پس از حمد و ستایش بى مانند خداوند، و درود بى کران بر رسول اکرم (صلى الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم السلام) آن پاکان بى مانند آفرینش هستى . کتاب سیاهترین هفته تاریخ شامل بخشى از رویدادهاى تلخ دوران بیمارى و پس از رحلت پیامبر بزرگوار (علیهم السلام) را مطرح نموده است نه تنها به عنوان رویدادهاى تاریخ مورد توجه و عنایت است که از زاویه پند و اندرز و عبرت باید به آن نگاه کرد بلکه بررسى این گونه رویدادها قبل از هر چیز بحثى است اعتقادى که در زندگى رفتارى انسان مسلمان تاءثیر فوق العاده اى داشته و سرنوشت آنان را رقم مى زدند، و در واقع نتیجه رسالتهاى پیامبران الهى است که با به کارگیرى آن در زندگى ، سعادت انسان را رقم مى زند، و با نادیده گرفتن و از زاویه یک رویداد گذشته تاریخى به آن نگاه کردن ، خواننده به هدف مطلوب بعثت پیامبران الهى و بخصوص نبى اکرم (صلى الله علیه و آله) نخواهد رسید.بنابراین هرگز نباید فراموش کنیم چرا على و آلش (علیهم السلام) خانه نشین شدند، و انگیزه آنان چه بوده است و چگونه شد که آن همه سفارشات پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) را نادیده گرفتند، و چرا اصحاب رسول گرامى که شاهد آن همه معجزات پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) بودند، در این موقعیت خطیر و حساس سکوت اختیار کردند، و چرا دخت گرامى رسول را تنها گذاردند، با آنکه آن همه پیامبر (صلى الله علیه و آله) در موردش سفارش نموده بود، و آیا همه این مسائل را باور کنیم ؟ ما در این کتاب بخشى از رویدادهایى که در ارتباط با اینگونه مسائل است مورد بحث و بررسى قرار مى دهیم باشد که مورد توجه صاحبان اصلى مکتب قرار گیرد، و خدمتى هر چند ناچیز به حق و حقیقت باشد، امید آنکه مورد توجه پارسى زبانان و جویندگان حقیقت قرار گیرد.لازم به ذکر است که در این مختصر تلاش بر این بوده که عمدتا مسائلى را که ممکن است مورد قبول نباشد، از کتب معتبر برادران اهل سنت نقل شود و چه خوب است که مسائل عقیدتى به میان کشیده شود تا در میدان بحث حقایق روشن شوند، بدیهى است بحث در اینگونه مسائل هرگز به معناى جبهه گیرى در میادین مختلف زندگى نبوده بلکه هدف از آن ایجاد وحدت هر چه بیشتر بین برادران اهل سنت و شیعه است که امید مى رود با اندیشیدن در مطالب کتاب حقایق ، هر چه بهتر آشکار گردد و همه مسلمین در پرتو ولایت مطلقه امیرالمؤ منین على (علیه السلام) به اهداف عالى اسلامى دست یابیم ، و این است وحدت حقیقى مسلمانان که براى دین و دنیا سودمند مى باشد.اردیبهشت ۱۳۷۴ هجرى شمسىحوزه علمیه قم ، على محدث (بندرریگى).
فصل اول : پیامبر از رحلت خبر مى دهد
1-۱: در فرصتهاى پراکنده
ابن عباس و سدى : چون آیه : «انک میت و انهم میتون :» (1) تو خواهى مرد و آنان نیز مى میرند»، نازل گردید، پیامبر (ص) فرمود: «اى کاش مى دانستم مرگ من چه موقع خواهد بود؟» پس از آن سوره (نصر) نازل گردید، پس از نزول سوره نصر، پیامبر (صلى الله علیه و آله) در نماز، بین تکبیر و قرائت ، سکوت مى کرد و مى فرمود: « سبحان الله و بحمده استغفر الله و اتوب الیه ،» از پیامبر (صلى الله علیه و آله) علت آن را سؤ ال کردند؟ فرمود: «خبر مرگ مرا دادند» پس از آن گریه شدیدى کرد، عرض شد: اى رسول خدا (صلى الله علیه و آله)، آیا بخاطر مرگ گریه مى کنى ؟ در حالى که خداوند گناهان گذشته و آینده تو را آمرزیده است ؟ پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: «پس ترس انتقال به آخرت ، تنگناى قبر، تاریکى لحد و ترسهاى فراوان قیامت چه مى شود؟» و بعد از نزول سوره یاد شده به مدت یکسال زنده ماند.اسباب نزول از واحدى : عکرمه از ابن عباس روایت نموده گوید: چون رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از جنگ حنین فراغت جست ، و سوره فتح نازل گردید، فرمود: اى على و اى فاطمه : « اذا جا نصرالله و الفتح ،» و تا آخر سوره را قرائت فرمود. (۲) (اشاره به نزدیکى ایام رحلت پیامبر).در مجمع از مقاتل : چون سوره نصر نازل گردید، پیامبر (صلى الله علیه و آله) آن را براى اصحاب خود قرائت نمود، اصحاب شادمان شدند و به یکدیگر بشارت دادند، عباس عموى پیامبر (صلى الله علیه و آله) نیز این خبر را دریافت نمود و گریه کرد، پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: چه چیز تو را به گریه آورد؟ عرضه داشت : گمان دارم ، این سوره حامل پیام رحلت است ؟ پیامبر (صلى الله علیه و آله) فرمود: آنچنان است که مى گوئى .و نیز در مجمع ، از ام سلمه آمده است : رسول خدا (صلى الله علیه و آله) در این اواخر، نمى نشست و برنمى خاست ، و رفت و آمد نمى کرد، مگر اینکه مى فرمود: « سبحان الله و بحمده استغفر الله و اتوب الیه ،» پس از آن سوره نصر را قرائت مى کرد.مرحوم علامه طباطبائى گوید: در این معنا با اختلافاتى اندک در گفته رسول خدا (صلى الله علیه و آله)، روایات بسیارى آمده است و در این که چگونه این سوره دلالت دارد بر فرارسیدن ایام رحلت ، گوید: مضمون آیه دلالت دارد بر فراغ پیامبر (صلى الله علیه و آله) از تلاش و مجاهدت ، و پایان یافتن و تمامیت ماءموریت او، و پس از اتمام ماءموریت هنگام زوال فرا مى رسد. (۳)
