نقش افراد در تاریخ
قرآن کریم، انسانها را به تفکر و تدبر در تاریخ بشر فرا میخواند؛ زیرا تاریخ آینه تمامنمای زندگی انسانهاست. جوامع انسانی نیز تابع اصول و قواعدی هستند که در هر دوره بر اساس شرایط موجود، قابل تکرار خواهد بود. در این میان باید توجه داشت که گاه میان تاریخ مدون و تاریخ حقیقی، فاصلههای فراوانی وجود دارد، به ویژه در مورد شخصیتهایی که مورد حب و بغض افراد گوناگون قرار گرفتهاند.
نکته مهمی که در بحث جامعهشناسی تاریخ وجود دارد این است که آیا تاریخ شخصیتها را میسازد و یا شخصیتها تاریخ را میسازند؟
بشر در طول تاریخ حیات خود، فراز و نشیبها، جنگ و ستیزهای بسیاری دیده است؛ تمدنهای متعددی در نقاط مختلف زمین متولد شده و پس از چندی از بین رفتهاند؛ امپراتوریهای بزرگی به وجود آمده و سپس تجزیه شدهاند. به راستی، عامل این راه دراز و پرپیچ و خم و تغییر و تحول بنیادین چیست؟ آیا میتوان قانونی کشف کرد که بیان کننده این حرکتها باشد و ظهور و سقوط تمدنها و دولتهای گوناگون را توجیه و تفسیر کند؟([۱])
در کتاب «فلسفه تاریخ» چنین آمده است:حوادث تاریخ دو گونه است: حوادث بیارزش و حوادث باارزش. حوادث بیارزش، حوادثی است که تأثیری در رویدادهای بعدی نداشته و در واقع بود و نبود آن تأثیری در حوادث بعدی ندارد. حوادث با ارزش حوادثی است که در اوضاع بعدی تأثیر داشته است. ([۲])در فلسفه تاریخ – به اعتقاد برخی – قانون یا قوانینی بر تاریخ حکومت میکند و به نظر عدهای همه حوادث و تطورات تاریخ اتفاقی است و از هیچ قانونی تبعیت نمیکند. اگر حکومت قانون را بر حرکت تاریخ بپذیریم، آن قانون چیست؟ چگونه میتوان در ساختار تاریخ فردا از آن استفاده کرد؟
اگر تاریخ از یک سلسله امور جزئی تشکیل شده و هیچ عاملی این امور را با هم پیوند ندهد و همه رویدادها بر حسب اتفاق و تصادف به وجود آمده باشد، جستجوی یک قانون کلی برای حوادث تاریخی کار بیهودهای است. پیدایش این نظریه که تاریخ هیچگونه نظام و قانونی ندارد، از نظریههای غلط و یک بعدی در تفسیر حرکت تاریخ است! مانند نظریه حرکت دورهای و دایرهای تاریخ. بر طبق این نظریه تاریخ همیشه تکرار میشود؛ تمدنی متولد میشود و رشد میکند و سپس میمیرد و جای خود را به تمدن جدیدی میدهد و آن نیز همین مراحل را طی میکند. جوامع بشری درست مانند یک انسان است که ابتدا مرحله تولد و کودکی و سپس مرحله جوانی و میانسالی و آنگاه دوران پیری را طی میکند و سرانجام به مرحله مرگ میرسد. ([۳])
به یک اعتبار همه چیز در عالم، تاریخ دارد؛ زیرا تاریخ یعنی سرگذشت، وقتی که یک شئ حالت متغیری داشته باشد و از حالی به حالی و از وضعی به وضعی تغییر وضع و تغییر حالت بدهد؛ این همان سرگذشت و تاریخ است، برخلاف این که اگر یک شئ به یک وضع ثابتی باشد یعنی هیچ گونه تغییری در آن رخ ندهد، تاریخ هم ندارد. مثلاً اگر ما معتقد باشیم که زمین از ابتدا که خلق شده و به وجود آمده به همین وضع بوده که هست، پس زمین تاریخ ندارد. اما اگر زمین تغییراتی داشته باشد. قبول کنیم که زمین یک سلسله تغییرات و تحولات داشته است، پس زمین تاریخ دارد. ([۴])
نظریههایی در تحوّل تاریخ:
نظریه اول: نوابغ، عامل مؤثر بودهاند؛نظریه دوم: انباشته شدن دانش را عامل تحول تاریخ میداند؛نظریه سوم: اختراعها، نژادها، شرایط اقتصادی و مختصات جغرافیایی را عامل مؤثر در تاریخ میداند.
