۳۰ فروردین ۱۴۰۵

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home بدون دسته ( پیشفرض)

وصیت رسول خدا به خلافت حضرت علی

وصیت رسول خدا به خلافت حضرت علی
0
SHARES
18
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

وصیت رسول خدا به خلافت حضرت علی

نقل اخبار در وصایت

ناچارم برای اثبات این معنی که جناب شیخ نفرمایند در نزد علماء ما مردود است، به چند حدیث مختصر اشاره نمایم.

۱- امام ثعلبی در مناقب و تفسیر([۱]) خود و ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب([۲]) و میر سید علی همدانی در مودت ششم از موده القربی([۳]) از خلیفه دوم (عمر بن خطاب) نقل می‌نمایند که گفت:

«ان رسول الله لما عقد المؤاخاه‌ بین اصحابه قال: هذا علیّ اخی فی الدنیا و الآخره و خلیفتی فی اهلی و وصیی فی امتی و وارث علمی و قاضی دینی ماله منی و مالی منه نفعه نفعی و ضره ضری من احبه فقد احبنی ومن ابغضه فقد ابغضنی.

(رسول اکرم در روزی که عقد اخوت و برادری بین اصحاب خود قرار داد فرمود: این علی برادر من است در دنیا و آخرت و خلیفه من است در اهل من و وصی من در امت من و وارث علم من و ادا کننده دین من خلاصه بین من و علی جدائی نیست نفع او نفع من وضرر او ضرر من است کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.)

۲- شیخ سلیمان بلخی حنفی باب ۱۵ ینابیع الموده([۴]) را اختصاص به این موضوع داده و ۲۰ خبر از امام ثعلبی و حموینی و حافظ ابو نعیم و احمد بن حنبل و ابن مغازلی و خوارزمی و دیلمی در اثبات وصایت علی نقل می‌نماید که بعض از آن اخبار را برای روشن شدن ذهن آقایان عرض می‌کنم.

از مسند امام احمد حنبل نقل می‌نماید([۵]) و سبط ابن جوزی هم درصفحه ۲۶ تذکره خواص الامه([۶]) و ابن مغازلی شافعی در مناقب نیز این خبر را آورده‌اند که انس بن مالک گفت: به سلمان گفتم سؤال کن از پیغمبر که وصی او کیست؟

فقال سلمان: یا رسول الله من وصیک؟ فقال: یا سلمان من کان وصی موسی؟ فقال: یوشع بن نون. قال: ان وصیی و وارثی یقضی دینی و ینجز موعدی علی بن ابی طالب.

(سلمان عرض کرد: یا رسول الله وصی شما کیست؟ فرمود: ای سلمان وصی موسی که بود؟ عرض کرد: یوشع بن نون. فرمود: وصی من و وارث من و ادا کننده دین من و وفا کننده به وعده من علی بن ابی طالب است.)

۳- و از موفق بن احمد اخطب الخطباء خوارزم از بریده نقل می‌کند که رسول اکرم فرمود:

«لکل نبی وصی و وارث و ان علیا وصییّ و وارثی»

(از برای هر پیغمبری وصی و وارثی بوده و به درستیکه علی وصی و وارث من است.)

و محمد بن یوسف گنجی شافعی در صفحه ۱۳۱ کفایه الطالب([۷]) ضمن باب ۶۲ مسندا همین خبر را آورده وبعد از نقل خبر گوید: این حدیث نیکویی است که محدث شام هم در تاریخ خود ذکر نموده.

۴- و از شیخ الاسلام حموینی([۸]) نقل می‌کند از ابی ذر غفاری که گفت:

قال رسول الله: انا خاتم النبیین و انت یا علی خاتم الوصیین الى یوم الدین.

(پیغمبر فرمود: من خاتم انبیاء هستم و تو یا علی خاتم اوصیاء هستی تا روز قیامت)

۵- و نیز از خطیب خوارزمی([۹]) نقل می‌نماید از ام سلمه ام المؤمنین که گفت: رسول اکرم فرمود:

«ان الله اختار من کل نبی وصیا و علی وصیی فی عترتی و اهل بیتی و امتی بعدی».

(خداوند اختیار نمود برای هر پیغمبری وصی و علی وصی من است در عترت و اهل بیت و امت من بعد از من.)

۶- و از ابن مغازلی فقیه شافعی نقل می‌کند از اصبغ بن نباته (که از اصحاب خاص امیر المؤمنین بوده و بخاری و مسلم هم از او روایت نموده‌اند) که گفت: مولانا امیر المؤمنین در بعضی از خطبه‌های خود فرمود:

«ایها الناس انا امام البریه و وصی خیر الخلیفه وابو العتره الطاهره الهادیه انا اخو رسول الله و وصییّه و ولیّه و صفیّه و حبیبه انا امیر المؤمنین و قائد غر المحجلین و سید الوصیین حربی حرب الله و سلمی سلم الله و طاعتی و طاعه الله و ولایتی ولایه الله و اتباعی اولیاء الله و انصاری انصار الله.»

«ای مردم منم امام خلایق و وصی بهترین مخلوقات و پدر عترت طاهره هادیه منم برادر رسول خدا و وصی او و ولی او و صفی او و حبیب او. منم امیر المؤمنین و پیشوای دست و پا و پیشانی سفیدان و آقا و سید اوصیاء. جنگ با من جنگ با خداست و صلح و سلم با من صلح و سلم با خداست. اطاعت من اطاعت خداست و دوستی من دوستی با خداست و پیروان من دوستان خدا هستند و یاران من یاران خدا هستند.)

۷- و نیز از ابن مغازلی شافعی در مناقب([۱۰]) از عبد الله بن مسعود نقل می‌کند که رسول اکرم فرمود:

«انتهت الدعوه الیَّ و الى علیٍّ لم نسجد احد منا لصنم قط فاتخذنی الله نبیا و اتخذ علیا وصیّا»

(منتهی شد دعوت رسالت به من و علی که هیچ کدام از ما دو نفر سجده به بت ننمودیم. من را پیغمبر و علی را وصی قرار داد.)

۸- میر سید علی همدانی شافعی در مودت چهارم از موده القربی([۱۱]) از عتبه بن عامر الجهنی نقل می‌کند که گفت:

«بایعنا رسول لله علی قول ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و ان محمدا نبیه و علیاً وصیّه فأی من الثلاثه ترکناه کفرنا»

(بیعت نمودیم با رسول خدا بر این که بگوییم و شهادت به وحدانیت خدای متعال که شریکی برای او نیست و این که محمد پیغبمر اوست و علی وصی او پس هر یک از این سه را ترک نماییم کافر شده‌ایم.)

۹- و نیز در همان کتاب موده القربی([۱۲]) است که رسول اکرم فرمود:

«ان الله تعالی جعل لکل نبی وصیا جعل شیث وصی آدم و یوشع وصی موسی وشمعون وصی عیسی و علیا وصیی و وصیی خیر الاوصیاء فی البداء و انا الداعی و هو المضیء».

(ای فاطمه از کرامت‌های خدای تعالی به تو این است که همسر تو قرار داد کسی را که، اسلامش مقدم بر همه و علمش از همه بیشتر و بردباریش از همه زیادتر بود. به درستی که خدای عزوجل آگاه است و اهل زمین (به اطلاع خالق و مخلوقی) اختیار نمود مرا از میان آنها و مبعوث نمود مرا پیغمبر مرسل و همچنین به اطلاع (خالق و مخلوقی) اختیار نمود از آنها شوهر تو را، پس وحی نمود به سوی من که تزویج نمایم میان شما و او را وصی قرار دهم.)

۱۰- صاحب ینابیع([۱۳]) از مناقب موفق بن احمد خوارزمی نقل می‌کند از ابو ایوب انصاری که گفت: در موقع مرض رسول الله فاطمه آمد و گریه کرد؛ پیغمبر فرمود:

«یا فاطمه ان لکرامه الله ایاک زوجک من هو اقدمهم سلما و اکثرهم علما واعظمهم حلما ان الله عزوجل اطلع الى اهل الارض اطلاعه فاختارنی منهم فبعثنی نبیا مرسلا ثم اطلع اطلاعه فاختار منهم بعلک فاوحی الیَّ ان ازوجه ایاک و اتخذه وصیاً»

(ای فاطمه از کرامتهای خدای تعالی به تو این است که همسر تو قرار داده کسی را که اسلامش از همه اقدم و علمش از همه بیشتر و بردباریش ازهمه زیاد‌تر بود. به درستی که خدای عزوجل آگاه است و اهل زمین (به اطلاع خالق و مخلوقی) اختیار نمود مرا از میان آنها و مبعوث نمود مرا پیغبمر مرسل و همچنین به اطلاع (خالق مخلوقی) اختیار نمود از آنها شوهر تو را پس وحی نمود به سوی من که تزویج نمایم میان شما و او را وصی قرار دهم)

ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب([۱۴]) بعد از نقل این خبر این جملات را زیادتر نقل نموده که فرمود:

«یا فاطمه انا اهل البیت اعطینا سبع خصال لم یعطها احد من الأولین و لا یدرکها احد من الآخرین منا الافضل الانبیاء و هو ابوک و وصینا خیر الأوصیاء هو بعلک و شهیدنا خیر الشهداء و هو حمزه عمک و منا من له جناحان یطیر بهما فی الجنه حیث یشاء و هو جعفر ابن عمک و منا سبطان و سیدا شباب اهل الجنه ابناک والذی نفسی بیده ان مهدی هذه الامه یصلی عیسی بن مریم خلفه فهو من ولدک.»

(ای فاطمه به ما اهل بیت هفت خصلت عطاء شده که به احدی از اولین عطا نشده و احدی از آخرین آنها را درک نمی‌کند. از ماست که افضل است از همه پیغمبران و آن پدر تو می‌باشد و وصی ما بهترین اوصیاء است و او شوهر تو می‌باشد و شهید ما بهترین شهدا است و او حمزه عموی تو می‌باشد و از ما است کسی که برای او دو بال است که پرواز می‌کند با آن دو بال در بهشت هر وقت بخواهد و او جعفر پسر عموی تو می‌باشد و از ما است دو سبط و دو سید جوانان اهل بهشت و آنها فرزندان تو می‌باشند به آن خدائی که جان من در دست او است به درستی مهدی این امت است که عیسی بن مریم عقب او نماز می‌گذارد، از اولاد تو می‌باشد.)

ابراهیم بن محمد حموینی در فرائد این جملات را بعد از نقل حدیث زیادتر آورده که فرمود بعد از نام مهدی:

«یملأ الارض عدلا و قسطا بعد ما ملئت جوراو ظلما. یا فاطمه لاتحزنی و لا تبکی فان الله عزوجل ارجم بک و ارئف علیک منی و ذلک لمکانک و موقعک من قلبی قد زوجک الله زوجا و هو اعظمهم حسبا و اکرمهم نسبا و ارحمهم بالرعیه و اعدلهم بالسویه و ابصرهم بالقضیه.»

(پر می‌کند زمین را از عدل و داد بعد از این که پر شده باشد از ظلم و جور. ای فاطمه محزون مباش گریه مکن؛ زیرا که خداوند رحیم‌تر و مهربان‌تر است بر تو از من و این از برای موقعیت و مکان تو است از قلب من، به تحقیق تزویج نموده تو را همسری که او بزرگتر از همه می‌باشد از حیث حسب و گرامی‌تر از همه است از حیث نسب و مهربان‌تر از همه به رعیت و عادل‌تر از همه به مساوات و بیناتر از همه به قضاوت بین دو نفر می‌باشد).

گمان می‌کنم به همین مقدار نقل احادیث نبوی برای اطمینان خاطر آقای نواب و رفع اشتباه جناب شیخ کافی باشد و الا احادیث منقوله از مقام نبوت که در هر یک از آنها به مناسبتی نامی از وصایت آن حضرت برده شده بسی بسیار و بی شمار است.([۱۵])

 سر مبارک رسول الله در سینه امیر المؤمنین هنگام وفات

و اما این که جناب شیخ فرمودند: در وقت وفات، سر مبارک رسول الله به سینه ‌ام المؤمنین عایشه بود به کلی مردود است، برای آن که معارض است با اخبار بسیاری، علاوه بر آن که در نزد عترت و اهل بیت طهارت ثابت و محقق آمده و اجماع علماء شیعه به نحو تواتر آن را نقل نموده‌اند. در کتب معتبره اکابر علماء خودتن هم آمده که در وقت وفات سر مبارک رسول الله در سینه مولانا امیر المؤمنین بوده و در آن ساعت ابواب علوم را به سینه علی باز نموده.

شیخ: در کدام کتاب علمای ما چنین مطلبی راذکر نموده‌اند؟

داعی: خوب است مراجعه نمایید به صفحه ۵۵ جلد چهارم و صفحه۳۹۲ و ۴۰۰ جلد ششم کنز العمال([۱۶]) در صفحه ۵۱ جزء دوم طبقات([۱۷]) محمد بن سعد کاتب و صفحه ۱۳۹ جلد سیم مستدرک حاکم نیشابوری و تلخیص ذهبی و سنن ابن ابی شبیه و کبیر طبرانی و جلد سیم مسند امام احمدحنبل و حلیه الاولیاء حافظ ابو نعیم و کتب معتبره دیگر که همگی به اختلاف الفاظ و مطالب نقل می‌نمایند از ام المؤمنین ام ام سلمه و جابر بن عبد الله انصاری و دیگران که در وقت وفات رسول الله علی را طلبید و سر مبارکش در سینه او بود تا روح از بدن شریفش مفارقت نمود.

