرفت بلکه وجود نوری علویه و فاطمیه و… را نیز پوشش میداد. حقیقت واحد که دارای مراتب و آغاز و پایان بیشماری بود. اتصال نوری ائمه در عالم مافوق ماده بر پایهی یافتههای عقلانی، کشف درونی و دادههای وحیانی استوار است. اگر چه در عالم ماده از نظر ضیق مکانی و تنگناهای وجودی در قالب انوار چهاردهگانه مقدس تجلی کردند و ظهور یافتند اما در جهان پیش از عالم ناسوت و ظهور جسمی حقیقت یک پارچه و وحدت کامل و همه جانبهای داشتند.
بیتردید در آن نشأ و منظومهی وجودی همین حقیقت واحد مراتب شدید و ضعیف داشت اما اصل وجود واحد آن همواره حفظ بود و در تیره پشت نیاکان حرکت میکرد. افزون بر جهان معنا، در عالم ماده نیز وحدت اندیشه، وحدت رفتار، وحدت گفتار، وحدت کردار وحدت شنیدار وحدت… در تمام بخشهای زندگی آنان وجود داشت. میان آغاز و انجام آنها جز مقتضیات زمان و مکان تفاوتی چشمگیر دیده نمیشد.
۸٫ 1-2. اتفاق اصحاب
برخی از علمای شیعه بر این عقیده پای فشردهاند که مصداق حرکت واژه «تقلب« نور اهلبیت است که در وجود سجدهکنندگان پرودگار بر، یکی پس از دیگری منتقل شدند. تنها حقیقت محمدیه نیست بله حقیقت وی آغاز و نزدیکتر از دیگر مراتب به خداوند است.
اما همهی عالمان شیعه عقیده دارند که ائمه نور واحدند نه متعدد هر چند در عالم ماده به قالبهای چهاردهگانه ظهور یافتند.
آری! این حقیقت مجرد و محیط بر قالبهای خود یک مرتبه نداشته تا ما آن را به شخص پیامبر منحصر سازیم بلکه مراتب گوناگون داشته که از عالم نوری و فیضی فرود آمد و به عالم انسانی در صلب نیاکان به نورپردازی ادامه داد.
۱٫ 2-2. تواتر معنوی روایات
برخی دیگر از مفسران شیعه پشتوانهی علمی برداشت خود را از آیهی یاد شده در نور وجودی ائمه، روایات قرار دادهاند و از هرگونه واکاوی پردازش و سنجش سیاق آیه دست برداشتهاند.
این گروه به همان میزان که نص قرآن را برترین ملاک کشف حقایق و راهگشایی مسائل میدانند، روایات را نیز پس از آن گویا و رسا در راهنمایی به حقایق مادی و فرامادی برترین دلیل شمردهاند.
در ذیل آیه روایات بیشماری مراد از «تقلبک فی الساجدین» را نور یکپارچه اهلبیت میداند نه نور شخص پیامآور الهی را که در این عالم به تنهایی نورپردازی کرد:
«عن أبی ذر رحمه الله علیه قال: سمعت رسول الله و هو یقول: خلقت أنا و علی بن أبی طالب من نور واحد. نسبح الله یمنه العرش قبل أن خلق آدم بألفی عام. فلما أن خلق الله آدم جعل ذلک النور فی صلبه. و لقد سکن الجنه و نحن فی صلبه. و لقد هم بالخطیئته و نحن فی صلبه. و لقد رکب النوح السفینه و نحن فی صلبه. و لقد قذف ابراهیم فی النار و نحن فی صلبه. فلم یزل ینقلنا الله عزوجل من أصلاب طاهره، إلى ارحام طاهره حتى انتها بنا إلى عبدالمطلب. فقسمنا بنصفین: فجعلنی فی صلب عبدالله و جعل علیا فی صلب أبی طالب. و جعل فی النبوه و البرکه و جعل فی علی الفصاحه والفروسه.« ([۲۱])
برادران اهل سنت نیز انتقال نور را تنها به حقیقت محمدیه محدود نساختند بلکه آن را به علی نیز تسری دادند که خود بخود دیگر ائمه را در برمیگیرد:
«عن علی، أن النبی قال: «کنت أنا و علی نوراً بین یدی الله تعالى قبل أن یخلق آدم بأربعه عشر ألف عام. فلما خلق الله آدم، قسم ذلک النور جزئین: فجزء أنا و جزء علی.« ([۲۲])
ج. عوامل انتقال
افزون بر اصل انتقال که بر پایهی کتاب، سنت و تاریخ اثبات گردید، باید پرسید علل انتقال و فلسفهی حرکت نور اهلبیت از شخصی به شخصی چه بوده و چرا این سریان صورت گرفت؟
نخست علل انتقال را میتوان به دو دسته کلی برشمرد و سپس برای هر یک ریزموضوعات دیگری بنیان نهاد. برخی از علل «هبوط» نور از آسمان به زمین، الزامی، تکوینی و بدون اراده و اختیار انسان صورت گرفت.
عدهای دیگر از بدون الزام با اراده و اختیار که، در خود میبینیم نور اهلبیت را از قرنی به قرنی و از جایی به جای دیگر انتقال داد.
اراده الهی، مرگ، رسالت و الهام را جزء عوامل تکوینی میتوان برشمرد که تنها در قلمرو فعل الهی قرار داد. باور، اسلام، دادگری، خداپرستی و نفوذ اجتماعی را علل تشریعی در دسترس ما آدمیان میتوان تحلیل کرد.
الف) عوامل قهری
۱٫ اراده الهی
جا به جایی نور اهلبیت تنها به ارادهی پروردگار صورت میگرفت نه با درخواست، نیایش و زاری نیاکانشان. تنها دستان بیمانند و قدرتمند خداوند بود که این نور را از ظرفی برمیداشت و به ظرف دیگر میریخت. اعمال ارادهی دیگران در تغییر این مظروف هیچ تأثیری نداشت همانگونه که منعشان در اصل بود و نبود این نور تأثیرگذار نبود.
حرکت نور در خطوط گوناگون از منظر تعبدنگری پرسشهای چرایی، چیستی و چگونگی برنمیدارد، زیرا رشتهای در گردنم افکنده دوست میکشد، هر جا که خاطر خواه اوست. هر چه آن خسرو کند، شیرین بود.
اما از منظر عقل پرسشگر و غیر متعبد میتوان حکمت مطلقه، سراسری و همه جانبهی الهی را در تمامی افعال به ویژه این فعل خاص «فلسفه»، چیستی و چراییاش شمرد و از عبث و لغویت یا انحصارگرایی دوری جست.
بگذریم از این که اراده و فعل الهی پرسشبردار نیست و بدون دادههای وحیانی با یافتههای عقلانی نمیتوان به حکمت هر کار او پی برد و از راز هدفداری اشیاء پرده برگرفت. آری! این نور با ارادهی الهی از عالمی به عالمی و از پشتی به پشتی منتقل شد.
«و قال قوم من اصحابنا: أنه اراد تقلبه من آدم الى أبیه عبدالله فی ظهور الموحدین لم یکن فیهم من سجد لغیرالله.«([۲۳])
افزون بر این متن، نصوص تاریخی دیگر، بر ارادهی الهی دلالت مطابقی آشکار دارد.
آنگاه که آدم بر مرگ فرزندش گریست… خداوند به او وحی کرد: بیتردید من خداوند از وجود تو نوری را بیرون میکشم و آن را آشکار میسازم. نوری که من «اراده« کردم از صلب پدر پاکیزگان در رحم مادران شریف و پاکیزه حرکت دهم و بدان نور بر دیگر انوار فخر کنم. آن نور را خاتم پیامبران قرار میدهم و خاندانش را برگزیدگان و پیشوایان و جانشین خود.«([۲۴])
۲٫ مرگ
یکی از علتهایی که نور اهلبیت از جایی برمیخیزد و در جای دیگر مینشیند، کوتاهی عمر حامل آن است. این مهم خود بخود میطلبید که آنان دارای حیات معین، پیشبینی شده و قید شدهای در طبیعت باشند؛ زیرا تمامی افراد بشر از نظر ساختار وجودی نظام آفرینش و ذات انسانیت محکوم به قوانین تکوینی هستند که باید در چهارچوب همان معیارهای انسانی در عالم متغیر ماده حرکت و زیست کنند. اجداد اهلبیت هیچ یک از قانون کلی مرگ مستثنی نبودند و باید جام شوکران مرگ را تا آخر مینوشیدند. کوتاهی عمر مظروف به دلیل محکومیت در قوانین طبیعی جهان ماده از یکسو، بلندی عمر مظروف به دلیل پیروی از قوانین منظومهی جهان معنا که هرگز مرگ و نیستی در آن راه ندارد از سوی دیگر، انتقال این نور را از فردی به فرد دیگر و از روزگاری به روزگاری قطعی وناگزیر میساخت.
