تناقض آيات
از شبهاتى كه با توجه به سياق آيات مطرح شده تناقض آيات است. به اين بيان كه آيه ارتداد قوىترين دلیل بر امامت ابوبكر است و اگر آيه بعد – كه آيه «انّما» ست – دليل بر امامت على × باشد، تناقض پيش مىآيد و چون تناقض آيات باطل است، دلالت اين آيه نيز بر امامت امام باطل است.
به اين شبهه توجه كنيد:
«انّا قد بيّنا بالبرهان البيّن ان الآية المتقدّمة و هى قوله يا ايها الذين آمنوا من يرتد منكم عن دينه الى آخر الآية من اقوى الدلائل على صحّة امامة ابىبكر، فلودلّت هذه الآية على صحّة امامة علىّ بعد الرسول، لزم التناقض بين الآيتين و ذلك باطل، فوجب القطع بان هذه الآية لا دلالة فيها على ان عليّا هو الامام بعدالرسول.»
اين شبهه در برخى از منابع آمده است.([1])
نقد
فخر رازى در اين استدلال چند مسأله را قطعى فرض نموده و به نتایج زیر دست یافته است:
1- اين آيه درباره ابوبكر و اصحاب او نازل شده است؛
2- ارتداد در این آيه به معناى ارتداد اصطلاحى است و مقصود از مرتدان، معترضان به حكومت ابوبكر هستند؛
3- دلالت اين آيه بر امامت ابوبكر قطعى است.
در حالى كه هيچ يك از اين مقدمات نه تنها مسلم نيست، بلكه قابل اثبات هم نيست؛ اما چرا مقدمه اول قابل اثبات نيست؟ پيشتر بيان كرديم كه در بين شيعه هيچكس قائل نيست كه آيه درباره ابوبكر نازل شده باشد. همة اهل سنت نيز اين نظريه را قبول ندارند. گذشته از آنكه بيان شد، تركيب این آيه حكايت از آن دارد كه قوم مورد بحث در عصر نزول آيه وجود خارجى نداشتند.
مقدمه دوم نيز نه تنها قطعى نيست، بلكه قابل اثبات هم نيست؛ زيرا پيشتر روشن شد كه نه ارتداد در اين آيه به معناى اصطلاحى آن است و نه مخالفان ابوبكر مرتد شده بودند، بلكه غیر از هواداران پیامبران دروغین دیگران مسلمانانى بودند كه ابوبكر را به عنوان جانشين رسول خدا | قبول نداشتند.
مقدمه سوم نيز همينگونه است؛ زيرا تنها جملهاى كه فخر رازى به آن استدلال مى كند عبارت {فسوف ياتى اللّه بقوم يحبّهم و يحبّونه} است كه گذشته از آنكه مصداق آن مشكوك است، معناى آن نيز دلالت روشنى ندارد؛ زيرا استدلال فخر رازی اين است كه چون اين قوم محبوب خدا هستند، پس بايد امام مسلمانان باشند!
اشکالها:
1- اين جمله با هيچ توجيه ادبى، عقلى و نقلى بر لزوم امامت دلالت نمىكند.
2- بر فرض كه اين جمله دلالت كند كه مصداق اين آيه بايد امام باشد مصداق آيه « يك قوم» است نه «افراد» و كسى نمىتواند ادعا كند كه آن قوم همه امامند.
3- بر فرض كه افراد مقصود باشند، بايد دلالت بر امامت «خالد بن وليد» – كه اوصاف خالد را پيشتر بيان كرديم – كند! زيرا همه اتفاق نظر دارند كه در اين حوادث ابوبكر از مدينه خارج نشده و خالد بن وليد بوده است كه آن عمليات را رهبرى مىكرده است
گذشته از اينها، اشكالهاي زیر نيز بر اصل استدلال فخر رازى وارد است:
1- اگر جمله «يحبّهم و يحبّونه» دلالت بر امامت مىكند، چرا فخر رازى به كاربرد همين جمله از طرف رسول خدا | در جنگ خيبر درباره امام على × استدلال نمىكند. به اين جريان توجه كنيد.
