اصلاحات عمربن عبدالعزیز و شکست آن
۱٫ خلافت عمر بن عبدالعزیز
براى تاریخنگارانی که درباره خلفاى اموى تحقیق مىکنند، شخصیت عمربن عبدالعزیز که از سال ۱۰۱ ـ ۹۹ هـ.ق خلافت کرد، بیشتر نمایانگر است؛ زیرا اگر وى را با دیگر خلفاى اموى مقایسه کنیم، او از ویژگىهایى برخوردار بوده است.
ابناثیر مىنویسد: با مطالعاتى که در روش ملوک دارد، بعد از خلفا کسى نیکو سیرتتر از او نیافته است.([۱]) اگر چه ادعاى نیکو سیرت بودن همه آنها قابل تأمل است، چرا که انتصاب خلیفه اول برخلاف دعوت پیامبر اکرم ـ که در حادثه مهم غدیر خم بیان فرمودند ـ انجام شد و در مورد خلیفه دوّم نیز تنها به سفارش آن حضرت عمل نشد بلکه اساساً مسلمین هم طرف مشورت قرار نگرفتند و در زمان خلیفه سوّم هم به نوعى همان اتفاق خلیفه دوم تکرار شد و سیاستهاى اعمال شده در زمان این خلیفه موجب نارضایتى و شورش مردم شد که در نهایت به قتل او انجامید و تنها در جریان خلافت حضرت على بود که بالاخره به فرموده پیامبر اسلام عمل شد و حضرت على به درخواست و اجتماع و اصرار مردم این مسئولیت الهى را قبول کردند.([۲])
معمولاً عمربن عبدالعزیز را به عنوان پنجمین خلیفه از خلفاى راشدین مىدانند.([۳]) امام محمد باقر مىفرمایند: «او نجیب بنىامیه است».([۴])
رجاء بن حیوه ـ یکى از علماى وابسته به دربار امویان ـ تلاش فراوانى براى رساندن وى به خلافت انجام داد.([۵])
براى شناخت این خلیفه و سیاستى که او در جامعه اسلامى در پیش گرفت، صرف نظر از اینکه آیا در اعمال خود انگیزه سیاسى داشته است یا انگیزه دینى، مىتوان به یک نکته مهم توجه داشت و آن اینکه عمربن عبدالعزیز کوشید تا وضع متعادلى در جامعه ایجاد کند و حکومت خویش را نه بر پایه فشار و استبداد، بلکه بر اساس این تعادل قرار دهد.
۲٫ اصلاحات عمربن عبدالعزیز
دلایل اصلى این تعادل، احیاى ارزشهاى صحیح در جامعه اسلامى، رعایت احکام و سنن دینى، حفظ حرمت شخصیتهاى محبوب، مجبور کردن عمال به اینکه از ظلم و اجحاف به مردم دست بکشند و ارائه یک تصویر مذهبى از خلافت خود، میباشد.
شاید عمربن عبدالعزیز تصور مىکرد که وضع نابسامان آن روزها، امویان را به سرعت به سوى نابودى و زوال پیش مىبرد و تنها یک اصلاح بنیادین مىتواند اوضاع را به نفع امویان سروسامان دهد. در زمان وى گروههاى مختلفى در جامعه حضور داشتند که برخى از مسائل جامعه را تحتالشعاع خود قرار مىدادند. برخورد عمربنعبدالعزیز با آنان به شرح ذیل است:
الف) برخورد با شیعیان
از اقدامهای عمر دوّم؛ حذف سنت زشتى بود که خلفاىِ بعد از معاویه([۶]) آن را ترویج مىدادند و آن، دشنام دادن به امام على بود که در خطبهها به صورت رسمى و عمومى صورت مىگرفت.
