کعب الأحبار که افکارش از طرف دستگاه حکومتی ترویج می شد، در تفسیر « بسم الله » می گوید: « الباء بهاؤه و السّین سناؤه فلا شیء أعلی منه و المیم ملکه » (1)؛ « باء » در بسم الله به معنای حُسن و زیبایی خدا و « سین » به معنای علوّ و رفعت اوست. پس چیزی برتر از او نیست و « میم » به معنای مُلک و حاکمیّت وی می باشد.این تفسیر رمزی برای « بسم الله » از کعب الاحبار نقل شد و چون او مورد عنایت و حمایت عمر، عثمان و معاویه بود تفسیر رمزی او همه جا ترویج و منتشر شد و در محافل علمی به عنوان نظریه عالم بزرگ و معتبر، زبان به زبان می گشت و ثبت دفاتر می شد.در این مقاله، تفسیر رمزی کعب الاحبار نقد و بررسی می شود، ولی مناسب است در طلیعه ی بحث، اجمالی از شرح حال او آورده شود تا خوانندگان با سیمای او آشنا گردند.نام اصلی کعب الاحبار، کعب بن مائع یا ماتع حِمیَری و کُنیه او ابواسحاق و شرح حال اجمالی او بدین قرار است:۱- او ساکن یَمن بوده و در زمان خلافت ابوبکر یا عمر به مدینه آمد. در سن هشتاد سالگی اسلام آورد و در مدینه ساکن شد و بعداً به شام رفت و در حِمص، ( شهری بین دمشق و حلب ) اقامت گزید و در سال ۳۲ یا ۳۴ هجری، در حالی که بیش از صد سال داشت در همان جا وفات کرد. (۲)۲- کعب از علمای یهودی و مردی پرتجربه و جهان دیده بود، لذا توانست به زودی در دستگاه خلافت، موقعیّت ممتازی به دست آورد و در نزد خلفا تقرّب خاصّی پیدا کند و از طریق شهرت اجتماعی زیادی بیاید.۳- او می دانست که اگر در مدح خلیفه چیزی بگوید، تقرّبش افزون خواهد شد، از این رو به خلیفه ی دوم می گفت: ما در کتاب های خود خوانده ایم که تو شهید می شوی. (۳) و با این مدح از خلیفه که آن را مستند به کتاب های دینی یهود می کرد نفوذ خود را در قلب خلیفه و در جامعه ی اسلامی بیشتر می ساخت.۴- او اعتماد عمر را به قدری جلب کرده بود که در مسائل سیاسی مشاور او شد. از این رو روزی به وی گفت: آیا صلاح می دانی که علی را برای خلافت بعد از خود تعیین کنم؟ کعب گفت: چون علی سخت پای بند دین و اجرای احکام آن است و از انحراف افراد، چشم پوشی نمی کند، برای خلافت مناسب نیست. (۴) از این جاست که علمای تاریخ گفته اند: کعب الاحبار از علی منحرف بوده است. (۵)۵- کعب نزد خلیفه ی سوم نیز مقرّب بود و از اصحاب خاصّ او محسوب می شد، حتی خلیفه رأی او را بر رأی ابوذر ترجیح می داد. روزی عثمان از جمعی که کعب الاحبار و ابوذر در بین آنان بودند، پرسید: آیا امام می تواند مقداری از بیت المال به عنوان قرض بردارد و هنگامی که توانست بپردازد؟ کعب الاحبار گفت: می تواند. ابوذر به کعب گفت: ای یهودی زاده تو دین ما را به ما می آموزی؟! عثمان برآشفت و به ابوذر گفت: تو زیاد مرا آزار می دهی و به اصحاب من اهانت می کنی و ناسزا می گویی، باید به شام تبعید شوی. (۶)۶- هنگامی که کعب الاحبار در شام اقامت گزید، معاویه که استاندار شامات بود، از وی به طور کامل حمایت می کرد و در ترویج افکارش می کوشید و در مدح او سخن می گفت؛ مثلاً در ستایش کعب می گفت: « ان کعب الاحبار احد العلماء؛ بی شک کعب الاحبار یکی از علما می باشد ». (7) کعب در منطقه ی شام در پرتو حمایت معاویه به ترویج افکار و عقاید خود پرداخت و زیر پوشش تفسیر قرآن هرچه دلش خواست گفت و چون از طرف حکومت حمایت می شد، افکار او به سرعت بین مردم منتشر می گشت و مردم آن ها را می پذیرفتند.