2-۱ در مراسم حجه الوداع
جابر گوید: در حجه الوداع در حضور پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) بودیم ، در هنگام رمى جمرات فرمود: (مناسک خود را از من فراگیرید، شاید بعد از امسال دیگر به حج نیایم) (۴) و به همین مضمون در کامل ابن اثیر است به اضافه این جمله هرگز مرا دیگر در این جایگاه نخواهید دید. (۵)پیامبر در هنگام بازگشت از حجه الوداع در اجتماع بزرگ حاجیان از نزدیک بودن ارتحال خود خبر مى دهد: خداوند لطیف و آگاه به من خبر داده است :و این که نزدیک است فرا خوانده شوم و من دعوت خداى را اجابت نمایم . (۶)ه: عبدالله بن مسعود گوید: پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) یک ماه قبل از رحلت خود ما را از آن آگاه نمود. ما در منزل عایشه جمع شده بودیم ، پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) به ما نگاه کرد و چشمانش گریان شد، و فرمود: مرحبا بکم ، خداوند به شما زندگانى بخشد، و بیامرزد، و در پناه خود قرار دهد، و خداوند شما را حفظ نماید، و توفیق عطا فرماید، به شما رزق و روزى دهد، و یارى و هدایت کند شما را، سپس فرمود: شما را به پرهیزکارى توصیه مى کنم ، و به خدا مى سپارم ….عرض کردیم : یا رسول الله رحلت شما در چه موقع خواهد بود؟ فرمود: فراق نزدیک شده ، و بازگشت به سوى خداوند است . (۷)
3 – ۱: در مدینه :
ابو مویهبه برده رسول خدا (صلى الله علیه و آله) گوید: شبى پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) مرا از خواب بیدار کرد، و فرمود: من ماءموریت دارم براى اهل بقیع استغفار کنم (پس با من بیا)، گوید: من با پیامبر (صلى الله علیه و آله) خارج شدم ، تا بقیع آمدیم ، آنگاه پیامبر (صلى الله علیه و آله) به اهل بقیع سلام کرد، و سپس فرمود: گوارا باد بر شما آنچه را فعلا در آن قرار دارید، در حقیقت فتنه ها هم چون شب تار روى آور گردیده است ، آنگاه فرمود: کلید خزینه هاى زمین به من واگذار شد، و این که زندگى جاوید در دنیا داشته باشم ، و در پایان نیز بهشت از آن من باشد، و یا این که دیدار پروردگار را برگزینم ، و من دیدار خداوند را برگزیدم . (۸)طبرى گوید: ابو مویهبه گفت : اى رسول خدا (صلى الله علیه و آله) جاودانگى در دنیا و سپس بهشت را برگزین ، فرمود: هرگز، من دیدار با پروردگار را برگزیدم . (۹)ابن کثیر روایت ابو مویهبه را ذکر کرده و بعد ادامه مى دهد: پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) بعد از این جریان ۷ یا ۸ روز دیگر، بیشتر در دنیا نماند. (۱۰)ابن کثیر همچنین در داستان اعتکاف ۲۰ روز آخر ماه رمضان پیامبر (صلى الله علیه و آله) و نزول دو بار قرآن را در سال ذکر مى کند.در روایتى شیخ مفید اضافه اى بر آنچه ابن اثیر گفته ، گوید: پیامبر اکرم به على (علیه السلام) فرمود: در هر سال قرآن یک بار بر من عرضه مى شد و امسال جبرئیل دو بار این کار را انجام داده است ، و من آن را نشانه نزدیک بودن ایام مرگ خود مى دانم . شیخ مفید اضافه کرده ، گوید: پیامبر اکرم هر سال ده روز آخر ماه رمضان اعتکاف مى نمود و امسال بیست روز اعتکاف کرد. (۱۱)عایشه گوید: رسول خدا (صلى الله علیه و آله) از بقیع بازگشت نمود، او مشاهده نمود، من از سردرد مى نالم ، فرمود: چه ضررى داشت اگر تو پیش از من مى مردى ، من تو را تجهیز نموده ، کفن مى پوشاندم ، بر تو نماز گزارده و تو را به خاک مى سپردم . و عایشه پاسخ داد: اگر چنین مى شد، (بعد از دفن من) به خانه بازگشته و با یکى از زنان خود همبستر مى شدى . (۱۲)ابن کثیر، این روایت را به چند طریق ذکر مى کند، که مضمون همه آنها یکى است . (۱۳)المراغى این روایت را با مقدارى اختلاف ، ذکر مى کند: هنگامى که عایشه متوجه شد، پیامبر (صلى الله علیه و آله) دچار سردرد شدید شده است ، خود نیز از سردرد شکایت کرد. (۱۴)اى کاش چنین بود، و من زنده بوده ، بر تو نماز گزارده و تو را دفن مى کردم . (۱۵)روض الانف (۱۶) و کامل ابن اثیر نیز به همین گونه روایت را نقل مى کنند. (۱۷)
4-۱: یک ماه پیش از رحلت :
عبدالله بن مسعود گوید: پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) یک ماه پیش از وفات خود، خواص اصحاب خود را در خانه عایشه فرا خواند و جریان نزدیک بودن وفات خود را به اطلاع اصحاب رساند. (۱۸) حبیب السیر با اختلافى جزئى همین مطلب را یادآور مى شود. (۱۹)از مجموع آنچه گذشت ، پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) از رحلت خود آگاهى داشته است و به این گونه نبوده است که عارضه رحلت به صورت ناگهانى انجام شده ، و با تصور اینکه دچار بیمارى گشته و از آن شفا مى یابد، تا آنچه را باید سفارش کند به آینده واگذار نماید. و نیز مشاهده شد از سخنان پیامبر (صلى الله علیه و آله) نوعى نگرانى احساس مى شد.