گفته شده است او نیز در اوان زندگى خویش چنین عملى را انجام مىداد، اما پس از چندى متوجه خطاى خویش شد و پس از آن همیشه از امام على به نیکى یاد مىکرد.([۷])
او با به دست گرفتن خلافت نه تنها خود این سنت را ترک کرد بلکه به همه عمال خویش نوشت که چنین کارى را ترک کنند.([۸])
به هر حال طبق مصادر تاریخى درباره این مسئله که عمربنعبدالعزیز چنین کارى را انجام داده است، تردیدى وجود ندارد.([۹])
از عمربنعبدالعزیز نقل شده است که گفت: «أزهد الناس فی الدنیا علی».([۱۰])
آنچه در برخى اقوال آمده است، نشان مىدهد که وى به تدریج شناختش نسبت به امام على فزونى یافته است، به خصوص اینکه او در خزائن شام، نامههاى امام على را پیدا کرده و آنها را براى مردم خوانده است.([۱۱])
عنایت او به فرزندان فاطمه÷ از اخبار دیگرى نیز به دست مىآید. زمانى به والى خویش در مدینه نوشت تا دههزاردینار را در بین اولاد علىبن ابىطالب تقسیم کند. والى در پاسخ نوشت که على در بین قبایل مختلفى فرزند دارد. خلیفه به او نوشت تا پول را در میان اولاد على از فاطمه÷ تقسیم کند.([۱۲])
مورد دیگر؛ مسئله باز گرداندن فدک به فاطمیان بود. فدک از غنایمى بود که بدون جنگ به دست آمد و به صورت خالصه رسول خدا شد و پیامبر اکرم آن را به حضرت فاطمه÷ دادند. که بعدها به دلایل واهى از حضرت گرفته شد.([۱۳])
بازگرداندن فدک به علویان، نشانهاى بر بطلان رأى خلفاى اوّل و دوّم بود. این در حالى است که عمربن عبدالعزیز خود را پایبند فقهى مىکرد که بخش عمده آن سیره خلیفه دوّم بود. چنین حرکتى از جانب او توسط بعضى از محققین این گونه تعبیر شده است: او تابع خلیفه دوّم نبوده است بلکه از خود نیز آرایى داشته است.([۱۴])
عمربنعبدالعزیز توجه خاصى به اولاد ائمه داشت، زمانى که وى را به خاطر این کار بازخواست کردند، گفت: به طور موثق از رسول خدا شنیده است:
«انّما فاطمه بضعه منّى یسرنى من یسرّها» و سپس گفت: «لیس أحد من بنىهاشم الا و له شفاعه».([۱۵])
وى در برخورد با یکى از شیعیان با کمال تواضع و فروتنى گفت: «أنا والله مولى علی» یعنی: «به خدا قسم! من غلام علی هستم». و پس از آن به حدیث شریف پیامبر اکرم استناد کرد که فرمود:
«من کنت مولاه فهذا علی مولاه».([۱۶])
باید این نکته را در مورد اصلاحات عمربنعبدالعزیز یادآور شوم که وى در آن موقعیت حساسِ دورانِ خلافتِ امویان، وجود چنین اصلاحاتى را ضرورى و لازم مىدید؛ زیرا تنها چیزى که مىتوانست حکومت امویان را ضمانت کند، اصلاح عملکرد این خلافت و خلفاى آن بود؛ زیرا او مىدید که علویان مدعاى خلافت از همان ابتداى خلافت امویان، قدم به قدم در تعقیب آنان هستند و از طرف دیگر امویان، خود با عملکرد نادرست خود، زمینه را براى علویان و همراهى دیگر مردم با آنان فراهم کردهاند.
بنابراین، چنین حرکت اصلاحى مىتوانست براى تثبیت خلافت آنان کارساز باشد به خصوص که در این شرایط، دعوت عباسیان نیز براى حمایت از علویان آغاز شده بود.
ب) برخورد با خوارج
گروه دیگرى که خطر عمدهاى براى امویان محسوب مىشدند، خوارج بودند؛ کسانى که همواره با شورشهاى خویش براى حاکمان اموى مشکل ایجاد مىکردند و آنان هیچ گاه نتوانستند خوارج را به طور کامل نابود کنند.