«حاصرنا خيبر فاخذ ابوبكر فانصرف و لم يفتح له، ثمّ اخذه عمر من الغد فخرج و رجع و لم يفتح له، و اصاب الناس شدة فقال رسول الله: انّى دافع اللواء الى رجل يحبّه اللهُ و رسولُه و يحبّ اللهَ و رسولَه لا يرجع حتى يفتح عليه.»([2])
«خيبر را محاصره كرديم، فرماندهى به ابوبكر واگذار شد، ولى كارى از پيش نبرد و بازگشت. روز بعد فرماندهى به عمر واگذار شد. او نيز كارى از پيش نبرد و بازگشت و مردم با مشكلات زيادى روبرو شده بودند. در چنين شرايطى پيامبر | فرمود: بدون ترديد فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسول او را دوست دارند و او نيز خدا و رسول را دوست مىدارد. او تا پيروزى را به دست نياورد، باز نخواهد گشت».
اگر جمله «يحبّهم» و «يحبّونه» دلالت بر امامت مىكند؛ چرا در اينجا دلالت نمىكند، با اين تفاوت كه مصداق «يحبّهم و يحبّونه» در آيه معلوم نيست، ولی اینجا، مصداق آن ، امام على × است ؛ زيرا نه تنها مسلمانان بلكه خليفه دوم، هم آرزو مىكرد اى كاش اين جمله دربارة او بيان شده بود.([3])
اين حديث كه به حديث الرايه معروف شده در بين اهل سنت از چنان شهرتى برخوردار است كه عدهاى از محدثان آنان درباره آن كتاب مستقل نوشتهاند؛ حافظ ابوعبدالله محمد بن عبدالله ابن البيع حاكم نيشابورى (متوفاى 405) كتابى به نام طرق حديث الرايه دارد.([4])
2- نزول آيه «انّما» درشأن امام على × قطعى است؛ زيرا همه به اتفاق اين شأن نزول را گفتهاند، حال يا به صورت اشتراك و يا به صورت انفراد. از طرفى دلالت آيه بر مسئله رهبرى نيز بسيار روشن است؛ زيرا واژه ولايت در آن به كار رفته و با كلمه «انّما» – كه از ادات حصر است – نيز بيان شده است.
بنابراين اگر سخن فخر رازى را بپذيريم براى رفع تعارض بايد از دلالت آن آيه بر امامت ابوبكر دست برداشت؛ زيرا نزول آن آيه درباره او مشكوك است و به هيچ وجه بر امامت او دلالت ندارد.
3- فخر رازى مدعى است كه اين آيه از قوىترين دلائل امامت ابوبكر است ولى ابوبكر و طرفدرانش در عصر رسالت كه حضور داشتند و شأن نزول آيات را ديده بودند، اگر اين آيه درباره او نازل شده بود و چنين دلالتى داشت. قطعا در «سقيفه» براى اثبات مشروعيت خود به آن استدلال مىكرد در حالی که در مدارک سقیفه چنین چیزی را نمیبینیم.
4- ابوبكر هرگز مدعى نشد كه اين آيه درباره او نازل شده است و هيچيك از معاصران او هم چنين ادعايى نكردهاند و اين قول تنها از عكرمه نقل شده است كه پانزده سال بعد از ارتحال رسول خدا | به دنيا آمده است،([5]) در حالى كه امام على × – همان طور كه پيشتر بيان شد – نه تنها مدعى است كه اين آيه درباره او نازل شده است بلكه ادعاى اجماع امت را نيز دارد و به آن استدلال نيز كرده است كه مشروح آن در آينده بيان خواهد شد.
5- در انديشه اهل سنت اكثر قريب به اتفاق بر اين باورند كه نصّى بر امامت هيچكس وجود ندارد. حتى عدهاى از آنان در كتب خود بابى را به اين مسئله اختصاص دادهاند، به عنوان مثال «ابن كثير» باب مستقلى را با نام «باب ان رسول لم يستخلف» ذكر مىكند([6]) و به پيروى از او، سيوطى نيز بابى را با همين عنوان در كتاب خود آورده است([7]) و آنان كه تلاش زيادى كردهاند كه مشروعيت حكومت ابوبكر را از راه نصّ درست كنند و در كتب خود بابى را با عنوان «باب استخلاف ابىبكر» آوردهاند، هر چه كوشيدهاند در طول 23 سال رسالت رسولخدا | تنها نماز خواندن ابوبكر را به عنوان دليل آوردهاند كه تمام اين باب را دو روايت تشكيل مىدهد([8]) كه آن هم در واقع يك روايت است و تفاوت آن دو در تعبير ابن زمعه است كه در روايت دوم، تخطئه عمر شديدتر است.