بدینسان هر یک از نظر سنخیت با منظومههای وجودی و آنچه سرنوشت برایشان رقم زده بود، بدان راضی میشوند. امکان نداشت نور ابدی در جسم بیثبات به نورپردازی ادامه دهند و متغیر را یکباره ثابت کند. چیزی که به آن انقلاب فلسفی اطلاق میشود و محال بودنش را عقل با اندکی درنگ و کارورزی بخوبی درک میکند.
پس از مرگ آدم، نور اهلبیت در نهاد «شیث« قرار گرفت.
تا آنگاه که او جوان خوش قد و بالایی شد و میان هرمونها و صداهایش با دیگر اندامها، هماهنگی کامل به وجود آمد و بینا شد. زمانی که آدم او را شایسته آن مقام نورپذیری دانست به وی وصیت کرد و به حاملیت هر آنچه در برمیگرفت به خوبی او را آگاه کرد و شناساند که پس از آدم او حجت خدا و جانشین پروردگار در زمین است و رسانندهی حق خداوند به دیگر وصیانش.([۲۵])
در واقع «شیث« دومین محل انتقال نسل پاکیزه و ریشه و بن نور درخشنده بود. در این هنگام آدم به او وصیت کرد و «شیث« را به نگهداری و پاسداشت آن سفارش نمود. پس از آدم شیث میان مردم حکمرانی مینمود و بر پایه کتاب پدرش و هر آنچه سفارش کرده بود از اسفار و شرایع و ویژگیها شریعت را جاری میکرد.« ([۲۶])
۳٫ رسالت
خداوند جایگاه این نور را تنها در وجود پیامبران الهی در نظر گرفته بود و غیر پیامبران دیگر کسی شایستگی نورپذیری و بر دوش گیرندگی نور اهلبیت را نداشت.
فردی، گروهی و جامعهای نمیتوانست با اراده و خواست خود این مرکزیت را به مرز دیگری منتقل کنند و نگذارند در یک جا بماند. تنها چگونگی انجام رسالت به اراده پروردگار بود که سرنوشت نورپردازی و نورپذیری را رقم میزد نه خواست و ارادهی جمعی.
پایگاه رسالت فراتر از فلسفههای عقلی و دستاوردهای عرفانی هر چه که داشت، نزد خداوند بسیار پراهمیت بود و جایگاه مهمی داشت که موجب شد این نور را برای همیشه تا آخرین مراحل ظهورش در خود جای دهد. ماهیت رسالت و امامت یک حقیقت با گونههای به هم آمیخته و ابعاد مختلف هستند. سکه واحد که یک روی آن نقش پیامبران حک شده و روی دیگرش نام وصایای معصوم و جانشینان الهی. هر دو از یک چشمهسار وحیانی میجوشند و در کویرستان انسانیت جاری میشوند. نبی و امام هر دو یک وظیفه را انجام میدهند و تمامی دلها را به سوی آسمان رهنمون هستند.
«آنگاه که «شیث« با همسر خود در آمیخت، همسر او به «أنوش« باردار شد و آن نور به همسر وی منتقل گردید. هنگامی که خانمش وضع حمل کرد، نور فرزندش میدرخشید. آنگاه که جانشینی او فرا رسید، پدرش «شیث« او را گرامی داشت و جایگاه یک وصی را در او پذیرفت و او را برتر و گرامیتر دانست تا او نیز فرزندانش را که برای وصایت رسالت برگزیده میشوند، گرامی دارد.
بر حقیقت این بزرگواری و برتری این جایگاه «شیث«، فرزندانش را هم آگاهی بخشید تا آنان نیز اینگونه رفتار نمایند. شیث، انوش را از میان فرزندانش برای رسالت، جانشین قرار داد تا زمانی که نسل او پیوسته باشد رسالت هم در اوست و وصیت میان آنها جاری. از قرنی به قرنی منتقل گردد تا آنگاه که خداوند این نور را در وجود عبدالمطلب بنهد و پس از آن به فرزندش عبدالله.
«انوش« دارای فرزندی شد که او را «قینان« نامیدند و نور ائمه پیشانی او را روشن کرده بود. «انوش« از فرزندانش پیمان گرفت تا زمین را آباد سازند. این نور با او بود تا بدرود حیات مادی گفت… خداوند برای او نیز فرزندی آورد و آن نور را در وجود «مهلائیل« به ارث گذارد. پیمان الهی همینگونه از یکی به دیگری میرسید و رسالت میگسترد اما حقیقت آن نور همیشه استوار و ثابت در وجود همهشان میدرخشید.« ([۲۷])
۴٫ الهام
گاهی حامل نور با الهام مقدس، پیش از پیش میدانست که به زودی نور نهفته در وجودش تجلی میکند و او باید نه تنها آن نور را کم فروغ و خاموش نسازد که با تمام نیرو در سطوح گوناگون زندگی از آن مدد جوید و این آفتاب را چون پلکان از بام به حیاط آورد تا به دیگر اعضای اصلی خانواده گرما و طراوت بخشد. گستره این الهام حتی لوازم انتقال نور مثل ازدواج و تشریفات را هم دربرمیگرفت.
شخصیت حاملان نور به گونهای پخته شده و شکل گرفته بود که به راحتی با پروردگار از طریق قلب ارتباط برقرار مینمود و مسائل فرامادی و دور از دسترس حواس را به شعاع نور جان درمییافتند. این امتیاز آنان را خود به خود از دیگران جدا میکرد و برایشان جایگاه ویژهای میداد. «نور رسول خدا در پیشانی هاشم میدرخشید و هیچگاه کم فروغ و خاموش نگردید. به همین دلیل او را بزرگ میداشتند و مقام او را ارج مینهادند.
در برخی از شبها که وی اطراف خانه طواف میکرد از خداوند میخواست فرزندی به او بدهد که نور رسول خدا را بر دوش گیرد. شبی او را خواب در کنار خانه فراگرفت و همانجا بیتوته کرد. در خواب کسی نزد او آمد و گفت: «سلما« دختر «عَمر« را بگیر؛ زیرا او پاکیزه و هوشمند است. او را بستان و برایش مهر خوبی بپرداز. مانند او از بانوان نمیتوانی کسی را پیدا کنی. تنها از اوست که خداوند برای تو فرزندی میدهد که پیامبر را به دنیا میآورد. او را بگیر تا رهنمون گردی. بشتاب برای ازدواج با این دختر با کرامت.
هاشم وقتی از این خواب بیدار شد، فریاد بلندی کشید به گونهای که پسر عموهایش غافلگیر شدند. هاشم آنها و برادرش مطلب را نیز فراخواند. آنان را از خواب خود خبر داد و چیزیکه هاتف غیبی به او گفته بود نقل کرد. از اینرو، برادرش مطلب به او گفت: فرزند مادرم! هان! این دختر میان قوم خود بسیار معروف و پسندیده است. بزرگواری در سرشت او آمیخته، عفت و پاکدامنی جزء ذات او و خردمندیاش در حد اعلا قرار دارد. او «سلمی« دختر عمرو بن لبید بن حداث بن زید بن عامر بن غنم بن مازن بن النجار است. آنها همگی اهل مهمانداری و پاکدامنی هستند. البته تو شریفتر از آنهایی در حَسَب و گرامیتر از آنها در نسب … اگر خواستی ما او را برای تو خواستگاری میکنیم.«([۲۸])
ب) علل غیر قهری
۱٫ اسلام
علت دیگری که نور امامان شیعه را در خود جذب کرد و اشعههای تابناک آن را از شیشهی وجود خود عبور داد اسلام بود. همین مسلمان بودن امروزی با قوانین حلال و حرام، کراهت و استحباب و مباحات که مسلمین در دایره این چهارچوبها وظایف خود را انجام میدهند. بیتردید نیاکان ائمه در گستره اندیشه، حوزههای گفتاری، قلمرو فعالیت و دامنهی دیدار و امتداد شنیدار، موبهمو دستورات اسلامی را که در رسالت آدم ودیگر پیامبران وجود داشت، اجرا میکردند و به تمامی گزارههای آن پایبندی عملی داشتند.
در واقع دین حنیف ابراهیم اصل همان دین محمد خاتم پیامبران است که هر دو با درونمایهی واحد در ظرف زمانی متعدد با پیامبرسانهای مختلف برای نسلهای متفاوت و فضای خاص آشکار شدند. هر آنکه به این دین پایبند نبود، شایستگی پذیرش نور اهلبیت را در نسل پیامبران الهی نداشت. از اینرو، تنها به فرزندان مسلم آنان این نور منتقل شد. کسانی که آیین غیر از اسلام گزیدند و بدان گرویدند هیچگاه تابش نور آفتاب بیبدیل امامان معصوم خانه تاریک و سردشان را روشن نکرد. همانگونه، آنان که به نام اسلام بسنده کردند نیز از این نورگیری محروم شدند و در تاریکی ماندند.
بازبینی مدلول آیه … با اطلاق، صراحت برداشت مفسران، روایات و دلیل عقلی بر مسلمان بودن نیاکان ائمه که حامل نور آنها بودند، ما را به این حقیقت رهنمون میگردد.