۷- بدون شک کعب الاحبار آن جا که مصلحت می دانست از دروغ گفتن پرهیز نمی کرد. دروغ گویی او به طوری مسلّم و غیر قابل تردید بود که حضرت علی (علیه السّلام) درباره ی او فرمود: « انّه لکذّاب، یعنی بی تردید کعب الاحبار دروغ گوی حرفه ای است ». (8)8- دروغ های بی اساس کعب، چون از طرف حکومت تأیید و ترویج می شد، در سطح جامعه به طور روزافزونی منتشر می گشت و قشرهای وسیعی از مردم ناآگاه را می پذیرفتند. مثلاً به دروغ گفته بود: در هر صبحگاهی کعبه یک بار به بیت المقدّس سجده می کند. چون بیت المقدّس قبله ی یهودیان بود، کعب یهودی زاده که بیشتر عمرش یهودی بوده، این دروغ را گفت تا فضیلتی بیش از کعبه برای قبله ی یهود ثابت کند.مطلب قابل توجه در این جا این است که این دروغ به طوری جا افتاد که قریب هفتاد سال بعد از مرگ کعب الاحبار، طبق حدیث صحیح، مردی در مسجدالحرام به امام محمدباقر (علیه السّلام) می گوید: کعب الاحبار گفته است: کعبه در هر صبحگاهی یک بار به بیت المقدّس سجده می کند، امام می فرماید: « تو چه می گویی »؟ او گفت: کعب الاحبار راست گفته و من گفته اش را قبول دارم. امام فرمود: « تو دروغ گفتی و کعب نیز دروغ گفته است ». (9)9- دروغ گویی کعب به اندازه ای آشکار بود که حتی معاویه که از وی حمایت می کرد، می گوید: ما کعب الاحبار را آزمودیم و دانستیم که او دروغ می گوید. (۱۰) در جایی که معاویه به دروغ گویی کعب اذعان می کند، دیگر نباید در بی اعتباری حدیث های او و نیز در بی ارزشی منقولات تاریخی اش تردید کرد، بنابراین در مورد آن چه کعب در تفسیر قرآن گفته است، خصوصاً درباره ی تاریخ انبیا، باید اصل را بر بی اعتباری آن گذاشت، مگر این که دلیل دیگری آن را تأیید کند.۱۰- او اعتقادات خاصّ یهود را در جامعه ی اسلامی القا می کرد. مثلاً گفته بود خدا را می توان دید. اعتقاد به رؤیت خدا در بین یهود رواج داشت و آنان می گفتند: زمانی خدا به درد چشم مبتلا شد و ملائکه به عیادت او رفتند. (۱۱) لذا اعتقاد به رؤیت خدا با چشم بدین گونه القا شد که کعب الاحبار گفت: خداوند کلام خود و رؤیت خود را بین موسی و محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم) تقسیم کرد، سهم موسی این بود که خدا با او سخن گفت و سهم محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که او خدا را با چشم خود دید. (۱۲) بنابراین، اعتقاد به جسم بودن خدا که برخلاف روح اسلام است، در بین بعضی از مسلمانان شایع شد که می گفتند: خدا مانند انسان دارای کالبد و دست و پا و چشم و گوش است. (۱۳) این اعتقاد از طرف افرادی مانند کعب الاحبار در جامعه ی اسلامی القا شده است.این بود اجمالی از شرح حال یک عالم یهودی که در سن هشتاد سالگی مسلمان شد یا اظهار اسلام کرد و مقرّب دربار خلافت گشت و در سایه ی این تقرّب، حدود بیست سال هرچه دلش خواست در تفسیر قرآن، تاریخ انبیا، نقل حدیث و القای عقاید باطل، سخن گفت و آثار تخریبی عظیمی در افکار و فرهنگ عمومی مسلمانان بر جای گذاشت که هنوز کتاب های اسلامی از دروغ های این عنصر مضرّ و مزاحم پاک سازی نشده است. حال به نقد و بررسی تفسیر رمزی او می پردازیم:
رواج تفسیری رمزی کعب در جامعهکعب الاحبار که رضایت و حمایت رجال حکومت را جلب کرده بود، طبعاً تبلیغات دولتی، اقوال و افکار او را ترویج می کرد، و از این رو تفسیر رمزی او برای بسم الله به عنوان یک قول مقبول در جامعه ی اسلامی باقی ماند و در مکتب خانه ها به دانش آموزان در کنار قرآن تعلیم داده می شد.این نکته را نیز نباید نادیده گرفت که ناآگاهی و سادگی عموم مردم در آن زمان که تصوّر می کردند تفسیر رمزی و حروفی کعب الاحبار برای بسم الله کشف علمی جدیدی است، به شیوع و شهرت رأی او کمک زیادی می کرد. در آن زمان که شاید از هزار نفر فقط یک نفر خواندن و نوشتن می دانست و عموم مردم و حتّی افراد درس خوانده، مردمی ساده اندیش و کم عمق بودند، وقتی که می شنیدند یک پیر عالم یهودی تازه مسلمان می گوید: « باء » در بسم الله به معنای حسن و زیبایی خدا و « سین » به معنای رفعت وی و « میم » به معنای مُلک و حاکمیّت اوست، تازگی این سخن کافی بود که آنان را مجذوب کند و تصوّر نمایند که این کشف راز جدیدی است و این عالم آزموده، که مورد حمایت رجال دولت است و از کتاب های آسمانی خبر دارد، آن را در کتاب های انبیا خوانده است.