سکوت و نارحتی های حضرت علی بعد از وفات پیامبر اسلام
علت قعود علی از جنگ با مخالفین بعد از وفات پیغمبر و صبر و سکوت آن حضرت برای خدا
ثانیا امیر المؤمنین یگانه رادمردی بود که در زندگی ابدا خود را نمیدید و هر چه میدید خدا میدید. یعنی به تمام معنی فانی فی الله بود. خود و بستهگان خود و امامت و خلافت و ریاست را برای خود و دین خواست، فلذا صبر و تحمل و سکوت و عدم قیام آن حضرت در مقابل مخالفین برای احقاق حق ثابت خود برای خدا بود که مبادا تفرقه در جامعه مسلمین بیافتد و مردم به کفر اولیه برگردند.
چنان چه موقعی که فاطمه مظلومه مأیوسانه به خانه برگشت در حالتی که حقش را بوده بوند خطاب نمود به امیر المؤمنین و عرض کرد:
«اشتملت شمله الجنین، وقعدت حجره الظنین، نقضت قادمه الأجدل، فخانک ریش الأعزل، هذا ابن أبی قحافه یبتزنی نحیله أبی وبلغه ابنی، لقد أجهر فی خصامی، وألفیته ألد فی کلامی»
(مانند طفل در شکم مادر پرده نشین شدی و چون شخص متهم در کنج خانه پنهان گشتهای و بعد از آن که شاه پرهای بازها را در هم شکستی اکنون از پرهای مرغان ضعیف عاجز گردیدهای و توانائی بر آنها نداری اینک پسر ابو قحافه (ابی بکر) به ستم و ظلم، عطاء و بخشیده پدرم را و قوت و معیشت فرزندان مرا میبرد! با من آشکارا دشمنی میکند و در سخن گفتن به سختی با من مجادله مینماید!)
مخاطبهاش طولانی است. مولانا علی تمام کلمات و خطابات را گوش داد تا فاطمه ÷ ساکت شد، آنگاه به مختصر جوابی بیبی را قانع نمود که از جمله فرمود: فاطمه! من در امر دین و احقاق حق تا آنجا که ممکن بود کوتاهی نکردم آیا مایل هستی که این دین مبین باقی و پایدار بماند و نام پدرت الی الابد در مسجدها و مأذنهها برده شود؟
گفت: منتها آمال و آرزویم همین است. فرمود: پس در این صورت باید صبر کنی چه آن که پدرت خاتم الانبیاء به من وصیتها نمودهلإ من میدانم باید صبر نمایم و الا قدرت دارم که دشمنان را خوار نمایم و حقت را بگیرم ولی بدانکه آن وقت دین از میان میرود پس از برای خدا، حفظ دین خدا، صبر کن؛ زیرا ثواب آخرت برای تو بهتر است از حقی که از تو غصب نمودند.
به همین جهت صبر را پیشه خود قرار داد و صبر کرد برای حفظ حوزه اسلام که ایجاد دو دستگی نشود چنان چه؛ غالبا در خطب و بیانات خود اشاره به این جهات مینمود.
بیانات علی در علت قعود و سکوت بعد از وفات رسول خدا
از جمله ابراهیم بن محمد ثقفی([۱]) که از ثقات علماء جماعت است و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه([۲]) و علی بن محمد همدانی نقل مینمایند که چون طلحه و زبیر بیعت را شکستند و به سمت بصره رفتند حضرت امیر المؤمنین امر فرمود مردم در مسجد جمع شدند، خطبهای ادا نمود و بعد از حمد و ثنای پروردگار فرمود:
«فان الله تبارک و تعالی لما قبض نبیه قلنا نحن اهل بیته و عصبته و ورثته و عترته و اولیاءه و احق خلایق الله به لا ننازع حقه و سطانه فبینما نحن اذ نفر المنافقون فانتزعوا سلطان نبینا منا و ولوه غیرنا فبکت لذلک و الله العیون و القلوب من جمیعا و خشنت و الله الصدور و ایم الله لولا مخافه الفرقه من المسلیمن ان یعودوا الى الکفر و یعود الدین لکنا قد غیرنا ذلک استطعنا و قد ولی ذلک ولاه و مشوا لسبیلهم و ردّ الله الامر الی و قد بایعانی و قد نهضا الی البصره لیفرقا جماعتکم و یلقیا بأسکم بینکم.»
