امویان در آینه پندار و کردار ابوحنیفه
على اکبر شریفى*[۱]
چکیده
در مقاله حاضر، با روش توصیفى- تحلیلى در پىآنیم که ابعاد گوناگون نظرى و عملى مواضع «ابوحنیفه» را در رویارویى با امویان معرفى کنیم. در بعد نظرى، ابوحنیفه خلافت سلسله اموى را از بنیاد نامشروع مىداند و معاویه (نخستین خلیفه و پایهگذار آن) را باغى و ناحق مىخواند. در بعد عملى نیز از حمایت قیامهاى ضداموى گرفته تا ارادت و نگرش مثبت وى به اهلبیت پیامبر گرامى اسلام (ص) و بیان فضایل این خاندان و همچنین رفتار نیکوى ایشان با علویان، همگى در فهرست مواضع اموىستیزانه امام حنفیان قرار گرفته است. در پایان، با توجه به دیگر علتها و عوامل، اندیشهها و گرایشهاى شیعى ابوحنیفه در موضوع امامت و خلافت به مثابه دلیل اساسى انگیزهبخش به کردارهاى اموىستیزانه و علوىگرایانه ایشان بررسى و تحلیل شده است.
کلیدواژهها: امویان، خلافت، معاویه، ابوحنیفه، اهلبیت (علیهم السلام)، علویان.
مقدمه
پس از شهادت امام على (ع) در سال چهلم هجرى، مسلمانان در کوفه با امام حسن (ع) بیعت کردند، اما معاویه پس از قتل خلیفه سوم (عثمان) به بهانه خونخواهى وى، پرچم مخالفت برافراشت. وى آشکارا براى رسیدن به منصب خلافت مىکوشید و به این دلیل از بیعت با امام حسن (ع) خوددارى کرد و سرانجام با تحمیل صلح بر ایشان، رسماً به کرسى خلافت تکیه زد که نوزده سال (۴۱- ۶۰ ه. ق.) طول کشید. سپس با معرفىکردن پسرش یزید به عنوان ولىعهد، خلافت را به سلطنت تبدیل و در خاندان اموى موروثى کرد.
حکومت بنىامیه از همان آغاز با مخالفتهایى از طرف مسلمانان مواجه شد که با توجه به ظلم و فساد فزاینده خلفا و کارگزاران آن، هر روز شدت و گسترش بیشترى مىیافت. علىرغم این واکنشها و مخالفتها، امویان با اعمال روشهاى گوناگون و ایجاد فضاى اختناق، توانستند نزدیک به یک سده (۴۱- ۱۳۲ ه. ق.)، بر مسلمانان حکومت کنند.
در میان مخالفان سلسله اموى، ابوحنیفه (۸۰- ۱۵۰ ه. ق.) یکى از چهرههاى سرشناس است که با داشتن اعتبار علمى، اندیشه انتقادى، تمکن اقتصادى و پایگاه اجتماعى، از خطرهاى بزرگ براى حکومت و دستگاه اموى در آن روزگار به حساب مىآمد. پیشواى حنفیان، همواره بر موضع اموىستیزانه خود استوار بود، تا آنجا که در هر فرصت مناسبى، از هر گونه مخالفت با این سلسله ابایى نداشت. امویان نیز به این دلیل، ابوحنیفه را به حال خود وا ننهادند و براى مهار کردن او اقداماتى انجام دادند. در این مقاله، نگارنده مىکوشد، در حد ممکن، به بررسى ابعاد مواضع اموىستیزانه ابوحنیفه و علتها و عوامل آن بپردازد.
آنچه در زندگى علمى، سیاسى و اجتماعى ابوحنیفه جلب توجه مىکند و در واقع قسمت عمده و مهم مواضع اموىستیزانه او را تشکیل مىدهد، نگرش مثبت و رفتار و روابط صمیمانه او با اهلبیت (علیهم السلام) و بزرگان شیعه است، اما این بخش از زندگى ایشان، همواره خواسته یا ناخواسته مغفول مانده و عواملى باعث شده است که نگرش ابوحنیفه در مورد اهلبیت (علیهم السلام) و رفتار و تعاملش با آنها، تیره و غیردوستانه جلوه کند. علىرغم پندار جریان غالب، نگرش ابوحنیفه در مورد اهلبیت (علیهم السلام) و رابطهاش با آن پیشوایان و علویان و بزرگان شیعه بسیار مثبت گزارش شده است. به هر حال، افزون بر گزارشهاى تاریخى موجود، شواهد و قراین بسیارى نیز هماکنون در تأیید مواضع شیعى و علوىگرایانه ابوحنیفه وجود دارد؛ مانند اشتراکات گسترده کلامى حنفیه و شیعه، وابستگى و سرسپردگى حنفیان صوفىمسلک به اهلبیت (علیهم السلام)، نگرش انتقادى حنفیان درباره سلسله اموى، اهلبیتگرایى و وهابیتستیزى آنها از گذشته تا به امروز. افزون بر این، شواهد و قراین مذکور به عنوان زمینههاى مساعد و مشترک میان حنفیه و امامیه، مىتواند پیروان این دو مذهب را در رسیدن به راهبرد وحدت اسلامى، تقریب مذاهب و همزیستى مسالمتآمیز نیز یارى رساند.
الف. مکتب کلامى «ماتریدیه»، که در واقع همان شکل مبسوط و نظامیافته اندیشههاى اعتقادى ابوحنیفه است، اشتراکهاى بسیار گسترده روشى و محتوایى در عرصه کلام با امامیه دارند. با قطع نظر از مواردى نادر، به جد مىتوان ماتریدیه را در مقایسه با دیگر مذاهب کلامى، نزدیکترین فرقه به شیعه دانست. علاوه بر مطابقت نظریه «کسب» ماتریدیه با نظریه «امر بین الامرین» امامیه در باب جبر و اختیار، برخى از ماتریدیان متأخر به اعتقاد به نظریه «امر بین الامرین» تصریح کردهاند و آن را برگرفته از فرمایش امام باقر (ع) مىدانند و تأکید دارند که ابوحنیفه نیز آن را از استاد خود امام باقر (ع) فرا گرفته است.[۲] یادآورى این نکته درباره ماتریدیه از دو جهت اهمیت دارد: اولًا، اشتراکهاى چشمگیر این مکتب با تشیع و نگرش
مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج۵، ص: ۱۲۴
مثبت ماتریدیان به ائمه شیعه، معلول گرایشهاى شیعى و روابط نیکوى ابوحنیفه با اهلبیت است؛ ثانیاً، پیروان فقهى ابوحنیفه که ۵۳ درصد کل جمعیت اهلسنت را در جهان امروز تشکیل مىدهند، اکثرشان به کلام ماتریدیه معتقدند و متقابلًا شخص «ابومنصور ماتریدى»، بنیانگذار مکتب کلامى ماتریدیه، به فقه حنفى عمل مىکرد، چنانکه در کلام نیز مدعى پایهگذارى مکتب کلامى خویش بر بنیاد اندیشههاى اعتقادى ابوحنیفه بود.[۳]
ب. حنفیان متصوفه، ضمن پذیرش خلافت خلفاى راشد، به امامت دوازده امام امامیه نیز به عنوان اقطاب بزرگ صوفیه و رهبران روحانى معتقدند، اما رهبرى سیاسى را دون شأن ائمه مىدانند. حنفیان صوفى چون «مولوى»، «سنایى»، «جامى»، «عطار»، «ملاحسین واعظ کاشفى» و … به مهدى موعود، فرزند امام حسن عسکرى (ع)، نیز باور دارند.[۴] ناگزیر، باید اذعان کرد که این پیوند نیکو از روى تصادف و بىهیچ پیشینه مثبت تاریخى پدید نیامده است، بلکه در همان تعامل و رابطه صمیمانه امام حنفیه با اهلبیت (علیهم السلام)، علویان و بزرگان شیعه ریشه دارد.
ج. موضع انتقادى حنفیان و شیعیان در مورد خلفاى اموى از دیگر زمینههایى است که مىتواند این دو مذهب را در جبهه واحدى گرد هم آورد. حنفیان واقعى به تأسى از امام مذهب خود، عملکرد ناشایست خلفاى اموى را تأیید و از آنان دفاع نکردهاند. خلاصه آنکه اگر وهابیان در مدح و دفاع از بنىامیه و ذم اهلبیت پیامبر (ص) دهها کتاب و رساله نوشتهاند،[۵] از میان مصلحان و متفکران نامدار حنفى نیز کسانى چون «ابوالاعلى مودودى» صاحب کتاب ارجمند خلافت و ملوکیت، هستند که با پژوهشهاى ارزنده و منصفانه علمىشان، کارنامه سلسله اموى را بررسى انتقادى کردهاند.
د. یکى دیگر از وجوه مشترک و زمینههاى همگرایى مذهب حنفى- ماتریدى و شیعه، وهابیتستیزى آنهاست. ماتریدیان حنفى از همان آغاز شکلگیرى وهابیت با این فرقه میانه خوبى نداشتند و آن را مذهبى برساخته مىدانستند. گرایش وهابیتستیزانه دو جنبش «بریلویه» به رهبرى «احمدرضاخان بریلوى» و «دیوبندیه» به رهبرى «شیخ محمد قاسم نانوتى» در قرنهاى سیزده و چهارده هجرى در هند، متهم کردن وهابیت به شرک و ردیهنویسى علیه این فرقه از سوى «شیخ محمد زاهد کوثرى» (۱۲۹۶- ۱۳۷۱ ه. ق.) شیخالاسلام امپراتورى عثمانى، خود شاهد این مدعاست. وهابیان نیز ماتریدیان را مانند دیگر مذاهب، بدعتگذار مىخواندند و تکفیر مىکردند،[۶] اما چنین خوشبین نیز نباید بود. زیرا وهابیت امروزى، افزون بر حفظ روشهاى خشونتبار اسلاف خود، که تنها با حربه تکفیر و شمشیر با مذاهب اسلامى مقابله مىکردند، این بار با بهرهگیرى از عناصر نرم تدبیر سیاسى و تبلیغ مذهبى، بیش از پیش موفق عمل کردهاند. هماکنون نیز از طرفى با تاکتیک همگوننمایى با مذاهب اهل سنت، فرصتى فراهم آوردهاند تا در سایه آن به تربیت و اعزام مبلغان وهابى در سراسر جهان اسلام با هدف وهابىسازى اهلسنت، به خصوص حنفیان بپردازند. از سوى دیگر، با تفکیک شیعه از مذاهب اسلامى، در تکاپوى ایجاد، تجهیز و تکثیر گروهکهاى تندروى تکفیرى چون «النصره»، «داعش» و نظایر آن و طراحى و اجراى حملات خونین تروریستى در سرزمینهاى شیعى هستند تا در نهایت از این طریق، شیعیان را تضعیف و کاملًا حذف کنند. بنابراین، در صورت پیروزى وهابیت در پاکسازى شیعیان، آنگاه فراروى دیگر مذاهب اسلامى نیز دو راه بیشتر وجود نخواهد داشت: اینکه یا در کیش وهابیت درآیند، یا به شمشیر آنها گردن نهند.