مردم فکر نمی کردند که یک حرف در یک کلمه بدون توجّه به حالت ترکیبی آن به طور مجرّد هیچ معنایی ندارد؛ مثلاً حرف « ب » به طور مجرّد هیچ معنایی وضع نشده است، بلکه این مادّه خامی است که در حال ترکیب با حروف دیگر معنا پیدا می کند. در همین کلمه ی « بسم الله » حرف « ب » معنای حرفی و ربطی دارد که متعلّق آن در تقدیر است و به صورت مجرّد هیچ معنایی ندارد.اگر کعب الاحبار می خواهد بگوید: حرف « ب » در بسم الله در حالت ترکیبی به معنای بها و زیبایی خدا و « سین » به معنای رفعت وی و « میم » به معنای مُلک و حاکمیّت او است، این قابل قبول نیست، زیرا حرف « ب » در حالت ترکیبی معنای حرفی و ربطی دارد، نه معنای اسمی. اگر می خواهد بگوید: آن چه من می گویم طبق قواعد زبان عرب و در حدّ فهم ادیبان نیست، بلکه گفته ی من از نوع علوم غریبه و دانش های برتر و در ردیف رموز غیبی و ملکوتی قرار دارد، این لاف و گزافی خواهد بود که از افراد بی تعهّدی چون کعب الاحبارِ هرزه گو و کذّاب، بعید نیست.از آن چه گذشت روشن شد که تفسیر رمزی و حرفی کعب الاحبار برای « بسم الله » با هیچ معیار علمی و ادبی منطبق نیست و به هیچ وجه نمی توان آن را قبول کرد و باید در ردیف اسرائیلیاتی قرار گیرد که وارد فرهنگ اسلامی شده است که باید طرد شود.
ضحّاک بن مزاحم و تفسیر رمزیقبلاً روشن شد که آن چه کعب الاحبار در تفسیر قرآن و تاریخ انبیا و عقاید و امور دیگر می گفت، شایع و منتشر می شد و در محافل علمی مطرح می گشت و آن را به دانش پژوهان می آموختند.این طبیعی بود که پس از مرگ او نیز گفته های او منتشر شود و از زبان معلمان به نسل های بعد منتقل گردد. در زمانی که اهل بیت رسالت در محاق انزوا بودند و افرادی مانند ابوهریره و وَهب بن مُنبه عهده دار تعلیم و فرهنگ اسلامی شده بودند، کاملاً طبیعی بود که گفته های کعب الاحبار از طرف معلّمان و مفسّران قرآن پذیرفته شود و به عنوان آرای مقبول به شاگردانی که قرائت قرآن و تفسیر آن را می آموختند، القاء گردد و در سراسر کشور اسلامی ادامه یابد.از این جاست که می بینیم پس از مرگ کعب الاحبار در سال ۳۲ یا ۳۴ هجری نیز تفسیر رمزی ای که او برای « بسم الله » کرده است، باقی می ماند و از زبان معلّمان و مفسّران قرآن به دانش پژوهان تعلیم داده می شود.یکی از این مفسّران، ضحّاک بن مزاحم خراسانی، مفسّر قرآن است که حوزه ی درسی بسیار بزرگی را اداره می کرده و در آن سطوح مختلف، قرائت و تفسیر قرآن آموزش داده می شد. گفته اند: به علّت وسعت حوزه ی درسی و کثرت شاگردان، او سوار بر الاغ می شد و همه ی حلقه های درسی شاگردان را بازدید می کرد و آنان را راهنمایی می کرد. (۱۴)این ضحّاک بن مزاحم که اقوال او در کتاب های تفسیر قرآن فراوان نقل شده تفسیر رمزی را به عنوان یک مقبول به شاگردان خود القا کرده است و قول او در کتاب های تفسیر نقل می شود. (۱۵)کعب الاحبار در اوائل قرن اول هجری این تفسیر را برای « بسم الله » گفت و ضحّاک بن مزاحم که در سال ۱۰۵ یا ۱۰۶ هجری وفات کرده (۱۶) در اواخر قرن اوّل و اوائل قرن دوم، قول او را به شاگردان القا می کند و از قول او در کتاب های تفسیر ثبت می گردد، بدین گونه قول کعب الاحبار از زبان ضحّاک و به عنوان قول او به قرن دوّم هجری وارد می شود.
