8 می 2026

  • English
  • العربیه
  • اردو
  • English
  • العربیه
  • اردو

مجمع جهانی شیعه شناسی

  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
  • خانه
  • شیعه شناسی
    • شیعه شناسی
    • ائمه شیعه
    • عقاید شیعه
    • علوم شیعه
    • تاریخ شیعه
    • جغرافیای شیعه
  • دو بال شیعه
    • نهضت حسینی
    • انقلاب مهدوی
  • غدیر خم
  • اربعین
  • نظام ولایت فقیه
  • خاطرات
  • بیراهه انحراف
  • مجمع جهانی شیعه شناسی
    • دبیر کل
    • معاونت پژوهش
    • معاونت آموزش
    • معاونت قرآن و عترت
    • معاونت احیاء و تصحیح متون حدیثی
    • معاونت بین الملل
    • معاونت فضای مجازی
    • پشتیبانی و امور اجرایی
    • بیانیه ها
    • اخبار مجمع
  • ویژه جنگ رمضان
  • درباره ما
    • معرفی مجمع
    • تاریخچه مجمع
    • فعالیت های مجمع
    • چشم انداز مجمع
    • گزارش تصویری
Home بیراهه انحراف

امویان در آینه پندار و کردار ابوحنیفه‏

امويان در آينه پندار و كردار ابوحنيفه‏
0
SHARES
3
VIEWS
Share on FacebookShare on Twitter

امویان در آینه پندار و کردار ابوحنیفه‏

على ‏اکبر شریفى*[۱]

چکیده‏

در مقاله حاضر، با روش توصیفى- تحلیلى در پى‏آنیم که ابعاد گوناگون نظرى و عملى مواضع «ابوحنیفه» را در رویارویى با امویان معرفى کنیم. در بعد نظرى، ابوحنیفه خلافت سلسله اموى را از بنیاد نامشروع مى‏داند و معاویه (نخستین خلیفه و پایه‏گذار آن) را باغى و ناحق مى‏خواند. در بعد عملى نیز از حمایت قیام‏هاى ضداموى گرفته تا ارادت و نگرش مثبت وى به اهل‏بیت پیامبر گرامى اسلام (ص) و بیان فضایل این خاندان و همچنین رفتار نیکوى ایشان با علویان، همگى در فهرست مواضع اموى‏ستیزانه امام حنفیان قرار گرفته است. در پایان، با توجه به دیگر علت‏ها و عوامل، اندیشه‏ها و گرایش‏هاى شیعى ابوحنیفه در موضوع امامت و خلافت به مثابه دلیل اساسى انگیزه‏بخش به کردارهاى اموى‏ستیزانه و علوى‏گرایانه ایشان بررسى و تحلیل شده است.

کلیدواژه‏ها: امویان، خلافت، معاویه، ابوحنیفه، اهل‏بیت (علیهم السلام)، علویان.

مقدمه‏

پس از شهادت امام على (ع) در سال چهلم هجرى، مسلمانان در کوفه با امام حسن (ع) بیعت کردند، اما معاویه پس از قتل خلیفه سوم (عثمان) به بهانه خون‏خواهى وى، پرچم مخالفت برافراشت. وى آشکارا براى رسیدن به منصب خلافت مى‏کوشید و به این دلیل از بیعت با امام حسن (ع) خوددارى کرد و سرانجام با تحمیل صلح بر ایشان، رسماً به کرسى خلافت تکیه زد که نوزده سال (۴۱- ۶۰ ه. ق.) طول کشید. سپس با معرفى‏کردن پسرش یزید به عنوان ولى‏عهد، خلافت را به سلطنت تبدیل و در خاندان اموى موروثى کرد.

حکومت بنى‏امیه از همان آغاز با مخالفت‏هایى از طرف مسلمانان مواجه شد که با توجه به ظلم و فساد فزاینده خلفا و کارگزاران آن، هر روز شدت و گسترش بیشترى مى‏یافت. على‏رغم این واکنش‏ها و مخالفت‏ها، امویان با اعمال روش‏هاى گوناگون و ایجاد فضاى اختناق، توانستند نزدیک به یک سده (۴۱- ۱۳۲ ه. ق.)، بر مسلمانان حکومت کنند.

در میان مخالفان سلسله اموى، ابوحنیفه (۸۰- ۱۵۰ ه. ق.) یکى از چهره‏هاى سرشناس است که با داشتن اعتبار علمى، اندیشه انتقادى، تمکن اقتصادى و پایگاه اجتماعى، از خطرهاى بزرگ براى حکومت و دستگاه اموى در آن روزگار به حساب مى‏آمد. پیشواى حنفیان، همواره بر موضع اموى‏ستیزانه خود استوار بود، تا آنجا که در هر فرصت مناسبى، از هر گونه مخالفت با این سلسله ابایى نداشت. امویان نیز به این دلیل، ابوحنیفه را به حال خود وا ننهادند و براى مهار کردن او اقداماتى انجام دادند. در این مقاله، نگارنده مى‏کوشد، در حد ممکن، به بررسى ابعاد مواضع اموى‏ستیزانه ابوحنیفه و علت‏ها و عوامل آن بپردازد.

آنچه در زندگى علمى، سیاسى و اجتماعى ابوحنیفه جلب توجه مى‏کند و در واقع قسمت عمده و مهم مواضع اموى‏ستیزانه او را تشکیل مى‏دهد، نگرش مثبت و رفتار و روابط صمیمانه او با اهل‏بیت (علیهم السلام) و بزرگان شیعه است، اما این بخش از زندگى ایشان، همواره خواسته یا ناخواسته مغفول مانده و عواملى باعث شده است که نگرش ابوحنیفه در مورد اهل‏بیت (علیهم السلام) و رفتار و تعاملش با آنها، تیره و غیردوستانه جلوه کند. على‏رغم پندار جریان غالب، نگرش ابوحنیفه در مورد اهل‏بیت (علیهم السلام) و رابطه‏اش با آن پیشوایان و علویان و بزرگان شیعه بسیار مثبت گزارش شده است. به هر حال، افزون بر گزارش‏هاى تاریخى موجود، شواهد و قراین بسیارى نیز هم‏اکنون در تأیید مواضع شیعى و علوى‏گرایانه ابوحنیفه وجود دارد؛ مانند اشتراکات گسترده کلامى حنفیه و شیعه، وابستگى و سرسپردگى حنفیان صوفى‏مسلک به اهل‏بیت (علیهم السلام)، نگرش انتقادى حنفیان درباره سلسله اموى، اهل‏بیت‏گرایى و وهابیت‏ستیزى آنها از گذشته تا به امروز. افزون بر این، شواهد و قراین مذکور به عنوان زمینه‏هاى مساعد و مشترک میان حنفیه و امامیه، مى‏تواند پیروان این دو مذهب را در رسیدن به راهبرد وحدت اسلامى، تقریب مذاهب و هم‏زیستى مسالمت‏آمیز نیز یارى رساند.

الف. مکتب کلامى «ماتریدیه»، که در واقع همان شکل مبسوط و نظام‏یافته اندیشه‏هاى اعتقادى ابوحنیفه است، اشتراک‏هاى بسیار گسترده روشى و محتوایى در عرصه کلام با امامیه دارند. با قطع نظر از مواردى نادر، به جد مى‏توان ماتریدیه را در مقایسه با دیگر مذاهب کلامى، نزدیک‏ترین فرقه به شیعه دانست. علاوه بر مطابقت نظریه «کسب» ماتریدیه با نظریه «امر بین الامرین» امامیه در باب جبر و اختیار، برخى از ماتریدیان متأخر به اعتقاد به نظریه «امر بین الامرین» تصریح کرده‏اند و آن را برگرفته از فرمایش امام باقر (ع) مى‏دانند و تأکید دارند که ابوحنیفه نیز آن را از استاد خود امام باقر (ع) فرا گرفته است.[۲] یادآورى این نکته درباره ماتریدیه از دو جهت اهمیت دارد: اولًا، اشتراک‏هاى چشمگیر این مکتب با تشیع و نگرش‏

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۵، ص: ۱۲۴

مثبت ماتریدیان به ائمه شیعه، معلول گرایش‏هاى شیعى و روابط نیکوى ابوحنیفه با اهل‏بیت است؛ ثانیاً، پیروان فقهى ابوحنیفه که ۵۳ درصد کل جمعیت اهل‏سنت را در جهان امروز تشکیل مى‏دهند، اکثرشان به کلام ماتریدیه معتقدند و متقابلًا شخص «ابومنصور ماتریدى»، بنیان‏گذار مکتب کلامى ماتریدیه، به فقه حنفى عمل مى‏کرد، چنان‏که در کلام نیز مدعى پایه‏گذارى مکتب کلامى خویش بر بنیاد اندیشه‏هاى اعتقادى ابوحنیفه بود.[۳]

ب. حنفیان متصوفه، ضمن پذیرش خلافت خلفاى راشد، به امامت دوازده امام امامیه نیز به عنوان اقطاب بزرگ صوفیه و رهبران روحانى معتقدند، اما رهبرى سیاسى را دون شأن ائمه مى‏دانند. حنفیان صوفى چون «مولوى»، «سنایى»، «جامى»، «عطار»، «ملاحسین واعظ کاشفى» و … به مهدى موعود، فرزند امام حسن عسکرى (ع)، نیز باور دارند.[۴] ناگزیر، باید اذعان کرد که این پیوند نیکو از روى تصادف و بى‏هیچ پیشینه مثبت تاریخى پدید نیامده است، بلکه در همان تعامل و رابطه صمیمانه امام حنفیه با اهل‏بیت (علیهم السلام)، علویان و بزرگان شیعه ریشه دارد.

ج. موضع انتقادى حنفیان و شیعیان در مورد خلفاى اموى از دیگر زمینه‏هایى است که مى‏تواند این دو مذهب را در جبهه واحدى گرد هم آورد. حنفیان واقعى به تأسى از امام مذهب خود، عملکرد ناشایست خلفاى اموى را تأیید و از آنان دفاع نکرده‏اند. خلاصه آنکه اگر وهابیان در مدح و دفاع از بنى‏امیه و ذم اهل‏بیت پیامبر (ص) ده‏ها کتاب و رساله نوشته‏اند،[۵] از میان مصلحان و متفکران نامدار حنفى نیز کسانى چون «ابوالاعلى مودودى» صاحب کتاب ارجمند خلافت و ملوکیت، هستند که با پژوهش‏هاى ارزنده و منصفانه علمى‏شان، کارنامه سلسله اموى را بررسى انتقادى کرده‏اند.

د. یکى دیگر از وجوه مشترک و زمینه‏هاى همگرایى مذهب حنفى- ماتریدى و شیعه، وهابیت‏ستیزى آنهاست. ماتریدیان حنفى از همان آغاز شکل‏گیرى وهابیت با این فرقه میانه خوبى نداشتند و آن را مذهبى برساخته مى‏دانستند. گرایش وهابیت‏ستیزانه دو جنبش «بریلویه» به رهبرى «احمدرضاخان بریلوى» و «دیوبندیه» به رهبرى «شیخ محمد قاسم نانوتى» در قرن‏هاى سیزده و چهارده هجرى در هند، متهم کردن وهابیت به شرک و ردیه‏نویسى علیه این فرقه از سوى «شیخ محمد زاهد کوثرى» (۱۲۹۶- ۱۳۷۱ ه. ق.) شیخ‏الاسلام امپراتورى عثمانى، خود شاهد این مدعاست. وهابیان نیز ماتریدیان را مانند دیگر مذاهب، بدعت‏گذار مى‏خواندند و تکفیر مى‏کردند،[۶] اما چنین خوش‏بین نیز نباید بود. زیرا وهابیت امروزى، افزون بر حفظ روش‏هاى خشونت‏بار اسلاف خود، که تنها با حربه تکفیر و شمشیر با مذاهب اسلامى مقابله مى‏کردند، این بار با بهره‏گیرى از عناصر نرم تدبیر سیاسى و تبلیغ مذهبى، بیش از پیش موفق عمل کرده‏اند. هم‏اکنون نیز از طرفى با تاکتیک همگون‏نمایى با مذاهب اهل سنت، فرصتى فراهم آورده‏اند تا در سایه آن به تربیت و اعزام مبلغان وهابى در سراسر جهان اسلام با هدف وهابى‏سازى اهل‏سنت، به خصوص حنفیان بپردازند. از سوى دیگر، با تفکیک شیعه از مذاهب اسلامى، در تکاپوى ایجاد، تجهیز و تکثیر گروهک‏هاى تندروى تکفیرى چون «النصره»، «داعش» و نظایر آن و طراحى و اجراى حملات خونین تروریستى در سرزمین‏هاى شیعى هستند تا در نهایت از این طریق، شیعیان را تضعیف و کاملًا حذف کنند. بنابراین، در صورت پیروزى وهابیت در پاک‏سازى شیعیان، آنگاه فراروى دیگر مذاهب اسلامى نیز دو راه بیشتر وجود نخواهد داشت: اینکه یا در کیش وهابیت درآیند، یا به شمشیر آنها گردن نهند.

