بررسى اندیشه هاى شاه ولى الله دهلوى با تأکید بر مسئله تکفیر
احمدرضا باوقار زعیمى*[۱]
چکیده
«شاهولىالله دهلوى» در بین رهبران فکرى شبهقاره جایگاه ویژهاى دارد. شاهولىالله دهلوى، شخصى معتدل و میانهرو بود و بین روایات صحیح و منقول و اقوال درست معقول و همچنین اقوال و آراى فقها و محدثان جمع مىکرد و اقوال و آرایى را برمىگزید که جمهور علما آنها را مىپذیرفتند و در موارد اختلافى، صحیحترین رأى را انتخاب مىکرد. وى در مورد وجود اختلاف بین مسلمانان هشدار مىداد و بر مسئله وحدت تأکید داشت. مقوله تکفیر در میان مسلمانان ناشى از عدم توجه به مسئله وحدت و به محاق رفتن سفارشهاى مؤکد دین در این باره است. در این مقاله مىکوشیم ضمن اشاره به بخشى از اندیشههاى شاهولىالله دهلوى، با نگاهى ویژه، مسئله تکفیر را نیز بررسى کنیم.
کلیدواژهها: شاهولىالله دهلوى، تکفیر، وحدت، مسلمانان.
مقدمه
شاهولىالله دهلوى، یکى از روشنفکران برجسته مسلمان هند و نویسندهاى است که درباره مسائل مختلفى از موضوعات اسلامى به زبان عربى و فارسى مطلب نوشته است و در بین مسلمانان شبهقاره موقعیت ممتازى دارد. اسم رسمى شاهولىالله، «قطبالدین احمد ابوالفیاض» است. مطالب مربوط به شرح احوال و نیز لطایف مربوط به زندگى او و خانوادهاش را مىتوان در شرح احوال مختصر او به نام الجزء اللطیف فى ترجمه العبد الضعیف و نیز در کتاب فارسى او، یعنى انفاس العارفین مشاهده کرد. پدر و راهنماى روحانى شاهولىالله، «شاهعبدالرحیم» بود که عارف و فقیهى مشهور و مسئول مدرسه خود در دهلى بود. شاهعبدالرحیم، توجه زیادى به آموزش پسر خود مبذول مىداشت، چنانکه علاوه بر آموزش موضوعات مذهبى، در زمینه نجوم، ریاضیات، عربى، فارسى، دستور زبان و طب نیز به وى آموزش داد که این مفاهیم و نظریات، تأثیر زیادى بر کارهاى او باقى گذاشت. پس از تأسیس پاکستان و استقلال آن، شاهولىالله به قهرمانى ملى و متفکر سیاسى- اجتماعى تبدیل شد و مردم به او همان شأنى را دادند که به عارف مسلمان هندى و مصلح دینى- اجتماعى قرن هفدهم میلادى، یعنى «شیخ احمد سرهندى» داده بودند. امروزه، نهضتهاى بزرگ دینى اسلامى در گستره جنوب آسیا، به ویژه «دیوبندیه» که تکثرگرایى و روحیه و پیشزمینه عرفانى دارند، خود را ملهم از آرا و آثار شاهولىالله و فرزندش شاهعبدالعزیز مىدانند.
تجددگرایان مسلمان، نظیر «محمد اقبال لاهورى» و «فضل الرحمان»، در او شخصیتى وحدتبخش به تفرقهها و حزبگرایى و فرقهگرایىهاى فقهى- حقوقى و ایدئولوژیک مىدیدند که دعوتگر به اجتهادى جدید است.
زندگىنامه
ابوالفیاض، قطب الدین احمد بن عبدالرحیم بن وجیه الدین، معروف به شاهولىالله دهلوى و «محدث دهلوى» در چهارم شوال ۱۱۱۴ ه. ق.، دوم مارچ ۱۷۰۳ م. و در اواخرسلطنت «اورنگزیپ» پادشاه مغولى، در «روهتل» هند در خانواده معروف به علم و فضل و تقوا متولد شد. پدر وى، شیخ عبدالرحیم، از علماى معروف عصر خود بود. وى در مراجعه و بازنویسى فتواهاى معروف فقه حنفى که به الفتاوى هندیه معروف است و تحت نظر اورنگزیپ انجام داده شده، نقشى بسزا داشت.[۲] شاهولىالله دهلوى بسیار بااستعداد بود. لذا پدرش در تربیت او نهایت توجه و مراقبت را به کار گرفت و از او غافل نشد. کودک در پنجسالگى به مدرسه یا مکتب رفت و در هفتسالگى حافظ قرآن شد.[۳] شاهولىالله در همین سالها زبان عربى و فارسى را فرا گرفت و در پانزدهسالگى توانست در زمینه علوم قرآن و حدیث، فقه، فلسفه، کلام، طب، ریاضى و معانى و بیان فارغالتحصیل شود.[۴]
در هفدهسالگى، پس از فوت پدرش، در جایگاه او قرار گرفت و در نوزدهسالگى به سفر حج رفت و به مدت یک سال در مدینه به مطالعه و تحصیل ادامه داد و با اوضاع و احوال مسلمانان سایر نقاط جهان آشنا شد.[۵] برخى تصور کردهاند که جنبش وى و بالتبع، جنبش «سید احمد بارلى» از جنبش وهابیت متأثر است، اما هیچ مدرکى دال بر این موجود نیست که آنها همدیگر را ملاقات کرده یا تحت تأثیر یکدیگر قرار گرفته باشند.[۶] در بازگشت به هند، دهلى را مرکز علم و اصلاح، به ویژه حدیث قرار داد و نظام آموزشى خاصى براى تربیت طلاب ایجاد کرد؛ نظامى که امروزه اثر خود را بر حوزه علمیه مسلمانان هند بر جاى گذاشته است.[۷]
شاهولىالله دو بار ازدواج کرد که حاصل آن دو دختر و چهار پسر بود که پسرانش نیز از علماى هند به شمار مىروند. «شاهعبدالعزیز»، بزرگترین فرزند وى بوده است و تحت تربیت مستقیم پدر قرار گرفت و بعد از درگذشت شاهولىالله، قیادت دینى و اجتماعى مسلمانان هند را به عهده گرفت و به «سراج الهند» ملقب شد.[۸]
«شاهرفیعالدین» فرزند دوم دهلوى بود. درسهاى ابتدایى را از پدر فرا گرفت و بعدها نزد برادر بزرگ خود شاگردى کرد و به حفظ قرآن کریم موفق شد. مشهورترین تصنیف او ترجمه قرآن کریم به زبان اردوست.[۹]
«شاهعبدالقادر»، فرزند سوم بود و مهمترین تصنیف وى ترجمه تفسیرى قرآن کریم است که به نام موضح القرآن به زبان درى نوشته است.[۱۰] «شاهعبدالغنى» کوچکترین فرزند شاهولىالله است. وى گرچه در عرصه علمى شهرت چندانى پیدا نکرد، اما فرزندش «شاهاسماعیل» یکى از پیشتازان اصلاح و حرکت جهادى در هند به شمار مىرود.[۱۱]
نکته قابل توجه در مورد تلاشگران عرصه بیدارى اسلامى این است که عموماً از سید جمالالدین اسدآبادى به عنوان بنیانگذار نهضت اسلامى و عامل بیدارى جهان اسلام در دو قرن اخیر نام مىبرند[۱۲] که البته این در جاى خود صحیح است. با این حال، با مطالعه بیشتر در تاریخ اخیر جهان اسلام به چهرههاى دیگرى برمىخوریم که مانند سید جمالالدین و نزدیکانش به انحطاط اسلام و درنتیجه ضرورت بیدارى مسلمانان توجه و اهتمام داشتهاند. شاهولىالله دهلوى هندى، یکى از این چهرههاست. ویژگى بارزى که شاهولىالله را به لحاظ تاریخى از دیگر بیدارگران یا زعماى اصلاح در قرون اخیر متمایز مىکند این است که وى در دورهاى زندگى مىکرد که مقوله «غرب» دغدغه جهان اسلام نبود اگرچه انحطاط جهان اسلام آغاز شده بود و به سرعت این انحطاط در مقابل بیدارى غرب افزوده مىشد. لذا مىتوان این وجه را امتیاز شاهولىالله دانست که به گونهاى مستقل و با نبوغ و تیزبینى خاص خود این انحطاط تدریجى را درک کرد، در حالى که احیاگران بعدى، اغلب این انحطاط را در مقایسه با پیشرفت غرب در نظر داشتند.[۱۳] شاهولىالله دهلوى در برههاى پرآشوب از تاریخ هند، مسلمانان آن دیار را به مسیر صلح و شکوه سوق داد.[۱۴]
برخى از نویسندگان معتقدند نیاکان شاهولىالله از عربستان به هند مهاجرت کردهاند و این مسئله را مسلّم مىدانند، هرچند که تاریخ کاملًا مشخصى براى این مهاجرت ذکر نشده است و به قراینى گفتهاند که این مسافرت حدود سیصد سال پس از هجرت رسول خدا (ص) از مکه به مدینه صورت گرفته است که با توجه به این تاریخ، مىتوان گفت نیاکان شاهولىالله از حدود نه قرن پیش در هند مىزیستهاند.[۱۵]
نوگرایى و مبارزه با امپریالیزم غرب در هند، بسیار مدیون اندیشههاى محدث دهلوى است، تا آنجا که پس از وفات وى، شاهاسماعیل شهید و سید احمد بریلوى براى رهایى مسلمانان، جنبشى را پایه گذاشتند و علیه اندیشه غربى و اعتلاى مسلمانان به مبارزه پرداختند.[۱۶]
اقبال لاهورى درباره وى مىگوید: «وى نخستین مسلمانى بود که ضرورت نواندیشى درباره سراسر نظام اسلامى را به گونهاى که از گذشته خود منفصل نشود، احساس کرده بود».[۱۷]
آثار شاهولىالله
شاهولىالله، آثار و کتابهایى در علوم مختلف از خود به جا گذاشت[۱۸] که از جمله آنها مىتوان این کتابها را نام برد:
-
الأربعین؛ مجموعه چهل حدیثى است که شاهولىالله با سند متصل از شیخ طریق خود، «ابوطاهر مدینى»، از على (ع) روایت کرده است.