فصل دوم : سپاه اسامه
1-۲: نگرانى پیامبر صلى الله علیه و آله
نگرانى پیامبر (صلى الله علیه و آله) از چیست ؟ بعد از فتح مکه ، کفار قریش نیروى خود را از دست داده و قوایشان تحلیل رفته ، و جمع آنان پراکنده شده ، از نابودى اسلام ماءیوس شده اند، اسلام در جزیره العرب قوت گرفته و بزرگترین شخصیت سیاسى ، نظامى منطقه رسول خدا (صلى الله علیه و آله) است ، خاطر گرامى پیامبر (صلى الله علیه و آله) از ناحیه کفار و مشرکین آسوده است ، بنابراین جاى هیچگونه نگرانى از این ناحیه براى پیامبر (صلى الله علیه و آله) وجود ندارد.اما او با وجود رفع همه موانع ، از فتنه ها در آینده اى نه چندان دور خبر مى دهد. فتنه هایى که همانند پاره پاره هاى شب ، فضاى زندگى مسلمین را تیره و تار مى کند. او از بروز فتنه ها رنج مى برد، و به شدت در هراس است ، اصحاب نزدیک به او نیز همین هراس را دارند، محمد صلى الله علیه و آله از چه مى ترسد، و هراسش در چیست ؟هراس پیامبر (صلى الله علیه و آله) از خود مسلمین است ، ترس او از داخل حوزه اسلام است . نکند برخى از میان همین اصحاب بزرگوار، وصایاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) را نادیده بگیرند، و خلافت را به مسیرى غیر از آنچه خود خواسته است منحرف نماید، و بالاخره تمام وصایاى او را در مورد خلافت از خود و بخصوص خطبه غدیر را فراموش کنند، و آن را توجیه نمایند. این هراس او را وادار مى کند، تا فتنه ها را گوشزد نماید، و تلاش کند، تا از خطر آینده جلوگیرى نماید.پیامبر (صلى الله علیه و آله) که خود به وضوح و آشکارا این موضوع را لمس مى کند، بخصوص بعد از بازگشت از حجه الوداع سال دهم هجرت ، تلاش مى کند تا با هشدارها، و برنامه ریزى از بروز خطرات احتمالى جلوگیرى نماید.
2-۲: فرمان تشکیل سپاه اسامه
در محرم سال یازدهم پیامبر (صلى الله علیه و آله) دستور داد لشگرى به سوى شام رهسپار شود، و امارت و فرماندهى آن را به اسامه واگذار نمود، و به آنان دستور داد تا مرزهاى (بلقاء) و (الداروم) از سرزمینهاى فلسطین پیش برانند، منافقین در مورد فرماندهى اسامه اعتراض نمودند و گفتند: فرماندهى همه مهاجرین و انصار را پیامبر (صلى الله علیه و آله) به نوجوانى واگذار کرده است ، پیامبر (صلى الله علیه و آله ) فرمود: اگر فرماندهى اسامه را امروز سرزنش مى کنید، پیش از این نیز فرماندهى پدرش را نکوهش نمودید، و او شایسته فرماندهى است ، چنانچه پدرش نیز شایسته فرماندهى بود، و دستور داد همه مهاجرین و انصار در این سپاه شرکت جویند، از آن جمله ابوبکر و عمر، در حالى که مردم در تدارک این امر بودند، بیمارى پیامبر (صلى الله علیه و آله) آغاز گردید. (۲۰)روز دوشنبه چهار روز مانده به پایان ماه صفر یازدهم هجرت ، پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) دستور داد براى جنگ با روم آماده شوند، چون بامداد آغاز گردید، پیامبر (صلى الله علیه و آله) اسامه را طلبید، و به او فرمود: به سوى جایگاه کشته شدن پدرت حرکت کن ، و بدان که من تو را فرمانده این لشگر نمودم ، پس بامدادان بر اهل ابنى (۲۱) بتاز و آنچه را به آتش بکش ، (دستور آتش زدن برخلاف روش پیامبر (صلى الله علیه و آله) است و در این رابطه سخنى خواهیم داشت . – م -) و آنچنان سریع حرکت کن که بر اخبار سبقت گیرى ، پس اگر خداوند تو را یارى نمود و به پیروزى دست یافتى توقف خود را در میان آنان اندک نما، و با خود راهنمایانى همراه کن ، و جاسوسانى را پیشرو خود قرار ده .و چون روز چهارشنبه شد، تب و سردردى عارض پیامبر (صلى الله علیه و آله) گردید.و روز پنجشنبه بامدادان پرچمى به فرماندهى اسامه برافراشت ، و آن را بدست بریده بن الحصیب الاسلمى بسپرد و آنگاه (جرف) (۲۲) را پایگاه لشگر معین نمود. و هیچ کس از چهره هاى سرشناس مهاجرین و انصار نماند، مگر آن که به این سپاه ملحق گردید، ابوبکر و عمر بن الخطاب و ابوعبیده بن الجراح و سعد بن ابى وقاص و سعید بن زید، و قتاده بن نعمان و سلمه بن اسلم بن حریش ، ضمن آن لشگر بودند. و پیامبر (صلى الله علیه و آله) به آنان فرمود: بنام خدا و در راه خدا به سوى جنگ بشتاب ، و با منکرین خداوند نبرد کن .عده اى ناراحت شده و اظهار داشتند: جوانى فرمانده و رئیس مهاجرین پیشینیان مى شود؟ (معلوم است اعتراض کنندگان از مهاجرین بوده اند – م -).این خبر به پیامبر (صلى الله علیه و آله) رسید، خشمگین گردید و در حالى که بر اثر سردرد دستمالى به سر بسته و قطیفه اى به دوش انداخته بود، از منزل خارج شد، و از منبر بالا رفت ، و بعد از حمد خداوند فرمود: این چه سخنى است که از بعضى از شما در مورد فرماندهى اسامه به من رسیده است ؟ و شما اگر امروز درباره فرماندهى اسامه اظهار نگرانى مى کنید، درباره فرماندهى پدر او نیز همین گونه نگران بودید، به خدا سوگند او شایسته فرماندهى بود و فرزندش نیز پس از او شایسته امارت و فرماندهى است ، و او محبوبترین افراد نزد من است و هر دوى آنان مرکز هر نوع اندیشه نیک مى باشند، با او به نیکى رفتار کنید، زیرا او از بهترین شماست .پس آنگاه پیامبر (صلى الله علیه و آله) از منبر فرود آمد و رهسپار منزل گردید، این رویداد روز شنبه دهم ربیع الاول رخ داد. (البته طبق این روایت و در بحث تاریخ وفات پیامبر سخنى خواهیم داشت . – م -).و مسلمانانى که قرار بود با اسامه حرکت کنند، گروه گروه با پیامبر (صلى الله علیه و آله) وداع کرده و در پایگاه (جرف) به اسامه مى پیوستند.