تفسیر رمزی در حدیثدر قرن دوم همان چیزی که بافته ی فکر کعب الاحبار بود به وسیله ی افراد کذّاب و حدیث ساز، در قالب حدیث ریخته شد و با جعل سَنَد به پیغمبر اسلام منسوب گشت و در کتاب های عامّه ثبت گردید.طبری در تفسیر کبیر خود در این باره حدیثی را بدین گونه نقل می کند:حدّثنا إسماعیل بن الفضل قال: حدّثنا إبراهیم بن العلاء بن الضحّاک قال: حدّثنا إسماعیل بن عیّاش عن إسماعیل بن یحیی، عن مِسعَر بن کدام، عن عطیّه، عن أبی سعید- الخدری- قال: قال رسول الله (صلی الله علیه و اله و سلم): « إنّ عیسی بن مریم أسلمته أمّهُ إلی الکتّاب لیعلّمه فقال له المعلّم: اکتب: بسم، فقال له عیسی: و ما بسم؟ فقال له المعلّم: ما أدری، فقال عیسی؛ الباء بهاء الله و السّین سناؤه و المیم مملکته »؛ (۱۷)یعنی مادر عیسی (علیه السّلام) او را نزد معلّم برد تا به او علم بیاموزد. معلم به وی گفت: بنویس « بِسم » گفت: معنای « بِسم » چیست؟ معلم گفت: نمی دانم، عیسی (علیه السّلام) گفت: بنویس: « باء » بهای خدا و « سین » سنای او و « میم » ملک اوست.سیوطی، همین حدیث را در کتاب الدرّ المنثور از ابن جریر، ابن عدیّ، ابن مردویه، ابونعیم، ابن عساکر، و ثعلبی نقل می کند و می گوید: سند این حدیث جدّاً ضعیف است.ضعیف بودن سند این حدیث به علّت وجود اسماعیل بن یحیی در این سند است. لسان المیزان هویّت این شخص را با نَسَب وی بدین گونه آورده است: اسماعیل بن یحیی بن عبدالله بن طلحه بن عبدالله بن عبدالرّحمان بن ابی بکر الصدّیق أبویحیی التّیمی. (۱۸)این اسماعیل بن یحیی که از نسل خلیفه ی اول است به اجماع علمای رجالِ عامّه مطرود و کذّاب و جعل کننده ی حدیث است و به نقل های او به هیچ وجه نمی توان اعتماد کرد.علمای رجال درباره ی او گفته اند:او کذّاب است و همه بر ترک و طرد او اجماع دارند و هرچه او نقل می کند یا کرده باطل است، چون جعل حدیث می کند. او رکنی از ارکان دروغ گویی است که حدیث های جعلی را به راویان راست گو نسبت می دهد و چیزهایی را به دروغ از مالک و سفیان ثَوری روایت می کند و نقل حدیث از او جایز نیست.ذَهبی و ابن حجر عسقلانی درباره ی این اسماعیل بن یحیی می گویند: « او حدیث های باطلی را از ابن جُریج و مِسعَر نقل می کند ». آن گاه حدیثی را که قبلاً نقل کردیم و اسماعیل بن یحیی آن را از مِسعَر نقل می کند، آورده اند و سپس نوشته اند: « این حدیث باطلی است ». (19)لذا می بینیم مطلب باطلی که درباره ی تفسیر « بسم الله » از مغز کعب الاحبار تراوش کرده و یک تفسیر اسرائیلی است، در اواسط قرن دوم هجری، از زبان راوی کذّابی به نام اسماعیل بن یحیی از نسل ابوبکر، در قالب حدیث باطلی با سند جعلی ارائه می گردد، ولی این بار از زبان پیغمبر بنی اسرائیل یعنی عیسی بن مریم (علیه السّلام). چیزی که این پیغمبر هرگز از آن خبر نداشته است، به آن حضرت نسبت داده اند، خواسته اند پایه ی تفسیر رمزی کعب الاحبار را محکم کنند.