بزرگان معتزلهی بغداد در دوران محنت اهل حدیث به شرح ذیل است:
الف ـ بشر بن معتمر کوفی (م 210 ه):
ابن حجر درباره او مینویسد:
«… ویقال بغدادی، یکنی أبا سهل من کبار المعتزله، إنتهت إلیه رئاستهم ببغداد، توفی سنة 210 ه…»([68]).
ابن ابیدؤاد شاگرد او بوده است([69]). گویند او قصیدهای را که شامل 000/40 بیت بوده، سروده و در ردّ مخالفان نظریاتی را مطرح کرده بود.([70]) به هارون الرشید گفته شد که رافضی است؛ پس هارون او را به زندان افکند. او در زندان شعری گفت و هارون آزادش کرد.
شعر او، این بود:
لسنـا مـن الرافضـة الغُلاةِ ولا مـن المـرجئـة الحفـاةِ
لا مفرطین بل نری الصدّیقا مقدّما و المرتضی الفاروقا
نبرأ من عمرو و من معاویه([71])
او در باب توحید با شیعیان اختلاف داشته است. از این رو در شعری خطاب به «هشام بن حکم» میگوید:
تلعّبتُ بالتوحید حتّی کأنّما تُحدّثُ عن غُول ببیداء سَمْلَقِ([72])
از مطالبی که گفته شد، روشن میشود که در زمان هارون نیز مشرب اعتزال در بغداد وجود داشته و هارون نیز مشربی معتزلی داشته است. بشر در شعر خود از عمرو بن عاص و معاویه بیزاری جسته و هارون او را آزاد کرده است.
دیگر آنکه روشن میشود بشر علی(علیه السلام) را افضل از ابوبکر و عمر میدانسته و زمانی که به زندان افتاده، چارهای جز این ندیده تا برخلاف دیدگاه خود شعری بگوید تا آزاد شود.
بشر آنقدر مورد توجه دستگاه خلافت بوده که او را از امضا کنندگان حکم ولایتعهدی امام رض(علیه السلام) دانستهاند.([73])
ب ـ عیسی بن صَبیح (م 226ه):
او شاگرد بشر بود. ابن حجر میگوید:
«من کبار المعتزلة، مات سنة 226 ه. أخذ عن بشر بن المعتمر… قال المسعودی: کان من کبارهم و أهل الدیانة منهم»([74])
در «طلبان المعتزلهًْ» میخوانیم:
«… و کنیته ابوموسی بن المردار([75])… و من جهة ابی موسی انتشر الاعتزال ببغداد…»([76])
در این مورد به جعفر بن مبشر ثقفی (م 234ه) و جعفر بن حرب همدانی (م236 ه.ق) نیز باید اشاره کرد.([77])
ج ـ اسکافی (م 240ه):
ابن حجر میگوید:
«محمد بن عبدالله الاسکافی البغدادی، أبو جعفر: أحد متکلّمی المعتزلة… وکان المعتصم یعظمه جدّا. مات سنة 240ه و کان ابنه جعفر کاتبا بلیغا»([78]) فی تفضیل علی(علیه السلام)… کتاب الرّد علی من أنکر خلق القرآن… کتاب فضائل علی(علیه السلام)… کتاب علی هشام…»([79])
باید گفت از عنوان کتابهایی که او نوشته، همهچیز روشن است. بنابر نقل ابن ندیم، اسکافی، فرزندی به نام «جعفر» داشته که او نیز مورد توجه معتصم عباسی بوده است. او کتابی با عنوان «المعیار والموازنهًْ فی الامامهًْ» دارد.([80])
دانشمند گرامی، جناب آقای شیخ محمدباقر محمودی(رحمه الله علیه)، در تحقیق خود بر این کتاب، آن را به اسکافیِ پدر، یعنی محمد بن عبدالله نسبت داده است.