بیمارى پیامبر (صلى الله علیه و آله) رو به شدت گذارد، و او مرتب مى فرمود: لشگر اسامه ماءموریت خود را انجام دهد.و چون روز یکشنبه فرا رسید، بیمارى پیامبر (صلى الله علیه و آله) شدت یافت ، اسامه از لشگرگاه خود بر پیامبر (صلى الله علیه و آله) وارد گردید، در حالى که پیامبر (صلى الله علیه و آله) بى هوش بود، و این رویداد در همان روزى بود که پیامبر (صلى الله علیه و آله) را مداوا مى کردند (و پیامبر (صلى الله علیه و آله) این نوع مداوا را نمى پسندید (۲۳)) اسامه ، اظهار ادب نمود، پیامبر (صلى الله علیه و آله) او را بوسید و پیامبر (صلى الله علیه و آله) سخنى نمى گفت . (۲۴) ولى او دستهاى خود را به طرف آسمان بالا برد و به من اشاره کرد، دانستم او مرا دعا مى کند. اسامه به سوى پایگاه لشگر خود باز مى گردد.روز دوشنبه فرارسید، پیامبر (صلى الله علیه و آله) تا حدودى بهبود حاصل کرده بود، سپس پیامبر (صلى الله علیه و آله) به اسامه فرمود: با برکت از جانب خداوند ماءموریت خود را به انجام رسان . و اسامه پیامبر (صلى الله علیه و آله) را وداع نموده به لشگرگاه خود بازگشت و فرمان حرکت را صادر نمود، در حالى که مى خواست سوار شود، فرستاده مادرش ام ایمن به نزد او آمده و به او گفت : رسول خدا (صلى الله علیه و آله) دارد از دنیا مى رود، اسامه با شنیدن این پیام به همراهى عمر و ابوعبیده به سوى مدینه حرکت کردند و خود را به رسول خدا رساندند، در حالى که پیامبر (صلى الله علیه و آله) داشت از دنیا مى رفت ، پس پیامبر (صلى الله علیه و آله) وفات یافت . (۲۵)
3-۲: حضور ابوبکر در سپاه اسامه
ابن اثیر نیز همانند ابن سعد در طبقات روایت سپاه اسامه را ذکر کرده به گونه اى کوتاهتر و ضمن شرح حال و بیمارى رسول خدا (صلى الله علیه و آله)، ابن اثیر نیز از حضور ابى بکر و عمر در سپاه اسامه و تاءخیر سپاه در انجام ماءموریت خود سخن به میان آورده و نیز در هنگام حضور اسامه بار دوم ، از اسامه نقل مى کند که پیامبر (صلى الله علیه و آله) ساکت بوده و سخنى نمى گفت . (۲۶)ابوجعفر محمد بن جریر طبرى نیز به همین ترتیب متعرض داستان اسامه شده به گونه اى مختصر و گوید: کسانى که در اوائل هجرت پیامبر (صلى الله علیه و آله) به مدینه آمده بودند در ضمن سپاه اسامه حضور داشتند. (۲۷)روض الانف بعد از ذکر داستان سپاه اسامه ابن زید، از اعتراض اصحاب به فرماندهى اسامه یاد مى کند، او نیز همانند دیگران اعتراض اصحاب را بیان مى کند، ولکن اشاره اى دارد که ابوبکر و عمر نیز ضمن این گروه بوده اند. (۲۸)و ابن کثیر گوید: و عمر نیز در میان آنان بود، و مى گویند ابابکر نیز حضور داشت ولیکن پیامبر (صلى الله علیه و آله) او را به خاطر اقامه نماز در مسجد از صف جنگجویان بیرون کشید. ابن کثیر گوید:خیلى از مهاجرین صدر اسلام و انصار در سپاه اسامه شرکت داشتند، و عمر نیز از بزرگترین آنان بود، و آن که گوید: ابابکر در میان آنان بوده ، اشتباه کرده ، زیرا بیمارى پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) شدت یافت و لشگر اسامه در (جرف) مستقر گردید، و پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) به ابى بکر دستور داد تا با مردم نماز بخواند چگونه ممکن است امام مسلمین در ضمن سپاه باشد، و اگر فرض شود شرکت داشته است ، پیامبر (صلى الله علیه و آله) او را به خاطر نماز استثناء نموده . (۲۹)سید مرتضى گوید: ابوبکر در ضمن گروهى بوده است که در سپاه اسامه شرکت داشته اند، و این مطلبى است که ، تاریخ نویسان آن را ذکر نموده اند، از آن جمله بلاذرى است که در تاریخ خود آن را بیان داشته ، و او معروف است به این که مورد اطمینان و ثقه است ، و مسایل را با دقت مورد نظر قرار مى دهد، و او کسى است که هرگز به او نسبت جانبدارى از شیعه داده نمى شود، او گوید: ابوبکر و عمر هر دو در ضمن سپاه اسامه بودند. (۳۰)در اینجا این سؤ ال مطرح است که اگر واقعا ابوبکر استثناء شده بود و از حضور در سپاه معاف بود، تاریخ نویسان به صراحت استثناء شدن او را مطرح مى کردند، چنانچه استثناء شدن عمر را بعد از رحلت پیامبر (صلى الله علیه و آله) به درخواست ابوبکر از اسامه مطح نموده اند.ابن ابى الحدید در این مورد مى گوید: برخى از تواریخ حضور او را تاءیید، و برخى آن را تاءیید ننموده اند. (۳۱) و گوید: ابوجعفر محمد بن جریر طبرى نگفته است که ابوبکر در ضمن سپاه اسامه بوده ، و او فقط از حضور عمر یاد نموده است . (۳۲)و ما چند نمونه از گفته هاى مورخین را ذکر نمودیم که از حضور ابى بکر در سپاه اسامه یاد نموده اند، و اما طبرى با این جمله (فرمان پیامبر همه مهاجران اولیه را شامل و همه آنان در سپاه اسامه حضور داشتند جاى تردید نمى گذارد).و من از ابن ابى الحدید در شگفتم که چگونه دچار تردید شده است و مى گوید: برخى از تواریخ گفته اند که ابوبکر در سپاه اسامه حضور نداشته است ، و کتاب مغازى واقدى را به عنوان نمونه ذکر نموده است ، و اینک متن گفته واقدى : « و لم یبق اءحد من المهاجرین الاولین الا انتدب فى تلک الغزوه» : کسى از مهاجرین اولیه نماند مگر اینکه به سپاه اسامه پیوست . (۳۳)و سپس واقدى اسامى چند تن از مهاجرین را ذکر مى کند و ابى بکر یادى نمى کند. و آیا این جمله واقدى به این معناست که او گفته است : (ابوبکر حضور نداشت) چنانچه ابن ابى الحدید گوید. (۳۴) و آیا گفته واقدى : کسى از مهاجرین اولیه باقى نماند مگر آنکه به سپاه اسامه پیوست . ثابت نمى کند: شرکت ابابکر را در سپاه اسامه و آیا او از اولین مهاجرین نبوده است ؟