بارى، در کنار این دسته از روایات مثبت تاریخى، گزارش‏هایى هم وجود دارد که در آن نگرش و ارتباط ابوحنیفه با ائمه زمانه‏اش و شیعیان، تیره و منفى ترسیم شده است،

 

اما این گزارش‏ها به لحاظ صحت و اعتبار به پاى گزارش‏هاى مثبت نمى‏رسد، زیرا اولًا، گزارش‏هاى مثبت، از نظر کمى و کیفى بر روایت‏هاى منفى برترى دارد. بنابراین، از دید پژوهش‏گران، شمار روایت‏هاى منفى در مقایسه با روایات مثبت، کمتر و از نظر کیفى، سستى و ناهمگونى فراوان دارد.[۷] ثانیاً، دیدگاه‏هاى منفى و مخالف ابوحنیفه، متوجه غالیان آن روزگار بوده، نه شیعیان حقیقى که در برخى موارد به معناى نگاه منفى ایشان به شیعه تلقى شده است، در حالى که باید حساب شیعیان راستین را کاملًا جدا کرد.[۸]

با وجود زمینه‏هاى مساعد فکرى و تاریخى براى همگرایى و هم‏زیستى مسالمت‏آمیز میان حنفیان و شیعیان، که تاکنون بررسى شد، عواملى هستند که از آغاز در واگرایى این دو مذهب نقش داشته‏اند: ۱٫ افزایش جریان «غلو» در دوره حضور ائمه؛ ۲٫ افول مکتب کلامى و عدل‏گراى حنفى (نزدیک به شیعه و معتزله) و غلبه یافتن پیروان مکتب فقهى ابوحنیفه که بیشتر نص‏گرا و از اهل حدیث متأثر بودند؛ ۳٫ تأثیر روش و اندیشه «بخارى» (اهل حدیث و بدبین به شیعه) و نفوذ صحیح او در میان حنفیان؛ ۴٫ دعوا و نزاع سیاسى عثمانیان و صفویان؛ ۵٫ نفوذ وهابیت و باورها و نگرش‏هاى متعصبانه و افراطى آنها در میان حنفیان.[۹] با توجه به این عوامل تنش‏زا، واضح است که بسیارى از ناملایمتى‏ها و بدبینى‏ها میان این دو مذهب، ریشه ذاتى و درونى ندارد، بلکه به عوامل بیرونى و مرتبط باز مى‏گردد.

به هر حال، اکثریت نسبى حنفیان در جهان اسلام و وجود زمینه‏هاى مشترک میان آنها و شیعیان، فعالیت‏هاى تفرقه‏افکنانه و گسترش تفکر متحجرانه وهابیت، تبلیغات اسلام‏ستیزانه رسانه‏هاى غربى با معرفى وهابیت و جریان‏هاى تکفیرى به جاى اسلام اصیل و کمک به فراگیر شدن گفتمان «تقریب مذاهب اسلامى»، از جمله عواملى است‏

 

که اهمیت موضوع پیش رو و ضرورت پرداختن به آن را بیش از پیش روشن مى‏کند. سوءتفاهم‏ها، کژفهمى‏ها و برداشت‏هاى نارسا و نادرست چندسویه پیروان مذاهب از آموزه‏ها و رهبران مذهبى همدیگر، همواره زمینه‏ساز رفتارهاى خشونت‏بار و کینه‏توزانه میان آنان بوده است که با اندک نگاهى به تاریخ ظهور و گسترش مذاهب، مى‏توان به روشنى به این مسئله پى‏برد. واقعیت آن است که در جهان امروز، چاره‏اى جز هم‏زیستى مسالمت‏آمیز از طریق هم‏پذیرى میان پیروان مذاهب وجود ندارد. زیرا درگیرى‏هاى گذشته ناشى از اختلافات مذهبى در گذر تاریخ، نشان داده است که این دشمنى‏ها نمى‏تواند راه‏حل و پایان‏بخش این آشفتگى‏ها و نابسامانى‏ها باشد. نکته دیگر این است که هرچند نمى‏توان وجود اختلافات یا تفاوت‏ها را که عامل تمایز مذاهب هستند، انکار کرد، اما چنان‏که عیان است، بخش عمده اختلافات موجود کنونى، بى‏پایه، واهى، غیرواقعى و برخاسته از نادانى و سوء تفاهم‏هاست. یکى از راه‏هاى غلبه بر این مشکل، معرفى و شناساندن واقعى و منصفانه پیشوایان مذهبى فرق مختلف اسلامى و آموزه‏هاى آنهاست که نقش و تأثیرگذارى آنها در آگاهى و تغییر نگرش‏ها از واگرایى به همگرایى میان پیروان مذاهب بر کسى پوشیده نیست.

خلفاى اموى در آینه پندار و گفتار ابوحنیفه‏

ابوحنیفه در نامه‏اى خطاب به «ابراهیم بن عبدالله حسنى» چنین نوشت:

در مورد سپاهیان عباسى به سیره پدرت در جمل، عمل نکن که تسلیم‏شده را نمى‏کشت، اموال را نمى‏گرفت، فرارى را دنبال نمى‏کرد و زخمى را از بین نمى‏برد، زیرا اصحاب جمل گروه حامى (فئه و پشتوانه) نداشتند، بلکه به سیره ایشان در جنگ صفین رفتار کن که در آن اسیر مى‏گرفت، زخمى را مى‏کشت و غنایم را تقسیم مى‏کرد، زیرا اهل شام، سپاه و پشتوانه داشتند.[۱۰]

 

ابوحنیفه در تأکید موضع خود علیه معاویه گفته است که اگر سیره حضرت على (ع) با آنان (لشکریان معاویه) نمى‏بود، هیچ کسى از مسلمانان نمى‏دانست با آنها چگونه برخورد کند. ابوحنیفه در جواب کسى که از او پرسید: چرا اهل شام از او بیزارند، گفت: علت این امر هوادارى او از على (ع) و دورى از معاویه است و نیز گفته است اگر وى در صفین مى‏بود، در صف على (ع) علیه معاویه قرار مى‏گرفت.[۱۱] همچنین معتقد بود هیچ کس با على (ع) نجنگیده، مگر اینکه حق با على (ع) بوده است.[۱۲] از نظر ابوحنیفه، امام على (ع) نسبت به دیگران دوست‏داشتنى‏تر است و کسى است که «قتال با اهل‏البغى» را به مسلمانان آموخته است. وى در پاسخ به پرسشى درباره جنگ صفین مى‏گوید: «خون‏هاى آنان (لشکریان معاویه)، شمشیرهاى ما را تطهیر کرد، پس چرا زبان‏هایمان را [با بازگویى حقایق در مورد آن‏] تطهیر نکنیم».[۱۳] بنابراین روشن مى‏شود که ابوحنیفه دیدگاه‏هاى خود را درباره امویان، آشکارا ابراز مى‏کرده است.

مواضع عملى ابوحنیفه در برابر خلفاى اموى‏

  1. حمایت از قیام‏هاى ضد اموى‏

ابوحنیفه از قیام‏هاى ضد اموى حمایت کرده است و پشتیبانى از قیام‏هاى علویان از مواضع مهم عملى ضداموى ابوحنیفه به حساب مى‏آید. آنچه در ذیل مى‏آید، تفصیل تحرکات سیاسى و انقلابى ابوحنیفه علیه امویان به هوادارى از علویان و دیگر مخالفان اموى است:

الف. حمایت از «زید بن على» علیه «هشام عبدالملک»

 

در ۱۲۱ ه-. ق.، هنگامى که زید بن على علیه هشام بن عبدالملک اموى خروج کرد، موضع ابوحنیفه در حمایت از زید بسیار روشن است. ایشان، قیام زید را به غزوه جدش رسول‏الله (ص) در بدر تشبیه مى‏کند: «ضاهى خروجه خروج جده رسول الله یوم البدر».[۱۴] ابوحنیفه از «طریق فضل بن زبیر» به زید پیغام داد که نزد او کمک‏هاى مالى و نیروى نظامى براى جهاد فراهم است و زید و یارانش مى‏توانند از این کمک‏ها بهره‏مند باشند. فضل ابن‏زبیر مى‏گوید: «این کمک‏ها را من بردم و زید از من تحویل گرفت».[۱۵] ابوحنیفه، همان‏طور که خودش از این قیام حمایت کرد، از دیگر فقها نیز انتظار حمایت داشت. فضل بن زبیر مى‏گوید: «در جواب ابوحنیفه که پرسید چه کسانى از فقیهان با این قیام هم‏سویى دارند، گفتم: سلیمه بن کهیل، یزید بن ابى زیاد، هارون بن سعد، هاشم بن برید، ابوهاشم رمانى و حجاج بن دینار».[۱۶]

زمانى که از علت عدم حضور مستقیم ابوحنیفه در قیام زید پرسیدند، ایشان دلیل آن را امانت‏هاى مردم نزد خود خواند. ایشان این امانت‏ها را به «ابن ابى‏لیلى» عرضه مى‏کند، اما او نمى‏پذیرد و به همین دلیل مى‏ترسد که به مرگ جاهلیت بمیرد.[۱۷] افزون بر این، ترس از عدم حمایت مردم از قیام و نیز بیمارى ابوحنیفه، از دیگر علل عدم حضور ایشان در قیام ذکر شده است. هرچند ابوحنیفه توفیق حضور مستقیم در قیام را نیافت، اما زید را با ده‏هزار درهم یارى رساند تا او خود و لشکریانش را در برابر دشمن مجهز و نیرومند کند و به فرستاده خود گفت: «عذر مرا به زید بازگو کن».[۱۸]

 

از نظر ابوحنیفه، زید «امام برحق» بود. به همین علت خود را به حمایت از او ملزم مى‏دانست‏[۱۹] و هنگام به خاطر آوردن قیام و شهادت زید مى‏گریست.[۲۰] محمد، فرزند امام صادق (ع)، ضمن نفرین «ابن‏مبارک» که فضایل اهل‏بیت (علیهم السلام) را کتمان مى‏کرد، در حق ابوحنیفه چنین دعا کرد:

«رحم الله اباحنیفه، لقد تحققت مودته لنا فى نصرته لزید بن على».[۲۱]

البته یکى از پژوهش‏گران متأخر معتقد است این دعا را خود امام صادق (ع) در حق ابوحنیفه کرده است.[۲۲] به هر صورت، نسبت صدور این دعا به امام صادق (ع) یا فرزند ایشان، از این حقیقت پرده برمى‏دارد که میان ابوحنیفه و خاندان علوى رابطه صمیمانه‏اى برقرار بوده و ابوحنیفه از قیام زید حمایت کرده است.

ب. حمایت از «یحیى بن زید» علیه «ولید بن یزید»

هنگامى‏که یحیى بن زید در ۱۲۵ ه. ق. در خراسان علیه ولید بن یزید اموى قیام کرد، ابوحنیفه از تأیید قیام او نهراسید و آشکارا در تمامى جلسه‏ها و حلقه‏هاى درس خود، با برانگیختن مردم به پشتیبانى از یحیى علیه سلسله اموى او را یارى رساند.[۲۳]

ج. حمایت از «حارث بن سریج» علیه «یزید بن ولید بن عبدالملک»

هنگامى که در خراسان علیه امویان شورش شد، والیان و دست‏اندرکاران حکومت اموى، ازجمله «نصر بن سیار» در مرو به تعقیب مخالفان و سخت‏گیرى با آنها پرداختند. نصر بن سیار، عمال خود را به سوى «حارث بن سریج» یکى از چهره‏هاى برجسته مخالفان اموى در خراسان، فرستاد تا جلوى تحرکات او را گرفته، اموالش را مصادره، و از منطقه تحت نفوذش، او را تبعید کنند. «خالد بن زیاد ترمذى» و «خالد بن عمر»، دو تن از هواداران حارث بن سریج، به قصد دریافت امان‏نامه براى وى از یزید بن ولید،خلیفه اموى، راهى دارالخلافه شدند. وقتى این دو به کوفه رسیدند، پیش ابوحنیفه رفتند تا نامه‏اى به «اجلح» از نزدیکان یزید بن ولید بنویسد. آن دو نفر پس از دریافت نامه از ابوحنیفه و گذراندن مراحل دیگر، از خلیفه امان‏نامه گرفتند و به مرو بازگشتند و با تقدیم امان‏نامه خلیفه به نصر بن سیار، والى مرو، حارث بن سریج آزاد و اموال تصرف‏شده او بازگردانده شد.[۲۴]

از این گزارش مى‏توان به چند نکته دست یافت؛ ۱٫ شهرت علمى، مواضع اموى‏ستیزانه و نفوذ اجتماعى ابوحنیفه از عراق تا خراسان را در بر مى‏گرفته است؛ ۲٫ ابوحنیفه همواره کوشیده است حتى‏الامکان به شیوه‏هاى گوناگون از مخالفان و سران قیام‏هاى ضداموى حمایت کند؛ ۳٫ ابوحنیفه به یکى از نزدیکان یزید بن ولید نامه نوشت، نه به شخص خلیفه که این خود از کراهت باطنى ابوحنیفه به خلیفه و تیرگى روابط میان آنها حکایت دارد؛ ۴٫ دستگاه حاکم به انجام دادن درخواست ابوحنیفه مبنى بر امان‏نامه دادن به حارث بن سریج مجبور مى‏شود که قطعاً ناخوشایند بود. این گزارش نشان مى‏دهد که دارالخلافه از موقعیت اجتماعى ایشان در هراس بوده و چاره‏اى جز مدارا کردن با وى نداشته است.