و از همه این اخبار مهم‌تر بیان خود امیر المؤمنین است که در نهج البلاغه و ابن ابی الحدید در صفحه۵۶۱ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۱۸]) آورده که ضمن بیانات خود صریحا فرموده:

«ولقد قبض رسول الله و ان رأسه لعلی صدری و لقد سالت نفسه فی کفّی فامررتها علی وجهی.»

(هر آینه به تحقیق رسول خدا قبض روح شد در حالتی که سر مبارکش روی سینه من قرار داشت و روح آن حضرت در دست من خارج شد و من دستهایم را بر صورتم کشیدم)

ولی ابن ابی الحدید در صفحه ۵۶۲ جلد دوم ذیل بیان آن حضرت گوید: در حالتی که سر آن حضرت روی سینه‌ام بود چند قطره خون از آن حضرت جاری شد و علی به صورت خود مالید.

و نیز در صفحه۵۹۰ همان جلد([۱۹]) ضمن دفن صدیقه کبری است که فرمود خطاب به رسول الله «فلقد سودتک فی ملحوده قبرک و فاضت بین نحری و صدری نفسک».

(هر آینه به تحقیق تو را در خوابگاه قبر تکیه دادم و روح تو مابین گلو و سینه من خارج شد)

و ابن ابی الحدید همین معنی را تصدیق دارد که روح آن حضرت در سینه علی خارج شد.

اینها تمام دلایل متقنه است که خبر عایشه مردود و غیر قابل قبول است؛ چه آنکه سابقه عداوت و دشمنی عایشه با مولانا امیر المؤمین بسیار قوی است که شاید ان شاء الله در لیالی آتیه وقت مناسبی به دستم بیاید به عرضتان برسانم.

تحقیق در امر وصایت

و از همین احادیث هم کاملا جواب دوم آقای نواب مفهوم می‌شود که فرمودند: با بودن خلیفه چه احتیاجی به وجود وصی می‌باشد؛ زیرا اگر انسان عاقل از عادت خارج شود و قدر ی با انصاف در خود احادیث دقت کند، مخصوصا آن احادیثی را که می‌فرماید: همان خدایی که اوصیاء انبیاء عظام را معین نموده، علی را به وصایت من مقرر داشته. می‌فهمد مراد، وصیت خصوصی عادی خانوادگی نیست که هر فردی، بشر برای بعد از خود معین می‌نماید. بلکه مراد همان وصایت به معنای خلافت است که متصرف در جمیع شئون اجتماعی و انفرادی امت باشد که همان وصایت تالی تلو مقام نبوت است([۲۰]).

مقام وصایت آن حضرت مورد تصدیق تمام علمای بزرگ خودتان می‌باشد و انکار این معنی را ننموده‌اند مگر قلیلی از متعصبین معاندین که انکار همه فضایل آن حضرت را نموده‌اند.

چنان چه ابن ابی الحدید در صفحه ۲۶ جلد اول شرح نهج البلاغه([۲۱]) (چاپ مصر) گوید:

«فلا ریب عندنا ان علیا وصی رسول الله و ان خالف فی ذلک من هو منسوب عندنا العناد.»

(شک و شبهه‌ای نیست در نزد ما که علی وصی رسول خدا بوده و اگر چه مخالف این معنی، در نزد ما از اهل عناد می‌باشد)

اشعار بعض از صحابه اشاره به وصیت

آنگاه اشعار بسیاری از اصحاب رسول الله نقل نموده که تمام آنها متضمن وصایت آن حضرت می‌باشد، از جمله دو شعر از عبد الله بن عباس([۲۲]) (حبر امت) است که در شعر اول خود گوید:

وصی رسول الله من دون اهله

 

  و فارسه ان قیل هل من منازله

 

و نیز خزیمه بن ثابت ذو الشهادتین نقل نموده که ضمن اشعار خود گوید([۲۳]):

وصی رسول الله من دون اهله

 

  و انت علی ما کان من ذاک شاهده

 

و نیز از جمله اشعار ابو الهیثم بن تیهان صحابی است گوید([۲۴]):

ان الوصی امامنا ولینا
 

 

  برح الخفاء و باحت الاسرار

 

برای اثبات مرام به همین مقدار اکتفاء می‌نمایم؛ چنان چه مایلید بقیه اشعار و گفتار را در این باب، مراجعه کنید به آن کتاب تا کشف بیشتری بر شما گردد که گوید: اگر ملامت نمی‌آورد اوراق بسیاری پر می‌کردم از اشعاری که ذکر وصیت در او می‌باشد.

پس معلوم شد وصایت توأم با مقام نبوت که فصل مادون مقام نبوت است، همان مقام خلافت و ریاست عامه الهیه است.

شیخ: چنانچه این اخبار صحیح است چرا در کتب آثار به وصیت نامۀ از رسول خدا بنام على کرم الله وجهه بر نمی خوریم مانند وصیت نامۀ ابى بکر و عمر رضى الله عنهما وقت مردن.

داعی: موضوع وصى بودن مولانا امیر المؤمنین و دستوراتى که از خاتم الانبیاء نسبت به مقام ولایت صادر شده بسیار صریح و واضح در کتب معتبرۀ اکابر علماء شیعه از طریق اهل بیت طهارت به طریق تواتر ثبت و ضبط گردیده ولى چون شب اول قرار شد به اخبار یک طرفه استدلال ننمائیم ناچار به بعض از آن اخبارى که در کتب معتبره خودتان رسیده و الحال در نظر دارم اشاره می‌نمایم.

اشاره به دستور وصیت

و اگر بخواهید به تمامى اخبار راجع به وصیت رسول خدا و دستوراتى که به مولانا امیر المؤمنین داده شده پى ببرید مراجعه نمائید به صفحه ۶۱ و ۶۳ جلد دوم طبقات ابن سعد و صفحه ۵۴ جلد چهارم کنز العمال([۲۵]) متقى و نیز در صفحه ۱۵۵ و ۳۹۳ و ۴۰۳ جلد ششم کنز العمال و در صفحه ۱۶۴ جلد چهارم مسند امام احمد بن حنبل([۲۶]) و در صفحه ۵۹ و۱۱۱ جلد سیم مستدرک حاکم و بالاخره در سنن و دلائل بیهقى و استیعاب ابن عبد البر و کبیر طبرانى([۲۷]) و تاریخ ابن مردویه([۲۸]) و دیگران از اکابر علماء خودتان که به عبارات مختلفه در ازمنۀ متفاوته دستورات آن حضرت را نقل نموده‌اند.

که خلاصۀ آن عبارات که مکرر ذکر گردیده اینست که فرمود:

یا علىّ انت اخى و وزیرى و تقضى دینى و تنجز و عدى و تبرى ذمّتى  و انت تغسلنى و تؤدّى دینى و توارینى فى حفرتى.

(یا علی تو برادر و وصی منی که دین مرا اداء و وعده مرا وفا و ذمه مرا بری می‌کنی، تو مرا غسل می‌دهی و دین مرا اداء می‌کنی و مرا در قبر پنهان می‌نمایی.)

علاوه بر بیان اخبار صریحه که از این قبیل دستورات به آن حضرت بسیار داده شده – آثار علائم عمل به وصیت است که بنا به امر و دستور وصیت مولانا امیر المؤمنین على آن حضرت را غسل داده و کفن نموده و در حجره خود دفن نموده است و پانصد هزار درهم دین آن حضرت را اداء نموده چنانچه عبد الرزاق در جامع خود نقل نموده.

شیخ: روى قاعده و دستور قرآن که مى‌فرماید: کتب علیکم اذا حضر احدکم الموت ان ترک خیرا الوصیّه للوالدین و الاقربین بالمعروف حقّا على المتّقین.

(دستور داده شد که چون یکی از شما را مرگ فرا رسد اگر دارای متاع دنیوی است وصیت کند برای پدر و مادر و خویشان به چیزی شایسته عدل این کار سزاوار مقام پرهیزکاران است (آیه ۱۷۶ سوره بقره))

لازم بود در وقت وفات وصیت بنماید و وصى خود را معین کند پس چرا در آن موقع که آثار موت را مشاهده نمود رسول خدا وصیت ننمود هم چنانکه ابوبکر و عمر رضى الله عنهما وصیت نمودند.

داعی: اولا مراد از اذا حضر احدکم الموت معاینه موت و مرگ نیست، یعنى لحظات آخر زندگى نمى‌باشد؛ زیرا در آن حالت کمتر کسى است که به هوش باشد و بتواند به وظایف خود با شعور کامل عمل نماید. پس مراد اسباب و آثار و علامات مرگ است از پیرى و ضعف بدن و مرض و غیره.

ثانیا این بیان شما تأثر درونیم را تازه نموده و مصیبت بزرگى را به یادم آورد که هرگز فراموش شدنى نیست و آن مصیبت بزرگ این است که جدّ امجد بزرگوارم رسول الله با آن همه تأکیدات بلیغه که در تعقیب آیات قرآن مجید براى وصیت نمود، تا آنجا که فرمود:

من مات بغیر وصیّه مات میته جاهلیّه([۲۹]).

(کسی که بدون وصیت بمیرد مرده است به مردن اهل جاهلیت.)

تا فردى از امت او بى ‌وصیت نمیرد مبادا بعد از مردن در بازماندگان آنها تولید نزاع گردد.

نوبت که به خود آن بزرگوار رسید با آنکه در مدت بیست و سه سال پیوسته وصیتهاى خود را تحت نظامنامه مرتب به یگانه وصى با عظمتى که خداوند متعال براى آن بزرگوار معین نموده گوشزد و مورد عنایت قرار داده بود.

در مرض موت هم خواست آنچه در آن مدت گفته تکمیل نماید تا با آن وسیله جلو ضلالت و گمراهى و جنگ و نزاع و دودستگى امت را بگیرد. متأسفانه بازیگران سیاسى مانع شدند و نگذاردند وظیفه شرعى إلهى خود را عملى نماید تا مستمسکى براى شما گردد. امشب بفرمائید چرا آن حضرت در مرض موت وصیت ننمود؟!

اطاعت امر پیغمبر واجب است

شیخ: گمان می‌کنم این بیان شما حقیقت نداشته باشد زیرا عقل باور نمی‌کند که کسى قدرت ممانعت از رسول خدا داشته، چه آنکه صریح قرآن کریم است:

{وَ مٰا آتٰاکمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا} (حشر/۷)

(آنچه رسول حق دستور دهد شما را بگیرید و هر چه نهی کند شما را از آن پس واگذارید)

 و در آیات متعدده أمر به اطاعت أوامر آن حضرت نموده که: {أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ}([۳۰]) بدیهى است سرپیچى از اطاعت امر رسول خدا کفر است هرگز صحابه و بستگان آن حضرت چنین عملى را نمى‌نمودند که مانع وصیت آن حضرت گردند. ممکن است از اخبار مجعوله باشد که به دست ملحدین براى بى‌اعتنا نشان دادن امت به أمر آن حضرت انتشار یافته است.

منع شدن پیغمبر از وصیت

داعی: تمنّا می‌کنم عمدا سهو نفرمائید، از اخبار مجعوله نیست بلکه از اخبار صحیحه مسلّمه است که عموم فرق مسلمین اتفاق بر صحت آن دارند حتّى شیخین بخارى و مسلم هم با همه احتیاط‌کارى که در نقل اخبار داشتند که مبادا خبرى نقل نمایند که مورد توجه و استشهاد مخالفین­شان قرار گیرد در صحیحین خود این قضیّۀ مؤلمه را نقل نموده‌اند که رسول اکرم‌ عند الموت فرمود دوات و کاغذ بیاورید تا براى شما بنویسم چیزى که هرگز گمراه نشوید.

عدّه‌اى از حضار مجلس به اغواى یک نفر (مرد سیاسى) مانع شدند، به قسمى داد و فریاد نمودند که دل آن حضرت شکست و با تغیّر آنها را از اطراف بستر خود خارج ساخت.

شیخ: من که نمی‌توانم باور کنم این مطلب را کدام کَس می‌توانسته چنین جرأتى بکار برد که در مقابل گفته رسول خدا‌ ایستادگى نماید و حال آنکه اگر یک فرد مسلمان عادى بخواهد وصیت نماید مانع آن نمی‌گردند تا چه رسد به رسول خدا که اطاعتش واجب و تمرّد و مخالفتش کفرآور است! چه آنکه وصیت بزرگان اسباب هدایت است، احدى ممانعت نمى‌نماید- چنانچه خلیفه ابو بکر و خلیفه عمر رضى الله عنهما وصیت نمودند و احدى ممانعت ننمود. باز عرض می‌کنم که حقیر نمى‌توانم زیر بار چنین خبرى بروم.

