۳ ـ رَشک بر على(علیه السلام) در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)پیش تر گذشت که رشک و حسد تنها در مورد امکانات مادى به وجود نمى آید، بلکه امتیازات و فضایل غیر مادى نیز مى تواند حتى قوى تر، زمینه ساز رشک شود. با تکیه بر همین چهارچوب، مى توان در مسیر شناخت عرصه هایى گام نهاد که در آن عرصه ها، رشک بر على(علیه السلام) بروز یافته است. بى گمان، آن عرصه ها، ناشناخته و نیز پردامنه اند، و شناخت تمامى آن ها نیازمند مجالى بیش تر براى انجام بررسى هاى تکمیلى است. در این باره، باید توجه داشت که رشک بر امام على(علیه السلام)حتى پس از شهادت آن حضرت نیز بروز یافت. براى نمونه، مى توان از آن چه کمى پیش تر درباره کوشش حاکمان اموى براى محو فضایل على(علیه السلام) گفته شد، یاد کرد که با تأمل بر محتواى آن کوشش، به روشنى مى توان آن را به عنوان بخشى از موارد بروز رشک بر على(علیه السلام) باز شناخت.۶۴ هم چنین، باید دانست که ابوجعفر اسکافى از عثمانى ها (دوست داران و پیروان خلیفه سوم که على(علیه السلام) را دشمن مى داشتند) با عنوان حسود یاد کرده و گفته است که آنان، فضایل على(علیه السلام) را مورد خدشه و طعنه قرار مى دادند.۶۵اکنون در این جا، دو مورد از موارد بروز رشک بر على(علیه السلام) در دوران زندگانى پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) شناسایى مى شود:الف ـ رشک بر خلوت و نجواى پیامبر(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام)یکى از افتخارات امام على(علیه السلام) این است که آن حضرت، هم نشین و هم صحبتِ تنهایى ها و خلوت هاى رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) بود، و به طور خصوصى با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، گفت وگو و نجوا مى کرد. ابن ابى الحدید (۵۸۶-۶۵۵ق) در این باره مى نگارد:امیر مؤمنان(على)(علیه السلام) ـ و نه دیگر صحابه ـ به خلوت ها و تنهایى هایى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)با او داشت اختصاص یافته بود. این خلوت ها به گونه اى بود که هیچ یک از مردم برآن چه میان آن دو مى گذشت آگاهى نمى یافت.۶۶در ادامه، همین مورخ از على(علیه السلام) به عنوان «کثیر السّؤال للنّبى(صلى الله علیه وآله); بسیار سؤال کننده از پیامبر(صلى الله علیه وآله)» یاد مى کند، و در بیان محتواى خلوت هاى میان آن حضرت با پیامبر مى نویسد:على (علیه السلام) درباره مفاهیم قرآن و معانى سخنان پیامبر(صلى الله علیه وآله)، از آن حضرت بسیار سؤال مى کرد، و هرگاه وى نمى پرسید، پیامبر(صلى الله علیه وآله) خود تعلیم و تربیت او را آغاز مى کرد.۶۷بى گمان، در چنین خلوت هایى، على(علیه السلام) به سطح والایى از حقایق و معارف ـ به تعبیرى، اسرار و علوم ماورایى ـ آگاهى مى یافت. هم چنین، تردیدى نیست که این ویژگى و امتیاز، در اساس، مبتنى براین امر بود که او از ظرفیت و زمینه براى دریافت چنان سطحى از معارف و علوم برخوردار بود، چنان که ابن ابى الحدید نیز در ادامه همین سخنان، پس از تأکید دوباره بر این که «… احدى از اصحاب، چنین نبودند»،۶۸ اذعان مى کند که على(علیه السلام)، قابلیت و آمادگى داشت و از وجودى نورانى، سرشتى پاک، و ذهنى تیز برخوردار بود.۶۹اکنون در این جا، باید دانست که خلوتِ پیامبر(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام) خود عرصه اى براى بروز رشک نسبت به على(علیه السلام) بوده است. چنین رشکى، در بیان اعتراض یا سخنان طعن آلود به پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمایان شده است. در این باره، شیخ مفید (۳۳۶-۴۱۳ق) با ذکر سلسله راویان، از جابر بن عبدالله انصارى، چنین گزارش کرده است:در روز «طائف» [غزوه طائف: سال ۸ هجرى]، چون رسول خدا(صلى الله علیه وآله) با على(علیه السلام)خلوت کرد، عمر بن خطاب نزد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمد و گفت: آیا با او و نه، با ما ـ نجوا مى کنى؟! و با او ـ و نه، با ما ـ خلوت مى کنى؟! پیامبر(صلى الله علیه وآله) در پاسخ فرمود: من با او نجوا نمى کنم، بلکه خداوند[نیز] با او نجوا مى کند.۷۰شگفت آن که عمر هم چنان بر اعتراض خود پافشارى داشت، و در حالى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دور مى شد، چنین گفت: این سخن، مانند همان سخنى است که قبل از حدیبیه براى ما بازگو کردى و گفتى «ان شاءالله، حتماً وارد مسجدالحرام خواهید شد، در حالى که ایمن هستید»، پس وارد نشدیم و از آن بازداشته شدیم. پیامبر(صلى الله علیه وآله)در پاسخ به او، این گونه ندا داد: «نگفته بودم که همان سال (سال ششم هجرى) وارد مى شوید».71هم چنین در میان منابع معتبر اهل سنت، گزارشى مشابه با گزارش یاد شده از شیخ مفید ـ البته، بدون یاد کرد از نام عمر بن خطاب ـ این چنین نقل شده است:در روزطائف، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) على را فراخواند و با او [به طور طولانى] به نجوا پرداخت. پس مردم گفتند: نجواى او با پسر عمویش به درازا کشید! پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: من با او نجوا نمى کنم، بلکه خداوند با او نجوا مى کند.۷۲روشن است که اختصاص یافتن على(علیه السلام) به خلوت هاى پیامبر(صلى الله علیه وآله)، چندان پر اهمیت بوده است که مى توانسته رشک دیگران، چه فردى خاص، و چه گروهى از مردم را چندان برانگیزد که نتوانند از بیان سخنى طعن آلود و اعتراض آمیز بر رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)خوددارى کنند.