هارون در تعقيب فرزندان حضرت علي×
سياست هارون نسبت به اولاد حضرت علي× و پيروانش اين بود که فرزندي از علي× روي زمين باقي نماند.
نوفلي از پدرش نقل کرده است که هارون الرشيد پيوسته از امر خاندان ابوطالب سؤال ميکرد و به آن توجه داشت و اگر ذکر يکي از آنان ميشد و يا داراي شأن و مرتبهاي ميگرديد، آن را پيگيري مينمود.
روزي از فضل بن يحيي سؤال کرد: آيا در خراسان شنيدهاي که براي يکي از خاندان ابوطالب و فرزندان او نام و اسمي بر سر زبانها باشد؟
فضل گفت: نه به خدا سوگند! من نيز در اين امر تلاش و کوشش کردم، ولي کسي از آنها را براي من ذکر نکردند، به جز اينکه از مردي شنيدم که از محلّي ياد ميکرد که «عبد الله بن الحسن بن علي» در آنجا فرود ميآيد، و چيزي بيش از اين نگفت.
به محض اينکه هارون اين خبر را از فضل شنيد، کسي را به سوي مدينه روانه نمود و عبد الله بن الحسن را دستگير و به بغداد حمل کرد. چون او را بر هارون الرشيد وارد کردند، هارون به او گفت: به من خبر دادهاند که تو جماعت زيديه را گرد خود جمع کرده و آنها را دعوت به خروج و قيام با خود نمودهاي!
عبد الله بن الحسن گفت: يا امير المؤمنين! تو را درباره خون من به خدا سوگند ميدهم، به خدا قسم من در اين طبقه نيستم و براي من در ميان ايشان نام و ذکري نيست و اصحاب امر خلافت، بر خلاف من هستند و با من هم عقيده نميباشند. من در کودکي در مدينه بزرگ شدم و در صحراهاي آن روي پاي خود راه رفته و باز و عقاب شکار ميکنم و هرگز اهتمامي به جز اين امر نداشتهام.
هارون الرشيد گفت: راست گفتي ولي من تو را در خانهاي فرود آورم و تو را منزل دهم و تنها يک مرد را بر تو موکل گردانم که با تو باشد و مانع کسي نگردد که نزد تو آيد و بر تو وارد شود و اگر هم ميخواهي که با کبوتر بازي کني، همين کار را بکن.
عبد الله بن الحسن گفت: يا امير المؤمنين! من تو را درباره خون خود به خدا سوگند ميدهم، پس به خدا سوگند اگر با من چنين کني گرفتار وسوسه ميشوم و عقل از من گرفته ميشود. هارون درخواست او را نپذيرفت و او را به زندان انداخت.
عبد الله بن الحسن چاره را در اين ديد که نامهاي به هارون بنويسد تا اينکه اين امکان براي او فراهم گردد، پس نامهاي را به هارون نوشت و آن را ممهور نمود و او را در آن دشنام داد و به بدي از او ياد کرد.
هنگامي که هارون نامه را خواند، آن را انداخت و گفت: سينة اين جوان تنگ شده است و خود را در معرض کشته شدن و قتل قرار داده، اما اين کار او مرا وادار به کشتن او نخواهد کرد. پس جعفر بن يحيي را طلبيد و به او امر کرد که عبد الله بن الحسن را نزد خود نگه دارد. جعفر بن يحيي او را تحويل گرفت و در زندان خود جاي داد.
فرداي آن روز که روز عيد نوروز بود، جعفر بن يحيي اقدام به کشتن عبد الله بن الحسن کرد و سر او را از بدن جدا کرد و آن سر را شست و در ميان حولهاي قرار داد و به عنوان هديه با ديگر هديهها براي هارون الرشيد فرستاد. پس آن هديهها را در برابر هارون نهادند، چون چشمش به سر عبد الله بن الحسن افتاد، به شدت ناراحت شد و به جعفر بن يحيي گفت: واي بر تو! چرا چنين کردي و او را کشتي؟
جعفر بن يحيي گفت: زيرا او اقدام به نوشتن نامه به امير المؤمنين کرده و دست و زبان خود را باز کرده و در آن نامه ناسزا گفته بود.
هارون گفت: واي بر تو! کشتن عبد الله بن الحسن بدون فرمان من بزرگتر از فعل و عمل او ميباشد. پس دستور داد آن را غسل داده و دفن نمودند. قبر عبد الله شهيد (ابن افطس) در بغداد در بازار طعام است.([1])
هنگامي که هارون تصميم گرفت که برمکيان را از قدرت کنار بزند و جعفر را به قتل برساند، به مسرور گفت: هنگامي که خواستي او را بکشي، به او بگو اين کشتن تو به عوض عبد الله بن الحسن پسر عموي من است که او را بدون دستور من به قتل رساندي؛ و مسرور هنگامي که ميخواست جعفر بن يحيي را به قتل برساند، اين جريان را به جعفر گفت.
[1]. اصفهانی، ابو الفرج، مقاتل الطالبیین، صص494ـ493.
















هیچ نظری وجود ندارد