نظریه اول. اگر گفتیم نوابغ و بزرگان عامل مؤثر در تحول تاریخ بودهاند، این نظریه درست است این تحلیل بر میگردد به عوامل زیستی، یعنی در خلال تحولاتی که نوع انسان پیدا میکند افراد فوقالعادهای ظهور میکنند و این افراد فوقالعاده منشأ تحول تاریخ میشوند و به عبارت دیگر این که افراد فوقالعاده منشأ تحول تاریخ هستند به عوامل زیستی برمیگردد؛ پس در واقع ما عوامل زیستی را عامل تحول تاریخ میدانیم. وقتی می گوییم فلانی چرا نابغه شده است؟ حتماً یک عوامل خاص زیستی در او هست؛ مثلاً یک سری عوامل وراثتی و تربیتی در او وجود دارد. وی دارای یک مغز فوق العاده، یک اعصاب فوقالعاده و یک اراده فوق العاده است ([۵]).
اما عامل دیگر که او را از نظر تاریخ هم تکامل میبخشد این است که انسان میتواند تجارب و اندوختههای علمی خود را حفظ و نگهداری کند و آن علم را به نسل دیگر منتقل کند که علم نسل قبل با علم نسل بعدی ـ که چیزی بر سرمایه نسل قبل میافزاید ـ روی همدیگر انباشته شده و دانش بشر تکامل مییابد.
در میان حیوانات، این انسان است که این خصوصیت نوعی را دارد که برگرفته از استعداد کتابت و نوشتن است: {عَلّمَ بِالْقَلَمِ * عَلّمَ اْلاِنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ}([۶]) و دیگر {عَلّمَهُ الْبَیانَ}([۷]) انسان از وقتی که انسان شده است این دو توانایی در او بوده است.اگر بگوییم انباشته شدن دانش عامل تحول و تکامل تاریخ است، باید بگوییم که انسان دارای استعداد بیان و نوشتن است که به موجب این استعداد، دانشهای بشری روی همدیگر انباشته میشود و این انباشته شدن دانشها سبب تکامل بشر میشود. ([۸])از نظر قرآن مهمترین انگیزه حرکت تاریخ و جامعه، سنتهای الهی است.
همانطور که در بخش عوامل مؤثر در تحول تاریخ گفته شد، افراد فوقالعاده در تاریخ نقش مهمی برعهده دارند. یکی از این افراد فوقالعاده نوابغ، پیامبران و اولیاء الهی هستند که در تاریخ و تحول آن نقش دارند. حضرت رسول اکرم ص مبعوث به رسالت میشود. پیامبر اکرم ص بهتر از هر کس دیگری زمان و جامعه خودش را میشناسد و راه نجات مردم را میشناسد. او دارای خصلتها و ویژگیهای منحصر به فردی است که میتواند نیروهای دیگر را جذب نماید. او در اوج صفات برجستهٔ انسانی قرار دارد؛ کمال ایثار، گذشت، فداکاری، تقوا و پاکی در رفتار و گفتار او تجلّی پیدا میکند. خداوند در قرآن مجید او را اینگونه توصیف میکند: {إِنّک لَعَلی خُلُقٍ عَظیمٍ}([۹]) این ویژگیها سیر حرکت جامعهٔ انسانی را تغییر میدهد و تاریخ را میسازد.