۱-۱٫ اطلاق:
به قرینه الف و لام استغراق جنس از واژه «الساجدین« میتوان مسلمانی نیاکان ائمه را برداشت کرد و این مسلمان بودن را به جنس انسانیت عمومیت داد تا پدران و مادرانشان را دربر گیرد. قرینهی انحصاری که تنها اجداد پدریاش را پوشش دهد و نیاکان مادریاش را دربر نگیرد از واژه «الساجدین« نمیتوان به دست آورد. مقیدات متصل و منفصل که این اطلاق را محدود سازد نداریم. ازاینرو، در مقام معنییابی متن بدان چنگ میزنیم و پدران و مادران ائمه را مسلمان میشماریم.
۲-۱٫ صراحت مفسران:
برخی از مفسران با صراحت خداپرستی نیاکان پیامبر را مطلق معنی کردهاند و مراد از آن را نیاکان پدری و مادری برشمردهاند. همانگونه که نور اهلبیت در تیره پشت پدران خداپرست قرار داشت و از یکی به دیگری منتقل میشد، همانگونه مادران که نورشان را بر دوش میکشیدند همگی مسلمان و پیرو دین حنیف بودند.
هیچ یک از آنان در برابر غیر خدا سر به زمین فرود نیاوردند:
مراد از آیه گردش تو در تیره پشت پدران است که همگی مسلمان بودهاند و آنان خدا را میشناختند و تنها برای او سر به زمین میساییدند و هرگز برای غیر خدا که علمی بدانها نداشتند، سجده نکردند.« ([۲۹]) آری «حرکت نور محمد در پشت پدران و رحم مادران از آدم به نوح و از او به ابراهیم و… دیگر نیاکان« ([۳۰]) بر پایهی مسلمان بودن نیاکان صورت گرفت نه چیز دیگر.
۲٫ ایمان
نیای اهلبیت به اصل نور، شعاع نوری و اشعههای آن که از این کانون میتابید باور داشتند. ایمان به یک نیروی درونی نهفته در ژرفنای جان که هرگز به چشم تن نمیآمد و با اندامهای حسی لمس نمیشد.
ایمان به غیب نه غیب بیرون و گسسته از وجودشان مانند بهشت و فرشتگان که غیب نهفته در درون و پیوسته با موجودیتشان. ایمان به نوری که هیچ یک از آنان را در فراز و فرود زندگی چه با آگاهی و دانش و چه بدون آگاهی و پیش زمینههای علمی، تنها نگذاشتند و از آنان روی برنتافتند.
چه بسا مردم که اینگونه ترکیب انسان با نور را نمیپذیرفتند و از آن روی برمیتافتند اما اجداد امامان شیعه نادیده و دیده بدان ایمان و پایبندی عملی داشتند. همین باور سبب شد تا پروردگار از میان افراد بیشمار دانشمند و هوشمند این شایستهگان را برگزیند و نور ائمه معصومین را در نهادشان به امانت گزارد.
گفته شده خداوند تو را در تیره پشت مردان خداپرست نهاد. در وجود پیامبری پس از دیگر پیامبر؛ از آدم و حواء تا وجود عبدالله و آمنه. تا آنگاه که میان این امت به دنیا آمدی. از اینرو، تمامی نیاکان پدری و مادری (پیامبر خدا) زن و مرد همگی مؤمن بودهاند.« ([۳۱])
دلیل دیگری که بر مسلمانی و ایمان پدران و مادران فرستادهی خدا میتوان ارائه کرد، روایات است که از شیعه و سنی نقل کردهاند. بیشتر مفسران برای شبههزدایی پیش از شبهه افکنی یا پرسشگری برای افزایش معرفت پیروان؛ پاسخ اقناعی دادهاند.
آنان نور اهلبیت را هرگز در وجود غیر معصوم قایل نیستند و تنها ظرف این نور را سلسله پیامبران میشمارند.
عطا از ابن عباس نقل کرد:
خداوند اراده کرد چرخش تو را در صلب پیامبران. پیامآوری پس از پیامآور. تا در میان این امت مسلم تجلی کردی. واژه ساجدان در واقع اشاره به پیامبران الهی دارد.«([۳۲])
در منابع شیعه نیز روایتهایی بدین مضمون، ذیل آیه نگاشتهاند:
در روایت دیگر از ابن عباس نقل شده است: در واقع معنی آیه این است که: خداوند تو را از تیره پشتی پیامبری پس از پیامبری بیرون آورد تا آنگاه که تو را در قالب محمد تجسم بخشید. قومی از اصحاب ما گفتهاند: خداوند اراده کرده انتقال تو را از صلبی به صلبی دیگر از آدم تا پدرش عبدالله. او همواره در تیره پشتی خداپرستان قرار داشت که هیچ یک از آنان برای غیر خدا سجده نکرده و سر فرود نیاوردهاند.«([۳۳])
۳٫ خداپرستی
چه بسا مسلمانانی که در آغاز مشرک، بتپرست و یا گرویدهی آیین دیگری بودهاند و پس از برگزیدن اسلام از اندیشه غلط و عقیده خرافی دست برداشتند. برخی نیمی از عمر را به کژراهه رفتند و نیمی دیگر را به راه راست. برخی دیگر از آغاز مسلمان زاده شده و در تمام دوران حیات خود گامی به کژراهه نرفته و همواره مسیر درست را پیمودند.
اینگونه افراد جز در برابر پروردگار که سر در آستان کبریایی او ساییدند، نزد هیچ شیء و شخص دیگری سر فرود نیاوردند. همین امتیاز خود بخود زمینه را برای ریزش نور اهلبیت در وجود آنان فراهم کرد و جایگاهشان را بلندتر برد. افرادی که این ویژگی را نداشتند، نمیتوانستند ظرفی برای ریزش این نور قرار گیرند؛ زیرا سنخیتی میان نور و ظلمت وجود و عدم و سنگ و شیشه وجود نداشت.
لازمه این فقدان وجدان رابطه این همانی را میان دو شیء هم سنخ میطلبید و آن خداپرستی بود.
گفته شده خداوند تو را در صلب خداپرستان میدید. از پیامبری به پیامبری تا آنگاه که میان این امت مسلمان آمدی. ([۳۴])
برخی از اهل علم اینگونه آیه را معنی کردهاند: چرخش تو را در تیره پشت خداپرستان پروردگار اراده کرد. همان مؤمنان به خدا نظیر آدم و نوح و ابراهیم و اسماعیل.«([۳۵])
۴٫ نجابت
خانواده در جامعه افزون بر قدر مشترک ویژگیهای این نهاد، ویژگیهای مختص بخود را نیز دارند. نجابت یکی از آنها به شمار میرود که در اصالت و قداستبخشی و منزلتدهی هر خانواده در جامعه نقش اساسی دارد.
مطلع زیارت جامعه کبیره با تعریف خانوادهی اصیل، نجیب و برتر آغاز میشود:
درود بر شما ای خاندان نبوت و جایگاه رسالت و رفت آمد فرشتگان و فرود آمدن وحی و گنجینهی مهرورزی و کان دانش و پایاب بردباری و بنیان کرامت و پیشوایان ملتها…
نور پیشوایان بزرگ شیعه از افلاک در چنین خانوادههایی روی خاک تابید و تا اعماق وجودشان نفوذ کرد. حقیقتی که دیگر خانوادهها از پذیرش آن بیبهره بودند و توان جذب این هدیهی آسمانی را نداشتند.
نفوذ اجتماعی، منزلت و برتری خانوادگی بگونهای بود که بر آمدن این نور را مردم به صورت طبیعی از آن کانون انتظار داشتند.
«آغاز بامدادان هاشم خود را برای رفتن به مجلس خواستگاری آماده کرد و لباسهای زینتی که داشتند همگی خود را با آنها آراستند. خانوادهی «سلمی« نیز به پیشواز آنان رفتند و در داخل خیمهی آنان راهنمایی شد. هنگامی که نشستند دیگران که فامیلان عروس بودند، برای بزرگداشت آنان از جای برخواستند.
هاشم و برادرش و پسر عموهایش در صدر مجلس جای گرفتند و مردم هاشم را پذیرایی میکردند. مطلب، برادرش، به سخن گفتن آغاز کرد و گفت: ای اهل شرف و بزرگی! جود و بخشندگی! ما پاسبانان خانهی خداییم! ما خاندان بزرگ و شناخته شدهای هستیم. درب ما بروی همگان باز است. شما خود شرافت و بزرگواری ما را میدانید. همانگونه که خداوند نور درخشنده و تابناکی را در وجود ما نهاده ویژه ماست، بخوبی مینگرید. ما فرزندان لوی بن غالب هستیم. در واقع این نور از پیشینیان ما به عبد مناف منتقل شده است و از وی به برادر ما هاشم. آن نور با ما خاندان درآمیخته و از آدم همواره نورپردازی کرده تا رسیده به هاشم. خداوند با آن نور وجود شما را روشن میسازد و آن نور اکنون در نزدیکی شما قرار دارد، برای دختر پرکرامت شما خواستگار آمدهایم و علاقهمندیم با شما بیامیزیم.«([۳۶])
افزون بر نجابت خانوادگی هاشم، خانواده سلمی که نور ائمه را در خود جای میداد نیز نجیب و شریف بود، چنانکه از متن تاریخی گفتار مطلب، این مطلب آشکار میگردد.