بارى، در کنار این دسته از روایات مثبت تاریخى، گزارشهایى هم وجود دارد که در آن نگرش و ارتباط ابوحنیفه با ائمه زمانهاش و شیعیان، تیره و منفى ترسیم شده است،
اما این گزارشها به لحاظ صحت و اعتبار به پاى گزارشهاى مثبت نمىرسد، زیرا اولًا، گزارشهاى مثبت، از نظر کمى و کیفى بر روایتهاى منفى برترى دارد. بنابراین، از دید پژوهشگران، شمار روایتهاى منفى در مقایسه با روایات مثبت، کمتر و از نظر کیفى، سستى و ناهمگونى فراوان دارد.[۷] ثانیاً، دیدگاههاى منفى و مخالف ابوحنیفه، متوجه غالیان آن روزگار بوده، نه شیعیان حقیقى که در برخى موارد به معناى نگاه منفى ایشان به شیعه تلقى شده است، در حالى که باید حساب شیعیان راستین را کاملًا جدا کرد.[۸]
با وجود زمینههاى مساعد فکرى و تاریخى براى همگرایى و همزیستى مسالمتآمیز میان حنفیان و شیعیان، که تاکنون بررسى شد، عواملى هستند که از آغاز در واگرایى این دو مذهب نقش داشتهاند: ۱٫ افزایش جریان «غلو» در دوره حضور ائمه؛ ۲٫ افول مکتب کلامى و عدلگراى حنفى (نزدیک به شیعه و معتزله) و غلبه یافتن پیروان مکتب فقهى ابوحنیفه که بیشتر نصگرا و از اهل حدیث متأثر بودند؛ ۳٫ تأثیر روش و اندیشه «بخارى» (اهل حدیث و بدبین به شیعه) و نفوذ صحیح او در میان حنفیان؛ ۴٫ دعوا و نزاع سیاسى عثمانیان و صفویان؛ ۵٫ نفوذ وهابیت و باورها و نگرشهاى متعصبانه و افراطى آنها در میان حنفیان.[۹] با توجه به این عوامل تنشزا، واضح است که بسیارى از ناملایمتىها و بدبینىها میان این دو مذهب، ریشه ذاتى و درونى ندارد، بلکه به عوامل بیرونى و مرتبط باز مىگردد.
به هر حال، اکثریت نسبى حنفیان در جهان اسلام و وجود زمینههاى مشترک میان آنها و شیعیان، فعالیتهاى تفرقهافکنانه و گسترش تفکر متحجرانه وهابیت، تبلیغات اسلامستیزانه رسانههاى غربى با معرفى وهابیت و جریانهاى تکفیرى به جاى اسلام اصیل و کمک به فراگیر شدن گفتمان «تقریب مذاهب اسلامى»، از جمله عواملى است
که اهمیت موضوع پیش رو و ضرورت پرداختن به آن را بیش از پیش روشن مىکند. سوءتفاهمها، کژفهمىها و برداشتهاى نارسا و نادرست چندسویه پیروان مذاهب از آموزهها و رهبران مذهبى همدیگر، همواره زمینهساز رفتارهاى خشونتبار و کینهتوزانه میان آنان بوده است که با اندک نگاهى به تاریخ ظهور و گسترش مذاهب، مىتوان به روشنى به این مسئله پىبرد. واقعیت آن است که در جهان امروز، چارهاى جز همزیستى مسالمتآمیز از طریق همپذیرى میان پیروان مذاهب وجود ندارد. زیرا درگیرىهاى گذشته ناشى از اختلافات مذهبى در گذر تاریخ، نشان داده است که این دشمنىها نمىتواند راهحل و پایانبخش این آشفتگىها و نابسامانىها باشد. نکته دیگر این است که هرچند نمىتوان وجود اختلافات یا تفاوتها را که عامل تمایز مذاهب هستند، انکار کرد، اما چنانکه عیان است، بخش عمده اختلافات موجود کنونى، بىپایه، واهى، غیرواقعى و برخاسته از نادانى و سوء تفاهمهاست. یکى از راههاى غلبه بر این مشکل، معرفى و شناساندن واقعى و منصفانه پیشوایان مذهبى فرق مختلف اسلامى و آموزههاى آنهاست که نقش و تأثیرگذارى آنها در آگاهى و تغییر نگرشها از واگرایى به همگرایى میان پیروان مذاهب بر کسى پوشیده نیست.
خلفاى اموى در آینه پندار و گفتار ابوحنیفه
ابوحنیفه در نامهاى خطاب به «ابراهیم بن عبدالله حسنى» چنین نوشت:
در مورد سپاهیان عباسى به سیره پدرت در جمل، عمل نکن که تسلیمشده را نمىکشت، اموال را نمىگرفت، فرارى را دنبال نمىکرد و زخمى را از بین نمىبرد، زیرا اصحاب جمل گروه حامى (فئه و پشتوانه) نداشتند، بلکه به سیره ایشان در جنگ صفین رفتار کن که در آن اسیر مىگرفت، زخمى را مىکشت و غنایم را تقسیم مىکرد، زیرا اهل شام، سپاه و پشتوانه داشتند.[۱۰]
ابوحنیفه در تأکید موضع خود علیه معاویه گفته است که اگر سیره حضرت على (ع) با آنان (لشکریان معاویه) نمىبود، هیچ کسى از مسلمانان نمىدانست با آنها چگونه برخورد کند. ابوحنیفه در جواب کسى که از او پرسید: چرا اهل شام از او بیزارند، گفت: علت این امر هوادارى او از على (ع) و دورى از معاویه است و نیز گفته است اگر وى در صفین مىبود، در صف على (ع) علیه معاویه قرار مىگرفت.[۱۱] همچنین معتقد بود هیچ کس با على (ع) نجنگیده، مگر اینکه حق با على (ع) بوده است.[۱۲] از نظر ابوحنیفه، امام على (ع) نسبت به دیگران دوستداشتنىتر است و کسى است که «قتال با اهلالبغى» را به مسلمانان آموخته است. وى در پاسخ به پرسشى درباره جنگ صفین مىگوید: «خونهاى آنان (لشکریان معاویه)، شمشیرهاى ما را تطهیر کرد، پس چرا زبانهایمان را [با بازگویى حقایق در مورد آن] تطهیر نکنیم».[۱۳] بنابراین روشن مىشود که ابوحنیفه دیدگاههاى خود را درباره امویان، آشکارا ابراز مىکرده است.
مواضع عملى ابوحنیفه در برابر خلفاى اموى
-
حمایت از قیامهاى ضد اموى
ابوحنیفه از قیامهاى ضد اموى حمایت کرده است و پشتیبانى از قیامهاى علویان از مواضع مهم عملى ضداموى ابوحنیفه به حساب مىآید. آنچه در ذیل مىآید، تفصیل تحرکات سیاسى و انقلابى ابوحنیفه علیه امویان به هوادارى از علویان و دیگر مخالفان اموى است:
الف. حمایت از «زید بن على» علیه «هشام عبدالملک»
در ۱۲۱ ه-. ق.، هنگامى که زید بن على علیه هشام بن عبدالملک اموى خروج کرد، موضع ابوحنیفه در حمایت از زید بسیار روشن است. ایشان، قیام زید را به غزوه جدش رسولالله (ص) در بدر تشبیه مىکند: «ضاهى خروجه خروج جده رسول الله یوم البدر».[۱۴] ابوحنیفه از «طریق فضل بن زبیر» به زید پیغام داد که نزد او کمکهاى مالى و نیروى نظامى براى جهاد فراهم است و زید و یارانش مىتوانند از این کمکها بهرهمند باشند. فضل ابنزبیر مىگوید: «این کمکها را من بردم و زید از من تحویل گرفت».[۱۵] ابوحنیفه، همانطور که خودش از این قیام حمایت کرد، از دیگر فقها نیز انتظار حمایت داشت. فضل بن زبیر مىگوید: «در جواب ابوحنیفه که پرسید چه کسانى از فقیهان با این قیام همسویى دارند، گفتم: سلیمه بن کهیل، یزید بن ابى زیاد، هارون بن سعد، هاشم بن برید، ابوهاشم رمانى و حجاج بن دینار».[۱۶]
زمانى که از علت عدم حضور مستقیم ابوحنیفه در قیام زید پرسیدند، ایشان دلیل آن را امانتهاى مردم نزد خود خواند. ایشان این امانتها را به «ابن ابىلیلى» عرضه مىکند، اما او نمىپذیرد و به همین دلیل مىترسد که به مرگ جاهلیت بمیرد.[۱۷] افزون بر این، ترس از عدم حمایت مردم از قیام و نیز بیمارى ابوحنیفه، از دیگر علل عدم حضور ایشان در قیام ذکر شده است. هرچند ابوحنیفه توفیق حضور مستقیم در قیام را نیافت، اما زید را با دههزار درهم یارى رساند تا او خود و لشکریانش را در برابر دشمن مجهز و نیرومند کند و به فرستاده خود گفت: «عذر مرا به زید بازگو کن».[۱۸]
از نظر ابوحنیفه، زید «امام برحق» بود. به همین علت خود را به حمایت از او ملزم مىدانست[۱۹] و هنگام به خاطر آوردن قیام و شهادت زید مىگریست.[۲۰] محمد، فرزند امام صادق (ع)، ضمن نفرین «ابنمبارک» که فضایل اهلبیت (علیهم السلام) را کتمان مىکرد، در حق ابوحنیفه چنین دعا کرد:
«رحم الله اباحنیفه، لقد تحققت مودته لنا فى نصرته لزید بن على».[۲۱]
البته یکى از پژوهشگران متأخر معتقد است این دعا را خود امام صادق (ع) در حق ابوحنیفه کرده است.[۲۲] به هر صورت، نسبت صدور این دعا به امام صادق (ع) یا فرزند ایشان، از این حقیقت پرده برمىدارد که میان ابوحنیفه و خاندان علوى رابطه صمیمانهاى برقرار بوده و ابوحنیفه از قیام زید حمایت کرده است.