-
شرح تراجم ابواب البخارى؛
-
المسوى؛ شرح الموطأ شرح مختصرى است که بر موطأ امام مالک نوشته است.
-
حجه الله البالغه فى اسرار الحدیث و حکم الشریعه؛ این کتاب از آثار مهم شیخ است که به زبان عربى نوشته شده است.
-
البدور البازغه؛ موضوع این کتاب نیز مانند کتاب سابق است. این کتاب به زبان اردو نوشته شده است.
-
إلطاف القدس؛ به زبان فارسى نوشته و فلسفه تصوف را شرح کرده است.
-
الإنصاف فى أسباب الإختلاف؛ این کتاب با وجود حجم کمش، از بهترین کتابهایى است که در این موضوع نوشته شده است.
-
عقد الجید فى أحکام الإجتهاد والتقلید؛ در این کتاب در مورد حکم اجتهاد، شرایط مجتهد، انواع اجتهاد و سایر موضوعهاى مربوط به آن و حکم تقلید از مذاهب چهارگانه و تقلید عالمى از عالم دیگر بحث کرده است.
-
إزاله الخفاء عن خلافه الخلفاء؛ این کتاب در مقام دفاع از صحابه تألیف شده است.
-
قره العینین فى تفضیل الشیخین؛ به زبان فارسى و درباره ابوبکر و عمر نوشته شده است.
-
سرور المحزون؛ خلاصهاى از سیره رسولالله (ص) را به زبان درى نوشته است.
-
الفوز الکبیر فى أصول التفسیر؛ در علومالقرآن و تفسیر نوشته شده است.
-
فتح الخبیر بما لابد من حفظه فى علم التفسیر؛ این کتاب در حقیقت تکمله الفوز الکبیر است.
-
تأویل الأحادیث فى رموز قصص الأنبیاء؛
-
ترجمه قرآن کریم به زبان فارسى به نام فتح الرحمن فى ترجمه القرآن؛
شاهولىالله بعد از زندگى سرشار از تلاش در راستاى تألیف، تعلیم و تربیت، سرانجام در ۲۹ محرم ۱۱۷۶ در شصتویک سالگى وفات کرد.[۱۹]
شاهولىالله دهلوى، شخصى معتدل و میانهرو بود و روایتهاى صحیح و منقول و اقوال درست معقول و همچنین اقوال و آراى فقها و محدثان را جمع مىکرد و اقوال و آرایى را برمىگزید که جمهور علما آنها را مىپذیرفتند و در موارد اختلافى، صحیحترین رأى را انتخاب مىکرد. وى این رویه را در مورد خودش داشت و درباره پرسشگران و کسانى که فتوا مىخواستند، رعایت مذهب آنها را مىکرد و معمولًا طبق مذهب پرسشکننده پاسخ مىداد.[۲۰]
عمده پژوهش علمى دهلوى در دو مذهب حنفى و شافعى بوده است و در برخى موارد، با امامان و مجتهدان مستقل، همسو و همانند مىشد. وى به عنوان محدث و مرجع مردم در حدیث، احیاگر سنت نبوى در هند بود و سند تمام علماى هند به او مىرسد. «صدیق حسنخان» در کتاب اتحاف النبلاء مىنویسد: «اگر ولىالله دهلوى، در دوران سلف مىزیست، امام ائمه و سرآمد مجتهدان به شمار مىرفت».[۲۱]
آنچه اندیشه و عمل شاهولىالله را براى ما برجسته مىکند، نحوه رویکرد او به مسائل و نه صرف دیناندیشى یا احساس مسئولیت دینى است که رهبران مسلمانان واجد آن هستند. این رویکرد عبارت از این است که اولًا، داشتن نگرش تاریخى جامعه به حیات بشر و به تبع آن، به تاریخ اسلام و ثانیاً، چشم داشتن به واقعیات اجتماعى عصر خود و تحولات آن، که با آغاز عصر استعمار و تجاوز اروپاییان به شرق مقارن بود، توجه ویژه شاهولىالله به مقولاتى چون تاریخ، زبان، کشاورزى، تلاش به منظور تأمین معاش، اهلى کردن حیوانات، پیشرفت و در نهایت، تأسیس دولت، نقاط کانونى و محورى رویکردهاى او را نشان مىدهد.[۲۲]
توجه به نهادهاى اجتماعى همراه با وحدت
شاهولىالله، در سیصد سال پیش به موضوع نهادهاى اجتماعى که خود آنها را در ارتفاعات مىداند، توجه داشته است.[۲۳] برخى از تألیفهاى وى، صرف نظر از نقدى که به آنها وارد است، در همین فضاى فکرى به نگارش درآمده است،[۲۴] در حالى که این بحث از مباحث نسبتاً جدید در علوم اجتماعى و جامعهشناسى است و به گفته «محمد مسعود قاسمى»، تا پیش از شاهولىالله گویا در مدارس اهل سنت، حدیث، مرتبه ثانوى داشته و لذا ذائقه تحقیق و روح اجتهاد پرورش نمىیافته است.[۲۵]
نگاهى به جامعه و مسئله وحدت اسلامى
شاهولىالله، معتقد بود که هر گونه کشمکش، درگیرى و کینهتوزى سبب از بین رفتن وحدت و یکپارچگى جامعه اسلامى خواهد شد.[۲۶] وى همدلى و وحدت را مسئله مورد تأکید برخى آیات قرآن مىدانست.[۲۷] به عقیده وى، جامعه و تاریخ با یکدیگر ارتباط تنگاتنگى دارند. لذا جامعهاى مىتواند در مسیر درست حرکت کند که آگاهى تاریخى داشته باشد، یعنى تجارب بشرى را مد نظر قرار دهد. آنچه بدیهى به نظر مىرسد این نکته است که نقش وحدت در پیمودن مسیر درست براى هر جامعهاى ضرورى است. او تاریخ را همان ایامالله مىداند: وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسى بِآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ ذَکِّرْهُمْ بِأَیَّامِ اللَّهِ إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ[۲۸].[۲۹]
برخى معتقدند به طور کلى، فلسفه تاریخ شاهولىالله ریشه قرآنى دارد و مصداقهاى خود را در نهضتهاى انبیا مىجوید که خود ناشى از دوقطبى شدن جامعه و بروز جنگ فقر و غنا در آنهاست؛ مثلًا وى در کتاب حجه الله البالغه، سقوط دو تمدن بزرگ ایران و روم را ناشى از شکاف میان طبقات حاکم و مردم مىداند که خود ناشى از شیوع اشرافیت و حرص و دنیاطلبى در حاکمان بود.[۳۰]
توجه به سبک زندگى
شاهولىالله در مورد سبک زندگى، مطالبى را تحت عنوان «آداب زندگى» مطرح مىکند. وى به کار گرفتن شیوههاى صحیح در زندگى، رعایت آداب خوردن و آشامیدن و پوشیدن، پرهیز از چیزهاى مضر و روى آوردن به آنچه مفید است و دقت در گفتار و رفتار را از جمله مسائلى مىداند که باید در قالب آداب و سبک زندگى دقت شود. وى همچنین در مورد نوع تعاملهاى بین افراد خانواده مطالبى را طرح و برنامههایى را ارائه مىکند.[۳۱]
تمکن در علوم شرعى براى ورود به علم حدیث
شاهولىالله، توجه ویژهاى به علم حدیث داشته، معتقد است براى ورود به مباحث حدیثى، باید تمکن علمى قابل توجهى داشت. وى مبناى فنون دینى و اساس آنها راعلم حدیث دانسته است. زیرا علم حدیث حاوى قول، فعل و تقریر رسول خدا (ص) است. وى مىگوید:
یقیناً، ستون علم یقینى و در رأس آنها، مبناى فنون دینى و اساسشان علم حدیث است که در آن قول، فعل و تقریر افضلالمرسلین ذکر شده است. پس اینها چراغهاى تاریکى و نشانههاى راهنمایى مانند ماه درخشنده شب چهارده هستند که هر کس به آنها گردن نهد و حفظ کند، به رشد و هدایت مىرسد و به خیر کثیر نایل مىگردد و هر کس از آن روى گرداند، گمراه مىشود و در ورطه هلاکت مىافتد و به جز ناامیدى و خسران چیزى عایدش نمىشود. زیرا آن حضرت مردم را با امر، نهى، انذار، تبشیر، پند و امثالى بیدار کرده است که آنها مانند قرآن یا بیش از آن هستند.[۳۲]
شاهولىالله در ادامه به تألیفهاى دانشمندان و عالمان در این باره اشاره مىکند و در بین اجزاى علم حدیث، علم دین را برترین جزء مىداند و در آخر تأکید مىکند که اسرار دین در صورتى براى انسان آشکار مىشوند که در همه علوم شرعى تسلط داشته باشند.
