شبهقاره هند، سرزمینی است با تنوع حیرتانگیز ادیان و زبانها؛ جایی که مسافر از شگفتی درمیماند چگونه این همه عقیده، آیین، شکل و رنگ، در کنار هم با آرامشی نسبی زندگی میکنند.
اولین سفر من به هند، به شهر پونا بود؛ شهری بزرگ در ایالت مهاراشترا. خود هندیها آن را «پونه» میخوانند. برای رسیدن به آنجا ابتدا از فرودگاه دبی به سوی بمبئی بزرگترین شهر جنوب هند پرواز کردم. از بمبئی تا پونا با قطارهایی شبیه اتوبوس، راهی سهساعته در پیش بود.
پونا شهری است توریستی و خوشآبوهوا که در فلات دکن و ارتفاعات قرار دارد. بر خلاف بسیاری از نقاط شبهقاره، نه خبری از شرجی طاقتفرساست و نه گرمای سوزان. یکی از ویژگیهای برجستهاش وجود دانشگاههای بسیار و حضور چشمگیر دانشجویان ایرانی است؛ بهویژه در مقطع کارشناسی. بسیاری از آنان پس از پایان دبیرستان، بهسختی و با دوری از خانواده راهی پونا میشدند تا مدرک کارشناسی بگیرند؛ هرچند حقیقت آن است که این تلاش پررنج همیشه چندان ضرورتی نداشت. در کنار این جمع، عدهای نیز برای تحصیل رشته های گوناگون در ارشد و دکتری و نیز رشتههای پزشکی و دندانپزشکی آمده بودند که سفرشان به هند بیوجه نمینمود.
یکی از کارهای من در کنار سخنرانی در مراسم محرم، ارتباط با همین دانشجویان و انجمن اسلامیشان بود. همانجا با روحانی پرکاری به نام سید محمد اسلم رضوی آشنا شدم؛ مردی که بعدها به ایران آمد و چند بار مهمان من شد. او امام جماعت مسجد و امامباره منطقه بود و خطبههای جمعه را به پنج زبان میخواند: هندی، اردو، عربی ، انگلیسی و فارسی. شگفت آنکه خطبه را چهار بار تکرار میکرد؛ هر بار به زبانی و هر بخش حدود ده دقیقه.
در مدت اقامت دو هفتهایام در پونا، در طبقه دوم خانهای قدیمی ، نزدیک همان امامباره سکونت داشتم. خانه بوی رطوبت میداد و شبها مارمولکهای بزرگ بر سقف و دیوارها میدویدند. تنها دلنگرانی من این بود که به نزدیکیام نیایند؛ وگرنه چارهای جز تحمل حضورشان نبود.
در همان روزها دریافتم که اسلام، حقیقتاً سخنهای بسیار برای مردم هند دارد. خطبههای سید اسلم، گرچه در جمعیت انبوهی ادا نمیشد، اما در همان شمار اندک شنوندگان تأثیری ژرف بر جای مینهاد؛ چنانکه گویی برای یک هفته از آن سخنان نیرو میگرفتند. شبها گاه به منزل سید اسلم میرفتم. فرصتی بود برای گفتگوهای متنوع و شیرین. اما دو چیز در منزل او برایم تازگی داشت ، یکی صرفه جویی شدید در مصرف برق به دلیل گرانی آن در هند و دیگر همراه کردن شیر با چای، به حدی که چند روز بعد ، دیگر چای بدون شیر برایم گوارا نبود ؛ اسلم در قم تحصیل کرده بود و فارسی را روان و خوشآهنگ صحبت می کرد.
آن شبهای پونا، با گفتوگوهای ما در خانهی سادهی سید اسلم، و روزهایش با سخنان چندزبانهی او و گاه نماز جمعه ، برای من تجربهای شد که همچنان در خاطرم زنده است؛ تجربهای که نشان میداد اسلام در دلهای هندیان، هرچند در دایرهای کوچک، میتواند نوری تازه بگستراند.















هیچ نظری وجود ندارد