داعی: حق دارید باور نکنید. نه، شما تعجب می‌نمائید بلکه هر مسلمانى! بالاتر بگویم هر شنونده‌اى از هر قوم و ملت از این قضیّه در حیرت است که چگونه پیغمبر مطاعى در أیام آخر عمر بخواهد وصیتى بنماید که هدف و مقصدش جلوگیرى از اضلال امت و نشان دادن راه سعادت به آنها باشد، او را مانع شوند – ولى چه می‌توان گفت که این عمل واقع شده باعث زیادتى غم و مصیبت مسلمانان گردیده.

گریستن ابن عباس از مانع شدن پیغمبر از وصیت

این تأسف نه براى من و شما است بلکه اصحاب آن حضرت در این مصیبت مولمه گریه‌ها نمودند. چنانچه بخارى([۳۱]) و مسلم([۳۲]) و دیگران از أکابر علماء خودتان روایت نموده‌اند که عبد الله بن عبّاس (حبر امت) پیوسته اشک می‌ریخت و می‌گفت: «یوم الخمیس ما یوم الخمیس» و آن قدر گریه می‌کرد که زمین از اشک چشم او تر مى‌شد.

سؤال نمودند چه چیز واقع شد در روز پنجشنبه که یاد آن روز تو را به گریه مى‌آورد؟ می‌فرمود چون مرض بر رسول خدا مستولى شد أمر فرمود دوات و کتفى بیاورید تا بنویسم براى شما کتابى که هرگز گمراه نشوید. بعض از حضّار مجلس مانع شدند به علاوه گفتند محمّد هذیان می‌گوید آن روز یوم الخمیس بود که هرگز فراموش نخواهد شد چه آن که گذشته از اینکه مانع شدند و نگذاردند آن حضرت وصیت بنماید بلکه زخم زبان هم زدند!

شیخ: چه کس ممانعت از وصیت نمودن رسول خدا نمود؟

داعی: خلیفه ثانى عمر بن الخطاب بود که مانع از وصیت آن حضرت گردید.

شیخ: خیلى ممنون شدم که زود خیالم را راحت نمودید، چون‌که از این بیانات خیلى ناراحت بودم و بر دلم گذشته بود که بگویم این قبیل اخبار از مجعولات عوام شیعه است ولى به ملاحظه جنابعالى از بیان آن خوددارى می‌نمودم اینک آنچه در دل دارم ظاهر می‌نمایم و به جناب عالى توصیه می‌کنم که به این نوع مجعولات ترتیب اثر ندهید.

داعی: داعى هم به شما توصیه می‌کنم فکر نکرده نفى و اثبات ننمائید که از کشف حقیقت متأثر شوید، از جمله در همین موضوع هم عجله نمودید و بدون فکر روى عادت دیرینه و بدبینى بما نسبت جعل به شیعیان پاک دادید و حال آنکه مکرّر عرض کردم که ما شیعیان احتیاجى به جعل نداریم زیرا در کتابهاى خودتان آن قدر دلائل له ما و بر اثبات عقیده ما موجود است که حساب ندارد.

در منابع حدیث منع وصیت

و در همین موضوع مورد بحث هم اگر به کتب معتبره علماء خودتان مراجعه نمائید مى‌بینید که اکابر علماء خودتان این قضیه را نقل نموده‌اند از قبیل بخارى([۳۳]) در صفحه ۱۱۸ جلد دوم صحیح و مسلم([۳۴]) در آخر کتاب وصیت و حمیدى در جمع بین الصحیحین([۳۵]) و امام احمد حنبل در صفحه ۲۲۲ جلد اول مسند([۳۶]) و ابن ابى الحدید در صفحه ۵۶۳ جلد دوم شرح نهج البلاغه([۳۷]) و کرمانى در شرح صحیح([۳۸]) بخارى و نووى در شرح صحیح مسلم([۳۹]) و ابن حجر در صواعق و قاضى أبو على و قاضى روزبهان و قاضى عیاض([۴۰]) و امام غزالى([۴۱]) و قطب الدین شافعى و محمّد بن عبد الکریم شهرستانى([۴۲]) و ابن اثیر([۴۳]) و حافظ ابو نعیم اصفهانى([۴۴]) و سبط ابن جوزى([۴۵])  بالاخره عموم علماى شما وقوع قضیۀ مولمه را تصدیق نموده‌اند که بعد از مراجعت از حجه الوداع رسول اکرم مریض شده جمعى از اصحاب به عیادت آن حضرت رفتند. فرمود:

«ایتونى بدوات و بیاض لاکتب لکم کتابا لن تضلّوا بعدى.»

(دوات و سفیدی برای من بیاورید تا برا شما بنویسم کتابی که بعد از من گمراه نشوید.)

امام غزّالى در مقاله چهارم سرّ العالمین([۴۶]) که سبط ابن جوزى هم در صفحه ۳۶ تذکره از او نقل نموده و بعض دیگر از رجال علماء شما چنین آورده‌اند که فرمود دوات و سفیدى بیاورید «لازیل عنکم اشکال الامر و اذکر لکم من المستحق لها بعدى» (تا زائل کنم از شما اشکال امر را و یاد کنم برای شما کسی را که مستحق‌تر است به امر بعد از من یعنی امر خلافت)

 و در بعض اخبار دارد که فرمود:

«لا کتب لکم کتابا لا تختلفون فیه بعدى»

(بنویسم برا شما کتابی که اختلاف پیدا نکنیم در او بعد از من.)

 فقال عمر دعوا الرجل فانه لیهجر!؟ حسبنا کتاب الله.

(پس عمر گفت: واگذارید این مرد را (یعنی رسول الله را) زیرا او هزیان می‌گوید. کتاب خدا ما را بس است.)

أصحاب حاضر در مجلس دو دسته شدند بعضى طرفدار عمر یعنى گفتار او را تقویت نمودند جمعى طرفدار رسول اکرم به قسمى بهم ریختند و داد فریاد بلند شد که آن حضرت (مجسّمۀ خلق عظیم) متغیّر شد فرمود: «قوموا عنى و لا ینبغى عندی التنازع» برخیزید از پیش من زیرا سزاوار نیست نزد من جنگ و نزاع.

این اول فتنه و فسادى بود که در میان مسلمانان در حضور خود پیغمبر بعد از بیست و سه سال زحمات طاقت‌فرساى آن حضرت واقع شد و سبب این فتنه و دودستگى خلیفه عمر شد که به گفتار خود تخم نفاق و اختلاف کلمه را پاشید و ایجاد دودستگى نمود! که تا امشب آمده، ما و شما برادران مسلمان را به عنوان دودستگى مقابل هم قرار داده است!

شیخ: از مثل شما شخص مؤدّب اخلاقى انتظار چنین جرأت و جسارتى نمی‌رفت که به مقام بزرگ خلیفه چنین نسبتى بدهید.

داعی: شما را به خدا حبّ و بغض را کنار بگذارید و چشم بدبینى را ببندید و از روى انصاف بگوئید آیا جرأت و جسارت را داعى نمودم که در مقابل انکار شما نقل وقایع تاریخى مندرجه در کتب خودتان را نمودم یا خلیفه عمر که به ساحت قدس خاتم الانبیاء منتها درجۀ جسارت را نمود که علاوه بر منع نمودن از وصیت و ایجاد فتنه و فساد و داد و فریاد بالاى سر بیمارى مانند رسول الله دشنام حضورى بدهد و بگوید این مرد هذیان می‌گوید چه خوش گوید شاعر عرب مناسب این مقام:

أ تبصر فى العین منّى القذى

 

  و فى عینک الجذع لا تبصر

(آیا در گوشه چشم من ذره خاشاک را می‌بینی ولی در چشم خودت شاخه خرما را نمی‌بینی؟ (کنایه از این که پیوسته عیبهای کوچک مرا می‌بینی و اشکال می‌نمایی ولی عیبهای بزرگ خودت را نمی‌بینی)

آیا خداوند متعال در آیه۴۰ سوره ۳۳(احزاب) نمی‌فرماید:

{مٰا کٰانَ مُحَمَّدٌ أَبٰا أَحَدٍ مِنْ رِجٰالِکُمْ وَ لٰکِنْ رَسُولَ اَللّٰهِ وَ خٰاتَمَ اَلنَّبِیِّینَ}

(محمد پدر هیچ یک از مردان شما (زید یا عمرو) نیست و لیکن رسول الله و خاتم انبیاء می‌باشد (کنایه است به این که همیشه باید آن حضرت را با ادب و احترام یاد نمود. رسول الله و خاتم النبیین خواند (نه مردک به آن حضرت اشاره نماید))

 یعنى آن حضرت را به نام نخوانید بلکه رسول الله بگوئید آن وقت عمر بدون رعایت ادب و دستور الهى به نام هم نخواند بلکه به عبارت این مرد اشاره به آن حضرت نمود! شما را به خدا انصاف دهید جسارت را من کردم یا خلیفه!

شیخ: از کجا معلوم است که هجر به معناى هذیان باشد تا احتمال جسارت و سوء ادب رود؟

تعصب آدمى را کور و کر می‌کند

داعی: جمیع اهل لغت و تفسیر و مخصوصا اکابر علماء خودتان از قبیل ابن اثیر در جامع الاصول([۴۷]) و ابن حجر در شرح صحیح بخارى([۴۸]) و صاحب الصحاح([۴۹]) و دیگران همه گفته‌اند هجر به معناى هذیان است. آقاى من آدمى باید برهنه شود از لباس تعصّب و عناد تا حقایق را واضح و آشکار ببیند نه دفاع بیجا بنماید.

آیا نسبت به پیغمبرى که قرآن مجید دستور می‌دهد که او را رسول الله و خاتم النبیّین بخوانید کسى عمدا بگوید ان الرجل لیهجر مقام آن حضرت را آن قدر کوچک نماید که بگوید این مرد هذیان می‌گوید؟! بر خلاف دستور قرآن و ادب سخن نرانده. آیا نسبت به رسول الله که تا دم مرگ نبوت و عصمت از او زائل نمی‌گردد مخصوصا که در مقام تبلیغ و هدایت قوم باشد اهانت هذیان‌گوئى بنماید دلیل بر عدم معرفت و ایمان به مقام آن حضرت نمی‌باشد؟

شیخ: آیا سزاوار است چنین نسبتى به مقام خلافت داده شود که معرفت و ایمان به مقام رسالت نداشته؟

داعی: اولا چرا جنابعالى وقتى شنیدید نسبت هذیان به رسول الله دادند متأثر نشدید؟! که حتما بایستى هر مسلمانى از نسبت دهنده هذیان و این دشنام حضورى به آن حضرت بیزارى بجوید؟

ولى وقتى به یک مرد عادی که منتها درجۀ مقامش اینست که از اصحاب رسول الله بوده و با دست عده‌اى مردم بعدها به مسند خلافت قرار گرفته چنین اشاره‌اى شد متألم شدید و حال آنکه این کلام ابتکار فکر داعى تنها نبوده بلکه هر انسان عالم عاقل منطقى (تا چه رسد به مسلمان خوشدل پاک طینت) بعد از شنیدن این وقایع بى‌اراده چنین فکرى براى او مى‌آید که آدم مؤمن به رسول الله چنین نسبتى نمی‌دهد.

اعتراف علماء عامه به اینکه گوینده کلمه هذیان معرفت به مقام رسالت نداشته

چنانچه علماء منصف و متفکر خودتان از قبیل قاضى عیاض شافعى در کتاب شفا و کرمانى در شرح صحیح بخارى و نووى در شرح صحیح مسلم نوشته‌اند که گوینده این کلام هر که بوده اصلا ایمان به رسول الله نداشته و از معرفت کامل به مقام و مرتبه آن حضرت عاجز بوده.

چه آنکه در نزد ارباب مذاهب ثابت است که انبیاء عظام در مقام ارشاد و هدایت خلق اتصال به غیب عالم دارند خواه در حال صحت یا در حال مرض حتما باید اوامر آنها اطاعت کرده شود. پس مخالفت با آن حضرت خاصّه توام با جسارت و دشنام و کلمه هذیان دلیل بر عدم معرفت به مقام آن حضرت می‌باشد انتهى کلامهم.

اول فتنه در اسلام حضور رسول الله

و اما آنکه فرمودید چرا گفتم ایجاد نفاق و فتنه نمود این کلام هم از داعى تنها نبوده بلکه علماء منصف خودتان تصدیق این معنى را نموده‌اند عالم جلیل حسین میبدى در شرح دیوان([۵۰]) گوید:

اول فتنه‌اى که در اسلام واقع شد در حضور خود رسول الله بود. در مرض موت که خواست وصیت نماید و عمر مانع شد ایجاد فتنه و دودستگى و اختلاف کلمه بین مسلمانان گردید.

و نیز شهرستانى در مقدمۀ چهارم از کتاب ملل و نحل([۵۱]) خود گوید:

اول خلافى که در اسلام واقع شد منع نمودن عمر بود از آوردن دوات و کاغذ به امر رسول الله براى نوشتن وصیت.

و ابن ابى الحدید در صفحه ۵۶۳ جلد دوم شرح نهج اشاره به این معنى نموده.