کلام و عرفان و ارتباط آن با مسئله وحدت
شاهولىالله مىکوشید از مسائلى بهره ببرد که به تقویت وحدت و اصلاح جامعه حتى در حوزههاى خاص منجر مىشد. با توجه به برخى اظهارات وى در بخشهایى از تألیفهایش مىتوان به دیدگاهها و گرایشهاى وى در مورد عرفان و مباحث کلامى پى برد. نکته قابل توجه این است که در عصر شاهولىالله دهلوى، جهتگیرى و حرکت و سمت و سوى مباحث کلامى و عرفانى در کشور هندوستان به گونهاى بود که موجب اصلاح امت اسلامى نمىشد. بحثهاى عقیدتى و فلسفى، بیشتر جنبه انتزاعى پیدا کرده، به مباحثى خاص در بین علما بدل شده بود. از طرفى، بحثهاى عرفانى به سوى تصوف گرایش پیدا کرده و با عقاید و اعمال عجیب و غریب همراه شده بود. با وجود این، شاهولىالله توانست اندیشه اسلامى را در آن دیار در جهت مقابله با فلسفهزدگى اسلامى و ترویج اندیشههاى فرهنگى هدایت کند و رویکرد مباحث فلسفى را به سمت عقاید اسلامى، عبارتها، بیان حکمتها، اسرار، رموز، اخلاق، اجتماع، سیاست و اقتصاد گرایش دهد. وى کوشید از کلیات دین گرفته تا جزئیات همه را با دیده عقلى عرضه کند؛[۳۳] مثلًا همانگونه که قرآن کریم را معجزه مىداند، شریعت اسلام را نیز، که همان نظام اجتماعى اسلام است، معجزه مىداند. زیرا معتقد است بنیانگذارى یا ابداع شریعتى مانند اسلام، که از هر جهت کامل است، از توان انسان خارج است.[۳۴] همچنین در زمینه عرفان توانست با تجزیه و تحلیل نحلههاى مختلف صوفیه عرفاننما (که شاهولىالله آنها را صوفیان گمراهکُن مىنامید) و شناسایى آنها، همه را مردود اعلام کند، بدون اینکه اصل عرفان و مراقبت را منکر شود. وى عالىترین مرتبه عرفان را حق کسانى مىداند که براى به دست آوردن فنا و بقا علاقهمندى نشان مىدهند و مىگوید اینها باید در توحیدِ حق مستغرق شوند تا جایى که نفس و روانشان به نور حق متجلى شود.[۳۵]
شاهولىالله و تصوف
شاهولىالله در دورهاى زندگى مىکرد که به نوعى دوره بحرانى حیات مسلمانان هندى بود. افول قدرت امپراتورى مغول و تجزیه قدرت و حاکمیت سیاسى اقلیت مسلمانان توأم با شورشهاى «سیکها» و «هندوها» از یک طرف و با عدم وحدت داخلى فرقههاى متضاد سنى و شیعى، مکتبهاى محدثان، فقها، علما و صوفیه از طرف دیگر، اوضاع نابسامانى به وجود آورده بود.[۳۶] پس از مرگ اورنگزیپ، امپراتورى مغول به انحطاط گرایید و جامعه اسلامى هند رو به تجزیه پیش مىرفت. شاهولىالله، اوضاع زمانهاش را چنین توصیف مىکند:
رواج سفسطهبازى به سبب ترویج علوم یونانى و شیوع مناقشات اعتقادى، پرستش شهود و اشراق که نتیجه محبوبیت بیش از حد صوفیه است، تا حدى که اقوال و اعمال آنان نزد مردم از کتاب و سنت بیشتر اعتبار یافته و اطاعت نسبت به خداوند کاهش یافته و هر کس اهواى خویش را تبعیت مىنماید.[۳۷]
به اعتقاد برخى محققان، «تصوف» به طور عام و اصطلاح «درویش» به طور خاص در سطح توده خود تحریف شد و البته دلیل این امر را ظهور فرقههاى غیرشرعى و نفوذ آداب و اعمال هندوها در تصوف و بىمبالاتى نسبت به آداب شریعت مقدس مىدانستند. این در حالى بود که پرورش شاهولىالله در مکتب «نقشبندیه» صورت گرفت و اهمیت این مکتب به دلیل رویکرد انتقادى آن به تصوف است.[۳۸] وى به تصوف نگاهى ویژه داشت.[۳۹] در حقیقت، ظهور بدعتها در بین مسلمانان و تصوف شبهقاره هند به دلیل رویکرد انتقادى آنها به تصوف است که به ایجاد جنبش فرهنگى براى مقابله با امر فوق منجر شد. «شیخ باقى بالله»، «شیخ احمد سرهندى» و «شاهولىالله دهلوى» به عنوان مهمترین رهبران این مکتب، در آثار خود بر جنبههاى اصلاحى و تزکیه نفس در زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان تأکید داشتند.[۴۰] نوع نگاه مشایخ و بزرگان نقشبندیه (که عموماً صوفى بودند و نگاهى درونگرا به اصطلاح تصوف داشتند) به این مسئله به گونهاى بود که بتوانند تعادل میان مذهب اسلام و تصوف را حفظ کنند.[۴۱]
اهل قبله بودن، نقطه اشتراکى وحدت
شاهولىالله دهلوى، همه مسلمانانى را که به ضروریات دین معتقدند، اهل قبله مىداند. از نگاه او، اهل قبله دو گروهاند؛ گروه اول کسانى هستند که به ظاهر کتاب و سنت تمسک مىجویند و به عقاید سلف پاىبندند.[۴۲] وى معتقد است این گروه توجه نمىکنند که آنچه از سلف رسیده است موافق با اصول عقل است یا خیر و اگر گاهى در زمینه معقولات بحث کردهاند، فقط به علت این است که طرف مقابل و مخاصم خود را قانع کنند یا اینکه اطمینان قلبى بیشترى به دست بیاورند، نه به دلیل اینکه از این معقولات در عقاید استفاده کنند. او این گروه را «اهلسنت» مىداند.[۴۳] در طرف مقابل، کسانى هستند که جزء اهلسنت نیستند و عقاید متفاوتى در خصوص اهلسنت دارند که آنها را اهل قبله و درنتیجه مسلمان مىداند، هرچند آیات و احادیث را تأویل کنند و عقایدشان نقطه مقابل عقاید اهلسنت باشد.[۴۴]
اختلاف در عقاید، مبناى تکفیر و خروج از دایره اسلام نیست
شاهولىالله معتقد است اختلافاتى که فرقههاى مختلف اسلامى در مباحث اعتقادى دارند، موجب نمىشود که مسلمانان را از دایره اسلام خارج کنیم و اینکه در تفصیل و تفسیر کتاب و سنت اختلافنظر وجود داشته باشد امرى بدیهى است، هرچند سنت گویاى این مسئله است که مسلمانان وارد بحثهاى اختلافى نشوند. وى مىگوید:
اینجانب هیچ یک از این دو گروه را بر دیگرى برتر نمىدانم که او پاىبند است، زیرا اگر مراد از آن سنت خالص است، پس آن عبارت از غوطه نخوردن در اینگونه مسائل است، به طور کلى، همچنان که سلف در پى اینگونه مباحث درگیر نبودند.[۴۵]
وى طرح اینگونه مباحث را بىاشکال مىبیند، اما تأکید مىکند که هرچند عدم ورود به این مباحث بهتر است اما اگر این اختلاف ایجاد شد، تبعیت از هر دو گروه جایز است، هرچند تبعیت از اول افضل است.[۴۶]
تکفیر