اگر از سازنده ی این حدیث پرسیده شود: با این که مادر حضرت عیسی (علیه السّلام) می دانست که فرزندش، پیغمبر شده است و نیازی به مکتب رفتن ندارد، به چه منظوری این پیغمبر بزرگ را به مکتب می برد؟ آیا می خواسته او را تحقیر کند و یا قصد داشته جهل معلم بیچاره را آشکار نماید و آب روی او را ببرد؟ آیا تحقیر حضرت مسیح (علیه السّلام) و یا بردن آب روی یک معلم خدمت گذار کاری مشروع بوده است؟ممکن است بگوید: حضرت مریم نه قصد تحقیر حضرت عیسی (علیه السّلام) را داشته و نه قصد بردن آب روی معلم را، بلکه می خواسته است با این کار، تفریحی کرده باشد، نهایت این که وسیله ی تفریحش یک پیغمبر است و یک معلم مکتب دار!از این ها گذشته زبان حضرت عیسی (علیه السّلام) عربی نبوده، بلکه یا عبری بوده و یا سریانی. حالا آیا در مکالمه با این مکتب دار به عربی سخن گفته است یا با زبان خودش؟ ولی سازنده ی آن حدیث این را به عربی ترجمه کرده است تا امت اسلامی را از یک راز نهفته ای درباره ی تفسیر « بسم الله » آگاه کند؟! پاسخ آن را باید سازنده ی حدیث بدهد.
تفسیر رمزی در حدیث های شیعهمتأسفانه، باید دانست که این تفسیر در کتاب های حدیثی شیعه نیز در قالب حدیث منعکس شده است، ولی هیچ یک از حدیث های حامل این تفسیر رمزی سند صحیح ندارد که در ذیل به ذکر این حدیث ها و توضیحات آن ها می پردازیم:
حدیث اوّلدر اصول کافی بدین صورت حدیثی آمده است:عدّه من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن القاسم بن یحیی، عن جدّه الحسن بن راشد، عن عبدالله بن سنان، قال: سألتُ أبا عبدالله (علیه السّلام) عن تفسیر « بسم الله الرّحمن الرّحیم؟ قال: « الباء بهاءُ الله، و السّین سناء الله، و المیم مجد الله » و روی بعضهم: « المیم مُلک الله… ». (20)علامه ی مجلسی در شرح این حدیث در مرآه العقول، می فرماید: این حدیث ضعیف است. (۲۱)مقصود مرحوم مجلسی این است که چون قاسم بن یحیی در سند این حدیث وجود دارد، این سَند ضعیف است.مامقانی در رجال خود می فرماید: « ابن الغضائری، علامه ی حلّی، ابن داوود، مرحوم مجلسی در وجیزه و جزائری در الحاوی قاسم بن یحیی را تضعیف کرده اند ». (22)در مقابل تضعیف این پنج نفر، حتی یک نفر او را توثیق نکرده است، پس بدون شک باید او را ضعیف و بی اعتبار دانست و هرگز به نقل او نمی توان اعتماد کرد. چون راوی ضعیف و بی تعهّد گاهی حدیثی را جعل می کند و آن را به معصوم نسبت می دهد. قاسم بن یحیی نیز طبق تشخیص علمای رجال جزء راویان بی تعهّد است.