شیخ: اگر این کلام از خلیفه عمر رضى الله عنه باشد، گمان نمی‌کنم سوء ادبى به کار بوده بلکه این قبیل از امور از عوارض جسمانى بشریت است گاهى که مرض بر انسان غلبه نماید حرفهاى نامرتب می‌زند که از آنها تعبیر به هذیان می‌نمایند و در این غرایز جسمانى فرقى بین پیغمبر و سایر مردم نخواهد بود.

داعی: به خوبى می‌دانید که یکى از صفات خاصه نبوت عصمت است که تا دم مرگ از پیغمبر سلب نمی‌گردد خاصّه آنکه در مقام ارشاد و هدایت خلق باشد که بفرماید می‌خواهم چیزى براى شما بنویسم تا گمراه نشوید.

پس چون در مقام هدایت و ارشاد بوده است قطعا توأم با مقام عصمت و اتصال به حق بوده با توجه به آیه شریفه.

{وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحىٰ}

و آیه مبارکه:

{وَ مٰا آتٰاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ} و آیه {وَ أَطِیعُوا اَللّٰهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ} کشف حقیقت بر شما می‌شود، خواهید دانست که منع نمودن از آوردن دوات و کاغذ و مانع شدن از نوشتۀ آن حضرت که اسباب هدایت امت گردد مخالفت پروردگار بوده است.

مسلّما کلمه هذیان دشنامى آشکار بوده است توأم با کلمه رجل که موجب اهانت شدید است.

آقایان انصاف دهید اگر از گوشۀ مجلس ما یک فردى به شما اشاره کند و بگوید که این مرد خیلى هذیان می‌گوید شما این جمله را چه نوع تلقى می‌کنید با اینکه ما و شما معصوم نیستیم و ممکن است هذیان هم بگوئیم؟ آیا این کلام را نوعى از ادب و احترام در گفتار می‌دانید یا خلاف ادب و توهین و توام با جسارت؟

اگر کلامى خارج از ادب و احترام است تصدیق نمائید نسبت بخاتم الانبیاء اشدّ عمل و جسارت به کار رفته و قابل انکار نیست که انزجار از گویندۀ چنین کلام اهانت‌آمیز به رسول خدا از لوازم اسلامیّت هر مسلمانى می‌باشد. با اینکه صریحا در قرآن مجید خداوند متعال آن حضرت را رسول الله و خاتم النبیّین خوانده است.

حب و بغض و تعصب را کنار بگذارید. عقل و انصاف شما چگونه حکم می‌نماید درباره کسى که آن حضرت را رسول الله و خاتم النبیین نخوانده و احترام نگذارده بلکه گفته این مرد هذیان می‌گوید؟!

شیخ: بر فرض که قائل به خطا شویم، چون خلیفۀ پیغمبر بوده براى حفظ دین و شریعت اجتهاد نموده قطعا مصون و قابل عفو و گذشت است.

داعی: اولا بى‌لطفى فرمودید در بیان آنکه چون خلیفۀ پیغمبر بوده اجتهاد نموده چون آن روز که عمر این حرف را زد خلیفه نبود بلکه خواب خلافت را هم نمی‌دید. بعد از وفات رسول الله به عجله و شتاب به طریقى که خودتان بهتر می‌دانید عدّه‌اى ابو بکر را خلیفه نمودند و بعد هم به زور و تهدید به قتل و اهانت، آتش به در خانه زدن دیگران را تسلیم نمودند و بعد از دو سال و سه ماه موقع مردن أبو بکر، عمر را به خلافت منصوب نمود.

ثانیا: فرمودید اجتهاد نموده، خیلى عجب است که آقا توجه ننمودید که اجتهاد در مقابل نص معنى ندارد بلکه خطاى غیر قابل عفو و گذشت است!

ثالثا: فرمودید براى حفظ دین و شریعت جلوگیرى نمود این خطاى گفتار امثال شما علماء که تعصّب بر علم و انصافتان غالب آمده موجب بسى حیرت است. آقاى عزیز! حفظ دین و شریعت بر عهدۀ رسول خدا می‌باشد یا بر عهده عمر بن الخطاب؟ آیا عقل شما قبول می‌نماید که رسول خدا نداند که وصیّت نوشتن براى امت با قید (به اینکه هرگز بعد از این نوشتن گمراه نشوید) بر خلاف دین و شریعت است!! ولى عمر بن الخطاب بداند و براى حفظ دین و شریعت مانع از وصیت آن حضرت شود!! فاعتبروا یا اولى الابصار.

خود می‌دانید خطا در ضروریات دین عین کفر می‌باشد و ابدا مورد عفو و اغماض نخواهد بود.

شیخ: لا بد خلیفه عمر رضى الله عنه از اوضاع و احوال پى برده بود که اگر رسول خدا‌ چیزى بنویسد ایجاد اختلاف می‌شود و فتنه برپا می‌گردد، لذا روى خیر خواهى به نفع خودٍ پیغمبر، منع از آوردن دوات و کاغذ نموده؟!

عذر بدتر از گناه

داعی: عذر بدتر از گناه همین است که شما فرمودید یادم مى‌آید در موقع تحصیل استادى داشتم جامع منقول و معقول از فضلاء دهر فاضل قزوینى حاج شیخ محمد على (اگر زنده است خدا حفظش کند و اگر فوت شده خدایش رحمت کند) می‌فرمود غلطى را اگر بخواهند اصلاح کنند ممکن است یک غلط صد غلط گردد. عینا مى‌بینم دفاعى که شما ناچار از خلیفه می‌نمائید خطا و غلط فاحشى را، غلطها جلوه می‌دهید.

از این کلام شما همچو معلوم مى‌آید که رسول اکرم با مقام عصمت (که مصون از خطا بوده) و اتصال به غیب، عالم در مقام ارشاد و هدایت امت، توجّهى به صلاح و فساد نداشته که خلیفه عمر خیرخواهى و راهنمائى براى آن حضرت نموده! اگر جنابعالى آیه ۳۶ سوره ۳۳ (احزاب) را مورد دقت قرار دهید که می‌فرماید:

{وَ مٰا کٰانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لاٰ مُؤْمِنَهٍ إِذٰا قَضَى اَللّٰهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ اَلْخِیَرَهُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اَللّٰهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاٰلاً مُبِیناً}

(هیچ مرد و زن مؤمن را در کاری که خدا و رسول حکم کنند (یعنی قولا و عملا جلوی امر آن حضرت را بگیرند) اراده و اختیاری نیست (که رای خلافی اظهار نمایند) و هر کس نافرمانی خدا و رسول کند دانسته، به گمراهی سختی افتاده است.)

قطعا حرف خود را پس خواهید گرفت و به عمل خلیفه عمر پى خواهید برد که تمرّد امر رسول الله و منع از وصیت نمودن و جسارت به کلمه هذیان عملى بسیار شنیع بوده که آن حضرت را چنان متأثر ساخت که امر به اخراج آنها از نزد خود نمود.

شیخ: صلاح‌بینى خلیفه از کلام آخرش معلوم است که گفت حسبنا کتاب الله یعنى کتاب خدا قرآن کریم ما را کفایت می‌کند احتیاجى به نوشته رسول خدا نمی‌باشد.

داعی: اتفاقا همین کلام خود دلیل بزرگ است بر عدم معرفت و توجه به قرآن مجید یا تعمّد به آزردن رسول اکرم و مانع شدن از عملى که مخالف با خیالات آنها بوده است؛ زیرا اگر معرفت کامل به قرآن مجید داشتند می‌دانستند که قرآن به تنهائى کفایت امور نمی‌نماید، چه آنکه قرآن یگانه کتاب محکمى است موجز و مجمل که بیان کلیات احکام را نموده ولى جزئیات آنها را موکول به بیان مبین فرموده و همان کلیات مجمل و موجز مندرجه در قرآن مجید مشتمل است بر ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و عام و خاص و مطلق و مقید و مجمل و مؤول.

چگونه ممکن است یک فرد عادى بدون فیض الهى و بیان مبین ربانى از این قرآن قلیل اللفظ و کثیر المعانى استفاده نماید؟

علاوه بر اینها اگر قرآن کفایت امر امت را تنها مى‌نمود چرا در قرآن فرموده: {وَ مٰا آتٰاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مٰا نَهٰاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا} مگر نه اینست که در آیه ۸۵ سورۀ ۴ نساء فرموده:

{وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى اَلرَّسُولِ وَ إِلىٰ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ اَلَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ}

(اگر به رسول و صاحبان حکم (پیشوایان اسلام بعد از رسول) رجوع می‌کردند، همانا تدبیر کار را آنان که اهل بصیرتند می‌دانستند و در آن واقعه صلاح اندیشی می‌کردند)

پس مسلّم است که قرآن مجید فقط تنها مفید فایده نیست مگر با بیان مبیّنین قرآن که خاندان جلیل محمّد و آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین می‌باشند.

چنانچه در حدیث متواتر بین الفریقین (که در لیالى ماضیه بجمله‌اى از اسناد آن اشاره نمودیم ۲وارد است که خاتم الانبیاء مکرّر فرمود:

«انّى تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتى اهل بیتى لن یفترقا حتّى یردا علىّ الحوض ان تمسکتم بهما فقد نجوتم–لن تضلّوا ابدا.»

(من که رسول خدا هستم دو چیز بزرگ را در میان شما می‌گذارم که هرگز از هم جدا نمی‌شوند تا در کنار حوض کوثر بر من وارد شوند و اگر به این دو تمسک جستید نجات می‌یابید. (در عبارت دیگر است که فرمود) هرگز گمراه نخواهید شد. آن دو چیز بزرگ قرآن و عترت می‌باشند.)

عجب است از فهم صاحبان فطنت که چرا تفطّن و تفکر نمی‌نمایند که رسول خدا آنچه می‌گوید از جانب خدا می‌باشد به حکم آیۀ {وَ مٰا یَنْطِقُ عَنِ اَلْهَوىٰ إِنْ هُوَ إِلاّٰ وَحْیٌ یُوحىٰ} (نجم/۳و۴) قرآن را به تنهایی، در مقام هدایت و نجات امت کافى نمی‌داند. بیان آن را توأم می‌کند با عترت طاهره خود و صریحا می‌فرماید اگر به هر دو (قرآن و عترت) تمسّک جستید نجات یافته و هرگز گمراه نخواهید شد. ولى خلیفه عمر گفت قرآن تنها کفایت می‌کند.

اینک آقایان محترم انصاف دهید و قضاوت به حق کنید بین این دو قول که رسول اکرم خاتم الانبیاء فرستادۀ به حق از جانب پروردگار فرموده تمسّک جوئید به قرآن و عترت که این دو توأم با هم هستند و عدیل یکدیگر می‌باشند و سبب هدایت می‌باشند تا روز قیامت ولى عمر گفت قرآن به تنها ما را کافى است نه فقط عترت را قبول ندارد بلکه دستور و نوشته پیغمبر را هم قبول ندارد؟

اطاعت کدام یک از این دو قول واجب است قطعا هیچ انسان عاقلى نمی­گوید قول رسول خدا را که اتصال به حق دارد بگذاریم و قول عمر را قبول نمائیم!

شما چرا قول عمر را گرفته و فرمودۀ رسول خدا را کنار گذارده‌اید؟!

اگر کتاب خدا فقط کافى بود پس چرا در آیه ۴۵ سوره ۱۶(نحل) فرموده:

{فَسْئَلُوا أَهْلَ اَلذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاٰ تَعْلَمُونَ}

(اگر نمی‌دانید سئوال کنید از اهل ذکر (یعنی اهل قرآن که خاندان رسالت و عترت طاهره نبوت هستند))

 ما را امر فرموده که سؤال از اهل ذکر نمائیم که مراد از ذکر، قرآن یا رسول الله و اهل ذکر، عترت آن حضرت می‌باشند.

چنانچه در لیالى ماضیه با دلائل و اسناد عرض کردم علماء بزرگ خودتان از قبیل سیوطى و دیگران آورده‌اند که مراد از اهل ذکر، یعنى عترت پاک رسول الله‌ هستند که عدیل القرآن می‌باشند.

شما با نظر بدبینى به گفته‌هاى ما ننگرید و تصور ننمائید فقط مائیم که به این گفته‌ها خورده می‌گیریم بلکه اکابر علماء خودتان هم در عالم انصاف به این قول خلیفه عمر لبخند می‌زنند.

اعتراض قطب الدین شیرازی به گفتار عمر

چنانچه قطب الدین شافعی شیرازی که از اکابر علمای شماست در کشف الغیوب گوید: این امر مسلم است که راه را بی راهنما نتوان پیمودند و تعجب می‌نماییم از کلام خلیفه عمر که گفته چون قرآن در میان ما هست به راهنما احتیاجی نیست. این کلام مانند کلام آن کس ماند که گوید: چون کتب طب در دست هست احتیاجی به طبیب نمی‌باشد. بدیهی است که این حرف غیر قابل قبول و خطای محض است؛ چه آنکه هر کس از کتب طبیه نتوانن سر در آورد، قطعا باید رجوع نماید به طبیبی که عالم به آن علم است.