د. لوازم انتقال
فراگیری و امتدادیابی نور اهلبیت در عالم ماده علل معدهی این جهانی را لازم داشت. در واقع بدون فراهم شدن این بستر، نور مجرد در قالب ماده نمیگنجید و از عرش پا به فرش نمیگذاشت.
درونمایه این علل مُعده را میتوان چهارچوب حلیت و حرمت دانست که در متن شریعت گنجانده شده و امروز مسلمانان بدان بایدها و نبایدهای فقهی میگویند. نخستین علت مُعدهی انتقال نور ازدواج شرعی نیاکان اهلبیت است که از آغاز تا پایان همگی بدان پایبندی عملی داشتند.
خواستگاری، خرسندی دختر، رضایت خانواده، عقد، مهریه، ولیمه، آراستن و تزئینات عروس و حجله شادی آراستن زیر مجموعه این علل مُعّده قرار میگیرد. دومین لوازم انتقال تشریفات رایج آن روز بود که در برگیرنده سفارش به واگزاری، پیمانگیری ارث الهی و امانت شمردن نور است.
۱٫ نفی ازدواج غیر شرعی
مفسران شیعه طهارت همیشگی نیاکان پیامبر را نگاشته و انتقال نوری را چه در تیره پشت پدران یا رحم مادران بر اساس عقد اسلامی اثبات کردهاند. اینها هم از نظر اثباتی ازدواج قانونی و شرعی اجداد نبی را تبیین مینمایند و هم از نظر غیر قانونی بودن ازدواج نیای اهلبیت را نفی میکنند.
بدینسان هرگز در سلسله عقد پدران و مادران پیامبر حلقههای اندک زنگ زده به بیباکی، بیمبالاتی و عادات جاهلی و هر چیز ناپسند دیگر قرار نداشته است. تمام حلقههای زنجیرهای ازدواج آنها را خداوند یکی پس از دیگری با پاکی و بندگی چیده و از آغاز تا پایان همه را خود به دست گرفته و حرکت داده است.
شیخ قمی از امام باقر نقل کرد که فرمود:
آن کسی که هنگام نبوت و برانگیختن تو را دید و چرخش تو را در پشت نمازگزاران یعنی تیره پشت پیامآوران الهی نگریست … در صلب پیامبران پیامبری پس از پیامبر. تا آنگاه که از تیره پشت پدرت تو را بیرون آورد. بر اساس نکاح بود نه غیر از ازدواج شرعی. از آدم تا خاتم.« ([۳۷])
«قال حدثنی محمد بن ولید عن محمد بن الفرات عن أبی جعفر قال: «الذی یراک حین تقوم فی النبوه «و تقلبک فی الساجدین« قال: فی اصلاب النبیین صلوات الله علیهم.«([۳۸])
۲٫ ازدواج شرعی
لازمهی قطعی گسترش نور ائمه در وجود نیاکان بستن پیمان زناشویی بود. ماهیت این نور سریان را خود به خود میطلبید که در آفاق بگسترد و در تمامی زمانها امتداد یابد تا در یک برهه تاریخی محدود و محصور نماند؛ زیرا ذات و خاصیت این نور و عالمتابی و روشناییبخشی تمام هستی و مراتب آن بود. بدون ازدواج منتشر شدن نور امکان نداشت و محدود شدنش قطعی بود به همین دلیل هنگامی که بدن یکی از حاملان نور سیر تکاملی خود را به پایان میرساند، رو به انحطاط میشد و یا مشکل دیگری پدید میآمد، شتاب برای پیوند زناشویی فرزندانشان بیشتر میشد تا این نور در مرکز تعیین شدهی خود آرام گیرد. وجودی که امنیت بیشتر یا قداست والاتری داشت. بدینسان، نور اهلبیت ازدواج را برای حاملان خود ناگزیر میطلبید.
امام صادق فرمود: هنگامی که آدم حوا را بالای سرش دید گفت: تو کیستی؟ حواء فرمود: من حواء هستم که خداوند مرا برای تو آفریده است.
هیچ کس از تو زیباتر آفریده نشده است. خداوند به همین دلیل به آدم وحی کرد: این کنیز من حواست و تو بندهی من آدم. شما را برای خانهای که نام آن بهشت من است آفریدهام. تا تسبیح گوینده و ستایشگر من باشید.
آدم! حواء را از جانب من برای خود با خطبهی عقدی به زناشویی درآور و مهرش را به خود من بازگردان.
آدم عرض کرد: پروردگارا مهر او چیست؟
خداوند فرمود: بر حبیب من محمد ده بار صلوات بفرست.
آدم عرض کرد: پروردگارا! تا زندهام پاداشت بر من شکر و سپاس خواهد بود. به همین شیوه آن دو ازدواج کردند.
قاضی و دادگر خداوند بود، عقد کننده حضرت جبرئیل، زوجه حواء (مادر بشر زوج آدم پدر بشر مهریه ده بار صلوات بر محمد) گواهان فرشتگان تا آنگاه که هر دو به یکدیگر رسیدند.«([۳۹])
۹٫ 1-2. خواستگاری
بر پایه آداب و رسوم آن روز جامعه، بستگان و بزرگان پسر به خواستگاری دختر میرفتند. این شیوه میان اجداد پیامبر از آغاز تا پایان پیوسته ادامه داشت. بدون خواستگاری رسمی و با تشریفات عرفی زمینهی ازدواج آنان فراهم نمیشد و پیمان زناشوییشان منعقد نمیگردید.
برای انتقال نور اهلبیت همانگونه که اصل ازدواج لازم بود، لوازم ازدواج نیز لازم بود. ریش سپیدان همراه دیگر بزرگان فامیل به خواستگاری دختری که مادر ائمه میشد، میرفتند و در جلسه رسمی درخواست پیمان زناشویی و وصلت دو خانواده را مطرح میکردند.
«بزرگان و بازرگانان گرد آمدند. تصمیم گرفتند برای تجارت به شام بروند تا از این طریق به آن دختر برسند. دوستان هاشم به وی گفتند: ما با شادمانی تو شادمان میگردیم و با خوشحالی تو خوشحال میشویم…
هاشم برای رفتن سفر به شام خود را آماده کرد. با او از دوستان و نزدیکانش همراه صلاح بیرون آمدند و خدمتگزاران کنارشان همراه با اسبان سواری و دیگر الاغهای باربر.
مسافرت او برای ازدواج به مکیان خبر داده شد، بزرگان و نخبهگان مکه همراهی او آمدند همانگونه که خدمتگزاران و بانوان برای تودیع او بیرون آمدند. هاشم دستور بازگشت آنها را داد و خودش با فرزندان عمو و برادرش مطلب به سوی یثرب، جهت وصلت با خاندان بنی نجار، حرکت کردند.
هنگامی که آنان به شهر یثرت رسیدند؛ آن سرزمین، به نور رسول خدا که از پیشانی هاشم میتابید روشن گردید. شعاع نورافزون بر سطح شهر به درون خانههایشان نیز روشنایی بخشید، هنگامی که مردم یثرب آنها را دیدند؛ با شتاب به پیشوازشان رفتند و گفتند ای مردم! شما کیستید؟ ما تاکنون از شما زیباروتر ندیدیم به ویژه آن نورپرداز نوجوان که روشناییاش همه جا را گرفته است.
مطلب گفت: ما اهلبیت خدا و سکاندار حرم خداییم و از خاندان لوی فرزند غالب. این برادر ما هاشم فرزند عبد مناف است که بسوی شما جهت خواستگاری و وصلت خانوادگی آمده است. شما میدانید که خواهان این برادر ما شاهان، بزرگان و نخبهگان است ولی او خود جز به شما به دیگران رغبتی ندارد. ما دوست داریم که بسوی منزل «سلمی« رهنمون گردیم.
پدر سلما گفتار آنان را میشنید (آنگاه که سخنشان تمام شد) به آنها گفت: آفرین بر شما! شما ارباب شرف، مفاخر عزت و مردانگی هستید. سالار بزرگان و دهندهی طعام و پایان بخشش و اکرام هستید. هر آنچه در پیاش آمدهاید، داریم جز آن دختری را که برای وی راه پیمودهاید و خواهانش هستید! او دختر من، نور چشم من! و مالک نفس خودش است. با این وجود، دیروز همراه دیگر از پاکیزگان و بانوان قوم خود به بازاری از بازارهای ما رفتهاند که به آن بازار بنی قینقاع میگویند. اگر نزد ما بیایید در آسایش و راحتی بسر میبرید و اگر بخواهید سمت آن بازار روید باز هم در عافیت قرار دارید.