ب. حمایت از «یحیى بن زید» علیه «ولید بن یزید»
هنگامىکه یحیى بن زید در ۱۲۵ ه. ق. در خراسان علیه ولید بن یزید اموى قیام کرد، ابوحنیفه از تأیید قیام او نهراسید و آشکارا در تمامى جلسهها و حلقههاى درس خود، با برانگیختن مردم به پشتیبانى از یحیى علیه سلسله اموى او را یارى رساند.[۲۳]
ج. حمایت از «حارث بن سریج» علیه «یزید بن ولید بن عبدالملک»
هنگامى که در خراسان علیه امویان شورش شد، والیان و دستاندرکاران حکومت اموى، ازجمله «نصر بن سیار» در مرو به تعقیب مخالفان و سختگیرى با آنها پرداختند. نصر بن سیار، عمال خود را به سوى «حارث بن سریج» یکى از چهرههاى برجسته مخالفان اموى در خراسان، فرستاد تا جلوى تحرکات او را گرفته، اموالش را مصادره، و از منطقه تحت نفوذش، او را تبعید کنند. «خالد بن زیاد ترمذى» و «خالد بن عمر»، دو تن از هواداران حارث بن سریج، به قصد دریافت اماننامه براى وى از یزید بن ولید،خلیفه اموى، راهى دارالخلافه شدند. وقتى این دو به کوفه رسیدند، پیش ابوحنیفه رفتند تا نامهاى به «اجلح» از نزدیکان یزید بن ولید بنویسد. آن دو نفر پس از دریافت نامه از ابوحنیفه و گذراندن مراحل دیگر، از خلیفه اماننامه گرفتند و به مرو بازگشتند و با تقدیم اماننامه خلیفه به نصر بن سیار، والى مرو، حارث بن سریج آزاد و اموال تصرفشده او بازگردانده شد.[۲۴]
از این گزارش مىتوان به چند نکته دست یافت؛ ۱٫ شهرت علمى، مواضع اموىستیزانه و نفوذ اجتماعى ابوحنیفه از عراق تا خراسان را در بر مىگرفته است؛ ۲٫ ابوحنیفه همواره کوشیده است حتىالامکان به شیوههاى گوناگون از مخالفان و سران قیامهاى ضداموى حمایت کند؛ ۳٫ ابوحنیفه به یکى از نزدیکان یزید بن ولید نامه نوشت، نه به شخص خلیفه که این خود از کراهت باطنى ابوحنیفه به خلیفه و تیرگى روابط میان آنها حکایت دارد؛ ۴٫ دستگاه حاکم به انجام دادن درخواست ابوحنیفه مبنى بر اماننامه دادن به حارث بن سریج مجبور مىشود که قطعاً ناخوشایند بود. این گزارش نشان مىدهد که دارالخلافه از موقعیت اجتماعى ایشان در هراس بوده و چارهاى جز مدارا کردن با وى نداشته است.
-
نپذیرفتن منصب از سوى امویان
افزون بر حمایت از قیامهاى ضداموى، ابوحنیفه در طول عمر خود، هیچگاه منصبى را در دستگاه اموى نپذیرفت. این در حالى بود که امویان بارها کوشیدند ابوحنیفه را جذب دربار خود کنند و بدین طریق ایشان را، که از مخالفان سرسخت اموى بود، کنترل کنند، اما ایشان تمام پیشنهادهاى آنها را رد کرد و سرانجام در نتیجه همین مخالفتها و مواضع اعتراضى، از کوفه به مکه رفت و چند سال پایانى حکومت اموى را در آنجا سپرى کرد.
الف. رد مقام قضاوت
«مروان» اموى توسط عامل خود «یزید بن عمربن هبیره»، پست قضا را به ابوحنیفه پیشنهاد کرد که با مخالفت ایشان روبهرو شد. مروان در واکنش به این عمل ابوحنیفه، ایشان را ضرب و شتم کرد و ابنهبیره، عامل مروان نیز ابوحنیفه را به سبب نپذیرفتن مقام قضاوت، صد تازیانه در چند نوبت زد. فشار ابنهبیره بر ابوحنیفه براى پذیرفتن پست قضاوت به قدرى بوده است که تعدادى از چهرههاى معروف کوفه به ایشان پیشنهاد مىکنند این پست را به عهده بگیرد، ولى ایشان هرگز نمىپذیرد.[۲۵]
گفتهاند وقتى مادر ابوحنیفه آثار و داغهاى شکنجه را در چهره فرزند خود دید گفت: «این دانش، تو را به این روز انداخته است؛ خوب بود که از آن دورى مىجستى». ابوحنیفه در پاسخ گفت: «دانش را براى خدا فرا گرفته است، نه براى دنیا».[۲۶] «ابنشبرمه» با شگفتى به «ابن ابى لیلى» گفت: «ابوحنیفه را مىزنند تا دنیا را بپذیرد، اما او امتناع مىکند».[۲۷] هر گاه «حماد» فرزند ابوحنیفه از منطقه «کناسه» مىگذشت، اشک مىریخت و یادآورى مىکرد که در این مکان پدر ایشان ضرب و شتم شده است.[۲۸] این رنج و شکنجه به قدرى غمانگیز بود که حتى احمد بن حنبل هر گاه به یاد این ماجرا مىافتاد، از روى رقت و ترحم بر ابوحنیفه مىگریست. این تأثر، زمانى براى احمد بن حنبل رخ داد که خود او نیز شکنجه شد.[۲۹]
بنا بر قولى، سرانجام با ادامه فشارها، ابوحنیفه مسئولیت کنترل و آمار واردات محمولههاى انجیر و انگور به کوفه را مىپذیرد و به این بهانه خودش را از مقام قضا مىرهاند.[۳۰] نباید از نظر دور داشت که اولًا، این قول نسبت به گزارشهاى دیگر که اثبات مىکند ابوحنیفه هیچگونه مسئولیتى را نپذیرفته، ضعیفتر است؛ ثانیاً، حتى در صورت صحت این قول، ابوحنیفه با به عهده گرفتن این مسئولیت با توجه به دنائتش در مقایسه با مسئولیت قضاوت، به نوعى دستگاه خلافت اموى را به سخره گرفته است؛ و در اصل وى با اطلاع از اهمیت منصب قضاوت، که به عهده گرفتن آن به معناى به رسمیت شناختن دستگاه خلافت زمان بوده، از تصدى آن به هر شکلى امتناع کرده است.
ب. رد مسئولیت نظارت بر بیتالمال
افزون بر مقام قضاوت، یزید بن عمر بن هبیره، عامل مروان اموى، مسئولیت بیتالمال را نیز به ابوحنیفه در عراق پیشنهاد کرد که باز هم نپذیرفت. به این دلیل، ابنهبیره مانند گذشته بر ایشان سخت گرفت و او را آزار و شکنجه بسیار کرد.[۳۱] «ربیع بن عاصم» مىگوید: «یزید بن عمر ابنهبیره مرا به دنبال ابوحنیفه فرستاد. وقتى ایشان را آوردم، ابنهبیره از او خواست تا نظارت بر بیتالمال را بپذیرد، اما ابوحنیفه نپذیرفت و به همین علت، ابنهبیره او را شلاق زد.»[۳۲]
ج. رد مسئولیت امور دیوانى
هنگامى که حکومت بنىامیه رو به زوال بود و شورشها علیه این سلسله هر روز بیشتر مىشد، ابنهبیره، فقهاى بزرگ عراق چون «ابوحنیفه»، «ابن ابىلیلى»، «ابن شبرمه» و «داود ابنابىهند» را خواند تا به هر کدام مقامى تفویض کند. بدیهى است که اقدام جذب فقها در بدنه حکومت از سوى مروان اموى از آن جهت بود تا وانمود کند که اولًا، حکومت وقت با دین و عالمان دینى رابطه نزدیک و حسنهاى دارد و از اینرهگذر رضایت متدینان را به دست آورد؛ ثانیاً، هدف دیگر او از اعطاى مناصب دولتى- سیاسى به عالمان دینى که پایگاه اجتماعى قابل توجهى داشتند، وابسته کردن آنها به حکومت بود تا بدین طریق از آنها به عنوان مجریان اوامر و خواستههاى خلفا بهتر بتواند استفاده کند. در این میان، ابنهبیره مقام اداره امور دیوانى را به ابوحنیفه پیشنهاد کرد که ایشان نپذیرفتند. در این مسئولیت پیشنهادى، مهر رسمى حکومت به ابوحنیفه واگذار مىشد که هیچ فرمان و نامه رسمى خلافت اموى بدون مهر و تأیید او رسمیت نداشت و قابل اجرا نبود.