  1. نپذیرفتن منصب از سوى امویان‏

افزون بر حمایت از قیام‏هاى ضداموى، ابوحنیفه در طول عمر خود، هیچ‏گاه منصبى را در دستگاه اموى نپذیرفت. این در حالى بود که امویان بارها کوشیدند ابوحنیفه را جذب دربار خود کنند و بدین طریق ایشان را، که از مخالفان سرسخت اموى بود، کنترل کنند، اما ایشان تمام پیشنهادهاى آنها را رد کرد و سرانجام در نتیجه همین مخالفت‏ها و مواضع اعتراضى، از کوفه به مکه رفت و چند سال پایانى حکومت اموى را در آنجا سپرى کرد.

الف. رد مقام قضاوت‏

 

«مروان» اموى توسط عامل خود «یزید بن عمربن هبیره»، پست قضا را به ابوحنیفه پیشنهاد کرد که با مخالفت ایشان روبه‏رو شد. مروان در واکنش به این عمل ابوحنیفه، ایشان را ضرب و شتم کرد و ابن‏هبیره، عامل مروان نیز ابوحنیفه را به سبب نپذیرفتن مقام قضاوت، صد تازیانه در چند نوبت زد. فشار ابن‏هبیره بر ابوحنیفه براى پذیرفتن پست قضاوت به قدرى بوده است که تعدادى از چهره‏هاى معروف کوفه به ایشان پیشنهاد مى‏کنند این پست را به عهده بگیرد، ولى ایشان هرگز نمى‏پذیرد.[۲۵]

گفته‏اند وقتى مادر ابوحنیفه آثار و داغ‏هاى شکنجه را در چهره فرزند خود دید گفت: «این دانش، تو را به این روز انداخته است؛ خوب بود که از آن دورى مى‏جستى». ابوحنیفه در پاسخ گفت: «دانش را براى خدا فرا گرفته است، نه براى دنیا».[۲۶] «ابن‏شبرمه» با شگفتى به «ابن ابى لیلى» گفت: «ابوحنیفه را مى‏زنند تا دنیا را بپذیرد، اما او امتناع مى‏کند».[۲۷] هر گاه «حماد» فرزند ابوحنیفه از منطقه «کناسه» مى‏گذشت، اشک مى‏ریخت و یادآورى مى‏کرد که در این مکان پدر ایشان ضرب و شتم شده است.[۲۸] این رنج و شکنجه به قدرى غم‏انگیز بود که حتى احمد بن حنبل هر گاه به یاد این ماجرا مى‏افتاد، از روى رقت و ترحم بر ابوحنیفه مى‏گریست. این تأثر، زمانى براى احمد بن حنبل رخ داد که خود او نیز شکنجه شد.[۲۹]

بنا بر قولى، سرانجام با ادامه فشارها، ابوحنیفه مسئولیت کنترل و آمار واردات محموله‏هاى انجیر و انگور به کوفه را مى‏پذیرد و به این بهانه خودش را از مقام قضا مى‏رهاند.[۳۰] نباید از نظر دور داشت که اولًا، این قول نسبت به گزارش‏هاى دیگر که اثبات مى‏کند ابوحنیفه هیچ‏گونه مسئولیتى را نپذیرفته، ضعیف‏تر است؛ ثانیاً، حتى در صورت صحت این قول، ابوحنیفه با به عهده گرفتن این مسئولیت با توجه به دنائتش در مقایسه با مسئولیت قضاوت، به نوعى دستگاه خلافت اموى را به سخره گرفته است؛ و در اصل وى با اطلاع از اهمیت منصب قضاوت، که به عهده گرفتن آن به معناى به رسمیت شناختن دستگاه خلافت زمان بوده، از تصدى آن به هر شکلى امتناع کرده است.

ب. رد مسئولیت نظارت بر بیت‏المال‏

افزون بر مقام قضاوت، یزید بن عمر بن هبیره، عامل مروان اموى، مسئولیت بیت‏المال را نیز به ابوحنیفه در عراق پیشنهاد کرد که باز هم نپذیرفت. به این دلیل، ابن‏هبیره مانند گذشته بر ایشان سخت گرفت و او را آزار و شکنجه بسیار کرد.[۳۱] «ربیع بن عاصم» مى‏گوید: «یزید بن عمر ابن‏هبیره مرا به دنبال ابوحنیفه فرستاد. وقتى ایشان را آوردم، ابن‏هبیره از او خواست تا نظارت بر بیت‏المال را بپذیرد، اما ابوحنیفه نپذیرفت و به همین علت، ابن‏هبیره او را شلاق زد.»[۳۲]

ج. رد مسئولیت امور دیوانى‏

هنگامى که حکومت بنى‏امیه رو به زوال بود و شورش‏ها علیه این سلسله هر روز بیشتر مى‏شد، ابن‏هبیره، فقهاى بزرگ عراق چون «ابوحنیفه»، «ابن ابى‏لیلى»، «ابن شبرمه» و «داود ابن‏ابى‏هند» را خواند تا به هر کدام مقامى تفویض کند. بدیهى است که اقدام جذب فقها در بدنه حکومت از سوى مروان اموى از آن جهت بود تا وانمود کند که اولًا، حکومت وقت با دین و عالمان دینى رابطه نزدیک و حسنه‏اى دارد و از این‏رهگذر رضایت متدینان را به دست آورد؛ ثانیاً، هدف دیگر او از اعطاى مناصب دولتى- سیاسى به عالمان دینى که پایگاه اجتماعى قابل توجهى داشتند، وابسته کردن آنها به حکومت بود تا بدین طریق از آنها به عنوان مجریان اوامر و خواسته‏هاى خلفا بهتر بتواند استفاده کند. در این میان، ابن‏هبیره مقام اداره امور دیوانى را به ابوحنیفه پیشنهاد کرد که ایشان نپذیرفتند. در این مسئولیت پیشنهادى، مهر رسمى حکومت به ابوحنیفه واگذار مى‏شد که هیچ فرمان و نامه رسمى خلافت اموى بدون مهر و تأیید او رسمیت نداشت و قابل اجرا نبود.

ابوحنیفه به دو دلیل این مقام را نپذیرفت: اولًا، نمى‏خواست عمر حکومت در حال فروپاشى اموى را، که خود نیز از آن ناراضى بود، طولانى کند؛ ثانیاً، براى ایشان پذیرفتنى نبود که عامل حکومتى باشد که در آن از دانش، خرد، مروت و دین خبرى نیست. دانشمندان دینى دل‏سوز معاصر ابوحنیفه، با توجه به تهدیدهاى ابن‏هبیره، از روى خیرخواهى و براى نجات جان ابوحنیفه، ضمن اعتراف به اینکه آنها نیز از حکومت کنونى ناراضى‏اند، به او گفتند که با این پیشنهاد موافقت کند. اما ابوحنیفه در پاسخ به آنها گفت: «اگر به او دستور دهند که درهاى مسجد منطقه «واسط» را بشمارد، هرگز نخواهد پذیرفت، چه برسد به اینکه دستگاه اموى، مثلًا دستور قتل کسى را صادر و او آن دستور را مهر کند». او سوگند خورد که هرگز با تصدى چنین مسئولیتى موافقت نخواهد کرد. پس از شنیدن جواب ابوحنیفه، ابن‏ابى‏لیلى بر درستى موضع ایشان و اشتباه خود اعتراف کرد.[۳۳]

در نتیجه همین مخالفت‏ها بود که ابن‏هبیره، ابوحنیفه را به زندان انداخت و چند روز متوالى تا حد مرگ او را ضرب و شتم کردند. کسى که مسئولیت حراست از ایشان را در زندان بر عهده داشت، دلش به رحم آمد و به فکر راه چاره‏اى براى آزادى ایشان‏ افتاد. سرانجام ابوحنیفه با موافقت ابن‏هبیره به بهانه مشورت و تجدید نظر در مواضع خود از زندان آزاد و فوراً به سمت مکه عازم شد تا از شر حکومت اموى در امان باشد و بعد از سقوط آنها و روى کار آمدن سلسله عباسى در ۱۳۶ ه. ق. به کوفه بازگشت.[۳۴]

  1. نپذیرفتن هدایا

بدون تردید، اعطا و دریافت هدایا میان دو جانب اهداکننده و پذیرنده در هر زمان مى‏تواند بیانگر رابطه دوستانه میان آنها باشد. در این باب نیز ابوحنیفه هیچ‏گاه از خلفاى اموى و عباسى چیزى به عنوان هدیه نپذیرفت و براى تأمین زندگى خود کار مى‏کرد.[۳۵] «مصطفى شکعه» مى‏نویسد: «ابوحنیفه و شافعى هدایاى خلفا را نمى‏پذیرفتند، در حالى که مالک بن انس چنین نبود».[۳۶] این موضع ابوحنیفه در قبال خلفا در صورتى است که ایشان هدایاى مردم را با کمال رضایت مى‏پذیرفت. ابوحنیفه هدایاى حکام را حرام مى‏دانست. زیرا باور داشت که آنها را از بیت‏المال برمى‏دارند نه از مال شخصى.[۳۷]

  1. بازگویى فضایل اهل بیت (علیهم السلام)

در روزگار خفقان سلسله اموى، اگر کسى را زندیق و کافر مى‏خواندند، بهتر از آن بود که او را شیعه امیرالمؤمنین (ع) بگویند.[۳۸] در چنین شرایطى، ابوحنیفه رابطه صمیمانه با اهل‏بیت (علیهم السلام) داشت و از محضر آنها دانش‏اندوزى مى‏کرد. افزون بر آن، گاه و بى‏گاه از فضایل آن بزرگواران سخن مى‏گفت‏[۳۹] و در موضع‏گیرى‏هاى سیاسى با علویان هم‏سو بود و مردم را با فتواهاى خود به حمایت از آنها برمى‏انگیخت. این در حالى است که بر پایه پژوهش‏هاى انجام شده، ابوحنیفه جز در ستایش ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام) و افراد وابسته به این خاندان سخنى نگفته و در شأن کسى فضیلتى نقل نکرده است.[۴۰] خلاصه آنکه ابراز دوستى و نقل فضایل اهل‏بیت (علیهم السلام) از سوى ابوحنیفه، یکى از علل اصلى دشمنى محدثان با پیشواى حنفیان معرفى شده است.[۴۱]

  1. مرجعیت علمى اهل‏بیت (علیهم السلام)

ابوحنیفه به مرجعیت علمى اهل‏بیت (علیهم السلام) معتقد بود و در روزگار حاکمیت اهل‏بیت‏ستیزانه امویان، بى هیچ هراسى در مسائل و مشکلات علمى به خاندان نبوت رجوع مى‏کرد. وى در موارد متعددى در مسائل گوناگون فقهى و کلامى که در اینجا، مجال بیان تفصیلى آنها نیست، از دیدگاه خود منصرف و به آراى امام باقر (ع)،[۴۲] امام صادق (ع)[۴۳] و امام کاظم (ع)[۴۴] ملتزم شده است. هر گاه از ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام) روزگارش حدیثى مى‏شنید بى‏چون و چرا مى‏پذیرفت؛ چون در نگرش ابوحنیفه سخن هر یک از ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام)، علم‏النبى (ص) است، نه روایت‏النبى (ص) تا نیازمند سند باشد.[۴۵] امام صادق (ع) در پاسخ به پرسش ابوحنیفه درباره ایمان، حدیثى از رسول اکرم (ص) نقل کرد که او بى هیچ پرسشى بدان قناعت کرد. ابوحنیفه در پاسخ به اعتراض «عمر بن ذر» که گفته بود چرا از امام صادق (ع) سند آن حدیث را نپرسیده است، گفت: «از کسى که مى‏گوید قال رسول‏الله چیزى نمى‏پرسم».[۴۶]