(ما حصل معنی آن که پس از رحلت رسول اکرم گفتیم ما اهل بیت و خویشان و وارث و عترت و اولیاء آن حضرت و سزاوارترین خلایق به رتبه و مقام آن حضرت هستیم و منازعی برای حق و سیطره و سلطنت آن حضرت نداشتیم. گروهی از منافقین دست به دست هم داده خلافت را از ما گرفته به دیگر واگذار نمودند. به خدا قسم برای این امر چشمها و دلهای ما گریان و آزرده گردیده و سینهها از خشم و کینه پر گردیده. به خدا قسم اگر خوف و تفرقه مسلمانان نبود که به قهقراء برگردند به کفر، هر آینه تغییر میدادم خلافت را (و لکن سکوت اختیار نمودم) و آنان به امر خلافت مشغول شدند تا روزی که مسلمانان با من بیعت نمودند؛ در آن هنگام طلحه و زبیر از کسانی بودند که نخست با من بیعت نموده و سپس به طرف بصره نهضت کردند به منظور آن که اختلاف کلمه بین شما مسلمانان و ایجاد دو دستگی را فراهم، تا جنگ داخلی را برقرار نمایند.)
و نیز ابن ابی الحدید([۳]) و کلبی از علماء بزرگ شما روایت نمودهاند که در موقع حرکت به بصره آن حضرت برخاست در مقابل مردم و خطابه کرد و ضمن خطبه فرمود:
«ان الله تعالی لما قبض نبیه استأثرت علینا قریش بالامر ودفعتنا عن حق نحن احق به من الناس فرأیت ان الصبر علی ذلک افضل من تفریق کلمه المسلمین و سفک دمائهم و الناس حدیثوا عهدا بالاسلام و الدین.»
(پس از وفات رسول اکرم قریش جمیعت نموده، خلافت حقی که از همه سزاوارتر بودم به آن، از ما گرفتند. من احساس نمودم که صبر در این مورد بهتر از تفریق مسلمانان است، زیرا اگر صبر نکرده بودم اختلاف کلمه ایجاد شکاف عمیقی بین صفوف مسلمین میشد و خونها ریخته میگردید، چون مسلمانان تازه عهد به اسلام و دین بسته بودند.)
پس سکوت کردن و تسلیم شدن آن حضرت به مقام خلافت ابیبکر و عمر از جهت رضا نبوده بلکه از یک طرف از تفرقه مسلمین و خون ریزی و از طرف دیگر خوف زوال دین و غلبه کفار و ارتداد سست عنصرها بوده.
لذا بعد از شش ماه سکوت و مقابله بر خلاف و محاجه با آنها که همه فهمیدند آن حضرت مخالف با آن دستگاه سیاسی میباشد، آن گاه برای حفظ دین (که به وسیله دو دستگی ممکن بود از میان برود) بنا بر آنچه اکابر علماء خودتان نوشتهاند بیعت نمود و در مقام مساعدت برآمد که فی الحقیقه مساعدت به دین مقدس اسلام بود نه رضایت و تصدیق به امر خلافت.
چنانچه در نامهای که برای اهل مصر به وسیله مالک اشتر فرستاد همین معنی را متذکر شد و صریحا نوشت که سکوت من برای دین و بیعت هم برای دین بوده این است، یعنی عبارت نامه آن حضرت که ابن ابی الحدید هم در صفحه ۱۶۴ جلد چهارم شرح نهج البلاغه([۴]) نقل نموده است.