ابوحنیفه به دو دلیل این مقام را نپذیرفت: اولًا، نمىخواست عمر حکومت در حال فروپاشى اموى را، که خود نیز از آن ناراضى بود، طولانى کند؛ ثانیاً، براى ایشان پذیرفتنى نبود که عامل حکومتى باشد که در آن از دانش، خرد، مروت و دین خبرى نیست. دانشمندان دینى دلسوز معاصر ابوحنیفه، با توجه به تهدیدهاى ابنهبیره، از روى خیرخواهى و براى نجات جان ابوحنیفه، ضمن اعتراف به اینکه آنها نیز از حکومت کنونى ناراضىاند، به او گفتند که با این پیشنهاد موافقت کند. اما ابوحنیفه در پاسخ به آنها گفت: «اگر به او دستور دهند که درهاى مسجد منطقه «واسط» را بشمارد، هرگز نخواهد پذیرفت، چه برسد به اینکه دستگاه اموى، مثلًا دستور قتل کسى را صادر و او آن دستور را مهر کند». او سوگند خورد که هرگز با تصدى چنین مسئولیتى موافقت نخواهد کرد. پس از شنیدن جواب ابوحنیفه، ابنابىلیلى بر درستى موضع ایشان و اشتباه خود اعتراف کرد.[۳۳]
در نتیجه همین مخالفتها بود که ابنهبیره، ابوحنیفه را به زندان انداخت و چند روز متوالى تا حد مرگ او را ضرب و شتم کردند. کسى که مسئولیت حراست از ایشان را در زندان بر عهده داشت، دلش به رحم آمد و به فکر راه چارهاى براى آزادى ایشان افتاد. سرانجام ابوحنیفه با موافقت ابنهبیره به بهانه مشورت و تجدید نظر در مواضع خود از زندان آزاد و فوراً به سمت مکه عازم شد تا از شر حکومت اموى در امان باشد و بعد از سقوط آنها و روى کار آمدن سلسله عباسى در ۱۳۶ ه. ق. به کوفه بازگشت.[۳۴]
-
نپذیرفتن هدایا
بدون تردید، اعطا و دریافت هدایا میان دو جانب اهداکننده و پذیرنده در هر زمان مىتواند بیانگر رابطه دوستانه میان آنها باشد. در این باب نیز ابوحنیفه هیچگاه از خلفاى اموى و عباسى چیزى به عنوان هدیه نپذیرفت و براى تأمین زندگى خود کار مىکرد.[۳۵] «مصطفى شکعه» مىنویسد: «ابوحنیفه و شافعى هدایاى خلفا را نمىپذیرفتند، در حالى که مالک بن انس چنین نبود».[۳۶] این موضع ابوحنیفه در قبال خلفا در صورتى است که ایشان هدایاى مردم را با کمال رضایت مىپذیرفت. ابوحنیفه هدایاى حکام را حرام مىدانست. زیرا باور داشت که آنها را از بیتالمال برمىدارند نه از مال شخصى.[۳۷]
-
بازگویى فضایل اهل بیت (علیهم السلام)
در روزگار خفقان سلسله اموى، اگر کسى را زندیق و کافر مىخواندند، بهتر از آن بود که او را شیعه امیرالمؤمنین (ع) بگویند.[۳۸] در چنین شرایطى، ابوحنیفه رابطه صمیمانه با اهلبیت (علیهم السلام) داشت و از محضر آنها دانشاندوزى مىکرد. افزون بر آن، گاه و بىگاه از فضایل آن بزرگواران سخن مىگفت[۳۹] و در موضعگیرىهاى سیاسى با علویان همسو بود و مردم را با فتواهاى خود به حمایت از آنها برمىانگیخت. این در حالى است که بر پایه پژوهشهاى انجام شده، ابوحنیفه جز در ستایش ائمه اهلبیت (علیهم السلام) و افراد وابسته به این خاندان سخنى نگفته و در شأن کسى فضیلتى نقل نکرده است.[۴۰] خلاصه آنکه ابراز دوستى و نقل فضایل اهلبیت (علیهم السلام) از سوى ابوحنیفه، یکى از علل اصلى دشمنى محدثان با پیشواى حنفیان معرفى شده است.[۴۱]
-
مرجعیت علمى اهلبیت (علیهم السلام)
ابوحنیفه به مرجعیت علمى اهلبیت (علیهم السلام) معتقد بود و در روزگار حاکمیت اهلبیتستیزانه امویان، بى هیچ هراسى در مسائل و مشکلات علمى به خاندان نبوت رجوع مىکرد. وى در موارد متعددى در مسائل گوناگون فقهى و کلامى که در اینجا، مجال بیان تفصیلى آنها نیست، از دیدگاه خود منصرف و به آراى امام باقر (ع)،[۴۲] امام صادق (ع)[۴۳] و امام کاظم (ع)[۴۴] ملتزم شده است. هر گاه از ائمه اهلبیت (علیهم السلام) روزگارش حدیثى مىشنید بىچون و چرا مىپذیرفت؛ چون در نگرش ابوحنیفه سخن هر یک از ائمه اهلبیت (علیهم السلام)، علمالنبى (ص) است، نه روایتالنبى (ص) تا نیازمند سند باشد.[۴۵] امام صادق (ع) در پاسخ به پرسش ابوحنیفه درباره ایمان، حدیثى از رسول اکرم (ص) نقل کرد که او بى هیچ پرسشى بدان قناعت کرد. ابوحنیفه در پاسخ به اعتراض «عمر بن ذر» که گفته بود چرا از امام صادق (ع) سند آن حدیث را نپرسیده است، گفت: «از کسى که مىگوید قال رسولالله چیزى نمىپرسم».[۴۶]
-
گرامىداشت واقعه عاشورا و شهادت جانگداز امام حسین (ع)
«عبدالجلیل قزوینى رازى» به شرکت کردن ابوحنیفه در عزادارى امام حسین (ع) اشاره مىکند و در پاسخ به کسانى که برپایى این مراسم را بدعت مىخواندند، مىگوید: «این سنت به شیعه اختصاص ندارد و بزرگان اهلسنت، از جمله امام ابوحنیفه و امام شافعى این سنت را رعایت کرده و آن را نگاه داشتهاند. اگر این سنت عیب باشد، باید اول به امام ابوحنیفه و امام شافعى و اصحاب ایشان اعتراض کرد و آنگاه بر شیعه».[۴۷] حنفیان در پیروى از پیشواى خود در برپایى سنت عزادارى حسینى بسیار کوشیدند و «ملاحسین واعظ کاشفى هروى»، عالم بزرگ حنفى، کتاب روضه الشهدا را ویژه عزادارى امام حسین (ع) نوشت و چنان مورد توجه و استقبال عموم قرار گرفت که از آن پس مراسمهاى عزادارى شهیدان کربلا موسوم به «روضهخوانى»، نام خود را از این کتاب گرفت.[۴۸] برپایى عزادارى و اشک ریختن براى مظلومیت امام حسین (ع) از سوى ابوحنیفه، نشاندهنده رابطه عمیق عاطفى و ولایتمدارانه او با سالار شهیدان و بیانگر حقانیت نهضت حسینى در نگرش ایشان است. زیرا همواره قیام امام حسین (ع) را به خاطر داشت و در هر فرصت مناسبى آن را یادآورى مىکرد. هنگامى که از قیام زید بن على بن الحسین (ع) اطلاع یافت، گفت: «اگر مىدانستم که مردم حقیقتاً از زید حمایت مىکنند و او را مانند پدرش در قیام تنها نمىگذارند، از او پیروى و با مخالفان او جهاد مىکردم. حال که چنین است، زید را با اموالم حمایت مىکنم».[۴۹]
-
رفتار و رابطه ابوحنیفه با ائمه و بزرگان شیعه
الف. ابوحنیفه و امام باقر (ع)
امام باقر (ع) اولین شخص از اهلبیت (علیهم السلام) است که ابوحنیفه از ایشان علم آموخته است.[۵۰] جایگاه امام باقر (ع) نزد ابوحنیفه، مانند جایگاه رسول خدا (ص) براى صحابه است؛ حقیقتى که ابوحنیفه خود در حضور امام باقر (ع) بدان اعتراف کرده است.[۵۱] این نگاه و خطاب ابوحنیفه به امام پنجم شیعیان، بیانگر رابطه صمیمانه میان آنهاست. همچنین ابوحنیفه از امام باقر (ع) حدیث نیز روایت کرده است.[۵۲]
ب. ابوحنیفه و امام صادق (ع)
ابوحنیفه مىگوید: «فقیهتر از امام صادق کسى را ندیده است».[۵۳] پژوهشگران شیعى و سنى امام صادق (ع) را از استادان ابوحنیفه مىدانند؛[۵۴] چیزى که ابوحنیفه خود نیز بدان اعتراف کرده است: «لولا السنتان لهلک النعمان».[۵۵] بدون تردید در سایه همین رابطه استاد و شاگردى بوده که ابوحنیفه از امام صادق (ع) حدیث روایت کرده است.[۵۶]
روزى در مراسم حج، ابوحنیفه نزد امام صادق (ع) رفت. امام با او معانقه کرد و احوال او و خانوادهاش را پرسید. در این حین کسى از امام (ع) مىپرسد که این مرد را مىشناسد یا نه؟ امام (ع) در پاسخ مىفرماید: «بلى، ابوحنیفه را مىشناسم و بدین سبب احوال او و خانوادهاش را مىپرسم».[۵۷] ابوحنیفه امام صادق (ع) را «امام برحق» مىدانست.[۵۸] فردى از ابوحنیفه درباره شناخت امام عادل مىپرسد تا مقدارى از اموالش را که نذر کرده است به او بدهد. ایشان امام صادق (ع) را به آن مرد معرفى کرد.[۵۹] همچنین امام صادق (ع) در پاسخ به درخواست ابوحنیفه، حدیثى از جدش رسول خدا (ص) درباره طینت اهلبیت (علیهم السلام) و شیعیان نقل فرمودند که ابوحنیفه و همراهانش پس از استماع آن متأثر شدند و به شدت گریستند.[۶۰]
به هر حال، بر اساس گزارشهاى متعدد چنین برمىآید که وجود رابطه حسنه میان ابوحنیفه و ائمه معصومین (علیهم السلام) روزگارش امرى مسلّم است و از اینروست که یکى از پژوهشگران با تأکید مىگوید: «آنچه که ابوحنیفه را متهم به دکاندارى در برابر امام صادق (ع) مىنماید، دروغ است».[۶۱] بارى، رابطه ابوحنیفه با امام صادق (ع) صمیمانه و بسیار گسترده بوده است. البته در کنار همه آنچه ذکر شد، منابعى هم هست که از وجود تنش و روابط غیردوستانه میان امام صادق (ع) و ابوحنیفه حکایت مىکند، اما این گزارشها، چنانکه در آغاز گفته شد، نسبت به روایتهایى که نشاندهنده رفتار مثبت و دوستانه است، سستتر مىنماید.