به خصوص این که ابن ابى الحدید خود گوید: بسیارى از راویان حدیث گویند ابوبکر در ضمن سپاه اسامه بوده ، و او فقط گفته واقدى و طبرى را که از حضور ابى بکر به نام تصریح ننموده اند، براى عدم حضور ابى بکر مورد استناد قرار داده . (۳۵)و در جاى دیگر گوید: کسى از چهره هاى سرشناس مهاجر و انصار نماند، مگر اینکه در سپاه اسامه شرکت داشت و از آن جمله ابوبکر و عمر بودند. (۳۶)و در جاى دیگر گوید: واقدى گفته است : ابوبکر بر پیامبر (صلى الله علیه و آله) وارد شده ، در حالى که حال پیامبر (صلى الله علیه و آله) خوب بود و از او اجازه خواست و گفت امروز روز دختر خارجه است ، و پیامبر به او اجازه داد و او به منزل خود در (سنح) رفت . (۳۷)و ابن ابى الحدید از این داستان چنین نتیجه مى گیرد که او جزء سپاه نبوده است . (۳۸)تاریخ نویسان در این مسئله اتفاق نظر دارند، و ما در بخش (فرمان تشکیل سپاه اسامه) حضور ابى بکر و عمر را از قول مورخین ذکر نمودیم و نمونه هایى را یادآور شدیم ، و در میان مسلمین اوائل نیز حضور ابوبکر و عمر در سپاه اسامه معروف بوده است ، داستان لطیفى ذکر مى کند، و ما ترجمه آن را از نظر خوانندگان مى گذرانیم . در این داستان از حضور ابى بکر در سپاه اسامه یاد مى کند:خلیفه المهدى عباسى وارد بصره شد، مشاهده نمود ایاس بن معاویه را که در ذکاوت مشهور و مورد ضرب المثل بود، در حالى که نوجوان و کودکى بیش نبود، چهارصد نفر از علماء و شخصیات پشت سر او قرار دارند. مهدى عباسى در شگفت مانده که چگونه کودکى را جلو انداخته اند، گفت : اف باد بر این ریش ها، آیا بزرگمردى در میان آنان وجود نداشت که این نوجوان را جلو انداخته اند، سپس به جوان روى کرده گفت : چند سال دارید؟ نوجوان پاسخ داد: خداوند عمر امیر را طولانى گرداند، من هم سال اسامه بن زید بن حارثه (رض) هستم که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم او را فرمانده سپاهى نمود که ابوبکر و عمر نیز در میان آنان حضور داشتند. خلیفه به حاضر جوابى و سرعت انتقال نوجوان آفرین گفت ، در آن موقع ایاس بن معاویه هفده سال داشت . (۳۹)
4-۲: یک پرسش ؟
در این جا پرسشى وجود دارد، و هر انسانى که اهل تحقیق و سیاست و اداره امور و آگاه به مسائل نظامى باشد با توجه به وضیعت موجود آن روز حجاز، این پرسش در ذهن او مطرح مى شود: چرا پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم تا این حد اصرار مى ورزد، که سپاه اسامه از مدینه خارج شود و به شام برود، و این اصرار حتى تا دم مرگ و در شدت بیمارى نیز وجود دارد:پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، در حالى که با دستمالى سر خود را از شدت درد بسته بود، بیرون آمد و فرمود:…… به من خبر رسیده است که گروهى از فرماندهى اسامه انتقاد نموده اند، سوگند به جان خودم اگر در مورد فرماندهى اسامه انتقاد مى کنند، در مورد فرماندهى پدرش نیز پیش از این انتقاد کردند. و اگر پدرش شایستگى فرماندهى را داشت ، او نیز شایستگى آن را دارد، دستور مرا در مورد سپاه اسامه اجرا کنید، خداى لعنت کند کسانى را که قبور پیامبران خود را تبدیل به مساجد کرده اند. (۴۰) در بسیارى از روایات ، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم لعنت را متوجه متخلفین از سپاه اسامه مى کند. (۴۱) و ما در این رابطه سخنى خواهیم داشت ، زیرا جمله آخر هیچ ربطى با موضوع سخن پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ندارد.پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم چرا اصرار دارد، لشگر اسلام را، به خطوط ماوراء حجاز بفرستد، و اسامه بن زید را که چیزى کم ندارد، اما یک جوان بیست ساله است ، به فرماندهى آن انتخاب مى کند، و به این گونه حوزه اسلام را از وجود نیروهاى رزمى با سابقه خالى مى کند، در حالى که مى داند، بسیارى از منافقین براى اسلام کمین نموده اند، که در فرصت مناسب و بعد از رحلت رسول اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ضربه آخر را وارد کنند. و برخى از آنان حتى تا رحلت رسول اکرم نیز به انتظار ننشستند، و بلکه در زمان حیات رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم علم مخالفت برافراشتند. (۴۲)پس از مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در صورتى که حوزه اسلام بدون محافظ باشد، زیرا سپاه اسامه به طرف شام رفته و عموم مهاجرین و انصار در زیر فرماندهى اسامه با او به سر مى برند، على و آل ابوطالب نیز مشغول تجهیز پیامبرند، بهترین فرصت براى ضربه زدن از سوى منافقین بوجود مى آید.و نیز متوجه مى شدیم پیامبر اصرار دارد، ابابکر و عمر حتما در ضمن سپاه اسامه حرکت کنند. (مورخین همه از حضور ابوبکر و عمر در سپاه اسامه نام مى برند، این خود به دلیل خصوصیتى بوده است که حضور این دو در مدینه مى داشته) در حالى که پیامبر اکرم خود مى داند این دو نفر عامل هیچگونه پیروزى در جنگ ها نبوده اند، در عین حال باید شرکت جویند و در مدینه نباشند، اما على بن ابى طالب علیه السلام که خود عامل تمام پیروزى هاى اسلام بوده باید در مدینه بماند. و چرا فرماندهى این سپاه را به اسامه بن زید واگذار مى کند، گرچه او شایستگى آن را دارد، اما سپاه نیز خالى از افرادى که در پیروزى هاى اسلام تاءثیرات فراوانى داشته اند نبوده است ؟ این پرسشى است که ذهن هر محقق و جستجوگرى را به خود مشغول مى دارد. این خود مى رساند که انتخاب اسامه ، و اعزام سپاه در این موقعیت خاص بدون هدف نبوده است .