همین قسم است قرآن کریم که هر کس نتواند به فکر خود از آن بهره برداری کند ناچار باید رجوع نماید به آن کسانی که عالم به علم قرآنند چنانچه در قرآن می‌فرماید:

{وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى‏ اولى اْلأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ} (نساء/۸۵)

(اگر به رسول خدا و به صاحبان امر (پیشوایان اسلام) رجوع می‌کردند همانا تدبیر کار آنان که اهل بصیرتند می‌دانستند و در آن واقعه صلاح اندیشی می‌کردند)

کتاب حقیقی سینه اهل علم است چنانچه در آیه ۴۸ سوره عنکبوت فرماید:

{بَلْ هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فی صُدُورِ الَّذینَ أُوتُوا الْعِلْمَ}

(بلکه این قرآن آیات روشن الهی است در سینه آنان که از خدا نور علم و دانش یافتند.)

به همین جهت حضرت علی کرم الله وجهه فرمود:

انا کتاب الله الناطق و هذا هو الصامت؛ یعنی من کتاب ناطق خدا هستم و این قرآن کتاب صامت است. انتهی.

پس اول و آخر گفتار خلیفه، مخدوش و منفور اهل علم و عقل و دانش و انصاف است و تصدیق نمایید که ظلم بزرگی به رسول الله نمودند که نگذارند وصیت نماید.

مانع نشدن از عهد نامه ابو بکر در وقت مردن

و اما این که مکرر فرمودید که از وصیت ابی بکر و عمر جلوگیری نکردند صحیح است. همین مطلب است که بسیار مورد حیرت و تعجب است که تمام مورخین و محدیثن خودتان در کتب معتبره خود ثبت نموده‌اند که خلیفه ابو بکر در وقت مردن به عثمان عفان گفت: بنویس آنچه من می‌گویم که این عهدنامه من است به سوی این مردم و او نوشت آنچه را که ابو بکر تقریر نمود.([۵۲])

خلیفه عمر و دیگران حاضر بودند، احدی او انکار ننمود. مخصوصا عمر نگفت: حسبنا کتاب الله ما چه احتیاجی به عهدنامه ابو بکر داریم؛ زیرا قرآن ما را کفایت می‌نماید؟!

ولی خاتم الانبیاء را مانع از وصیت شدند به بهانه آن که کتاب خدا ما را کفایت می‌کند. فاعتبروا یا اولى الابصار.؟!

اگر هیچ دیلی ما را مانع از تبعیت این دستگاه نشود مگر همین توهین و جسارت و دشنام دادن به رسول اکرم و مانع شدن از وصیتی که سبب هدایت و جلوگیری از ضلالت و گمراهی امتی می‌گردید کفایت می‌نماید هر عالم عاقل بینای منصفی را که بداند اساس آن روز روی برهان و دلیل نبوده بلکه روی جار و جنجال بوده است.

مصیبت بزرگ و اهانت به رسول الله دم مرگ و مانع شدن از نمایاندن راه هدایت

حق داشت ابن عباس (حبر امت) گریه کند بلکه تمام مسلمین حقا باید خون گریه کنند که نگذارند خاتم الانبیاء وصیت کند و تکلیف امت را معین نماید بلکه مزد رسالتش را ساعت آخر عمر به دادن دشنام و اهانت اداء نمودند!

و اگر گذارده بودند وصیت بنماید، قطعا امر خلافت بسیار واضح می‌شد و تأیید می‌گردید گفته‌های قبل آن حضرت ولی سیاستمداران بینا فهمیدند با اهانت به آن حضرت جلوگیری نمودند.

شیخ: از کجا معلوم است که آن حضرت می‌خواست راجع به خلافت چیزی بفرماید؟

داعی: اولا مطلب بارز است که در دم مرگ از احکام و قواعد دین چیزی باقی نمانده بود که بخواهد یاد‌اوری نماید که موجب هدایت امت گردد؛ زیرا آیه اکمال دین نازل شده بود فقط موضوع خلافت بود که خواست تأییداً به گفتارهای مدت بیست و سه ساله خود روشن فرماید؛ چنان چه عرض کردم امام غزالی درمقاله سر العالمین([۵۳]) آورده که آن حضرت فرمود:

ایتونی بدوات و بیاض لازیل عنکم اشکال الأمر و اذکر لکم من المستحق لها بعدی و دیگر جمله لن تضلوا بعدی می‌رساند که موضوع هدایت امت در آن نوشته بوده و از طرق هدایت چیزی جز امر خلافت و راهنما نمانده بود.

علاوه ما هم اصرار نمی‌نماییم که آن حضرت می‌خواست راجع به خلافت و امامت چیزی بگوید. ولی قطعا می‌خواسته بیانی برای هدایت و راهنمایی امت بفرماید که جلو ضلالت و گمراهی را بگیرد. چرا ممانعت نمودند؟ بر فرض خواستند ممانعت نمایند آیا لازمه ممانعت فحش و دشنام و اهانت بوده است؟!

چشم با ز و گوش باز و این عمی         حیرتم از چشم بندی خدا

ببخشید! رشته سخن طولانی شد به اختیار حقیر نبوده بلکه دردهای دل بود که مختصری از آن به یادآوری شما بی اراده از لسان الکن جاری شد.

پس با این مقدمات معلوم شد که علی وصی آن حضرت بوده و دستوراتی هم داده، منتهی در مرض موت اتماما للوصیه خواست به نوشتن حقایق تکلیف امت را معین نماید، بازیگران سیاسی فهمیدند چه می‌خواهد بنویسد، با هوی و جنجال و اهانت مانع شدند و نگذاردند!

مخصوصا اتماما للحجه برای رفع شبهه، در بعض احادیث فرموده‌است: همان خدایی که برای انبیاء اولوالعزم چون آدم و نوح و موسی و عیسی وصی معین نموده برای من هم علی را وصی قرار داده.

و نیز فرموده است: علی وصی من است در اهل بیت و امت من بعد از من و این خود دلیل ثابت است بر این که وصایت در این مقام به معنای خلافت است پس علی وصی و خلیفه رسول الله است.([۵۴])

شیخ: این اخبار چنانچه صحیح باشد متواتر نیست، چگونه به آنها اتخاذ سند می‌نمایید.

داعی: مسئله تواتر وصیت، در نزد ما از طریق اهل بیت عترت و طهارت که عدیل القرآنند ثابت و مسلم است. اما در نظر دارید که در شبهای گذشته عرض کردم که علمای شما در بیان علمی خود خبر واحد را حجت می‌دانند. از آن گذشته اگر در این اخبار تواتر لفظی نباشد، قطعا تواتر معنوی موجود است.

و از مجموع این اخبار متکاثره (که از نقل تمام آنها به واسطه ضیق وقت و حاضر نداشتن در حافظه معذورم فقط به اقتضای وقت مجلس به نقل بعض از آنها که در نظر داشتم اکتفا نمودم) معلوم می­شود که رسول اکرم نص بر وجود علی به وصایت نموده که معانی خلافت در او بارز و آشکار است.

 

[۱]. الکشف و البیان، ثعلبی، ۷/۱۸۲، ذیل آیه ۲۱۴، سوره شعراء

ثعلبى این حدیث را نقل کرده است:

عن البراء قال: لما نزلت {و انذر عشیرتک الاقربین} جمع رسول الله’ بنى عبد المطلب… فقال: «یا بنى عبد المطلب … من یؤآخینی و یوازرنى و یکون ولیى و وصیى بعدى و خلیفتى فى اهلى و یقضى دینی؟ فسکت القوم… و یقول علیّ: أنا. فقال: «أنت» فقام القوم و هم یقولون لأبى طالب: اطع ابنک فقد امر علیک.

[۲]. مناقب ابن مغازلی، ص۲۰۱، ح۲۳۸، قوله لکل نبى وصیّ.

[۳]. موده القربی، همدانی، موده ۶ (بااستفاده از ینابیع الموده، قندوزی، ۲/۲۸۹، ح ۸۲۵، باب ۵۶، )

[۴]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۳۳-۲۴۷، باب ۱۵٫

[۵]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۳۵، ح۴، باب ۱۵، فضائل الصحابه، احمد بن حنبل، ۲/۶۱۵، ح۱۰۵۲، و من فضائل على رضى الله عنه، من حدیث ابى بکر بن مالک.

[۶]. تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، ص۴۸، باب ۲، حدیث النجوى و الوصیه.

سبط ابن الجوزى حدیث را این گونه نقل می‌کند:

عن انس قال: قلنا لسلمان الفارسى سل رسول الله’ من وصیه؟ فسأل سلمان رسول الله’ فقال: من کان وصى موسى بن عمران؟ فقال: یوشع بن نون. قال: ان وصیى وو وارثى ومنجز وعدى علىّ بن ابى طالب فان قیل: فقد ضعفوا حدیث الوصیه. فالجواب: ان الحدیث الذى ضعفوه فى اسناده اسماعیل بن زیاده تکلم فیه الدار قطنى و انما تکلم فیه لانه روى فى الحدیث زیاده بعد قوله منجز وعدى و هو خیر من اترک بعدى و الحدیث الذى ذکرناه رواه احمد فى الفضائل و لیس فى اسناده ابن زیاد و لا هذا الزیاده فذاک حدیث و هذا آخر.

[۷]. کفایه الطالب، گنجى شافعی، ص۲۶۰، باب۶۲، گنجى حدیث را به این الفاظ نقل کرده است:

عن ابى بریده عن ابیه قال: قال النبى’: لکل نبى و صى و وارث و ان علیاً وصیى و وارثی، قلت: هذا حدیث حسن، اخرجه محدث الشام فى تاریخه کما اخرجناه سوا.

[۸]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۳۶، ح۷، باب ۱۵، ‌فرائد السمطین، حموینی، ‌۱/۱۴۷، ح۱۱۰، باب ۲۸٫

[۹]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۳۵، ح ۶، باب ۱۵، مناقب خوارزمی، ص۱۴۷، فصل ۱۴ و فرائد السمطین، حموینی، ۱/۲۷۰-۲۷۰، ح۲۱۱، سمط۱، باب ۵۲٫

[۱۰]. مناقب ابن مغازلی، ص۲۷۷، ح۳۲۲، قوله تعالی: {انى جاعلک للناس اماما…}

[۱۱]. موده القربی، همدانی، موده ۴ (با استفاده از ینابیع الموده، قندوزی، ۲/۲۸۰، ح۸۰۴، باب ۵۶).

[۱۲]. همان مدرک ح۸۰۵

[۱۳]. ینابیع الموده، قندوزی، ۱/۲۴۰، ح ۱۴، باب ۱۵، مناقب خوارزمی، ص۱۱۲، ح۱۲۲، فصل۹٫

[۱۴]. مناقب ابن مغازلی، ص۱۰۲، ح ۱۴۴، قوله: لن لک لاضراسا ثواقب…

عن ابى ایوب الأنصاری، ان رسول الله’ مرض مرضه فدخلت علیه فاطمه÷ تعوده و هو ناقه من مرضه فلما رأت ما برسول الله من الجهدوالضعف، خنفتها العبره حتى خرجت دمعتها فقال لها: یا فاطمه ان الله عزوجل اطلع الى الارض اطلاعه فاختار منها اباک فبعثه نبیا ثم اطلع الیها ثانیه فاختار منها بعلک فأوحى الى فأنکحته و اتخذته وصیاً، اما علیمت یا فاطمه ان کرامه الله ایاک زوجک اعظمهم حلما واقدمهم مسلما و أعلمهم علما؟ فسرت بذلک فاطمه و استبشرت.

ثم قال لها رسول الله’ یا فاطمه لعلى ثمانیه اضراس ثواقب: ایمان بالله و برسوله و حکمته و تزویجه فاطمه و سبطاه الحسن و الحسین و امره بالمعروف و نهیه عن المنکر، و قضاه بکتاب الله عزوجل. یا فاطمه: انا اهل بیت اعطینا سبع خصال لم یعطها احد من الاولین و لا الآخرین– قبلنا– او قال: و لا یدرکها احد من الآخرین غیرنا– نبینا افضل الأنبیاء و هو ابوک و وصینا خیر الاوصیاء و هو بعلک و شهیدنا خیر الشهداء و هو عم ابیک، و منا من له جناحان یطیر بهما فى الجنه حیث یشاء و هو جعفر ابن عمک و منا سبطا هذه الأمه و هما ابناک و منا – والذى نفسى بیده– مهدى هذه الأمه.