خوارج در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک و برادرش، سلیمان، شورش نکردند. وقتى عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، یکى از خوارج به نام شوذب قیام کرد و گروهى از موافقان وى دورش را گرفتند، ولى عمر، که مردى صلحجو بود نه تنها با خوارج سرسختى نکرد، بلکه مىخواست با آنان با ملایمت رفتار کند و با سیاست مغلوبشان کند.
از این رو، نامهاى به شوذب فرستاد و چنین نوشت:
شنیدهام به خاطر خشنودى خدا و پیغمبر، خشم آوردهاى و قیام کردهاى. تو بدین کار از من سزاوارتر نیستى، بیا تا با تو مناظره کنم. اگر حق به جانب ما بود تو نیز با مردم هم عقیده مىشوى و اگر حق به جانب تو بود، ما در کار خود تجدید نظر مىکنیم.
شوذب در پاسخ نامه عمر نوشت:
«انصاف دادى؛ دو نفر را به نزد تو فرستادم که با تو بحث و مناظره کنند.»
روش عمر نتیجه خوبى داد، یکى از آن دو خارجى که براى مناظره نزد عمر آمده بودند، اقرار کرد که حق به جانب عمر است.
به گفته مسعودى یکى از آن دو رو به عمر کرد و گفت:
تاکنون دلیلى واضحتر و روشنتر از دلیل تو ندیدهام. شهادت مىدهم که حق به جانب تو است و از کسى که از تو بیزار باشد، بیزارم.
عمر به خارجى دیگر گفت: تو چه مىگویى؟ گفت:
«آنچه گفتى نیکو و واضح است ولى من در این باب تصمیم نمىگیرم تا گفتههاى تو را به مسلمانان عرضه کنم و نظر آنان را بشنوم.»([۱۷])
یکى از آن دو به نزد شوذب و پیروان او رفت تا آنها را از نتیجه مذاکره آگاه کند اما به زودى مرگ عمر در رسید.
طبرى معتقد است که به خاطر همین رفتار عمر بود که آل مروان، از ترس وى را مسموم کردند.([۱۸])
عمر پس از دو سال و پنج ماه خلافت در رجب ۱۰۱ هجرى در «دیرِ سمعان» درگذشت.
برخى گفتهاند، امویان از بیم آنکه مبادا عمر خلافت را به آل على انتقال دهد، او را کشتند.([۱۹])
از خلافت عمر بن عبد العزیز به بعد، خوارج در عراق و جزیره، خود را حامى مستضعفان و ستمدیدگان و مخالف ستمگران و سرکشان نشان مىدادند. مثلاً به بربران آفریقا که مىخواستند از زیر نفوذ امویان در آیند، با فرستادن سلاح کمک مىکردند تا از جنگ با ولایتداران خویش وا نمانند.([۲۰])
عمر در برابر خوارج، سیاست تسامح و تساهل را در پیش گرفت تا هم با دشمن دیرینه امویان یعنى خوارج صلح کند و از مزاحمتهاى بعدى آنان در امان باشد و دیگر اینکه جامعه را تا حدودى در آرامش نگاه دارد و از خونریزى و جنگ پرهیز کرده باشد. همین که وى از راه برهان و امتناع عقلى وارد مىشود؛ خود نشانگر این مطلب است که وى علاوه بر اینکه فردى خردمند و عاقل بود، خلیفه درستکارى نیز بوده است؛ زیرا نه تنها راه تطمیع و تهدید را براى راضى کردن مردم در نظر نمىگیرد، بلکه دلیل منطقى و عقلى را بر آن دو ترجیح مىدهد.
عجیب نیست اگر بعد از ظهور دولت عباسى که قبر خلیفگان اموى را نبش مىکردند، به گور عمربنعبدالعزیز بىحرمتى نشد.
مسعودى (متوفى سال ۳۴۶ هـ.ق) نقل مىکند که در روزگار وى، قبر عمر نزد مردم محترم بود و مردم، بسیار به آنجا مىرفتند.([۲۱])
ج) برخورد با ظلم و اجحاف به مردم
۱٫ موالى
موالى یا نومسلمانان انتظار داشتند مانند دیگر مسلمانان به مساوات اسلامى با آنان رفتار شود و از مزایاى مسلمانى به طور کامل بهرهمند باشند و چون از خلفاى خود رفتارى بر خلاف انتظار خود مىدیدند، آزرده مىشدند.
خلفا و حکومتها، در طول نیمقرن، کوشیدند تا راههایى براى حل مشکلات موالى بیابند و چون نمىخواستند از سود خود چشم بپوشند، کوشش آنان بىثمر ماند.
موالى در اکثر جنگهاى داخلى و خارجى شرکت داشتند اما از غنایم سهمى نداشتند یا سهم ناچیزى مىگرفتند. این عامل باعث بروز درگیرىهاى فراوان موالیان با امویان در مدت خلافت مىشد.
عمربن عبدالعزیز دستور داد تا موالیان را در غنیمتها شریک کنند و خرید و فروش زمینهاى فتح شده را ممنوع کرد.([۲۲])
۲٫ اهل ذمه
اقدام دیگر عمر، رعایت حال اهل ذمه ـ یهود و نصارا ـ بود که در پناه اسلام به سر مىبردند. از روزى که فتوحات اسلامى آغاز شد؛ زمامداران عرب، ساکنان سرزمینهاى فتح شده را به اختیار خود گذاشتند که یا مسلمان شوند و یا در دین خود باقى بمانند و تنها سالیانه مبلغى به عنوان حق حمایت بپردازند.
از اهل ذمه علاوه بر خراج، مالیات سرانه و جزیه نیز گرفته مىشد، اما اگر کسى مسلمان مىشد و ایمان مىآورد از جزیه معاف مىشد و فقط زکات مىپرداخت.
در دوره امویان و در حکومت حجّاج، براى اینکه درآمد حکومت کاهش نیابد به اهل ذمه گفتند در صورت مسلمان شدن باز هم باید جزیه بپردازند اما عمربن عبدالعزیز با رفع جزیه از مسلمانان سعى کرد تا مجددا آنان را به اسلام متمایل کند. در حکومت حجّاج، با این سختگیرى عملاً رشد اسلام متوقف شده بود. عمر دستور داد که به عرب و موالى و اهل ذمه به یک چشم نگاه شود و در همه حقوق با اعراب و مسلمانان برابر باشند.
خلیفه براى جلب نظر مردم ستمدیده از آل امیه، ابتدا از خاندان خود شروع کرد و آنچه را که آنان از دیگران غصب کرده بودند، از آنان باز پس گرفت و به صاحبانش داد.([۲۳])
در عین حال احتیاط را از دست نداد و از املاکى که در دست امویان بود، چیزى نگرفت و حتى بر عطایاى شامیان، که پشتوانه اصلى حکومت بنىامیه بودند، افزود. این در حالى بود که بر عطایاى عراق چیزى نیفزود.([۲۴])
این نکته را باید در نظر داشت که وى از خاندان بنىامیه بود و هیچ عاملى باعث نمىشود که او خاندان خود را به ورطه نابودى بکشاند و از هستى ساقط کند. وى فقط توانست کمى از فشارهاى سنگینى را که بر دوش مردم عراق بود بکاهد. در واقع هرچه مىاندیشیم مىبینیم که عُمَر، کفههاى ترازوى خود را به طور مساوى نگاه داشت. وى در ظاهر هر چه از دیگر مردم غصب شده بود و در خاندان او بود، از آنان پس مىگرفت و به مردم عادى داد، امّا چیزى از خاندانش و همچنین از شامیان نگرفت و حتی چیزى هم افزود و آن افزودن عطایاى آنان بود اینکه او هنوز مایل بود، بنىامیه را نیز در کنار خود داشته باشد، حاکى از تعصبات خاندانى امویان و حتى عمربن عبدالعزیز بود که به نوعى حمایت از حکومت وى بود.
طبرى نامهاى را نقل کرده است که عمربنعبدالعزیز درباره اهالى کوفه به والى آن شهر نوشته است:
آنان در معرض بلا و فشار و ستم و در معرض سنت حکام جابر بودهاند، در حالى که قوام دین به عدل و احسان است. سپس به حاکم کوفه دستور داد تا از مردم بینوا به اندازه طاقتشان خراج بگیرد و حتى از ثروتمندان جز خراج چیزى نگیرد.
از مردم مزد مأموران مالیات را نگیرند، هدایاى نوروز و مهرگان و پولهایى را که تحت عنوان «دراهم النکاح» یا «ثمن الصحفا» و یا «اجور البیوت» گرفته مىشد، مطالبه نکنند. همچنین از کسانى که مسلمان شدهاند، خراج نگیرند.([۲۵])
نامه فوق نشان از غارتگرى بنىامیه تحت عناوین مختلف دارد؛ آنان حتى از آیینهاى محلى زرتشتیان ـ که جشن نوروز و مهرگان بود ـ سوء استفاده مىکردند و از آنان هدایایى در این روزها طلب مىکردند. کارى که منصورعباسى نیز با همین هدف، یعنى گرفتن هدایاى نوروزى انجام مىداده است و امامکاظم اهمیت دادن به این روزها را بقاى زرتشتى مىدانست.([۲۶])
در میان نامهها و خطبههایى که از او نقل شده است، نمونههاى فراوانى از توجه به مسائل دینى و زهد او دیده شده است.([۲۷])
اما به نظر مىرسد که در این مورد افراط شده باشد تا بدین صورت چهره امویان را کمى محبوبتر جلوه دهد و از آنان دفاع کنند، اما همه آنان را نیز نمىتوان منکر شد.
خالدبن ربعى نقل کرده است: من در تورات خواندهام که آسمانها و زمین چهل روز در سوگ عمر گریه مىکنند.([۲۸]) برخى از امویان و دیگران از این طریق در ساختن فضیلت براى او تلاش کردهاند.
به هر حال او از خاندان اموى بود و براى تثبیت حکومت آن خاندان تلاش مىکرد. او مسئله کتابت حدیث را براى اولین بار به عنوان خلیفه مطرح کرد.([۲۹])
لازم است براى روشن شدن و نشان دادن اهمیت این اقدام بطور خلاصه به تاریخچه جلوگیرى از انتشار احادیث پیامبر اکرم بپردازیم.
این جریان به زمان خلیفه اول برمىگردد که بخاطر بعضى از سیاستها به این کار پرداخت. در منابع تاریخى اهل تسنن آمده است:
«ابوبکر آتش طلبید و احادیث پیامبر را که در کتابى جمع آورده بود و تعداد آنها به پانصد حدیث مىرسید، در آتش سوزاند».([۳۰])
و بدین ترتیب در زمان خلافت او از نوشتن و حتى نقل شفاهى احادیث پیامبر اسلام ممانعت شد.
این سیاست در زمان خلافت عمر نیز ادامه یافت؛ به طورى که به گفته یکى از مورخین معروف سنى هرگاه والیانى را به نقاط مختلف اعزام مىکرد از سفارشات وى این بود: «جردوا القرآن واقلوا الروایه عن محمد وانا شریککم» قرآن را از تفسیر و توضیح خالى کنید و از محمد کمتر روایت نقل کنید و من در ثواب چنین امرى با شما شریک هستم.([۳۱])
وی به تمام شهرها نوشت که هر کس چیزى از احادیث (پیامبر) در نزد اوست باید آنها را نابود کنید.([۳۲])
وی از مردم خواست که کتابهاى حدیث را نزد او آورند و او همه آنها را در آتش سوزاند.([۳۳])
در زمان عثمان هم این سیاست ادامه داشت؛ به طورى که رسماً اعلام کرد «کسى حق ندارد حدیثى را نقل کند که در دوران ابوبکر و عمر شنیده نشده است».([۳۴])
تنها حضرت على روش حکومت خود بر مردم را کتاب و سنت پیامبر اکرم قرار داد و از سنت شیخین پیروى نکرد و بر طبق این حقیقت از مردم بیعت گرفت. امّا در زمان معاویه مجدداً همان سیاست شیخین پیگیرى شد. او در خطبهاى به مردم چنین گفت: «اى مردم! از رسول خدا کم حدیث نقل کنید و به نقل احادیثى اقدام کنید که در دوران عمر نقل شده است».([۳۵])
موارد ذکر شده خلاصهاى از اصلاحات انجام شده توسط عمر دوّم بود.
وى با این اصلاحات برخى از نابسامانیهاى جامعه را کاهش داد، اما آیا این اصلاحات پس از مرگ وى هم دنبال شد؟
۳٫ شکست اصلاحات عمربن عبد العزیز
یزیدبن عبدالملک ـ که از پیروان سیاست ظلم و اجحاف و فشار بود ـ پس از عمر بن عبدالعزیز به خلافت رسید و همه اقدامات عمر را نادیده گرفت و بدین ترتیب این اصلاحات با شکست مواجه شد.
شکست این اصلاحات بار دیگر آتش زیر خاکستر را روشن کرد و شمارش معکوس سقوط این خلافت را در پى آورد. به نظر مىرسد اگر این اصلاحات توسط جانشینان عمربن عبدالعزیز ادامه مىیافت، روند سقوط به این شدت و سرعت آغاز نمىشد. در واقع پس از مرگ عمر، باز هم خلافت «عربى اموى» به موضع اوّل بازگشت.
عبدالرحمانبن زید اسلمى مىگوید: زمانى که در سال ۱۰۱هـ. ق یزیدبن عبدالملک به جاى عمربن عبدالملک بر سر کار آمد، دستور داد تا همه به روش عمربنعبدالعزیز عمل کنند؛ اما چهل پیرمرد نزد او آمدند و شهادت دادند که براى خلفا، حساب و کتاب و عذابى وجود ندارد.([۳۶])
یزید بن عبدالملک جوان متکبرى بود که لهو و لعب را نیز دوست مىداشت. مردم را نزد خود راه نمىداد و کار درست را تشخیص نمىداد تا انجام دهد، همانطور که خطا را تشخیص نمىداد تا رهایش کند.([۳۷])
او فشار و سختگیرى را که قبل از عمر بود آغاز کرد و بدین ترتیب اوضاع نیز به حالت اولیه بازگشت و باعث شروع مجدد شورشها و نارضایتىها شد.
[۱]) عزالدین ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه عباس خلیلى، تصحیح مهیار خلیلى، تهران: مؤسسه مطبوعات علمى، بىتا، ج ۷، ص ۲۶۷٫
[۲]) (براى اطلاع بیشتر به کتاب الحجج البالغهًْ فى حقانیهًْ التشیع نوشته استاد عطائى اصفهانى به اهتمام مجمع جهانى شیعهشناسى، صص ۹۸ـ۳۷ مراجعه شود)
[۳]) همان، ص ۲۶۶٫
[۴]) همان، ص ۲۶۳٫
[۵]) محمد ذهبى، سیر أعلام النبلاء، بیروت: مؤسسهًْ الرسالهًْ، بىتا، ج ۵، ص ۱۲۱٫
[۶]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۴، ص ۵۶٫
[۷]) محمد ذهبى، پیشین، ج ۵، ص ۱۱۷٫
[۸]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، ج ۷، ص ۲۴۲٫
[۹]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۴، ص ۵۶٫
[۱۰]) عزالدین ابن اثیر، پیشین، ج ۳، ص ۴۰۱٫
[۱۱]) ابن ابىالحدید، پیشین، ج ۶، ص ۷۲٫
[۱۲]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ دوّم، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۶۰، ج ۲، ص ۱۸۷٫
[۱۳]) راجع به فدک رجوع شود به «فدک در تاریخ: آیت الله شهید سید محمدباقر صدر» وکتاب الحجج البالغهًْ فى حقانیهًْ التشیع، ص۳۵۲٫
[۱۴]) محمد ولهاوزن، تاریخ الدولهًْ العربیهًْ، قاهرهًْ: بىنا، ۱۹۵۸ م، ص ۲۸۷٫
[۱۵]) ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، مصر: المؤسسهًْ المصریهًْ العامهًْ، ۱۹۶۳ م، ج ۹، ص ۲۶۳٫
[۱۶]) همان، ج ۹، ص ۲۶۴٫
[۱۷]) ر.ک. على بن الحسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، چاپ دوّم، صص ۱۹۵ـ۱۹۳٫ این مطالب را ابن اثیر و طبرى هم با کمى اضافات و در برخى موارد مختصرتر ذکر کردهاند.
[۱۸]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۵۵٫
[۱۹]) ابن عبدربه اندلسى، العقد الفرید، تصحیح محمدسعید العریان، قاهره: مکتبهًْ استقامهًْ، ۱۳۲۷ق، ج ۵، ص ۱۷۴٫
[۲۰]) حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاینده، چاپ نهم، تهران: انتشارات جاویدان، ۱۳۷۶، ج ۱، ص ۴۰۵٫
[۲۱]) على بن حسین مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، پیشین، ج ۲، ص ۱۸۵٫
[۲۲]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۷۱٫
[۲۳]) ابوحنیفه دینورى، اخبار الطول، ترجمه محمود مهدوى دامغانى، چاپ اوّل، تهران: نشر نى، ۱۳۶۴، ص ۳۳۱٫
[۲۴]) احمد بن ابى واضح یعقوبى، پیشین، ج ۲، ص ۲۷۰٫
[۲۵]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، ص ۳۹۷۱٫
[۲۶]) ر. ک. عزیزالله عطاردى قوچانى، مسند الامام الکاظم، کنگره جهانى امام رضا، مشهد: بىتا، ۱۴۱۰ ق، ج ۱، صص ۵۲ـ۵۱٫
[۲۷]) محمد بن جریر طبرى، پیشین، ج ۹، صص ۳۹۷۵ـ۳۹۷۳٫
[۲۸]) محمد ذهبى، پیشین، ج ۵، ص ۱۴۲٫
[۲۹]) رسول جعفریان، تاریخ سیاسى اسلام تاریخ خلفا، ج ۲، ص ۵۹۷٫
[۳۰]) ذهبى، محمد، تذکرهًْ الحفاظ، ج ۱، ص ۵٫
[۳۱]) طبرى، محمد بن جریر، تاریخ طبرى، ج ۳، ص ۲۷۳٫
[۳۲]) الخطیب البغدادى، تقیید العلم، از مورخین معروف اهل تسنن، ص ۵۳٫
[۳۳]) الخطیب البغدادى، تقیید العلم، از مورخین معروف اهل تسنن، ص۵۲٫
[۳۴]) جعفر مرتضى عاملى، الصحیح من سیرهًْ النبى الاعظم، ج ۱، ص ۲۷٫
[۳۵]) المتقى الهندى، کنز العمال، ج ۱۰، ص ۲۹۱، شماره ۲۹۴۷۳ (برگرفته از کتاب دفاع از پیامبر مظلوم صص ۵۰ـ۴۷).
[۳۶]) جلالالدین سیوطى، تاریخ خلفاء، تحقیق محیىالدین عبدالحمید، مصر: بىنا، ۱۳۷۱ ق، ص۲۴۶٫
[۳۷]) على بن حسین مسعودى، التنبیه و الاشراف، پیشین، ص ۳۰۰٫
منبع: برگرفته از کتاب عوامل سقوط و فروپاشی بنی امیه؛ اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
برای مشاهده کتاب اینجا را کلیک کنید.

















هیچ نظری وجود ندارد