ج. ابوحنیفه و امام موسى کاظم (ع)
رابطه ابوحنیفه با امام موسى کاظم (ع) نیز صمیمانه بوده است. گفتهاند ابوحنیفه شخصیت و دانایى امام کاظم (ع) را ستوده است و در پایان یکى از گفتوگوهاى خود با ایشان در شأن آن حضرت فرمود: ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ.[۶۲] در ادامه همین روایت در تحف العقول آمده است که ابوحنیفه مىخواست در باب جبر و اختیار از امام صادق (ع) مسئلهاى بپرسد، اما وقتى پاسخش را از امام موسى کاظم (ع) مىشنود، به جواب آن حضرت اکتفا و اعتماد مىکند و دیگر نیازى نمىبیند که به امام صادق (ع) مراجعه کند.[۶۳]
به هر حال، نگرش مثبت و تعامل نیکوى ابوحنیفه با ائمه شیعه و علویان، پیش از آنکه معلول مبانى فکرى او باشد، مدیون پیوند ژرفى است که میان پدر و جد ابوحنیفه با امام على (ع) وجود داشته است. گفتهاند در نوروز، جد ابوحنیفه، امام على (ع) را به مهمانى دعوت کرد و در این روز امام نخستین شیعیان در حق ثابت (پدر ابوحنیفه) و ذریهاش دعا فرمود.[۶۴]
د. ابوحنیفه و زید بن على (ع)
ابوحنیفه با زید (ع) مراوده داشته، از حضور ایشان دانش آموخته و از دانایى و جایگاه فقهى، سرعت پاسخگویى و بیان زیبا و اقناعى زید بسیار تمجید کرده است.[۶۵] آرى، نگرش مثبت ابوحنیفه به اهلبیت (علیهم السلام) به طور عام و پیوند نزدیک و صمیمانهاش با شخص زید بن على (ع) و نیز باور او بر حقانیت امامت استادش زید[۶۶] را، به طور خاص، مىتوان از عوامل و اسباب اصلى جلب حمایت ابوحنیفه از قیام زید بن على (ع) علیه هشام بن عبدالملک برشمرد. رابطه زید و ابوحنیفه به قدرى صمیمانه بوده است که زید نه تنها او را در آن شرایط پرمخاطره از جریان قیام خود باخبر کرد، بلکه از وىداستمداد نیز کرد. نگرش مثبت و روابط حسنه میان ابوحنیفه و ائمه اهلبیت (علیهم السلام) و علویان را نباید معلول چیزى جز باور و ارادت عمیق ابوحنیفه به ائمه شیعه و علویان دانست؛ به خصوص در شرایط دشوار و خفقان عهد اموى که هوادارى از ائمه اهلبیت (علیهم السلام) و علویان جرم به حساب مىآمد. ابوحنیفه برخلاف بسیارى از فقیهان و محدثان عصر خود، تحت تأثیر سلطنت اموى قرار نگرفت و در نهان و عیان بر مواضع اموىستیزانه خود اصرار مىورزید که هوادارى آشکار از اهلبیت (علیهم السلام) و حمایت از قیامهاى ضداموى از مواضع مهم عملى ایشان علیه امویان به شمار مىرود.
بررسى زمینه ها و علل مواضع ابوحنیفه
از آغاز مقاله تا به اینجا، ابعاد نظرى و عملى مواضع اموىستیزانهى ابوحنیفه بررسى شد و اینک، زمان آن رسیده است تا اندکى هم به کیفیت مواضع ایشان بپردازیم.
-
گرایشها و نگرشهاى شیعى ابوحنیفه
اساسىترین عاملى که ابوحنیفه را بر آن داشت تا هیچگاه به سلسله اموى و نیز عباسى نپیوندد و همیشه خود را از آنها دور نگه دارد، باور تشیع سیاسى و در مجموع، گرایشهاى شیعى ایشان بوده است. از نظر باورمندان به تشیع سیاسى، شایستگى خلافت مختص اهلبیت (علیهم السلام) است. در زمانهاى که ابوحنیفه در آن مىزیست، مفهوم تشیع، مصادیق وسیع و گونههاى مختلفى را با عناوین «تشیع اعتقادى»، «سیاسى»، «اعتزالى» و «محب» در بر مىگرفته است. در این مجال، پس از توضیح اجمالى گونههاى یادشده، تشیع در آن روزگار و جایگاه ابوحنیفه در این مراتب پلکانى بررسى و تحلیل خواهد شد.
الف. تشیع اعتقادى؛
پیروان این نوع تشیع به اطاعت دقیق از امامان اهلبیت (علیهم السلام) در تمام عرصههاى دینى، چون فقه، کلام و اخلاق معتقدند و سخنان و رفتار ایشان را
مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج۵، ص: ۱۴۲
مانند سیره پیامبر (ص) حجت مىدانند.[۶۷] تشیع اعتقادى به وجود نص (جلى یا خفى) مبنى بر مرجعیت و امامت اهلبیت (علیهم السلام) باور دارد که شامل سه گروه «امامیه»، «اسماعیلیه» و «زیدیه» مىشود.[۶۸]
ب. تشیع سیاسى؛
به کسانى که به برترى خاندان علوى و شایستگى آنها براى خلافت معتقد بودند و مشخصاً على (ع) را از عثمان برتر مىدانستند، «تشیع سیاسى» اطلاق شده است، که اکثر شیعیان کوفه از این دسته بودند. در قرنهاى نخستین، عثمانیان به کسانى که امام على (ع) را برتر از عثمان مىدانستند، «شیعه» مىگفتند، در حالى که به منکران خلافت شیخین و معتقدان به منصوص بودن امامت و خلافت امام على (ع)، «رافضى» گفته مىشد.[۶۹]
ج. تشیع اعتزالى؛
کسانى که در کلام، معتزلىمسلک هستند، ولى به دلیل نقل فضایل اهلبیت (علیهم السلام)، اعتقاد به برترى امام على (ع) بر عثمان و به باور برخى از آنها، بر ابوبکر و عمر و شرکت برخى از معتزلىمذهبان در قیامهاى علویان، مثل قیام «محمد نفس زکیه» و برادرش «ابراهیم بن عبدالله» و روابط ایشان با زیدیان دارند، داراى گرایش شیعى دانسته شدهاند.[۷۰]
د. تشیع محب؛
عثمانىمذهبان، این دسته را به دلیل محبتشان به اهلبیت (علیهم السلام) و نقل فضایل آنها به شیعه متهم کردهاند. این در حالى است که شاید در میان شیعه محب، از باور به برترى امام على (ع) بر عثمان یا بر دیگر خلفا خبرى نبوده باشد. احتمالًا بتوان «محمد بن ادریس شافعى» (۱۵۰- ۲۰۴ ه. ق.) را با استناد به اشعار و آثارش، از چهرههاى شاخص این گرایش دانست. شافعى نه تنها به تشیع، بلکه به «رفض» نیز متهم شده است.[۷۱]
به هر حال، اگر رفتار خصمانه ابوحنیفه با خلفاى اموى و رابطه صمیمانه وى با ائمه اهلبیت (علیهم السلام) و علویان با نگرش و اعتقاد وى مبنى بر انحصار خلافت در میان فرزندان على (ع) و حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) (چنانکه در پى خواهد آمد) و تقدم امام على (ع) بر عثمان[۷۲] و باغى بودن دشمنان امیرالمؤمنین در همه جنگها[۷۳] در مجموع سنجیده شود، روشن مىشود که وى فراتر از گونههاى تشیع محب، اعتزالى و سیاسى و حتى از جهاتى در ذیل تشیع اعتقادى زیدى قرار مىگیرد، زیرا: ۱٫ «محمد بن نوفل» مىگوید که ابوحنیفه بر ما وارد شد و از على (ع) سخن به میان آمد و در این مورد میان ما گفتوگویى صورت گرفت. ابوحنیفه گفت: «همانا من به اصحاب خود گفتهام که حدیث غدیر را اذعان مکنید وگرنه با شما به خصومت برمىخیزند». «هیثم بن حبیب صیرفى» که آنجا بود، رنگ رخسارهاش برافروخته شد و گفت: «چرا بدان اقرار و اذعان نکند، مگر تو آن را صحیح نمىدانى؟ گفت: چرا، صحیح مىدانم و خودم هم روایت دارم»؛[۷۴] ۲٫ افزون بر آنکه ابوحنیفه خود را به شیعه نسبت داده است،[۷۵] دیگران نیز وى را در شمار زیدیه قرار دادهاند؛[۷۶] ۳٫ نگرش سیاسى ابوحنیفه در مورد امامت و خلافت (چنانکه در ادامه بررسى خواهد شد) با عقاید زیدیه در این موضوع مطابقت مىکند. از دیدگاه «جارودیه»، شاخهاى از زیدیه، سه امام نخست، یعنى امام على (ع) و حسنین (علیهما السلام)، منصوص وصفى هستند و امامان بعدى باید از میان فرزندان بزرگ امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از طریق شورا انتخاب شوند؛[۷۷] ۴٫ ابوحنیفه مانند زیدیه، ضمن اعتقاد به مرجعیت سیاسى و برترى علمى و معنوى اهلبیت (ع)، خلافت خلفاى راشده را نیز صحیح (جواز تقدم مفضول بر فاضل) مىدانست.[۷۸] به هر صورت، ابوحنیفه به لحاظ سیاسى، شیعه بود و حکومت و خلافت را براى آلعلى (ع) مىخواست.[۷۹] بنابراین، با امویان به علت دشمنى آنها با اهلبیت (علیهم السلام) همپیمان نشد، هیچگاه از آنان به نیکى یاد نکرد و همواره سقوط و اضمحلال این سلسله را آرزو داشت.[۸۰]
بررسى تأثیرپذیرى ابوحنیفه از تفکر سیاسى شیعه
بررسى و تحلیل مسئله «تأثیرپذیرى ابوحنیفه از تفکر سیاسى شیعه» در موضوع امامت و خلافت، در واقع از لوازم مواضع ضداموى ایشان و فرعى بر آن است. تاکنون گفته شد که ابوحنیفه در اندیشه و عمل، به شکلهاى گوناگون به سلسله خلفاى اموى تاخته و در مقابل، همواره از علویان تا پاى جان حمایت کرده است. بنابراین، تردیدى نیست که رفتارها و کردارهاى سیاسى ابوحنیفه شیعى و برخاسته از تفکر شیعى اوست. لذا وقت آن رسیده است که دلایل، زمینهها و عوامل تأثیرپذیرى ابوحنیفه را از تفکر سیاسى شیعه تحلیل و بررسى کنیم:
الف. ابوحنیفه به «حدیث غدیر» اعتراف کرده است، اما به علت شرایط خفقان زمان خود، سکوت پیشه کرده و شاگردانش را نیز به تقیه توصیه کرده است؛
ب. به جز ابوحنیفه، که شخصاً خود را به شیعه نسبت داده است، برخى دیگر نیز او را در شمار زیدیه قرار دادهاند.