حالا چه کسی از شما خواستگار آن دختر و دوستدار وی است؟ گفتند: صاحب این نور درخشنده و روشنایی پرفروغ، چراغ خانه خدا، نورافکن تاریکیها که زبانزد بخشندگی و بزرگواری است، هاشم فرزند عبد مناف.« ([۴۰])
۱۰٫ 2-2. رضایت دختر
مادران ائمه همگی با رضایت و خرسندی شوهران خود را برگزیدهاند نه با تزویر، زور یا زر که با عشق و الهام. گاهی این خرسندی از سکوت و قرائن حالیهی او به دست میآمد و پدر و مادر پسر به ظاهر حال او بسنده میکردند و مقدمات عروسی را فراهم مینمودند.
گاهی مادران آیندهی اهلبیت رو در رو خود با پدران آینده ائمه دیدار میکردند و خرسندیشان را در پیمان بستن زناشویی آشکار مینمودند. در هر دو صورت ازدواج آنان با رضایت کامل و آزادی عقلانی که گاهی گفتار مظهر آن بود و گاهی کردار، دیگر بار شنیدار و چه بسا دیدار بوجود میآمد.
«سلمی برای انجام کاری روزمره بیرون آمده بود، دوست داشت خودش (با چشمان نافذ) هاشم را بنگرد. تا آنگاه که خداوند میان او و هاشم در یک مسیر زمینهی دیداری فراهم آورد. همان جا در دل سلمی محبت هاشم شعله کشید… آن نور که در پیشانی او میتابید سلمی بخوبی وجودش را شناخت. هاشم نیز سلمی را به حقیقت دریافت و شناخت. سلمی به هاشم رو کرد و گفت: هاشم! من تو را زیاد دوست دارم! میخواهمت! فردا هنگامهی بامدادان به خواستگاری من از پدرم بشتاب اگر پدرم مرا به تو نداد خودم همکاری میکنم تا او خرسند شود و من از تو!« ([۴۱])
۳٫ خرسندی خانواده
ازدواج نیاکان اهلبیت افزون بر خرسندی دختر و پسر رضایت خانواده را هم به صورت کامل در پی داشت. در واقع پیوندهای اجتماعی را این وصلت محکمتر و ژرفتر میساخت:
«پدر دختر گفت: آفرین! آفرین! در واقع به ما برتری بخشیدید و ما را با این خواستگاری مفتخر نمودید. آی شماهایی که اینجا هستید! بدانید من دخترم را به این مرد میدهم به او تمایل دارم بیش از آنچه او به ما تمایل داشته باشد. البته کار و نظر من غیر از کار و نظر او نیست. بنابراین من نیز با شما به سوی دخترم میروم. از اینرو، شما برترین مهمانان من هستید فرود آیید شما فخر بنی نزارید. هاشم فرود آمد و برادران و همراهان نیز با وی بار و اثاث خود را پایین کردند.
عمر، پدر دختر پیش فامیلهای خود رفت و شتری برای آنها نحر کرد و گوسفندانی نیز، تا غذایی برایشان تدارک ببیند. اقوام دختر به اندازهی کم غذا خوردند. کسی از مردم یثرب نماند جز آنکه از خانههایشان بیرون آمدند و به هاشم و نور صورت او نگریستند. قبیلهی اوس و خزرج و دیگران نیز بیرون آمدند و از نور هاشم شگفت زده شدند. طایفهی یهود نیز بیرون آمدند به وی نگریستند و با همان صفاتی که در تورات او را میشناختند دیدند با آن نشانههایی که داشتند وی را گرامی و ارج نهادند.«([۴۲])
۴٫ عقد
نکاح امروزی با اندک افزایش و کاهش در آن روزگار، میان نیاکان امامان معصوم پذیرفته شده و حقیقت مسلم بود. در ازدواج نیای پیشوایان پاک، این عقد نخست با خطبهی سپاس و ثنای الهی آغاز میشد و سپس با الفاظ زوجت و انکحت از سوی مجیب و قبلت و نعم از جانب مجاب صورت میگرفت. عقدی نبود که این بندها را در بر نگیرد یا به صورت معاطاتی اجراء شود!؟
البته عقدی با وکالت در جلسهی رسمی با حضور پدر و مادر یا دیگر وابستگان دختر و پسر جاری میشد نه مستقیم میان خود زوجین.
واقدی مینگارد:
نخستین کلماتی که عقیل فرزند ابی وقاص هنگام خطبهی عقد آمنه برای عبدالله فرزند عبد المطلب آغاز کرد و بر زبان راند این بود: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله الذی جعلنا من نسل ابراهیم و من شجره اسماعیل من غصن نزار و من ثمره عبد مناف. سپس بر خدای بلند مرتبه ثنایی گویا بر زبان راند و صفات حق را با زیباییهایش برشمرد. آنگاه عقد نکاح را جاری کرد و به سوی وهب پدر آمنه نگاهی کرد و گفت:
یا ابو الوداخ! زوجت کریمتک آمنه من ابن سیدنا عبد المطلب على صداق اربعه آلاف درهم بیض هجریه جیاد و خمسمأه مثقال ذهب احمر. قال: نعم. ثم قال: یا عبدالله قبلت بهذا الصداق؟ یا ایها السید الخاطب! قال: نعم. ثم دعا لهما با الخیر و الکرامه.« ([۴۳])
همان عقدی که امروز میان مسلمین رایج است با اندک افزایش و کاهش اما با اسکلت حمد و ثنا، اصل عقد و پایانبری با ثنای الهی و دعای خیر برای زوجین.
۵٫ مهر
تمام دخترانی که حامل نور ائمه میشدند بدون مهر نبودند. مهر معین داشتند که در متن عقدنامه با حضور دیگران گنجانده میشد یا به صورت دیگری که آن روز میانشان رایج بود.
هیچگاه مهر کنایی ضمنی و مبهم و غیر معین یا به صورت کلی در ذمه در عقدنامه نمیگنجاندند. بلکه اندازه مهر را ریز و دقیق مشخص مینمودند. چنانکه مهر حضرت حواء از اول معین بود که صلوات فرستادن بود نه اشیاء خارجی، دوم اینکه ده بار صلوات بود نه کم و نه زیاد. تا مهر مبهم نباشد یا کلی در ذمه، یا همانگونه که مهر آمنه پنج صد مثقال طلای سرخ بود و چهارهزار درهم طلای سفید رایج. در هیچ یک از آنها تردید و ابهام راه نداشت.
۶٫ ولیمه
دیگر از مختصات پیمان زناشویی نیاکان اهلبیت، مراسم ولیمه دادن بود که در آغاز این پیوند مقدس برگزار میگردید. دوستان، خویشان و نزدیکان را در این مراسم پر شکوه دعوت میکردند و غذای مناسب و رایج آن روزگار میپختند و سفرهی عقد و ولیمه را میگسترانیدند. ازدواج نیاکان ائمه بدون مراسم، پنهانی و بدون ولیمه دادن برگزار نمیشد.
آنگاه وهب دستور داد سفرهی عقدکنان را بیاورند. سفره سبز رنگ آوردند و بگستراندند. سپس غذاهای گرم و سرد، ترش و شیرین روی آن چیدند تا همگی از آن بخورند و بیاشامند. عبدالمطلب برای پسرش به قیمت هزار درهم عطر و عنبر و کافور خوشبو خرید و بر سرش پاشید. وهب نیز به ارزش هزار درهم عنبر خوشبو پاشید. مردم در این جشن عقدکنان بسیار شادمان بودند.« ([۴۴])
۷٫ آراستن عروس
لباسهای فاخر و زیبای آن روزگار بر مادران آینده معصومین میپوشاندند و از حالت پیشین وی را بیرون میکشیدند. لباس باکرهگان با لباس عروسان تفاوت آشکاری داشت. به معنی واقعی کلمه عروس میشدند و جامه سپید یا ارغوانی و رنگاهای دیگر روز را بر تن میکردند.
«هنگامی که خانواده عروس و داماد مراسم عقد را تمام کردند، عبدالمطلب به وهب نگاهی کرد و فرمود: به پروردگار آسمان سوگند که از زیر این سقف بیرون نمیروم مگر آنکه دست همسر پسرم را به دستش دهی؟! وهب گفت: به این شتاب و زودی عروسی کردن امکان ندارد. عبدالمطلب گفت: چارهای نیست باید این کار صوت گیرد. ناگزیر وهب از جا برخواست و با خوشرفتاری نزد همسرش آمد و عرض کرد: میدانی! به راستی عبدالمطلب به پروردگار آسمان سوگند یاد کرد تا فرزندش عبدالله به آمنه همسرش نرسد، از زیر این سقف جدا نشود.