کفر در لغت به معناى پوشاندن و در اصطلاح به معناى ایمان نیاوردن به چیزى است که اولًا، از ضروریات دین بوده[۴۷] و ثانیاً، ایمان به آن لازم است؛ مثل مسئله توحید و نبوت. مفهوم تکفیر، غیر از اشاره به کافر بودن دیگران، ابعاد دینى، سیاسى و ایدئولوژیک نیز دارد. عموماً «گفتمان تکفیر، دستآویزى براى بیرون راندن افراد از عرصههاى مختلف، از جمله دین، سیاست و حتى اقتصاد است.[۴۸] عقیده و باور، دو اصل از اصول اساسى اسلام است و دین مبین اسلام بر این دو مسئله تأکید فراوان دارد. براى افرادى که خارج از دایره اسلام بودند، ورود به حیطه اسلام و مسلمانى منوط به پذیرش آن به عنوان دین حق و باور به خداى یگانه و اقرار به پیامبرى حضرت محمد (ص)، رسول و فرستاده خداست که به محض اداى شهادت به توحید و نبوت، احکام مسلمانى بر شخص اقرارکننده اجرا مىشود. از طرفى، فطرتهاى مختلف بشرى به اختلاف در فهم و ادراک منجر مىشود. لذا اختلاف عقیده و تفکر نمىتواند منشأ تکفیر باشد.[۴۹] در منابع روایى مأثور نیز بر این مسئله تأکید شده است که شهادت به یگانگى خداى متعال و رسالت حضرت ختمىمرتبت، شرط مسلمانى است و رسول خدا (ص) فرمودند که حیطه مأموریت من این است که مردم را به خداپرستى و توحید دعوت کنم. بخارى در صحیح خود، حدیثى نزدیک به این مضمون روایت مىکند که رسول خدا (ص) فرمودند: «من مأموریت دارم تا جایى با مردم بجنگم که به یگانگى خدا و رسالت محمد (ص) اقرار کنند و اگر چنین کارى انجام دهند، خون و اموال آنها به سبب اسلام آوردنشان در امان است».[۵۰]
همچنین نقل شده است هنگامى که على (ع) براى جهاد فتح قلعه خیبر رفت، از پیامبر (ص) پرسید: «تا کجا باید با این قوم درگیر شوم؟». پیامبر (ص) به او دستورى داد که امیرمؤمنین (ع) خلاصه آن را چنین نقل مىکند:
من مأمور شدم با آنان بجنگم تا بگویند خدایى جز خداى یکتا نیست و محمد پیامبر خداست و هر گاه به این دو اصل اقرار کردند و به سوى قبله ما روى نهادند و ذبیحه ما را خوردند و مانند ما نماز خواندند، خون و اموال آنها براى ما محترم است، مگر اینکه حقى را ضایع کرده باشند.[۵۱]
در واقع این احادیث مقیاس شناخت مؤمن از کافر و انسان موحد از مشرک بوده است. رسول خدا (ص)، همواره اسلام و ایمان افرادى را که بر مبناى این دو اصل صورت مىگرفت، مىپذیرفتند و پس از رسول خدا (ص) نیز این دو اصل، یعنى پذیرش وحدانیت خدا و نبوت حضرت محمد (ص)، همواره مقیاسى کلى براى خلفا به شمار مىرفت. آنها پس از اعتراف افراد به این دو اصل، ایمان و عمل به وظایف آنها در باب اسلام را مىپذیرفتند و وجود بحثها و مسائل اختلافى که در حیطه فعالیتهاى علمىعالمان و دانشمندان وجود داشت، مجالى براى ورود در بین توده مردم پیدا نمىکرد و مردم در اینگونه مسائل، صاحبنظر نبودند. نکته مهم اینکه مباحث و مسائل اختلافى موجود در بحث صفات خدا و افعال بندگان و صفات خبریه و غیره، تا زمانى که به دو اصل مهم ذکرشده، یعنى اصل توحید و رسالت پیامبر (ص)، صدمهاى نمىزد، مایه تکفیر و ارتداد نمىشد و به عنوان بحث علمى در بین علماى کلام مطرح بود و ایمان و کفرِ مردم را وارد عرصه خود نمىکرد. لذا همبستگى مسلمانان همواره محفوظ بود و فقهاى اسلام نیز با توجه به حفظ وحدت مسلمانان با نادیده گرفتن اختلاف در مباحث کلامى، اقرار به شهادت در مسئله توحید و نبوت و معاد را کافى مىدانستند و اقرارکننده به آنها را مسلمان و موحد به حساب مىآوردند. متأسفانه مسئله تکفیر، که امروزه پدیدار شده است، در میان سلف جز در گروه «خوارج» طرفدارى نداشت و تنها گروه خوارج با طرح مسائل جزئى به کفر پیروان حضرت على (ع) و در برخى موارد، به ارتداد هواداران عثمان حکم مىکردند، ولى متأسفانه در سدههاى اخیر، جامعه اسلامى با پیامدهاى این پدیده شوم مواجه شده است.[۵۲]
نظریات علما درباره تکفیر
علما و بزرگان اسلام در برخورد با پدیده تکفیر، موضع روشن و شفافى اتخاذ کردهاند که به برخى از آنها اشاره مىشود:
-
تقىالدین سبکى شافعى مىگوید: «اقدام به تکفیر مؤمنان کار بسیار مشکلى است و هر کس بگوید لا اله الا الله و محمد رسول الله، تکفیر این افراد کار بسیار عظیم و خطرناکى است».[۵۳] ۲٫ «ابنحزم» در باب کفر و ایمان مىگوید:
فقیهانى مانند ابنابىلیلى و ابىحنیفه و شافعى و سفیان ثورى و داوود بن على و بیشترین کسانى که ما مىشناسیم، هیچ مسلمانى را تکفیر و تفسیق نمىکردند و مىگفتند مسلمان اگر هم در مسئله عقیدتى یا رفتارى، مخالفتى داشته باشد، نتیجه اجتهاد اوست و او نه تنها نکوهش نمىشود، بلکه پاداش نیز در پى دارد، ضمن اینکه اختلاف فتوا در بین صحابه سبب تکفیر و تفسیق آنها توسط یکدیگر نمىشد.[۵۴]
-
«غزالى» در این باره مىگوید:
بعضى از طوایف، فرق دیگر را تکفیر مىکنند، اما تا آنجا که ممکن است نباید از تکفیر استفاده کرد، زیرا اباحه دما و اموال کسانى که اهل قبله هستند و شهادتین را گفتهاند، اشتباه است و اشتباه در زنده نگه داشتن هزار کافر، آسانتر از خطا در ریختن قطرهاى از خون مسلمانان است.[۵۵]
ضابطههاى تکفیر و محدوده کفر
به عقیده متکلمان اسلامى، حکم به کفر مسلمانان کارى خطرناک و بىمبالاتى محض است و به هر دلیل واهى، نمىتوان به خروج مسلمان از دایره اسلام حکم کرد. «تفتازانى» در این مورد مىگوید:
مسلمانى که با حق مخالفت کند، این کار مایه کفر او نمىشود، مگر آنکه یکى از ضروریات دین را انکار کند؛ مثلًا بگوید جهان آفریدگارى ندارد یا معاد جسمانى در کار نیست. لذا پیامبر اسلام افراد را مىپذیرفت و هرگز در این مسائل تفتیش نمىکرد.[۵۶]
محققان اهلسنت، معتقدند میان ظاهر و باطن تلازم وجود دارد و هرگز نمىتوان به سادگى و با مبنا قرار دادن ظاهر افراد، آنها را تکفیر کرد. لذا طبق ضابطههاى شرعى، عمل و نیت با هم شرط است و دسترسى به نیت افراد هم کار سادهاى نیست.[۵۷] پس به عبارتى، حکم تکفیر در مورد افرادى که ظاهر کارشان با ظواهر اسلام، مانند اقرار به شهادتین و … متناسب است، غیرممکن مىنماید و حتى اگر ظاهر عمل کفرآمیز، اما بدون نیت کفر باشد، نیت و عمل با هم حکم را تعیین مىکند.[۵۸]
نهى از تکفیر در قرآن و روایات
خداوند در قرآن مىفرماید: وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَیْکُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً؛[۵۹] به کسى که اظهار اسلام کند و در برابر شما سر تسلیم فرود آورد، نگویید تو مسلمان نیستى (نسبت کفر ندهید). در این آیه، مسلمانان از نسبت دادن کفر به دیگران نهى شدهاند.