براى روشن شدن مسئله به اين روايت توجه كنيد:
«عن عبدالله بن زمعة قال: لمّا استعز برسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و انا عنده فى نفر من المسلمين دعاه بلال الى الصلاة، فقال مروا من يصلّى للناس، فخرج عبدالله بن زمعة، فاذا عمر فى الناس و كان ابوبكر غائبا فقلت يا عمر، قم فصلّ بالناس، فتقدّم فكبّر، فلمّا سمع رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم صوته – و كان عمر رجلاً مجهرا – قال: فاين ابوبكر؟ يأبى اللّه ذلك و المسلمون يابى اللّه ذلك و المسلمون، فبعث الى ابىبكر، فجاء بعدان صلّى عمر تلك الصلاة، فصلّى بالناس.»([9])
«عبدالله بن زمعه مىگويد: وقتى بيمارى رسول خدا | شدت يافت من و عدهاى از مسلمانان نزد او بوديم. بلال از رسولخدا| تقاضا كرد كه براى نماز خواندن به مسجد تشريف بياورند. پيامبر فرمود به يك نفر بگوييد با مردم نماز بخواند».
عبدالله بن زمعه مىگويد: وقتى به مسجد آمدم به عمر گفتم برخيز و با مردم نماز بخوان. او نيز برخاست و تكبير گفت و چون رسولخدا | صداى عمر را شنيد، چون صداى عمر بلند بود، فرمود: ابوبكر كجاست؟. خدا و مسلمانان اين كار را نمىپسندند. سپس به دنبال ابوبكر فرستادند و او نيز آمد و بعد از آنكه عمر آن نماز را خوانده بود، ابوبكر با مردم نماز خواند».
براى روشن شدن اينكه محدثان نتوانستهاند در اين زمينه حديثى بيابند – و گرنه به هر قيمتى كه بود آن را ثبت مىكردند – به موارد ذيل اشاره مىكنيم:
الف – طرفداران حکومت ابوبکر پس از تلاش بسیار تنها همين روايت نماز خواندن ابوبكر با مردم را آوردهاند و سعى كردهاند تا بدين وسيله صلاحيت ابوبكر را براى امامت ثابت كنند كه گذشته از مشكل سند و متن، اين كار از نظر اهل سنت ارزش ندارد؛ زيرا آنان امامت هر مسلمانى را در نماز جايز مىدانند؛ هر چند آن مسلمان فاسق باشد!
ب – به علاوه اين روايت تنها درباره ابوبكر است و عمر را نيز تخطئه مىكند، ولى در مورد عمر و عثمان، هيچ روايت يا آيهاى كه بر امامت آنان دلالت كند، وجود ندارد.
ج – محقق كتاب سنن ابى داوود درباره اين روايت كه تنها روايت در اين مورد است، مىنويسد:
«انفرد به ابو داوود عن الكتب الستّه.»([10])
«در ميان كتب سته، تنها ابو داوود اين روايت را نقل كرده است».
([1]) التفسير الكبير، ج 12، ص 28.
([2]) صحيح، مسلم، ج 4، ص 120؛ مسند، احمد بن حنبل، ج 1، ص 160؛ الاستيعاب، ج 3، ص 203؛ اسدالغابه، ج 4، ص 94؛ تاريخ الخلفاء، ص 169؛ مناقب الاسد الغالب، ص 26؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 176 با 11 سند؛ كفاية الطالب، ص 98؛ مجمعالزوائد، ج 9، ص 126؛ نورالابصار، ص 163؛ ذخائرالعقبى، ص 133؛ الرياض النضره، ج 2، ص 129؛ الصواعق المحرقه، ص 121،ينابيع المودة، ص 49؛ الفتوحات الاسلاميّة، ج 2، ص 456 و دهها منبع ديگر.
([3]) مستدرك، حاكم، ج 3، ص 135؛ ينابيع المودة، ص 49؛ الرياض النضره، ج 2، ص 130؛ صحيح، مسلم، ج 4، ص 120
([4]) اهل البيت فى المكتبة العربيه، ص 293.
([6]) البداية و النهاية، ج 5، ص 250.
([8]) سنن، ابى داود، ج 4، ص 222.

















هیچ نظری وجود ندارد