ج. پیش از ابوحنیفه، میان پدر و جدش با امام على (ع) پیوند نیکویى برقرار بوده است و به ایشان ارادت داشتهاند که بدون تردید، رابطه خانوادگى در جهتگیرى فکرى و سیاسى افراد، همواره نقش مؤثرى دارد. بنابراین، افزون بر علتها و عوامل دیگر، پیشینه پیوند خانوادگى، زمینه مساعدى بود تا ابوحنیفه را تحت تأثیر دیانت، دانش، دادگرى و درایت امیرالمؤمنین (ع) قرار دهد.
د. کوفه، زادگاه و خاستگاه فکرى ابوحنیفه است و تمام اهالى آن، به جز دو نفر به نام «طلحه بن مصر» و «عبدالله بن ادریس»، گرایش شیعى داشتهاند.[۸۱] خلاصه آنکه با در نظر داشتن پیوند خانوادگى ابوحنیفه با امام على (ع) و شرایط فکرى و سیاسى کوفه، گرایشهاى شیعى او امرى بدیهى و طبیعى مىنماید.
ه. ابوحنیفه، افزون بر آنکه به مرجعیت علمى اهلبیت (علیهم السلام) اعتقاد داشت، در محضر صادقین (علیهما السلام) نیز دانش اندوخته است. این رابطه استاد و شاگردى بر ابوحنیفه تأثیر شگرفى گذاشته است؛ براى نمونه، ابوحنیفه در مسئله «جبر و اختیار» چنانکه دیدیم، به تأسى از استادش امام باقر (ع) به «امر بین الامرین» قائل مىشود. امامان شیعه، که به هیچ روى امویان را برنمىتافتند، طبیعتاً تفکر سیاسى شیعه را در خصوص امامت به شاگردان و شیعیانشان گوشزد مىکردند. ابوحنیفه از محضر زید بن على (ع) نیز دانش آموخته است. اندیشه خروج بر امام جور، هرچند به شیعه منحصر نیست، اما وجه برجسته تفکر سیاسى شیعه به حساب مىآید. با توجه به اینکه در میان اهلسنت و جماعت، اندیشه «خروج بر امام جور» مجاز نیست، به ناچار باید پذیرفت که ابوحنیفه این اندیشه را از تشیع از طریق مراودات علمى با ائمه اهلبیت (علیهم السلام)، علویان و بزرگان
شیعه گرفته است. انحصارِ گرفتن اندیشه خروج بر امام جور از شیعه توسط ابوحنیفه در صورتى معلوم مىشود که مواضع و واکنشهاى سیاسى شیعىگونه او را مد نظر قرار دهیم. «ابوزهره» نیز معتقد است ابوحنیفه اندیشههاى سیاسى خود را از طریق پیوند علمى با ائمه شیعه، به خصوص زید بن على (ع) به دست آورده است.[۸۲]
و. امویان با غصب کرسى خلافت، اسلام را وارونه کردند (چنانکه در کارنامه سیاهشان بررسى خواهد شد). اسلام که پیش از این بر بنیاد برادرى و برابرى استوار بود، این بار رنگ و بوى نژادى و عربى به خود گرفت. بنىامیه، در کنار دیگر اعمال غیرانسانى و ضداسلامىشان، در جامعه اسلامى نظام طبقاتى عرب و موالى را پدید آوردند. در چنین نظامى، عربها، ممتاز و غیرعربها (عجم)، موالى، یعنى بردگان و انسانهاى فرودست و فرومایه به حساب مىآمدند. این در حالى بود که هنوز مسلمانان، دادگرىهاى على (ع) را در کوفه به یاد داشتند. ابوحنیفه که خود از موالى بود، از رنجها، حقارتها و ملالتهایى که موالیان مىکشیدند، مستثنا نبود. این وضعیت ناخوشایند عربگرایى، بیش از پیش موجب روگردانى ابوحنیفه و خیل موالیان از خلفاى بنىامیه و گرایش آنها به ائمه اهلبیت (علیهم السلام)، علویان و شیعیان و وارثان اندیشه برابرى و دادگرى علوى شد.
-
نداشتن مشروعیت
از نظر ابوحنیفه، خلافت و امامت زمانى مشروعیت مىیابد که اولًا، شخص خلیفه یا امام شایستگى تصدى مقام خلافت را داشته باشد (شایستگى فردى). با تکیه بر این مبنا، ابوحنیفه معتقد بود که امامت مختص آل على (ع) است و دیگر خلفا که این مقام را تصرف کردهاند، به دلیل ناشایستگى، غاصب هستند؛ ثانیاً، روش انتخاب امام از نظر او این بود که امام باید قبل از سلطه پیدا کردن با بیعت مسلمانان انتخاب شود. از دیدگاه وى، امامت و خلافت با وصایت (ولىعهدى) و اینکه فرد خودش را امام یا خلیفه معرفى کند، ثابت و مشروع نمىشود، هرچند مسلمانان بعداً از او پیروى کنند و از خلافتش راضى باشند، چون خلافت باید قبل از تولى حکم و سلطه بر حکومت با اختیار آزادانه پیشین به دست آید.[۸۳] ابوحنیفه در جواب خواسته خلفاى معاصرش مبنى بر تأیید و اعتراف خلافت آنها مىگفت: «زید بن على،[۸۴] امام صادق (ع) یا هر کسى که این دو بزرگوار معرفى کنند، «امام برحق» خواهد بود، نه خلفاى حاکم».[۸۵] چنانکه مشهود است، از دیدگاه ابوحنیفه خلفاى سلسله اموى نه شایستگى تصدى مقام خلافت را داشتند، و نه در نصب آنها در این جایگاه، اجماعى صورت گرفته بود.
به طور خلاصه، از دیدگاه ابوحنیفه، شایستگى تصدى خلافت تنها از آن فرزندان امام على (ع) و آن هم فقط زادگان حضرت زهرا (علیها السلام) است که باید از طریق اجماع مسلمانان، تحقق و مشروعیت یابد. از جانب دیگر، با در نظر گرفتن اندیشه خروج بر امام جائر، این مشروعیت به رفتار عادلانه مشروط است که در صورت فقدان این شرط، خلیفه یا امام مشروعیت خود را از دست خواهد داد.