پیامبر (ص) نیز از تکفیر، نهى فرمودهاند. «ابنعمر» از رسول خدا (ص) نقل کرده است که حضرت فرمودند: «هر گاه کسى به برادرش بگوید اى کافر، یکى از دو حالت بر اوست: اگر نسبت درست باشد که هیچ وگرنه به خودش باز مىگردد».[۶۰] در روایت دیگرى حضرت فرمودند: «هر گاه کسى به برادر دینى خود بگوید اى کافر، مثل آن است که او را به قتل رسانده باشد».[۶۱] روایات فراوان دیگرى در این زمینه وارد شده است که رسول گرامى اسلام از تکفیر و سایر نسبتهاى ناروا، از قبیل نسبت فسق و … نهى فرموده است.[۶۲] «ابویعلى» در مسند و «طبرانى» در معجم کبیر نقل کردهاند که شخصى از جابر پرسید آیا فردى را که رو به قبله نماز نمىخواند، مشرک مىدانید؟ جابر گفت پناه بر خدا، او از این مطلب نهى نمود. دوباره پرسید آیا شما یکى از اهل قبله را کافر مىدانید. گفت هرگز.[۶۳]
آیات و روایات فراوان، و علاوه بر آن، سخنان علماى مسلمانان در این باره، بیانگر این نکته مهم است که هیچ کس حق تکفیر دیگران را ندارد، اما به هر حال، ما با این پدیده مواجهیم؛ به قول «محمد بن علوى مالکى» که مىگوید: «ما مبتلا به گروهى شدهایم که متخصص در توزیع کفر و شرک و صادر کردن احکام با القاب و اوصافى است که هرگز صحیح و لایق مسلمانى نیست که شهادتین مىگویند».[۶۴] وى در جاى دیگرى مىگوید:
براى ما از آنچه گذشت، از نصوص قرآن و سنت و اقوال صحابه و کسانى که از علماى پیشین و متأخرین از طریق سلف پیروى کردهاند، واضح شد که حکم کردن بر مسلمانان به خروج از دین اسلام یا دخول در کفر، سزاوار نیست مؤمن به خدا و روز قیامت دست به این کار زند، مگر با برهانى که از نور خورشید در روز روشنتر است و حتى کسى که براى ما کفرش به برهان واضح ثابت شده است و از او کفر صریح مشاهده کردیم، باید با احتیاط حکم به کفر او کنیم و از هر لفظى احتراز جوییم و از اطلاقاتى که قرآن و سنت به کار برده تعدّى نکنیم و از روش سلف در تکفیر تجاوز نکنیم. زیرا سلف آنچه از مردم ظاهر مىشد، بر قرآن و سنت عرضه مىکردند و اگر قرآن و سنت اطلاق کفر را بر آن مورد مىیافتند، اطلاق مىکردند و اگر نمىیافتند، توقف مىکردند و بر گوینده یا انجامدهنده، حکم به اشتباه و گناه بزرگ مىکردند. پس از آن گوینده یا انجامدهنده پرسیده مىشود که مقصودش چیست. لذا اگر به طور واضح گفت که مقصودش کفر است، بر او حکم مىشود وگرنه به اطلاق خطا و مخالفت یا فسق بر او اکتفا مىشود نه آنکه او را تکفیر اعتقادى کنند.[۶۵]
این سخنان و مطالب، در حالى از سوى علماى مسلمان مطرح شده است که آنها بارها خطر تکفیر را در لابهلاى کتابها و تألیفها یا خطابههاى خود متذکر شدهاند. حکم شرک در مورد مسلمان، حتى اگر به مظاهر شرک متلبس شود، باز هم قابلیت بررسى دارد و لحاظ شرطهاى فقهى را مىطلبد.[۶۶] نکته دیگر این است که تکفیر، آثار بسیار بدى در جامعه مسلمانان به جا خواهد گذاشت که به برخى از آنها اشاره مىشود:
-
حکم کردن به مباح بودن خون و جان افرادى که تکفیر شدهاند و در نتیجه کشته شدن افراد تکفیرشده؛
-
به غارت رفتن اموال افراد تکفیرشده؛
-
هتک حرمت نوامیس افراد تکفیرشده، از آن جهت که شخص کافر عقدش باطل است و بر همسر و دختران خود سلطه ندارد؛
-
عدم اجراى احکام مسلمانان براى او پس از مرگش؛
-
ضرر رساندن به جامعه و ایجاد ناامنى در آن به جاى اصلاح و پیشرفت.
-
ترک دشمن خارجى و عدم اشتغال به مبارزه با حکومت کفر؛
-
ایجاد اختلاف و دودستگى در جامعه؛
-
استفاده ابزارى کافران و دشمنان اسلام از اینگونه افراد جهت ضربه زدن به اسلام؛
دهلوى و مسئله وحدت
شاهولىالله دهلوى، مسئله وحدت را یکى از اصول اساسى و مهم مىداند و وجود اختلاف، درگیرى و کشمکش را بزرگترین آفت و عامل از هم گسیختگى وحدت بین مسلمانان جهان معرفى مىکند. وى این اختلافها را از بینبرنده و زائلکننده دوستى و اخوتى مىداند که خداى متعال مسلمانان را به آن سفارش کرده است. او مىگوید:
شکى نیست که کشمکش و اختلاف مسلمانان با هم از خطرناکترین مسائل است که بنیان این امت را، که مانند تنى یکپارچه است، نابود و زیر و رو مىکند و تن و توان واحدش را از هم مىپاشد. مرض اختلاف و کینهورزى مایه سرور و شادمانى شیطان است و همان هدفى که دشمنان خدا دنبال مىکنند.[۶۷]
وى معتقد است شکلگیرى اختلافها به بهانههاى مختلف و واهى، پیامدهاى خطرناکى براى جامعه مسلمانان به دنبال دارد. از منظر شاهولىالله، منشأ این اختلافها، نوعى بیمارى و غلطاندیشى است که برخى را به این سمت و سو سوق داده و آنها را از راه درست بیرون برده است و عدم تحلیل درست و منطقى، همراه با دلیل محکمهپسند، مانع وصول امت اسلام به خیر و نیکى است.[۶۸] علما و بزرگان به جهت حفظ وحدت و با وجود اختلاف عقیده پشت سر یکدیگر نماز مىخواندند، آنگونه که ابوحنیفه و شافعى چنین مىکردند.[۶۹]
تعصب بىجا، عامل گسیختگى وحدت و ایجاد تفرقه میان مسلمانان
آنچه از دیدگاه شاهولىالله به عنوان عامل مهم در تفرقه و اختلاف میان مسلمانان مطرح است، تعصب بىجا و بىمورد است. وى این آسیب را کاستى در مدارس و مکتبهاى فقهى نمىداند و معتقد است اگر از زاویه مثبت، یعنى قابلیت مدارس علوم دینى براى پژوهش قرآن و سنت به آنها بنگریم، وجود این مدارس، نقطه مثبت و فرخندهاى است، اما تعصب در مورد فکر و عقیدهاى خاص که گاه در مدرسه یا مکتب فقهى مطرح مىشود، موجب شکلگیرى مشکلات و خطرهایى فراروى امت اسلامى مىشود، و اختلافهایى را شکل مىدهد و پایهریزى مىکند. او معتقد است برخى از تفکراتى را که بعضى از صاحبان مکتبهاى مختلف بیان کردهاند، نمىتوان مبناى صحیحى قلمداد کرد و آن را عارى از خطا و اشتباه دانست. زیرا آنها مانند سایر افراد دیگرند و مانند پیامبران معصوم نیستند که بتوان تمام گفتههاى آنها را صحیح دانست.[۷۰]
آنچه فقها و متکلمان بیان مىکنند بر مبناى ادله روایى و مستندات شرعى است. «اسامه بن زید» مىگوید رسول خدا (ص) ما را به صورت گردان به منطقهاى به نام حرقات فرستاد. آنها از آمدن ما آگاه شدند و فرار کردند، ولى ما مردى را دستگیر کردیم. او به محض دستگیرى گفت لا اله الا الله، ولى ما او را گردن زدیم. در این موقع مطلبى به ذهن من خطور کرد که نکند من مسلمانى را کشته باشم. پس از بازگشت، داستان را براى پیامبر (ص) گفتم. پیامبر (ص) فرمود جواب گوینده لا اله الا الله را در روز قیامت چه خواهى داد؟ آیا قلب او را شکافتى تا بدانى که ایمان او به خاطر ترس بوده است؟ روز قیامت پاسخ گوینده لا اله الا الله را چه مىدهى؟ پیامبر (ص) پیوسته این سخن را مىگفت. من دوست داشتم که پیش از آن مسلمان نشده بودم و امروز مسلمان مىشدم تا دست من به خون مسلمانى آلوده نمىشد.[۷۱]
با نقل این روایت و روایتهاى مشابه، در پى بیان این نکتهایم که هر گونه تجاوز و تعدى به حقوق شهادتدهنده، کار مذمومى است و قضاوت در مورد مسلمانى که به وحدانیت خداوند و رسالت نبى اکرم اقرار کرده، باید با دقت و تأمل فراوان صورت گیرد. زیرا رسول خدا (ص) هر گونه تفتیش در عقاید و کنکاش بىمورد درباره عقاید شهادتدهنده را نهى کرده است.[۷۲] بخارى در صحیح خود چنین روایت مىکند:
یکى از اصحاب پیامبر، که بعدها رئیس خوارج شد، در غزوه حنین در تقسیم غنائم به پیامبر گفت: اى رسول خدا! در تقسیم غنائم عدالت را پیشه کن. یکى از کسانى که در محضر پیامبر بود، از اهانت آن شخص ناراحت شد و گفت: اى پیامبر خدا! اجازه بده گردنش را بزنم. پیامبر فرمودند: شاید او نماز مىخواند. آن فرد در پاسخ پیامبر گفت: او به زبان نماز مىخواند نه با دل. پیامبر فرمود: من مأمور تفتیش قلبها و شکافتن آنها نیستم.[۷۳]
آنچه از این نوع احادیث برداشت مىشود این است که یکى از مبانى مهم دعوت پیامبر (ص)، رعایت حقوق مسلمانان و پرهیز از تکفیر آنها و عدم حکم به خروج برادران مسلمان و گوینده شهادتین از دایره اسلام است. از طرفى، خود ایشان مأمور به ظواهر بوده است نه باطن افراد و ما نباید با طرح برخى مسائل که جزء اصول مسلّم اسلام نیست، به تکفیر گروه دیگرى بپردازیم که در نتیجه آن، شکافى عمیق میان مسلمانان به وجود آید. محقق الانصاف در این زمینه معتقد است آراسته شدن با اخلاق سلف صالح و مجتهدان و علماى عامل به فرهنگ و اخلاق اختلاف، مىتواند کمک شایانى به حفظ وحدت کند.[۷۴] وى تأکید مىکند که در گذشته، مسلمانان به رغم اختلافهایى که با هم داشتند، حرمت و احترام یکدیگر را حفظ، و براى هم دعا مىکردند. پشت سر یکدیگر نماز مىخواندند و چنانچه یکى از آنها درمىگذشت، براى او دل مىسوزاندند و از او تنها به خیر و خوبى یاد مىکردند.[۷۵] باید اینگونه مىبود. چون هدف و مقصود آنها روشن شدن حق بود و برایشان مهم نبود که چه کسى حق را روشن مىکند، بلکه تنها به روشن شدن حق مىاندیشیدند. وى تأکید مىکند که با تغییر هدف و نیت افراد و غلبه هوا و هوس بر افراد، یاد خدا در دل مردم کم شد و تمام تلاشها و خواستهها در جهت تحمیل عقاید قرار گرفت. وى ادامه مىدهد: «آرى در چنان جامعهاى، واى به حال کسى بود که با اندیشه این مردمان مخالفت کند. جاى شگفت و تعجب نیست که به خاطر خودسرىها و غلطاندیشىها، شاهد دشنامگویى به یکدیگر و درگیرى و اختلافات شدیدى باشیم».[۷۶]
رفتارشناسى صحابه در فتوا دادن و پرهیز از تکفیر
در مورد روش فتوا دادن صحابه، شاهولىالله معتقد است نهایت دقت صورت مىگرفته و در این زمینه، احتیاط فراوانى وجود داشته است. وى مىگوید:
هر یک از صحابه رسول خدا به اندازهاى که خداى متعال برایش میسر مىکرد، عبادات، فتواها و احکام صادرشده از رسول اکرم را مىدید و مىشنید، و در نتیجه، محتواى هر چیزى را از نشانهها و قراین متناسب با آنچه دیده و شنیده بود، باز مىشناخت. از اینرو برخى را بر اباحه و جواز، حمل مىکرد و برخى را بر استحباب و از بعضى هم بنابر شواهد و قراینى که با خود داشت، حکم نسخ را برداشت مىکرد.