[۱۵]. مسئله وصایت و وراثت حضرت على در کتب اهل تسنن و با عبارات و موضوعات مختلف از جمله جریان یوم الدار و جریان اخوه و حدیث منزلت و موضوعات مستقل مربوط به این مسئله بیانشده است که به بعضى از مصادر آن اشاره می‌کنیم:

المعجم الکبیر، طبرانی، ‌۳/۵۷/۲۶۷۵، (بقیه اخبار الحسن بن على رضى الله عنهما)؛ و ۵/۲۲۰، (زید بن ابى اوفى الاسلمی)؛ و ۶/۲۲۱، (ابو سعید عن سلمان رضى الله عنه)؛ المعجم الاوسط، طبرانی، ۶/۳۲۷تا ۳۲۸؛ تاریخ طبری، ۲/۶۲تا ۶۴، (ذکر الخبر عما کان من امر النبى’ عند ابتداء الله تعالى ذکره ایاه…)؛ خطائص امیر المؤمنین، نسائی، ص۸۶تا ۸۷ (الاختلاف فى حدیث المنزله)؛ السنن الکبری، نسائی، ۵/۱۲۵ تا ۱۲۶، (ذکر الاخوه)؛ الکامل فى التاریخ، ابن اثیر، ۲/۶۱تا ۶۲، (ذکر امر الله تعالى نبیه’، باظهاره دعوته)؛ الکامل، ابن علی، ۳/۲۰۶ تا ۲۰۸ (۱۸/۷۰۳ زید بن ابى اوفی) ؛ و ۴/۱۴ (۸/۸۸۸ شریک بن عبد الله)؛ مسند ابى یعلی، ابو یعلى موصلی، ۴/۳۴۴/ ۲۴۵۹؛ المناقب، خوارزمی؛ ص۸۴/۷۴٫ (الفصل السابع، فى بیان غزاره علمه…) ص۱۵۰/۱۷۸، (الفصل الرابع عشر، فى بیان انه اقرب الناس من رسول الله’) فضائل امیر المؤمنین، ابن عقده، ص۱۳۲( الفصل الثامن عشر فى شهادته) و ص۱۵۸تا ۱۵۹ (الفصل العشرون فى الامامه، النص على الأئمه الاثنى عشر)؛ تاریخ مدینه دمشق، ابن عساکر، ۲۱/۴۱۴تا ۴۱۶، (۲۵۹۹، سلمان بن اسلام)؛ و ۴۲/۴۷ تا ۵۰، و ۵۲ و ۵۳و ۱۳۰، ۳۹۱ و ۳۹۳؛ مناقب علىّ بن ابى طالب و ما نزل من القرآن فی علی ابن مردویه، ص۵۱/ح۹، (الفصل الاول فى انه اول من اسلم) ص۵۷/۱۹ (الفصل الثالث فى القابه)، ص۱۰۱ تا ۱۰۷/ ح۱۰۴و ۱۰۷و ۱۱۲و ۱۱۳و ۱۱۴و ۱۱۵و ۱۱۷، (الفصل الثامن، فى انه اقرب الناس من رسول الله). و ص۱۶۰/۳۹۵ (سوره هود ۳۶، ذیل آیه) و ص۲۸۹/ ح۴۵۷ (۶۵- قوله تعالی: «و انذر عشیرتک الاقربین»)؛ شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، ۱/۹۸ تا ۹۹/ ح۱۱۵، (۷- انى جاعل فى الارض خلیفه)، و ص۴۱۱/ح۴۳۵، (۷۳ «… اجنبنى و بنى ان نعبد الاصنام»)، و ص۵۴۲ تا ۵۴۷/ ح ۵۸۰، (۱۱۶-… «انذر عشیرتک الاقربین»)، و ص۴۵۸ تا ۴۸۷، (۹۳- فى سوره طه «و اجعل لى وزیرا من اهلی») کنز العمال، متقى هندی، ۹/۱۶۷/ ۲۵۵۵۴و ۲۵۵۵۵، (کتاب الصحبه من قسم الافعال باب فى فضلها)؛ و ۱۱/۶۱۰/۳۲۹۵۲ (الاکمال: فضائل على رضى الله عنه)؛ الآحاد و المثانی، الضحاک، ۵/۱۶۹/۲۷۰۷، (۹۲۳- زید بن ابى اوفی)؛ فتح الملک العلی، احمد بن الصدیق المغربی، ص۴۸؛ امتاع الاسماع، مقریزی، ۱۴/۴۸۱، تا ۴۸۳؛ الدر المنثور، سیوطی، ۴/۳۷۰ تا ۳۷۱، سوره الحج؛ تفسیر بغوی، بغوی، ۳/۴۰۰ (ذیل آیه انذار)؛ با تفسیر الثعلبی، ثعلبی، ۷/۱۸۲، (ذیل آیه انذار)؛ مفردات غریب القرآن، راغب اصفهانی، ص۵۱۸ و ۵۱۹، (ذیل کلمه ورث) ؛ نظم درر المسطین، زرندى حنفى ۹۴ تا ۹۶، (مناقب امیر المؤمنین، ذر اخاه النبى’ علیا)؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲/۲۸۷( ۳۷- و من کلام له یجرى مجرى الخطبه)؛ و ۱۳/۲۱۰ و ۲۱۲، (۲۳۸، ذکر حال رسول الله فى نشوئه)؛ ۱۳/۲۴۴، (القول فى اسلام ابی‌بکر …) و همچنین این مسئله در بابهاى مختلف کتاب ینابیع الموده ذکر شده است. «محقق»

[۱۶]. کنز العمال، متقى هندی، ۷/۲۵۵، ح ۱۸۷۹۶، کتاب الشمائل من قسم الأفعال، متفرقات الاحادیث التى تتعلق بوفاته’:

متقى هندى این حدیث را نقل کرده است:

… عن على ان رسول الله’ لما ثقل قال: یا على ائتنى بطبق اکتب فیه ما لا تضل امتى بعدى فخشیت ان تسبقنى نفسه قلت انى احفظ ذراعا من الصحیفه فکان رأسه بین ذراعى و عضدى فجعل یوصى بالصلاه و الزکاه و ما ملکت ایمانکم. قال: کذالک حتى فاضت نفسه…

[۱۷]. الطبقات الکبری، ابن سعد، ۲/۱۸۷، ذکر الکتاب الذى أراد رسول الله’ ان یکتبه لأمتى…. ابن سعد حدیث را همانند کنز العمال نقل کرده است.

ونیز محمد بن اسماعیل بخارى در ادب المفرد، ص۴۴، ح۱۵۶، باب حسن الملکه، چنین نقل کرده است:

حدثنا نعیم بن یزید قال حدثنا علىّ بن ابى طالب صلوات الله علیه ان النبى’ لما ثقل قال: یا على ائتنى بطبق اکتب فیه ما لا تضل امتى فخشیتان یسبقنى فقلت: انى لأحفظ من ذراعى الصحیفه و کان رأسه بین ذراعییه و عضدى یوصى بالصلاه و الزکاه و ما ملکت ایمانکم و قال: کذلک حتى فاضت نفسه…

[۱۸]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۰/۱۷۹، خطبه ۱۹۰٫

ابن ابى الحدید می‌نویسد:

ثم ذکر وفاه رسول الله فقال: لقد قبض و ان رأسه لعلى صدری، و لقد سالت نفسه فى کفّی، فأمررتها على وجهی» یقال: ان رسول الله’ قاء دما یسیرا وقت موته و ان علیا مسح بذلک الدم وجهه.

[۱۹]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱۰/۲۶۶، خطله ۱۹۵، (روى عنه انه قاله عند دفن سیده النساء فاطمه÷).

ابن ابى الحدید مطلب را اینگونه نقل می‌کند:

فقال لقد وسدتک فى ملحوده قبرک، اى فى الجهه المشقوقه من قبرک… و فاضت بین نحرى و صدرى نفسک.

شیخ سلیمان حنفى قندوزى نیز در کتاب ینابیع الموده ج۱/۲۶۵، در باب ۱۹ (فى اختصاصه النبى’) و ج۳/۴۳۶/۸ باب ۹۹ نیز روایت را مانند ابن ابى الحدید نقل کرده‌است. «محقق».

[۲۰]. درکتب اهل تسنن درادامه حدیث مؤاخاه پیامبر’ بعد از اینکه امام على را به عنوان برادر خود معرفى فرمودند و مقام منزلت آن حضرت را نسبت به خود ذکر کردند چنین فرمودند:

«فقال على یا رسول الله ذهب روحى وانقطع ظهرى حین رأیتک فعلت ما فعلت بأصحابک غیرى فان کان من سفطه على فلک العتبى و الکرامه، فقال: و الذى بعثنى بالحق ما اخرتک الا لنفسى فأنت عندى بمنزله هارون من موسى و وارثی. فقال یا رسول الله ما ارث منک؟ قال: ما اورثت الانبیاء. قال: و ما اورثت الانبیاء قبلک، قال: کتاب الله و سنه نبیهم و انت معى فى قصرى فى الجنه مع فاطمه ابنتى و رفیقی، ثم تلا رسول الله’ الآیه «اخوانا على سرر متقابلین» الاخلاء فى الله ینظرهم بعضهم الى بعض». (المعجم الکبیر، طبرانی، ۵/۲۲۱، زید بن ابى الاوفی؛ الدر المنثور، سیوطی، ۴/۳۷۱، موده الحج، الثقات، ابن حبان، ۱/۱۴۲) همانطور که خداى تعالى به این حقانیت در قرآن اشاره کرده و می‌فرماید: ثم اروثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا (فاطر/۳۲) البته همانطور که از سیاق روایت به دست می‌آید منظور وراثت در مسائل معنوى و کتاب و حقایق و این است و الا قانون ارث در نزد خدا عمومى بود. و شامل انبیاءنیز می‌شود همانطور که خداى متعال در قرآن می‌فرماید: «و ورث سلیمان داوود» (نمل ۱۶) و همچنین «… فهب لى من لدنک ولیا یرثنى و یرث من آل یعقوب…» (مریم /۵و ۶) «محقق»

[۲۱]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۱/۱۳۹، خطبه۲، و من خطبه …بعد انصرافه من صفین، شرح عبارت «و فیهم الوصیه و الوراثه».

[۲۲]. شرح نهج البلاغه، بن ابى الحدید، ۱/۱۵۰، خطبه ۲، (بعد انصرافه من صفین)، ما ورد فى الوصایه من الشعر.

[۲۳]. همان. ۱/۱۴۶٫

[۲۴]. همان، ۱/۱۴۴٫

[۲۵]. کنز العمال، ‌متقى هندی، ۱۱/۶۱۰ و ۶۱۱، ح۳۲۹۵۵، کتاب الفضائل، باب ۳، فضائل علی. متقى هندى حدیث را این گونه نقل می‌کند:

ألا ارضیک یا علی؟ انت أخى و وزیرى تقضى دینى و تنجز موعدى و تبرء ذمتی.

[۲۶]. مسند احمد بن حنبل، ۴/۱۶۴و ۱۶۵، حدیث حبشى بن جناده.

احمد بن حنبل حدیث را این گونه نقل می‌کند:

قال رسول الله’ على منى و انا منه لا یؤدى عنى الا انا او علیّ.

[۲۷]. معجم الکبیر، طبرانی، ‌۱۲/۳۲۱، ‌احادیث مجاهد عن ابن عمر.

طبرانی حدیث را این گونه نقل کرده است:

… قال’ انت اخى و وزیرى تقضى دینى و تنجز موعدى و تبرئ ذمتی.

و نیز اسکافى در المعیار والموازنه، ص۲۰۹، بیان اجمالى فى مؤاخات رسول الله’ بین المهاجرین و الانصار، ثم بینه و بین على صلوات الله علیهما حدیث فوق را نقل کرده است.

[۲۸]. مناقب ابن مردویه، ص۱۰۲- ۱۰۴، ح ۱۰۷، فصل۸٫

و نیز ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ۱۳/۲۲۸، خطبه ۲۳۸ (قاصعه)، القول فى اسلام ابى بکر و علی، مناقب ابن مغازلی، ص۲۶۱، ح۳۰۹، باب حدیث سد الابواب حدیث را این گونه نقل کرده‌اند:

حدثنا جعفر بن محمد عن ابیه عن نافع مولى ابن عمر قال: قلت لابن عمر: من خیر الناس بعد رسول الله’؟ قال: ما انت و ذلک لا ام لک؟ ثم قال: استغفر الله، ‌خیرهم بعده من کان یحل له ما کان یحل له و یحرم علیه ما کان یحرم علیه، قلت: من هو؟ قال: علی، سد ابواب المسجد و ترک باب على و قال له: لک فى هذا المسجد مالى و علیک فیه ما على و انت و ارثى و وصیی، تقضى دینى و تنجز عداتى و تقتل على سنتی، کذب من زعم انه یبغضک و یحبنی.

قاضى ایجى در مواقف ص۲۶۸، مرصد ۴، فى الامامه، مقصد ۵، وجه ۴٫ با استفاده از شرح مواقف، جرجانی، ۸/۳۶۸، می‌نویسد:

الرابع قوله اخى و وزیرى و خیر من اترکه بعدى یقضى دینى و ینجز وعدى علىّ بن ابى طالب.

[۲۹]. صحیح مسلم، ۳/۱۲۵۰، ح۴، ‌کتاب الوصیه، مسلم حدیث را این گونه نقل می‌کند:

«عن سالم عن ابیه انه سمع رسول الله’ قال:‌ ما حق امرئ مسلم له شیء یوصى فیه یبیت ثلاث لیلا الا و وصیته عنده مکتوبه» قال عبد اللن بن عمر: ما مرت على لیله منذ سمعت رسول الله’ قال ذلک الا و عندى وصیتی…

احمد در کتاب مسند خود روایت دیگرى در اهمیت این مسئله از ابن عمر چینین بیان کرده است:

«حق على کل مسلم ان یبیت لیلتین و له ما یوصى یه الا و وصیته مکتوبه عنده»

مسند احمد، ۲/۱۰، مسند عبد الله بن عمر). «محقق»

[۳۰]. در آیات زیادى به اطاعت خداى تعالى و رسول خدا’ دستور داده شده که به بعضى از آنها اشاره می‌کنیم: آل عمران/۳۲؛ نساء /۵۹؛ انفال/۲۰؛ نور/۵۴؛ محمد/ ۳۳٫ «محقق»

[۳۱]. صحیح بخاری، ۴/۵۳۱، ح۱۳۳۵، کتاب الجزیه، ‌باب اخراج الیهود من جزیره العرب.