دکتر محمود مهدوی دامغانی، در ترجمهی کتاب «المعیار والموازنهًْ» به این مسئله اشاره کرده و به خواننده رسانده است که ابن ندیم این کتاب را از نوشتههای اسکافیِ پسر دانسته و گفته است:
«… ابن ندیم این کتاب را از تألیفات پدر میداند و… مینویسد… معتصم عباسی، که از سال 218 تا 227 هجری بر مسند خلافت عباسی است، سرپرستی یکی از دیوانهای خلافت را به او سپرد … جعفر… هم باید متولد پیش از قرن سوم باشد، زیرا لازمهی واگذاری سرپرستی دیوان به او از سوی معتصم، که آخرین سال حکومتش 247 هجری است، این است که او به حد کمال نسبی رسیده باشد و اگر عمر او را به هنگام سرپرستی دیوان خلافت 30 سال بدانیم، تولدش حدود سال 200 خواهد بود. در این صورت اگر کتاب المعیار و الموازنة را از مؤلفات پسر بدانیم، باز هم از لحاظ قدمت چیزی از ارزش آن کاسته نمیشود»([81])
بنابر نقل دکتر دامغانی، مسعودی در «مروج الذهب» دربارهی ابوجعفر اسکافی میگوید:
«مردی از مشایخ معتزله و سران ایشان که اهل دین و پارسایی و معتقد به برتری علی(علیه السلام) بر دیگران و در همان حال معتقد بر درستی امامت مفضول بوده است… که بر کتاب جاحظ به نام «العثمانیهًْ» ردی نوشته که به «نقص العثمانیهًْ» معروف است…»([82])
باید گفت: اسکافی در میان معتزله، جایگاه ویژهای داشته و از این روست که گروهی از ایشان را «اسکافیه» میگویند. شهرستانی گوید:
«…وکذلک الاسکافیة، أصحاب أبی جعفر الاسکافی…»([83])
مکتب فکری اسکافی تا شش قرن پس از او پایدار بوده و پیروان آن تا سدهی نهم هجری در مصر باقی بودهاند. مقریزی در کتاب «خطط» خود ضمن برشمردن پیروان مذاهب فکری مسلمانان مصر چنین نوشته است: «ششم، اسکافیه…»([84])
در کتاب «مقالات الاسلامیین واختلاف المصلین»، اثر ابوالحسن اشعری،([85]) میتوان به فراوانی، دیدگاههای اسکافی را در موضوعات گوناگون در برابر دیدگاهههای دیگران دید.([86])
همان گونه که گذشت، اسکافی ردّیه بر جاحظ عثمانی([87]) نوشت. جناب آقای حسین طیبیان در کتابی با عنوان «مناظرهی دو عالم اهل سنت (اسکافی) و (جاحظ) پیرامون برتری علی(علیه السلام)»، به آن پرداخته است. البته ایشان باید مینوشت: دو عالم معتزلی؛ زیرا در اصطلاح نه اسکافی از اهل سنت بوده و نه جاحظ؛ مگر آنکه مؤلف اندیشهی خاصّی را لحاظ کرده باشد و ما نمیدانیم یا این که واژهی اهل سنت را در برابر شیعه گرفته باشد.
اگر کسی این کتاب را بخواند به اهمیت روایات فضائل و نقش آنها بیش از پیش آشنا خواهد شد.
پی نوشت:
[68]) لسان الميزان، ج2، ص40، ح 1651.[69]) دانشنامه جهان اسلام؛ ج3، ص454.[70]) كتاب طبقات المعتزلة؛ أحمد بن يحيى بن المرتضى 764 ـ 840 هـ؛ ص52.[71]) همان.[72]) همان.[73]) دانشنامه جهان اسلام؛ ج3، ص454.[74]) لسان الميزان؛ ج4، ص463 شمارهى 6474.[75]) در لسان الميزان «مدرار» گفته.[76]) طلبان المعتزله، ص70.[77]) نك: لسان الميزان؛ ج2، ص143 و ص152.[78]) لسان الميزان؛ ج5، ص225.[79]) همان، ص297.[80]) لسان الميزان، ص298.[81]) ترجمه كتاب المعيار و الموازنة، ص14.[82]) صص 15ـ 16.[83]) ابوالفتح، محمد بن عبدالكريم م 548 هـ.[84]) المعيار والموازنة؛ ترجمهى دكتر دامغانى؛ ص17.[85]) على بن اسماعيل م 324 هـ.[86]) همان.[87]) عمرو بن بحر الجاحظ، وكنيته أبوعثمان… أخذ عن النّظام… مات… سنة 255 هـ في أيّام المهتدي؛ طبقات المعتزلة؛ أحمد بن يحيى بن المرتضى؛ ص67.
منبع : اختصاصی مجمع جهانی شیعه شناسی
















هیچ نظری وجود ندارد