وى ادامه مىدهد: «عمده رویکرد صحابه در این پهنه، مبتنى بر این بود که بدون گذر از راهها و شیوههاى استدلالى و توجه به آن، با آرامش و اطمینان خاطر بنگرند».[۷۷]
به اعتقاد شاهولىالله، دقت نظرى که صحابه داشتند، علاوه بر اینکه بسیار مهم است، مىتوان به عنوان اصل رفتارى به آن توجه کرد و اگر در عصر امروز این دقت نظر صورت مىگرفت، بحث تکفیر در جوامع اسلامى به محاق مىرفت و چالشهاى موجود شکل نمىگرفت. از نگاه شاهولىالله و بنا بر نقل وى، صحابه همواره مىکوشیدند به گونهاى فتوا دهند که با خواستههاى رسول خدا (ص) سازگار باشد و در صدور حکم، هیچگونه کوتاهى و تقصیرى در سازگارى با اهداف آن حضرت صورت نگیرد.[۷۸]
وى در این باره چند مسئله ذکر مىکند و مىگوید: «بسیار اتفاق مىافتاد که صحابهاى در مورد مسئلهاى فتوا و حکم رسول خدا را شنیده و صحابى دیگرى نشنیده بود.
بنابراین، آن که از فتوا و حکم بىخبر بود، شخصاً اجتهاد مىکرد، اما تمام تلاشش را به کار مىبرد تا موافق حدیث باشد».[۷۹] او براى نمونه روایت نسایى، ترمذى، ابوداوود و ابنماجه را نقل مىکند که «ابنمسعود» در مورد مسئلهاى که از او سؤال شده بود، حکمى صادر نکرد و استدلالش این بود که رسول خدا (ص) در این خصوص دستورى صادر نکرده است و مسئله تا حدود یک ماه به همین منوال بود تا این که پس از یک ماه به اجتهاد خود فتوا داد و یکى از صحابه، صدور مشابه حکم ابنمسعود از ناحیه رسول خدا (ص) را گواهى داد و تأیید کرد.[۸۰]
حال باید این مسئله را پرسید که حکم دادن به تکفیر مسلمانان بر چه اساسى صورت مىگیرد؟ آیا این حکم مشابه حکم رسول خداست؟ آیا در زمان حکم دادن به تکفیر مسلمانان، تلاشى براى همخوانى با احکام صادرشده از طرف رسول خدا (ص) صورت گرفته است؟ آیا رسول خدا (ص) مجوز صدور چنین حکمى را براى صحابه صادر کرده است؟ شاهولىالله دهلوى اشاره مىکند که ابنمسعود پس از آنکه مطّلع شد حکمش شبیه حکم رسول خدا (ص) بوده است به اندازهاى خوشحال شد که پس از پذیرش اسلام به آن اندازه خشنود نشده بود. این در حالى است که نصوص فراوانى در قرآن و روایات نبوى در مورد عدم تکفیر شهادتدهنده به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر (ص) وارد شده است، اما فتواهاى تکفیر، مخالفت صریح با این نصوص است و مفتیانِ اینگونه فتواها، با علم به این مسئله، به تکرار فتواهاى خود ادامه مىدهند و زمینه اهانت و جسارت به مسلمانان و هتک حرمت و قتل آنها را فراهم مىکنند.
راهکار حفظ وحدت
رویکرد شاهولىالله در خصوص کنار گذاشتن اختلاف و حفظ وحدت بین مسلمانان و پرهیز از توهین به آنها در بسیارى از تألیفهایش آشکار است. با رویکرد صحابه در مورد احکام و مسائل شرعى و همچنین مسائل اعتقادى و مقایسه آن با رفتار قائلان به تکفیر مسلمانان، پرسشى اساسى مطرح مىشود و آن اینکه آیا رویکرد صحابه با رویکرد تکفیر، قابل جمع است؟ این پرسشى است که تکفیرکنندگان، خود باید به آن پاسخ دهند. به هر حال، از منظر شاهولىالله دهلوى، اختلاف نظر صحابه در مسائل مختلف، سبب ایجاد تفرقه و نفاق بین مسلمانان، مخصوصاً توده مردم مسلمان نمىشد. وى مثالها و شواهد فراوانى در این خصوص در کتاب الانصاف بیان مىکند.[۸۱]
پرسش دیگرى که در اینجا باید پاسخ داده شود این است که اولًا، تکفیر بر چه اساس و مبنایى صورت مىگیرد و ثانیاً آیا احتمال ندارد که اختلاف در فهم حدیث، منشأ برخى از فتواهاى چالشبرانگیز باشد؟ شاهولىالله دهلوى، به این نکته توجه کرده و مثالهایى براى آن ارائه داده است.[۸۲] اگر صورت دوم مسئله، یعنى اشتباه در فهم حدیث، منشأ صدور برخى فتواهاى نسنجیده باشد، آیا نباید دقت بیشترى در فهم حدیث صورت گیرد یا اینکه همان فهم اشتباه، مجوز صدور فتواست؟[۸۳]
با مرور مجدد روایتهاى نبوى مىتوان به نوعى به نقطه مقابل اینگونه تکفیر رسید، زیرا در روایات، تعبیرهاى تأملبرانگیزى ملاحظه مىشود؛ از جمله اینکه دشنام دادن به مسلمان گناه و جنگیدن با آن کفر است. در این خصوص به ذکر یک نمونه اکتفا مىکنیم و آن روایت «خالد بن ولید» است. وى به سوى قبیله «بنىجذیمه» رفت تا آنها را به اسلام فرا خواند. آنها به پیشوازش آمدند. خالد به آنها گفت: اسلام بیاورید. پاسخ دادند: قومى مسلمانیم. گفت: پس سلاحتان را بیندازید و پیاده شوید. آنها گفتند: به خدا قسم چنین نخواهیم کرد، زیرا به محض اینکه سلاح خود را بیندازیم، کشته خواهیم شد. ما از تو و همراهانت مطمئن نیستیم. خالد گفت: پس تا زمانى که از اسبهایتان فرو نیامدهاید، هیچ امانى برایتان نخواهد بود. با شنیدن این سخن، گروهى از اسبهایشان پایین آمدند و بقیه متفرق شدند. در روایت دیگر آمده است که آنها ابراز داشتند: مسلمانیم، نماز مىخوانیم و در سرزمین خود مسجدها ساختهایم و در آنها اذان گفتهایم. پس از تسلیم عدهاى از آنها، خالد دستور داد که دستان همدیگر را ببندند و اسیران را در بین لشکریانش تقسیم کرد. سپس دستور قتل آنها را صادر کرد. هرچند مهاجران و انصار از این فرمان سرپیچى کردند، اما طایفه «بنىسلیم» همه اسیران تحت اختیار خود را کشتند. وقتى اخبار خالد به گوش رسول خدا (ص) رسید، دوباره فرمود: «خدایا من از کارى که خالد کرده است بیزارى مىجویم».[۸۴]
«احمد بن حنبل» تصریح مىکند که واجب کردن یا حرام دانستن کارى، پاداش یا کیفر دادن و کافر و فاسق شمردن، همه از شئون رسول خداست و هیچ کس در این امر، حق صدور حکم ندارد. مردم فقط وظیفه دارند چیزهایى را واجب بدانند که خدا و رسول واجب فرمودهاند و آنچه حرام شمردهاند، حرام بدانند و هرچه خدا و رسول او فرمودهاند، تصدیق کنند.[۸۵] با این تفاصیل، تکفیرهاى بىمورد و بىرویه، چگونه توجیهپذیر است؟
نتیجهگیرى
موارد زیر را مىتوان به عنوان نتایج بحث ذکر کرد:
-
شاهولىالله دهلوى یکى از علما و مصلحان شبهقاره هند است و جایگاه ویژهاى دارد. به تعبیر برخى، وى نخستین مسلمانى بود که ضرورت نواندیشى درباره سراسر نظام اسلامى را، به گونهاى که از گذشته خود منفصل نشود، احساس کرده بود.