  1. گرامى‏داشت واقعه عاشورا و شهادت جان‏گداز امام حسین (ع)

«عبدالجلیل قزوینى رازى» به شرکت کردن ابوحنیفه در عزادارى امام حسین (ع) اشاره مى‏کند و در پاسخ به کسانى که برپایى این مراسم را بدعت مى‏خواندند، مى‏گوید: «این سنت به شیعه اختصاص ندارد و بزرگان اهل‏سنت، از جمله امام ابوحنیفه و امام شافعى این سنت را رعایت کرده و آن را نگاه داشته‏اند. اگر این سنت عیب باشد، باید اول به امام ابوحنیفه و امام شافعى و اصحاب ایشان اعتراض کرد و آنگاه بر شیعه».[۴۷] حنفیان در پیروى از پیشواى خود در برپایى سنت عزادارى حسینى بسیار کوشیدند و «ملاحسین واعظ کاشفى هروى»، عالم بزرگ حنفى، کتاب روضه الشهدا را ویژه عزادارى امام حسین (ع) نوشت و چنان مورد توجه و استقبال عموم قرار گرفت که از آن پس مراسم‏هاى عزادارى شهیدان کربلا موسوم به «روضه‏خوانى»، نام خود را از این کتاب گرفت.[۴۸] برپایى عزادارى و اشک ریختن براى مظلومیت امام حسین (ع) از سوى ابوحنیفه، نشان‏دهنده رابطه عمیق عاطفى و ولایت‏مدارانه او با سالار شهیدان و بیانگر حقانیت نهضت حسینى در نگرش ایشان است. زیرا همواره قیام امام حسین (ع) را به خاطر داشت و در هر فرصت مناسبى آن را یادآورى مى‏کرد. هنگامى که از قیام زید بن على بن الحسین (ع) اطلاع یافت، گفت: «اگر مى‏دانستم که مردم حقیقتاً از زید حمایت مى‏کنند و او را مانند پدرش در قیام تنها نمى‏گذارند، از او پیروى و با مخالفان او جهاد مى‏کردم. حال که چنین است، زید را با اموالم حمایت مى‏کنم».[۴۹]

 

  1. رفتار و رابطه ابوحنیفه با ائمه و بزرگان شیعه‏

الف. ابوحنیفه و امام باقر (ع)

امام باقر (ع) اولین شخص از اهل‏بیت (علیهم السلام) است که ابوحنیفه از ایشان علم آموخته است.[۵۰] جایگاه امام باقر (ع) نزد ابوحنیفه، مانند جایگاه رسول خدا (ص) براى صحابه است؛ حقیقتى که ابوحنیفه خود در حضور امام باقر (ع) بدان اعتراف کرده است.[۵۱] این نگاه و خطاب ابوحنیفه به امام پنجم شیعیان، بیانگر رابطه صمیمانه میان آنهاست. همچنین ابوحنیفه از امام باقر (ع) حدیث نیز روایت کرده است.[۵۲]

ب. ابوحنیفه و امام صادق (ع)

ابوحنیفه مى‏گوید: «فقیه‏تر از امام صادق کسى را ندیده است».[۵۳] پژوهش‏گران شیعى و سنى امام صادق (ع) را از استادان ابوحنیفه مى‏دانند؛[۵۴] چیزى که ابوحنیفه خود نیز بدان اعتراف کرده است: «لولا السنتان لهلک النعمان».[۵۵] بدون تردید در سایه همین رابطه استاد و شاگردى بوده که ابوحنیفه از امام صادق (ع) حدیث روایت کرده است.[۵۶]

روزى در مراسم حج، ابوحنیفه نزد امام صادق (ع) رفت. امام با او معانقه کرد و احوال او و خانواده‏اش را پرسید. در این حین کسى از امام (ع) مى‏پرسد که این مرد را مى‏شناسد یا نه؟ امام (ع) در پاسخ مى‏فرماید: «بلى، ابوحنیفه را مى‏شناسم و بدین سبب‏ احوال او و خانواده‏اش را مى‏پرسم».[۵۷] ابوحنیفه امام صادق (ع) را «امام برحق» مى‏دانست.[۵۸] فردى از ابوحنیفه درباره شناخت امام عادل مى‏پرسد تا مقدارى از اموالش را که نذر کرده است به او بدهد. ایشان امام صادق (ع) را به آن مرد معرفى کرد.[۵۹] همچنین امام صادق (ع) در پاسخ به درخواست ابوحنیفه، حدیثى از جدش رسول خدا (ص) درباره طینت اهل‏بیت (علیهم السلام) و شیعیان نقل فرمودند که ابوحنیفه و همراهانش پس از استماع آن متأثر شدند و به شدت گریستند.[۶۰]

به هر حال، بر اساس گزارش‏هاى متعدد چنین برمى‏آید که وجود رابطه حسنه میان ابوحنیفه و ائمه معصومین (علیهم السلام) روزگارش امرى مسلّم است و از این‏روست که یکى از پژوهش‏گران با تأکید مى‏گوید: «آنچه که ابوحنیفه را متهم به دکاندارى در برابر امام صادق (ع) مى‏نماید، دروغ است».[۶۱] بارى، رابطه ابوحنیفه با امام صادق (ع) صمیمانه و بسیار گسترده بوده است. البته در کنار همه آنچه ذکر شد، منابعى هم هست که از وجود تنش و روابط غیردوستانه میان امام صادق (ع) و ابوحنیفه حکایت مى‏کند، اما این گزارش‏ها، چنان‏که در آغاز گفته شد، نسبت به روایت‏هایى که نشان‏دهنده رفتار مثبت و دوستانه است، سست‏تر مى‏نماید.

ج. ابوحنیفه و امام موسى کاظم (ع)

رابطه ابوحنیفه با امام موسى کاظم (ع) نیز صمیمانه بوده است. گفته‏اند ابوحنیفه شخصیت و دانایى امام کاظم (ع) را ستوده است و در پایان یکى از گفت‏وگوهاى خود با ایشان در شأن آن حضرت فرمود: ذُرِّیَّهً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‏.[۶۲] در ادامه همین روایت در تحف العقول آمده است که ابوحنیفه مى‏خواست در باب جبر و اختیار از امام صادق (ع) مسئله‏اى بپرسد، اما وقتى پاسخش را از امام موسى کاظم (ع) مى‏شنود، به جواب آن حضرت اکتفا و اعتماد مى‏کند و دیگر نیازى نمى‏بیند که به امام صادق (ع) مراجعه کند.[۶۳]

به هر حال، نگرش مثبت و تعامل نیکوى ابوحنیفه با ائمه شیعه و علویان، پیش از آنکه معلول مبانى فکرى او باشد، مدیون پیوند ژرفى است که میان پدر و جد ابوحنیفه با امام على (ع) وجود داشته است. گفته‏اند در نوروز، جد ابوحنیفه، امام على (ع) را به مهمانى دعوت کرد و در این روز امام نخستین شیعیان در حق ثابت (پدر ابوحنیفه) و ذریه‏اش دعا فرمود.[۶۴]

د. ابوحنیفه و زید بن على (ع)

ابوحنیفه با زید (ع) مراوده داشته، از حضور ایشان دانش آموخته و از دانایى و جایگاه فقهى، سرعت پاسخ‏گویى و بیان زیبا و اقناعى زید بسیار تمجید کرده است.[۶۵] آرى، نگرش مثبت ابوحنیفه به اهل‏بیت (علیهم السلام) به طور عام و پیوند نزدیک و صمیمانه‏اش با شخص زید بن على (ع) و نیز باور او بر حقانیت امامت استادش زید[۶۶] را، به طور خاص، مى‏توان از عوامل و اسباب اصلى جلب حمایت ابوحنیفه از قیام زید بن على (ع) علیه هشام بن عبدالملک برشمرد. رابطه زید و ابوحنیفه به قدرى صمیمانه بوده است که زید نه تنها او را در آن شرایط پرمخاطره از جریان قیام خود باخبر کرد، بلکه از وى‏داستمداد نیز کرد. نگرش مثبت و روابط حسنه میان ابوحنیفه و ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام) و علویان را نباید معلول چیزى جز باور و ارادت عمیق ابوحنیفه به ائمه شیعه و علویان دانست؛ به خصوص در شرایط دشوار و خفقان عهد اموى که هوادارى از ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام) و علویان جرم به حساب مى‏آمد. ابوحنیفه برخلاف بسیارى از فقیهان و محدثان عصر خود، تحت تأثیر سلطنت اموى قرار نگرفت و در نهان و عیان بر مواضع اموى‏ستیزانه خود اصرار مى‏ورزید که هوادارى آشکار از اهل‏بیت (علیهم السلام) و حمایت از قیام‏هاى ضداموى از مواضع مهم عملى ایشان علیه امویان به شمار مى‏رود.

بررسى زمینه ‏ها و علل مواضع ابوحنیفه‏

از آغاز مقاله تا به اینجا، ابعاد نظرى و عملى مواضع اموى‏ستیزانه‏ى ابوحنیفه بررسى شد و اینک، زمان آن رسیده است تا اندکى هم به کیفیت مواضع ایشان بپردازیم.

  1. گرایش‏ها و نگرش‏هاى شیعى ابوحنیفه‏

اساسى‏ترین عاملى که ابوحنیفه را بر آن داشت تا هیچ‏گاه به سلسله اموى و نیز عباسى نپیوندد و همیشه خود را از آنها دور نگه دارد، باور تشیع سیاسى و در مجموع، گرایش‏هاى شیعى ایشان بوده است. از نظر باورمندان به تشیع سیاسى، شایستگى خلافت مختص اهل‏بیت (علیهم السلام) است. در زمانه‏اى که ابوحنیفه در آن مى‏زیست، مفهوم تشیع، مصادیق وسیع و گونه‏هاى مختلفى را با عناوین «تشیع اعتقادى»، «سیاسى»، «اعتزالى» و «محب» در بر مى‏گرفته است. در این مجال، پس از توضیح اجمالى گونه‏هاى یادشده، تشیع در آن روزگار و جایگاه ابوحنیفه در این مراتب پلکانى بررسى و تحلیل خواهد شد.

الف. تشیع اعتقادى؛

پیروان این نوع تشیع به اطاعت دقیق از امامان اهل‏بیت (علیهم السلام) در تمام عرصه‏هاى دینى، چون فقه، کلام و اخلاق معتقدند و سخنان و رفتار ایشان را

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۵، ص: ۱۴۲

مانند سیره پیامبر (ص) حجت مى‏دانند.[۶۷] تشیع اعتقادى به وجود نص (جلى یا خفى) مبنى بر مرجعیت و امامت اهل‏بیت (علیهم السلام) باور دارد که شامل سه گروه «امامیه»، «اسماعیلیه» و «زیدیه» مى‏شود.[۶۸]

ب. تشیع سیاسى؛

به کسانى که به برترى خاندان علوى و شایستگى آنها براى خلافت معتقد بودند و مشخصاً على (ع) را از عثمان برتر مى‏دانستند، «تشیع سیاسى» اطلاق شده است، که اکثر شیعیان کوفه از این دسته بودند. در قرن‏هاى نخستین، عثمانیان به کسانى که امام على (ع) را برتر از عثمان مى‏دانستند، «شیعه» مى‏گفتند، در حالى که به منکران خلافت شیخین و معتقدان به منصوص بودن امامت و خلافت امام على (ع)، «رافضى» گفته مى‏شد.[۶۹]

ج. تشیع اعتزالى؛

کسانى که در کلام، معتزلى‏مسلک هستند، ولى به دلیل نقل فضایل اهل‏بیت (علیهم السلام)، اعتقاد به برترى امام على (ع) بر عثمان و به باور برخى از آنها، بر ابوبکر و عمر و شرکت برخى از معتزلى‏مذهبان در قیام‏هاى علویان، مثل قیام «محمد نفس زکیه» و برادرش «ابراهیم بن عبدالله» و روابط ایشان با زیدیان دارند، داراى گرایش شیعى دانسته شده‏اند.[۷۰]

د. تشیع محب؛

عثمانى‏مذهبان، این دسته را به دلیل محبتشان به اهل‏بیت (علیهم السلام) و نقل فضایل آنها به شیعه متهم کرده‏اند. این در حالى است که شاید در میان شیعه محب، از باور به برترى امام على (ع) بر عثمان یا بر دیگر خلفا خبرى نبوده باشد. احتمالًا بتوان «محمد بن ادریس شافعى» (۱۵۰- ۲۰۴ ه. ق.) را با استناد به اشعار و آثارش، از چهره‏هاى شاخص این گرایش دانست. شافعى نه تنها به تشیع، بلکه به «رفض» نیز متهم شده است.[۷۱]