-
اندیشه خروج بر امام جائر
ابوحنیفه به «قیام به سیف علیه امام جائر» باور داشت[۸۶] و معتقد بود کسى که به سوى این امام با هدف امر و نهى رود و سرانجام در این راه شهید شود، سیدالشهداء او را در روز قیامت بعد از حمزه بن عبدالمطلب (ع) مىخواند.[۸۷] «اوزاعى»، یکى از فقهاى معاصر ابوحنیفه، مىگوید: «ما ابوحنیفه را در همه چیز تحمل کردیم تا اینکه به قیام به سیف فتوا داد و دیگر نتوانستیم او را تحمل کنیم».[۸۸] «محمدزاهد کوثرى»، عقیده امام ابوحنیفه را به خروج علیه امام جائر مىپذیرد و مىگوید با وجود روایتهاى فراوان در این زمینه، نمىتوان منکر آن شد، زیرا مذهب امام ابوحنیفه در جهاد با ستمگران و ائمه جور مشهور است.[۸۹] شخصى به ابوحنیفه به دلیل صدور فتواى وى مبنى بر جواز شرکت در قیام «ابراهیم حسنى» علیه برادرش اعتراض کرد و حدیثى در رد قیام به سیف از پیامبر (ص) نقل کرد. ابوحنیفه در پاسخ گفت: «این حدیث خرافه است».[۹۰] از نظر محمدزاهد کوثرى، ابوحنیفه این حدیث را بدان سبب که از «فزارى» نقل شده بود، معتبر ندانسته است؛ زیرا فزارى کثیرالغلط بود.[۹۱]
-
کارنامه سیاه امویان
اگر به کارنامه سلطنت بنىامیه از آغاز تا فرجام نگریسته شود، چیزى جز تباهى، فساد، انحراف و رسوایى در آن نمىتوان دید. بىدرنگ یکى از دلایل دورى ابوحنیفه از دستگاه بنىامیه کردار ناشایسته امویان است. زیرا پذیرش خلافت بنىامیه یا سکوت در برابر آنها، به معناى مهر تأییدى بر رفتار ضداسلامى آنان بود که این امر نهتنها براى ابوحنیفه که خود فقیه و عالم وارسته دینى بود، بلکه نزد هیچ مسلمان آگاه به جوهره اصلى اسلام، پذیرفتنى و قابل دفاع نبود. علاوه بر خشونت، کشتار و هتک حرمت مقدسات دینى، عربگرایى و تبعیض نژادى نیز از معتقدات اصلى حاکمان بنىامیه بود. در سایه چنین نگرشى، عنوان «موالى» یا بندگان بر مسلمانان غیرعرب تحمیل شد. عنوان «موالى»، مسلمانان غیرعرب را از تمام حقوق اجتماعىشان محروم مىکرد و به علاوه، توهینها و تحقیرهاى زیادى نیز بر آنها تحمیل مىکرد. بنابراین، ابوحنیفه که خود از موالى (غیرعرب) بود، طبعاً از چنین وضعیتى که آن را معلول حاکمیت بنىامیه مىدانست، ناخشنود بود. به هر حال، سیاست نژادپرستانه و کردارهاى ناشایست ضداسلامى و غیرانسانى حاکمیت اموى، باعث بدبینى ابوحنیفه به امویان و نارضایتى از آنها شد. این نارضایتى و نگرش انتقادى- اعتراضى ابوحنیفه در مورد خلفاى بنىامیه، در قالب مواضع تند سیاسى در گستره وسیعى مجال بروز و ظهور یافت. در ادامه، گزارشى هرچند اجمالى از کارنامه سیاه امویان در زمینههاى مختلف ارائه مىدهیم تا بدین طریق، علت مواضع سیاسى ابوحنیفه در قبال این سلسله بهتر و بیشتر روشن شود:
-
۴٫ عربگرایى و تبعیض نژادى
بنىامیه حکومت خود را بر اصل «سیادت عرب» بنا نهادند و مسلمانان غیرعرب را «موالى» یا بندگان خویش مىخواندند.[۹۲] بنابراین، سلطنت اموى از بدو تأسیس، شاکله حکومت عربى به خود گرفت که در آن تمام تعصبهاى عهد جاهلیت، چون نژادپرستى مجدداً ظهور یافت.[۹۳] دامنه این تعصبها و تبعیضهاى نژادى از درون دستگاه حاکمیت اموى به بیرون گسترش یافت و به صورت نگرشى فراگیر در میان توده اعراب درآمد که به تدریج تقریباً در همه زمینهها میان عرب و غیرعرب تفکیک صورت مىگرفت. بر این اساس، منصب قضاوت مختص عرب بود و موالى حق بر عهده گرفتن آن را نداشتند.[۹۴] «نافع بن جبیر»، اقامه نماز پشت سر موالى را نشانه تواضع در برابر خدا مىدانست.[۹۵] اعراب، موالى را به نشانه تحقیر، به جاى کنیه با اسامى و القاب خطاب مىکردند، از همراهى کردن با آنها در یک مسیر امتناع داشتند و در برخى موارد، موالى را در سطح موجودات مادون انسان تنزل مىدادند.[۹۶] در کوفه به دستور «حجاج بن یوسف ثقفى»، عامل اموى، غیرعرب حق امامت نماز جماعت نداشت.[۹۷] عربها فراگیرى ادبیات عرب از سوى موالى را مایه فساد زبان عربى مىپنداشتند. آنها حق نداشتند نماز میت بخوانند، مگر در صورتى که کسى از عرب در میان نبود. ازدواج با دختران موالى (غیرعرب) تنها با کسب رضایت صاحبان موالى (اعراب) میسر بود. بنابراین، اگر نکاحى بدون رضایت صاحبان موالى (اعراب) و تنها با خواستگارى از طریق پدر یا برادر دختر (غیرعرب) منعقد مىشد، باید فسخ و در صورت واقع شدن، زنا محسوب مىشد.[۹۸] خلاصه آنکه موالى از تمام حقوق و شئون مدنى و اجتماعى محروم بودند و حق نداشتند به هیچ کار آبرومندانهاى، مانند اسلحهسازى، سوارکارى، قضاوت و سرودن شعر بپردازند.[۹۹] این روش بنىامیه، احساسات ضدعربى در میان غیرعربها پدید آورد و بر همین اساس، موالى از قیام عباسیان حمایت کردند تا شاید در سایه این حکومت بتوانند از حقوق مساوى اسلامى و به دور از تبعیض بهرهمند شوند و دمار از روزگار اعراب درآورند.[۱۰۰]
-
۴٫ گرفتن جزیه و خراج از نومسلمانان
کارگزاران حجاج در بصره به وى نوشتند: «خراج رو به شکست نهاده است، چون که اهل ذمه مسلمان شدهاند و به شهرها کوچیدهاند». حجاج دستور داد تا همه نومسلمانان به روستاهاى خود باز گردند و مانند گذشته جزیه و خراج بپردازند. نومسلمانان با مشاهده چنین وضعیتى مىگریستند و فریاد «وامحمداه» (ص) سر مىدادند. چندى پس از این واقعه، نومسلمانان با «ابناشعث»، که علیه حجاج خروج کرده بود، بیعت کردند و حجاج و عبدالملک را از امارت و خلافت مخلوع اعلام کردند.[۱۰۱]
-
۴٫ استبداد، خشونت و کشتار
کسى از «زیاد بنابیه» که بالاى منبر بود، پرسید که پدر شما کیست؟ زیاد به رئیس شرطه گفت تا پاسخ وى را بدهد و او هم پرسشگر را گردن زد.[۱۰۲] «عبدالملک بن مروان» در خطبهاش در مدینه گفت: «من فقط با شمشیر، این امت را مداوا خواهم کرد و بعد از این هر کس مرا به تقوا سفارش کند، گردنش را مىزنم».[۱۰۳] شخصى به «ولید بن عبدالملک» که خطبه نماز جمعه را تا نزدیک غروب طول داده بود، اعتراض کرد و گفت: وقت منتظر شما نیست و در پیشگاه خدا براى این کار هیچ عذرى ندارى. ولید نیز به این علت دستور داد تا گردن او را بزنند.[۱۰۴] بنىامیه کسانى چون حجاج بن یوسف ثقفى را در سرزمینهاى اسلامى مىگماشتند که از ریختن خون مسلمانان هیچگونه ابایى نداشتند. تاریخ گواهى مىدهد که حجاج در دوران امارت خود ۱۲۰ هزار نفر را کشته است.[۱۰۵] در واقع، پایهگذار این همه تبعیض، خشونت، تباهى و انحراف معاویه بود. روزى وى به «احنف بن قیس» و «سمره بن جندب» گفت: «از کثرت گروه حمراء (گروهى از عجمان) هراس دارم که مبادا در مورد گذشتگان ما بدگویى کنند و بر اعراب و سلطنت بتازند. بر آن شدم تا نیمى از آنان را بکشم و نیمى را براى چرخاندن بازار و و راهسازى زنده گذارم، نظرتان چیست؟ احنف گفت: دلم به این تصمیم رضایت نمىدهد».[۱۰۶]
در یک نگاه گذرا، کارنامه سیاه امویان به این قرار است: تبدیل خلافت به سلطنت با ولىعهدى کردن یزید،[۱۰۷] سب امام على (ع) تا دوره عمر بن عبدالعزیز،[۱۰۸] قتل «حجر بن عدى» و «عمرو بن حمق» و بسیارى از شیعیان به جرم دوستى امام على (ع) و هوادارى از ایشان، نسبت یافتن زیاد بن سمیه (بنابیه) به ابوسفیان از سوى معاویه برخلاف حدیث پیامبر (ص)
(الولد للفراش و للعاهر الحجر)،
حادثه جانسوز و دلخراش کربلا، شورش مردم مدینه و به وقوع پیوستن فاجعه شرمآور «حره»، سنگباران کردن و سوزاندن خانه کعبه در عهد یزید بن معاویه و عبدالملک بن مروان،[۱۰۹] به شهادت رساندن ائمه شیعه،[۱۱۰] به کنیزى درآوردن زنان مسلمان در روزگار معاویه که در جنگ اسیر مىشدند[۱۱۱] و ….
نتیجه گیرى
بر پایه منابع متقدم و متأخر شیعى و سنى، ابوحنیفه، فقیه و متکلم نامدار سده دوم هجرى، در مورد سلسله خلفاى اموى نگرش منفى داشته است و بدین سبب در جنگ صفین، معاویه را باغى و امام على (ع) را برحق دانست و رفتار امام على (ع) با ستمگران را ملاک تشخیص حق و باطل و تکلیف شرعى قرار داد و معتقد بود که پس از امیرالمؤمنین على (ع)، خلافت فقط سزاوار فرزندان آن حضرت و فاطمه زهرا (علیها السلام) است. بر اساس این نگرش، ابوحنیفه با خلفاى غاصب و ظالم زمانهاش در ابعاد بسیار وسیعى مخالفت کرد. او همچنین از کمکهاى سیاسى، نظامى و مالى خود در حمایت از مخالفان بنىامیه، به خصوص علویان، از جمله زید بن على (ع) دریغ نورزید. ابوحنیفه با پذیرش مرجعیت علمى اهلبیت (علیهم السلام)، بازگویى فضایل این خاندان، دانشاندوزى از محضر صادقین (علیهما السلام)، زید بن على و دیگر بزرگان شیعه و برقرارى روابط نیکو با آنها، عملًا خلفاى اموى را تحقیر کرد. وى علىرغم تلاشها و فشارهاى امویان، هیچ منصب و پاداشى را از آنها نپذیرفت. او با افزایش سختگیرى امویان، مجبور شد کوفه را ترک کند و به مکه مکرمه برود و تا سقوط این سلسله در جوار بیتالله الحرام زندگى کند. اساسىترین پاسخ بر چرایىهاى مواضع اموىستیزانه ابوحنیفه، وجود اندیشه و گرایشهاى سیاسى شیعه است که آن را در پرتو شرایط تاریخى، سیاسى و اجتماعى زمانه و دانشاندوزى از محضر صادقین (علیهما السلام)، و به خصوص زید بن على (ع) به دست آورده بود. نگرش ابوحنیفه در خصوص امامت و خلافت با عقاید زیدیه در این موضوع مطابقت دارد، زیرا اولًا، او مانند زیدیه، ضمن اعتقاد به مرجعیت علمى و سیاسى اهلبیت (علیهم السلام)، خلافت خلفاى راشده را نیز صحیح مىداند (جواز تقدم مفضول بر فاضل)؛ ثانیاً، با وجود انحصار خلافت در میان فرزندان امام على (ع) و حضرت زهرا (علیها السلام)، طریقه انعقاد مشروع خلافت را به شیوه اجماع مىپذیرد؛ ثالثاً، به اعتقاد وى تداوم مشروعیت امام یا خلیفه به رفتار عادلانه وى مشروط است و در غیر این صورت باید علیه او خروج کرد. به هر حال، عدم مشروعیت سلسله اموى، اندیشه خروج بر امام جائر، محبت و مودت در مورد اهلبیت (علیهم السلام)، نفرت از کارنامه سیاه خلفاى اموى و تمکن اقتصادى و مناعت طبع ابوحنیفه از دیگر عوامل تأثیرگذارى است که به ایشان انگیزه و قدرت لازم بخشید تا همواره بر امویان بتازد و از علویان و دیگر مخالفان این سلسله حمایت کند.