-
مسئله تکفیر، از مسائل مهم و چالشبرانگیز امروز جهان اسلام است. امروزه عدهاى با تکفیر مسلمانان، زمینه قتل و غارت مسلمانان بىگناه را فراهم مىکنند. این در حالى است که در سیره صحابه سلف صالح، چنین مسئلهاى وجود نداشته است.
-
همه دانشمندان بزرگ اسلامى به مسئله وحدت مسلمانان و پرهیز از تکفیر توجه ویژه داشتهاند و در این خصوص، کتابها و مقالههاى متعددى نوشتهاند و سخنرانىهاى فراوانى نیز کردهاند.
-
شاهولىالله دهلوى، یکى از متفکران جهان اسلام است که بر مسئله وحدت مسلمانان تأکید دارد. وى، که به مسائل مختلفى از جمله مسائل اجتماعى، فلسفى، عرفانى و غیره توجه کرده است، در آثار خود بارها متعرض این مسئله مهم و اصل محورى در دنیاى اسلام شده است.
-
در آیات و روایات، نهى شدیدى در مورد تکفیر مسلمان وارد شده است. مضمون همه این آیات و روایات این است که خون و مال و ناموس شهادتدهنده به وحدانیت خدا و رسالت رسول خدا (ص) همواره محترم است.
-
همه مسلمانان، به ویژه علما، باید در جهت تحقق وحدت مسلمانان و پرهیز از تکفیر و تفرقه بکوشند و علىرغم تلاشهاى موجود، باید توانى مضاعف و تدبیرى به کار گرفته شود تا مسئله تکفیر مهار شود.
-
راهکار برونرفت از بحران تکفیر؛ به طور کلى، وظایف مسلمانان را در برابر مسئله تکفیر و وحدت و در قبال یکدیگر به دو دسته مىتوان تقسیم کرد: حقوقى و اخلاقى. اهتمام به امور مسلمانان و تلاش در راستاى برآورده کردن نیازهاى یکدیگر و مواسات و نظایر این مقولهها، در زمره وظایف حقوقى و از طرفى، رعایت مهربانى، رفق، مدارا، تحمل و … در زمره وظایف اخلاقى محسوب مىشوند. با وجود این، متأسفانه بسیارى از مسلمانان از بخش مهمى از وظایفشان در برابر یکدیگر شانه خالى کردهاند و گاهى فراتر از حریم خویش قدم برنمىدارند. مىتوان گفت تاکنون براى احیاى اصل برادرى مسلمانان تلاش جدى و فراگیر نشده است و کوششهایى که در این زمینه انجام داده شده، قابل قدردانى است، اما کافى نیست.
منابع
-
قرآن کریم.
-
ابنبشر نجدى حنبلى، عثمان بن عبدالله، عنوان المجد فى تاریخ النجد، چاپ چهارم: دارالملک عبدالعزیز، ریاض ۱۴۰۱ ق.
-
آسن، معمر، «ابعاد سیاسى و ایدئولوژیک گفتمان تکفیر»، ترجمه محمد مرادى قوشهبلاغ، سراج منیر، ش ۱۰، ۱۳۹۲ ش.
-
افخمى، على؛ خلیفهلو، سید فرید، «شکرشکن دیارهند، ولىالله دهلوى، مترجم تواناى قرآن»، فصلنامه مطالعات شبهقاره، س ۳، ش ۶، ۱۳۹۰٫
-
انصارى، مسعود، «شکوه و زیبایى در ترجمه قرآن دهلوى»، بینات، س ۳، ش ۱۲، ۱۳۷۵ ش.
-
بخارى، محمد بن اسماعیل، الجامع الصحیح، المطعبه السلفیه، قاهره ۱۴۰۱ ق.
-
تفهیمى، ساجدالله؛ مؤذنى، على، نگاهى کوتاه بر تاریخچه زبان و ادبیات فارسى در شبهقاره، مجموعه سخنرانى، ۱۳۷۲ ش.
-
تقتازانى، سعدالدین مسعود بن عمر بن عبدالله، شرح المقاصد فى علم الکلام، دار المعارف النعمانیه، پاکستان ۱۴۰۱٫
-
جوانى، حجتالله، «بررسى اندیشههاى انتقادى شاهولىالله دهلوى»، فصلنامه مطالعات عرفانى، ش ۴، ۱۳۸۵٫
-
دهلوى، شاهولىالله، ازاله الخفاء عن خلافه الخلفاء، نسخه الکترونیکى، [بىتا].
۱۱٫-، الانصاف فى بیان الاختلاف، تحقیق عامر حسین، چاپ دوم: بیروت ۱۴۰۴٫
۱۲٫-، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، محمد صبحى، حسن حلاق، عامر حسین، نسخه الکترونیکى.
۱۳٫-، حجه الله البالغه، ترجمه سید محمدیوسف حسینپور، مکتبه العقیده ۱۴۲۲ ق.
-
ربانى، جعفر، «نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۴ ش.
-
شریف، میان محمد، تاریخ فلسفه در جهان اسلام، جلد چهارم، ترجمه مرکز نشر جهاد دانشگاهى، ۱۳۷۰ ش، [بىجا].
-
شعرانى، عبدالوهاب بن احمد، الیواقیت والجواهر فى بیان عقاید الاکابر، دار الکتب العلمیه، بیروت [بىتا].
-
شکرى آلوسى، سید محمود، تاریخ نجد، مدبولى، قاهره [بىتا].
-
صباغ، بسام، بلاء التکفیر، دار البشائر، چاپ اول: دمشق ۱۴۲۹٫
-
صدقى زهاوى، جمیل، الفجر الصادق فى الرد على الفرقه الوهابیه المارقه، دار الصدیق الاکبر، مصر ۱۳۲۳ ق.
-
عالم قاسمى، محمدمسعود، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ترجمه عبدالله خاموشى هروى، نشر شیخالاسلام احمد جام، ۱۳۸۰ ش.
-
عبدالله کامل، عمر، التحذیر من المجازفه بالتکفیر، بیسان، چاپ اول: بیروت ۲۰۰۳ م.
-
عسقلانى، احمد بن على ابنحجر، فتح البارى بشرح صحیح البخارى، نشر المکتبه السلفیه، ریاض، [بىتا].
-
غزالى، ابوحامد، الاقتصاد فى الاعتقاد، موقع الوراق، الشامله [بىتا].
-
فرمانیان، مهدى، «شبهقاره هند، دیوبندیه، بریلویه و رابطه آنها با وهابیت»، طلوع، س ۲، ش ۶، ۱۳۸۲ ش.
-
قرنى، عبدالله بن محمد، ضوابط التکفیر عند اهل السنه والجماعه، چاپ اول: الرساله، بیروت ۱۴۱۳ ق.
-
قشیرى نیشابورى، مسلم بن حجاج، الجامع الصحیح، چاپ اول: دار احیاء التراث، بیروت ۱۴۲۰ ق.
-
کثیرى، محمد، السلفیه بین اهل السنه والامامیه، چاپ دوم: مؤسسه دائرهالمعارف الفقه الاسلامى، قم ۱۴۲۹ ق.
-
مالکى، محمد بن علوى، هشدار در مورد تکفیرهاى بىرویه، ترجمه مرکز ترجمان دینى، چاپ اول: مشعر، تهران ۱۳۸۹ ش.
-
مالکى، محمد بن علوى، التحذیر من المجازفه بالتکفیر، دار القاضى عیاض [بىتا].
-
مکارم، مهدى، «بلاى تکفیر، مصیبت اسلام و مسلمین»، سراج منیر، س ۳، ش ۱۱، ۱۳۹۲ ش.
-
نصرى، عبدالله، رویارویى با تجدد، چاپ دوم: نشر علم، تهران ۱۳۹۰٫
-
هیثمى، نور الدین على بن أبى بکر، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، دارالفکر، بیروت ۱۴۱۲ ق.
[۱] * دانشجوى دکترى مذاهب کلامى دانشگاه ادیان و مذاهب
[۲] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۱۹٫
[۳] . على افخمى و سید فرید خلیفهلو،« شکرشکن دیارهند، ولىالله دهلوى، مترجم تواناى قرآن»، فصلنامه مطالعات شبهقاره، س ۳، ش ۶، ۱۳۹۰، ص ۹٫
[۴] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۲۰٫
[۵] . همان.