مادر آمنه بیدرنگ از جایش برخواست و ده تا زن آرایشگر عروس را فرا خواند و از آنان آراستن آمنه را درخواست نمود. آرایشگران گرد آمنه نشستند و به آراستن او پرداختند. یکی از آنان به آراستن و نقشبندی دستانش، دیگری به رنگ کردن پاهایش و برخی به آرایشگری صورت و دیگری به آراستن لباس او مشغول شدند. تا شامگاهان عروس را آراستند و آرایش او را تمام کردند.« ([۴۵])
۸٫ تزئینات
افزون بر آراستن همسران نیای پیامبر کلبهای را برای عروس و داماد جداگانه میآراستند و حجله شادی آن دو را با زیباترین وسایل آن روز و سلیقه میآراستند. تخت عروس و داماد برتر از دیگران در جای بالا به خوبی آشکار بود تا همهی نزدیکان آنها را بنگرند و برایشان تبریک گویند.
مادران آیندهی اهلبیت را بدون تزئین و آراستگی به صورت عادی به حجله شادی نمیفرستادند.
«آنگاه تخت خیزران تهیه کردند و روی آن پارچههای زیبا و گلگون گسترانیدند، سپس عروس را بر آن نشاندند. بر سر او تاج گذاشتند و بر پیشانیاش جواهرات آویختند و بر گردنش گردنبند دُرّ و جواهر. انگشترهای گوناگون به دستانش گزاردند. آنگاه وهب نزد عبدالمطلب آمد و گفت: سرورم! بلند شو و عروست را ببر. عبدالمطلب از جایش برخواست و نزد عروسش رفت. عروس که در زیبایی جدا شدهای بود از تکه ماه چهارده. عبدالمطلب نزدیک تخت او آمد و عروس دست پدر شوهر را بوسید او نیز چشمان عروس را.
آنگاه عبدالمطلب به فرزندش عبدالله گفت: پسرم! کنار همسرت بنشین در تخت او و از دیدارش شادمانی کن. آنگاه عبدالله گام برداشت و روی تخت کنار عروس نشست هنگامی که پدرش را خوشحالی فرا گرفته بود. عبدالله با همسرش زندگی را به تنهایی جدای از دیگران میگذراند تا آنگاه که به سید المرسلین و خاتم النبیین باردار شد.
روزی عبدالله از نزد همسرش برخواست و پیش پدر رفت. عبدالمطلب به او نگاهی کرد؛ دید همان نور از میان دو چشمانش جدا شده و جای آن مانند یک سکه درهم صحیح و کامل باقی مانده است.
نور که بر وجود آمنه منتقل شده بود. بیدرنگ عبدالمطلب از جا برخواست و نزد آمنه شتافت و به صورت او نگاهی انداخت. آن نور آنگونه که در وجود عبدالله بود این بار همانسان نمایان نشده بود بلکه روشنتر و تابناکتر آشکار گردیده بود. از اینرو، عبدالمطلب نزد راهبی آمد و از این دگرگونی نور اهلبیت از وی پرسید؟ راهب که حبیب نام داشت عرض کرد: آگاه باش این نور در واقع صاحب اصلیاش هست. همان نور که در شکم مادرش قرار دارد.«([۴۶])
۲٫ تشریفات
پس از ازدواج یکی دیگر از لوازم انتقال نور اهلبیت را میتوان تشریفات نامید. آنگاه که نور امامان شیعه به صورت طبیعی و با انتخاب پروردگار از یکی به دیگری منتقل میشد، نقش حاملان تنها انتخاب ظرف، مکان و جای مناسب برای آن بود نه چیز دیگر.
اما هنگامی که آن نور در بلور زرین زمان خود مینشست، انتقال دهنده طی یک مراسم رسمی و با تشریفات ویژه واگذاری آن حقیقت را به نزدیکان اعلام میداشت. این مراسم در جمع خاص و با حضور گواهان پایدار برپا میشد.
انتقال دهنده نور، نخست خود و سپس حامل جدید نور را معرفی میکرد و آنگاه به او توصیههای اساسی مینمود و پیمان میگرفت تا این نور را در مسیر طبیعی قرار دهد و به گونهای شایسته آن را به دیگران منتقل سازد. در تمام مراحل و بخشهای گوناگون از آن پاسداری کند و هرگز در فروغ بیشتر و نورپردازی آن بیتوجهی نکند.
امام صادق فرمود: … هنگامی که آدم رسیدن فرزندش را به مردانگی دانست به وی گفت: فرزندم! به همین زودیها من از تو جدا میشوم، نزدیک من آی تا از تو اقرار و پیمانی بگیرم، همانگونه که خداوند بلند مرتبه بر اقرار پیش از تو پیمان گرفت. سپس آدم سرش را به آسمان بالا برد و خداوند دانست او چه میخواهد! از اینرو به فرشتگان دستور داد از تسبیحگویی باز ایستند و بالهای خود را گرد آورند… منادی ندا داد ای آدم هر چه میخواهی بگوی!
آدم عرض کرد: بار خدایا! تو پروردگار همیشگی پیش از نفس و هستی! روشن کنندهی ماه و خورشیدی آنگونه که خواستی مرا آفریدی به راستی این نور شناخته شده را که بزرگ و پرشرافت میشماری در وجود من به امانت گزاردی اکنون که برای فرزندم «شیث» قرار میدهی من میخواهم بر او اقرار بندم و پیمان برگیرم همانگونه که تو از من پیمان گرفتی. خدایا! خدایا تو گواه بر این کار باش.
در این هنگام ندا از جانب پروردگار بلند مرتبه رسید: ای آدم! از فرزندت «شیث» پیمان گیر و بر آن (تشریفات) جبرئیل، میکائیل و تمامی فرشتگانم را گواه میگیرم… سپس خداوند بلند مرتبه به جبرئیل دستور داد به زمین فرود آید با همهی هفتاد هزار فرشته که پرچمهای سپاس و حریرهی سپید و قلم تکوین در دستشان بود به خواست پروردگار جهانیان.
از اینرو، جبرئیل بر آدم رو آورد و گفت: ای آدم! پروردگارت سلام میرساند و به تو میگوید: برای فرزندت شیث پیمان نامهای بنگار و بر آن جبرئیل و میکائیل و تمامی فرشتگان را گواه گیر. سپس آدم پیماننامه را نوشت و بر او گواه گرفت. آنگاه جبرئیل آن را با مهری که داشت پایان برد سپس به شیث داد.« ([۴۷])
۱٫ سفارش به واگذاری
افرادی که نور پیامبر اعظم را بر دوش میکشیدند نسبت به آن همواره احساس مسئولیت میکردند و در چگونگی وانهادن چنین نوری سهل انگاری و سستی به خود راه نمیدادند. آنگاه که عمر طبیعی حاملان نور رو به پایان میرفت، به افراد پس از خود در چگونگی انتخاب و گزینش ظرف نوری وصیت میکردند.
آنان اصرار داشتند، این خورشید باید همیشه در جایگاه بلند خود بنشیند و از آسمان عفاف بر زمین نور پاشد. هیچ یک از حاملان، ظرف نوریه را تصادفی بدون بررسی برنگزیدند. همین که مسئولیت خود را به شایستگی انجام دادند و نور به دیگری منتقل میشد، بسنده نمیکردند بلکه در واگذاری آن به دیگران نیز سفارش به جا و لازم مینمودند.
«امام صادق فرمود:… هنگامی که وفات عبد مناف نزدیک شد، از هاشم پیمان گرفت تا اینکه نور رسول خدا را در رحم زنان پاکیزه و گرامیترین مردم قرار دهد. هاشم این پیمان را پذیرفت و پایبندی عملی خود را بدان نشان داد. بزرگان و شاهان به هاشم پیشنهاد ازدواج با دخترشان را میداد، و مالهای فراوانی هم به او میبخشید ولی او از آنها سرباز میزد و آنها را وا میگذاشت.([۴۸])
۲٫ پیمانگیری
حاملان نور، نیاکان پیامبر را پس از خود در جلسه رسمی میطلبید و از آنها پیمان میگرفت تا در شیوهی بهرهوری و اصل حفاظت آن نور کوتاهی نورزند. این پیمان در حضور دیگران و با جدیت کامل انجام میشد. هرگز پنهانی یا به سفارش در خلوت بسنده نکردند. نفس پیمان بستن آنهم از فرزندان خود در حضور دیگران بیانگر عظمت و اهمیت انتقال نور اهلبیت بود.
افزون بر زبان گفتاری در مراسم رسمی با زبان نوشتاری نیز مواد پیمان نوری را بند بند میگنجاندند و به صورت مکتوب تأکید بیشتر بر اهمیت انتقال نور مینمودند. نیاکان ائمه دستور داشتند تا این سختگیری را اعمال و قانونگرایی را میان حاملان نور شدت بخشند تا فضای ذهن و اندیشه آنان را بیشتر بر اهمیت نور، حفظ نور و انتقال نور آماده سازند.