مردم زمان او به خاطر تعصبات قومی یکدیگر را غارت میکردند؛ با همدیگر جنگ و نزاع میکردند اما او نیروهای خفته را بیدار میکند، نیروهایی را که انحرافی دارند در مسیر اصلی میاندازد و نیرویی تشکیل میدهد که جامعه را به جنبش در میآورد؛ قیام پیغمبران نه بر این اساس بوده که به مردم بگویند شما بروید در خانههایتان بنشینید، (تنها من، با معجزههایم میآیم کار میکنم) و نه برخلاف نیازهای واقعی جامعه بوده است، برعکس: حرفشان این بوده که سخن من به دلیل این که حق و حقیقت است و با واقعیت منطبق است باقی میماند؛
{یریدُونَ أَنْ یطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یأْبَی اللّهُ إِلاّ أَنْ یتِمّ نُورَهُ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ، هُوَ الّذی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دینِ الْحَقِّ لِیظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کلِّهِ}([۱۰])به دلیل (هُدی) بودن آن باقی میماند، هدی یک واقعیت است. یعنی اگر راهی وجود دارد او آن راه را نشان میدهد نه اینکه راه را خلق میکند او راه را خلق نمیکند، بلکه هادی است. هادی یعنی راهنما، یعنی راهی که در ذات خودش وجود دارد را به مردم نشان میدهد؛ او روش حق و حقیقت (در مقابل باطل) است، به راهی نمیبرد و آئینی نمیدهد که آخرش دست خالی و پوچی باشد. ([۱۱]) بسیاری از جامعه شناسان و تحلیلگران تاریخ در بررسی سیر تحولات جوامع از یک حقیقت بزرگ که بر تمام حوادث تاریخی سایه افکنده و در شکلگیری بسیاری از جوامع بشری نقش تعیین کننده داشته است، غفلت کردهاند و آن نقش سرنوشتساز پیامبران است، بدین سان دچار خطایی شدهاند که کمترین ضرر آن از دست دادن کلید فهم بسیاری از رویدادهای تاریخ بشری است.در پیگیری افکار انبیاء و نقش تعیین کننده آن در رویدادها خواهیم دید که قسمت اعظم تاریخ را پیامبران رقم زدهاند و بیاعتنایی به این مسأله نوعی خیانت به تاریخ است. ([۱۲])
پی نوشت ها
([۱]). تاریخ اسلام از منظر قرآن، یعقوب جعفری، ص ۱۷.([۲]). فلسفه تاریخ، مرتضی مطهری، ج ۱، ص ۱۹.([۳]). همان، ج ۱، ص ۱۸.([۴]). همان، ج ۱، ص ۱۵.([۵]). بحث عوامل زیستی تنها محدود به ژنهای وراثتی نمیشود بلکه زمینه اصلی ایجاد شخصیت افراد مربوط به زمینههای تربیتی و اعتقادی و اخلاقی او است و چه بسا افرادی که زمینههای وراثتی خوبی نداشتهاند اما در اثر تربیت صحیح دارای موفقیتهای زیای شدهاند که در تاریخ اسلام نمونههای زیادی وجود دارد. (محقق)([۶]). علق/ ۵ ـ ۴.([۷]). الرحمن/ ۴.([۸]). فلسفه تاریخ، مطهری، همان، ص ۳۲-۳۰.([۹]). قلم/ ۴.([۱۰]). توبه/۳۲ و ۳۳.([۱۱]). فلسفه تاریخ، مطهری، مرتضی، ص ۵۳.([۱۲]). تاریخ اسلام از منظر قرآن، یعقوب جعفری، ص ۲۱ ـ ۲۰.
برگرفته از کتاب “مختار از دیدگاه اهل بیت” نوشته ی علی شفیع پور حسینی
اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی

















هیچ نظری وجود ندارد