بخارى حدیث را این گونه نقل می‌کند:

«سعید بن جبیر قال: سمع ابن عباس رضى الله عنه یقول: یوم الخمیس و ما الخمیس؟ ثم بکى حتى بل دمعه الحصی. قلت: یا ابن عباس ما یوم الخمیس؟ قال‌: اشتد برسول الله’ وجعه فقال: ائتونى بکتف اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا فتنازعوا و لا ینبغى عند نبى تنازع. فقالوا: ما له اهجر استفهموه. فقال: ذرونى فالذى انا فیه خیر مما تدعونى الیه فاجرهم بثالث قال: اخرجوا المشرکین من جزیره العرب واجیزو الوفد بنحو ما کنت اجیزهم و الثالثه خیر اما ان سکت عنهاو اما ان قالهما فنسیتها.

[۳۲]. صحیح مسلم، ۳/۱۲۵۹، ح۲۱، کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه لمن لیس له شیء یوصى فیه.

مسلم حدیث را این گونه نقل می‌کند:

«عن ابن عباس انه قال: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس! ثم جعل تسیل دموعه حتى رأیت على خدّیه کانها نظام اللؤلؤ قال: قال رسول الله’ ائتونى بالکتف و الدواه اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابداً، فقالوا ان رسول الله یهجر.

[۳۳]. بخارى این جریان را در شش قسمت از کتاب صحیح خود مجموعا در هفت روایت بیان کرده:

۱- کتاب العلم- باب کتابه العلم(ج۱ص۳۶-۳۷).

حدثنا یحیى بن سلیمان قال: حدثنى ابن وهب قال: اخبرنى یونس عن ابن شهاب عن عبید الله بن عبد الله عن ابن عباس قال لما اشتد بالنبى’ وجعه قال: ائتونى بکتاب اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده قال عمر: ان النبى’ غلبه الوجع و عندنا کتاب الله حسبنا فاختلفوا و کثر اللط قال: قوموا عنى و لا ینبغى عندى التنازع فخرج ابن عباس قول ان الرزیه کل الرزیئه ما حال بین رسول الله’ و بین کتابه.

۲- باب جوائز الوفد باب هل یستشفع الى اهل الذمه و معاملتهم (ج۴- ص۳۱)

حدثنا قبیصه حدثنا ابن عیینه عن سلیمان الأحول عن سعید بن جبیر عن ابن عباس رضى الله عنهما انه قال: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس، ثم بکى حتى خضب دمعه الحصباء فقال:‌اشتد برسول الله’ و جعه یوم الخمیس فقال: ائتونى بکتاب اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا فتنازعوا و لا ینبغى عند نبى تنازع فقالوا: هجر رسول الله’ و قال دعونى فالذى انا فیه خیر مما تدعونى الیه و اوصى عند موته بثلاث اخرجوا المشرکین من جزیره العرب و اجیزوا الوف بنحو ما کنت اجیزهم و نسیت الثالثه و قال یعقوب بن محمد سالت المغیره بن عبد الرحمن عن جزیره العرب فقال: مکه و المدنه والیمامه والیمن و قال یعقوب و العرج اول تهامه.

۳- باب الجزیه والموادعه مع اهل اذمه و الحرب و قول الله تعالى: قاتلوا الذین …- باب اخراج الیهودمن جزیره العرب( ج۴ص۶۵-۶۶)

حدثنا محمد حدثنا ابن عیینه عن سلیمان بن ابى مسلم الأحول سمع سعیدنب جبیر سمع ابن عباس رضى الله عنهما یقول یوم الخمیس و ما یوم الخمیس ثم بکى حتى بل دمعه الحصى قلت: یا ابن عباس ما یوم الخمیس؟ قال اشتد برسول الله’ و سلم وجعه فقال: ائتونى بکتف اتب لکم کتابا لا تضلوا بعدها ابدا فتنازعوا و لا ینبغى عند نبى تنازع فقالوا ما له أهجر استفهموه. فقال: ذرونى فالذى انا فیه خیر ممکا تدعونى الیه فأمرهم بثلاث. قال: اخرجوا المشرین من جزیره العرب و اجیزوا الوفد بنحو ا کنت اجیزهم و الثالثه اما ان سکت عنها و اما ان قالها فنسیتها. قال سفیان: هذا قول سلیمان هذا من قول سلیمان.

۴- باب مرض النبى’ و وفاته و قول الله تعالى انک میت و انهم میتون ثم انکم یول القیامه عند ربکم تختصمون. (ج۵- ص۱۳۷-۱۳۸)

حدثنا قتیبه حدثنا سفیان عن سلیمان الأحول عن سعید بن جبیر قال: قال ابن عباس: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس؟ اشتد برسول الله’ وجعه فقال: ائتونى اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا فتنازعوا و لا ینبغى عند نبى تنازع فقالوا ما شأنه؟ أهجر استفهموه. فذهبوا یردون علیه. فقال: دعونى فالذى انا فیه خیر مما تدعونى الیه و اوصاهم بثلاث قال: اخرجوا المشرکین من جزیره العرب و اجیزوا الوفد بنحو ماکنت اجیزهم و سکت عن الثالثه او قال او قال فنسیتها.

و در ادامه آن:

حدثنا على بن عبد الله حدثنا عبد الرزاق اخبرنا معمر عن الزهرى عند عبید الله بن عبد الله بن عتبه عن ابن عباس رضى الله عنهما قال: لما حضر رسول الله’ فى البیت رجال فقال النبى’ هلموا اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده فقال بعضهم ان رسول الله’ قد غلبه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله فاختلف اهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده و منهم من یول غیر ذلک فلما اکثروا اللغو و الاختلاف قال رسول الله’ قوموا* قال عبید الله فکان یقول ابن عباس ان الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول الله’ و بین ان یکتب لهم ذلک الکتاب لاختلافهم و لغطهم.

۶- کتاب المرضى و الطب– باب قول المریض قوموا عنى (ج ۷-ص۹)

حدثنا ابراهیم بن موسى حدثنا هشام عن معمر و حدثنى عبد الله بن محمد حدثنا عبد الرزاق اخبرنا معمر عن الزهرى عن عبید الله بن عبد الله عن ابن عباس رضى الله عنهما قال: لما حضر رسول الله’ و فى البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال النبى’ هلم اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده فقال عمر: ان النبى’ قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله فاختلف اهل البیت فاختصموا منهم من یقول قربوا یکتب لکم کالنبى’ کتابا لن تضلوا بعده و منهم من یقول ما قال عمر فلما اکثروا اللغو و الاختلاف عند النبى’ قال رسول الله’ قوموا! قال عبید الله و کان ابن عباس یقول ان الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول الله’ و بین ان یکتب لهم ذلک الکتاب من اختلافهم و لغطهم.

۷- کتاب الاعتصام بالکتاب و السنه، باب کراهیه الخلاف (ج۸-ص۱۶۱)

حدثنا ابراهیم بن موسى اخبرنا هشام عن معمر عن الزهرى عن عبید الله بن عبد الله بن عبد الله عن ابن عباس قال: لما حضر النبى’ قال: و فى البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال: هلم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده. قال عمر: ان النبى’ غلبه الوجع و عندکم القرآن فحسبنا کتالب الله و اختلف اهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول: قربوا یکتب لکم رسول الله’ کتابا لن تضلوا بعده و منهم من یقول ما قال عمر فلما اکثروا اللغط و الاختلاف عند النبى’ قال قوموا عنی قال عبید الله فکان ابن عباس یقول ان الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول الله’ و بین ان یکتب لهم ذلک الکتاب من اختلافهم و لغطهم. «محقق»

[۳۴]. صحیح مسلم، ۳/۱۲۵۹، ح۲۱-۲۲، کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه لمن لیس له شئ‌ یوصى فیه.

مسلم این روایات را به این صورت نقل کرده است:

حدثنا سعید بن منصور و قتیبه بن سعید و ابوبکر بن ابى شیبه و عمرو الناقد (و اللفظ لسعید) قالوا: حدثنا سفیان عن سلیمان الأحول عن سعید بن جبیر قال: قال ابن عباس: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس؟ ثم بکى حتى بل دمعه الحصی. فقلت: یا ابن عباس و مما یوم الخمیس؟ قال: اشتد برسول الله’ وجعه فقال: ائتونى اکتب لکم کتال لا تضلوا بعدى فتنازعوا و ما ینبغى عند نبى تنازع و قالوا ما شأنه أهجر استفهموه. قال‌: دعونى فالذى انا فیه خیر اوصیکم بثلاث اخرجوا المشکین من جزیره العرب و اجیزوا الوفد بنحو ما کنت اجیزهم. قال: و سکت عن الثالثه او قالها فانسیتها.

قال ابو اسحاق حدثنا الحسن بن بشر قال: حدثنا سفیان بهذا الحدیث حدثنا اسحاق بن ابراهیم اخبرنا وکیع عن مالک بن مغول عن طلحه بن مصرف عن سعید بن جبیر عن ابن عباس انه قال: یوم الخمیس و ما یوم الخمیس ثم جعل تسیل دموعه حتى رأیت على خدیه کانها نظام اللؤلؤ قال: قال رسول لاله’ ائتونى بالکتف و الدواه (او اللوح و الدواه) اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده ابدا فقالوا: ان رسول الله’ یهجر.

و حدثنى محمد بن رافع و عبد بن حمید قال: عبد اخبرنا و قال ابن رافع حدثنا عبد الرازق اخبرن معتمر عن الزهرى عن عبید الله بن عبد الله بن عتبه عن ابن عباس قال: لما حضر رسول الله’ و فى البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب فقال النبى’ هلم اکتب لکم کتابا لا تضلون بعده. فقال عمر ان رسول الله’ قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن حسبنا کتاب الله فاختلف اهل البیت فاختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم رسول الله’ کتابا لن تضلوا بعده. و منهم من یقول ما قال عمر فلما اکثروا اللغو و الاختلاف عند رسول الله’ قال رسول الله’: «قوموا» قال عبید الله فکان ابن عباس یقول: ان الرزیه کل الرزیه ما حال بین رسول الله’ و بین ان یکتب لهم ذلک الکتاب من اخلافهم و لغطهم. «محقق»

[۳۵]. جمع بین الصحیحین، حمیدى ۲/۹، ح۹۸۰، سم ۳، شماره ۷۵ مسند عبد الله بن عباس.

حمیدى این گونه نقل می‌کند:

«عن ابن عباس قال: لما حضر رسول الله’ و فى البیت رجال فیهم عمر بن الخطاب قال النبى’ هلموا اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده. فقال عمر و فى روایه فقال بعضهم رسول الله’ قد غلب علیها الوجع و عندکم القرآن حسبکم کتاب الله فاختلف اهل البیت و اختصموا فمنهم من یقول قربوا یکتب لکم رسول الله’ و منهم من یقول ما قال عمر…

[۳۶]. مسند احمد بن حنبل، ۱/۳۲۵، مسند عبد الله بن عباس.

احمد حنبل حدیث را همانند حمیدى نقل می‌کند.

[۳۷]. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحدید، ۲/۵۵، ‌خطبه ۲۶، (و من خطبه له ان الله تعالى بعث محمدا نذیرا للعالمین)، حدیث السقیفه

و نیز در جلد ۶/۵۱، کلمه ۶۶، ( و من کلام له فى معنى الأنصار) ذکر امر فاطمه مع ابى بکر و در جلد ۱۱/۴۹، کلمه ۲۰۳، (و من کلام له و قد سأله سائل عن أحادیث البدع… (فصل فیما وضع الشیعه و البکریه من الأحادیث).

[۳۸]. شرح صحیح بخاری، کرمانی، ۲/۱۲۶-۱۲۷، کتاب العلم، باب کتابه العلم.

و در جلد ۲۰/۱۹۶-۱۹۷، ح۵۲۱۸، کتاب المرضی، باب قول المریض قوموا عنی، در جلد ۲۵/۸۷-۸۸، ح ۶۹۱۸، کتاب الاعتصام، باب کراهیه الخلاف.

[۳۹]. شرح صحیح مسلم، نووی، ۱۱/۸۹، کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه، لمن لیس له شیء یوصى فیه.

[۴۰]. الشفاء‌، قاضى عیاضی، ۲/۱۹۲، قسم ۳، باب ۲٫

[۴۱]. سر العالمین، ابو حامد غزالی، ص۲۱، باب فى المقاله الرابعه.