5-۲: آماده سازى زمینه بیعت با على علیه السلام
ابن ابى الحدید از شیخ ابى یعقوب معتزلى ، در ذیل خطبه ۱۵۶، که امیرالمؤ منین علیه السلام از عایشه انتقاد مى کند، در ضمن توضیح گفته حضرت : « و اما فلانه فادرکها راى النساء» : فلانى یعنى عایشه دچار راءى زنان گردید، شیخ ابى یعقوب مطلبى در زمینه سپاه اسامه و دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به مشارکت عموم مهاجرین و انصار گوید:چون بیمارى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شدت یافت ، دستور داد سپاه اسامه به سوى شام حرکت کند، و فرمان داد ابوبکر و دیگر بزرگان مهاجرین و انصار در آن شرکت جویند، و با این کیفیت اگر حادثه اى براى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم پیش آید، دست یابى على علیه السلام به خلافت از اطمینان بیشترى برخوردار خواهد بود، و على نیز خود بر این گمان بود که اگر پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رحلت نماید، مدینه بدون معارض خواهد شد، و بیعت براى او به طور کلى انجام خواهد شد، و زمینه فسخ بیعت از بین خواهد رفت ……… (۴۳)ابن ابى الحدید در جاى دیگرى از شرح نهج البلاغه خود، بعد از ذکر این مطلب که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ابوبکر و عمر را به این جهت با سپاه اسامه روانه نمود تا مرکز هجرت ، یعنى مدینه از این دو خالى باشد، که امر خلافت براى على علیه السلام به انجام رسد، آنچنانچه شیعه گمان دارد، اعتراض کرده گوید:و این مطلب به نظر من بى اشکال نمى باشد، زیرا اگر پیامبر صلى الله علیه و آله به مرگ خود آگاه بود، قطعا به دستیابى ابوبکر به خلافت نیز آگاه بوده است ، و اگر پیامبر به دستیابى ابوبکر به خلافت آگاه مى بود، در صدد جلوگیرى از آن نمى افتاد، چون قطعا باید انجام مى شد و دیگر تلاش براى جلوگیرى از انجام آن معنا ندارد، در یک صورت مى توان گفت پیامبر ابوبکر و مر را به منظور یاد شده با سپاه اسامه اعزام نمود که فرض کنیم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم گمان مى کرد مرگ او فرا رسیده و یقین قطعى نداشت ، و نیز گمان مى کرد ابوبکر و عمر عموزاده اش را کنار بزنند، و ترس آن را داشت نه این که یقینا به این کار آنان آگاه بود. چنانچه ما نیز این کار را در مورد فرزندان خود در هنگام مرگ خود انجام مى دهیم در صورتى که ترس داشته باشیم ، یکى از فرزندان ما بعد از مرگ ما همه اموال ما را تصرف مى کند، و دیگران را محروم مى نماید، او را به مسافرتى دور دست مى فرستیم . (۴۴)«پاسخ گفته مى شود: بر فرض چنین باشد، چه اشکالى دارد که پیامبر در این مورد، مثل بسیارى از موارد دیگر بر اساس تدابیر بشرى عمل نموده باشد، ممکن است گفته شود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مى دانسته است که ایام مرگ او نزدیک است ، اما تاریخ دقیق آن را نمى دانسته است ، چنانچه از روایات فصل پیش چنین به دست مى آید و ثانیا چه تلازمى بین آگاهى او به مسائل بعد از خود، و اجتناب و پیشگیرى از آن وجود دارد، و همین اشکال در مورد جنگ احد نیز وارد است ، آیا پیامبر مى دانست که نگهبانان گردنه کوه احد، کمین را ترک مى کنند، یا نمى دانست اگر مى دانست که چنین خواهد شد، چرا تعدادى از مسلمین را در آن کمین گاه مستقر نمود، تا آنان را به کشتن دهد؟قاضى القضاه در رد این مطلب گفته : است :دور بودن آنان از مدینه مانع نمى شود که آنان کسى را براى رهبرى خود انتخاب نمایند. (۴۵)سید مرتضى اعلى اللّه مقامه الشریف گوید:گویا مطلب کاملا روشن نشده است ، زیرا کسى نگفته است ، دور بودن آنان از مدینه مانع انتخاب آنان خواهد شد، بلکه مقصود این است که دور بودن آنان از مدینه ، زمینه را براى کسى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم دستور داده بود، پس از او خلیفه باشد، بدون اشکال و ایجاد مخالفت فراهم نماید. (۴۶)در این صورت اگر کسى در خارج از مدینه ، پایگاه وحى ، و مرکز خلافت و حکومت رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم اقدام به گزینش خلیفه مى نمود، از او نپذیرفتند، و در صورت مقاومت حکم شورش پیدا مى کرد، و همین امر نیز باعث شد از امتثال فرمان رسول خدا سرباز زنند.ابن ابى الحدید معتزلى حنفى مذهب گوید:ممکن است گفته شود: مدینه مرکز هجرت و جایگاه بزرگان اصحاب و خویشان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و قاریان قرآن ، و اصحاب سقیفه بوده است . بنابر این جایز نیست ، از اجتماع و شورى صرف نظر نموده و در بیرون از مدینه و دور دست ، و در حال سفر، و بدون مشارکت بزرگان مسلمین ، امام و رهبر انتخاب نمود. (۴۷)
6-۲: اعتراض به فرماندهى اسامه
الف : قبل از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم
در این مورد چند نمونه از گفته هاى تاریخ نویسان را ذکر مى کنیم .۱- به فرماندهى اسامه اعتراض کردند، و آن را مورد سرزنش قرار دادند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود:شمایان امروز اگر این فرماندهى را سرزنش مى کنید، قبلا نیز فرماندهى پدرش را مورد ملامت قرار دادید، ولى بدانید و آگاه باشید: « (ایم الله ان کان لخلیقا بالاماره») : و او به خدا سوگند، هر آینه شایستگى امارت را دارد. (۴۸)پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بى جهت و در مواردى عادى سوگند یاد نمى کند، و لیکن مى بینیم در این مورد براى تاءکید در امر: ۱- سوگند یاد مى کند. ۲- با افزودن کلمه (ان) که براى تاءکید است ، استفاده مى کند. ۳- اسمى بودن جمله خود نوعى تاءکید است .۴- استفاده از (لام) (لخلیقا) تاکید چهارم است . یعنى او شایسته است و شایسته است . آن هم در آن حال بیمارى و سر درد شدید، در حالى که از این اعتراض خشمگین است ، به این گونه شایستگى اسامه را براى فرماندهى تاءکید مى نماید.