«… امام صادق فرمود: شیث بدان پیماننامه رو آورد و همواره پایبندی عملیاش را بدان نشان داد. هیچگاه نور اهلبیت از میان چشمانش برطرف نشد تا آنگاه که ازدواج کرد… هنگامی که با همسرش درآمیخت، همسر او به «انوش» باردار شد. خانم او هنگام حاملگی آوایی را میشنید که میگفت: گوارایت باد ای سپیدرو. در واقع خداوند نور سیدالمرسلین، سالار آغازین و پایانی را در وجود تو به امانت گزارده است. هنگامی که «انوش« به دنیا آمد، «شیث« از او پیمان گرفت همانگونه که از خودش پیمان گرفته شده بود. سپس نور از وی به «قینان« منتقل شد.« ([۴۹])
۳٫ ارث الهی
حاملان نور همواره اصرار داشتند که این میراث مانند دیگر میراثهای بجا مانده معمولی نیست تا میان تمام فرزندان مساوی تقسیم گردد. بلکه میراث ویژه و الهی است و میراث بر آن را تنها پروردگار معین میسازد نه عقلانیت پدرانه یا عواطف مادرانه و یا عادات جامعه. بنابراین در واگذاری و انتقال به دیگران جز خواست و ارادهی پروردگار دیگر عوامل نقش تعیین کننده نداشت، گاهی این نور به فرزند بزرگ گاهی به کوچک و چه بسا به فرزند میانه بدون مسائل عرفی منتقل میشد.
«هنگامی که هاشم فرزند عبد مناف با سلمی دختر عمر و بن نجاریه پیمان زناشویی بست، پس از مدتی سلمی به عبدالمطلب که جد رسول خدا بود، باردار شد. آن نور که در وجود هاشم بود به همسرش سلمی منتقل شد. پس از آن خوبیها، زیباییها، شادمانیها و کمالات سلمی افزایش یافت بگونهای که خوبیهایش در آفاق گسترد. سنگ، درخت و دیوار با سپاس و بزرگداشت سلمی را درود میگفتند. وی سخن گویندهای را از سمت راست خود میشنید که میگفت: «السلام علیک یا خیر البشر». او هرگز از آنچه میدید به دیگران چیزی نمیگفت؛ زیرا هاشم به پنهان داشتن اسرار او را توصیه کرده بود. بدین دلیل از قوم خود این منتقل شدن نور را پنهان میکرد تا آنگاه که شبی خود شنید که گویندهای میگوید:
لک البشر إذ اوتیت أکرم من مشی و خیر الناس من حضر و بادی
هنگامی که سلمی آن سخن را شنید، هاشم را نزد خود نخواست. هاشم مدتی در مدینه ماندگار شد تا آنگاه که بارداری سلمی میان مردم پیچید. آنگاه هاشم به وی گفت: سلمی! در واقع من امانتی را به تو میسپارم که خداوند بلند مرتبه آن را به «آدم« سپرد و «آدم« آن را به فرزندش «شیث« داد. هرگز این نور امامت خاموش نشد و از یکی به دیگری به ارث رسید تا آنگاه که به ما رسید. خداوند با این نور ما را شرافت داد.« ([۵۰])
۴٫ امانت
«در واقع من آن را در وجود تو به امانت گزاردم. و خودم از تو پیمان میگیرم پیمان ناگسستنی به اینکه آن نور را پاسداری. آری من آن را به تو دادم و خودم از نزدت میروم. پس این نور باید نزد تو همانند دو تخم چشمانت باشد و روحی میان پیشانیات. اگر میتوانی چشمها آن را نبینند این کار را بکن، زیرا برای آن نور دشمنان و کینهتوزانی وجود دارد که دشمنترین آنان یهود است.
روز خواستگاریات حادثهای که میان ما و یهود رخ داد دیدی! چنانچه من از سفری که دارم برنگشتم یا شنیدی که از بین رفتهام باید فرزندم نزد تو محفوظ و گرامی باشد تا به جوانی برسد. آنگاه او را به مکه نزد عموهایش در خانه عزت و کرامتش برسان. سپس به سلمی گفت: خوب بشنو و بیاد داشته باش آنچه به تو گفتم. سلما گفت: همه را شنیدم و بیتردید فرمانبر دارم. مرا با سخنانت به گریه انداختی. من از خدای بزرگ میطلبم که تو را برایم سالم برگرداند.« ([۵۱]) افسوس! که هاشم از این سفر برنگشت و دور از سلمی نزد رفیق اعلی برگشت.
۱۱٫ اشکال بر انتقال نوری
برخی از مفسران اهل سنت احتمالات دیگر آیه را قطعی میشمارند و انتقال نور محمدیه را سست و بیدلیل میپندارند و مراد از «ساجدین را نمازگزاران برشمردهاند.« ([۵۲]) عدهای هم «نمازگزاردن پیامبر را میان نمازگزاران جماعت به شکل امام« ([۵۳]) و برخی هم «نمازگزاردن شبانگاه او را پیش کشیده است.« ([۵۴])
فخر رازی مینگارد:
«واعلم أن الرافضه ذهبوا إلى أن آباء النبی کانوا مؤمنین. و تمسکوا فی ذلک بهذه الآیه و بالخبر اما هذه الآیه فقالوا قوله تعالى «وتقلبک فی الساجدین« یحتمل الوجوه التی ذکرتم. و یحتمل أن یکون المراد أن الله تعالى نقل روحه من ساجد الى ساجد کما نقوله نحن واذ احتمل کل هذه الوجوه حمل الآیه على الکل، ضروره انه لا منافاه ولا رحجان. و اما الخبر فقوله «لم أزل أنقل من أصلاب الطاهرین إلى أرحام الطاهرات« و کل من کان کافراً فهو نحبس لقوله تعالى {إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ} توبه/ ۲۸ ([۵۵])
آنگاه وی اشکالی از جانب مخالفان شیعه را طرح میکند و خود بدان پاسخ اقناعی میدهد. اشکال نخست که وی بر اندیشهی تشیع وارد میکند این است: «اگر شما بگویید که بر فساد این مذهب به سخن خدای بلند مرتبه چنگ زنیم که فرمود: {وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ لأَبِیهِ آزَرَ} انعام/ ۷۴ ([۵۶]) در حالی که پدر ابراهیم مشرک بود؟ پس تمام نیاکان وی خداپرست نبودند؟!
پاسخ:
واژهی «أب« گاهی بر عمو نیز اطلاق میشود همانگونه که فرزندان یعقوب به وی عرض کردند: {نَعْبُدُ إِلَـهَکَ وَإِلَـهَ آبَائِکَ إِبْرَاهِیمَ وَإِسْمَاعِیلَ وَإِسْحَاقَ} بقره/۳۳٫
آنان اسماعیل را پدر یعقوب برشمردند در حالی که عموی یعقوب است و همینطور سخن پیامبر که فرمود:
«ردوا على أبی» یعنی به عباس بگویید.« ([۵۷]) در حالی که وی عمویش بود نه پدر واقعی. پس از آن، دو اشکال عمده، به نظر خودش، بر این برداشت تفسیری شیعه وارد میکند که پاسخ آن بسیار روشن و آسان است. آنانکه این مباحث را از آغاز تا پایان به دقت نگریسته باشند میدانند که نیاز به جواب نیست. اما برای آنان که پراکنده بخوانند نخست اشکال طرح میشود و سپس پاسخ.
۱۲٫ ادعا
اشکال وی این است:
«آنچه من به سخن خدای بلند مرتبه چنگ زدم «لأبیه آذر« و شیعیان پاسخ دادند برگرداندن لفظ از معنی ظاهری آن است. اما حمل گفتار پروردگار: «تقلبک فی الساجدین» بر تمامی صورتهایی که یادآوری شد هرگز جایز نیست؛ زیرا ما در جای خود تبیین کردیم که حمل لفظ مشترک بر تمامی معانی آن جایز نیست اما حدیث، این دیگر خبر واحد است که هرگز نمیتواند با نص قرآن معارضه کند.»([۵۸])
۱۳٫ پاسخ
- جواز اشتراک لفظی:
برخی حمل لفظ بر معنای گوناگون را جایز میشمارند. در نظر این گروه میتوان به معنی یاد شده انتقال نور محمدی تکیه کرد. این مبنا هر چند با مبنای اشکالکننده سازگاری ندارد ولی میتواند پاسخ مبنایی باشد بر رد آنانکه حمل لفظ را بر بیشتر از یک معنا صحیح نمیدانند.
- اشتراک معنوی:
از آغاز تا کنون به دست آمد که حقیقت واحد نور اهلبیت مراتب گوناگون دارند. بنابراین با حفظ قایل نبودن به اشتراک لفظی، میتوان این معنی تقلب را مشترک معنوی برشمرد. یعنی در هر مرتبه پیامبر تصرف ویژهای داشت. آنگاه که در عالم انسانی بود بگونهای و در عالم جسمانی بگونهای دیگر. «تقلب» نمیتوان را در حرکت جسمانی تنها بکار برد ولی در حرکت روحانی که مستشکل خود عقیده دارد، اطلاق نکرد.