نامه علی به اهل مصر
فان الله سبحانه بعث محمدا نذیرا للعالمین و مهیمنا علی المرسلین… فلما مضى تنازع المسلمون الأمر من بعده، فوالله ما کان یلقى فی روعی ولا یخطر ببالی أن العرب تزعج هذا الأمر من بعده عن أهل بیته، ولا أنهم منحوه عنی من بعده، فما راعنی إلا انثیال الناس على فلان یبایعونه، فأمسکت یدی حتى رأیت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون إلى محق دین محمد، فخشیت إن لم أنصر الاسلام وأهله أن أرى فیه ثلما أو هدما تکون المصیبه به علی أعظم من فوت ولایتکم التی إنما هی متاع أیام قلائل یزول منها ما کان کما یزول السراب، أو کما یتقشع السحاب، فنهضت فی تلک الأحداث حتى زاح الباطل وزهق، واطمأن الدین وتنهنه»
(خداوند سبحان محمد را برانگیخت برای ترسانیدن جهانیان و گواه بر پیغمبران. چون آن حضرت درگذشت پس از او مسلمانان در امر خلافت نزاع و گفتگو کردند. به خدا سوگند دلم راه نمیداد و خاطرم نمیگذشت و باور نمیکردم که عرب پس از آن حضرت خلافت را از اهل بیت و خاندان او به دیگری واگذارند و نه آن که پس از آن بزرگوار (با هه سفارشات و نصوص بارزه) آن را از من باز دارند؟! مرا به رنج نیفکند مگر شتافتن مردم بر فلان (ابیبکر) که با او بیعت کنند. پس دست خود را (از بیعت) نگاهداشتم تا ان که دیدم گروهی از مردم مرتد شدند و از اسلام برگشتند و میخواستند دین محمد را از بین ببرند. پس ترسیدم اگر به یاری اسلام و مسلمانان نپردازم رخنه یا ویرانی در آن ببینم که مصیبت و اندوه آن بر من بزرگتر از فوت شدن ولایت و حکومت بر شما باشد که کالای چند روزی است که آنچه از آن بهتر میشود، از دست میرود. مانند آن که سراب زایل میگردد یا چون ابر از هم پاشیده میشود. پس میان آن پیشآمدها و تباهکاریها برخاستم تا آن که جلو نادرستی و تباهکاری گرفته شد، از بین رفت و دین آرام گرفت و باز ایستاد.)
خطبه امیر المؤمنین بعد از شهادت محمد بن ابی بکر
و نیز ابن ابی الحدید در صفحه ۳۵، جلد دوم شرح نهج البلاغه([۵]) از کتاب الغارات([۶]) ابراهیم بن سعد بن هلال ثقفی از رجال خودش از عبد الرحمن بن جندب از پدرش نقل نموده است که بعد از فتح مصر به دست دشمنان و شهادت محمد بن ابیبکر& امیر المؤمنین خطبه مفصلی بیان نمود، (که عینا تمام جملاتی را که در نامه خود برای اهل مصر فرستاده بود از اظهار نارضایتی اوضاع و رفتار مسلمانان بعد از وفات رسول الله ظاهر و بارز نمود) تا آنجا که مینویسد: مردی گفت:
«یا ابن ابی طالب انک علی هذا الامر لحریص، فقلت انتم احرص منی و ابعد، فقلت: أنتم أحرص منی وأبعد، أینا أحرص؟ أنا الذی طلبت میراثی وحقی الذی جعلنی الله ورسوله أولى به، أم أنتم تضربون وجهی دونه وتحولون بینی وبینه، فبهتوا، والله لا یهدی القوم الظالمین.
( ای پسر ابی طالب در طلب خلافت چه قدر حریص میباشی؟ گفتم: شما حریصتر از من و دورتر از آن مقام میباشید! کدام یک از ما حریصتر میباشیم؟ آیا من که میراث و حق خود (یعنی خلافت را) که خدا و رسول او برای من قرار دادند طلب مینمایم و اولی به آن هستم یا شما که (بدون آن که حقی داشته باشید) مرا از حق خود باز داشتید و میان من و حق ثابت من حاجز و حائل شدید، پس مبهوت گشته و از جواب باز ماندند و خداوند متعال هرگز ظالمان را هدایت نکند.»
پس از این کلمات و سایر خطب و بیانات آن حضرت که وقت اجازه گفتارش را نمیدهد، معلوم میشود علت عدم قیام و تسلیم و بیعت نمودن بعد از شش ماه (به عقیده علماء شما) خوف زوال دین و تفرقه مسلمانان بوده است نه رضای به خلافت! آنها زیرا اگر آن روز علی قیام به حق میکرد، محققا جمعی هم اطراف آن حضرت را میگرفتند (چنان که مکرر آن حضرت را ترغیب به قیام نمودند) آنگاه جنگ داخلی شروع میشد پیغمبر هم تازه از دنیا رفته، مسلمانان هم قریب العهد به کفر بودند، هنوز ایمان در قلبهای آنها استقرار پیدا ننموده بود، لذا وقت به دست بیگانگان و اعادی دین از یهود و نصاری و مشرکین از همه بالاتر منافقین میافتاد بساط عزت اسلامیان برچیده و اساس دین از میان میرفت.
چون امیر المؤمنین عالم و دانای به حقایق بود، رسول خدا هم به او خبر داده بود، میدانست که اصل دین از میان نمیرود. مَثل دین در میان مردم، مثل آفات است، ممکن است مدت کمی در پس پرده جهل و عناد بماند ولی عاقبت ظاهر و هویدا خواهد شد. (چنان چه نور حقیقت آن بزرگوار عالم را روشن و منور ساخت).
پس ملاحظه فرمود به اقتضای مصحلت دین صبر کند بهتر است از آن که قیام کند، دو دستگی تشکیل شده و باعث تفرقه مسلمین گردد و فرصتی به دست دشمنان بدهد که اصل دین را از میان ببرند و لو رسول خدا خبر به بقای دین داده بود ولی سبب ذلت و حقارت مسلمین و برای مدتی پیشرفت آنها به عقب میافتاد.
منتها برای اثبات حق خودش شش ماه تأمل نمود و در مجالس و محاضر با مناظرات بسیار، حق را ظاهر نمود، (چنان چه در شبهای قبل عرض کردم) بیعت نکرد قیام به جنگ ننمود ولی در مناظرات و احتجاجات اثبات حق نمود.
خطبه شقشقیه
چنان چه در اول خطبه شقشقیه اشاره به این معانی نموده که فرماید:
أما والله لقد تقمصها فلان وإنه لیعلم أن محلی منها محل القطب من الرحى. ینحدر عنی السیل ولا یرقى إلی الطیر. فسدلت دونها ثوبا وطویت عنها کشحا. وطفقت أرتأی بین أن أصول بید جذاء أو أصبر على طخیه عمیاء یهرم فیها الکبیر. ویشیب فیها الصغیر. ویکدح فیها مؤمن حتى یلقى ربه فرأیت أن الصبر على هاتا أحجى فصبرت وفی العین قذى. وفی الحلق شجا أرى تراثی نهبا حتى مضى الأول لسبیله فأدلى بها إلى فلان بعده… الخ»
(سوگند به خداوند که پسر ابیقحافه (ابیبکر) خلافت را مانند پیراهن پوشیده و حال آنکه میدانست مقام من برای خلافت، مانند قطب وسط آسیا میباشد. علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر میشود و هیچ پرواز کنندهای در فضای علم و دانش به اوج رفعت من نمیرسدز پس جامه خلافت را رها و پهلو از آن تهی نمودم و در کار خود اندیشه میکردم که آیا بدون دست (یعنی بدون یار و یارو) حمله کرده (حق خود را مطالبه نمایم) یا آنکه بر تاریکی کوری (و گمراهی خلق) صبر کنم که پیران فرسوده و جوانان پژمرده و پیر و مؤمن رنج کشیده تا بمیردز دیدم صبر کردن خردمندی است، پس صبر کردم در حالتی که چشمانم را خاشاک و غبار، گلویم را استخوان گرفته بود؛ میراث خود را تاراج و غارت رفته میدیدم تا آن که اولی (ابیبکر) راه خود را به انتها رسانید و خلافت را به آغوش (عمر) بعد از خود انداخت.)
تا آخر خطبه که تمام مشتمل است بر دردهای دل آن حضرت که وقت مجلس بیش از این اجازه نمیدهد مزاحمت دهم؛ به مقداری که اثبات مرام نماید و از تأثرات درونی آن حضرت خبر دهد، گمان میکنم کافی باشد.
اشکال در خطبه شقشیه و جواب آن
شیخ: اولا در این خطبه دلیلی بر دلتنگی آن حضرت نمیباشد. ثانیا این خطبه مربوط به آن حضرت نیست بلکه از منشآت سید شریف رضی الدین است که ملحق به خطبات آن حضرت نموده و الا آن جناب اصلا از خلافت خلفاء رضی الله عنهم شکایتی نداشته بلکه کمال رضایت را هم داشته و به آن عمل کرد، از آنها هم راضی بوده.
داعی: این بیان شما مربوط به افراط در تعصب است و الا بیانات و شکایات در امر خلافت قبلا عرض شد و دلتنگیهای آن حضرت فقط اختصاص به این خطبه ندارد که شما اشکال تراشی نمائید.
و اما اشکال شما راجع به این خطبه که آن را از منشآت سید زاهد عابد عالم بزرگوار رضی الدین رضوان الله تعالی علیه به حساب آورید جسارت نمیکنم که بگویم عناد ورزیدید و از حد اعتدال خارج شدید و بدون دلیل پیروی نمودید بعض از متعصبین متأخرین اسلاف خود را، فقط میگویم دقت در مطالعات نمایید و الا اگر مطالعات دقیقه داشتید میدانستید که نقل این خطبه از مولانا امیر المؤمنین محقق الوقوع است به شهادت اکابر علماء خودتان از متقدمین و متأخرین مانند عز الدین عبد الحمید([۷]) و شیخ محمد عبده([۸]) مفتی دیار مصر و شیخ محمد خضری در صفحه ۱۲۷ محاضرات تاریخ الامم الاسلامیه([۹]) که اعتراف به صدور این خطبه از آن حضرت نموده و آن را شرح نمودهاند.
فقط عدهای از متعصبین و متأخرین روی عناد و لجاج دست و پائی زده تولید شبهات نمودند و الا زیاده از چهل نفر از اکابر علمای شیعه و سنی که شرح بر نهج البلاغه نوشتهاند احدی از آنها تفوه به چنین عقیدهای ننمودهاند.
اشاره به شخصیت سید رضی
علاوه مقام ورع و تقوای عالم ربانی سید جلیل القدر رضی الدین رضوان الله تعالی علیه بالاتر از آن است که چنین نسبتی را به او بدهند که جعل خطبه و از روی کذب و دروغ منتسب به آن حضرت نموده باشد.
به علاوه مطلعین بر ادبیات عرب که خطبات نهج البلاغه را مورد دقت قرار داده از فصاحت و بلاغت و جزالت الفاظ ومعانی عالیه و کنوز علمیه و حکمیه مندرجه در آنها پی بردهاند که نه برای سید رضی بلکه برای احدی از بشر ممکن نیست بدون اتصال به عالم غیب بتواند مثل آن کلمات بیاورد.
چنان چه اکابر علمای خودتان از قبیل عز الدین عبد الحمید بن ابی الحدید معتزلی([۱۰]) و از متأخرین شیخ محمد عبده([۱۱]) مفتی دیار مصر اعتراف به این معنی نمودهاند که جزالت الفاظ و حسن معانی و اسلوب بدیعی که در خطب و بیانات آن حضرت به کار رفته ثابت میکند که آن کلمات بعد از کلام رسول خدا دون کلام خالق و فوق کلام مخلوق میباشد.
کلمات و خطب و رسائل سید جلیل القدر رضی الدین رضوان الله تعالی علیه نظما و نثرا در دفاتر ارباب خبر از شیعه و سنی موجود است.
بعد از مطابقه با خطب نهج البلاغه معلوم میگردد که بینهما بُون بعید.
کجا صحبت خاک با علام پاک |
کجا صحبت ذره با آفتاب |
چنان چه ابن ابی الحدید معتزلی([۱۲]) نقل مینماید که مصدق بن شبیب از ابن الخشاب معروف نقل نموده که گفت: نه برای رضی و نه برای غیر رضی ممکن نیست چنین کلماتی با این اسلوب بدیع به کار برند و ما کلمات رضی را دیدهایم ابدا طرف مقایسه با این کلمات و خطب شریفه نمیباشد.
خطبه شقشقیه قبل از ولادت سید رضی در کتب ثبت بوده
گذشته از قواعد علمیه و موازین عقلیه جمع کثیر از اهل علم و حدیث و تاریخ فریقن (شیعه وسنی) قبل از ولادت سید بزرگوار رضی الدین و پدر مرحومش ابو احمد نقیب الطالبیین این خطبه را روایت نمودهاند.
چنان چه ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه([۱۳]) گوید این خطبه شریفه را زیاد دیدم در تصانیف شیخ خود ابو القاسم بلخی امام معتزله در زمان دولت مقتدر بالله عباسی که قبل از ولادت سید رضی به مدت طولانی ثبت گردیده.
و نیز زیاد دیدم در کتاب الانصاف ابی جعفر بن قبه متکلم معروف که از تلامذه شیخ ابو القاسم بخلی بوده و قبل از ولادت سید رضی وفات نمود.
و نیز نقل نموده از شیخ ابی عبد الله بن احمد معروف به ابن خشاب که گفت این خطبه را در کتبی دیدم که دویست سال قبل از ولادت سید رضی تصنیف نمودهاند بلکه این خطبه را به خطوط علمائی دیدم از اهل ادب که قبل از ولادت والد رضی ابو احمد نقیب الطالبیین نوشته شده است.
کمال الدین میثم بن علی بن میثم بحران، فیلسوف متبحر و محقق حکیم در شرح نهج البلاغه([۱۴]) نوشته است که من یافتم این خطبه را در دو جا یکی به خط وزیر بن فرات که زیاده از شصت سال قبل از ولادت سید شریف رضی الدین رضوان الله علیه نوشته بودند.
دیگر کتاب الانصاف ابی جعفر بن قبه تلمیذ ابی القاسم کعبی یکی از شیوخ معتزله که قبل از ولادت سید رضی وفات نموده.
پس با این دلائل و شواهد ثابت شد عناد و لجاج و دست و پاهای بیجائی که متعصبین از متأخرین علماء شما نمودهاند.
گذشته از همه دلائل و شواهد وقتی فرضیه آقایان راجع به ابن خطبه شریفه صحیح میبود که سایر خطب و حکایات و درد دلهای آن حضرت که در کتب معتبره خودتان ثبت گردیده (که به بعض از آنها در شبهای گذشته اشاره نمودیم) در دسترس عموم نبود.
مگر نه ابن ابی الحدید در صفحه ۵۶۱، جلد دوم شرح نهج البلاغه([۱۵]) خطبه آن حضرت را مفصلا نقل نموده که میفرماید: من از اول امر با رسول خدا بودم تا دم مرگ که در سینه من جان داد به کمک ملائکه او را غسل دادم بر او نماز گذارده و در قبر قرار دادم پس از من اولی و احق به آن حضرت کسی نبود تا آخر خطبه که به حال خود و مخالفین اشاره نموده تا آنجا که فرمود:
«فوالذی لا اله الا هو انی لعلی جاده الحق و انهم لعلی مزله الباطل»
(قسم به آن خدائی که غیر از او خدائی نیست به درستی که من در جاده و شاهراه حقم و مخالفین من بر مزلّه باطل هستند یعنی در مکانی که سقوط از حق و منحرف از صواب میباشند.)
باز هم میفرمائید علی مخالفین خود را حق و بر حق دانسته و از آنها دلتنگ نبوده بلکه به عمل آنها راضی بوده!؟
جناب شیخ عزیز حق و حقیقت به این قبیل حرفها پوشیده و از میان نخواهد رفت. چنان چه عمیقانه توجه کنید به آیه ۳۲ سوره توبه که میفرماید:
{یُریدُونَ أَنْ یُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ یَأْبَى اللّهُ إِلاّ أَنْ یُتِمَّ نُورَهُ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ}
(میخواهند اعادی که خاموش کنند نور خدا را به دهانهای خود (یعنی به تهمتها و بدها و ایجاد شبهات) ولی ابا دارد خدا مگر آنکه تمام کند نور خود را اگر چه کراهت داشته باشند کافران.)
تصدیق خوهید نمود.
چراغی را که ایزد بر فروزد |
گر ابله پف کند ریشش بسوزد |



















هیچ نظری وجود ندارد