به هر حال، اگر رفتار خصمانه ابوحنیفه با خلفاى اموى و رابطه صمیمانه وى با ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام) و علویان با نگرش و اعتقاد وى مبنى بر انحصار خلافت در میان فرزندان على (ع) و حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) (چنان‏که در پى خواهد آمد) و تقدم امام على (ع) بر عثمان‏[۷۲] و باغى بودن دشمنان امیرالمؤمنین در همه جنگ‏ها[۷۳] در مجموع سنجیده شود، روشن مى‏شود که وى فراتر از گونه‏هاى تشیع محب، اعتزالى و سیاسى و حتى از جهاتى در ذیل تشیع اعتقادى زیدى قرار مى‏گیرد، زیرا: ۱٫ «محمد بن نوفل» مى‏گوید که ابوحنیفه بر ما وارد شد و از على (ع) سخن به میان آمد و در این مورد میان ما گفت‏وگویى صورت گرفت. ابوحنیفه گفت: «همانا من به اصحاب خود گفته‏ام که حدیث غدیر را اذعان مکنید وگرنه با شما به خصومت برمى‏خیزند». «هیثم بن حبیب صیرفى» که آنجا بود، رنگ رخساره‏اش برافروخته شد و گفت: «چرا بدان اقرار و اذعان نکند، مگر تو آن را صحیح نمى‏دانى؟ گفت: چرا، صحیح مى‏دانم و خودم هم روایت دارم»؛[۷۴] ۲٫ افزون بر آنکه ابوحنیفه خود را به شیعه نسبت داده است،[۷۵] دیگران نیز وى را در شمار زیدیه قرار داده‏اند؛[۷۶] ۳٫ نگرش سیاسى ابوحنیفه در مورد امامت و خلافت (چنان‏که در ادامه بررسى خواهد شد) با عقاید زیدیه در این موضوع مطابقت مى‏کند. از دیدگاه «جارودیه»، شاخه‏اى از زیدیه، سه امام نخست، یعنى امام على (ع) و حسنین (علیهما السلام)، منصوص وصفى هستند و امامان بعدى باید از میان فرزندان بزرگ امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از طریق شورا انتخاب شوند؛[۷۷] ۴٫ ابوحنیفه مانند زیدیه، ضمن اعتقاد به مرجعیت سیاسى و برترى علمى و معنوى اهل‏بیت (ع)، خلافت خلفاى راشده را نیز صحیح (جواز تقدم مفضول بر فاضل) مى‏دانست.[۷۸] به هر صورت، ابوحنیفه به لحاظ سیاسى، شیعه بود و حکومت و خلافت را براى آل‏على (ع) مى‏خواست.[۷۹] بنابراین، با امویان به علت دشمنى آنها با اهل‏بیت (علیهم السلام) هم‏پیمان نشد، هیچ‏گاه از آنان به نیکى یاد نکرد و همواره سقوط و اضمحلال این سلسله را آرزو داشت.[۸۰]

بررسى تأثیرپذیرى ابوحنیفه از تفکر سیاسى شیعه‏

بررسى و تحلیل مسئله «تأثیرپذیرى ابوحنیفه از تفکر سیاسى شیعه» در موضوع امامت و خلافت، در واقع از لوازم مواضع ضداموى ایشان و فرعى بر آن است. تاکنون گفته شد که ابوحنیفه در اندیشه و عمل، به شکل‏هاى گوناگون به سلسله خلفاى اموى تاخته و در مقابل، همواره از علویان تا پاى جان حمایت کرده است. بنابراین، تردیدى نیست که رفتارها و کردارهاى سیاسى ابوحنیفه شیعى و برخاسته از تفکر شیعى اوست. لذا وقت آن رسیده است که دلایل، زمینه‏ها و عوامل تأثیرپذیرى ابوحنیفه را از تفکر سیاسى شیعه تحلیل و بررسى کنیم:

الف. ابوحنیفه به «حدیث غدیر» اعتراف کرده است، اما به علت شرایط خفقان زمان خود، سکوت پیشه کرده و شاگردانش را نیز به تقیه توصیه کرده است؛

ب. به جز ابوحنیفه، که شخصاً خود را به شیعه نسبت داده است، برخى دیگر نیز او را در شمار زیدیه قرار داده‏اند.

ج. پیش از ابوحنیفه، میان پدر و جدش با امام على (ع) پیوند نیکویى برقرار بوده است و به ایشان ارادت داشته‏اند که بدون تردید، رابطه خانوادگى در جهت‏گیرى فکرى و سیاسى افراد، همواره نقش مؤثرى دارد. بنابراین، افزون بر علت‏ها و عوامل دیگر، پیشینه پیوند خانوادگى، زمینه مساعدى بود تا ابوحنیفه را تحت تأثیر دیانت، دانش، دادگرى و درایت امیرالمؤمنین (ع) قرار دهد.

د. کوفه، زادگاه و خاستگاه فکرى ابوحنیفه است و تمام اهالى آن، به جز دو نفر به نام «طلحه بن مصر» و «عبدالله بن ادریس»، گرایش شیعى داشته‏اند.[۸۱] خلاصه آنکه با در نظر داشتن پیوند خانوادگى ابوحنیفه با امام على (ع) و شرایط فکرى و سیاسى کوفه، گرایش‏هاى شیعى او امرى بدیهى و طبیعى مى‏نماید.

ه. ابوحنیفه، افزون بر آنکه به مرجعیت علمى اهل‏بیت (علیهم السلام) اعتقاد داشت، در محضر صادقین (علیهما السلام) نیز دانش اندوخته است. این رابطه استاد و شاگردى بر ابوحنیفه تأثیر شگرفى گذاشته است؛ براى نمونه، ابوحنیفه در مسئله «جبر و اختیار» چنان‏که دیدیم، به تأسى از استادش امام باقر (ع) به «امر بین الامرین» قائل مى‏شود. امامان شیعه، که به هیچ روى امویان را برنمى‏تافتند، طبیعتاً تفکر سیاسى شیعه را در خصوص امامت به شاگردان و شیعیانشان گوش‏زد مى‏کردند. ابوحنیفه از محضر زید بن على (ع) نیز دانش آموخته است. اندیشه خروج بر امام جور، هرچند به شیعه منحصر نیست، اما وجه برجسته تفکر سیاسى شیعه به حساب مى‏آید. با توجه به اینکه در میان اهل‏سنت و جماعت، اندیشه «خروج بر امام جور» مجاز نیست، به ناچار باید پذیرفت که ابوحنیفه این اندیشه را از تشیع از طریق مراودات علمى با ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام)، علویان و بزرگان‏

شیعه گرفته است. انحصارِ گرفتن اندیشه خروج بر امام جور از شیعه توسط ابوحنیفه در صورتى معلوم مى‏شود که مواضع و واکنش‏هاى سیاسى شیعى‏گونه او را مد نظر قرار دهیم. «ابوزهره» نیز معتقد است ابوحنیفه اندیشه‏هاى سیاسى خود را از طریق پیوند علمى با ائمه شیعه، به خصوص زید بن على (ع) به دست آورده است.[۸۲]

و. امویان با غصب کرسى خلافت، اسلام را وارونه کردند (چنان‏که در کارنامه سیاهشان بررسى خواهد شد). اسلام که پیش از این بر بنیاد برادرى و برابرى استوار بود، این بار رنگ و بوى نژادى و عربى به خود گرفت. بنى‏امیه، در کنار دیگر اعمال غیرانسانى و ضداسلامى‏شان، در جامعه اسلامى نظام طبقاتى عرب و موالى را پدید آوردند. در چنین نظامى، عرب‏ها، ممتاز و غیرعرب‏ها (عجم)، موالى، یعنى بردگان و انسان‏هاى فرودست و فرومایه به حساب مى‏آمدند. این در حالى بود که هنوز مسلمانان، دادگرى‏هاى على (ع) را در کوفه به یاد داشتند. ابوحنیفه که خود از موالى بود، از رنج‏ها، حقارت‏ها و ملالت‏هایى که موالیان مى‏کشیدند، مستثنا نبود. این وضعیت ناخوشایند عرب‏گرایى، بیش از پیش موجب روگردانى ابوحنیفه و خیل موالیان از خلفاى بنى‏امیه و گرایش آنها به ائمه اهل‏بیت (علیهم السلام)، علویان و شیعیان و وارثان اندیشه برابرى و دادگرى علوى شد.

  1. نداشتن مشروعیت‏

از نظر ابوحنیفه، خلافت و امامت زمانى مشروعیت مى‏یابد که اولًا، شخص خلیفه یا امام شایستگى تصدى مقام خلافت را داشته باشد (شایستگى فردى). با تکیه بر این مبنا، ابوحنیفه معتقد بود که امامت مختص آل على (ع) است و دیگر خلفا که این مقام را تصرف کرده‏اند، به دلیل ناشایستگى، غاصب هستند؛ ثانیاً، روش انتخاب امام از نظر او این بود که امام باید قبل از سلطه پیدا کردن با بیعت مسلمانان انتخاب شود. از دیدگاه‏ وى، امامت و خلافت با وصایت (ولى‏عهدى) و اینکه فرد خودش را امام یا خلیفه معرفى کند، ثابت و مشروع نمى‏شود، هرچند مسلمانان بعداً از او پیروى کنند و از خلافتش راضى باشند، چون خلافت باید قبل از تولى حکم و سلطه بر حکومت با اختیار آزادانه پیشین به دست آید.[۸۳] ابوحنیفه در جواب خواسته خلفاى معاصرش مبنى بر تأیید و اعتراف خلافت آنها مى‏گفت: «زید بن على،[۸۴] امام صادق (ع) یا هر کسى که این دو بزرگوار معرفى کنند، «امام برحق» خواهد بود، نه خلفاى حاکم».[۸۵] چنان‏که مشهود است، از دیدگاه ابوحنیفه خلفاى سلسله اموى نه شایستگى تصدى مقام خلافت را داشتند، و نه در نصب آنها در این جایگاه، اجماعى صورت گرفته بود.

به طور خلاصه، از دیدگاه ابوحنیفه، شایستگى تصدى خلافت تنها از آن فرزندان امام على (ع) و آن هم فقط زادگان حضرت زهرا (علیها السلام) است که باید از طریق اجماع مسلمانان، تحقق و مشروعیت یابد. از جانب دیگر، با در نظر گرفتن اندیشه خروج بر امام جائر، این مشروعیت به رفتار عادلانه مشروط است که در صورت فقدان این شرط، خلیفه یا امام مشروعیت خود را از دست خواهد داد.

  1. اندیشه خروج بر امام جائر

ابوحنیفه به «قیام به سیف علیه امام جائر» باور داشت‏[۸۶] و معتقد بود کسى که به سوى این امام با هدف امر و نهى رود و سرانجام در این راه شهید شود، سیدالشهداء او را در روز قیامت بعد از حمزه بن عبدالمطلب (ع) مى‏خواند.[۸۷] «اوزاعى»، یکى از فقهاى معاصر ابوحنیفه، مى‏گوید: «ما ابوحنیفه را در همه چیز تحمل کردیم تا اینکه به قیام به سیف‏ فتوا داد و دیگر نتوانستیم او را تحمل کنیم».[۸۸] «محمدزاهد کوثرى»، عقیده امام ابوحنیفه را به خروج علیه امام جائر مى‏پذیرد و مى‏گوید با وجود روایت‏هاى فراوان در این زمینه، نمى‏توان منکر آن شد، زیرا مذهب امام ابوحنیفه در جهاد با ستمگران و ائمه جور مشهور است.[۸۹] شخصى به ابوحنیفه به دلیل صدور فتواى وى مبنى بر جواز شرکت در قیام «ابراهیم حسنى» علیه برادرش اعتراض کرد و حدیثى در رد قیام به سیف از پیامبر (ص) نقل کرد. ابوحنیفه در پاسخ گفت: «این حدیث خرافه است».[۹۰] از نظر محمدزاهد کوثرى، ابوحنیفه این حدیث را بدان سبب که از «فزارى» نقل شده بود، معتبر ندانسته است؛ زیرا فزارى کثیرالغلط بود.[۹۱]