۲- طبرى :پس منافقین در این امر خرده گرفته ، اعتراض نمودند، و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: (انه لخلیق لها): او شایسته امارت و فرماندهى است . (۴۹)۳- حبیب السیر نیز به همانگونه اعتراض ، و نیز پاسخ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را اظهار مى دارد. (۵۰)۴- ابن اثیر:منافقین به این نوع فرماندهى اعتراض کردند…………… و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: « انه لخلیق للامارد، و کان ابوه لخلیق لها» : او شایسته امارت است و پدرش نیز شایسته امارت بود. (۵۱)۵- روض الانف :مردم به این نوع فرماندهى اعتراض کردند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در حال بیمارى خود، و با وجود سردرد شدید که بر اثر آن دستمالى به پیشانى خود بسته بود، در مسجد حاضر شد، و به این اعتراض پاسخ داد:…….. (۵۲)۶- ابن هشام :مردم به این فرماندهى اعتراض کرده و گفتند: پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم یک جوان نورسیده را فرمانده ما نمود، و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در حال بیمارى ، به اعتراض پاسخ داد………. (۵۳)ملاحظه مى شود که چگونه به فرماندهى اسامه اعتراض مى کنند، در حالى که خود شاهد بودند، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم صریحا به اسامه مى گوید: « فقد ولیتک هذا الجیش :» من تو را فرمانده این سپاه نمودم . و خود مشاهده نمودند که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم پرچم سپاه را با دست خود براى او برافراشت و فرمود: بنام خداوند، و در راه خداوند نبرد کن و با کسانى که به خداوند کافر هستند جنگ کن . و فرمود: بامدادان حرکت کن ، و بشتاب که بر اخبار سبقت گیرى ، و از این قبیل دستورات صریح باز هم ، دستور پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم را اجرا ننموده ، به گونه اى که پیامبر خشمگین مى شود، و در حال بیمارى که از شدت درد، سر خود را با دستمال بسته ، باز هم تاءکید مى کند، اما بى نیتجه است . (۵۴)و حتى در بعضى از روایات آمده است : پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: « لعن الله من تخلف عن جیش اسامه :» خداى لعنت کند کسى را که از شرکت در سپاه اسامه سرباز زند. (۵۵)
ب – بعد از رحلت :
پس از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم ، و جریانات سقیفه بنى ساعده و استقرار ابى بکر در جایگاه خلافت از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم ، ابوبکر دستور داد، سپاه اسامه که تا آن روز آن را به تاءخیر انداخته بودند به سوى نبرد با روم حرکت کند.ابن اثیر گوید:چون سپاه اسامه به جایگاه خود در (جرف) بازگشت ، و سپاه و افراد کاملا در سپاه حضور یافتند، اسامه عمر بن الخطاب را که در سپاه اسامه حضور داشت به نزد ابى بکر فرستاد، و به او گفت تا به ابى بکر بگوید: چهره هاى سرشناس و نیرومند مردم با من هستند، و من بیم دارم که مشرکین خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و حرم رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را مورد تعرض قرار دهند، و کسانى از انصار که در سپاه اسامه بودند، مخفیانه به عمر گفتند: ابوبکر خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم اگر اصرار داشت سپاه حرکت کند، از او بخواه که مردى مسن تر از اسامه را براى فرماندهى سپاه تعیین کند.عمر طبق دستور اسامه به نزد ابى بکر آمد و پیام اسامه را به او ابلاغ نمود. ابوبکر گفت : اگر سگان و گرگان ، مرا پاره پاره کنند، باید دستور رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را آنچنانکه خواسته بود اجراء کنم . (۵۶) و دستورى را که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم صادر نموده ، هرگز رد نخواهم نمود، گرچه در منطقه بجز من کسى برجاى نماند.عمر گفت : انصار خواسته اند به جاى اسامه مرد مسن ترى را براى فرماندهى انتخاب نمائید؟ ابوبکر نشسته بود، برخاست و ریش عمر را گرفته به او گفت : مادرت به عزایت بنشیند اى فرزند خطّاب ، رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم او را به فرماندهى نصب نمود، و تو از من مى خواهى او را عزل نمایم ؟ (۵۷)ابن سعد گوید: در مورد عزل اسامه با ابوبکر صحبت شد، موافقت نکرد، و او با اسامه در مورد عمر صحبت نمود که به او اجازه دهد از حضور در سپاه معاف باشد و اسامه این درخواست را پذیرفت . (۵۸)
7-۲: دفاع از اعتراض
شیخ الاسلام البشرى در مراجعه اى که با مرحوم سید عبدالحسین در این رابطه داشته است ، گوید:این که فرماندهى اسامه را پیش از رحلت پیامبر اکرم مورد ملامت و سرزنش قرار دادند، با توجه به آگاهى و مشاهده تصریحات فراوان پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم چه باگفتار، و چه با عمل و رفتار خود، در مورد فرماندهى اسامه ، این انتقاد و سرزنش ، بدعتى نبوده ، و بلکه بر اساس طبیعت و سرشت انسانى صورت گرفته ، و کاملا امرى است طبیعى ، زیرا اسامه جوان بود، در حالى که در سپاه مردان کهن ، و بزرگسالان حضور داشتند، اقتضاى نفوس انسانهاى کهنسال این است که تحت امر جوانان نباشند و سرشت آنان از این که تحت فرماندهى جوان قرار گیرند نفرت داشتند، و گرنه غرض خاصى از این اعتراض نداشتند.و اما اینکه پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم باز هم خواستار عزل اسامه از فرماندهى شدند، بعضى از علماء عذر آنان را چنین بیان کرده و گفته اند: فکر مى کردند، ابوبکر صدیق ، با آنان در رجحان عزل اسامه هم آهنگ باشد، زیرا خود چنین مى اندیشیدند.و انصاف این است که درخواست عزل اسامه بعد از خشم پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هیچگونه توجیهى که عقل آن را بپذیرد ندارد، بخصوص آنکه پیامبر در آن حال تب دار، که بر اثر شدت سردرد سر خود را با دستمال بسته به منبر مى رود و آن خطبه را ایراد مى کند، که از رویدادهاى مهم تاریخى به شمار مى رود، بنابراین عذر آنان را جز خداوند نمى داند. (۵۹)این دفاعیه خود پاسخ همه سؤ الات است ، آیا واقعا سرشت هر پیرمرد مسلمان که داراى ایمان کامل است ، از اطاعت خداوند و رسول خداوند نفرت دارد؟ و یا نفوس بعضى از پیرمردهاى مسلمان ، و یا حتى غیر از کهنسالان از مسلمانان ممکن است چنین سرشتى داشته باشد؟ و گرنه نه پیرمردهاى مؤ من که داراى ایمان کامل باشند، از اطاعت خدا و رسول خدا در مورد فرماندهى و تحت امر جوان قرار گرفتن نفرت ندارند، در حالى که دستور خداوند است : « ما اتاکم الرسول فخذوه و مانهاکم عنه فانتهوا» : (60) هر دستورى که رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى دهد، آن را بپذیرید، و از هر چیزى که شما را نهى نماید خویشتن دار باشید. این صفات مؤ منین است . و در آیه دیگر گوید: « فلاوربک لایومنون حتى یحکومک فیما شجربینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما» : (61)