یک نکته:در کتاب معجم الرجال الحدیث از آیه الله خوئی آمده است که: قاسم بن یحیی ثقه و قابل اعتماد است، زیرا او در سند حدیث اول از کتاب کامل الزّیارات ابن قولویه واقع شده است و چون ابن قولویه در مقدّمه ی این کتاب گفته است: من روایات این کتاب را از ثقات اصحابمان نقل می کنم و این یک توثیق عمومی است که در سندهای روایات کتاب مزبور واقع شده اند. بنابراین قاسم بن یحیی نیز مشمول این توثیق عمومی خواهد بود و باید گفت: او ثقه و قابل اعتماد است. (۲۳)ولی باید دانست که مقصود ابن قولویه از عبارت « ثقات أصحابنا رَحِمهَم الله » که در مقدّمه ی کتابش آورده گفته است، فقط مشایخ خود ابن قولویه است که حدیث را بی واسطه از آنان نقل می کند، زیرا در بعضی از سندهای روایات کتاب مزبور راویانی وجود دارند که هم از عامّه هستند و هم ثقه نیستند و ابن قولویه هرگز در مورد راویان عامه عبارت اصحابنا به کار نمی برد، و درباره ی راویان عامّه ای که ثقه نیستند، طلب رحمت نمی کند؛ مثلاً در صفحه ۳۱ آخرین راوی حدیث ۱۶، عایشه است و پرواضح است که ابن قولویه هرگز عایشه را از « اصحابنا » نمی خواند و برای او طلب رحمت نمی کند و هرگز او را توثیق نمی نماید.پس روشن شد که مقصود ابن قولویه از عبارت « ثقات أصحابنا رحمهم الله » توثیق عمومی همه ی راویانی که در اسناد کتاب مزبور واقع شده اند، نیست بلکه مقصودش تنها طبقه ی اوّل است که همان مشایخ بی واسطه ی او هستند. پس عبارت « ثقات اصحابنا » شامل قاسم بن یحیی نمی شود. بنابراین تضعیف او که از طرف پنج نفر از علماء صادر شده معارض ندارد و قاسم بن یحیی محکوم به ضعف و بی اعتباری است.ضمناً آیه الله سید موسی شُبیری زنجانی فرموده: « آیه الله خوئی از این نظر که راویان احادیث کامل الزّیارات در همه ی طبقات، ثقه هستند عدول نموده و آن را در جلد ۲۴ رجال خود آورده اند ».
حدیث دومحدیث دوم حدیثی است که در توحید صدوق (۲۴) بدین صورت آمده است:حدّثنا محمّد بن الحسن بن أحمد بن الولید رحمه الله قال: حدّثنا محمّد بن الحسن الصفّار عن العبّاس بن معروف، عن صفوان بن یحیی، عمّن حدّثه، عن أبی عبدالله (علیه السّلام) أنّه سُئل عن « بسم الله الرّحمن الرّحیم » فقال: « الباءُ بهاءُ الله و السّین سناءُ الله و المیم ملک الله … » الخ؛راوی ناشناسی می گوید: از امام صادق (علیه السّلام) معنای « بسم الله الرّحمن الرّحیم » را پرسیدند، فرمود: « باء به معنای بهاء و زیبایی خدا و « سین » به معنای علوّ و رفعت خدا و « میم » به معنای ملک و حاکمیّت خداست ».سند این حدیث ارسال دارد، یعنی شخصی که صفوان بن یحیی این حدیث را از او نقل می کند، ناشناخته است، بدین علّت سند حدیث بی اعتبار است و احتمال دارد این راوی ناشناخته کذّاب باشد. چون صفوان بن یحیی از افراد کذّابی مانند ابوجمیله نیز نقل حدیث می کند. (۲۵)بدین گونه می بینیم که همان تفسیر رمزی کعب الاحبار برای « بسم الله » به صورت حدیث درآمده و افرادی آن را به امام صادق (علیه السّلام) نسبت داده اند. یعنی یک مطلب اختراعی که منشأ اصلی آن کعب الاحبار است، از محیط عامّه به محیط شیعه وارد شده و از زبان راویان شیعه نقل می شود.
اشتباه حدیث های عامّه با حدیث های شیعهشواهدی وجود دارد که نشان می دهد راویان عامه و خاصّه از یک دیگر نقل حدیث می کرده اند و گاهی این احادیث مختلط و مشتبه می شده است؛ مثلاً حدیثی که از عامّه بوده، به شیعه نسبت می داده اند به طوری که تشخیص عامی بودن حدیث ممکن نبوده است و بالعکس. فضل بن شاذان می گوید:پدرم به محمّد بن أبی عمیر گفت: تو که مشایخ عامّه را درک کرده ای چرا از آنان حدیث نشنیدی؟ گفت: من از مشایخ عامّه حدیث شنیده ام، ولی چون دیدم بسیاری از اصحاب ما هم از عامّه، علم و حدیث شنیدند و هم از شیعه و حدیث ها برای آنان مشتبه شد و گاهی اشتباهاً حدیثی را که از عامّه بود به شیعه نسبت می دادند و گاهی بالعکس، من ترسیدم که دچار این گونه اشتباه شوم؛ بدین علّت حدیث عامّه را ترک کردم و فقط به حدیث های شیعه اکتفا نمودم. (۲۶)از این سخن ابن ابی عمیر، معلوم می شود که بسیاری از راویان شیعه حدیث های عامّه را اشتباهاً به شیعه نسبت می داده اند، آن هم نه در موارد کم و استثنایی بلکه در موارد بسیاری چنین می کرده اند. به باورِ ما حدیث مورد بحث و حدیث قبل از آن از این گونه حدیث ها بوده و اصل آن از عامّه است که آن را از کعب الاحبار گرفته اند، آن گاه اشتباهاً یا عمداً به راویان شیعه نسبت داده شده است.