  1. کارنامه سیاه امویان‏

اگر به کارنامه سلطنت بنى‏امیه از آغاز تا فرجام نگریسته شود، چیزى جز تباهى، فساد، انحراف و رسوایى در آن نمى‏توان دید. بى‏درنگ یکى از دلایل دورى ابوحنیفه از دستگاه بنى‏امیه کردار ناشایسته امویان است. زیرا پذیرش خلافت بنى‏امیه یا سکوت در برابر آنها، به معناى مهر تأییدى بر رفتار ضداسلامى آنان بود که این امر نه‏تنها براى ابوحنیفه که خود فقیه و عالم وارسته دینى بود، بلکه نزد هیچ مسلمان آگاه به جوهره اصلى اسلام، پذیرفتنى و قابل دفاع نبود. علاوه بر خشونت، کشتار و هتک حرمت مقدسات دینى، عرب‏گرایى و تبعیض نژادى نیز از معتقدات اصلى حاکمان بنى‏امیه بود. در سایه چنین نگرشى، عنوان «موالى» یا بندگان بر مسلمانان غیرعرب تحمیل شد. عنوان «موالى»، مسلمانان غیرعرب را از تمام حقوق اجتماعى‏شان محروم مى‏کرد و به علاوه، توهین‏ها و تحقیرهاى زیادى نیز بر آنها تحمیل مى‏کرد. بنابراین، ابوحنیفه که‏ خود از موالى (غیرعرب) بود، طبعاً از چنین وضعیتى که آن را معلول حاکمیت بنى‏امیه مى‏دانست، ناخشنود بود. به هر حال، سیاست نژادپرستانه و کردارهاى ناشایست ضداسلامى و غیرانسانى حاکمیت اموى، باعث بدبینى ابوحنیفه به امویان و نارضایتى از آنها شد. این نارضایتى و نگرش انتقادى- اعتراضى ابوحنیفه در مورد خلفاى بنى‏امیه، در قالب مواضع تند سیاسى در گستره وسیعى مجال بروز و ظهور یافت. در ادامه، گزارشى هرچند اجمالى از کارنامه سیاه امویان در زمینه‏هاى مختلف ارائه مى‏دهیم تا بدین طریق، علت مواضع سیاسى ابوحنیفه در قبال این سلسله بهتر و بیشتر روشن شود:

  1. ۴٫ عرب‏گرایى و تبعیض نژادى‏

بنى‏امیه حکومت خود را بر اصل «سیادت عرب» بنا نهادند و مسلمانان غیرعرب را «موالى» یا بندگان خویش مى‏خواندند.[۹۲] بنابراین، سلطنت اموى از بدو تأسیس، شاکله حکومت عربى به خود گرفت که در آن تمام تعصب‏هاى عهد جاهلیت، چون نژادپرستى مجدداً ظهور یافت.[۹۳] دامنه این تعصب‏ها و تبعیض‏هاى نژادى از درون دستگاه حاکمیت اموى به بیرون گسترش یافت و به صورت نگرشى فراگیر در میان توده اعراب درآمد که به تدریج تقریباً در همه زمینه‏ها میان عرب و غیرعرب تفکیک صورت مى‏گرفت. بر این اساس، منصب قضاوت مختص عرب بود و موالى حق بر عهده گرفتن آن را نداشتند.[۹۴] «نافع بن جبیر»، اقامه نماز پشت سر موالى را نشانه تواضع در برابر خدا مى‏دانست.[۹۵] اعراب، موالى را به نشانه تحقیر، به جاى کنیه با اسامى و القاب خطاب مى‏کردند، از همراهى کردن با آنها در یک مسیر امتناع داشتند و در برخى‏ موارد، موالى را در سطح موجودات مادون انسان تنزل مى‏دادند.[۹۶] در کوفه به دستور «حجاج بن یوسف ثقفى»، عامل اموى، غیرعرب حق امامت نماز جماعت نداشت.[۹۷] عرب‏ها فراگیرى ادبیات عرب از سوى موالى را مایه فساد زبان عربى مى‏پنداشتند. آنها حق نداشتند نماز میت بخوانند، مگر در صورتى که کسى از عرب در میان نبود. ازدواج با دختران موالى (غیرعرب) تنها با کسب رضایت صاحبان موالى (اعراب) میسر بود. بنابراین، اگر نکاحى بدون رضایت صاحبان موالى (اعراب) و تنها با خواستگارى از طریق پدر یا برادر دختر (غیرعرب) منعقد مى‏شد، باید فسخ و در صورت واقع شدن، زنا محسوب مى‏شد.[۹۸] خلاصه آنکه موالى از تمام حقوق و شئون مدنى و اجتماعى محروم بودند و حق نداشتند به هیچ کار آبرومندانه‏اى، مانند اسلحه‏سازى، سوارکارى، قضاوت و سرودن شعر بپردازند.[۹۹] این روش بنى‏امیه، احساسات ضدعربى در میان غیرعرب‏ها پدید آورد و بر همین اساس، موالى از قیام عباسیان حمایت کردند تا شاید در سایه این حکومت بتوانند از حقوق مساوى اسلامى و به دور از تبعیض بهره‏مند شوند و دمار از روزگار اعراب درآورند.[۱۰۰]

  1. ۴٫ گرفتن جزیه و خراج از نومسلمانان‏

کارگزاران حجاج در بصره به وى نوشتند: «خراج رو به شکست نهاده است، چون که اهل ذمه مسلمان شده‏اند و به شهرها کوچیده‏اند». حجاج دستور داد تا همه نومسلمانان به روستاهاى خود باز گردند و مانند گذشته جزیه و خراج بپردازند. نومسلمانان با مشاهده چنین وضعیتى مى‏گریستند و فریاد «وامحمداه» (ص) سر مى‏دادند.  چندى پس از این واقعه، نومسلمانان با «ابن‏اشعث»، که علیه حجاج خروج کرده بود، بیعت کردند و حجاج و عبدالملک را از امارت و خلافت مخلوع اعلام کردند.[۱۰۱]

  1. ۴٫ استبداد، خشونت و کشتار

کسى از «زیاد بن‏ابیه» که بالاى منبر بود، پرسید که پدر شما کیست؟ زیاد به رئیس شرطه گفت تا پاسخ وى را بدهد و او هم پرسش‏گر را گردن زد.[۱۰۲] «عبدالملک بن مروان» در خطبه‏اش در مدینه گفت: «من فقط با شمشیر، این امت را مداوا خواهم کرد و بعد از این هر کس مرا به تقوا سفارش کند، گردنش را مى‏زنم».[۱۰۳] شخصى به «ولید بن عبدالملک» که خطبه نماز جمعه را تا نزدیک غروب طول داده بود، اعتراض کرد و گفت: وقت منتظر شما نیست و در پیش‏گاه خدا براى این کار هیچ عذرى ندارى. ولید نیز به این علت دستور داد تا گردن او را بزنند.[۱۰۴] بنى‏امیه کسانى چون حجاج بن یوسف ثقفى را در سرزمین‏هاى اسلامى مى‏گماشتند که از ریختن خون مسلمانان هیچ‏گونه ابایى نداشتند. تاریخ گواهى مى‏دهد که حجاج در دوران امارت خود ۱۲۰ هزار نفر را کشته است.[۱۰۵] در واقع، پایه‏گذار این همه تبعیض، خشونت، تباهى و انحراف معاویه بود. روزى وى به «احنف بن قیس» و «سمره بن جندب» گفت: «از کثرت گروه حمراء (گروهى از عجمان) هراس دارم که مبادا در مورد گذشتگان ما بدگویى کنند و بر اعراب و سلطنت بتازند. بر آن شدم تا نیمى از آنان را بکشم و نیمى را براى چرخاندن بازار و و راه‏سازى زنده گذارم، نظرتان چیست؟ احنف گفت: دلم به این تصمیم رضایت نمى‏دهد».[۱۰۶]

در یک نگاه گذرا، کارنامه سیاه امویان به این قرار است: تبدیل خلافت به سلطنت با ولى‏عهدى کردن یزید،[۱۰۷] سب امام على (ع) تا دوره عمر بن عبدالعزیز،[۱۰۸] قتل «حجر بن عدى» و «عمرو بن حمق» و بسیارى از شیعیان به جرم دوستى امام على (ع) و هوادارى از ایشان، نسبت یافتن زیاد بن سمیه (بن‏ابیه) به ابوسفیان از سوى معاویه برخلاف حدیث پیامبر (ص)

(الولد للفراش و للعاهر الحجر)،

حادثه جان‏سوز و دل‏خراش کربلا، شورش مردم مدینه و به وقوع پیوستن فاجعه شرم‏آور «حره»، سنگ‏باران کردن و سوزاندن خانه کعبه در عهد یزید بن معاویه و عبدالملک بن مروان،[۱۰۹] به شهادت رساندن ائمه شیعه،[۱۱۰] به کنیزى درآوردن زنان مسلمان در روزگار معاویه که در جنگ اسیر مى‏شدند[۱۱۱] و ….

نتیجه‏ گیرى‏

بر پایه منابع متقدم و متأخر شیعى و سنى، ابوحنیفه، فقیه و متکلم نامدار سده دوم هجرى، در مورد سلسله خلفاى اموى نگرش منفى داشته است و بدین سبب در جنگ صفین، معاویه را باغى و امام على (ع) را برحق دانست و رفتار امام على (ع) با ستمگران را ملاک تشخیص حق و باطل و تکلیف شرعى قرار داد و معتقد بود که پس از امیرالمؤمنین على (ع)، خلافت فقط سزاوار فرزندان آن حضرت و فاطمه زهرا (علیها السلام) است. بر اساس این نگرش، ابوحنیفه با خلفاى غاصب و ظالم زمانه‏اش در ابعاد بسیار وسیعى مخالفت کرد. او همچنین از کمک‏هاى سیاسى، نظامى و مالى خود در حمایت از مخالفان بنى‏امیه، به خصوص علویان، از جمله زید بن على (ع) دریغ نورزید. ابوحنیفه با پذیرش مرجعیت علمى اهل‏بیت (علیهم السلام)، بازگویى فضایل این خاندان، دانش‏اندوزى از محضر صادقین (علیهما السلام)، زید بن على و دیگر بزرگان شیعه و برقرارى روابط نیکو با آنها، عملًا خلفاى اموى را تحقیر کرد. وى على‏رغم تلاش‏ها و فشارهاى امویان، هیچ منصب و پاداشى را از آنها نپذیرفت. او با افزایش سخت‏گیرى امویان، مجبور شد کوفه را ترک کند و به مکه مکرمه برود و تا سقوط این سلسله در جوار بیت‏الله الحرام زندگى کند. اساسى‏ترین پاسخ بر چرایى‏هاى مواضع اموى‏ستیزانه ابوحنیفه، وجود اندیشه و گرایش‏هاى سیاسى شیعه است که آن را در پرتو شرایط تاریخى، سیاسى و اجتماعى زمانه و دانش‏اندوزى از محضر صادقین (علیهما السلام)، و به خصوص زید بن على (ع) به دست آورده بود. نگرش ابوحنیفه در خصوص امامت و خلافت با عقاید زیدیه در این موضوع مطابقت دارد، زیرا اولًا، او مانند زیدیه، ضمن اعتقاد به مرجعیت علمى و سیاسى اهل‏بیت (علیهم السلام)، خلافت خلفاى راشده را نیز صحیح مى‏داند (جواز تقدم مفضول بر فاضل)؛ ثانیاً، با وجود انحصار خلافت در میان فرزندان امام على (ع) و حضرت زهرا (علیها السلام)، طریقه انعقاد مشروع خلافت را به شیوه اجماع مى‏پذیرد؛ ثالثاً، به اعتقاد وى تداوم مشروعیت امام یا خلیفه به رفتار عادلانه وى مشروط است و در غیر این صورت باید علیه او خروج کرد. به هر حال، عدم مشروعیت سلسله اموى، اندیشه خروج بر امام جائر، محبت و مودت در مورد اهل‏بیت (علیهم السلام)، نفرت از کارنامه سیاه خلفاى اموى و تمکن اقتصادى و مناعت طبع ابوحنیفه از دیگر عوامل تأثیرگذارى است که به ایشان انگیزه و قدرت لازم بخشید تا همواره بر امویان بتازد و از علویان و دیگر مخالفان این سلسله حمایت کند.

منابع‏

  1. ابن‏ابى الحدید، عبدالحمید بن هبه الله، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دار احیاءالکتب العربیه، بیروت ۱۹۶۱ م.

  2. ابن‏ابى وفاء قرشى، عبدالقادر، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، به کوشش محمد عبدالله الشریف، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۲۶ ق/ ۲۰۰۵ م.

  3. ابن‏اثیر، عزالدین ابوالحسن على بن ابى‏کرم، الکامل فى التاریخ، چاپ اول: مؤسسه تاریخ عربى، بیروت ۱۹۸۹ م.