- اتفاقی بودن:
تنها شیعه دوازده امامی نیست که بر ایمان و خداپرستی پیامبر پای میفشارد بلکه بسیاری از نخبگان اهل سنت هم بدان نتیجهای که ما رسیدهایم، رسیدهاند. آری! این فضیلت ائمه از فضائلی نیست که ویژه شیعه باشد بلکه مشترک فریقین به شمار میرود و اختصاص به مذهب امامیه ندارد.
سید محمود آلوسی بغدادی مینگارد:
«از ابن عباس که خداوند از او خشنود باد، «تقلب« به معنی «تنقل« در پشت پدران پیامبر تفسیر شده است تا آنگاه که مادرش پیامآور الهی را به دنیا آورد. وی محل «تقلب» را به معنی «تنقل» در صلب نیای پیامآور خدا نیز جایز دانستهاند. که مراد از ساجدان مؤمنان باشد. با این آیه بر وجود ایمان پدران پیامبر خدا استدلال شده است و بسیاری از اجله اهل سنت بر این عقیده استوارند.
«وأنا أخشى الکفر علی من یقول فیهما رضی الله تعالى عنهما، على رغم أنف على القاری واضرابه بضد ذلک إلا انی لا أقول بحجه الآیه على هذاالمطلب.« ([۵۹])
۴٫ترجیح بلا مرجح:
پیش از این وی چهار احتمال را در معنی «تقلب» یادآوری میکند و انتقال نور وجودی ائمه را یک احتمال برمیشمارد، چگونه برگزیدهترین احتمال او دلیل متقن ندارد در حالی که برای هیچ یک از آن احتمالات به اندازهی این حرکت نوری دلیل قوی و شاهد معتبر نمیتوان ارائه کرد.
- خروج موضوعی:
خود وی مشرک بودن نیای محمد بنام پدر ابراهیم را نفی میکند در حالیکه اطلاق لفظ «أب» بر «عمو» در قرآن چندین موارد بکار رفته آیا با کاربرد لفظ أب بر عمو باز هم جایی برای برگرداندن لفظ از ظاهر آن باقی میماند؟
ما گرد بتپرستی از دامن پدر واقعی ابراهیم با دست کشیدن از ظاهر واژه أب نزدودیم بلکه خود قرآن با دلالت صریح و مطابقی، واژهی أب را برای عمو اطلاق میکند. آیا جایی برای تأویل و تفسیر پس از صراحت باقی میماند؟
- نجاست مشرک:
مشرکان به صریح آیه نجس عینی هستند هر ظرف نجس بیتردید مظروف خود را نجس میسازد. تسری نجاست از ظرف به مظروف با شرایط ویژهاش تردید برنمیدارد.
مشرکان هیچگاه شایستگی حمل نور وجودی اهلبیت را پیدا نکردند و نمیتوانستند. با پیشرفتهای علوم تأثیرگذاری خوی و دیگر ژنهای کافر بر فرزندش امروز قابل انکار نیست.
- اشکال عقلی:
نورپردازی ائمه خود به خود در صُلب نیاکان و رحم مادران آنها را از کارهایی که با شأن آنها سازگار نبود باز میداشت؛ زیرا این نور خاصیت و تأثیرگذاری فوق العادهای بر مظروف خود بر جای مینهاد. این نور توانایی آن را داشت که شیشه پر نور خود را برای همیشه پاک و روشن نگهدارد تا خود نیالاید و کمفروغ نگردد. چنانچه این ظرف آلوده میشد و تیره و تار میگشت، بیتردید به مظروف خود نیز آسیب میرساند و آن را کم فروغ یا خاموش مینمود.
از اینرو، نمیتوان رابطه متقابل و تأثیرگذار همیشگی ظرف و مظروف را نادیده گرفت یا اندک شمرد و بدان تکیه نکرد.
- خبر متواتر:
روایاتی که در ذیل آیه این مفسر بدان آویخته اگر به مثابه شأن نزول بکار رود بر انتقال نوری آن حضرت در صلب نیاکان دلالت آشکار دارد. و اگر بیرون از آن نقل شده باشد به دلالت مطابقی بر انتقال نور دلالت دارد. در هر دو صورت اگر نتوان احادیث این مضمون را متواتر لفظی شمرد قطعاً میتوان متواتر معنوی یاد کرد چه رسد به اخبار مستفیض که منابع شیعه و سنی لبریز از اینگونه خبرهاست. هر چند در مذهب شیعه خبر واحد ثقه هم حجیت دارد چه رسد به اخبار مستفیض یا متواتر که حجیتشان با خودشان است و نیازی به استدلال بیرونی ندارند.
([۲]). المحکم والمحیط الاعظم/ ۶/ ۴۲۲٫
([۶]). مفردات راغب مادهی قلب .
([۷]). الجامع لأحکام القرآن/ ۱۳/ ۱۴۴٫ الفتوحات الاهمیه/ ۵/ ۴۱۳
([۸]). تفسیر ابن کثیر/ ۳/ ۳۵۲٫ تفسیر القرآن/ ۴/ ۷۱؛ تفسیر المظهری/ ۷/ ۹۳
([۹]). تفسیر سمرقندی/ ۲/ ۵۹۶ . تفسیر المظهری/۷ / ۹۳؛ الفتوحات الاهمیه/۵/ ۴۱۳؛ تفسیر القرآن/۴/ ۷۱.
([۱۰]). منتخب من تفسیر القرآن/ ۲/ ۱۶۴٫
([۱۱]). البرهان/ ۵ / ۵۱۶؛ تأویل الآیات الظاهره/ ۱/ ۳۹۶ / ج ۲۳٫
([۱۲]). مناقب خوارزمی/ ۱۴۵/ ۱۷۰؛ مقتل الحسین/ ۵۰؛ تاریخ دمشق/ ۱/ ۱۶۷ح ۱۸۶٫ نزهه المجالس/۲ / ۴۳۷. مناقب امام علی بن ابی طالب×/ ۶۷
([۱۳]). الفضائل/۱۳۱؛ اثبات الهداه/ ۲ /۴۸۳؛ ح ۲۹۵؛ جامع الأخبار/ ۱۵؛ احقاق الحق/ ۷ /۴۸۸٫
([۱۴]). البدایه والنهایه/ ۱/ ۱۰۶٫
([۱۷]). تفسیرکابلی/ ۴/ ۴۶۷٫ الصحیح من سیره النبی الاعظم|/۲/ ۷۴ و ۷۷. مفتاح السعاده/۵/ ۴۰۴۰.
([۱۸]). التفسیر الوسیط/ ۲/ ۱۸۵۹؛ الوسیط فی تفسیر القرآن المجید/ ۳/۳۶۵ . همان منابع قبلی.
([۱۹]). تفسیر ابن عربی/ ۲/ ۴۲۴٫
([۲۰]). تفسیر کشف الاسرار میبدی/ ۷/. ۱۷۴٫
([۲۲]). مناقب علی× حنبل/ ۲۱؛ مناقب مردویه/ ۲۸۵٫ مناقب امام علی بن ابی طالب/۶۷. طبری؛ نزهه المجالس/۲/ ۴۳۷.
([۲۳]). منتخب من تفسیر القرآن/ ۲/ ۱۶۴٫
([۲۵]). الکامل فی التاریخ/ ۱/ ۲۹٫
([۲۶]). مروج الذهب/ ۱/ ۴۰؛ الکامل فی التاریخ/ ۱/ ۲۹ و ۳۱٫
([۳۰]). تفسیر السمرقندی/ ۲/ ۵۹۶٫
([۳۱]). فتح البیان فی مقاصد القرآن/ ۹/ ۴۲۵ ؛ الصحیح من سیره النبی الاعظم|/۲ / ۷۴ و ۷۷.
([۳۲]). تفسیر الخازن/ ۳/ ۳۳۴؛ زادالمسیر/ ۶/ ۵۶؛ تفسیر الخطیب الشربینی/ ۳/ ۸۱؛ تفسیر نبوی/ ۳/ ۴۰۲؛ اللباب فی علوم الکتاب/ ۱۵/ ۹۶٫
([۳۸]). تفسیر نورالثقلین/ ۴/ ۶۹٫
([۴۲]). بحار الانوار/۱۵ / ۴۲ و ۴۳٫
([۵۴]). حاشیه محی الدین شیخ زاده/ ۶/ ۳۶۷٫
([۵۵]). تفسیر کبیر/ ۲۴/ ۱۶۰؛ البحرالمحیط/ ۸/ ۱۹۸٫
([۵۷]). همان/ مرسل ؛ کنز العمال/ ۱۰/ ۳۰۱۹۵٫
منبع: برگرفته از کتاب حلقت نوری اهل بیت؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای دانلود کتاب اینجا را کلیک کنید.


















هیچ نظری وجود ندارد