بازی با لفظ جلاله ی « الله »!در دنباله ی حدیث دوّم چنین آمده است:… قال: قلت: الله؟ « قال: الألفُ آلاأ الله علی خلقِه من النّعیم بولایتِنا. واللام اِلزام اللهُ خلقَه ولایتَنا ». قلت: فالهاء؟ « هو انٌ لِمن خالف محمّداً و آل محمّد (صلی الله علیه و آله و سلم)…. ».راوی گفت: پرسیدم: معنای « الله » چیست؟ گفت: « الف » در « الله » به معنای آلاء و نعمت های خداست بر خلق خود که عبارت از ولایت ماست و لام در « الله » به معنای این است که خدا ولایت ما را بر خلقش الزام کرده است، و هاء در « الله » به معنای هوان و پستی مخالفان محمّد و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) است. »انشا کننده ی این عبارت ها لفظ جلاله ی «الله » را بازیچه ی خیال پردازی خود قرار داده و سعی کرده است که هر حرفی از حروف « الله » را به نوعی به ولایت اهل بیت مربوط کند. از این رو گفته است: الف در « الله » اشاره است به یعنی نعمت های او و مقصود از نعمت ها ولایت اهل بیت است، و لام در « الله » اشاره به الزام خلق از طرف خداست که ولایت اهل بیت را بپذیرند. مقصودش این است که « لام » اشاره به اصل مادّه ی الزام است، یعنی لزوم و الزام مقصود است، آن هم الزام خلق به پذیرفتن ولایت و « هاء » اشاره است به هوان و پستی مخالفان پیغمبر و آل او.مخترع این عبارت ها هرچه فکر کرده، نتوانسته است لفظی را پیدا کند که اوّل آن الف باشد و بتوان آن را با ولایت اهل بیت مربوط کرد، ناچار لفظ « آراء » را پیدا کرده که صیغه ی جمع و به معنای نعمت هاست، آن گاه این صیغه ی جمع را به معنای مفرد گرفته است، یعنی نعمت و سپس نعمت را به معنای ولایت تفسیر کرده است.نیز هرچه فکر کرده، نتوانسته است لفظی را پیدا کند که اوّلش لام باشد و بتوان آن را با ولایت اهل بیت مربوط کرد، ناچار مادّه ی لزوم را پیدا کرده و آن را به معنای الزام گرفته است، آن هم الزام به ولایت اهل بیت.هم چنین هرچه فکر کرده، نتوانسته است لفظی را پیدا کند که اوّلش هاء باشد و بتوان آن را به ولایت اهل بیت ربط داد، ناچار لفظ هوان را پیدا کرده و آن را به طور غیرمستقیم به ولایت اهل بیت مربوط نموده و گفته است: هاء در « الله » اشاره به هوان و پستی مخالفان اهل بیت است که بالاخره به ولایت مربوط می شود.می بینید که چه تکلّفی در این عبارت های عاری از فصاحت وجود دارد! و چه تکلّفی در تحمیل این معانی رمزی بر لفظ جلاله ی « الله » به کار رفته است که هر خواننده ی آگاهی را مشمئز می کند!شما به وجدان خود مراجعه کنید و با خود بیندیشید که آیا در حال جذبه ی مناجات با خدا وقتی که لفظ جلاله ی « الله » را به زبان می آورید و می گویید: یا الله! یا الله! یا الله آیا در چنین حالی این معانی رمزی اختراعی که برای لفظ « الله » گفته اند به ذهن شما می آید و حاجات خود را از این معانی رمزی می خواهید؟! آیا احساس نمی کنید که این معانی رمزی اختراعی، صدها فرسنگ از مدلول لفظ « الله » فاصله دارد؟