  4. ابن‏شعبه حرانى، ابومحمد حسن بن على بن الحسین، تحف العقول، ترجمه محمدباقر کمره اى، تصحیح: على‏اکبر غفارى، چاپ هشتم: کتابچى، قم ۱۳۸۰٫

  5. ابن‏صباغ مالکى، على بن محمد، الفصول المهمه، چاپ دوم: دارالاضواء، بیروت ۱۴۰۹ ق.

  6. ابن‏عبد ربه اندلسى، احمد بن محمد، العقد الفرید، تحقیق عبدالمجید الترحینى، چاپ سوم: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۰۷ ق.

  7. ابن‏عدیم، عمر بن احمد بن ابى‏جراده، بغیه الطلب فى تاریخ حلب، تحقیق دکتر سهیل زکار، دارالفکر، بیروت ۱۴۰۸ ق.

  8. ابن‏کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه والنهایه، چاپ اول: دار احیاء تراث العربى، بیروت ۱۴۱۳ ق.

  9. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، شرح و تحقیق سید احمد صقر، دارالمعرفه، بیروت [بى تا].

  10. ابوزهره، محمد، ابوحنیفه، حیاته و عصره‏آراؤه و فقهه، چاپ دوم: دارالفکر العربى، قاهره ۱۳۶۹ ق.

  11. ابوزهره، محمد، الامام الصادق ۷ حیاته و عصره آراؤه و فقهه، دارالفکر العربى، قاهره ۱۹۹۳ م.

  12. ابوزهره، محمد، تاریخ المذاهب الاسلامیه، دارالفکر العربى، قاهره ۱۹۹۶ م.

  13. بصیر، محمدعارف، «رابطه ابوحنیفه با ائمه اهل‏بیت و شیعیان»، فصل‏نامه طلوع، ش ۲۷، ۱۳۸۸٫

  14. تمیمى دارى، تقى الدین‏ابن عبدالقادر المصرى، الطبقات السنیه فى تراجم الحنفیه، تحقیق عبدالقادر الحلو، چاپ اول: دار رفاعى، ریاض ۱۴۰۳ ق/ ۱۹۸۳ م.

  15. جعفریان، رسول، تاریخ تشیع در ایران، چاپ سوم: انصاریان، قم ۱۳۸۰٫

  16. جعفریان، رسول، حیات فکرى و سیاسى امامان شیعه، چاپ اول: انصاریان، قم ۱۳۷۶٫

  17. جلالى، سید لطف‏الله، تاریخ و عقاید ماتریدیه، چاپ دوم: دانشگاه ادیان و مذاهب، قم ۱۳۸۶٫

  18. حمیرى، نشوان بن سعید، الحور العین، تحقیق کمال مصطفى، چاپ دوم: دار آزال، بیروت ۱۹۸۵ م.

  19. حیدر اسد، الامام الصادق (ع) والمذاهب الاربعه، چاپ سوم، بیروت ۱۴۰۳ ق، [بى‏نا].

  20. خطیب بغدادى، ابوبکر احمد بن على، تاریخ بغداد، دارالکتب العلمیه، بیروت [بى‏تا].

  21. خلال، ابوبکر احمد بن محمد، السنه، چاپ دوم: دارالرایه، ریاض ۱۴۱۵ ق/ ۱۹۹۴ م.

  22. خوارزمى، ابوالمؤید محمد بن محمود، جامع المسانید لابى‏حنیفه، دارالکتب العلمیه، بیروت [بى‏تا].

  23. زرین کوب، عبدالحسین، دو قرن سکوت، چاپ دهم: سخن، تهران ۱۳۷۸٫

  24. شرقاوى، عبدالرحمان، ائمه الفقه التسعه، چاپ اول: دار اقرأ، بیروت ۱۴۰۱ ق/ ۱۹۸۱ م.

  25. شفق خواتى، محمد، جایگاه اهل‏بیت از دیدگاه امام ابوحنیفه، چاپ اول: مؤسسه تحصیلات عالى خاتم النبیین (ص)، کابل ۱۳۸۸٫

  26. شکعه، مصطفى، الائمه الاربعه، چاپ چهارم: دارالکتاب المصرى، قاهره ۱۹۹۸ م/ ۱۴۱۸ ق.

  27. شهابى، محمود، ادوار فقه، چاپ پنجم: سازمان و چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران ۱۳۷۵٫

  28. شهرستانى، ابوالفتوح محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، تصحیح: شیخ احمد فهمى محمد، چاپ اول: مکتبه الحسین التجاریه، قاهره ۱۳۶۸ ق.

  29. شیخ طوسى، الخلاف، چاپ چهارم: مؤسسه نشر اسلامى، قم ۱۴۱۵ ق.

  30. شیخ کلینى، فروع الکافى، تصحیح: محمد جعفر شمس الدین، چاپ اول: دارالتعارف، بیروت ۱۴۱۳ ق.

  31. شیخ مفید، الاختصاص، تصحیح: على‏اکبر غفارى، جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم [بى‏تا].

  32. شیخ مفید، الارشاد، چاپ دوم: مؤسسه آل البیت (علیهم السلام)، قم ۱۴۱۶ ق.

  33. شیخ مفید، مجموعه مصنفات شیخ مفید (الفصول المختاره)، چاپ اول: مؤتمر العالمى لالفیه الشیخ مفید، ۱۴۱۳ ق، [بى‏جا].

  34. شیخ مفید، مجموعه مصنفات شیخ مفید، تحقیق: حسین استاد ولى و على‏اکبر غفارى، چاپ دوم: دارالمفید، بیروت ۱۴۱۴ ق.

  35. صفرى فروشانى، نعمت‏الله، غالیان، چاپ اول: بنیاد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد ۱۳۷۸٫

  36. صیمرى، ابوعبدالله حسین بن على، اخبار ابى‏حنیفه و اصحابه، چاپ دوم: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۰۵ ق.

  37. طبرى، ابوجعفر محمد بن جریر، تاریخ طبرى، اعلمى، بیروت ۱۴۱۸ ق.

  38. علامه مجلسى، بحار الانوار، دارالکتب الاسلامیه، تهران [بى‏تا].

  39. عماد، عصام یحیى على، نقد وهابیت از درون، ترجمه سید جعفر نورى، چاپ اول: خاکریز، قم ۱۳۸۶٫

  40. غفار، عبدالرسول عبدالحسن، الکلینى والکافى، چاپ اول: مؤسسه نشر اسلامى، قم ۱۴۱۶ ق.

مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام، ج‏۵، ص: ۱۵۶

  1. فضائى، یوسف، تحقیق در تاریخ و فلسفه اهل سنت و فرقه اسماعیلیه، چاپ دوم: آشیانه کتاب، تهران ۱۳۸۷٫

  2. فضلى، عبدالهادى و دیگران، المذاهب الاسلامیه الخمسه، چاپ اول: الغدیر، بیروت ۱۴۱۹ ق/ ۱۹۹۸ م.

  3. قرمانى، احمدبن‏یوسف، اخبار الدول و آثار الاول، چاپ اول: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۱۲ ق.

  4. قزوینى، عبدالجلیل بن ابى‏الحسین بن ابى‏الفضل، النقض، تحقیق جلال‏الدین محدث ارموى، تهران ۱۳۳۱، [بى‏نا].

  5. کوثرى، محمد زاهد بن الحسن، تأنیب الخطیب، چاپ اول: المکتبه الازهریه، قاهره ۱۴۱۹ ق.

  6. مبرد، محمد بن یزید، الکامل فى اللغه والادب، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۲۰۰۳ م.

  7. مدرسى، محمدتقى، امامان شیعه و جنبش‏هاى مکتبى، ترجمه حمیدرضا آژیر، چاپ سوم: بنیاد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد ۱۳۷۲٫

  8. مکى، موفق بن احمد، مناقب ابى‏حنیفه، دارالکتب العربى، بیروت ۱۴۰۱ ق/ ۱۹۸۱ م.

  9. مودودى، ابوالاعلى، خلافت و ملوکیت، ترجمه منصوره، چاپ اول: میوند، کابل ۱۳۹۰٫

  10. واعظزاده خراسانى، محمد، «چشم انداز تقریب»، هفت آسمان، ش ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۸۰٫

  11. وکیع، محمد بن خلف، اخبار القضات، چاپ اول: عالم الکتاب، بیروت ۱۴۲۲ ق.

  12. یافعى، ابومحمد عبدالله بن اسعد، مرآه الجنان و عبره الیقظان، چاپ اول: دارالکتب العلمیه، بیروت ۱۴۱۷ ق.

  13. یعقوبى، احمد بن ابى‏یعقوب، تاریخ یعقوبى، چاپ اول: المکتبه الحیدریه، قم ۳۸۳

[۱] * دانش پژوه کارشناسى ارشد مذاهب اسلامى، جامعه المصطفى العالمیه، مجتمع آموزش عالى امام خمینى( قدس سره)- قم

[۲] . سید لطف‏الله جلالى، تاریخ و عقاید ماتریدیه، ص ۲۶۹ و ۳۴۴٫

[۳] . همان، ص ۴۴ و ۱۳۰٫

[۴] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۲۳۲٫

[۵] . عصام عماد، نقد وهابیت از درون، ترجمه سید جعفر نورى، ص ۶۹- ۷۸٫

[۶] . سید لطف‏الله جلالى، تاریخ و عقاید ماتریدیه، ص ۱۱۷ و ۱۳۲- ۱۳۳٫

[۷] . محمد عارف بصیر،« رابطه ابوحنیفه با ائمه اهل‏بیت( علیهم السلام) و شیعیان»، فصل‏نامه طلوع، ش ۲۷، ۱۳۸۸، ص ۱۳۷- ۱۴۱٫

[۸] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۶۰ و ۶۱٫

[۹] . همان، ص ۶۰ و ۲۶۶٫

[۱۰] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، ص ۳۶۷٫

[۱۱] ۲٫ عمر بن احمد ابن عدیم، بغیه الطلب فى تاریخ حلب، ج ۱، ص ۲۹۱٫

[۱۲] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۱، ص ۳۴۲٫

[۱۳] . همان، ج ۲، ص ۳۶ و ۳۴۴- ۳۴۷٫

[۱۴] . محمد ابوزهره، ابوحنیفه، حیاته و عصره، آراؤه و فقهه، ص ۳۳٫

[۱۵] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، ص ۱۴۶ و ۱۴۷٫

[۱۶] . همان، ص ۱۴۶ و ۱۴۷٫

[۱۷] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۱۱۵٫

[۱۸] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى‏حنیفه، ج ۲، ص ۲۶۷ و ج ۱، ص ۲۳۹٫

[۱۹] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۱، ص ۲۳۹٫

[۲۰] . همان، ج ۲، ص ۲۶۷٫

[۲۱] . ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبین، ص ۱۴۶ و ۱۴۷٫

[۲۲] . یوسف فضایى، تحقیق در تاریخ و فلسفه مذاهب اهل سنت و فرقه اسماعیلیه، ص ۹۷٫

[۲۳] . عبدالهادى فضلى، و دیگران، المذاهب الاسلامیه الخمسه، ص ۲۰۱٫

[۲۴] . محمد بن جریر طبرى، تاریخ طبرى، ج ۴، ص ۲۶۹ و ۲۷۰٫

[۲۵] . محمد بن خلف بن حیان وکیع، اخبار القضات، ج ۱، ص ۲۹٫

[۲۶] . ابن ابى وفاء قرشى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ص ۶۰۶٫

[۲۷] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۲، ص ۱۰۶٫

[۲۸] . ابن ابى وفا قرشى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ص ۶۰۶؛ مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۷۴٫

[۲۹] . تقى الدین تمیمى دارى، الطبقات السنیه فى تراجم الحنفیه، ج ۱، ص ۱۰۴؛ ابومحمد یافعى، مرآه الجنان و عبره الیقظان، ج ۱، ص ۲۴۴؛ مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۷۴٫

[۳۰] . موفق بن احمد مکى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ج ۲، ص ۳۰۷٫

[۳۱] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۷۴ و ۸۴٫

[۳۲] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۲۷٫

[۳۳] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۱۱۶؛ موفق بن احمد مکى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ج ۲، ص ۳۰۶٫

[۳۴] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۱۱۶٫

[۳۵] . تقى الدین تمیمى، الطبقات السنیه فى تراجم الحنفیه، ج ۱، ص ۱۰۷؛ ابومحمد یافعى، مرآه الجنان و عبره الیقظان، ص ۲۴۴٫

[۳۶] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۱۲۵- ۱۳۵٫

[۳۷] . همان، ص ۱۳۵٫

[۳۸] . ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱۱، ص ۴۴؛ عبدالرحمان شرقاوى، ائمه الفقه التسعه، ص ۷۳٫

[۳۹] . ابن ابى‏وفاء قرشى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ص ۵۹۸؛ حیدر اسد، الامام الصادق( علیه السلام) والمذاهب الاربعه، ج ۱، ص ۵۳؛ شیخ مفید، الفصول المختاره، ص ۴۴٫