به هر روى، تردیدى نیست که رابطه على(علیه السلام) و پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر پایه شناخت و باورداشت نسبت به گوهر وجودى یکدیگر شکل یافته بود. براین اساس، على(علیه السلام)نیز شیفته آن بود تا همواره از وجود پرفیض رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) محظوظ شود. از این ره گذر، در کنار همه فضیلت هاى على(علیه السلام)، این فضیلت نیز به وجود آمد که او به گونه اى منحصر به فرد، یگانه فردى بود که به آیه اى از قرآن کریم، موسوم به آیه نجوا عمل کرد، در حالى که براى هیچ کس دیگرى، توفیق عمل بدان آیه فراهم نشد.گفتنى است که مسلمانان در زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) مطالب و مسائل خود را به طور خصوصى براى آن حضرت بازگو مى کردند، و با وى به نجوا۷۳ مى پرداختند. در این میان، ثروت مندان، به طور طولانى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) نجوا مى کردند،۷۴ به گونه اى که آنان در مجالس، بر فقیران چیرگى مى یافتند. البته پیامبر(صلى الله علیه وآله) خود از این امر، ناخشنود بود.۷۵ بر این اساس، خداوند با نازل کردن آیه اى موسوم به آیه نجوا چنین فرمان داد:اى کسانى که ایمان آورده اید، چون خواهید که با پیامبر راز گویید (نجوا کنید)، پیش از راز گفتن خود، صدقه اى بدهید… .۷۶پس از صدور چنین فرمانى، تنها على(علیه السلام) بدان تن داد. بنا به گزارشى، على(علیه السلام)یک دینار صدقه داد، و سپس به نجوا با رسول خدا(صلى الله علیه وآله) پرداخت. و براساس گزارشى دیگر، او یک دینار را با ده درهم معاوضه کرد، و در ده نوبت، هر بار، یک درهم، صدقه پرداخت و با پیامبر(صلى الله علیه وآله) نجوا کرد.۷۷ درباره محتواى نجواى على(علیه السلام)با پیامبر(صلى الله علیه وآله)، تنها به اجمال گفته شده است که وى از آن حضرت درباره ده کلمه۷۸ یا ده خصلت۷۹ سؤال کرد.در این حال، به جز على(علیه السلام) دیگران بخل ورزیدند و براى گریز از پرداخت صدقه، در اساس، از نجوا کردن با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و مطرح کردن مسائل خود براى آن حضرت، روى گرداندند.۸۰ پس از آن، با نزول آیه اى دیگر،۸۱ فرمان پیشین برداشته شد. بر این اساس، گفته شده است که آیه نخست، ده شبانه روز، و به قولى ساعتى از یک روز دوام یافت.۸۲جالب توجه آن که على(علیه السلام) خود درباره عمل به آیه نجوا فرموده است:در کتاب خدا آیه اى است که پیش از من هیچ کس بدان عمل نکرد، و بعد از من نیز هیچ کس بدان عمل نخواهد کرد.۸۳بى گمان، این فضیلت، چندان مهم و چشم گیر بوده است که ـ چنان که پیش تر نیز گذشت ـ ابن عمر آرزو کرده بود که از چنان فضیلتى برخوردار بود.ب ـ رشک بر گشوده ماندن در خانه على(علیه السلام) بر مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله)پیش تر در گزارشِ سخنى از عمر بن خطاب گذشت که او سه ویژگى براى على(علیه السلام)شمرده و آرزو کرده بود که خود، یکى از آن ویژگى ها را مى داشت. یکى از آن ویژگى ها عبارت بود از: «سکنا گزیدن على(علیه السلام) در مسجد، همانند رسول خدا(صلى الله علیه وآله)».84 در این باره، باید دانست که این موضوع، در منابع تاریخى و روایى، زیر عنوانِ ماجرا و حدیثِ سدّ الأبواب (بستن درها) طرح و بررسى شده است. این ماجرا که از سوى بسیارى از نویسندگان سنّى و شیعى گزارش شده، در اساس، چنین بوده است:شمارى از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) درِ خانه هایشان به مسجد [مسجد النبى(صلى الله علیه وآله) ]باز مى شد، تا این که روزى آن حضرت فرمود: این درها را ببندید، به جُز درِ [خانه ]على. مردم در این باره، سخنانى گفتند. پس رسول خدا(صلى الله علیه وآله)ایستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: اما بعد، من فرمان دادم به بستنِ این درها، به جُز درِ [خانه ]على. پس گوینده اى از میان شما در این باره سخنى گفت. به خدا سوگند! من [از جانب خود ]چیزى را نبستم و نگشودم، ولیکن [از سوى خداوند] به چیزى امر شده بودم که پیروى کردم.۸۵هم چنین گزارش شده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) به کسانى، چون ابوبکر و عمر فرمان داد تا درِ خانه هایشان را که رو به مسجد باز مى شد، مسدود سازند.۸۶بنابه گزارش ابن ابى الحدید بعدها، فرقه موسوم به بکریه که بر افضل بودنِ ابوبکر و بر دوستى او تأکید داشتند در برابر تشیع، حدیث سدّ الأبواب را که در شأن على(علیه السلام) بود، به ابوبکر برگرداندند و مدعى شدند که آن حدیث درباره ابوبکر بوده است.۸۷هم چنین ناگفته نماند که در اقدامى دیگر، اهل سنت حدیثى موسوم به خوخه ابى بکر (پنجره و دریچه ابوبکر) ساختند و مدعى شدند که روزى، پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «در مسجد، پنجره و دریچه اى باقى نماند مگر از آنِ ابوبکر».88به هر روى تردیدى نیست که فرمان به «بستنِ در خانه هاى همگان، به جُز على(علیه السلام)»، خود زمینه اى بسیار قوى فراهم کرد تا دیگران برآن حضرت، رشک ورزند. این رشک، گاهى، چنان که در متن گزارش یاد شده گذشت، به گونه اى بسیار سربسته و مجمل انعکاس یافته است: «مردم در این باره، سخنانى گفتند»، و گاه حتى به کسى هم چون حمزه بن عبدالمطلب (عموى پیامبر(صلى الله علیه وآله)) نسبت داده شده، و در قالب این اعتراض بیان شده است که چرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) درهاى خانه هاى همگان را بر مسجد بسته است و تنها در خانه على را که جوانى کم سنّ است باز گذارده است.۸۹ به هر روى، پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) در برابر اعتراض دیگران تصریح کرد که اقدام وى در بستنِ درِ خانه هاى همگان و باز گذاردن درِ خانه على(علیه السلام)، مبتنى بر فرمان الهى بوده است