آیا احساس نمی کنید که مخترع این عبارت ها به طور مشمئز کننده ای با لفظ جلاله ی « الله » بازی کرده و حتّی ندانسته و غیرمستقیم به حریم الهی اهانت کرده است؟بی تردید، اینگونه خیال پردازی و بازی با لفظ جلاله ی « الله » فرسنگ ها از حقیقت به دور است و باید گفت: یا ساخته ی خیال دوستان نادان است و یا توطئه ی دشمنان دانا. لفظ باید جدّاً از آن پرهیز شود.در حدیثی از امام رضا (علیه السّلام) آمده است که فرمود:مخالفان ما فضائلی را در حدّ غلوّ برای ما جعل کردند، تا مردم که آن فضائل غلوّ آمیز را می شنوند، پیروان ما را تکفیر کنند، و نیز فضائلی را برای ما جعل کردند مشتمل بر تقصیر، تا مردم که آن ها را می شنوند درباره ی ما معتقد به تقصیر شوند … (۲۷)احتمال دارد این گونه بازی کردن با لفظ جلاله « الله » زیر پوشش مدح اهل بیت، از ساخته های مخالفان اهل بیت و از مصادیق حدیث مزبور باشد که مخترع آن، هدف سیاسی پلیدی داشته است.البته احتمال دارد که دوست ابلهی به تصوّر این که فضیلتی برای اهل بیت اثبات کند، برای هر حرفی از حروف لفظ جلاله ی « الله » یک معنای رمزی به گونه ای که دیدید جعل کرده باشد، تا ثابت کند که همه چیز به ولایت اهل بیت بستگی دارد؛ حتّی نام مقدّس « الله »!باید دانست که احادیث معتبر و قابل اعتماد در فضائل اهل بیت عصمت (علیهم السّلام) از طرق عامّه و خاصّه به قدری زیاد است که ارادتمندان به ساحت ولایت را اشباع می کند و نیازی به این گونه جعلیات نیست. اهل مطالعه می توانند در این موضوع به کتاب شواهد التنزیل از حاکم حسکانی و اثبات الهداه از شیخ حُرّ عاملی و احقاق الحقّ از قاضی نور الله شوشتری و غایه المرام از سید هاشم بحرانی و کتاب هایی از این قبیل فرمایند.
پی نوشت ها :
۱٫ تفسیر قرطبی، ج۱، ص ۱۰۷٫۲٫ تهذیب التّهذیب، ج۸، ص ۴۳۹ و فرهنگ معین.۳٫ ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۱۲، ص ۱۹۳٫۴٫ همان، ص ۸۱٫۵٫ همان، ج۴، ص ۷۷٫۶٫ همان، ج۸، ص ۲۵۶٫۷٫ تهذیب التّهذیب، ج۸، ص ۴۳۹٫۸٫ شرح ابن ابی الحدید، ج۴، ص ۷۷٫۹٫ کافی، ج۴، ص ۲۴۰٫۱۰٫ تهذیب التهذیب، ج۸، ص ۴۳۹٫۱۱٫ شهرستانی، ملل و نحل، ص ۴۸٫۱۲٫ ابن ابی الحدید شرح نهج البلاغه، ج۳، ص ۲۳۷٫۱۳٫ شهرستانی، ملل و نحل، ص ۴۸٫۱۴٫ میزان الاعتدال، ج۲، ص ۳۲۵٫۱۵٫ الدرّ المنثور، ج۱، ص ۸٫۱۶٫ تهذیب التّهذیب، ج۴، ص ۴۵۴٫۱۷٫ جامع البیان، ج۱، ص ۵۳٫۱۸٫ لسان المیزان، ج۱، ص ۴۴۱٫۱۹٫ میزان الاعتدال، ج۱، ص ۲۵۳ و لسان المیزان، ج۱، ص ۴۴۲٫۲۰٫ کافی، ج۱، ص ۱۱۴؛ توحید صدوق، ص ۲۳۰ و برقی، المحاسن، ص ۲۳۸٫۲۱٫ مرآه العقول، ج۲، ص ۳۷٫۲۲٫ تنقیح المقال، ج۲، ص ۲۶٫۲۳٫ معجم رجال الحدیث، ج۱۴، ص ۶۵ و ج۱، ص ۵۰٫۲۴٫ ص ۲۳۰٫۲۵٫ همان، ج۹، ص ۱۳۰٫۲۶٫ رجال کشّی، ص ۵۹۰٫۲۷٫ عیون اخبارالرّضا، ج۱، ص ۳۰۴٫منبع مقاله :صاحبی، محمدجواد؛ (۱۳۹۲)، شناخت نامه ی تفاسیر: مقالاتی در شناخت تفاسیر قرآن کریم، قم: بوستان کتاب ( مرکز چاپ و نشر دفتر تبلیغات اسلامی حوزه ی علمیّه قم )، چاپ اول
















هیچ نظری وجود ندارد