[۶] . مهدى فرمانیان،« شبهقاره هند، دیوبندیه، بریلویه و رابطه آنها با وهابیت»، طلوع، س ۲، ش ۶، ۱۳۸۲، ص ۷۶٫
[۷] . جعفر ربانى،« نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف اسلامى، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۵، ص ۱۵٫
[۸] . محمدمسعود عالم قاسمى، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ص ۷۸٫
[۹] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۴٫
[۱۰] . همان، ص ۵؛ محمدمسعود عالم قاسمى، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ص ۶۵٫
[۱۱] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۵٫
[۱۲] . نک: عبدالله نصرى، رویارویى با تجدد، ج ۲، ص ۱۵۷٫
[۱۳] . جعفر ربانى،« نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف اسلامى، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۵، ص ۲۵٫
[۱۴] . همان، ص ۲۷٫
[۱۵] . مسعود انصارى،« شکوه و زیبایى در ترجمه قرآن دهلوى»، بینات، س ۳، ش ۱۲، ۱۳۷۵، ص ۱۰۶٫
[۱۶] . همان، ص ۱۰۷٫
[۱۷] . همان.
[۱۸] . نک: شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۱۷، ۱۸ و ۱۹٫
[۱۹] . همان، ص ۲۱٫
[۲۰] . همان، ص ۲۰٫
[۲۱] . همان، ص ۲۱٫
[۲۲] . جعفر ربانى،« نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۴، ص ۲۷٫
[۲۳] . محمدمسعود عالم قدسى، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ج ۱، ص ۱۵۶٫
[۲۴] . نک: شاهولىالله دهلوى، ازاله الخفاء عن خلافه الخلفاء، ج ۱، مقدمه.
[۲۵] . محمدمسعود عالم قدسى، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ص ۲۸٫
[۲۶] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، مقدمه صبحى، ص ۱۴٫
[۲۷] . همو، ازاله الخفاء عن خلافه الخلفاء، ص ۲۶٫
[۲۸] . ابراهیم، آیه ۵٫
[۲۹] . جعفر ربانى،« نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۴، ص ۲۸٫
[۳۰] . محمد شریف، تاریخ فلسفه در جهان اسلام، ج ۴، ص ۱۵۶٫
[۳۱] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، ص ۱۶۰٫
[۳۲] . همان، ص ۴۹٫
[۳۳] . محمدمسعود عالم قاسمى، زندگىنامه امام شاهولىالله محدث دهلوى، ص ۸۸٫
[۳۴] . همان، ص ۸۹٫
[۳۵] . جعفر ربانى،« نگاهى به نقش احیاگرانه شاهولىالله دهلوى»، رشد آموزش معارف، کلام و فلسفه، دوره هفدهم، ش ۵۷، ۱۳۸۴، ص ۲۸٫
[۳۶] . حجتالله جوانى،« بررسى اندیشههاى انتقادى شاهولىالله دهلوى»، فصلنامه مطالعات عرفانى، ش ۴، ۱۳۸۵، ص ۴۰٫
[۳۷] . همان.
[۳۸] . ساجدالله تفهیمى و على مؤذنى، نگاهى کوتاه بر تاریخچه زبان و ادبیات فارسى در شبهقاره، ص ۲؛ حجتالله جوانى،« بررسى اندیشههاى انتقادى شاهولىالله دهلوى»، فصلنامه مطالعات عرفانى، ش ۴، ۱۳۸۵، ص ۴۲٫
[۳۹] . شاهولىالله دهلوى، ازاله الخفاء عن خلافه الخلفاء، ج ۳، ص ۳۶۵٫
[۴۰] . ساجدالله تفهیمى و على مؤذنى، نگاهى کوتاه بر تاریخچه زبان و ادبیات فارسى در شبهقاره، ص ۳؛ حجتالله جوانى،« بررسى اندیشههاى انتقادى شاهولىالله دهلوى»، فصلنامه مطالعات عرفانى، ش ۴، ۱۳۸۵، ص ۴۲ و ۴۳٫
[۴۱] . حجتالله جوانى،« بررسى اندیشههاى انتقادى شاهولىالله دهلوى»، فصلنامه مطالعات عرفانى، ش ۴، ۱۳۸۵، ص ۴۲٫
[۴۲] . شاهولىالله دهلوى، حجه الله البالغه، ج ۲، ص ۶۵- ۷۱٫
[۴۳] . همان، ج ۲، ص ۷۰٫
[۴۴] . همان، ج ۲، ص ۷۱٫
[۴۵] . همان.
[۴۶] . همان، ج ۱، ص ۷۳٫
[۴۷] . ابن حجر عسقلانى، فتح البارى، ج ۱۰، ص ۴۶۶٫
[۴۸] . معمر آسن،« ابعاد سیاسى و ایدئولوژیک گفتمان تکفیر»، ترجمه محمد قوشهبلاغ مرادى، سراج منیر، ش ۱۰، ۱۳۹۲، ص ۱۰۹٫
[۴۹] . بسام صباغ، بلاء التکفیر، ص ۱۰٫
[۵۰] . محمد بن اسماعیل بخارى، الجامع الصحیح، ج ۱، ص ۲۴٫
[۵۱] . همان، ج ۲، ص ۴۹۰٫
[۵۲] . جهت آشنایى بیشتر با لوازم مسئله تکفیر مسلمانان و قتل و غارتى که از پیامدهاى آن در طول تاریخ بوده است، نک: عثمان بن عبدالله بن بشر، عنوان المجد فى تاریخ النجد، ج ۱، ص ۲۵۶- ۲۹۰؛ سید محمود شکرى آلوسى، تاریخ نجد، ص ۵۰- ۹۰؛ جمیل صدقى زهاوى، الفجر الصادق، ص ۵۱- ۶۴؛ محمد الکثیرى، السلفیه بین اهل السنه والامامیه، ص ۳۲۰ و ۳۲۱٫
[۵۳] . عبدالوهاب بن احمد شعرانى، الیواقیت والجواهر فى بیان عقاید الاکابر، ص ۵۸٫
[۵۴] . ابنحزم، الفصل فى الملل، ج ۳، ص ۱۴۳٫
[۵۵] . مهدى مکارم،« بلاى تکفیر مصیبت اسلام و مسلمین»، سراج منیر، س ۳، ش ۱۱، ۱۳۹۲، ص ۴؛ محمد غزالى، الاقتصاد فى الاعتقاد، ص ۸۲٫
[۵۶] . سعدالدین مسعود تقتازانى، شرح المقاصد فى علم الکلام، ج ۲، ص ۲۱۱٫
[۵۷] . عبدالله بن محمد قرنى، ضوابط التکفیر عند اهل السنه والجماعه، ص ۲۱۰٫
[۵۸] . همان، ص ۲۱۱٫
[۵۹] . نساء، آیه ۹۴٫
[۶۰] . مسلم قشیرى نیشابورى، الجامع الصحیح، ص ۴۹٫
[۶۱] . نور الدین هیثمى، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۸، ص ۱۴۱٫
[۶۲] . عمر عبدالله کامل، التحذیر من المجازفه بالتکفیر، ص ۸٫
[۶۳] . نورالدین هیثمى، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج ۸، ص ۱۲۰٫
[۶۴] . محمد بن علوى مالکى، التحذیر من المجازفه بالتکفیر، ص ۸٫
[۶۵] . همان، ص ۳۹٫
[۶۶] . عبدالله بن محمد قرنى، ضوابط التکفیر عند اهل السنه والجماعه، ص ۹٫
[۶۷] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، ص ۱۴٫
[۶۸] . همان، ص ۱۵٫
[۶۹] . همان، ص ۱۹۷٫
[۷۰] . همان، ص ۱۷٫
[۷۱] . محمد بن اسماعیل بخارى، الجامع الصحیح، ج ۲، ص ۴۳۷٫
[۷۲] . مسلم قشیرى نیشابورى، الجامع الصحیح، ص ۶۴۳٫
[۷۳] . محمد ابن اسماعیل بخارى، الجامع الصحیح، ج ۲، ص ۴۹۸؛ مسلم قشیرى نیشابورى، الجامع الصحیح، ص ۶۴۳٫
[۷۴] . شاهولىالله دهلوى، الانصاف فى بیان اسباب الاختلاف، ص ۱۴٫
[۷۵] . همان، ص ۱۵٫
[۷۶] . همان، ص ۱۶٫
[۷۷] . همان، ص ۳۹٫
[۷۸] . همان، ص ۳۹٫
[۷۹] . همان، ص ۴۰٫
[۸۰] . همان، ص ۴۲٫
[۸۱] . همان، ص ۴۳- ۵۰٫
[۸۲] . همان، ص ۴۴- ۴۶٫
[۸۳] . همان، ص ۵۰٫
[۸۴] . محمد بن علوى مالکى، التحذیر من المجازفه بالتکفیر، ص ۴۰٫
[۸۵] . همان، ص ۴۴٫
منبع:



















هیچ نظری وجود ندارد