۴ـ رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از اوپیش تر اشاره شد که مهم ترین عرصه بروزِ رشک بر على(علیه السلام)، در فرایند بازداشت خلافت از آن حضرت (پس از وفات رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)) تحقق یافته است. اکنون در این جا عرصه مزبور، موضوع سخن است:در این باره، پیش از هر چیز باید دانست که بروز رشک، گاه تنها در اندازه ابراز سخنى طعن آلود و اعتراض آمیز، و دست آخر، رفتارى پرخاش گرانه است که پیش از این، در دو مورد از عرصه هاى بروز رشک بر على(علیه السلام) در زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله)، نمونه هایى از این گونه شناسایى شد. اما گاهى نیز رشک بسیار فراتر از این اندازه بروز مى یابد و چنان که در بخش نخست از این نوشتار گذشت، عداوت زا و دشمنى ساز مى گردد. دشمنىِ برآمده از رشک نیز خود مى تواند در شکل هاى گوناگون تحقق یابد، گاه به زودى آشکار مى شود، گاه مدتى دراز پنهان مى ماند، گاه در قالب پیکار و کشتار بروز مى کند و گاه در بازداشتن حقى از محسود و تصاحبِ آن حق. بنابر گزارش هاى موجود، تا زمانى که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) زنده بود، این امکان براى رشکوران وجود نداشت که در چنین ابعادى نسبت به على(علیه السلام) رشک ورزند، اما پس از وفات آن حضرت، آنان فرصت یافتند تا خلافت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را از على(علیه السلام)سلب کنند، و این حقّ او را تصاحب نمایند. جالب توجه آن که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)خود چنین وضعیتى را پیش بینى کرده و به على(علیه السلام) فرموده بود: «… ستمگران آنانند که به تو رشک مىورزند، و بر تو ستم روا مى دارند، و پس از من، تو را از حقّت باز مى دارند».90 چنان که آن حضرت نیز پیش بینى فرموده بودند که کینه هاى پنهان نسبت به على(علیه السلام) پس از وفات ایشان، بروز خواهد یافت.۹۱ در این باره، باید توجه داشت که رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در زمان حیات خود به فرمان الهى، و در موارد گوناگون، على(علیه السلام) را به خلافت و جانشینى برگزیده بود.۹۲ از این رو، تصاحبِ آن جایگاه از سوى دیگران، در واقع، منعِ على(علیه السلام) از دست یابى به حقّ خود بود. در این باره، امام على(علیه السلام) خود نیز در اوایل خلافتش در برابر بیعت شکنانى، چون طلحه و زبیر مى فرماید: سوگند به خدا، من همواره از حقّ خویش محروم ماندم، و از هنگام وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله) تا امروز حقّ مرا از من بازداشته و به دیگرى اختصاص دادند.۹۳گفتنى است که باز داشتنِ خلافت از على(علیه السلام) به طور کلى، در سه مرحله پیاپى، به ترتیب، به وسیله ابوبکر، عمر و عثمان روى داد، و ۲۵ سال (در فاصله سال هاى ۱۱ تا ۳۵ ق) به درازا کشید. پس از آن، در دوران خلافت على(علیه السلام) نیز هم چنان کسانى، مانند طلحه، زبیر و عایشه۹۴ کوشش کردند تا بار دیگر، خلافت را از آن حضرت بازستانند. کوشش اخیر، در فرجام، به راه اندازىِ اولین جنگ داخلى میان مسلمانان (جنگ جمل) منتهى شد. براین اساس، در بررسى تاریخى موضوع مورد سخن (رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از او) بایسته است که مراحل مزبور، بازشناسى شود.البته در این جا هم چنان براین نکته تأکید مى شود که تلاش نگارنده برآن است تا بخشى از حوادث تاریخ صدر اسلام از یک زاویه کمابیش ناشناخته بررسى شود. بدین لحاظ، اگر در نوشتار حاضر، سخن از وجود رشک بر على(علیه السلام) در میان است، تنها با تکیه بر مستندات تاریخى است که به دور از هرگونه برداشت و تحلیل اخلاقى یا کلامى۹۵ ارائه خواهد شد.الف ـ ترفند مخالفان: پیش از هرگونه سخن درباره رشک بر على(علیه السلام) در بازداشتِ خلافت از او، این نکته جالب توجه است که مخالفان على(علیه السلام) و بازدارندگان خلافت از او، خود با وارد کردنِ برخى اتهام ها بر على(علیه السلام)، وانمود مى کردند که دست یابى شان به منصب خلافت، اقدامى به حق بوده، و هرگونه اعتراض از سوى على(علیه السلام) نسبت به اقدامات آنان یا هرگونه اقدامى از سوى على(علیه السلام) برخلاف میل آنان، در واقع، از سرِ رشک یا آز است.۹۶ به گمان، وارد کردن چنین اتهام هاى ناروایى بر على(علیه السلام)، در اساس بدان منظور بوده است که از یک سو، بر این نکته که خلافت، حقِّ على(علیه السلام)بوده است، سرپوش بگذارند و از سوى دیگر، آن حضرت را به نوعى واکنش منفى بکشانند; به گونه اى که آن حضرت کاملا از صحنه اجتماع و سیاست، دورى و انزوا گزیند، و از هر اعتراضى بر حاکمان یا اقدامى برخلاف میل آنان بپرهیزد.گفتنى است که اتهام به رشک، گاه در مورد على(علیه السلام) به تنهایى مطرح شده است، و گاه در مورد همه بنى هاشم. در این باره، امام على(علیه السلام) در دوران تصدى خلافت، با ارسال نامه اى به معاویه، در خطاب به او مى نویسد: «… تو پندارى که بر تمام خلفا حسد ورزیده ام؟ و بر همه آن ها شوریده ام؟»، و سپس براى آن که معاویه را از این گمان باز دارد که آن حضرت در برابر چنین اتهام هایى، عرصه را رها خواهد کرد، چنین ادامه مى دهد: «اگر چنین شده باشد جنایتى بر تو نرفته که از تو عذرخواهى کنم».97 هم چنین على(علیه السلام) با بیان این سخن، در صدد بود تا معاویه را از هرگونه داعیه دارى نسبت به خلفاى پیشین، بهویژه خلیفه سوم۹۸ برحذر دارد.در ماجراى تدفین مظلومانه حضرت زهرا(علیها السلام) نیز که طبق وصیت آن بانو، بدون حضور ابوبکر و عمر، و شب هنگام انجام شد، عمر که پس از آن ماجرا بسیار خشمگین بود، در خطاب به على(علیه السلام) و عباس بن عبدالمطلب با پرخاش گفت: اى بنى هاشم! شما هرگز حسادتى را که از قدیم بر ما داشته اید، رها نخواهید کرد».99 دیگر آن که در دوران خلافت عثمان، پس از آن که اقدامات او اعتراض هاى همگانى را برانگیخت، وى در گفتوگویى تند و صریح با عبدالله بن عباس مدعى شد که رشک، سبب شده است تا بنى هاشم بر ضدّ او فتنه انگیزى کنند. در برابر، ابن عباس قاطعانه پاسخ داد که در سرشتِ اهل بیت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، رشک راه ندارد.۱۰۰ب ـ افشاگرى امام على(علیه السلام): آن حضرت، خود تنها در دوران خلافتش، این مجال را یافت تا از رشک دیگران بر خود، پرده بردارد، چنان که در سال ۳۶ ق، هنگام عزیمت براى رویارویى با پیمان شکنان در بصره (جنگ جمل) ضمن سخنانى کوتاه، با شکوه از قریشیان فرمود: «.. به خدا سوگند! قریش از ما انتقام نمى گیرد جز به آن علّت که خداوند ما را از میان آنان برگزید و گرامى داشت».101این سخن، از یک سو به صراحت بیان گر آن است که از نگاه على(علیه السلام)، خلافت و ولایت آن حضرت، مبتنى بر یک گزینش الهى بوده است، و از سوى دیگر، حکایت از آن دارد که قریشیان برچنان گزینشى رشک برده اند. چنان که در سخنى دیگر و البته، صریح تر از على(علیه السلام) که در همان زمان (هنگام عزیمت براى جنگ با اصحاب جمل) گزارش شده، همین دو جنبه بسیار آشکار است: «… جُز این نیست که آن ها (اصحاب جمل)، این دنیا (خلافت و امارت) را طلب مى کنند به جهت حسد ورزیدن به کسى که خداوند آن را به او برگردانده است…».102هم چنین، امام على(علیه السلام) پس از رویارویى با اصحاب جمل، در احتجاج با آنان، به آیه «ام یحسدون الناس على ما آتاهم الله من فضله …»103 تمسک کرد و فرمود: «ما، آل ابراهیم هستیم که مورد رشک قرار گرفته ایم، چنان که پدران مان رشک بُرده شده اند». سپس، آن حضرت از رشک ورزىِ شیطان برآدم، قابیل بر هابیل، و قوم نوح بر او یاد کرد، و پیمان شکنان را به ولایت خود فراخواند.۱۰۴به گمان، در دوران پیش تر از این (در دوران حاکمیت ابوبکر، عمر و عثمان) براى امام على(علیه السلام)، در اساس، این امکان وجود نداشته است که آشکارا از رشکِ دیگران برخود سخنى بگوید، چنان که محتمل است که سخنان ناآشکار نیز یا اصلا به متون تاریخى راه نیافته، یا گرفتار حذف و سانسور شده است. با وجود این، از میان اصحاب و حامیان على(علیه السلام) کسانى بوده اند که از همان آغاز بازداشت خلافت از على(علیه السلام)، جسورانه، آن اقدام را برآمده از رشک ورزیدن بر على(علیه السلام) و اهل بیت(علیه السلام)به شمار آورده اند.ج ـ تحلیل اشخاص حاضر در متن رویداد: در بالا اشاره شد که برخى اصحاب و حامیان على(علیه السلام)، رویدادِ بازداشت خلافت از او را برآمده از رشک دانسته اند. در این باره، باید توجه داشت که این اشخاص، در متن رویداد مزبور حضور داشته، و آن را از نزدیک مشاهده کرده اند. از این جهت، اظهارات ایشان، در واقع، تحلیل ها و برداشت هاى مستقیم از رویداد یاد شده به شمار مى آید، و زمینه ارائه یک بررسى تاریخى را در این جا فراهم مى کند.در این باره باید دانست که به فاصله کوتاهى پس از ماجراى سقیفه، سلمان فارسى (صحابى بزرگ رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)) با بیان سخنانى در میان مردم مدینه، آنان را به پذیرش ولایت على(علیه السلام) فراخواند، و با عتاب و سرزنش، رو به ایشان گفت: چگونه است حالِ این قوم که فضلِ على(علیه السلام) را شناختند و بر او حسد ورزیدند؟!… (اى قوم) آیا نمى دانید، یا خود را به نادانى مى زنید؟! یا این که حسد مىورزید … .۱۰۵هم چنین، هنگامى که باز دارندگانِ خلافت از على(علیه السلام) در صدد برآمدند تا به زور، از آن حضرت براى ابوبکر بیعت بگیرند، امّ ایمن۱۰۶ و امّ سلمه۱۰۷ هر دو خطاب به ابوبکر، او را این چنین سرزنش کردند: «اى عتیق! چه به سرعت، حسدتان نسبت به آل محمد را آشکار کردید». پس عمر فرمان داد تا آن دو بانو را از آن محفل (مسجد مدینه) بیرون کنند و گفت: «زنان را با کارِ ما چه»؟!۱۰۸دیگر آن که بنا به گزارشى، چون مردم با ابوبکر بیعت کردند پس خاندان وى (بنى تیم) بر این امر فخر ورزیدند. در برابر، فضل بن عباس عموزاده پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) صریحاً اعلان داشت که بنى هاشم شایسته خلافت اند، و مردم از روى حسد، از پذیرش خلافت ایشان سرباز زدند.۱۰۹افزون بر این، در آغازِ خلافت ابوبکر، در میان گروه هایى که با برچسب مرتد، تعقیب و سرکوب مى شدند، کسانى بودند که به هیچ روى، از دین، ارتداد نیافته بودند، بلکه در واقع، جرمشان این بود که حاضر به پذیرش حاکمیت ابوبکر نبودند، چنان که برخى از ایشان، در اساس، خواستار خلافت اهل بیت(علیهم السلام) بودند. یکى از این افراد، شخصى به نام حارث بن معاویه (از بزرگان بنى تمیم) بود که در برابر مأموران اعزامى ابوبکر، آشکارا گفت: «… شما، امارت را از اهل بیت پیامبر زایل نکردید، مگر از روى حسدتان نسبت به آنان».110در این جا، باید اذعان داشت که در میان اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حامیان على(علیه السلام)، عبدالله بن عباس (عموزاده پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام)) جسورترین فردى بوده است که در مواضع متعدد، بازداشت خلافت از على(علیه السلام) را برآمده از رشکورزى به او دانسته است. حتى در محفلى که خلیفه دوم حضور داشت، هنگامى که سخن از برترین شاعر عرب به میان آمد، عبدالله بن عباس چنین نظر داد که برترین شاعر، فردى به نام زهیر بن ابى سلمى است، سپس شعرى را از او در مدح بنى سنان خواند که ترجمه یک بیت از آن چنین است: «حسد ورزیده مى شوند بر آن نعمت ها (که براى ایشان است)، نه آن که خداوند آن چه را که بدان حسد ورزیده مى شوند از آنان برگیرد». شگفت این که خلیفه دوم، بى درنگ اذعان کرد که این شعر تنها شایسته بنى هاشم است.۱۱۱در اساس، عبدالله بن عباس در تحلیل خود درباره بازداشت خلافت از اهل بیت(علیهم السلام)آن را از روى حسد و ظلم مى دانسته است، و در چندین موضع، جسورانه از این تحلیل دفاع کرده است. به درستى معلوم نیست که براى نخستین بار، ابن عباس تحلیل مزبور را در کجا و براى چه کسانى بازگو کرده است، اما گزارش شده است که وقتى این تحلیل به گوش خلیفه دوم رسید، او را برآن داشت تا با تندى و صراحت، به ابن عباس این چنین بگوید: «سخنى از تو به من رسیده است که خوش ندارم آن را برایت بازگویم که مبادا منزلت تو در نزد من زایل شود». در برابر، ابن عباس پاى فشرد تا خلیفه آن سخن را بیان کند، و تأکید کرد که کسى همچون وى، سخن باطل را از خود دور خواهد کرد، و چنان چه سخنش حق بوده باشد، چیزى از منزلت وى نخواهد کاست. پس عمر گفت: «به من رسیده است که تو همیشه مى گویى، این امر (خلافت) از روى حسد و ظلم از ما گرفته شده است». جالب آن که ابن عباس، هرگز این سخن را انکار نکرد و جسورانه پاسخ داد:اما این که گفتى از روى حسد، پس ابلیس نیز برآدم حسد ورزید و [با فریفتن وى ]او را از بهشت بیرون کرد، پس ما نیز فرزندان آدمِ محسودیم. و این که گفتى از روى ظلم، پس امیرمؤمنان خود مى داند که صاحب حق کیست; اى امیرمؤمنان! مگر عرب بر عجم، به حرمت رسول خدا حجت نمى آورد، مگر قریش بر سایر عرب، به حرمت رسول خدا احتجاج نمىورزد، و ما از دیگر قریش به حرمت رسول سزاواتریم.در این هنگام، خلیفه بدون آن که به سخنان ابن عباس پاسخى دهد، با تندى بدو گفت که از آن جا برخیزد و به منزل خود برود. پس همین که ابن عباس برخاست و چند قدمى رفت، این بار، خلیفه براى دل جویى از او با صداى بلند به او گفت که حق او را رعایت مى کند. ابن عباس نیز گفت: اى امیر مؤمنان! مرا بر تو و بر هر مسلمانى، به وسیله رسول خدا حقى هست، پس هر که این حق را نگاه دارد حق خود را نگاه داشته و هر که از میان ببرد، حق خود را از میان برده است.سپس ابن عباس از آن جا دور شد، و در غیاب او، خلیفه در تمجید از وى گفت: «وه، بر ابن عباس! به خدا سوگند هیچ ندیدم که او با کسى محاجّه کند مگر آن که او را مغلوب نماید».112هم چنین در دوران خلافت عثمان، ابن عباس در برابر وى، همان تحلیل یاد شده را بیان داشته است، چنان که در گفتوگویى طولانى میان آن دو، وقتى عثمان به ابن عباس گفت: «… من مى دانم که این امر (خلافت) براى شماست، و لکن قوم شما (قریش)، شما را از آن دور کردند…»، ابن عباس در مقام پاسخ گویى، از جمله گفت: … اما این که قوم ما، این امر (خلافت) را از ما دور کردند، پس از روى حسد بوده است که به خدا سوگند، تو خود آن را مى دانى; و از روى ستم و تجاوز بوده است که به خدا سوگند، تو خود آن را مى دانى… .۱۱۳در دوران پس از شهادت امام على(علیه السلام) دوران سخت حاکمیت امویان نیز عبدالله بن جعفر (برادرزاده على(علیه السلام)) در گفتوگویى صریح با معاویه، اعلان داشت: … (مردم) اختلاف کردند و متفرق شدند و حسد ورزیدند، و با امام و ولىّ خود مخالفت کردند… .۱۱۴د ـ تحلیل اشخاص متأخر: درباره رویدادِ بازداشت خلافت از على(علیه السلام)تحلیل برخى اشخاص حاضر در رویداد که آن را برآمده از رشک مى دانستند، شناخته شد. حال، در پایان این بحث، به منظور تأیید و تأکید بر تحلیل یاد شده، مواردى از دیدگاه هاى اشخاص متأخر که در متن رویداد حضور نداشته اند، شناسایى مى شود.در این باره، جالب توجه است که ابن ابى الحدید (۵۸۶-۶۵۵ق) در بررسى تفصیلى ماجراى شوراى تعیین خلیفه سوم (سال ۲۳ هجرى) این سخن را مطرح کرده است که عبدالرحمن بن عوف (که در میان افراد شوراى مزبور از امتیازى ویژه برخوردار بود) از على(علیه السلام) روى برمى تافت. آن گاه، وى در تحلیل این امر، به اختصار گفته است: «سرشت ها در ملکیت افراد نیستند، و حسد در نفوس آدمى جاى دارد».115 هم چنین، همین مورّخ، به نقل از استاد خود، ابو جعفر یحیى بن محمد، به اجمال، این نکته را تأیید کرده است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) درباره خلافت على(علیه السلام) تصریح کرده بود، اما با وجود این، وى به نقل از همو (و در دفاع از مواضع اهل سنّت) مدعى شده است که اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) در اساس، مسئله خلافت را از شمارِ معالم و مبانى دینى نمى دانستند که تخلف ناپذیر باشد. سپس اعتراف کرده است که برخى افراد، از روى حسد، از خلافت على(علیه السلام) امتناع ورزیدند.۱۱۶در پایان این نوشتار، به این گزارش بسیار ارزش مند تاریخى اشاره مى کنیم که فردى از ابو زید خلیل بن احمد نحوى (۱۰۰-۱۷۰ق) پرسید: «چرا یاران پیامبر، مناسباتشان با یکدیگر به سان فرزندان یک مادر بود، و تنها على بن ابى طالب در میان آنان همانند یک فرزند نامادرى بود»؟ او در پاسخ گفت: على بر همگان، در اسلام آوردن پیشى داشت، و در شرافت برتر بود، و در علم والاتر، و در حلم پیش تر، و در هدایت یافتن افزون تر. پس دیگران بر او حسد ورزیدند، و مردم به همانندها و همگون هاى خود مایل ترند (تا به کسى که از آنان برتر است).۱۱۷بى گمان، گزارش اخیر که در قرن دوم هجرى، ارائه شده است، و بى مهرى نسبت به على(علیه السلام) را در یک رویکرد «روانشناختى ـ اجتماعى» تحلیل کرده است، بسیار گویا و شفاف، و از هرگونه تفصیل و شرحى بى نیاز است.
پی نوشتها:۶۴ . در این باره، جالب توجه است که بنا به گفته اى از «معاویه» که خود، آغازگر جریان حذف فضایل على(علیه السلام)ـ در ابعاد وسیع ـ بود، «حاسد هر نعمتى، خشنود نمى شود مگر به زوال آن». رک: جاحظ، همان، ص ۳۴۵ .۶۵ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۳، ص ۲۱۵ .۶۶ . همان، ج ۱۱، ص ۴۸ .۶۷ . همان. جالب توجه است که على(علیه السلام) خود نیز در اشاره به گفتوگوهایش با پیامبر(صلى الله علیه وآله) تصریح کرده است: «هنگامى که از حضرت سؤالى مى کردم پاسخ مرا مى داد; و چون ساکت مى ماندم، خود به سخن گفتن با من آغاز مى کرد». ر.ک: ابوعیسى محمد بن عیسى، الجامع الصحیح (السنن الترمذى)، ج ۵، ص ۶۴۰ .۶۸ . «ابن ابى الحدید»، در این بخش از سخن خود، اصحاب را بر چند گونه دانسته است: گروهى، جسارت نداشتند تا از پیامبر(صلى الله علیه وآله) سؤال کنند و ترجیح مى دادند تا یک اعرابى و یا فردى بیگانه بیاید و از پیامبر(صلى الله علیه وآله)پرسشى کند و آن ها نیز پاسخ را بشنوند; برخى، کند ذهن بودند و در بحث و نظر، کم همت; گروهى، با اشتغال به عبادت یا مشغولیت به دنیا، از طلب علم و فهم معانى دورى مى کردند; شمارى، مقلد بودند و مى پنداشتند که وظیفه شان سکوت است و ترک پرسش; برخى دیگر نیز در اساس براى دین جایگاهى قائل نبودند تا وقت خود را به پرسوجو درباره دقایق و پیچیدگى هاى آن بگذرانند! ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۸ .۶۹ . ابن ابى الحدید، همان، ج۱۱، ص ۴۸ .۷۰ . محمد بن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الارشاد فى معرفه حجج الله على العباد، ج ۱، ص ۱۵۳٫ هم چنین ر.ک: فضل بن حسن طبرسى، الإعلام الورى بأعلام الهدى، ج ۱، ص ۳۷۰ .۷۱ . شیخ مفید، همان، ج ۱، ص ۱۵۳ .۷۲ . ترمذى، همان، ج ۵، ص ۶۳۹٫ هم چنین، ر.ک: ابو بکر احمد بن على خطیب بغدادى، تاریخ مدینه السلام(تاریخ بغداد)، ج ۸، ص ۴۱۳-۴۱۴٫ در «سنن ترمذى»، بخش پایانى این گزارش (ولکن الله انتجاه)، بدین گونه تفسیر شده است: «خداوند مرا امر کرد تا با او نجوا کنم».73 . «نجوا» به معناى «راز گفتن» و «سخن زیر گوشى گفتن» است. دقیق تر، آن که نجوا عبارت است از: «دو یا چند تن، به طور جدا از دیگران، در میان خود به گفتوگو بپردازند». رک: محمد معین، همان، ج ۴، ماده «نجوا» و ابن منظور، همان، ج ۱۴، ماده «نجا».74 . رک: طبرسى، مجمع البیان، ج ۵، ص ۳۷۹ .۷۵ . عبدالرحمن جلال الدین سیوطى، الدّر المنثور فى التفسیر المأثور، ج ۸، ص ۸۴ .۷۶ . مجادله (۵۸) آیه ۱۲٫ البته بنا به نصى که در پایان آیه مزبور است، صدقه دادن براى کسانى واجب بوده است که توانایى پرداخت آن را داشته اند، و دیگران از این امر، معاف بودند.۷۷ . رک: طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴; سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴٫ بنا به گزارشى، على(علیه السلام) آن یک دینار را قرض کرد. ر.ک: ابوجعفر محمد بن حسن طوسى، التبیان فى تفسیر القرآن، ج ۹، ص ۵۵۱ .۷۸ . زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴ .۷۹ . سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴ .۸۰ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹ .۸۱ . مجادله(۵۸) آیه ۱۳ : «آیا ترسیدید که پیش از راز گفتن خود صدقه دهید؟ پس چون نکردید (از دل و دستتان برنیامد)، و خدا هم بر شما بازگشت (این حکم را برداشت) پس نماز را به پا دارید …» .82 . زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴ .۸۳ . طبرسى، همان، ج ۵، ص ۳۷۹; زمخشرى، همان، ج ۴، ص ۴۹۴; سیوطى، همان، ج ۸، ص ۸۴ .۸۴ . حاکم نیشابورى، همان، ج ۳، ص ۱۳۵ .۸۵ . حاکم نیشابورى، همان، ج ۳، ص ۱۳۵; علاء الدین على متقى بن حسام الدین هندى، کنز العمال فى سنن الاقوال و الافعال، ج ۱۱، ص ۶۱۸ (حدیث ۳۳۰۰۴ و ۳۳۰۰۵). گفتنى است که در این باره، موضوع «حرمت ورود فرد در حال جنابت به مسجد» نیز مطرح بوده است که این حرمت در مورد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و على(علیه السلام) استثنا شده بود. ر.ک: ابو عیسى ترمذى، همان، ج ۵، ص ۶۴۰ .۸۶ . متقى هندى، همان، ج ۱۳، ص ۱۷۵ (حدیث ۳۶۲۱) .۸۷ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۱، ص ۴۹٫ گفتنى است که ابن ابى الحدید در این قسمت از کتاب خود، به نقد احادیثى که به گفته وى ساختگى است پرداخته است. براین اساس، از «ظاهرِ» عبارت او در این جا چنین برمى آید که از نظر وى، حدیث سدّ الابواب نیز مخدوش است. در این حال، باید دانست که حدیث مزبور، تنها در منابع شیعى گزارش نشده است، بلکه این حدیث در منابع معتبر اهل سنّت ـ از جمله منابع یاد شده در پاورقى هاى پیشین ـ نیز نقل شده است. براى آگاهى بیش تر درباره اسناد و منابع این حدیث، ر.ک: عبدالحسین احمد امینى نجفى، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، ج ۳، ص ۲۰۲-۲۱۱ .۸۸ . رک: سیدجعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(صلى الله علیه وآله)، ج ۵، ص ۳۵۰-۳۵۲ .۸۹ . رک: همان، ص ۳۴۲-۳۴۶ .۹۰ . محمدباقر مجلسى(علامه)، بحارالانوار، ج ۳۶، ص ۶۰، حدیث ۳٫۹۱ . رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۴، ص ۱۰۷ و متقى هندى، همان، ج ۱۳، ص ۱۷۶، حدیث ۳۶۵۲۳ .۹۲ . دانشمندان و محققان شیعى، از دیرباز تاکنون درباره ولایت و خلافت امام على(علیه السلام) و مستندات آن، آثار فراوانى را نگاشته اند که براى آگاهى در این باره، باید به آن آثار مراجعه کرد.۹۳ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه ۶: ۲ .۹۴ . در یک تحلیل بسیار مفصل که «ابن ابى الحدید» آن را از استاد خود ابویعقوب یوسف بن اسماعیل لمعانى نقل کرده، چنین تبیین شده است که حسد عایشه بر على(علیه السلام) ریشه در حسد بر «جایگاه و موقعیت فاطمه زهرا(علیها السلام) و نزد پیامبر(صلى الله علیه وآله)» داشته است. هم چنین در تحلیل مزبور، این سخن مطرح است که رقابت میان عایشه و فاطمه(س) به رقابت میان ابوبکر و على(علیه السلام) منتهى شده است. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۱۹۲-۱۹۹٫ هم چنین «شیخ مفید» درباره نفرت و کینه عایشه نسبت به على(علیه السلام)، مباحث ارزش مندى را مطرح کرده است. رک: ابوعبدالله محمدبن محمد بن نعمان (شیخ مفید)، الجمل …، ص ۱۵۷-۱۶۰، ۴۲۵-۴۳۴٫ امید آن که در مجالى دیگر، بتوان مناسبات میان این اشخاص را از زوایاى یاد شده نقد و بررسى کرد.۹۵ . باید دانست که سخن از «حسد» در حوزه مناظرات و مباحث کلامى و اعتقادى نیز راه یافته است، چنان که در مناظره اى میان «شیخ مفید» و «ابن دقّاق» این بحث مطرح شد که آیا وجود صفتِ حسد در یک شخص، به ایمان وى ضرر مى زند یا نه؟ در این باره، ر.ک: سید شریف مرتضى، الفصول المختاره من العیون و المحاسن، مصنفات الشیخ المفید، ج ۲، ص ۳۰ .۹۶ . پس از ماجراى سقیفه، على(علیه السلام) خود چنین فرمود: «… من اگر سخنى بگویم، مى گویند بر ملک و پادشاهى حریص است …» ر.ک: نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، همان، خطبه ۵: ۵ .۹۷ . نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، نامه ۲۸: ۱۸ و ۱۹ .۹۸ . معاویه، خود را به عنوان خون خواه خلیفه سوم معرفى مى کرد، درحالى که این امر با هیچ معیار حقوقى سازگار نبود، زیرا خلیفه مقتول، «ولىّ دم» داشت و نوبت به معاویه نمى رسید. در این باره، ر.ک: حامد منتظرى مقدم، «روابط امام على(علیه السلام) و معاویه (از خلافت تا جنگ صفین)»، معرفت، شماره ۵۲، فروردین ۱۳۸۱، ص ۴۶-۴۸٫۹۹ . مجلسى، همان، ج ۲۸، ص ۳۰۵ و ج ۴۳، ص ۱۹۹ .۱۰۰ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۸ . بنا به گزارشى، در عصر خلافت عمر، «مغیره بن شعبه» نیز بر آن شد تا چنین وانمود کند که مردم بر عمر رشک مىورزند. رک: ابن ابى الحدید، همان، ج۲، ص ۳۱-۳۳ .۱۰۱ . «…و الله ما تنقم منّا قریش الاّ انّ الله اختارنا علیهم». نهج البلاغه،ترجمه محمد دشتى، خطبه ۳۳: ۵ و ۶ .۱۰۲ . «… و انّما طلبوا هذه الدنیا حسداً لمن أفاء الله علیه». گفتنى است که عبارت عربى «أفاءها علیه» یعنى: «ردّها علیه» (آن را بدو برگردانید) رک: ابن ابى الحدید، همان ج ۹، ص ۲۹۵-۲۹۷ (خطبه ۱۷۰). البته ابن ابى الحدید که سنّى معتزلى است، در صدد برآمده است تا عبارت مزبور را بنابر مسلک خود توجیه کند. ر.ک: همان، ص ۲۹۷-۲۹۸ .۱۰۳ . نساء(۴) آیه ۵۴ .۱۰۴ . رک: ابو منصور احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، الاحتجاج، ج ۱، ص ۳۷۱-۳۷۲ .۱۰۵ . همان، ج ۲، ص ۲۹۴-۲۹۵; هم چنین ر.ک: ابوجعفر طوسى، اختیار معرفه الرجال، ج ۱، ص ۸۶ .۱۰۶ . «امّ ایمن» از زنان بزرگ منزلت بود که از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در دوران کودکى او، حضانت و پرستارى کرده بود. براى آگاهى از شرح حال او، رک: عزالدین ابن اثیر، اسد الغابه فى معرفه الصحابه، ج ۷، ص ۳۰۳-۳۰۴ .۱۰۷ . «ام سلمه» یکى از همسران پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بوده است. براى آگاهى از شرح حال او، ر.ک: ابن اثیر، همان، ج ۷، ص ۳۴۰-۳۴۳ .۱۰۸ . مجلسى، همان، ج ۲۸، ص ۳۰۱ .۱۰۹ . زبیر بن بکّار، الاخبار الموفّقیّات، ص ۵۷۰; ابن ابى الحدید، همان، ج ۶، ص ۲۱ .۱۱۰ . ابومحمد احمد بن اعثم کوفى، الفتوح، ج ۱، ص ۵۰ .۱۱۱ . ر.ک: ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۲، ص ۵۲-۵۳ .۱۱۲ . همان، ص ۵۴-۵۵٫ هم چنین ر.ک: ابوجعفر محمد بن جریر بن رستم طبرى، المسترشد فى امامه على بن أبى طالب(علیه السلام)، ص ۲۰۹-۲۱۰ .۱۱۳ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۹، ص ۹ .۱۱۴ . مجلسى، همان، ج ۳۳، ص ۲۶۹ .۱۱۵ . ابن ابى الحدید، همان، ج ۱۲، ص ۲۷۸ .۱۱۶ . ر.ک: همان، ص ۸۲-۸۴ .۱۱۷ . ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ۳، ص ۲۱۳٫ جالب توجه است که فرد سؤال کننده از خلیل بن احمد، خود یک «عثمانى» مذهب بوده است، و در هنگام سؤال کردن از او، تقاضا کرده است که وى، آن سؤال را براى کسى نقل نکند. ر.ک: مجلسى، همان، ج ۴۰، ص ۷۴-۷۵ .کتاب نامه۱ـ ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دار احیاء التراث العربى، ۱۳۵۸ق / ۱۹۶۵ م .۲ـ ابن اثیر، اسدالغابه فى الصحابه، تحقیق محمدابراهیم بنا و دیگران، بیروت دار احیاء التراث العربى، [بى تا].۳ـ ابن اعثم کوفى، ابراهیم احمد، الفتوح، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۶ق / ۱۹۸۶ م .۴ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمد پرورین گنابادى، تهران، شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، ۱۳۶۶ .۵ـ ابن شهر آشوب، ابوجعفر محمدبن على، مناقب آل ابى طالب، بیروت، دارالاضواء، [بى تا] .۶ـ ابن منظور، لسان العرب، تصحیح امین محمد عبدالوهاب و محمد صادق عبیدى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، مؤسسه التاریخ العربى، ۱۴۱۶ق / ۱۹۹۶ م .۷ـ ادیانى، سیدمسلم حسینى، «چرا به حدیث غدیر عمل نشد؟»، علوم انسانى، شماره ۴۱، بهار ۱۳۸۱٫۸ـ امیل بدیع یعقوب، موسوعه امثال العرب، بیروت، دارالجیل، ۱۴۱۵ق/ ۱۹۹۵ م .۹ـ امینى(علامه)، عبدالحسین احمد، الغدیر فى الکتاب و السنه و الادب، تهران، دارالکتاب الاسلامى، ۱۳۶۶ .۱۰ـ بغدادى(خطیب)، ابوبکر احمد بن على، تاریخ مدینه السلام (تاریخ بغداد)، تحقیق بشار عواد معروف، بیروت، دارالغرب الاسلامى، ۱۴۲۲ق/ ۲۰۰۱ م .۱۱ـ ترمذى، ابوعیسى محمد بن عیسى، الجامع الصحیح (السنن الترمذى)، قاهره، دارالحدیث، [بى تا] .۱۲ـ جاحظ، رسائل الجاحظ، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، بیروت، دارالجلیل، ۱۴۱۱ق/ ۱۹۹۱ م .۱۳ـ حاکم نیشابورى، حافظ ابو عبدالله محمدبن عبدالله، المستدرک على الصحیحین، تحقیق مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، دارالکتب العلمیه، [بى تا] .۱۴ـ دشتى، محمد، ترجمه نهج البلاغه، قم، انتشارات مشرقین، ۱۳۷۹ .۱۵ـ زبیر بن بکّار، الاخبار الموفّقیّات، تحقیق سامى مکى عانى، بغداد، مطبعه العانى، ۱۹۷۲ م .۱۶ـ رضى، ابوالحسن محمد الشریف، نهج البلاغه، تحقیق صبحى صالح، بیروت، [بى نا]، ۱۳۸۷ق/ ۱۹۶۷ م .۱۷ـ زرکلى، خیر الدین، الاعلام، بیروت، دارالعلم للملایین، ۱۹۸۹ م .۱۸ـ زمخشرى، محمود بن عمر، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل… ، تصحیح مصطفى حسینى احمد، بیروت، دارالکتاب العربى، ۱۴۰۷ق/ ۱۹۸۷ م .۱۹ـ سیدمرتضى (شریف)، «الفصول المختاره من العیون و المحاسن»، مصنفات الشیخ المفید، قم، المؤتمر العالمى لألفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ق .۲۰ـ سیوطى، عبدالرحمن جلال الدین، الدر المنثور فى التفسیر المأثور، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۴ق/ ۱۹۹۳ م .۲۱ـ طبرسى، ابومنصور احمد بن على بن ابى طالب، الاحتجاج، تحقیق ابراهیم بهادرى و محمد هادى به، تهران، انتشارات أسوه، ۱۴۱۶ق .۲۲ ـــــــــ ، إعلام الورى بأعلام الهدى، تحقیق مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث، قم، مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیات التراث، ۱۴۱۷ق .۲۳ ــــ ، مجمع البیان فى تفسیر القرآن، تصحیح و تحقیق سیدهاشم رسول محلاتى و سیدفضل الله یزدى طباطبائى، بیروت، دارالمعرفه، ۱۴۰۶ق/ ۱۹۸۶ م .۲۴ـ طبرى، ابوجعفر محمدبن جریر بن رستم، المسترشد فى امامه على ابن ابى طالب(علیه السلام)، نجف، مطبعه الحدریه، [بى تا] .۲۵ـ طوسى، ابوجعفر، اختیار معرفه الرجال. تصحیح و تعلیق میرداماد استرآبادى، تحقیق سیدمهدى رجائى، قم، مؤسسه آل البیت(علیهم السلام)، ۱۴۰۴ ق .۲۶ ــــــ ، التبیان فى تفسیر قرآن، تحقیق و تصحیح احمد حبیب قصیر عاملى، بیروت، داراحیاء التراث العربى، [بى تا] .۲۷ـ عاملى، سیدجعفر مرتضى، الصحیح من سیره النبى الاعظم(صلى الله علیه وآله)، بیروت، دارالهادى ـ دار السیره، ۱۴۱۵ق/ ۱۹۹۵ م .۲۸ـ فرانزوى، استفن ال، روان شناسى اجتماعى، ترجمه و تلخیص مهرداد فیروز بخت و منصور قنادان، تهران، خدمات فرهنگى رسا، ۱۳۸۱ .۲۹ـ قشیرى نیشابورى، مسلم بن حجاج، صحیح مسلم، تحقیق موسى شاهین لاشین و احمد عمر هاشم، بیروت، مؤسسه عزالدین، ۱۴۰۷ق/ ۱۹۸۷ م .۳۰ـ گورویچ، ژرژ و دیگران، مسائل روان شناسى جمعى و روان شناسى اجتماعى، ترجمه على محمد کاردان، تهران، انتشارات دانشگاه، تهران، ۱۳۷۶ .۳۱ـ متقى هندى، علاء الدین على، کنز العمال فى سنن الأقوال و الأفعال، تحقیق بکرى حیّانى و صفوه سقا، بیروت، مؤسسه الرساله، ۱۴۰۹ق/ ۱۹۸۹ م .۳۲ـ مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربى، ۱۴۰۳ق/ ۱۹۸۳ م .۳۳ـ مسعودى، على بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محیى الدین عبدالحمید، قاهره، مطبعه السعاده، ۱۳۸۴ق/ ۱۹۶۴ م .۳۴ـ معین، محمد، فرهنگ فارسى، تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۲ .۳۵ـ مفید، محمدبن محمدبن نعمان، الارشاد فى معرفه حجج الله على العباد، تحقیق مؤسسه آل البیت(علیهم السلام) لإحیاء التراث، قم، المؤتمر العالمى لألفیه الشیخ المفید، ۱۴۱۳ ق .۳۶ ـــ ، الجمل … ، تحقیق سیدعلى میرشریفى، قم، مکتب الاعلام الاسلامى، ۱۳۷۱ .
منبع: سایت قبس

















هیچ نظری وجود ندارد