[۴۲]. ملل والنحل، شهرستانی، ۱/۲۹، مقدمه ۴٫

[۴۳]. الکامل، ابن اثیر، ۲/۳۲۰، حوادث سال۱۱، ذکر مرض رسول الله’ و وفاته.

[۴۴]. حلیه الاولیاء، ابو نعیم اصفهانی، ۵/۲۵، رقم ۲۸۵، شرح حال طلحه بن مصرف.

[۴۵]. تذکره الخواص، سبط ابن الجوزی، ‌ص۶۵، باب ۴ فى ذکر خلافته.

[۴۶]. سر العالمین، امام غزالی، ص۲۱، مقاله ۴٫

و نیز ابن حجر عسقلانی، در فتح الباری، ۱/۲۰۸، ح۱۱۴، کتاب العلم باب کتابه العلم. عبد الرزاق صنعانى در المصنف، ۵/۴۳۸، ح۹۷۵۷، کتاب المغازی، باب بدء مرض رسول الله’ و در جلد ۱۰/۳۶۱، ح۱۹۳۷۱، کتاب اهل الکتابین، باب اجلاء الیهود من المدینه. نسائى در سنن الکبری، ۳/۴۳۳، ح۵۸۵۲، کتاب العلم، باب کتابه العلم، ابن اثیر در البدایه و النهایه، ۵/۲۷۱، حوادث سال ۱۱ هجری، قصه سقیفه بنى ساعده، اعتراف سعد بن عباده بصحه ما قاله الصدیق یوم السقیفه… برهان الدین حلبى در سیره الحلبیه، ۳/۳۴۴، باب یذکر فیه مده مرضه و ما وقع فهى و وفاته’ …

ابن اثیر در جامع الاصول، ۱۱/۳۸۷، ح ۸۴۹۷، حرف المیم، کتاب ۵ فى الموت، باب ۱ فصل ۱، ابن سعد در طبقات الکبری، ۲/۱۸۷و ۱۸۸، ذکر الکتاب الذى أراد رسول الله’ ان یکتبه لأمته فى مرضه الذى مات فیه حدیث را با اختلاف در الفاظ نقل می‌کنند.

متقى هندى در کنز العمال، ۷/۲۴۳، ح۱۸۷۷۱، کتاب الشمائل من قسم الأفعال، باب متفرقات الأحادیث التى تتعلق بوفاته، چنین نقل می‌کند:

عن عمر بن الخطاب قال: کنا عند النبى’ و بیننا و بین النساء حجاب فقال رسول الله’ اغسلونى بسبع قرب و أتونى بصحیفه و دوات أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده أبدا. فقالت النسوه: ائتوا رسول الله’ بحاجته، قال عمر: فقلت: استکتن فانکنَّ صواحبه اذا مرض عصرتن اعینکن و اذا صح اخذتن بعنقه– فقال رسول الله هن خیر منکم.

[۴۷]. جامع الاصول، ابن اثیر، ۱۱/۳۸۸، ح۸۴۹۷، ‌حرف المیم‌: باب ۵ فى الموت باب ۱ فصل۱٫

ابن اثیر حدیث را این گونه نقل می‌کند:

و فى اخرى قال:‌ قال ابن عباس یوم االخمیس و ما یوم الخمیس؟ اشتد برسول الله’ وجعه، فقال: ائتونى بکتف اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعده ابدا: فتنازعوا (و لا ینبغى عند نبى تنازع) فقالوا ما شأنه؟ هجر؟ استفهموه فذهبو یردون علیه فقال: ذرونی، دعونی، فالذى انا فیه خیر مما تدعوننى الیه…

[۴۸]. فتح الباری، ابن حجر عسقلانی، ۸/۱۳۲و ۱۳۳، ‌ح۴۴۳۲، کتاب المغازی، باب مرض النبى’ و فاته.

ابن حجر می‌نویسد:

«فقالوا ما شأنه؟‌أهجر بهمزه، لجمیع رواه البخارى و فى الروایه فى ا لجهاد بلفظ فقالوا هجر بغیر همزه و وقع للکشمینى هناک فقالوا: هجر رسول الله’ اعاد هجر مرتین قال عیاض. معنى أهجر أفحش یقال هجر الرجل اذا هذى و اهجر اذا أفحش…

و نیز در لسان العرب، ابن منظور، ۱۵/۳۳، در لغت هجر، چنین می‌گوید:

هجر به فى النوم، یهجر هجراً: حلم و هذى و فى التنزیل العزیز:‌ {مستکبرین به سامرا تهجرون}… و تهجرون، تهذون.

[۴۹]. سنن الکبری، نسائی، ۳/۴۳۴، ح۵۸۵۴، کتاب العلم، باب کتابه العلم.

نسائى حدیث را با اندک اختلاف در الفاظ همانند ابن اثیر نقل می‌کند.

نووی، شرح صحیح مسلم، نووی، ۱۱/۹۲ و ۹۳، کتاب الوصیه، باب ترک الوصیه لمن لیس له شیء وصى فیه می‌نویسد:

«قال القاضى عیاض و قوله: أهجر رسول الله’ هکذا هو فى صحیح مسلم و غیره أهجر على الاستفهام وهو اصح من روایه من روى هجر و یهجر لأن هذا کله لا یصح منه’ لان معنى هجر هذی…

[۵۰]. شرح دیوان کمال الدین میر حسین میبدی، ص۱۸۹، فاتحه سابعه.

میبدى می‌نویسد:

اول فتنه‌اى که میان اهل اسلام واقع شده آن بود که پیامبر در مرض موت فرمود: «هلموا اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعده» و عمر گفت: «ان النبى’ قد غلب علیه الوجع و عندکم القرآن حسبکم کتاب الله» و نزاع به مرتبه‌اى رسید که پیامبر فرمود: «قوموا عنی، لا ینبغى عندى التنازع».

[۵۱]. الملل والنحل، شهرستانی، ۱/۲۹، مقدمه ۴ فى بیان اول شبهه وقعت فى المله الاسلامیه…

شهرستانى می‌نویسد:

فأول تنازع وقع فى مرضه’ فیما رواه الامام ابو عبد الله محمد بن اسماعیل البخارى باسناده عن عبد الله بن عباس قال: لما اشتد بالنبى’ مرضه الذى مات فیه… فقال عمر ان رسول الله قدغلبه الوجع حسبنا کتاب الله و کثر اللغط….

[۵۲]. تاریخ طبری، ۲/۶۱۸، حوادث سال ۱۳ هجری، ذکر اسماء قضاته و کتابه و عماله على الصدقات.

طبرى چنین نقل می‌کند:

عن اسماعیل عن قیس قال رأیت عمر بن الخطاب و هو یجلس و الناس معه و بیده جریده و هو یقول: ایها الناس اسمعوا و اطیعوا قول خلیفه رسول الله’ انه یقول: انى لم آلکم نصحا قال و معه مولى لأبى بکر یقول له شدید معه الصحیفه التى فیها استخلاف عمر.

و نیز ابن اثیر در الکامل، ۲/۴۲۵- ۴۲۶، حوادث سال ۱۳ هجری، باب ذکر استخلافه عمر، چنین نقل می‌‌نماید:

ثم ان ابابکر احضر عثمان بن عفان خالیا لیکتب عهد عمر، فقال له: اکتب: بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما عهد ابوبکر بن ابى قحافه الى المسلمین. اما بعد. ثم اغمى علیه، فکتب عثمان: اما بعد فانى قد استخلفت علیکم عمر بن الخطاب و لم آلکم خیراً. ثم افاق ابوبکر فقال: اقرأ على فقرأ علیه، فکبر ابوبکر و قال: اراک خفت ان یختلف الناس ان متّ فى غشیتی. قال: نعم. قال: جزاک الله خیرا عن الاسلام واهله.

فلما کتب العهد امر به ان یقرأ على الناس، فجمعهم و ارسل الکتاب مع مولى له و معه عمر، فکان عمر یقول للناسک انصتوا و اسمعوا لخلیفه رسول الله’ فانه لم یألکم نصحا. فسکن الناس فلما قرئ علیهم الکتاب سمعوا و اطاعوا…

و ابن کثیر در البدایه و النهایه، ۷/۲، حوادث سال ۱۳ هجری، باب خلافه عمر، این چنین بیان می‌کند:

… وفى اثناء هذا المرض عهد بالامر من بعده الى عمر بن الخطاب و کان الذى کتاب العهد، عثمان بن عفان و قرء على المسلمین فأقروا به و سمعوا له و اطاعوا…

و ابن خلدون در تاریخ خود، ۲/۸۵، باب خلافه عمر چنین می‌نویسد:

و لما احتضر ابوبکر عهد الى عمر عنهما بالامر من بعده، بعد ان شاور علیه طلحه و عثمان وعبد الرحمن بن عوف و غیرهم و اخبرهم بما یرید فیه فأثنوا على رأیه فأشرف على الناس و قال انى قد استخلفت عمر و لم آل لکن نصحا فاسمعوا و اطیعوا و دعا عثمان فأمره فکتب بسم الله الرحمن الرحیم هذا ما عهد به ابوبکر خلیفه محمد رسول الله’ عند آخر عهده بالدنیا و اول عهده بالآخره فى الحال التى یؤمن فیها الکافر و یوقن فیها الفاجر انى قد استعملت علیک عمر بن الخطاب و لم آل لکم خیرا فان صبر و عدل فذلک علمى به و رأیى فیه و ان جار و بدل فلا علم لى بالغیب…

شایان ذکر است که این بحث به طور مبسوط‌تر در مقدمه محقق آمده است.

[۵۳]. سر العالمین، ابى حامد الغزالی، ص۲۱، باب فى المقاله الرابعه.

غزالى می‌نویسد:

و لما مات رسول الله’ قال قبل وفاته «ایتونى بدواه و بیاض لازیل عنکم اشکال الأمر و اذکر لکم من المستحق لها بعدی» قال عمر: دعوا الرجل فانه لیهجر، و قیل یهذو.

همچنین ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه، ۱۲/۲۱، خطبه ۲۲۳، نکت من کلام عمر و سیرته به نقل

از عمر بن الخطاب آنجا که از متن وصیت پیامبر خبر می‌دهد می‌نویسد:

و لقد اراد فى مرضه ان یصرح باسمه فمنعت من ذلک اشفاقا و حیطه على الاسلام.

[۵۴]. طبرانى در کتاب المعجم الکبیر، ۶/۲۲۱، (ابو سعید عن سلمان رضى الله عنه) و همچنین ابن مردویه اصفهانى در کتاب مناقب علىّ بن ابى طالب ص۱۰۳ الفصل الثامن حدیث ۱۱۲و۱۱۳و ۱۱۴ چنین نقل کرده است عن سلمان قال: قلت: یا رسول الله لکل نبى وصى فمن وصیک؟ فسکت عنى فلما کان بعد رآنى فقال: یا سلمان! فاسرعت الیه، قلت: لبیک! قال: تعلم من وصى موسی؟ قلت: نعم، یوشع بن نون، قال: لم؟ قلت: لانه کان اعلمهم. قال: ‌فان وصیى و موضع سرى و خیر من اترک بعدى و ینجز عدتى و یقضى دینى علىّ بن ابى طالب» و قندوزى حنفى در کتاب ینابیع الموده۱/۲۳۵/۴، الباب الخامس عشر، از کتاب مسند احمد به این مضمون روایت کرده است. «محقق»

 

منبع: برگرفته از کتاب شبهای پیشاور جلد ۲؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی 

http://shiastudies.com/fa

برچسب ها: پاسخ به شبهاتوصایتوصیتشب های پیشاور
نوشته قبلی

دشنام به حضرت علی دشنام به پیغمبر

نوشته‌ی بعدی

بازشناسی تشیع و هویت ایرانی در اندیشه فرهیختگان ایرانی پیش از سقوط خلافت عباسی

مرتبط نوشته ها

اهل سنت و زیارت امام رضا (ع)
امام رضا (ع)

اهل سنت و زیارت امام رضا (ع)

بدون دسته ( پیشفرض)

توحید از دیدگاه شیعه چگونه است؟

صفای باطن و دوری امامان (ع) از کینه توزی
بدون دسته ( پیشفرض)

صفای باطن و دوری امامان (ع) از کینه توزی

میانه روی در نهج البلاغه
بدون دسته ( پیشفرض)

میانه روی در نهج البلاغه

ادوار اجتهاد
بدون دسته ( پیشفرض)

ادوار اجتهاد

آثار محبّت اهل بیت (ع) در قرآن
بدون دسته ( پیشفرض)

آثار محبّت اهل بیت (ع) در قرآن

نوشته‌ی بعدی
تشیع و هویت ایرانی

بازشناسی تشیع و هویت ایرانی در اندیشه فرهیختگان ایرانی پیش از سقوط خلافت عباسی

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

امام علی علیه السلام و عدالت

امام علی علیه السلام و عدالت

سرو قامتی استوار در بوستان فقاهت

سرو قامتی استوار در بوستان فقاهت

همه نقطه‌زنی‌های سید مجید

همه نقطه‌زنی‌های سید مجید

ایرانیان حاضر در کربلا

سیری در سیره اخلاقی امام حسین (ع)

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا