رفتار منصور با سادات حسني
منصور با سادات حسني رفتارهاي زشتي در پيش گرفت، بدين معني که مشايخ آنها را از قبيل عبد الله محض بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب× که شيخ طالبيين در عصر خود بود و فرزندان و برادران و پسران برادران وي را که جملگي از سادات حسني بودند گرفته، نزديک خود زنداني کرد تا آنکه همگي در زندان جان سپردند.
نقل کردهاند که روزي حاجب منصور بيرون آمد و گفت: هر کس از فرزندان حسين× بر در قصر حاضر است داخل شود، در اين وقت مشايخ حسينيان داخل شدند. سپس حاجب بيرون آمد و گفت: هر کس از فرزندان حسن× اکنون بر در قصر حاضر است داخل شود، مشايخ حسنيان نيز داخل شدند، ليکن حاجب مذکور ايشان را در مقصورهاي فرود آورد، و چند آهنگر را از در ديگر داخل کرد و حسنيان را در غل و زنجير افکنده به عراق فرستاد و در آنجا زنداني کرد تا جملگي در حبس وي در کوفه درگذشتند.([1])
از وقايع جالبي که در اين مورد اتفاق افتاد اين بود که: مردي از فرزندان حسن× آمده نزد منصور ايستاد، منصور بدو گفت: براي چه اينجا آمدهاي؟ آن مرد گفت: آمدم تا مرا نزد خويشانم حبس کني، زيرا من پس از ايشان طالب زندگي نيستم، منصور نيز وي را نزد آنها به زندان افکند. اين مرد علي بن حسنبن حسن بن حسن بن حسن بن ابيطالب× بود.
شخص ديگري از سادات حسني که محمد بن ابراهيم بن حسن بن حسن بن علي بن ابيطالب× ناميده ميشد رويي زيبا داشت، چندان که به سبب حُسن و جمالش، وي را «ديباج الأصفر» ـ ديباي زرد ـ ميخواندند. منصور وي را احضار کرد و بدو گفت: ديباج الأصفر تويي؟ وي گفت: مردم چنين ميگويند، منصور گفت: تو را نوعي بکشم که تاکنون کسي را نکشتهام. سپس فرمان داد او را زنده واداشته ستوني روي او بنا نهادند تا آنکه ميان آن جان سپرد.([2])
منصور محمد بن ابراهيم را بدين ترتيب فجيع به قتل رسانيد.
زبير بن بلال ميگويد: مردم دسته دسته به تماشاي محمد بن ابراهيم ميآمدند، زيرا مرد زيبايي بود.([3]) ابن اثير مينويسد: منصور، محمد بن عبد الله عثمان، برادر مادري اولاد حسن× را احضار کرد و دستور داد لباسهاي او را پاره کردند و عورتش نمايان شد. سپس صد و پنجاه تازيانه به او زد، يکي از آن تازيانهها به صورتش برخورد کرد. محمد گفت: واي بر تو! از صورتم صرف نظر کن. منصور به جلاد گفت: تازيانه بر سرش بزن. جلاد سي تازيانه بر سرش زد که يکي از آن تازيانهها به چشمش خورد و چشم او بر صورتش جاري گرديد. و پس از آن او را کشت.([4])
منصور با دو جبهه به جنگ برخاست؛ يکي ايرانيان و ديگري علويان، زيرا وقتي از امويان خيالش راحت شده بود، قسم خورد که علويان را از ميان بردارد. گفت: «و الله لارغمن انفي و انوفهم و ارفع عليهم بني تميم و بني عدي» قسم به خدا! بيني خود و بيني علويين را بر خاک خواهيم ماليد و علي رغم آنها بني تميم و بني عدي را که ابابکر و عمر از آن تيره هستند بر علي بن ابيطالب برتري خواهم داد. پيروان عثمان و آل مروان که از حکومت افراد خاندان بني اميه مأيوس شدند، اطراف منصور را گرفته و عليه علويان سعايت کردند و گفتند تنها دشمن تو علويان هستند.
منصور روي اين سوگند، بسياري از سادات فاطمي و علويين را کشت و خيلي از جوانان سادات بني فاطمي را در زير ديوارها و ميان ستونها و چاههاي جامع زنده به گور کرد. از مشاهير علويين، محمد و ابراهيم فرزند «عبدالله محض» بودند که به امر منصور کشته شدند.([5])
[1]. الفخری، ص221، محمد بن علی بن طباطبا.
[2]. الفخری، ص222، محمد بن علی بن طباطبا.
[3]. فرزندان آل ابی طالب، ص295، ابوالفرج اصفهانی.
[4]. الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج5، ص223.
[5]. عمادزاده، حسین، تاریخ مفصّل اسلام، ص393.

















هیچ نظری وجود ندارد