8-۲: درنگ در اجراى فرمان
با توجه به تاءکیدات فراوانى که پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم در اعزام سپاه اسامه ، به روم داشت ، و ما تعدادى از روایات آن را در بخش تشکیل سپاه اسامه بیان داشتیم ، که عین حال حرکت سپاه را به تاءخیر انداختند، تا پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رحلت نمود، و حتى بعد از رحلت نیز برخى تصمیم داشتند و اصرار نمودند، اصل فرمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را لغو نموده و اجراء نکنند، و اینک برخى از روایات دیگر را که بیانگر تاءکید رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در اجراى فرمان است ، بیان مى کنیم :۱- رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در بیمارى خود، اسامه را فرمانده سپاهى نمود که بیشتر مهاجرین و انصار، از آن جمله ابوبکر و عمر و ابوعبیده بن الجراح ، و عبدالرحمن بن عوف ، و طلحه و زبیر، در آن شرکت داشتند و به او دستور داد به سوى مؤ ته جایى که پدر اسامه کشته شد، برود، و اسامه در اجراى فرمان درنگ نمود، و همراهان او نیز با او درنگ نمودند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در بیمارى خود که شدت پیدا مى کرد و و گاهى تخفیف پیدا مى کرد، در اجراى فرمان تاءکید مى نمود، حتى اسامه به پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم عرضه داشت : پدر و مادرم فدایت باد، آیا اجازه مى دهید چند روزى درنگ نمایم تا این که خداوند تو را شفا عنایت فرماید، فرمود: حرکت کن و درنگ منما. عرض کرد: اى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم اگر من حرکت کنم ، و جناب تو در این حال باشند، قلبم جریحه دار خواهد بود؟ فرمود: حرکت کن به سلامتى و پیروزى . عرض کرد: اى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم دوست ندارم حال تو را از مسافرین جویا شوم ، فرمود: فرمان مرا اجرا کن . سپس آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بیهوش گردید، و اسامه مهیاى حرکت شد، و چون پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بهوش آمد، از اسامه و سپاه سؤ ال نمود؟ به او گزارش دادند، خود را آماده حرکت مى کنند. پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم شروع به گفتن این جمله نمود: سپاه را بفرستید، خداوند لعنت کند، آنکه را در سپاه شرکت ننماید، و این جمله را مکرر بر زبان جارى ساخت . پس اسامه خارج شد در حالى که پرچم بر فراز سر او بر افراشته بود، و اصحاب در پیشاپیش او در حرکت بودند، تا این که در پایگاه (جرف) فرود آمد، در حالى که ابوبکر و عمر و بیشتر مهاجرین به همراه او بودند، و از انصار سید بن خضیر، و بشیر بن سعد، و دیگر چهره هاى سرشناس ، در این حال فرستاده ام ایمن آمد، و به اسامه گفت : به مدینه بیائید، زیرا رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم وفات یافت . اسامه بى درنگ برخاست در حالى که پرچم را به همراه داشت ، و آن را در خانه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم گذارد، و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در همان ساعت وفات یافته بود.گوید: بسیارى از راویان حدیث که از آن جمله ابن ابى الحدید معتزلى است ، این حدیث را روایت کرده اند. (۶۲)۲ – چون رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از آن نماز که در حال بیمارى به مسجد آمده فراغت جست ، و به منزل آمد، ابابکر و عمر را و گروهى را که در مسجد حضور داشتند فرا خواند، و پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم از این جهت که این گروه در سپاه اسامه شرکت نجسته اند بسیار دلتنگ و خشمگین بود. به آنان فرمود: مگر من به شما دستور ندادم ، سپاه اسامه را اعزام داشته و در سپاه شرکت نمائید؟ در پاسخ گفتند: چرا اى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم . فرمود: چرا دستور مرا اجراء ننمودید؟ابوبکر پاسخ داد: من آمدم تا دیدارى تازه کنم .عمر نیز گفت : من نرفتم ، زیرا دوست نداشتم از مسافرین جویاى حال شما بشوم .پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: سپاه اسامه را حرکت دهید، حضرت سه بار این جمله را تکرار نمود، و آنگاه بر اثر رنج فراوان و آزارى که بر اثر عدم اجراى فرمان متوجه حضرت شده بود، پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم مدهوش گردید. (۶۳)۲- پس اسامه خارج شد، و پایگاه خود را در جرف قرار داد، و سپاهیان در آن جا حضور داشتند، بیمارى پیامبر اکرم شدت نمود، و سپاهیان حرکت ننمودند، و به یکدیگر نگاه مى کردند، تا اینکه پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم رحلت نمود. (۶۴)۳- حرکت اسامه به خاطر بیمارى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم به تاءخیر افتاد، اسامه پایگاه خود را در (جرف) برقرار نمود، بیمارى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شدت یافت ، ولیکن تاءثیرى در برنامه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم نداشت ، و او همچنان در فکر اجراى برنامه هاى خود برد.۴- اسامه گوید: چون بیمارى پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم شدت یافت ، من و دیگر همراهان به نزد پیامبر آمدیم ، و پیامبر سخن نمى گفت ، او دست خود را به طرف آسمان دراز کرده و سپس دست خود را به روى من گذارد، من متوجه شدم او مرا دعا مى کند. (۶۵)ابن ابى الحدید اضافه مى کند: این حرکت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به بازگشت اسامه ، و اجراى فرمان در مورد سپاه اعزامى به شام بود. (۶۶)۵- اسامه و همراهانش در جرف رحل اقامت افکندند و مراقب بودند که خداوند چه تصمیمى را در مورد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم به اجراء خواهد گذارد. (۶۷)۶- اسامه پایگاه خود را در جرف مستقر نمود، و سپاهیان در این انتظار بودند که بالاخره خداوند در مورد پیامبرش ، چه فرمانى را اجراء کند. (۶۸)
(گرفته شده از سایت شبکه الحسنین)

















هیچ نظری وجود ندارد