منابع
-
ابنابى الحدید، عبدالحمید بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاءالکتب العربیه، بیروت ۱۹۶۱ م.
-
ابنابى وفاء قرشى، عبدالقادر، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، به کوشش محمد عبدالله الشریف، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۲۶ ق/ ۲۰۰۵ م.
-
ابناثیر، عزالدین ابوالحسن على بن ابىکرم، الکامل فى التاریخ، چاپ اول: مؤسسه تاریخ عربى، بیروت ۱۹۸۹ م.
-
ابنشعبه حرانى، ابومحمد حسن بن على بن الحسین، تحف العقول، ترجمه محمدباقر کمره اى، تصحیح: علىاکبر غفارى، چاپ هشتم: کتابچى، قم ۱۳۸۰٫
-
ابنصباغ مالکى، على بن محمد، الفصول المهمه، چاپ دوم: دارالاضواء، بیروت ۱۴۰۹ ق.
-
ابنعبد ربه اندلسى، احمد بن محمد، العقد الفرید، تحقیق عبدالمجید الترحینى، چاپ سوم: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۰۷ ق.
-
ابنعدیم، عمر بن احمد بن ابىجراده، بغیه الطلب فى تاریخ حلب، تحقیق دکتر سهیل زکار، دارالفکر، بیروت ۱۴۰۸ ق.
-
ابنکثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه، چاپ اول: دار احیاء تراث العربى، بیروت ۱۴۱۳ ق.
-
ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، شرح و تحقیق سید احمد صقر، دارالمعرفه، بیروت [بى تا].
-
ابوزهره، محمد، ابوحنیفه، حیاته و عصرهآراؤه و فقهه، چاپ دوم: دارالفکر العربى، قاهره ۱۳۶۹ ق.
-
ابوزهره، محمد، الامام الصادق ۷ حیاته و عصره آراؤه و فقهه، دارالفکر العربى، قاهره ۱۹۹۳ م.
-
ابوزهره، محمد، تاریخ المذاهب الاسلامیه، دارالفکر العربى، قاهره ۱۹۹۶ م.
-
بصیر، محمدعارف، «رابطه ابوحنیفه با ائمه اهلبیت و شیعیان»، فصلنامه طلوع، ش ۲۷، ۱۳۸۸٫
-
تمیمى دارى، تقى الدینابن عبدالقادر المصرى، الطبقات السنیه فى تراجم الحنفیه، تحقیق عبدالقادر الحلو، چاپ اول: دار رفاعى، ریاض ۱۴۰۳ ق/ ۱۹۸۳ م.
-
جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، چاپ سوم: انصاریان، قم ۱۳۸۰٫
-
جعفریان، رسول، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، چاپ اول: انصاریان، قم ۱۳۷۶٫
-
جلالى، سید لطفالله، تاریخ و عقاید ماتریدیه، چاپ دوم: دانشگاه ادیان و مذاهب، قم ۱۳۸۶٫
-
حمیرى، نشوان بن سعید، الحور العین، تحقیق کمال مصطفى، چاپ دوم: دار آزال، بیروت ۱۹۸۵ م.
-
حیدر اسد، الامام الصادق (ع) والمذاهب الاربعه، چاپ سوم، بیروت ۱۴۰۳ ق، [بىنا].
-
خطیب بغدادى، ابوبکر احمد بن على، تاریخ بغداد، دارالکتب العلمیه، بیروت [بىتا].
-
خلال، ابوبکر احمد بن محمد، السنه، چاپ دوم: دارالرایه، ریاض ۱۴۱۵ ق/ ۱۹۹۴ م.
-
خوارزمى، ابوالمؤید محمد بن محمود، جامع المسانید لابىحنیفه، دارالکتب العلمیه، بیروت [بىتا].
-
زرین کوب، عبدالحسین، دو قرن سکوت، چاپ دهم: سخن، تهران ۱۳۷۸٫
-
شرقاوى، عبدالرحمان، ائمه الفقه التسعه، چاپ اول: دار اقرأ، بیروت ۱۴۰۱ ق/ ۱۹۸۱ م.
-
شفق خواتى، محمد، جایگاه اهلبیت از دیدگاه امام ابوحنیفه، چاپ اول: مؤسسه تحصیلات عالى خاتم النبیین (ص)، کابل ۱۳۸۸٫
-
شکعه، مصطفى، الائمه الاربعه، چاپ چهارم: دارالکتاب المصرى، قاهره ۱۹۹۸ م/ ۱۴۱۸ ق.
-
شهابى، محمود، ادوار فقه، چاپ پنجم: سازمان و چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران ۱۳۷۵٫
-
شهرستانى، ابوالفتوح محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تصحیح: شیخ احمد فهمى محمد، چاپ اول: مکتبه الحسین التجاریه، قاهره ۱۳۶۸ ق.
-
شیخ طوسى، الخلاف، چاپ چهارم: مؤسسه نشر اسلامى، قم ۱۴۱۵ ق.
-
شیخ کلینى، فروع الکافى، تصحیح: محمد جعفر شمس الدین، چاپ اول: دارالتعارف، بیروت ۱۴۱۳ ق.
-
شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح: علىاکبر غفارى، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم [بىتا].
-
شیخ مفید، الارشاد، چاپ دوم: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)، قم ۱۴۱۶ ق.
-
شیخ مفید، مجموعه مصنفات شیخ مفید (الفصول المختاره)، چاپ اول: مؤتمر العالمى لالفیه الشیخ مفید، ۱۴۱۳ ق، [بىجا].
-
شیخ مفید، مجموعه مصنفات شیخ مفید، تحقیق: حسین استاد ولى و علىاکبر غفارى، چاپ دوم: دارالمفید، بیروت ۱۴۱۴ ق.
-
صفرى فروشانى، نعمتالله، غالیان، چاپ اول: بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد ۱۳۷۸٫
-
صیمرى، ابوعبدالله حسین بن على، اخبار ابىحنیفه و اصحابه، چاپ دوم: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۰۵ ق.
-
طبرى، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ طبرى، اعلمى، بیروت ۱۴۱۸ ق.
-
علامه مجلسى، بحار الانوار، دارالکتب الاسلامیه، تهران [بىتا].
-
عماد، عصام یحیى على، نقد وهابیت از درون، ترجمه سید جعفر نورى، چاپ اول: خاکریز، قم ۱۳۸۶٫
-
غفار، عبدالرسول عبدالحسن، الکلینى والکافى، چاپ اول: مؤسسه نشر اسلامى، قم ۱۴۱۶ ق.
مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج۵، ص: ۱۵۶
-
فضائى، یوسف، تحقیق در تاریخ و فلسفه اهل سنت و فرقه اسماعیلیه، چاپ دوم: آشیانه کتاب، تهران ۱۳۸۷٫
-
فضلى، عبدالهادى و دیگران، المذاهب الاسلامیه الخمسه، چاپ اول: الغدیر، بیروت ۱۴۱۹ ق/ ۱۹۹۸ م.
-
قرمانى، احمدبنیوسف، اخبار الدول و آثار الاول، چاپ اول: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۱۲ ق.
-
قزوینى، عبدالجلیل بن ابىالحسین بن ابىالفضل، النقض، تحقیق جلالالدین محدث ارموى، تهران ۱۳۳۱، [بىنا].
-
کوثرى، محمد زاهد بن الحسن، تأنیب الخطیب، چاپ اول: المکتبه الازهریه، قاهره ۱۴۱۹ ق.
-
مبرد، محمد بن یزید، الکامل فى اللغه والادب، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۲۰۰۳ م.
-
مدرسى، محمدتقى، امامان شیعه و جنبشهاى مکتبى، ترجمه حمیدرضا آژیر، چاپ سوم: بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد ۱۳۷۲٫
-
مکى، موفق بن احمد، مناقب ابىحنیفه، دارالکتب العربى، بیروت ۱۴۰۱ ق/ ۱۹۸۱ م.
-
مودودى، ابوالاعلى، خلافت و ملوکیت، ترجمه منصوره، چاپ اول: میوند، کابل ۱۳۹۰٫
-
واعظزاده خراسانى، محمد، «چشم انداز تقریب»، هفت آسمان، ش ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۸۰٫
-
وکیع، محمد بن خلف، اخبار القضات، چاپ اول: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۲۲ ق.
-
یافعى، ابومحمد عبدالله بن اسعد، مرآه الجنان و عبره الیقظان، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۷ ق.
-
یعقوبى، احمد بن ابىیعقوب، تاریخ یعقوبى، چاپ اول: المکتبه الحیدریه، قم ۳۸۳


















هیچ نظری وجود ندارد