[۴۰] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت( علیهم السلام) از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۱۸۰؛ محمد عارف بصیر،« رابطه ابوحنیفه با ائمه اهل‏بیت( علیهم السلام) و شیعیان»، فصل‏نامه طلوع، ش ۲۷، ۱۳۸۸، ص ۱۳۵٫

[۴۱] . موفق بن احمد مکى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ج ۲، ص ۲۷۵ و ج ۱، ص ۲۵۹ و ۲۶۰٫

[۴۲] . همان، ج ۱، ص ۳۶۳٫

[۴۳] . کلینى، فروع الکافى، ج ۷، ص ۷۲؛ شیخ طوسى، تهذیب الاحکام، ج ۶، ص ۱۷۹۲٫

[۴۴] . شیخ مفید، الفصول المختاره، ج ۲، ص ۷۲ و ۷۳٫

[۴۵] . محمد ابوزهره، ابوحنیفه حیاته و عصره، آراؤه و فقهه، ص ۱۴۶٫

[۴۶] . شیخ مفید، الامالى، مجموعه مصنفات شیخ مفید، ج ۱۳، ص ۲۲٫

[۴۷] . عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، ص ۴۰۱ و ۴۰۲٫

[۴۸] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت( علیهم السلام) از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۲۴۷٫

[۴۹] . موفق بن احمد مکى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ج ۱، ص ۲۳۹٫

[۵۰] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۴۹٫

[۵۱] . موفق بن احمد مکى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ج ۲، ص ۲۲۱٫

[۵۲] . محمد ابوزهره، ابوحنیفه حیاته و عصره، آراؤه و فقهه، ص ۱۶۴٫

[۵۳] . ابن ابى‏وفاء قرشى، الجواهر المضیئه فى طبقات الحنفیه، ص ۵۹۸٫

[۵۴] . عبدالرسول عبدالحسن غفار، کلینى و کافى، ص ۷۳؛ شیخ طوسى، الخلاف، ج ۱، ص ۳۳؛ محمد ابوزهره، الامام صادق( علیه السلام) حیاته و عصره- آراؤه و فقهه، ص ۳۱؛ همو، ابوحنیفه حیاته و عصره‏آراؤه و فقهه، ص ۷۲؛ مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۵۶٫

[۵۵] . محمد ابو زهره، الامام الصادق( علیه السلام) …، ص ۳۱٫

[۵۶] . احمد بن یوسف قرمانى، اخبار الدول وآثار الاول، ج ۱، ص ۳۳۴٫

[۵۷] . ابوالمؤید خوارزمى، جامع المسانید لابى حنیفه، ج ۲، ص ۸۳ و ۸۴٫

[۵۸] . عبدالجلیل قزوینى رازى، النقض، ص ۱۳۰ و ۱۳۱٫

[۵۹] . محمدتقى مدرسى، امامان شیعه و جنبش‏هاى مکتبى، ص ۱۰۰٫

[۶۰] . محمدباقر مجلسى، بحار الانوار، ج ۱۰، باب ۱۳، ص ۲۰۴، حدیث ۸؛ شیخ مفید، الاختصاص، ص ۱۸۹ و ۱۹۰٫

[۶۱] . واعظزاده خراسانى،« چشم‏انداز تقریب»، فصل‏نامه هفت آسمان، ش ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۸۰؛ یوسف فضایى، تحقیق در تاریخ و فلسفه اهل سنت و فرقه اسماعیلیه، ص ۹۷٫

[۶۲] . آل عمران، آیه ۳۴، شیخ مفید، الفصول المختاره، ص ۴۴٫

[۶۳] . ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص ۴۳۵٫

[۶۴] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۸٫

[۶۵] . همان، ص ۵۲- ۵۴؛ محمد ابوزهره، ابوحنیفه عصره و حیاته- آراؤه و فقهه، ص ۷۰٫

[۶۶] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۱، ص ۱۱۴٫

[۶۷] . نعمت‏الله صفرى فروشانى، غالیان، ص ۳۰۹- ۳۲۷٫

[۶۸] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت( علیهم السلام) از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۳۷٫

[۶۹] . رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج ۱، ص ۲۲ و ۲۳٫

[۷۰] . نشوان بن سعید حمیرى، الحور العین، ص ۲۳۴ و ۲۶۶- ۲۶۷؛ رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج ۱، ص ۳۱٫

[۷۱] . رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران، ج ۱، ص ۲۸٫

[۷۲] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى‏حنیفه، ج ۲، ص ۳۴۵ و ج ۱، ص ۷۵ و ۷۶٫

[۷۳] . همان، ج ۱، ص ۳۴۲؛ عبدالجلیل قزوینى، النقض، ص ۴۰۵٫

[۷۴] . شیخ مفید، امالى، مجموعه مصنفات …، ج ۱۳، ص ۲۶؛ همان، چاپ ذوى القربى، ص ۱۴ و ۱۵؛ محمود شهابى، ادوار فقه، ج ۳، ص ۵۶۰ و ۵۶۱٫

[۷۵] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۸٫

[۷۶] . محمد بن عبدالکریم شهرستانى، الملل و النحل، ج ۱، ص ۲۵۴ و ۲۵۵؛ مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۸؛ موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۱، ص ۲۵۴٫

[۷۷] . نشوان بن سعید حمیرى، الحور العین، ص ۲۰۷ و ۲۰۸٫

[۷۸] . محمد شفق خواتى، جایگاه اهل‏بیت( علیهم السلام) از دیدگاه امام ابوحنیفه، ص ۴۹٫

[۷۹] . محمد واعظزاده خراسانى،« چشم‏انداز تقریب»، هفت‏آسمان، ش ۹ و ۱۰، بهار و تابستان ۱۳۸۰؛ محمد ابوزهره، ابوحنیفه حیاته و عصره‏آراؤه و فقهه، ص ۱۶۶٫

[۸۰] . مصطفى شکعه، الائمه الاربعه، ص ۱۱۴٫

[۸۱] . احمد بن محمد ابوبکر خلال، السنه، ص ۳۹۴ و ۳۹۵٫

[۸۲] . محمد ابوزهره، ابوحنیفه حیاته و عصره- آراؤه و فقهه، ص ۱۴۶٫

[۸۳] . همان، ص ۱۴۷ و ۱۴۸٫

[۸۴] . موفق بن احمد مکى، مناقب ابى حنیفه، ج ۱، ص ۲۳۹٫

[۸۵] . عبدالجلیل قزوینى، النقض، ص ۱۳۰ و ۱۳۱٫

[۸۶] . خطیب بغدادى، تاریخ بغداد، ج ۱۳، ص ۳۹۵ و ۳۹۹٫

[۸۷] . عبدالقادر تمیمى دارى، الطبقات السنیه فى تراجم المنفیه، ج ۳، ص ۵۹٫

[۸۸] . محمد زاهد کوثرى، تأنیب الخطیب، ص ۱۱۵٫

[۸۹] . همان.

[۹۰] . حسین بن على صیمرى، اخبار ابى حنیفه و اصحابه، ص ۱۱۴٫

[۹۱] . محمد زاهد کوثرى، تأنیب الخطیب، ص ۱۱۵٫

[۹۲] . عبدالحسین زرین‏کوب، دو قرن سکوت، ص ۹۲ و ۹۳٫

[۹۳] . ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص ۱۵۲٫

[۹۴] . محمد بن یزید مبرد، الکامل فى اللغه والادب، ج ۲، ص ۳۶۲٫

[۹۵] . ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفرید، ج ۳، ص ۳۶۰ و ۳۶۵٫

[۹۶] . همان.

[۹۷] . همان، ج ۲، ص ۹۸ و ۹۹ و ۳۰۷٫

[۹۸] . همان، ج ۳، ص ۳۶۰ و ۳۶۲٫

[۹۹] . عبدالحسین زرین‏کوب، دو قرن سکوت، ص ۹۲ و ۹۳٫

[۱۰۰] . ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص ۱۵۴٫

[۱۰۱] . ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۳، ص ۱۴۶٫

[۱۰۲] . ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفرید، ج ۱، ص ۵۲٫

[۱۰۳] . ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۳، ص ۹۷٫

[۱۰۴] . ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفرید، ج ۱، ص ۵۱٫

[۱۰۵] . همان، ج ۵، ص ۳۰۴٫

[۱۰۶] . همان، ج ۳، ص ۳۶۰ و ۳۶۲٫

[۱۰۷] . ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، ج ۲، ص ۵۰۸٫

[۱۰۸] . همان، ج ۳، ص ۲۵۵٫

[۱۰۹] . همان، ج ۲، ص ۴۶۸- ۴۷۱، ۴۹۷- ۴۹۹، ۵۵۱- ۵۸۲، ۵۹۸ و ۶۰۲ و ج ۴، ص ۲۳٫

[۱۱۰] . ابن‏صباغ مالکى، الفصول المهمه، ص ۱۹۶ و ۲۰۹؛ شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، ص ۱۶٫

[۱۱۱] . ابوالاعلى مودودى، خلافت و ملوکیت، ص ۱۵۹٫

منبع: مجموعه مقالات کنگره جهانى جریان هاى افراطى و تکفیرى از دیدگاه علماى اسلام ؛ ج‏۵ ؛ ص۱۲۱-۱۵۵٫

http://shiastudies.com/fa

نوشته قبلی

بررسى اندیشه ‏هاى شاه‏ ولى ‏الله دهلوى با تأکید بر مسئله تکفیر

نوشته‌ی بعدی

معناشناسى عبادت در نظام تعالیم وحى و دفع اتهام کفر و شرک از مسلمین‏

مرتبط نوشته ها

فرقه بهائیت در ترازوی نقد
بیراهه انحراف

فرقه بهائیت در ترازوی نقد

تكفير اهل قبله
بیراهه انحراف

تكفير اهل قبله

بدعت‌های دینی از نگاه قرآن
بیراهه انحراف

بدعت‌های دینی از نگاه قرآن

جریان ‏شناسى تکفیرى در افغانستان‏
بیراهه انحراف

جریان ‏شناسى تکفیرى در افغانستان‏

پديدۀ زشت تكفير مسلمانان
بیراهه انحراف

پديدۀ زشت تكفير مسلمانان

نواصب
بیراهه انحراف

نواصب

نوشته‌ی بعدی
معناشناسى عبادت در نظام تعاليم وحى و دفع اتهام كفر و شرك از مسلمين‏

معناشناسى عبادت در نظام تعالیم وحى و دفع اتهام کفر و شرک از مسلمین‏

هیچ نظری وجود ندارد

0
  • بهترین ها
  • قدیمی ترین
  • جدیدترین
  • سلام، مهمان
  • خروج
  • ورود
  • پربازدید
  • دیدگاه‌ها
  • آخرین
کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

کیفیت و نحوه شهادت یا وفات حضرت زینب و ام البنین

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

می خواهم به مکتب شیعه کمک کنم

چهل حدیث درباره شیطان

چهل حدیث درباره شیطان

شیعیانی که سنی شده اند

شیعیانی که سنی شده اند

آثار توسل به معصومین(علیهم السلام)

سه آیه از آیات توسل در قرآن کریم

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

دوره تخصصی تربیت مبلغ بین الملل

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

صدور جمله هل من ناصر ینصرنی از ناحیه امام حسین (ع)

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …

و اینک، وعدۀ صادق منطقه‌ای …

مناجات شعبانیه

مناجات شعبانیه

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

سیره اخلاقی امام جواد (ع)

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

امام حسن (ع) و سیاستِ صحیحِ اسلامی

مجمع جهانی شیعه شناسی

مجمع جهانی شیعه شناسی در سال 1382 توسط جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه تاسیس شد. هدف از تاسیس این نهاد علمی و مستقل، معرفی مکتب تشییع و دفاع از حقانیت آن بود که در قالب آموزش، پژوهش، ترجمه و نشر، ارتباطات و تبلیغات اسلامی انجام گرفت و به سهم خود گامی در جهت این راه مبارک برداشت. این مرکز همچنان با قوت و قدرت به راه خود ادامه داده و چشم انداز روشنی برای آینده دارد.

درباره ما

معرفی مجمع

تاریخچه مجمع

فعالیت مجمع

چشم انداز مجمع

گزارش تصویری

راه های ارتباطی

آدرس : قم ، بلوار ۴۵ متری عماریاسر ، بین کوچه ۴ و ۶ ، مجمع جهانی شیعه شناسی
تلفن : ۳۷۷۱۳۷۷۳ ـ ۰۲۵

سایر زبان ها

العربیه

اردو

English

نقشه

بازگشت به بالا